برترین رمان های امروز

دانلود رمان بد خون

رمان بد خونمهدیس

 دانلود رمان اسیر دست غرور

رمان اسیر دست غرور نگار قادری

دانلود رمان پوکر

رمان پوکرحوا م.فراهانی

دانلود رمان تابستان لاکچری

رمان تابستان لاکچریسحر

دانلود رمان هوس و گرما

رمان هوس و گرمامهلا علی راد

دانلود رمان عشق شيطون من

رمان عشق شیطون من نیلوفر جعفری

دانلود رمان در انتظار آرامش

رمان در انتظار آرامشmohaddese989

دانلود رمان نمایشنامه بهشت پوشالی

رمان بهشت پوشالیثمین

دانلود رمان دکتر خشن

رمان دکتر خشنمرضیه

رمان جدید ویرانگر از فرشته قسمت چهارم اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید ویرانگر از فرشته

roman by fereshteh 27 – virangar

رمان جدید ویرانگر از فرشته
برای خواندن رمان ویرانگر به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فرشته ویرانگر

دانلود رمان جدید

کلیدو انداختم تو قفل و درو باز کردم..
هنوزم از دست سحر ناراحت بودم..دختره ی بی جنبه ی شوهر ندیده….
وسط راه سهیل بهش زنگ زد و گفت داره میاد دنبالش..منم واسه اینکه یه وقت چشمام به ریختش نیافته سر کوچه شون سحرو پیاده کردم..
با وجود اینکه خیلی واسه م سخت بود ولی نمی تونستم به زور جلوشو بگیرم..خودش باید این چیزا سرش می شد که..انگار خیلی بی خیال بود!..

ماشینو بردم تو و وسط حیاط پارک کردم..
برگشتم و خواستم درو ببندم که صدای پچ پچ چندتا زنو شنیدم..
حدس زدم همونایی باشن که موقع باز کردن در با اخم و غضب، تیر نگاهشون ستون فقراتمو نشونه گرفته بود!….
لای درو یه کم باز گذاشتم و پشتش ایستادم به حرفاشون، که بدون شک موضوع اصلی بحثشون همسایه های جدید بود!..

— یکی دو دفعه دیدم پسر خانم پناهی خواهرشو می رسونه جلوی در و میره..فک کنم نامزدش همین دختره باشه!..
–آره اتفاقا منم امروز با هم دیدمشون..دختره قیافه ش خوبه به پسر خانم پناهی می خوره!..
–اینی که رفت تو خواهر بزرگه ست؟!..
–نمی دونستی؟!..
–نه بابا تازه اومدن هنوز وقت نشده سر از کارشون در بیارم..مادرشم انگار زیاد از خونه بیرون نمیاد من که ندیدمش..
–آره منم زیاد ندیدمش فقط روز اثاث کشی دم در بود..
–خب چطور بود؟..درست و حسابین؟..
–چی بگم..
— من یه چیزایی ازشون می دونم..
–جدی؟!..
— راست میگی توران جون؟!..
–اره به خدا دروغم چیه؟..خواهر شوهرم یکی از فامیلای دور خانم پناهی ِ اونو واسطه کردم سریع جیک و پوکشونو در آورد..
— دستش درد نکنه!حالا چی فهمیدی؟..چجور آدمایین؟..
— مادر ِ و دختر ِ هردوشون بیوه ن!..
–وای خدا مرگم بده!..
— همین بزرگه رو میگی دیگه؟!..
–آره اسمشم گفتا ولی الان خاطرم نیست..شوهرش و باباش تو تصادف مردن..مثل اینکه قبلا خیلی پولدار بودن ولی حالا ورشکست شدن..
— میگم گفتی دختره بیوه ست؟..
–آره چطور مگه؟..
–ما که این خونواده رو نمی شناسیم نکنه از اوناش باشن؟..والا این دوره اینکارا مد شده انگار..
–کدوم کارا رعنا جون؟..
— چی بگم..دختره بر و رو داره، بیوه هم که هست..تو محل خوبیت نداره به هر حال ما هم پسر مجرد تو خونه داریم..
–آره راست میگی….
–خدا رو شکر من از جانب شوهرم خاطرم جمعه احمد آقا چشم و دل پاکه ولی باز از نظر منم صلاح نیست..چی بگم والا..
— دختره که ظاهرش چیز بدی نشون نمیده..فک نکنم اونجوری باشه..
–وا توران جون حرفا می زنیا..مگه به ظاهره؟..از کجا معلوم که گرگ نباشه تو لباس بره؟..به سر و شکل ساده شون که نمیشه نگاه کرد مگه نشنیدی میگن از آن نترس که های و هوی دارد از آن بترس که سر به تووی دارد!..
–وای نگید تو رو خدا دل منم آشوب شد..
–تو این محل زن بیوه تا حالا نبوده اما از حالا به بعد باید چهارچشمی مواظب جوونا و شوهراتون باشید اینجور زنا منتظر فرصتن مخصوصا که یه عمر تو ناز و نعمت بودن به نداری عادت ندارن، اومدیم و فردا یکی از مردای محل صیغه ش کرد اونوقت کی جواب میده؟..
— اصلا از کجا معلوم همین الانم صیغه نباشه؟..
–تو که گفتی امارشونو در اوردی؟..
–وا..این چه حرفیه رعنا جون خب کدوم زنی میاد صیغه ی یه مرد شه بعدش بیاد گندکاریشو همه جا جار بزنه؟..اینا رو که به هر کسی نمیان بگن!..

انقدر که پشت در به زِرای مفتی که می زدن گوش دادم و دندونامو رو هم فشار دادم که گفتم هرآن ممکنه بشکنه و بریزه تو دهنم..
دستی که به لبه ی در گرفته بودم از رو عصبانیت می لرزید..
انگار یه سطل آب سرد روم خالی کرده باشن، سر تا پام یخ کرده بود..
ولی از تو عین کوره آتیش می گرفتم و می سوختم..
کثافتای بی شرم!..
حالیتون می کنم!..
همین اول کاری اگه جلوتون در نیام که تا دنیا دنیاست هر غلطی دلتون بخواد می کنید!..انگار که مردم آبروشونو از سر راه آوردن!..
درو همچین هول دادم که محکم خورد به دیوار پشت سرم..
هر سه از صدای در ترسیدن و برگشتن..
سه تا زن حدودا بین 45_50 ساله که سر و شکل فخار و شیکشون داد می زد چقدر بی عار و دردن..با کمی فاصله از من با تعجب ایستاده بودن و سبدای فلزی خریداشون هم دستشون بود..

دستامو مشت کردم و دندونامو روی هم ساییدم و یه قدم رفتم جلو..
– شما تازه به دوران رسیده ها چی پشت سر من و خونواده م داشتید وِر وِر می کردید؟..هــان؟……

اونی کی که سنش از بقیه بیشتر بود اخماشو کشید تو هم و پشت چشم نازک کرد..
— هوی دختر چته؟..نیومده پاچه ی مردمو می گیری؟..
بغل دستیش با عصبانیت سر و گردنی تاب داد و گفت: خوبه والا 2 روزه اومدن تو این محل خوب دارن ذاتشونو نشون بقیه میدن..از اولشم معلوم بود ادمای درست و حسابی ای نیستن!..

زدم به سیم آخر..دیگه حالیم نبود اطرافم چه خبره..
دستمو اوردم بالا و تهدیدکنان داد زدم: ببند اون دهنتو تا نبستمش..فقط برو خدا رو شکر کن که حرمت موی سفیدتو نگه داشتم تا الان چیزی بهت نگفتم وگرنه غیر از این بود بلایی به سرت می اوردم که حرف زدنم یادت بره!..
یکی از پشت دستمو گرفت و کشید..برگشتم دیدم مامانه که با تعجب داره ما رو نگاه می کنه..
–صحرا چکار داری می کنی؟..چرا داد می زنی بیا برو تو..
یکی از زنا صداشو انداخت پس کله ش و گفت: خانم جلو دخترتو بگیر هر چی لایقه خودشو از دهنش می ریزه بیرون..خجالتم نمی کشه دختره ی بی کس و کار!…..
کناریش پوزخند زود و به طرفداری از دوستش در اومد..
— خوبه واقعا مردم هر کثافتکاری دلشون بخواد می کنن آب از آب تکون نمی خوره تازه بعدش طلبکارم میشن!..
– حرف دهنتو بفهــــم….
خیز برداشتم سمتش که لیلی دستمو گرفت..
–صحرا!
مامان با عصبانیت رو بهشون گفت: خانم هیچ می فهمی چی داری میگی؟..این تهمتا چیه که می زنی؟..خجالتم خوب چیزیه….
— خجالتو شما باید بکشی نه ما..معلوم نیست از کدوم دِهات کوره ای پا شدین اومدین تو این محل..لابد دخترات اونطرف حسابی گند بالا اوردن حالا نوبت به اینجا رسیده!..از قیافه تون معلومه اینکاره اید دیگه چرا انکار می کنی؟!..

همچین دستمو از تو دست لیلی کشیدم بیرون که خودشم با من پرت شد جلو..خیز برداشتم سمتشون که جیغ کشیدن و چند قدم رفتن عقب….
مامان داد زد: صحـــرا!….
دستی که مشتش کرده بودمو تو هوا نگه داشتم..نمی تونستم..دیگه آروم نبودم..مثل یه ماده ببر زخمی تو چشمای وحشت زده شون زل زده بودم….ای کاش….ای کاش می تونستم همین الان از روی زمین نیست و نابودشون کنم..ای کاش مثل خودشون احترام و آبرو سرم نمی شد و پا می ذاشتم رو تموم عقایدم….
ولی بازم نتونستم جلوی خودمو بگیرم ..نشد.. پامو بردم بالا و لگد محکی زیر خریداشون زدم که تمومش پخش زمین شد..صدای جیغشون در اومد که دختره ی عوضی چکار می کنی؟..هار شدی؟….
مامان دستمو کشید..
صداش بغض داشت..
چشماش غرق اشک بود..
— بریم تو بسه دیگه دهن به دهن این آدما نذار..
اونا داشتن نفرین می کردن و فحش می دادن که مامان منو کشید تو و درو بست..
اصلا حواسم نبود که چندتا از همسایه ها سراشونو از پنجره اوردن بیرون و چند نفر هم تو کوچه به تماشای ما ایستادن..
از عصبانیت به خودم می لرزیدم..سراپا خشم بودم..

کلافه کنار باغچه نشستم و سرمو گرفتم تو دستام..
— این چه کاری بود که کردی دختر؟..
نفسمو سنگین دادم بیرون..سرمو بلند کردم وعصبی گفتم: چرا جلومو گرفتی؟..چرا نذاشتی جوابشونو بدم؟..بیشتر از اینا حقشون بود که باید میذاشتم کف دستشون ولی حیف..حیف مامان، حیف رعایت موی سفیدشونو کردم..از سنشون خجالت نمی کشن که به ما میگن..میگن…………..

وای خـــــدا دارم دیوونه میشـــم..
از کنار باغچه بلند شدم و شیر آبو باز کردم..چندتا مشت اب زدم تو صورتم ولی مگه آروم می شدم؟..مگه سرد شدن ِ این دل ِ سوخته، از دست همین چند مشت آب بر می اومد؟..

–همون موقع که اون مصیبت پیش اومد خودمو واسه یه همچین روزی اماده کرده بودم..به تو هم گفتم صحرا بیشتر مراقب اطرافت باش همیشه عاقلانه رفتار کن..می دونم عصبانی شدی..این زنا یه روزه با آبرومون بازی کردن ولی دخترم این کار تو هم درست نبود که وسط کوچه به همسایه ها حمله کنی..
-حرفاشون آتیشم زد مامان..یه لحظه نفهمیدم چی شد..
— فکر کردی من اینا رو نمی دونم؟..فکر کردی تا الان کم از این و اون حرف شنیدم؟..هنوز کفن شوهرت خشک نشده مردم هزارتا حرف پشت سرت در آوردن ولی اصل خدای بالا سره که همه ی اینا رو می بینه و گناهکارو از بی گناه تشخیص میده..امیدت به خودش باشه دخترم..از این به بعد هرچی شنیدی یه گوشت در باشه یه گوشت دروازه..انگار نه انگار که دارن از تو حرف می زنن..از امروز بیشتر تحریکت می کنن این زنا دنبال بهونه ان که هر چی تو دلشونه بریزن سر یکی مثل تو، دخترم بهونه دستشون نده..
-بسه مامان به خدا سرم داره منفجر میشه..بسمه دیگه..

دستمو گذاشتم رو ماشین و پیشونیمو به ساعدم تیکه دادم..
مامان و لیلی بعد از چند دقیقه رفتن تو..
برگشتم و سرمو رو به آسمون بلند کردم..
پــــوفـــــ..
چی بگم ؟..
چی بگم که تا حالا نگفته باشم؟..
این رسمش بود؟!..
نه نبود!..
این رسمش نبود خدا نبود!..
یه عمر از این حرفای صد من یه غازه خاله زنکی متنفر بودم و اینجور آدما رو حتی داخل آدمم حساب نمی کردم..
ولی چی شد؟..حالا این خودمم که تو دستای منفورشون اسیر شدم و اسمم نقل محافل ریز و درشتشونه..
*****
تصمیم گرفتم به بهونه ی خرید بزنم بیرون..
الان طاقت جو سنگین خونه رو نداشتم..
طاقت اشک چشمای مامان و بغض تو صداشو نداشتم..
ممکن بود یه چیزی بگم و وضع بدتر بشه..

مامان می گفت سکوت کنم ولی می دونم که سکوت زیاد از حدش حماقت ِ محضه..
جلوی این آدمای گرگ صفت اگر که گرگ نباشی خیلی راحت شکارشون می شی..
واسه اینکه به چنگت نیارن چه بخوای و چه نخوای باید بتونی و قدرتشو داشته باشی که جلوشون بایستی..

مامان اهل دردسر نیست و نمی خواد هیچ کدوم از دختراش اسیر حرف ِ این مردم کوته فکر بشن..درکش می کردم!..
ولی من برعکس مامان تو هر زمینه ای اهل کوتاه اومدن نیستم..
خوب یا بد..
هیچ وقت طاقت شنیدن حرف زور نداشتم..
هنوزم ندارم!..کیسه های خریدو از صندوق عقب برداشتم و با آرنج ضربه ی محکمی به درش زدم..
مامان از صدای ماشین اومد رو تراس..
با خستگی از پله ها رفتم بالا..لبخند زد و دستشو به سمت کیسه ها دراز کرد..
— خسته نباشی مادر..اینا رو بده من، تو برو توو یه کم استراحت کن..
دستامو کشیدم عقب ..
– نمی خواد سنگینه تا اینجا که ماشین زحمتشو کشیده مابقیشم با من..
سرمو بلند کردم..از نگاه مهربونش قلبم گرم شد..ولی هنوز ناراحتی رو تو چشمای معصومش می دیدم..نگاهش پر از حرف بود..
می دونستم به خاطر منه که چیزی نمیگه….

یه لحظه از یادآوری حرفاشون جلوی اون همه چشم، قلبم مچاله شد..چطور تونستن به خانواده ی من توهین کنن؟..ای کاش مامان جلومو نمی گرفت..
ولی شاید اینجوری بهتر شد..اون زنا دنبال همین بودن که بهانه ی یه دعوای درست وحسابی رو بدم دستشون!….
پوفـــی کشیدم و نگاهمو از رو صورتش برداشتم و رفتم تو..
–صحرا؟!..
-بله!..
–سحر میگه امشب نمی خوای بیای مهمونی، آره مادر؟..
کیسه ها رو گذاشتم رو سنگ اپن و بسته ها رو از تو پلاستیک در اوردم و لیلی رو صدا زدم..
مامان کنارم ایستاد..سرمو بلند نکردم..
— مگه قبول نکردی که با ما بیای؟..
– منصرف شدم!
— چرا دخترم؟..
– همینجوری!..
–مگه بی دلیل میشه آخه؟..
بی تفاوت شونه امو بالا انداختم و گفتم: حالا که شده!….لیلـــــــی..

–اومدم بابا اومدم، چیه باز چی شده؟..
با سر به کیسه های میوه اشاره کردم..
– بشور، خشک کن، بذار تو جا میوه ای..
–برو بابااااااا..به من چه؟..
با اخم نگاهش کردم..
– نشنیدم..چی گفتی؟..
— شنیدی که..
– یه بار دیگه بگو..
یه کم نگاهم کرد….
— خب بده مامان بشوره….اصلا سحر کجاست مگه اونم تو این خونه زندگی نمی کنه؟..دیوار کوتاه تر از من نیست که هی بهش گیر بدی؟..
– بسه روضه نخون..از امشب جز مامان هیچ کس تو خونه بیکار نمی شینه..نیاوردمت اینجا که صبح تا شب بشینی خودتو باد بزنی!..

لباشو از حرص رو هم فشار داد و خم شد رو اپن و کیسه ها رو چنگ زد..
— یه دفعه بگو کوزت استخدام کردی دیگه..معلومه از قصد خدمتکارا رو نیاوردی تا ما رو حرص بدی..

— دخترم با خواهرت یکی به دو نکن ماشاالله دیگه واسه خودت خانمی شدی بد نیست یه هنری هم از خونه داری یاد بگیری، پس فردا که شوهر کردی باید یه چیزی بلد باشی یا نه؟..
لیلی پوزخند زد و با ضرب میوه ها رو تو سینک خالی کرد..
— مامان ِ ما رو باش..کدوم هنر؟..آخه کلفتی هم شد هنر؟..باز زبان و موسیقی و نقاشی و شنا بود یه چیزی..من از بشور و بساب متنفــــرم چرا هیچ کدومتون نمی فهمید؟…..

با آرنجم زدم به بازوش که ترسید و نگاهم کرد..درپوش سینکو گذاشتم و شیر آبو باز کردم..دستمو گذاشتم لب سینک و دستکشای آشپزخونه رو انداختم جلوش..
– هر وقت تونستی کاراتو خودت انجام بدی منم یه کاری واسه هنر نداشته ت می کنم!..
— یعنی چی؟..چه کاری مثلا؟..
با چشم و ابرو به دستکشا اشاره کردم..
– دستت کن……
— نکنم چی میشه؟..
یه تای ابرومو انداختم بالا و با لبخند تو چشمای عسلیش نگاه کردم..
– واقعا می خوای بدونی؟!..

اخماشو کشید تو هم..یه کم که تو چشمام زل زد، دستکشا رو برداشت..نیشخند زدم..میوه ها رو دونه دونه می گرفت زیر شیر و می شست..
— تمیز بشور..
-صحــــرا!..
— میوه ها که تموم شد میری حیاطو می شوری..سحر که اومد میگی جاروبرقی رو بیاره کل سالنو جارو بزنه..در هفته 2 روز اولو اون جارو می زنه 2 روز آخر هفته رو تو..آشپزی هم فعلا با منه تا وقتی که خوب یاد بگیرید..ظرفا رو هم نوبتی می شورید صبحونه تو..ناهار من..شامم با سحر ..مامان حق نداره دست به سیاه و سفید بزنه که اگه ببینم سرپاست و داره جور شما دوتا رو می کشه مسئولیتتون سنگین میشه….کارای بیرون از خونه با منه هر چی هم لازم داشتید واسه خونه لیست می کنید می دید دست من..کسی حق نداره لباساشو بده مامان بشوره هر کس مسئول کارای خودشه که اگر کوتاهی کنید ضررش یقه ی خودتونو می چسبه……
و تو چشمای مبهوتش زل زدم و سرمو خم کردم: مفهومه خانم کوچولو؟….

لب زد..از تعجب چشماش تا اخرین حد باز مونده بود!..
به مامان نگاه کرد و نالید: مامان این چی میگـــــه؟..
مامان که از خنده صورتش سرخ شده بود شونه شو انداخت بالا ..
— والا چی بگم..همه رو خواهرت گفت دیگه..

لیلی به من نگاه کرد و زد رو سینک…..
– تو انگار حالیت نیستا..من میگم نر ِ تو میگی بدوش؟….من از اینجور کارا بیزارم صحرا، تو کتم نمیره..
خریدا رو با حوصله چیدم تو کابینت فقط یه بسته ماکارونی گذاشتم کنار گاز تا واسه شام درست کنم..
— سعی کن از این به بعد بیزار نباشی..دیگه از اون زندگی شاهانه خبری نیست..
— ولی ما هنوز پولداریم..
– چشماتو باز کن و ببین ..اوضاعمون مثل سابقه؟..
— پس چرا اومدیم تو این محله ی عیون نشین؟..مگه نمیگی همه چی فرق کرده؟..ای خــــدا..صحرا داری اذیت می کنی من می دونم….
– تو اینجا رو با اون عمارتی که توش بودیم مقایسه می کنی؟..درضمن من راضی نبودم این دست گلی ِ که سحر به آب داده….
و به مامان نگاه کردم..اونم شریکش بود..
مامان چپ چپ نگاهم کرد و رفت سمت گاز..
— خوبه خوبه انقدر کشش ندید از یه میوه شستن بحث به کجاها که نکشید..صحرا این ماکارونی چیه گذاشتی بیرون؟..مگه نگفتم شام دعوتیم؟..

رفتم سمت اتاقم و تو همون حالت شالمو از رو سرم برداشتم..
-شما مختارید ولی من پامو اونجا نمیذارم..
–صحـــرا!..
رفتم تو و درو بستم..پـــــوفـــــ .. با سر انگشت شقیقه مو ماساژ دادم و چند لحظه چشمامو بستم….
دکمه های مانتومو باز کردم..تقه ای به در خورد..شک نداشتم مامانه….
– صحرا..
لبخند محوی زدم..این همه اصرار واسه چیه مادر ِ من؟..
— صحرا دخترم..
– بیا تو مامان..
مانتومو انداختم رو تخت..مامان اومد تو و جلوی در ایستاد..
صندلی ای که کنار میز آرایش بودو گذاشتم نزدیک تخت و خودمم همونجا رو تخت نشستم..مامان هنوز داشت نگاهم می کرد..با دست به صندلی اشاره کردم..توجهی نکرد..

— این چه رفتاریه صحرا؟..جلوی دخترا کاراتو به روم نمیارم فقط واسه اینکه می دونم تو دلت چه خبره..بعد از مرگ پوریا هر جور بود اخلاقتو توجیه کردم که بچه م داغداره و شوهرشو از دست داده..حتی بابات که یادمه تا چه حد دوسش داشتی..می دونم دخترم من وابستگیاتو به بابات دیده بودم می دونم قلبت شکسته و مرحمی هم واسه دردش نیست ولی هر دفعه که من کوتاه میام تو بدتر می کنی..نمیگم رفتارت درست نیست نه، ولی انقدر با خوهرات بد تا نکن مادر..بذار جدا از رابطه ی خواهری دوستشون باشی..نذار ازت بترسن که حتی نتونن یه درد و دل کوچیک پیشت بکنن……….
کمی از در فاصله گرفت و اومد وسط اتاق..صداش می لرزید..
— سحر خیلی دوستت داره..تا وقتی اون اتفاقا نیافتاده بود رابطه تون با هم خوب بود وقتی هم رفتی تو لاک خودت اون به سهیل نزدیک تر شد..خب نامزدشه عیب که نیست..نمی دونم چرا از این پسر خوشت نمیاد ولی باور کن بچه ی بدی نیست ما که تا الان چیزی ازش ندیدیم بنده خدا بعد از مرگ بابات کلی هوای ما و سحرو داشت..یه کم کوتاه بیا دخترم..از خر شیطون بیا پایین..همه ی اینایی که به لیلی گفتی رو می تونستی آروم تر بگی چرا کاری می کنی سحر تو روت وایسه و لیلی با اخم و تخم جوابتو بده؟….

با لبخند نگاهش می کردم وهیچی نمی گفتم..
مامان که دید ساکتم نفسی تازه کرد و گفت: اصلا شنیدی چی گفتم؟حواست کجاست دختر؟..
-داشتم گوش می کردم مامان تو ادامه بده!..
مامان چپ چپ نگاهم کرد..چرا خودشو اذیت می کرد؟..نمی دونست از جونمم بیشتر دوسش دارم؟..مامان تو که همه چیزو می دونی چرا درکم نمی کنی؟..
لبخند خسته ای زد و گفت: این همه حرف زدم باد هوا بود مادر؟..
چونه مو بین انگشت اشاره و شصتم گرفتم و آرنجمو گذاشتم رو زانوهام..
– این حرفا از کی رو دلت مونده بود؟..

خنده ی آرومی کرد..اومد جلو و رو صندلی نشست..دستی به زانوهای دردمندش کشید..
— رو دلم نبود دخترم..می ترسم بعد از من خدایی نکرده بینتون تفرقه بیافته و اون موقع دیگه نشه کاریش کرد..الان که زنده م می تونم جلوتونو بگیرم پس فردا سرمو بذارم زمین………
– بسه مامان، خدا نکنه..می دونی حرفات ناراحتم می کنه ادامه نده!..
و با اخم خودمو کشیدم عقب..
— باشه مادر چیزی نمیگم..ولی امشب تو هم پاشو با ما بیا..به خدا تا حالا نشده خانم پناهی منو ببینه و سراغی از تو نگیره..اینبار دیگه نمی دونم چی جوابشو بدم..
-چه اجباری ِ که جواب بدی؟..سحر عروسشونه نه من……
–وا دختر این چه حرفیه؟..ما هم خونواده ی سحریم..برم به مردم چی بگم؟..

سکوت کردم..پاهامو تو شکمم جمع کردم و چونه مو گذاشتم روش..
— می دونم هر چی بگم تو گوشت نمیره و باز کار خودتو می کنی!..
خندیدم..آروم وگرفته..
– مامان جان اخلاقم همینه دست خودمم نیست….
مامان لبخند زد..چقدر چشماش معصوم بود..
–روی منه پیرزنو زمین میندازی؟..
لبخند زدم و با چشمایی که خمارشون کرده بودم گفتم: واسه قانع کردن من راه های بهتریم هستا مامان!….
غش غش خندید و سرشو گرفت بالا..از خنده ش دلم آروم گرفت و با لبخند به صورتش نگاه کردم..
— به خدا یه لحظه شدی همون صحرای همیشگی..دلم واسه این نگاه کردنات تنگ شده بود….

لبخند رفته رفته رو لبام خشکید..
صحرای سابق!..
صحرای همیشگی!..

مامان که رنگ پریدمو دید ناراحت شد..دیگه لبخند نمی زد..به اون روزا برگشته بودم..به روزایی که پدرم بود..پوریا بود..خوشبختی تو آغوشم بود..هیچ هم و غمی نداشتم..تو دلم این همه درد نبود..پس اون روزا کجا رفتن؟..چرا فقط خاطراتشون باید بمونه و بهم دهن کجی کنه؟..
به صورت مامان نگاه کردم..چشمای من می سوخت و چشمای مامان از ریزش اون همه اشک سرخ شده بود..
اما من گریه نمی کردم..خیلی وقته که حتی اشک ریختن از یادم رفته..
با درد لبخند زدم..چونه م لرزید..بغض سردی که به گلوم چنگ می زدو قورت دادم و پلک زدم..مثل لقمه ای که تو گلوت گیر کنه و نتونی فرو بدی این بغض لعنتی هم چسبیده بود و از جاش تکون نمی خورد..
– گریه نکن مامانم..گریه نکن عزیزدلم….
–صحرا…………..
– باشه مامان..باشه..میام..دیگه گریه نکن..

دستامو مشت کردم..اون لبخند هنوز رو لبام بود..دوست داشتم با یه خیز بغلش کنم ولی همه ی ترسم از همین بود..که گرمای آغوششو حس کنم و سرمو بذارم رو شونه های مهربونش و..سد اشک های محکوم به حبس ابدم ترک برداره و اون موقع همه ی کینه و نفرت انباشه تو دلم با همون اشکا فرو بریزن و دیگه چیزی نمونه که بخوام هر صبح به نیتش چشم باز کنم..
اگر دلم از نفرت پاک بشه همه چیزمو می بازم….خودمو خوب می شناختم..ارامش برای من راحت به دست نمیاد….
به خودم که اومدم صندلی از حضور مادرم خالی بود..نفس عمیق کشیدم..به پشت خودمو پرت کردم و محکم چشمامو روی هم فشار دادم..همون سردرد همیشگی دوباره اومده بود سراغم….
*****
— آخه دختر این چه کاریه؟!..خب همه با هم می ریم دیگه..
– من اینجوری راحت ترم مامان..
لیلی_ ادا نیا تو رو خدا صحرا!..
– همین که گفتم..با تاکسی برید منم چند دقیقه بعد از شما میام..
هنوز واسه رفتن دو دل بودم ولی می دونستم امشبو هر جور شده باید تحمل کنم..اگه مامان اصرار نمی کرد یه شبو با ارامش پشت سر می ذاشتم…….
لیلی دست مامانو گرفت و کشید..
— بریم مامان اگه بخوای با صحرا بحث کنی تا آخر شب علافیم!..
مامان که هنوز چشمش به من بود گفت: آخه ترسم از اینه نخواد بیاد..جلوی مردم ابرومون میره..
پوزخند زدم..
– نگران نباش مامان گفتم میام یعنی میام..واسه دیدن ریخت نحس اون یارو عجله ندارم..
مامان زد پشت دستش و لبشو گزید..
— خدا مرگم بده دختر این چه حرفیه می زنی؟….و به لیلی نگاه کرد و نالید: به خدا می ترسم امشب با این اخم و تخمش یه کار دستمون بده..
– شما اصرار دارید، به من باشه که پامم تو دو قدمی خونه شون نمیذارم….درضمن نباید اجازه می دادید سهیل سحرو ببره..پس ما اینجا چه کاره ایم؟..
لیلی مداخله کرد..
— نامزدشه قراره همین روزا هم عقد کنن چه اشکالی داره؟..خیلی امل فکر می کنی صحرا….
خیز برداشتم سمتش..
– بچه پررو رو ببینا….
با شیطنت بازوی مامانو کشید و جلوی در چشم وابرو اومد..چپ چپ نگاهش کردم ولی نتونستم جلوی خنده ی بی موقعمو بگیرم..
درسته خیلی دختر خودسر و بی خیالیه ولی جونم به جونش بسته ست..
درسته گاهی تندخویی می کنم ولی اگه رفتارم در مقابلشون جدی نباشه حساب نمی برن..به خصوص لیلی که هم بازیگوشه و هم بی تفاوت..ولش کنم هر کار که دلش بخواد می کنه..مخصوصا حالا که بابا هم بینمون نبود تا بخواد بهش خرده بگیره….
واسه سحر که دیگه کار از کار گذشته بود فقط از ته دل امیدوار بودم سهیل واقعا عوض شده باشه..سحرو دوست داشتم و نمی خواستم به کاری مجبورش کنم..ولی خب بازم می دیدم نمی تونم نسبت به کاراش بی خیال باشم..زندگی خواهرم بخشی از زندگی منم بود..حق دخالت نداشتم ولی حق اینو داشتم که راهنماییش کنم..

اما تا اینجا فهمیدم راهش این نیست..من هرچی چوب بندازم لای چرخش اون بدتر می کنه..آینده تو دستای خودشه و اونو با سهیل دوست داره..منم چیزی جز خوشبختی سحر برام مهم نبوده و نیست..
گرچه هر بار چشمم به ریخت سهیل میافته یاد کارایی که کرده اذیتم می کنه ولی بازم به خاطر دل خواهرم سکوت می کنم..سحر همه چیزو می دونست و می گفت عاشقشه و این چیزا براش مهم نیست..و فقط این من بودم که نمی تونستم همه چیزو به راحتینادیده بگیرم..
*****
شالمو انداختم رو سرم که موبایلم زنگ خورد..نُچی کردم و نفسمو محکم دادم بیرون..با این دفعه بار پنجم بود که مامان زنگ می زد..خوبه فقط چهل دقیقه از رفتنشون گذشته..
بدون اینکه به شماره نگاه کنم جواب دادم و تند تند گفتم: الهی قربونت برم دارم میام..تو راهم..
–………
-الو..مامانم……..
–………….
پس چرا حرف نمی زنه؟!..چندبار پشت سرهم صداش زدم ولی جواب نداد..قطع کردم و با شک لیست آخرین تماسامو آوردم و به شماره ش زل زدم..ناشناس بود..
گوشی تو دستم لرزید و دوباره زنگ خورد..دو دل بودم جواب بدم یا نه..اخمامو کشیدم تو هم و انگشت اشاره ام دکمه ی سبز گوشیمو لمس کرد….

لعنتی..بازم جواب نداد و اینبار اون بود که تماسو قطع می کرد..
این دیگه کیه؟!..مسخره، بازیش گرفته؟!..
شاید مزاحمه می خواد سر به سرم بذاره..از این مردم بیکار که صبح تا شب کارشون غیب کردن و تهمت زدن به این و اونه بعید نیست!..هه………….

نشستم پشت فرمون و از خونه زدم بیرون..فقط چندتا کوچه از ما بالاتر بودن..
از رکبی که سحر بهم زده بود دندونامو رو هم فشار دادم….
سحر ســحر سحـــــر..فقط همین مونده بود که از تو هم رودست بخورم!.سر کوچه نگه داشتم..با سر انگشت رو فرمون ضرب گرفتم..نگاهمو انداختم به در مشکی و بزرگی که از سمت چپ چهارمین خونه به حساب می اومد..

این همه وقت حتی دلم نخواست یه لحظه قیافه ی سهیل و تحمل کنم حتی وقتی می اومد خونمون بازم کم محلی می کردم!..
و حالا یکی نیست بهم بگه « صحرا اینجا چه غلطی می کنی؟!.. »
آخه مامان جان، چرا آدمو تو یه همچین موقعیتی قرار میدی؟..
ای بسوزه پدر ِ این دل، که با دو قطره اشک از چشمای مادرت باید اینجوری بلرزه!..

پـــــوفـــ..ولش کن..هر چی می خواد بذار بشه..دیگه قبول کردم نمیشه کاریش کرد..
خواستم بپیچم تو کوچه که باز گوشیم زنگ خورد..قربون هر چی آدم وقت شناسه!..
گفتم باز مامانه ولی با دیدن همون شماره ی ناشناس یه لحظه نفسمو نگه داشتم و با شدت دادمش بیرون….تو این هاگیر واگیر که خودم سرگردونم،فقط همینو کم داشتم که بشه قوز بالا قوز..

انگشتمو محکم رو دکمه ی لمسی تماس فشردم..
– بلــــه!..چی می خوای؟..
–………..
– لالی مونی گرفتی؟ زنگ زدی عقده گشایی کنی؟..د ِ بی شعور این که راهش نیست، اگه مشکل داری بیا رو در رو وایسا حرفتو بزن….
–………..
– تو فقط مرد باش و یه بار دیگه به این شماره زنگ بزن!اگه زبونتو باز نکردم زن نیستم!..

و با حرص تماسو قطع کردم….احمق..
خودم که دنبال بهونه بودم سگ شم………..

رو به روی ساختمونشون زدم رو ترمز و پیاده شدم!..قفلو زدم و به بدنه ش تکیه دادم..چشمامو خمار کردم و فضای خلوت و مسکوت کوچه رو یه دور از نظر گذروندم..
زیادی ساکت نبود؟!..
حتی یه ماشین هم بیرون پارک نشده بود البته جز ماشین من که حاضر نبودم ببرم تو!……
فقط چشم دیدن سهیل و نداشتم ولی ترکش این بدبینی بقیه ی خونواده شو هم هدف گرفته بود..

هنوز قدم اول و به دومی برنداشتم که یادم افتاد موبایلمو از توماشین نیاوردم….
بی حوصله پوفــی کردم و قفلو زدم..خم شدم و با یه خیز گوشیمو از رو صندلی کناریم برداشتم..
درو بستم و چرخیدم.. حینی که سرم پایین بود و موبایلمو میذاشتم تو کیفم راه افتادم ولی هنوز 2 قدمم نرفته بودم که با شنیدن صدای گاز یه ماشین سرمو بلند کردم و با دیدنش که به سرعت به من نزدیک می شد از ترس همونجا خشکم زد..چشمام از حدقه زده بود بیرون و چیزی نمونده بود زیرم بگیره که یکی جفت بازوهامو از پشت گرفت و کشیدم عقب و داد زد: مگه کوری داره زیرت می کنه!..
من که هنوز تو شوک اون اتفاق پیش بینی نشده بودم فقط تونستم دستمو از تو دستش بکشم بیرون و برم عقب..
وای خدا..
طرف دیوونه بود؟..
مستقیم داشت می اومد طرف من..
مست بود؟..
نکنه از قصد می خواست منو بکشه؟!…….
— خــانم..خـــانم با شمام…….

با یه لرز خفیف به خودم اومدم..دهن نیمه بازمو کامل بستم و سعی کردم به حالت عادی برگردم..هرچند قلبم از ریتم خارج می زد و هنوز ترس تو وجودم بود!..

اخمامو کشیدم تو هم و تکیه مو از ماشین برداشتم!..آب دهنمو قورت دادم و نگاهمو چرخوندم سمتش..
رو به روم بود..چشمامو از رو کفشای براق و گرون قیمتش بالا کشیدم..کت و شلوار خوش دوخت مشکی براق و پیراهن سفید با خط های مشکی و دودی..
نگاهم که تو چشمای مشکی و نافذش گره خورد واسه چند لحظه اخمام از تعجب باز شد ولی دومرتبه کشیدمشون تو هم و اینبار مصمم تر و جدی تر نگاهش کردم!..–آقا اینارو چکار کنم؟..
–چندبار می پرسی؟..گفتم ببر بده خانم!..
–آقا حواسم نبود، شرمنده!..خانم شما حالت خوبه؟..
فقط نگاهش کردم..سری تکون داد..
–خدا بهت رحم کرد اگه آقا نبود الان…………..
–مهدی برو تو!..
–آقا فقط خواستم بگم جونشو مدیون شماست!……
— خیلی خب گفتم برو تو!..
— چشم آقا!..
مرد که جوون بود و قد بلند خم شد و هر سه جعبه ای که جلوی پاهاش بودو بلند کرد و برد تو….
— صحرا خانم؟!..

نگاهم خشک شده رو در بود که از شنیدن اسمم اونم از دهن یه غریبه شوک زده سر چرخوندم و با غیض نگاهش کردم..
مرتیکه ی هیز خیره شده به من!..
چی از برادر چشم چرونش کم داشت؟..با این تفاوت که اون نیشش دم به دقیقه بازه این یکی عبوسه!..

ابروهای گره خوردمو که دید لبخند کمرنگی که گوشه ی لباش بود آروم آروم پرکشید..
— شرمنده..قصد جسارت نداشتم!….
و با یه مکث کوتاه، مردد زمزمه کرد: شما حالتون خوبه؟!..

ناخودآگاه نگاهم کشیده شد سمت راست که راننده با سرعت ماشینو به اون سمت برده بود..
اگه این مرد نبود الان چی می شد؟..
حتما می زد و از ترسش فرار می کرد!..منم الان غرق خون افتاده بودم رو زمین و ……

سرمو تکون دادم که دیگه به ادامه ش فکر نکنم..عصبی دسته ی کیفمو تو مشتم فشردم و راه افتادم سمت در..
پام که به حیاطشون رسید ناخواسته ایستادم..
چقدر زیبا بود..
اینو حقیقتا ازته دل گفتم..حیاط نبود باغ بود..درست خلاف تصوراتم که همیشه پیش خودم می گفتم یه خونه ی سرد و بی روح دارن که کسی به کسی نیست و همه دنبال خوش گذرونین..
ولی این باغ یه تیکه از بهشت بود!..
آروم قدم برمی داشتم که مبادا قسمتی رو از دست بدم!..
همون ابتدا از جلوی در با فاصله ی 6 تا موزائیک به جلو 4 تا پله می خورد..کلش سنگ فرش بود جز یه راهه تقریبا باریک ِ سنگی که مستقیم به ساختمون ختم می شد..
سمت چپ دو تا باغچه ی مجزا داشت که تو هر دو، درختای بومی و گلای محمدی کاشته بودن..بوی معطر و آرامش بخششون هوش از سر آدمی می برد..
سمت راست یه فضای نسبتا بزرگ رو به درختای بید و انگور و انار اختصاص داده بودن که شاخه های درخت انگور به دور یه داربست چوبی پیچ خورده بود و زیر این سقف چوبی که پر شده بود از گلای ریز قرمز و تک و توک برگای انگور یه دست کامل میز و صندلی سفید هم چیده بودند..که طرح فرفورژه بود و البته خیلی ساده!..
کل فضای باغ زیر نور لامپای رنگی و خوشگلی که لا به لای درختا نصب شده بود می درخشید!..

ساختمون که از بیرون یه نمای قدیمی داشت ولی با وجود کهنه ساز بودنش از جذابیتش به هیچ وجه کم نشده بود..از نظر من بیشترین چیزی که این زیبایی رو همچنان حفظ کرده بود، وجود یه همچین باغی بود..
خارق العاده ست..اینو منی که خیلی کم پیش میاد مکانی باب میلم باشه و بتونم درحدی بدونمش که قابل تحسین باشه میگم!….

— زیباست درسته؟….
– خیلی………
چشمام گرد شد..تند برگشتم وبه صاحب اون صدا که پشت سرم ایستاده بود نگاه کردم..
با لبخند و نگاهی مغرور کمی سرشو خم کرد!..
— فکر می کنم چیزی رو فراموش کردید!..
یه تای ابرومو بالا انداختم ..با یه پوزخند پشتمو بهش کردم و راه افتادم..
— ادب حکم می کنه جوابمو بدید صحرا خانــم!..
با حرص ایستادم و دستامو مشت کردم..خدا بگم چکارت نکنه سحر!..

قدمی به جلو برداشت و رو به روم ایستاد..لبخند می زد..با اخم راهمو کج کردم که رد شم از کنارش ولی نذاشت و باز سد راهم شد!..دیگه دارم جوش میـــارم!..خدا به دادت برسه…..
— انتظار داشتم حداقل یه تشکر خشک و خالی ازم بکنید..هر چی نباشه امشب ناجی شما من بودم!..
پوزخند زدم ودست به سینه نگاهمو تو نگاهش دوختم!..
— امشب اون مردک و امروز خود شما!..از کدومتون تشکر و از کدومتون شکایت کنم؟!..

ابروهاش پرید بالا و لبخندش رنگ باخت..پوزخندم عمق گرفت و از کنارش رد شدم..
می دونستم که حقشه واقعا ازش تشکر کنم و کارش حقیقتا قابل تقدیر بود ولی من آدم این کارا نبودم..
نه تشکر می کردم و نه عذرخواهی..
این دو چیز تا جایی که یادم میاد تو کتم نرفته و نخواهدم رفت!..جز در مقابل مادرم جلوی هیچ احدی سر خم نمی کنم..هیچ وقت!..

–انتظار این جوابو نداشتم..
-برای اینه که قبل از هر حرفی خوب فکر نمی کنید!..
–فکر نمی کردم تا این حد مغرور باشید..پس با این حساب حق با سهیل بود!..
پشت سرم بود و با حرفی که زد همچین برگشتم سمتش و تو چشماش براق شدم و غریدم: سهیل خیلی بیـ ………
و ادامشو پشت لبام نگه داشتم و رو هم فشارشون دادم تا در اثر نفرتی که از اون نامرد داشتم دهنم باز نشه!..
نگاهه عصبانی منو که دید دستاشو مردونه به حالت تسلیم بالا نگه داشت!..رفتارش با این وجود هنوزم سنگین بود!..
انگشتمو آوردم بالا و تهدید کنان جلوی صورتش گرفتم..دیگه لبخند نمی زد..نگاهه اونم جدی شده بود..
–آقای محترم بهتره حد خودتونو نگه دارید..برادر عزیزتونم بره روزی هزار بار به درگاهه خدا سجده ی شکر به جا بیاره که داره راحت واسه خودش زندگیشو می کنه!..اگه پای سحر وسط نبود الان سر از ناکجا آباد در آورده بود!..
نگاهموکه روش تیز کرده بودم کشیدم و با یه نفس عمیق رفتم سمت در و قبل از اینکه بخواد چیزی بگه بازش کردم و رفتم تو..
مردک عوضی..
می دونستم اینم لنگه ی برادرشه……یکی از یکی بدتر…….
— صحـــرا..کجایی تو آخه؟..
– تازه رسیدم..مامان اینا کجان؟..
— بیا اینطرف خانما نشستن..
– مگه زنونه از مردونه جداست؟؟!!..
خندید و دستمو گرفت..
— نه بابا منظورم زنای مجلسه که دور هم جمع میشن..
نیشخند زدم و سرمو بردم بالا..
-همون محفل خاله زنکی ِخودمون..من نمیام تو برو….
–اِ زشته صحرا نکن..مادرشوهرم چی میگه؟..
– چی میگه؟..
— خوب نیست..یه امشبو کوتاه بیا..به خاطر من..
– ای بمیری..انقدر که من به خاطر تو کوتاه اومدم اگه سر بله دادن به پوریا هم اینجوری کوتاه اومده بودم الان……….
–صحــــرا!..
– مرض..داشتم حرف می زدم!..
— بیا بریم آبرومون رفت!..
– اگه آبرومون بنده دوتا نگاهه همون بهتر که بره..
–صحـــرا!..
دستمو گرفت و با خنده کشید….
سالن بزرگی بود..پر از اسباب و اثاثیه ی گرون قیمت و لوکس..هیچ کدوم عتیقه نبودن همه مدرن و امروزی..اومـــ..خوبه..عجب سلیقه ای..
بالای سالن خانمای متاهل یه گوشه رو به خودشون اختصاص داده بودن و صدای همهمه شون کل فضا رو گرفته بود….
کنارشون که رسیدم سعی کردم لبخند بزنم..هرچند مصلحتی اونم با چشم غره هایی که مامان نثار چینای روی پیشونیم می کرد..
با مادر سهیل که یه زن نسبتا قدبلند و خوش لباس بود سلام و احوال پرسی کردم..چشم و ابرو مشکی بود و پوست سفیدی هم داشت..با لبخند از رو مبل بلند شد ..باهام دست داد و صورتمو بوسید.. و در جواب سلام کوتاه و سرد من، گرم رفتار کرد!..
— سلام عزیزم..خیلی خوش اومدی..چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد خانــــم!..
مطمئنا هر کی جای من بود از شرم سرخ و سفید می شد و دست و پاشو گم می کرد!..ولی من با بی تفاوتی فقط نگاهش کردم و در نهایت به یه لبخند زورکی بسنده کردم..
زیور خانم که توقع این سردی رو تو رفتار من نداشت لبخندشو جمع کرد و نگاهش رنگی از تعجب گرفت!..
مامان اومد کنارم و گفت: چرا دیر کردی مادر؟..دلم هزار راه رفت!..
– گفتم که کار دارم، یه کم دیرتر میام!..
و صورتمو برگردوندم که یعنی دیگه ادامه نده!..
جلوی اون همه چشم خوشم نمی اومد سین جیم پس بدم!..حالا می خواد اون شخص مادرم باشه یا هر کس دیگه ای!..
جلوی دیگران شخصیت خودمو داشتم و حفظش می کردم!..

بیوگرافی فرشته

biography fereshteh 27

اطلاعات مطلب

1
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر