دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / آرشیو برچسب: saghar و sparrow

آرشیوهای برچسب : saghar و sparrow

دانلود رمان دروغ شیرین – : saghar و sparrow

 

دانلود رمان دروغ شیرین – : saghar و sparrow

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

دانلود رمان دروغ شیرین - : saghar و sparrow

خب ژانر رمان دروغ شیرین چیه ؟
عاشقانه

خب رمان دروغ شیرین چند صفحه داره ؟

۷۰۲

خلاصه رمان دروغ شیرین


آناهید زند دانشجوی پزشکی است او که سالها عاشقانه پسر عمه خود کاوه را دوست داشته ولی کاوه بخاطر یکسری مسائل با دوست اناهید ازدواج میکند . آناهید افسرده شده محل کار خود را عوض میکند تا دیگر با کاوه برخورد نداشته باشد . آناهید در آنجا با آرتام مهرزاد دکتر متخصص قلب اشنا میشود . آرتام که بسیار زیباست و موقعیت خوبی دارد وقتی کارهای آناهید را میبیند بخاطر اینکه به آناهید کمک کند …

۷۰۲

امیدوارم رمان دروغ شیرین خوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

اگر شما نویسنده رمان دروغ شیرین هستید و از انتشار این رمان در سایت  دی ال  رمان ناراضی هستین  در قسمت  نظرات  در میان  بگذارید !

منبع تایپ رمان : roman4u.ir

 

دانلود رمان دروغ شیرین اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان دروغ شیرین اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
فرمت کتاب دروغ شیرین : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان دروغ شیرین اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

1.gif نام کتاب رمان : دروغ شیرین

1.gif نام نویسنده : saghar و sparrow
1.gifحجم رمان دروغ شیرین : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان دروغ شیرین :

وقتي بهشون رسيدم بدون اينکه سرمو بلند کنم زير لب سلامي گفتم و رفتم تو اتاق…. بعد از چند

دقيقه بيتا هم اومد تو. از قيافش معلوم بود که صحبتاش بر وفق مراد بوده…آروم در حالي که مي خنديد،

گفت:

-من عاشق مهرزادم… اين خدا چي آفريده.

-مينا ديگه اينقدرا هم تعريفي نيست.

زد روي شونه مو گفت:

برو بابا…بد سليقه. ميدوني از چيه مهرزاد خوشم مياد…اصلا نميشه شناختش.فکر کنم بيرون از کارش

هزارتا دوست دختر داره.

-بعيدم نيست.

-راستي ميدونستي اسمش چيه؟؟؟

ياد اون روز افتادم که جلوي مهري و کاوه خودش رو معرفي کرد. ولي به روي خودم نياوردم و گفتم:

-نه نميدونم.

-اسمش آرتامه. قشنگ نيست؟

شونه هامو با بي تفاوتي بالا انداختم و گفتم:

آره… قشنگه.با صداي دکتر وزيري همه مشغول آماده کردن اتاق شدن. منم سعي کردم تمرکز کنم

و کارمو شروع کردم.

توي پاساژ بوديم. با پري اومديم که خريد جشنشو بکنيم. البته بيشتر من خريد کردم تا پري. بيرون از

مغازه داشتيم لباسارو نگاه ميکردم که پري به يه لباس مشکي بلند خوشگل اشاره کردو گفت: اين

خوبه؟

دانلود رمان جدید

ادامه ی مطلب



برای داشتن رمان های جدید در کانال ما عضو شوید فقط با یک کلیک