دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / آرشیو برچسب: ، رمان های قلب پاییز

آرشیوهای برچسب : ، رمان های قلب پاییز

دانلود رمان یک روز توزندگیم بودی (جلددوم رمان ایلیا)

یک روز توزندگیم بودی (جلددوم رمان ایلیا)

 دانلود رمان یک روز توزندگیم بودی (جلددوم رمان ایلیا)

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

 

خب ژانر رمان یک روز توزندگیم بودی (جلددوم رمان ایلیا)چیه ؟

عاشقانه٬اجتماعی

خب رمان یک روز توزندگیم بودی (جلددوم رمان ایلیا)چند صفحه داره ؟

۹۲

خلاصه رمان یک روز توزندگیم بودی (جلددوم رمان ایلیا)

سلام دوستان از این که دیرشروع کردم منو ببخشین و دوستانی که جلد اولو خوندن می دونن که من نوشته بودم پدر نفس یک ماه دیگه حکم قصاصش اجرا می شه اما وقتی تحقیق کردم کمتر از یک سال همچین حکمی رو اجرا نمی کنن و شما اون یک ماه رو نادیده بگیرین و یک سال رو فرض کنین ممنون….
مقدمه:نگاه تومانند نسیمی آرامکشتی طوفان زده ام رابه فراسوی دریا های عاشقی کشاندحیف که گردباد خیانتت مرا در هم درنوردید..ًخلاصه: جلدیک رمان در اونجایی تموم شد که ایلیا نفسو از خونه بیرون کرد و وقتی نفس به خونه رفت و جریان رو برای مادرش تعریف کرد سعیده حالش بد شد و…. پایان خوش

ادامه ی مطلب

دانلود رمان ایلیا جلداول باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

دانلود رمان ایلیا جلداول

دانلود رمان ایلیا جلداول باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب ایلیا جلداول : PDF|APK|EPUB

photo_2016-09-02_12-55-04

نام کتاب رمان : ایلیا جلداول
نام نویسنده : قلب پاییز
حجم رمان ایلیا جلداول : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان ایلیا جلداول :
ژانر رمان :عاشقانه, اجتماعی ,غمگین, ازدواج اجباری
مقدمه:
خوشبختی ملاقات دوباره ی چشمان توست حتی اگردر نگاه تو تصویری از باهم بودنمان نباشد….

ممنون از نفیس جان بخاطر این جلد زیبا.‌‌
خلاصه ی رمان:طی یک حادثه ای احمد سلطان ابادی یکی از کارگرهای
ساده ی کارخانه ی رنگ سازی به دست یکی دیگر از کارگرها به قتل
میرسد و پسرش ایلیا میخواهد قاتل پدرش رابه سزای عملش برساند.
نفس دختر قاتل احمد می آید که رضایت پسر های احمد رابگیرد..اما با
برخورد شدید پسر کوچک تر احمد مواجه میشود و.
.‌ فصل اول: چشمان خسته اش را به در دوخت..بغض گلویش را گرفته بودو
نمی گذاشت به راحتی نفس بکشد… دستی به چشمان ملتهب و خسته
اش کشید‌‌‌… چرا کابوس ها رهایش نمی کردند؟ دوست داشت به خوابی ابدی فرو رود… خوابی که درآن خبری از مشکلات نباشد.. خوابی سراسرآرامش… دستی به موهای آشفته و ریش های بلندش کشید‌..و از جا برخواست… تحمل این خانه برایش دشوار شده بود‌… به جای جای آن که می نگریست خاطرات قد علم میکردند و مانند خوره تمام وجوداش را می خوردند… آن قدر حواس اش در پی مشکلات اخیرشان بود که متوجه آمدن برادرش` احسان` نشد…. احسان نگران او بود… دیگر نمی دانست چکار کند تا اورا از این حال و هوا در بیاورد… دستش را روی شانه ی مردانه

دانلود رمان جدید

ادامه ی مطلب





نوروز پیروز
نوروز پیروز