دانلود رمان جدید رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت چهارم | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر 10000

نرم افزار تو خونه تایپ کن پول بگیر

در هر مکانی هستین نیازی نیست از مکانتون خارج بشین به راحتی در لحظه کار رو تو خونه سفارش بگیرین، انجام بدین و پولش رو تو خونه دریافت کنین اگه دنبال یه شغل خونگی یا شغل دوم هستین این نرم افزار بهترین انتخاب ممکن هست در اینجا میخوایم شما را با روند انجام پروژه آشنا کنیم. پس با ما همراه باشین

رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت چهارم اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید بی برگشت از میس پریسا

roman by miss parisa – bi bargasht

رمان بی برگشت
برای خواندن رمان بی برگشت به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از میس پریسا بی برگشت

دانلود رمان جدید

ممنون میشه اون لباسی که سمت چپ ویترینتون هست رو بدید خانمم پرو کنه…
-بله حتما سایزشون چنده ؟
یه نگاه سوالی بهم کرد…
سایزم رو گفتم و لباس رو برام آورد
-فقط عزیزم مواظب باش زمین نمالی لباس رو سفیده کثیف میشه…
-حواسم هست…
یرعکس خود مغازه که کوچیک بود اتاق پرو خیلی بزرگ بود لباس رو پوشیدم …اما وای زیپش رو چطوری می بستم ؟
داشتم با خودم کلنجار میرفتم که زیپش رو که از پشت میخورد رو چطوری ببندم که در اتاق پرو زده شد…
-عزیزم پوشیدی ؟
-آره ولی …ولی زیپش رو نمیدونم …یعنی نمیتونم خودم ببندم …
منتظر بودم که عماد در رو باز کنه و بیاد تو و من از خجالت بمیرم…
در باز شد چشمام رو بستم که خجالت نکشم روم رو هم کردم پشت که ببنده …زیپم بسته شد

-عروس خانم من گفتم خود آقا داماد زیپتون رو ببنده ولی خودشون گفتن شاید شما خجالت بکشین من بیام براتون ببندم
چشمام رو باز کردم دلم میخواست از عماد تشکر کنم که انقدر خوب بود و درکم میکرد…
خانم فروشنده بیرون رفت و عماد رو صدا کرد…
صدای پاش که نزدیک تر میشد قلب من هم تند تر میزد…
نگاهش رو از روم بر نمی داشت و برق تحسین رو توی چشماش میدیدم…
-خوب شد تو تنم عماد ؟
-خوب ؟ عالی شدی…واقعاً شدی پرنسس خانم خودم…
فقط خندیدم…خودم هم از این لباس خیلی خوشم اومده بود داشتم برمیگشتم برم لباس رو در بیارم که صدام کرد…
-لیلی خانمم ؟
-جانم ؟
-میشه یکم دیگه نگات کنم بعد درش بیاری…
-عزیزم انقدر قراره روز عروسی من رو توی این لباس ببینی که خسته شی ولی چشم …
همون موقع فروشنده هم به جمع ما اضافه شد
-ماشاالله …بزنم به تخته چه خانم نازی دارین…
عماد و من زیر لب تشکر کردیم
فروشنده می خواست بره که عماد صداش کرد…
-خانم ببخشید میشه کمکش کنید لباسش رو عوض کنه…
-آره حتماً…عزیزم برگرد زیپت رو باز کنم
عماد با شنیدن این حرف آخرین نگاهش رو هم بهم انداخت و از جلوی اتاق پرو کنار رفت…
لباس رو در آوردم و دادم به خانم فروشنده که توی جعبه مخصوصش بزاره
یکی از مهم تری خرید هامون تموم شد …
قرار شد بریم و برای عماد کت و شلوار بگیریم…
عماد خودش جایی رو که همیشه از اون جا خرید می کرد رو پیشنهاد داد
فروشگاهی چند طبقه با بهترین مارک ها و همه ی طبقات مخصوص پوشاک آقایان …
ما به طبقه ای که مخصوص کت و شلوار بود رفتیم
مردی که ظاهراً عماد رو هم میشناخت به استقبالمون اومد…
-به به آقا عماد از این طرفا ؟
-من که همیشه مزاحم شما میشم آقا محسن…این دفعه دیگه اومدم واسه لباس دامادی
-پس شما هم گرفتار شدید بالاخره…خوش اومدید خانم بفرمایید اون سمت
با محسن رفتیم سمت رگال ها…
-آقا عماد چه رنگی مد نظرتون هست ؟
عماد نگاهی به من کرد و با چشماش ازم نظر خواست
-عماد من فکر میکنم مشکی از همه شیک تر باشه چون وقتی لباس عروس سفیده وقتی لباس داماد مشکی باشه تضاد قشنگی درست میشه حالا نظر خودت چیه ؟

محسن پرید وسط حرفمون…
-دیگه خانمتون انقدر منطقی دلیل آورد که جای صحبت واسه شما نزاشت آقا عماد…
-پس همون مشکی بیار محسن جان…
رفتیم سمت کت و شلوار های مشکی …من داشتم رگال ها رو نگاه میکردم اما عماد دورتر وایستاده بود و نه نگاه میکرد و نه نظر میداد فقط من رو نگاه می کرد …
-وا…!!! خوب بیا ببین کدوم رو دوست داری ؟
-من دوست دارم تو برام انتخاب کنی …
-گوشت رو بیار جلو …
فکر کرد می خوام بگم کت و شلوار های اینجا رو دوست ندارم و گوشش رو آورد جلوی دهنم
-عاشقتم دیوونه…
-من بیشتر جوجه…
lطمئن بودم اگه اونجا وسط یک فروشگاه بزرگ نبود از خوشحالی می اومد و بغلم میکرد و منم از خدا خواسته می چسبیدم و ولش نمی کردم…
بالاخره یک کت و شلوار انتخاب کردم و دادم به عماد که بپوشه…
رفت توی اتاق پرو و بعد چند دقیقه اومد بیرون …خدایا خلقتت رو شکر این چه موجود جذابی بود که تو آفریدی ؟…فقط میتونستم توی اون لحظه لبخند بزنم و توی دلم قربون صدقش برم…
-چطوره ؟
-چی بگم که عالی شدی بی شک خوشتیپ ترین داماد دنیا میشی…
-تو هم پرنسس عروس ها میشی نفسم…

اون لباس رو هم خریدیم و رفتیم سر خرید های دیگه خلاصه تا شب از این خیابون به اون خیابون…
شب هم عماد من رو گذاشت خونه و خودش هم رفت وقتی رسیدم خونه با ذوق همه ی خرید هام رو به فرهاد و مامان نشون دادم اونا هم فکر کنم از خرید ها راضی بودن حداقل این جوری نشون میدادن …

چند روز شده بود کار من و عماد همین که بریم خرید و شب خسته برگردیم خونه و دوباره فردا همین طور…

شب دوباره از خرید اومده بودم و توی اتاقم بودم که در اتاقم زده شد…
-لیلی بیام تو ؟
-آره داداشی بیا…
فرهاد در رو باز کرد و اومد تو …
-می خواستم یه خبری بهت بدم…
-چی ؟
-بالاخره کار های ویزام واسه رفتن جور شد…باورم نمیشه لیلی بالاخره دارم میرم اون ور…
-خوبه که خوشحالی ها اما…اگه تو بری من دق میکنم داداش گلم…
-لیلی ناراحت نباش دیگه …خب منم دلم برات تنگ میشه اما تو دیگه الان عماد رو داری …کسی که مثل کوه پشتته و بیشتر از همه دوستت داره…بهت قول میدم هر چند وقت یک بار بیام و بهتون سر بزنم…خودت میدونی که این همیشه آرزوم بوده یه کاری نکن دلم نیاد برم …
زود اشکام رو پاک کردم و سعی کردم خوب برخورد کنم با این موضوع نباید کاری می کردم به خاطر من تصمیمش رو عوض کنه…
-حالا داداش ما دقیق کی رفتنی میشه ؟
-فقط مونده بلیط بگیرم که اونم پریروز رفتم و اقدام کردم که حالا قراره امروز فردا زنگ بزنن برم بگیرم…تو لندن یه دوست دارم که واسش پول فرستادم قراره یه خونه ی مناسب برام بگیره که میرسم اونجا بی خونه نمونم…
-چرا زودتر بهم نگفتی ؟
-تو انقدر سرگرم خرید عروسیت و عماد بودی که نشد بگم…
تلفنش زنگ زد از اتاق بیرون رفت …
وقتی دوباره برگشت توی اتاق میشد از قیافه ی خوشحالش خوند که یه خبر خوب شنیده…
با ذوق شروع کرد به تعریف کردن که بلیطش ردیف شده و هفته دیگه راهی میشه …حقم داشت خوشحال باشه 4 سالی میشد که به فکر رفتن بود …

منم خندیدم و بهش تبریک گفتم با این که سعی می کردم طبیعی لبخند بزنم ولی توی دل خودم میدونستم که خیلی از این موضوع ناراحتم و این که نگران مامان بودم نباید تو خونه با ، بابا تنها میموند من فقط بابای خودم رو میشناختم اون از نظر من یک بیمار روانی بود کسی که به هیج وجه راضی به درمان خودش نمیشه …کسی که از دیدن جیغ و داد مادرم لذت میبره …کسی که از دیدن خون روی صورت مادرم لذت میبره….کسی که زندگی رو توی دو تا چیز خلاصه میکنه : پول و زور…
دیگه فرهاد از اتاق رفته و منم می خوام این فکر های بیهوده رو از سرم بیرون کنم …

خودش رو میکنه که حالم خوب بشه …
خیلی اذیتش کردم دیگه میخوام بشم همون لیلی شنگول…
درسته که فرهاد نیست اما خدا یه عماد به من داده که همیشه و هرجا حواسش بهم هست…
گوشیم رو برداشتم و به عماد زنگ زدم
-سلام سلام سلام…چطوری هرکول دو جانبه ؟
-باورم نمیشه لیلی خودتی…؟چه عجب ما رو هم تحویل گرفتی خانم…
-زنگ زدم بگم ببخشید که این چند وقته اذیتت کردم…میگم امروز که جمعه است و من سرکار نمیرم اگه دوست داشته باشی بریم بیرون؟البته اگه کار نداری…
-فکر کن توی جمعه من کار نداشته باشم؟ بچه همه ی عروسی ها رو میندازن جمعه …اما عیب نداره زنگ میزنم به بچه ها خودشون برن…
-تو که میخوای قبول کنی چرا منت میزاری آخه…؟
-به جون لیلی منت نبود…
داشتیم حرف میزدیم که صدای ریحانه جون اومد …
(عماد اگه حالت بهتر نشد بریم دکتر…اوا مادر ببخشید حواسم نبود داری با تلفن حرف میزنی…)
-عماد حالت خوب نیست ؟
-نه بابا خوبم مامان الکی بزرگش میکنه نمیدونم جرا نوک انگشتام گزگز میکنه …بیخیال چیز مهمی نیست حاضر شو که آتیش کردم به بیام…
-یکم طول بده حاضر شم…
بعد چند روز داشتم با عماد میرفتم بیرون باید حسابی تیپ میزدم…
رفتم سر کمدم یک ساپورت مشکی ، مانتوی بلند قرمز با یه کمربند مشکی روی کمرش و یه شال مشکی ساده و یه کیف قرمز…
با عطر هم یه دوش حسابی گرفتم و دوباره اون رژ قرمز رو هم زدم و چشمام رو هم آرایش کردم و منتظر تلفن عماد شدم…
بعد نیم ساعت بعد میس کال انداخت و قطع کردم…
رفتم از جاکفشی کفش های پاشنه بلندم رو هم برداشتم و رفتم پایین…
-سلام شنل قرمزی…
-سلام …خوبه چون تو هم سرتا پا مشکی پوشیدی بهت بگم زورو ؟
حرف نزد فقط اون لبخند… پاش رو گذاشت روی گاز و با بیشترین سرعتی که میتونست راه افتاد…
-حالا کجا بریم خانم ؟
-عماد هوس کردم بریم سینما پایه ای ؟
-بنده در هر عملی که با شما انجام بشه چهار پایه ام …
رفتیم سمت سینما ملت…وای که چه ترافیکی بود …توی ترافیک ماشین بغل ما یه زانتیا بود که توش یه پسری بود که چشمای من رو در آورد انقدر نگاه کرد…
همش سعی میکردم حواس عماد رو پرت کنم که نبینه پسره داره بال بال میزنه یه چیزی بهم بگه…
با خودم گفتم مردم چه پررو شدن حالا خوبه میبینه یه مرد پیشم هست و ممکنه همسرم باشه اصلاً همسرم نه برادرم ول کن دیگه…اما عماد فهمیده بود …شیشه طرف من رو کشید پایین و خودش کشید سمت پنجره …

-بگو آقا…دو ساعت داری بال بال میزنی یه چیزی بگی بگو خب میشنوم …
پسره که هول شده بود نمیدونست چی بگه …
-با شمام مو قشنگ مگه تلاش نمیکردی پنجره رو بکشم پایین بگو دیگه …
همون موقع چراغ سبز شد و پسره پاش رو گذاشت روی گاز و رفت …
قیافه ی عماد دیدن داشت از عصبانیت سرخ شده بود و دستش رو کرده بود لای موهاش…
-پسره ی پررو خجالتم نمیکشه..
-عزیزم ولش کن میدونی وقتی غیرتی میشی جذاب تر میشی…
عین دیوونه ها زد زیر خنده…
-خل شدی عماد ؟
-من چی میگم تو چی میگی دختر…
-اصلا دیگه ازت تعریف نمی کنم بدجنس…
-نه ببخشید بگو…خب منم اعتراف میکنم که اون روز که داشتی تو مطبت از اتاقت من رو دید میزدی و به دختر های توی مطبت
که داشتم من رو دید میزدن حسودی میکردی احساس کردم وقتی حسودی میکنی جذاب تر میشی…

-در مرد ها حسی هست که اسمشو میذارن غیرت و به همون حس در خانم ها میگن حسادت اما من به هر دوشون میگم عشق …تا عاشق نباشی نه غیرتی میشی و نه حسود…
-اوهووووو تو از این حرفا هم بلدی ؟
-توی یک مجله خونده بودم این جمله رو به نظرم وصف حال ما بود …

-راست میگی…آرزو میکنم که همیشه این جمله وصف حال ما باشه…

با یه لبخند حرفش رو تایید کردم…
بالاخره رسیدیم ماشین رو توی پارکینگ گذاشتیم و رفتیم توی مجتمع …
رفتیم کلی هم خوراکی خریدیم که توی سینما بخوریم…
بلیط فیلم مورد نظرمون رو خریدیم و نشستیم توی سالن تا اسم فیلم ما رو اعلام کنه و ما بریم سمت سالن مربوط به همون فیلم…
صدامون کردن و رفتیم توی سالن نشستیم بیشتر مردم رو دختر و پسر های جوون تشکیل میدادم مثل من و عماد…
جلوی ما دختر و پسری نشسته بودن که در طول فیلم سر پسره روی شونه ی دختره بود وسط های فیلم بود و من داشتم به اون دختر و پسر نگاه میکردم که احساس کردم عماد هم سرش رو گذاشت رو شونه ی من…

چه حس خوبی بود که با عشق شونه های ظریفم رو تقدیم سر عشقم کرده بودم…عماد چیزی نگفت منم سکوت کردم و لذت بردم…
چراغ ها رو روشن کردن و مردم از صندلی های خودشون بلند شدن اما عماد هنوز سرش روی شونه های من بود و مثل اینکه قصد نداشت برش داره…
چند دقیقه صبر کردم دیدم نخیر نمی خواد بلند بشه بریم سالن هم تقریباً داشت خالی میشد…
-عماد سرت رو بردار بریم الان بیرونمون میکنن ها آفرین پسر خوب بر دار سرت رو …
جوابی نشنیدم…
سرش رو با دستم گرفتم و رفتم ببینم صورتش رو …
با کمال تعجب دیدم خوابه…
با خودم گفتم ما رو ببین با کی اومدیم سینما…
-عماد…عماد جان بلند شو فیلم تموم شد…
سکوت…
-عزیزم با شمام چشماتو باز کن بریم …
سکوت…
-عماد داری نگرانم میکنی ها چشمات رو باز کن دیگه…
سکوت…
-با تو ام لعنتی…چشماتو باز کن…
سکوت…
سرش رو بلند کردم و نگاش کردم چرا جواب نمیداد…

پرستار اومد سمتمون :
-خانواده ی آقای کامکار ؟
-بله
-دو سه تاتون برید پیش دکتر کارتون داره می خواد باهاتون حرف بزنه…
قلبم ریخت یعنی چی می خواست بگه …فقط دعا میکردم واسه اینکه بهمون بگه که چیزی نیست و میتونید ببریدش…اون لحظه این بهترین خبری بود که میتونستم بشنوم…
قرار شد من و ریحانه جون و آقا بیژن بریم تو…
هرچه قدر که به اتاق دکتر نزدیک میشدیم صدای قلبم رو بهتر و بلند تر میشنیدم راه میرفتم و صلوات میفرستادم همون موقع نذز کردم که اگه چیزی نباشه یه گوسفند قربونی کنم…
در زدیم و وارد شدیم دکتر به پای ما ایستاد و بهمون گفت بشینیم…
نشستیم…
شروع کرد :
-خب صداتون کردم بهتون بگم که من آزمایش های آقای کامکار رو بررسی کردم فقط قبل از این که چیزی بگم یه سوال داشتم ازتون، آقا عماد حالاتی مثل تب،خستگی مزمن وعرق کردن بیش از حد مخصوصا در شب و استخون درد نداشتن ؟
مامان ریحانه جواب داد:
-راستش چند وقت بود می گفت اسخوناش درد میکنه و یه شبم که رفتم پتوش رو بندازم دیدم به شدت عرق کرده بود منم گفتم حتما گرمشه و دیگه پتو روش ننداختم …ولی بقیه اش رو من متوجه نشده بودم…چطور مگه؟
-خب پس چرا اقدام نکردین ؟
-خب ما فکر میکردیم چیز مهمی نیست حالا مگه چی شده ؟
من متعجب بودم از حرفای مامان ریحانه پس چرا به من چیزی نگفته بودن ؟
فقط چشم دوخته بودم به دهن دکتر که چیزی رو که فکر میکردم باشه نگه…
-راستش باید بهتون بگم که متاسفانه ایشون …ایشون به لوسمی یا سرطان خون مبتلان …و متاسفانه لوسمی حاد هم دارن اما نباید نگران باشید انشاالله با دارو و شیمی درمانی کنترلش میکنیم…
دیگه چیزی نمیشنیدم…باورم نمی شد عماد و سرطان خون ؟؟
چشمام داره سیاهی میره و ….

-لیلی ؟…لیلی من ؟…چشماتو باز نمیکنی گلم ؟
با صدایی که به گوشم میرسه چشمامو باز می کنم…
-خانمم بالاخره تو چشماتو باز کردی ؟
به اطرافم نگاهی کردم من کجا بودم؟…فکر کنم داشتم خواب بدی میدیدم…اما…اما خدایا نگو که واقعیت بود…
نگاهی به عماد کردم و دوباره همه ی حرف های دکتر توی گوشم تکرار شد…یعنی واقعاً عماد من مریض بود؟…به قیافه ی معصومش نگاه کردم…آخه خدایا چرا عماد ؟…اشکی از گوشه ی چشمم پایین افتاد…نه لیلی نباید گریه کنی شاید اون هنوز نمیدونه…

-به خاطر من داری گریه می کنی پرنسس ؟
-واسه چی به خاطر تو گریه کنم ؟ نه بابا یه چیزی رفت تو چشمم…
-حتما اون موقع هم که حرف های دکتر رو شنیدی یکی واست زیرپایی گرفت که خوردی زمین و بیهوش شدی آره؟
از روی تختی که روش خوابیده بودم بلند شدم…
-کدوم حرف دکتر؟ من فقط فشارم افتاده بود غش کردم…
-دیدی مریضیم فقط خوره ی پفک نبود ؟
چی داشت می گفت نکنه…نکنه عماد فهمیده باشه؟
-عماد ؟
-جان عماد..

با خودم گفتم عماد انقدر با خوب بودنت منو زجر نده …چرا تو انقدر خوبی ؟

-تو…تو منظورت از حرف های قبلیت چی بود ؟

-بعد از اینکه تو غش کردی مامان ریحانه هم غش کرد و من وقتی فهمیدم به زور از دهن دکتر کشیدم بیرون قضیه رو…

آهی طولانی کشید…الهی لیلی قربون تو بره چرا غصه میخوری من پیشتم…

-کدوم قضیه رو ؟

عصبانی شد و دستش رو کرد لای موهای نرم و مشکیش…

-اه بسه لیلی با من مثل بچه ها رفتار نکن …آره من میدونم…میدونم که مریضم …میدونم که رفتنی ام …میدونم که لوسمی اونم از نوع حادش دارم…میدونم لعنتی…

دیگه آخراش صداش آروم و آروم تر میشد…

اشتباه نمی کردم عماد قوی من داشت گریه میکرد …شونه هاش داشت تکون می خورد و من نمیتونستم کاری براش بکنم…
خدایا خدایا بهم قدرت بده…صبر بده…عماد رو واسه همیشه بده…
زانو زدم جلوی پاش باید آرومش میکردم …خودم دست کمی از اون نداشتم و داشتم هق هق میکردم…
-عمادم …تو رو جون لیلی غصه نخور…به خدا دکتر گفت درمان میشه…یادته همیشه میگفتی من رو نگاه کن…حالا آقا هرکول دو جانبه پرنسس خانم رو نگاه کنه…با تو ام…
نگام نکرد و فقط شونه هاش تکون خورد…
-لعنتی نگام کن…نگام نکنی میمیرم…عماد نگام کن تو رو خدا دیوونم نکن
سرش رو بالا گرفت و با چشمای قرمزش نگام کرد…داغون شدم…این دو تا تیله ی مشکی چرا خون شده بود…عماد من با دیدن چشمات زندم دیگه ازم نگیرش…
-لیلی خرابم…میفهمی ؟ نمی فهمی به خدا…
-میفهمم عشقم…میفهمم جونم…فقط آروم باش…
-لیلی من تحمل ندارم دیگه پرنسس خانم رو نبینم …لیلی من تازه تورو به دست آورده بودم…تو فقط لیلی منی نباید بعد من دست هیچکی بهت بخوره…لیلی من چطوری بدون تو برم…
صداش تبدیل به هق هق شده بود…
-دیوونه من فقط ماله تو ام … مگه من میزارم تو جایی بری …دیگه هم از این حرفا نزن خوب ؟ تو پیش من میمونی …مگه نمی خواستیم لبو و گل لبو رو بزرگ کنیم ؟
خنده ی محوی کرد و اشکام رو پاک کرد…
هر چه قدر هم به عماد می خندیدم از تو داغون بودم به قول عماد خراب بودم…
از اتاق رفتیم بیرون پیش والدینمون مامان ریحانه با دیدن عماد دوباره زد زیر گریه پرید بغل عماد و یک دل سیر گریه کرد…

نباید روحیه مون رو می باختیم…من خودم خیلی از مریض ها رو دیده بودم که با شیمی درمانی خوب شده بودن…با این فکر یکم آروم شدم…
مامان و بابا هنوز هیچی از موضوع نفهمیده بودن و گنگ به رفتار های ما نگاه میکردن …
مامان من رو صدا کرد که برم پیششون…
-مادر مریضی عماد چیه که انقدر همتون رو داغون کرده ؟
بابا هم بود و چشم دوخته بود به لب من که حرف بزنم …اما من نمی خواستم دوباره اسم اون مریضی لعنتی رو بیارم…
-با تو ام لیلی جان به ما هم بگو خب مادر نگرانیم…

-مامان برید خونه شما …میام براتون توضیح میدم الان اصلاً حالم خوب نیست و نمیتونم حرف بزنم خواهش میکنم برید …مامان و بابا که دیدن من انقدر عاجزانه ازشون درخواست سکوت کردم دیگه چیزی نپرسیدن و با یک خداحافظی کوتاه از همه رفتن…
رفتم پیش عماد…
-آقای ما داره چیکار میکنه ؟
-غصه میخوره واسه عزیزاش…دارم حاضر میشم برم خونه …
-خونه چیه ؟ دکترت گفته باید بستری شی که از همین امروز درمانت رو شروع کنی…
-درمان نمیشم اینو هم من میدونم هم تو…می خوام آخرین روزای عمرم رو پیش کسایی باشم که دوستشون دارم نه بیمارستان…
-عماد تو رو خدا لج نکن خوب میشی من مطمئنم …منم میمونم پیشت و پا به پای تو میام قول میدم فقط همکاری کن باشه عزیزم؟
فقط خندید…خنده ای کم رنگ اما طولانی…

-آخه تو چرا انقدر خوشگلی ؟
-خب وقتی تو انقدر خوشتیپی منم باید خوشگل باشم که بهت بیام دیگه…
اینو گفتم و رفتم سمتش و دستم رو کردم لای موهاش…
-خوب نگاهشون کن و باهاشون بازی کن …
-با چی ؟
-با موهام دیگه…چند وقت دیگه نیستن که بهشون دست بزنی…آه
-خب نباشن مطمئنم وقتی کچل بشی خوشتیپ تر میشی…اصلا یه کاری می کنیم هر وقت موهای تو رو باد برد
منم موهامو میدم دست باد که ببره چطوره ؟ اون وقت میشیم یه زن و شوهر با مزه…تازه تو عروسیمون هم متفاوت میشیم…

-اگه تو موهاتوبزنی من وقتی درد دارم به چی نگاه کنم که آروم شم پرنسسم ؟
چیزی نداشتم بگم …فقط سکوت …سکوتی پر از بغض…
-راستی میدونستی لیلی هفته بعد دوشنبه صیغه ی ما تموم میشه…
-چه زود گذشت عیب نداره این دفعه دائمی میکنیمش…
-خدا کنه بشه…
-معلومه که میشه..

رفتم پیش مامان ریحانه و بابا بیژن…
-مامان انقدر ناراحت نباش عماد قویه و زود خوب میشه بهتون قول میدم…
با اشک جوابم رو داد
-آخه دخترم من بدون عماد میمیرم اصلا! من نه این روشنک جونش بسته است به عماد…
-آخه مامان کی گفته عماد قراره از پیشمون بره…هست همیشه هم هست …
یکم باهاشون حرف زدم و آرومشون کردم و بهشون گفتم برن خونه و یکم استراحت کنن بعد بیان به زور قبول کردن و رفتن اما خدایا تو هم من رو آروم کن …خدایا از تو داغونم …خدایا پر از بغضم…
رفتم توی دستشویی و تا میتونستم زار زدم…گله کردم از دنیا و از خدا…
خدایا چرا ما ؟ چرا عماد ؟…صبر بده…
رفتم پیش عماد …نمی ذاشتم خنده از رو لبام بره باید به عماد روحیه میدادم…
-گریه کردی ؟
-نه…چیز گریه داری نیست که بخوام گریه کنم…
-دروغ نگو به من جوجه چشمات لوت میده…
-چشمام غلط میکنه که اطلاعات غلط میده…
نمیدونم چرا عصبانی شده بودم و نمیتونستم خودم رو کنترل کنم…
-عصبانی نشو عزیزم میگذره این روزا هم…
لحنش جوری بود که باعث شد بزنم زیر گریه…
-لیلی نکن این کارو…گریه می کنی من داغون تر میشم…
دست خودم نبود احساس میکردم اگه گریه نکنم خفه میشم…
دستاش رو باز کرد سمت من…
-بیا خانمم بیا این جا پیش خودم
دویدم سمت بغلش به شدت بهش احتیاج داشتم …
توی بغلش گم شدم…
-گریه نکن فدای تو بشم …گریه نکن عشقم…تموم میشه …یا با من یا بدون من …
چشماش رو بست و با بغض زمزمه کرد:
نه تو می مانی ، نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی
به حباب نگران لب یک رود قسم و به آن
لحظه ی شادی که گذشت ، غصه هم می گذرد…
به تن لحظه ی خود جامه ی اندوه
مپوشان…هرگز…
چشمام رو بسته بودم و از بغل امنش لذت میبردم…
خیلی آروم تر شدم…خدا کمکمون کن…
رفتم از اتاق بیرون که برای خودمون یه چیزی بگیرم بخوریم…داشتم می رفتم که دیدم مامان ریحانه و بابا بیژن اومدن
-سلام شما که باز برگشتین…
-مادر نتونستیم بمونیم خونه تو اتاقشه ؟
-آره بیاید بریم پیشش …
با دیدن اون دوتا یادم رفت قرار بود برم چیزی بگیرم که بخوریم…
-بفرمایید آقا عماد مادر و پدر گرامیتون هم اومدن …
رفتن و عماد رو بوسیدن و نشستن کنارش…
-لیلی جان مادر تو برو خونه یکم استراحت کن صبح دوباره بیا من و بیژن هستیم …از صبح هم سر پایی…
-مرسی مامان جون من اینجا راحت ترم
عماد هم وارد بحثمون شد…
-راست میگن لیلی برو خونه تو…
-گفتم که عزیزم من اینجا راحت ترم
-وقتی بهت میگم برو…بگو چشم..
-آخه…
-آخه نداره جوجه برو خونه فردا بیا…
از این که جلوی اون دوتا من رو این جوری صدا کرد خجالت کشیدم و مطمئناً قرمز شدم..

رفتم کیفم رو برداشتم و مامان ریحانه رو بوسیدم و چشمکی به عماد زدم و رفتم بیرون…
بیرون بیمارستان تاکسی های زیادی بود مقصد رو گفتم و سوار یکی از اون ها شدم…
ساعت رو نگاه کردم ساعت 8 شبه و الان همه توی خونه منتظرن تا من برم و قضیه رو تعریف کنم براشون…
پول تاکسی رو حساب کردم و رفتم سمت خونه و زنگ رو زدم…
مامان در رو باز کرد و وارد خونه شدم…رفتم توی اتاق و لباسم رو عوض کردم خیلی گرسنه بودم رفتم توی آشپزخونه هم مامان اونجا بود و هم بابا برام جالب بود که بابا خونه بود…!!!

بعد از برداشتن نون و پنیر از توی یخچال رفتم و پشت میز ناهار خوری نشستم همین طوری که داشتم می خوردم نگاه سنگین
مامان و بابا رو روی خودم احساس می کردم …میدونم که منتظر بودن به حرف بیام و قضیه ی عماد رو تعریف کنم براشون…
-مادر غذاتم که خوردی بگو چی شده که داریم دق مرگ میشیم …
سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم چه قدر چشمای مهربونش نگران بود…باید بهشون میگفتم…
-باید بگم که…بگم که عماد من لوسمی حاد داره…
وقتی داشتم این حرف هارو میزدم دلم می خواست لال بودم و نمی تونستم هیچ وقت این کلمات رو بزنم …بغض داشت خفه ام میکرد …
نباید جلوی اینا گریه می کردم …لیلی تو دختر قوی و مقاومی هستی تو رو خدا نزار اشکاتو کسی ببینه…
داداش کجایی؟…کاش بودی …بودی و بغلت میکردم …فرهاد کجایی که بیای ببینی دارم میمیرم از این غم…
-مادر لوسمی چیه ؟ نکنه…نکنه منظورت سرطا…
نزاشتم حرفش رو ادامه بده دیگه نمی خواستم اون کلمه ی لعنتی رو بشنوم…

-آره مامان آره همونه…دیگه اسمش رو نگو…مامان نگو تو رو خدا ..

مامان یا حسینی گفت و شروع کرد به گریه کردن …بابا هم انگار خشک شده بود و نمی تونست حرفی بزنه…
-مامان بسه تو رو خدا …من خودم داغونم …مامان جونم گریه نکن …داغون ترم نکن
دیگه نتونستم طاقت بیارم و رفتم توی بغل مامان و گریه کردم…اینجا باید خودم رو خالی می کردم که پیش عماد که میرم سرحال و شاد باشم…
بابا از جاش بلند شد و رفت توی اتاقش…من هم تا میتونستم توی بغل مامان گریه کردم و خودم رو خالی کردم…
رفتم دستشویی و صورتم رو شستم …توی آینه به خودم نگاه کردم …این لیلی شاد و سرحال بود؟من چرا این جوری شده قیافم ؟
چشمایی که از گریه پف کرده و قرمز شده …این همون چشماییه که همه حسرتش رو داشتن ؟ چرا …؟
رفتم سمت مامان و بوسیدمش و رفتم سمت اتاقم…
بابا همون موقع از اتاق اومد بیرون و صدام کرد…
-لیلی بیا بشین کارت دارم
بابا با من چی کار داشت یعنی ؟ هیچ وقت من و بابا حرفی واسه زدن واسه هم نداشتیم …
رفتم و با بی حوصلگی نشستم روی مبل…
-من توی اتاق که بودم به یک نتیجه ای رسیدم…
همون موقع مامان هم اومد و به جمعمون اضافه شد…
گنگ نگاهش کردم…چه نتیجه ای ؟
-چی ؟
-تو نباید با عماد ازدواج کنی دیگه…
چی؟ درست شنیدم ؟ انگار آب سرد رو ریختن روی سرم …باورم نمی شد این چیزی که شنیدم درست باشه…آخه برای چی…
-چی دارید میگین بابا مثل اینکه زده به سرتون
از جام بلند شدم …
-بشین دختره ی گستاخ…ما جوون بودیم جرعت نمیکردیم توی صورت باباهامون نگاه کنیم حالا تو به من میگی زده به سرت ؟
نخیر دختر من نزده به سرم تو زده به سرت که می خوای با یه پسر سرطانی ازدواج کنی…
چطور می تونست راجع به عماد این طوری حرف بزنه ؟ دلم می خواست داد بزنم بگم خفه شو لعنتی…بگم هرکول منو این جوری صدا نکن …
-اولاً که همچین بابا بابا نکن …پدر بودنت رو کی نشون دادی که بهت احترام بزارم ؟ دوماً که درباره ی عماد درست حرف بزن …
بعدش هم من فقط با عماد عروسی می کنم می خوای عروسی بیا می خوای هم نیا…
یک لحظه هیچی نفهمیدم…فقط داغی صورتم رو حس می کردم اومدم به خودم بیام که دومی رو هم خوردم…انقدر محکم زد که چشمام سیاهی رفت وافتادم زمین…چطور تونست دست روی دخترش بلند کنه…گریه می کردم نه از درد از بدیش از این همه بدجنس بودنش…از این که چرا بابای من اینه…
با تمام نفرت صدام رو بلند کردم
-پدریت رو کامل کردی جناب بهرام کمالی …

بابا می خواست حمله کنه که مامان خودش رو انداخت جلو و بابا مامان رو هم پرت کرد اون ور…اومد بغلم گوشم و گفت:

-این دفعه سرکشی کنی بدترش رو می خوری…یک بار دیگه میگم تو با این پسره ازدواج نمی کنی پسر حاجی فلاحی میخواد تو رو هم پولداره و هم سرطانی نیست…
من این همه مال و اموال جمع نکردم که بمونه زمین…من نوه می خوام …اگه با این سرطانیه ازدواج کنی بچه دار نمی تونید بشید…بعدشم فردا می خوان بگن معلوم نبود دختره حاج کمالی چه ریگی به کفشش بود که با یه سرطانی عروسی کرده …من آبرو دارم …نمی خوام فردا همه با انگشت نشونم بدن
فقط زار میزدم…شاید دلش برام میسوخت …دیگه به هق هق افتاده بودم…عماد می خوان منو ازت جدا کنن…
بلند شد که بره توی اتاقش
-من از سن قانونی گذشتم و با هرکی دلم بخواد ازدواج میکنم…
اومد طرفم و موهام رو گرفت توی دستش
-دم در آوردی واسه من…مثل اینکه نمیدونی بدون اجازه ی من نمیتونی لیلی طرفه پسره بری قبل از این که سرطان جونش رو بگیره میدم انقدر بزننش تا بمیره…میدونی که میکنم این کار رو …
خودتم میارم بشینی جلوش و زجر کشیدنش رو ببینی پس سگم نکن…عین آدم میری و حلقه رو پس میدی …هنوزم که اسمش نیومده توی شناسنامت…
سرم درد گرفته بود اما دردش در برابره درد شنیدن اون حرفا هیچ بود …من نمی خواستم عماد رو از دست بدم…اما بابام رو هم خوب میشناختم و میدونستم که انقدر لجن هست که همچین کاری رو بکنه…

نمیدونستم چی بگم؟…من عماد رو می خواستم
اما دلم نمی خواست بلایی سرش بیاد رفتم توی اتاقم و تا صبح گریه کردم و از خدا کمک خواستم …
تصمیم گرفتم برم قم و اونجا از حضرت معصومه کمک بگیرم…
ساعت 4 یواش از اتاق اومدم بیرون و یک یادداشت
واسه مامان گذاشتم و رفتم ماشینم رو از پارکینگ برداشتم و رفتم سمت قم…تصمیم داشتم 3 روز بمونم قم و یکم فکر کنم…

بعد از رسیدن رفتم نزدیک حرم بک اتاق کوچیک کرایه کردم و چادرم رو سرم کردم و رفتم حرم…
اون روز از ته دل از خدا و حضرت معصومه خواستم که
عماد رو خوب کنه چه با من باشه چه بی من…

روز دومی بود که توی قم بودم…بیشتر ساعت های روز رو توی حرم بودم…آرامش عجیبی بهم میداد و من خیلی احتیاج داشتم به اون…
چند دفعه عماد و مامان و باباش زنگ زدن…
اما برنداشتم دلم می خواست تنهای تنها باشم بدون حضور هیچ کس…

عماد بعد از چند بار زنگ زدن پیام داد:
(سلام ،خانومم مامانت گفت که رفتی قم…فدای تو مهربون بشم که انقدر خوبی زود برگرد که آقا هرکوله دیگه طاقت دوری پرنسس خانم رو نداره…
لطفاً تلفنت رو هم جواب بده که صدای خوشگلت رو بشنوم و روحیه بگیرم…نگرانم جواب نمیدی یه خبر بهم بده..دوستت دارم )

 جهت خواندن  سایر قسمت ها اینجا کلیک کنید

بیوگرافی میس پریسا

biography miss parisa

به این پست امتیاز دهید.
رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت چهارم
3 از 1 رای
بازدید : 131 بار بار دسته بندی : بی برگشت تاريخ : ۱۲ اسفند ۱۳۹۴ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

نوزده − ده =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،