برترین رمان های امروز

دانلود رمان بد خون

رمان بد خونمهدیس

 دانلود رمان اسیر دست غرور

رمان اسیر دست غرور نگار قادری

دانلود رمان پوکر

رمان پوکرحوا م.فراهانی

دانلود رمان تابستان لاکچری

رمان تابستان لاکچریسحر

دانلود رمان هوس و گرما

رمان هوس و گرمامهلا علی راد

دانلود رمان عشق شيطون من

رمان عشق شیطون من نیلوفر جعفری

دانلود رمان در انتظار آرامش

رمان در انتظار آرامشmohaddese989

دانلود رمان نمایشنامه بهشت پوشالی

رمان بهشت پوشالیثمین

دانلود رمان دکتر خشن

رمان دکتر خشنمرضیه

رمان جدید ویرانگر از فرشته
به کانال تلگرام سایت ما دید
رمان جدید ویرانگر از فرشته قسمت سوم اختصاصی دی ال رمان رمان جدید ویرانگر از فرشته roman by fereshteh 27 - virangar برای خواندن رمان ویرانگر به ادامه مطلب مراجعه کنید دانلود رمان جدید رمان جدید از فرشته ویرانگر دانلود رمان جدید با لبخند سرشو تکون داد که یعنی بیا پایین!..دندونامو محکم روی هم فشار دادم و اخمامو کشیدم تو هم..در ماشینو که باز کردم یه قدم رفت عقب..بی توجه بهش قفلو زدم و راه افتادم.. --احوال خانم بداخلاق!.. تند تند از پله ها رفتم بالا و طلبکارانه جوابشو دادم: می ذاشتی یه روز از اومدنمون به این خراب شده می گذشت، بعد با حضورت روزمونو نحس می کردی!.. --وایسا بینم!.. بازومو گرفت و قدمامو کند کرد..دستمو به شدت کشیدم عقب و با عصبانیت تو چشماش زل زدم.. - برو از این خونه بیرون!.. پوزخند زد.. -- من به دلخواه تو نیومدم اینجا.. -ولی به دلخواه من میری گورتو گم می کنی..دِ یالا.. -- چته تو؟..چرا هر وقت منو می بینی برزخی میشی؟.. لبامو کج کردم و با تمسخر جوابشو دادم: چرا از من می پرسی؟خودت که باید دلیلشو بهتر بدونی،آقای پدرام حیدری!.. --نمی دونم..تو بگو.. -حوصله ی کل کل با تو یکی رو ندارم..برو از اینجا!.. . رمان جدید ویرانگر از فرشته . خواستم برم تو که راهمو سد کرد..نفسام از خشم، به قدری داغ بود که پشت لبمو آتیش می زد.. -- تا وقتی نخوای باهام مثل آدم حرف بزنی باید حضورمو هر کجا که هستی تحمل کنی!..من ول کنت نیستم صحرا، اینو تو اون گوشای کرت فرو کن!.. دستامو از هم باز کردم و بلند داد زدم: تو غلط می کنی بی شعور!..پدرام پا رو دم من نذار وگرنه............ سینه به سینه م ایستاد..اخم داشت..نفس نفس می زد..عصبانی بود..انگشت اشاره ش رو به سمت سینه م نشونه رفت: آدم ِ عاشق چه می دونه شعور چیه؟..همه چیزشو می بازه حتی عقلشو!..من تو رو می خوام..می خوامت صحرا یعنی درکش انقدر برات سخته؟!.. - خفه شــو، ببند اون دهنتو..خیلی پستی..من زن پوریام، زن داداش ِ تو.. پوزخند کمرنگی رو لباش نشست..تو عمق چشمام خیره شد.. -- زن داداشم بودی..ولی الان دیگه نیستی..فراموش نکن من قبل از پوریا خاطرتو می خواستم..ولی تو پوریا رو به من ترجیح دادی!...........وبا اشاره به قفسه ی سینه ش: این قلبی که فقط به عشق تو می تپیدو خیلی راحت پسش زدی..آخه چرا؟.. -حتما لیاقتشو نداشتی!.. نیشخندی زدم و مغرور نگاهش کردم..آتیش گرفت..نگاهش به خون نشست..چی می شد یه ترکشم از طرف من می خورد؟!..حقش بیشتر از این حرفاست پسره ی احمق!..با چه جرات و جسارتی چشم به ناموس برادرش می دوزه و بهش ابراز علاقه می کنه؟..به احترام پوریا هم که شده بود شرم نمی کرد!.. لبخند کجی تحویلم داد و چشماشو خمار کرد..سرشو تکون داد و با لحنی که بوی خشم می داد گفت: می بینیم اون روزو صحرا خانم،..می بینیم......بالاخره می فهمی که هیچ کس تو این دنیا به اندازه ی من لیاقته تو رو نداره!..اینو یادت نره!.. و از سر ِ تمسخر نگاهشو رو اندامم کشید و از پله ها پایین رفت!..نمی تونستم همینطور بذارم بره..اونی که پایان ِ بازی رو تعیین می کرد من بودم نه پدرام!.. - صبر کن پدرام!.. نزدیک در بود که تا صدامو شنید ایستاد..نگاهشو که رو خودم دیدم لبخند زدم..با تعجب یه تای ابروشو بالا انداخت..لبخندم باعث شد اون هم لبخند بزنه..ولی کمرنگ..با تردید.. یه قدم اومد جلو که دستامو به لب تراس گرفتم و با لحنی که می دونستم تا چه حد می تونه تو حالش تاثیر بذاره و با همون لبخند خیره تو چشماش گفتم: خواستم بگم.......مکث کردم..تو همون حالت..نگاهش برق می زد..تشنه نگهش داشتم تا به وقت سیراب شدن..ولی جای آب زهر به حلقش می ریزم..زهر..... لب پایینمو گزیدم..چشمامو خمار کردم و سرمو بالا گرفتم و با همون لحنی که خباثت درونش کاملا هویدا بود گفتم: فقط قبل رفتن مطمئن شو که درو هم پشت سرت بستی!..نمی خوام هر آشغالی که از راه رسید سرشو بندازه پایین و اینجا رو با زباله دونی ِ خونه شون عوضی بگیره!......... فکشو دیدم که چطور از خشم منقبض شد..پشتمو بهش کردم و دست به سینه با صدایی که پدرام رو همون وسط زنده زنده به آتیش می کشید بلند گفتم: اگر می خوای مِن بعد هر اتفاقی افتاد نتیجه ش به نفعت باشه، سعی کن دیگه هیچ وقت اینطرفا نبینمت..اینو هم تو یادت نره!.. حالت صورتش رو اون لحظه خیلی راحت می تونستم تصور کنم.. --حالیت می کنم صحرا..حالیت می کنم!.. غرق ِ لذتی وافر لبخند زدم و همین که پامو گذاشتم تو، صدای بلند بسته شدن در شیشه های خونه رو لرزوند..جوری که باعث شد لحظه ای چشمامو ببندم ولی..ذره ای از اون لذت کم نشد.... لیلی و سحر سراسیمه از اتاقاشون اومدن بیرون.. -- چی بود؟.. --چی شد؟!.. نگاهمو رو لیلی تیز کردم.. یه قدم رفتم سمتش که تا چشماش به چشمام و اخم غلیظ روی پیشونیم افتاد پشت سحر مخفی شد!..-تو آدرس اینجا رو به پدرام دادی،آره؟!.. --کـ ..کی؟..مـ..من؟..نه.......... کیفمو پرت کردم رو مبل.. . رمان جدید ویرانگر از فرشته . - خودتو به موش مردگی نزن، مگه بهت نگفته بودم هیچ کس نباید از اومدنمون به این خونه و محله باخبر بشه؟..نگفتم آدرسو به کسی نده، مخصوصا پدرام؟..گفتم یا نگفـــتم لیلــــی؟..هان؟!.... سرش داد زدم که کامل از پشت، بلوز سحر رو چنگ زد و با ترس سرشو رو شونه ش فشار داد و تند تند گفت: صحرا غلط کردم..صحرا به خدا مجبورم کرد.. دستمو دراز کردم تا موهاشو بگیرم تو مشتم که سحر مانعم شد.. -- صحرا تو رو به روح آقاجون بی خیال شو..یه غلطی کرده ولش کن.. -گ.و.ه خورده دختره ی چاپلوس..حالا دیگه شده جاسوس پدرام؟....بگو ببینم دیگه چیا گذاشتی کف دستش دختره ی ......... و خیز برداشتم سمتش..جیغ کشید و دوید سمت مامان که تازه از اتاقش اومده بود بیرون و از حوله ی دور موهاش، مشخص بود حموم بوده.. -اینجا چه خبره باز؟!.. لیلی که صورتش خیس از اشک بود بازوی مامانو چنگ زد.. -- مـ ..مامان..صحرا..باز..دیوونه شده!.. - من دیوونه شـــدم؟!..نشونت میدم کی دیوونه ست..وایسا بت میگم.. دور خونه می دوید..سحراز پشت دستمو گرفت و کشید..مامان لیلی رو گرفت پشتش و رو به من داد زد: باز چه مرگت شده؟..چرا افتادی به جون بچه ها؟.. -از این نازدردونتون بپرسید که شده آنتن اون پدرام ِ کثافت!.. --مگه چی شده؟!.. بازومو از تو دست سحر آوردم بیرون و به صورتم که عرق کرده بود دست کشیدم..از حرارت زیاد حس می کردم از سرم داره دود بلند میشه..شالمو کندم و پرت کردم یه طرف و یکی دوتا از دکمه های بالای مانتومو باز گذاشتم.. - دیگه چی می خواستی بشه؟..آدرس اینجا رو به پدرام داده.. -- داده که داده..این حرص و جوش داره؟.... -مـــامــــــان؟!.. --زهرمارو مامان..به خاطر اون پسره، اوقاتمون شده اوقات سگ..بسه دیگه دختر...... نفسم داشت بند می اومد..نه..اینجوری نمیشه..نمیشه هر کی، هر جوری که خواست ساز خودشو کوک کنه!.. انگشت اشاره مو رو به لیلی و سحر اوردم بالا..لحنم بوی تهدید می داد..باید حساب کارو می دادم دستشون!.. - خوب گوش کنید ببنید چی میگم..یه بار دیگه این پسره پاشو بذاره تو این خونه دیگه نه من نه شما!....و رو به مامان که ناراحت بود گفتم: میرم یه گورستونی که دست هیچ کدومتون بهم نرسه!....ولی قبلش........ نفس عمیق کشیدم..قلبم تیر می کشید..به لیلی و سحر نگاه کردم: قبلش حسابمو با شما دوتا تسویه می کنم....حواستون باشه پا رو دم من نذارید که هردوتون بد می بینید!.. --برو تو اتاقت صحرا..بسه دیگه تمومش کن!.. رو به مامان که نگاهه عصبیش متوجه من بود گفتم: منم می خوام که تموم بشه..ولی این دوتا دخترتو روشن کن که بد و خوب کدومه..سهیل رو قبول کردم فقط به خاطر سحر ولی گفتم زیاد جلو چشمم نباشه..اما پدرامو نمی تونم مامان، اون بی شرف حتی برادرشم واسه ش مهم نبود که حالا زیر خروارها خاک خوابیده....با کمال بی شرمی هنوز چهلم پوریا سر نشده بود که اومد و .............. لبامو روی هم فشار دادم..دیگه گنجایش نداشتم..گلوم درد می کرد از این همه فریاد ِ بی حاصل!.. رفتم تو اتاقم و میون لوازمی که هنوز مرتبشون نکرده بودم نشستم و دستمو به زمین گرفتم..سرم داشت منفجر می شد..دست راستمو گذاشتم رو پیشونی تب دارم........پدرام ِعوضی..همه ی اینا به خاطر ِ تو داره به سرم میاد!.. چشمامو بستم..در پس پلکای بسته شده ام منظره ی خونه ی مامان فاطمه رو دیدم..اون شبو خوب یادمه.. پوریا عصر اومده بود دنبالم که شامو بریم بیرون و بعدشم خونه ی خودشون..قرار بود آخر شب منو برگردونه.. نگاهه مامان فاطمه سرد بود..مثل همیشه..دلیلشم ستاره بود.. خواهرزاده ش .. که واسه پوریا در نظر گرفته بود ولی پوریا اونو نمی خواست و به ازدواج با من پافشاری کرد تا اینکه تونست به زور مادرشو راضی کنه..اما دل مامان فاطمه هیچ وقت باهام صاف نشد..حتی الان که دیگه پوریا بینمون نیست!.. اون شب که خونه شون مهمون بودم، پیش دستی های میوه رو جمع کردم و بردم تو آشپزخونه..داشتم ظرف میوه رو میذاشتم تو یخچال و همین که خواستم درشو ببندم پدرامو لبخند به لب کنارم دیدم..اولش ترسیدم ولی به روم نیاوردم..رنگ نگاهشو به خودم دوست نداشتم..برق عجیبی داشت..برام سنگین بود.. خواستم برم بیرون که دستشو زد به درگاه و جلومو گرفت..با اخم نگاهش کردم که شاید از رو بره و دستشو برداره، ولی بی تفاوت بود.. - برو کنار!.. -- عجله داری؟!.. - برو کنار بهت میگم.. و خواستم از زیر دستش رد شم که اینبار بازومو گرفت..قلبم ریخت..نگران بودم پوریا بیاد و ما رو تو اون وضعیت ببینه!.. -چی می خوای از جونم لعنتی؟.. زمزمه کرد: فقط تو رو....و با حرص گفت: صحرا، به چه حقی به پوریا جواب مثبت دادی؟.. این حرفا رو قبل از عقد هم ازش شنیده بودم..خونمو به جوش میاورد..زدم تخت سینه ش و آروم که صدام بیرون نره غریدم: تو رو سننه؟..حد خودتو بدون وگرنه حالیت می کنم عوضی!.. اون خندید و تظاهر کرد که حرفام براش اهمیتی نداره!..ولی خبر نداشت که اگر پای پوریا وسط نبود حتی حاضر بودم ریشه شو آتیش بزنم تا دیگه اینطور وقیحانه به ناموس برادرش نظر نندازه!.. اون شب پوریا رو راضی کردم که زودتر منو برسونه خونه..تو راه دلیلشو ازم پرسید که گفتم سرم درد می کنه.. نفرتم نسبت به پدرام بیشتر شده بود.. قبلا هم ازش دل خوشی نداشتم ولی با این کاراش روز به روز بیشتر ازش متنفر می شدم.. ******* -- صحرا به نظرت این چطوره؟!.. به سحر که با ذوق و شوق ِ خاصی، کت و شلوار خوش دوخت و زرشکی رنگی رو از پشت ویترین نشونم می داد نگاه کردم.. - به من ربطی نداره خودت یکی رو انتخاب کن!.. ناراحت شد و لبخند رو لباش خشکید.. -- قبلاها باهام صمیمی بودی صحرا..چی شد که انقدر عوض شدی؟.. پوزخند زدم.. - قبلاها تو هم خواهر فهمیده ای بودی..نه مثل الان که از رو یه احساس ِ کودکانه مهمترین تصمیم زندگیتو بگیری!.. -- به خاطر سهیل؟..ولی صحرا من...... - دوستش دارم و جونم واسه ش در میره!!.........بسه،دیگه حالم داره از این جمله های کلیشه ای بهم می خوره.. ساکت شد و چیزی نگفت..از در فروشگاه اومدیم بیرون.. صدای ریز خنده شو شنیدم..با تعجب نگاهش کردم.. -- چیه؟!..چته؟!...... -- هیچی، فقط اگه همین الان یکی پیدا بشه و بهم بگه که تنها آرزوت چیه؟..فقط یه چیز بهش میگم........ چشم غره مو که دید بلندتر خندید: خیلی خب اونجوری نگام نکن، بهش میگم کاری کنه این صحرای مغرور ِ ما، افکار ِ پوسیده شو بذاره کنار و بتونه یه روزی عاشق بشه!.. پوزخندم به لبخند و لبخندم به خنده ای عصبی بدل شد.. نگاهه سحر به خودش، رنگ تعجب گرفت.. - عشق؟..اونم من؟......هه......... -- مگه چیه؟!.. - هیچی فقط از نظر من کاملا مسخره ست..عشق واقعی وجود نداره..نه تو این دوره و زمونه..هر کی هم بیاد طرفت یا به خاطر پول بابات میاد..یا چشم و ابروت..یا اینکه بخواد دو روز باهات باشه و کِیف و حالشو بکنه..بعدشم که خرش از پل گذشت عین یه تیکه آشغال بندازدت تو سطل زباله..خصلت مردای این دوره همینه!.. --به خدا صحرا اگه نمی شناختمت الان می گفتم کلی تو این زمینه تجربه داری.. - به تجربه نیست، شک نـ ............. یه دفعه داد زد: صحــرا مواظـب بــاش......... . رمان جدید ویرانگر از فرشته . دستمو کشید عقب و اگه به موقع اینکارو نکرده بود زیر لاستیکای اون ماشین تیکه تیکه شده بودم..با این حال چون حواسم نبود دستم با بدنه ی ماشین برخورد کرد..دردم گرفت ولی چیز خاصی نشد..خیابون یک طرفه و خلوت بود..واسه همین این بیشعور افسار یابوشو گرفته بود دستشو اینجوری می تازوند؟!.. کمی جلوتر از ما زد رو ترمز و راننده ش که یه مرد تقریبا میانسال بود پیاده شد.. -- خانم چیزیتون که نشد؟!.. رنگش پریده بود و با ترس به من که دستمو چسبیده بودم نگاه می کرد.. با اخم تشر زدم:این چه طرز رانندگیه اقای محترم؟!.. -- واقعا شرمنده م یه لحظه حواسم پرت شد..اگه مشکلتون جدیه حاضرم برسونمتون بیمارستان.. - لازم نکرده..از سنتون تعجب می کنم که چطور با چنین بی احتیاطی و سرعت بالایی تـ .......... -- اونجا چه خبره عمو محمد؟.. --هیـ ..هیچی آقا..مشکلی نیست!.. به مردی که از ماشین پیاده شده بود نگاه کردم..عینک آفتابی که به چشماش زده بود رو برداشت ..نگاهش بین من و سحر چرخید!.. با قدم هایی کوتاه ولی محکم جلو اومد و رو به رومون ایستاد.. نگاهی گذرا به سر تا پای من انداخت و اخماشو کشید تو هم..-- خانم شما که چیزیتون نیست پس این همه داد و فریاد به خاطر چیه؟!.. - راننده شما بودی یا ایشون؟!.. اون مردی که سنش بیشتر بود گفت: خانم گفتم که من بودم..عذر خواهی هـم کـ ............ -پس ایشون چه کاره ست که دخالت می کنه؟!.. نگاهم رو مرد جوون بود..نگاهه اون هم به من.. مرد جواب داد: ایشون..ایشون آقای ما هستن!.. پوزخند صداداری زدم و گفتم: که اینطور.. نگاه مرد سرد بود..یخ ِ یخ......... هنوز اثار پوزخند از رو لبام محو نشده بود که چشم تو چشماش دوختم و گفتم: و من..از آقاتون خسارت می خوام!.. سحر دستمو کشید و صدام زد: صــحرا.. گره ی ابروهامو محکم تر کردم ..دستمو کشیدم و رو لبای اون مرد لبخند رو دیدم.. -- صحرا خانم..خسارتتون چقدر میشه بگید تا تقدیم کنم!.. نگاهه تیزی به سحر انداختم..نگاهشو دزدید..دختره ی دیوونه!..... دست کرد تو جیب کتش..اون مرد معترضانه گفت: اقا شما........ مرد دستشو آروم اورد بالا.. - مهم نیست عمو محمد..بعدا حرف می زنیم!.. و رو به من دسته چکشو باز کرد و گفت: چقدر؟!.. دست به سینه با همون پوزخندی که رو لبام بود گفتم: مطمئنید که تو نوشتن صفراش کم نمیارید؟!.. -- بگید لطفا!.. اخماش تو هم و نگاهش به دسته چک ِ توی دستش و قلمش اماده ی نوشتن رقم بود.. بالاترین رقمی که به ذهنم رسید رو گفتم..مرد بی وقفه عدد رو نوشت ولی یه لحظه قلمش واسه نوشتن صفراش حرکتی نکرد..فقط یه مکث کوتاه بود چون بعدش بدون هیچ حرفی تند تند صفرا رو جلوی عدد یک گذاشت و برگه ی چک رو از دفترچه جدا کرد و به دستم داد.. فکر می کردم کمی چونه بزنه ولی اینکارش باعث تعجبم شد..هرچند به روی خودم نیاوردم..اینجاشو هم پیش بینی کرده بودم.. بدون هیچ حرفی از دستش گرفتم..رنگ اون مردی که کنارش ایستاده بود به سفیدی می زد..آره بترس..بترس تا دفعه ی بعد یادت باشه که تو خیابون یکطرفه چطور باید رانندگی کنی!.. به رقم توی چک نگاه کردم..چشمای سحر از تعجب گشاد شد.. --صحرا!... نگاهش کردم..درصد بالای تعجب رو تو چشماش خوندم.. پوزخند کمرنگی رو لبام بود..با غرور به مرد نگاه کردم..دستی که برگه ی چک توش بود رو اوردم بالا..جلوی صورتش.. نگاهش مغرور بود و فاتح از کاری که کرده بود!....... برگه رو از وسط تا کردم..لبخندش کج شد..تو دلش گفت که الان میذاره تو جیبش و میره رد کارش..اما....... صدای جر خوردن کاغذ همزمان شد با خشک شدن لبخند رو لباش..یه تای ابرومو دادم بالا و تا اونجایی که می تونستم چک رو ریز ریز کردم و خرده هاشو به هوا پاشیدم و از بینشون تو صورتش نگاه کردم.. - فکر می کنم حالا بی حساب شدیم!.... دست سحر رو گرفتم..یخ کرده بود....... رو به مرد که اخماش تو هم بود گفتم: فقط یه چیزی .. اینبار هر وقت خواستید تو خیابون سرعت بگیرید و هوای پرواز کردن به سرتون زد..قبلش یاد صفرایی بیافتید که برای نوشتنش روی این یه تیکه کاغذ عاجز بودید..بعضی چیزا رو نمیشه با ارقام و درصد جبران کرد آقای محترم!..روز خوش....... دست سحرو کشیدم..ماشینم اونطرف خیابون بود..قفلشو زدم و هر دو سوار شدیم..سنگینی نگاهه هر دو مردو راحت روی خودم حس می کردم..بدون اینکه نگاهشون کنم پامو روی گاز فشردم و به سرعت از کنارشون رد شدم.... چند دقیقه ای گذشته بود ولی سحر لام تا کام حرف نمی زد..حس می کردم رنگش پریده.. -چته؟..خواستم اونا رو بترسونم تو جاشون لال مونی گرفتی؟!.. -- صحرا..آخه چرا اینکارو کردی؟!.. به صورتش نگاه کردم..اشک تو چشماش حلقه زده بود.. - چت شده؟!.. --خواستم بگم ولی تو نذاشتی..اصلا بهم مهلت ندادی یه کلام حرف بزنم.. - چی میگی تو؟..حالت خوبه؟!....... --نه..خوب نیستم..دارم از نگرانی می میرم.. - واضح حرف بزن ببینم چی میگی؟نگرانی واسه چی؟!.. -- واسه اینکه اون مرد.. -کدوم؟!.... --همونی که واسه ت چک کشید...... - خب...... -- اون در واقع..برادر بزرگتر ِ سهیل ِ ..امیرسام!.. -به درک.. --صحــــــرا!.. -اگه اینی که میگی راست باشه پس چرا تو رو نشناخت؟!.. -- چون تا حالا منو ندیده..نه خودش نه اونی که راننده ش بود، منم فقط عکسشو تو خونه شون دیدم.... -کجا بوده که ندیدیش؟......و با پوزخند گفتم: نکنه اینم مثل برادرش خونه ی مجردی داره و ....... اخم کرد.. -- بس کن صحرا در مورد سهیل اینجوری حرف نزن..امیرسام تا دیشب که من داشتم با سهیل حرف می زدم لندن بود مثل اینکه امروز برگشته!.. -و تو هم خبر نداشتی!. --نه........... -خوبه..اینجوری بهتر شد!..... -- چــرا؟!.. - با وجود این دوتا عتیقه من امشب پامو اونجا نمیذارم.. -- صحرا تو رو خدا باز شروع نکن.. - همین که گفتم.. -- مامان ناراحت میشه..تو که گفتی راضی شدی بیای؟.. - حالا دیگه راضی نیستم.. --صحــرا!.. -بحثو کش نده سحر!..... ساکت شد و تا خود خونه نه اون چیزی گفت، نه من........ همینو کم داشتم..گل بود به سبزه نیز آراسته شد.. به سحر گفتم واسه خرید بریم یه محله ی دیگه ولی قبول نکرد و گفت همین فروشگاه.. وقتی با یه همچین خانواده ای همسایه از آب در بیایم اونم تو یه محله،خب معلومه دم به دقیقه به پست هم می خوریم.. و این تازه شروعشه.. یاد سهیل باعث شد اخمامو بکشم تو هم..این پونه ی بی خاصیت رو باید یه جوری از سر اجبار تحمل می کردم!.. (مار از پونه بدش میاد، درست جلوی خونه ش سبز میشه!).. برای دیدن سایر قسمت های رمان ویرانگر اینجا کلیک کنید ! بیوگرافی فرشته biography fereshteh 27

جعبه دانلود سایت

6
قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر