دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / رمان نویسان / فرشته 27 / رمان جدید ویرانگر از فرشته

رمان جدید ویرانگر از فرشته

رمان جدید ویرانگر از فرشته قسمت دوم اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید ویرانگر از فرشته

roman by fereshteh 27 – virangar

رمان جدید ویرانگر از فرشته
برای خواندن رمان ویرانگر به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فرشته ویرانگر

دانلود رمان جدید

آره، فقط همونو کم داشتم!..
–باز که تو اخماتو کردی تو هم!..چته دخترم؟!.
به صورت ِ همیشه نگران ِ مامان زل زدم!..
از ترحم بیزارم!..می دونست و بازم تکرار می کرد؟!..
گره ی کور ابروهام محکم تر شد و از کنارش رد شدم..
صدام زد..
–صحرا؟!..دختر با توام..کجا میری؟!..
بدون اینکه برگردم در ماشینمو باز کردم و هنوز کامل رو صندلیم جای نگرفته بودم که گفتم: قبرستون!…….
مامان زد پشت دستش..انگار این روزا با رفتارایی که از خودم نشون می دادم اونم به این حرکت عادت کرده بود!..
سوئیچو انداختم و ماشینو روشن کردم..مامان زد به شیشه..کشیدم پایین و خم شدم سمت ضبط..
–خدا مرگم بده زبونتو گاز بگیر!..
داشتم با ضبط کشتی می گرفتم..اَه..اینم که همیشه سوزنش گیر می کنه!..
-چرا؟!..مگه جای بدی میرم؟!..
–صحــــرا؟!..
پـــوف..بالاخره درست شد..سی دی رو زدم جا و آهنگو پلی کردم..صداش پایین بود!..دستمو گذاشتم پشت صندلی و عقبو نگاه کردم..داشتم آروم آروم دنده عقب می گرفتم که صدای مامان باز رو اعصاب ِ نداشته م خط کشید!..
— از خر شیطون بیا پایین!..تو جوونی آخه اینکارا یعنی چی؟!..خوبیت نداره مادر!..
هیچ کارگری تو حیاط نبود..خوبه، پس کارا تموم شده!..
.

رمان جدید ویرانگر از فرشته

.


هنوز از در نرفته بودم بیرون که ماشین سهیل و دیدم..پامو زدم رو ترمز..واسه م بوق زد و سرشو تکون داد….احـمــق!..
سحر، با لبخند در حالی که چشماش از زور خوشحالی برق می زد از ماشین پیاده شد و واسه سهیل دست تکون داد..اونم با یه لبخند کج، نیم نگاهی به من انداخت و با یه تک بوق گازشو گرفت و رفت!..پسره ی روانـــی!..
بی معطلی پیاده شدم..سحر خواست از کنار ماشین رد شه که باهام سینه به سینه شد..مات یه قدم رفت عقب و نگاهم کرد!..
–چی شده صحرا؟!..
-کجا بودی تا الان؟..
–دیدی که با سهیل بودم!..
– نپرسیدم با کی، گفتم کجا بودی؟..
–اََه صحرا گیر نده حالشو ندارم!..

خواست بره تو حیاط که بازوشو گرفتم و چرخوندمش سمت خودم!..کلافه اخماشو کشید تو هم!..
— چته باز تو؟!..
– مگه بهت نگفته بودم که دیگه حق نداری این پسره رو ببینی؟..
— گفتی که گفتی!نامزدمه حق دارم ببینمش!..
– مگه حلقه شو پس ندادی؟!..
موذیانه خندید و ابروهاشو بالا داد!..
–نچ!..

برگشت و رفت تو حیاط..نزدیک تراس بود و مامان هم از اون بالا ما رو نگاه می کرد..
این دختره ی نفهم چی گفت؟!..
گفت نه؟!….

حسابی جوش آوردم..دویدم سمتش و دستشو گرفتم..شوکه شد و با ترس برگشت!..
–چکار می کنی؟!..
-بهت چی گفته بودم سحر؟هان؟….نگفتم امروز میری و حلقه رو پسش میدی و خلاص؟!..
–نمی خوام صحرا، نمی خوام مگه زوره؟!..
با بغض نگاهم کرد..یه قدم رفت عقب و دستشو به نرده های کنار پله گرفت!..
— من و سهیل عاشق همیم، من بدون اون یه لحظه هم دووم نمیارم!..
نیشخند زدم..
–نه بابا!..عشق؟!..هه جالبه!………
دستمو بلند کردم و به سمتش نشونه رفتم!..
–دِ آخه دختره ی دیوونه کدوم عشق؟..کدوم کشک؟..این عشقای اب دوغ خیاری که همه جا گیر میاد، این پسره چی داره که بند کردی بهش؟!..چرا دست از سر ما بر نمی داره؟!..

صورتش خیس بود..داشت گریه می کرد!..
–چرا؟!..چون قبلا دوست دختر داشته؟!..چون فقط عاشق من شده و از ته دل دوسم داره؟!..واسه همینا چشم دیدنشو نداری؟!..
پوزخند زدم..
– هنوز خیلی بچه ای سحر، خیلی بچه ای!..
با عصبانیت داد زد..
–تو که عاقلی و بزرگی چه گلی به سرمون زدی؟..هنوزموندم که پوریا چطور تونسته عاشق ِ توی بی احساس بشه؟!..چیه عقده شده رو دلت؟!..چشم خوشبختی بقیه رو نداری؟!..حتی عرضه نداشتی بـ …………..

.

رمان جدید ویرانگر از فرشته

.


با کشیده ای که خوابوندم زیر گوشش خفه خون گرفت!..سرش که خم شده بود رو بلند کرد و مات و مبهوت از پشت دریایی از اشک تو چشمام نگاه کرد..
نفرتو تو چشمای خوشگل خواهرم دیدم!..نفرتی که منشأش اون عوضی بود..
چطور بهت بفهمونم که دوستت دارم و حرفام محض خوشبختی خودته نه چیز دیگه؟!..
کف دستم از شدت اون سیلی به گِزگِز افتاده بود!..مشتش کردم..کفش داغ و انگشتام سرد بود..
سحر گریه کنان از پله ها رفت بالا و نگاهه شماتت بار ِ مامان متوجه من شد..از گوشه ی چشم نگاهه سنگینی بهم انداخت و پشت سر سحر رفت تو!..

لب پایینمو محکم گزیدم که مبادا اون قطره اشک ِ محبوس شده ی چشمم بخواد فرو بریزه و صحرا رو خرد کنه!..صحرا ضعیف نیست..صحرا قوی تر از این حرفاست که بخواد با یه کلمه حرف بشکنه!..درد زیاد کشیده و رنج و سختیای این زمونه ی کوفتی رو بی منت به جون خریده که فقط خانواده ش تو آسایش باشن و بتونن بعد از این همه مصیبت بازم طعم خوشبختی رو احساس کنن..
ولی حیف….
حیف که نتونستم!

نشستم پشت فرمون و به سرعت از خونه زدم بیرون..
مسیرم قبرستون بود..آره دروغ نگفتم، این روزا زیاد بهش سر می زنم..
سر راه شیشه ی گلاب و 2 تا دسته گل خریدم..
گل نرگس..بابا همیشه عاشق این گل بود!..و رز سرخ، گل مورد علاقه ی پوریا…….
لبخند زدم..یاد اون روزی افتادم که هنوز پی به عشقش نبرده بودم!..
زنگ درو زدن و اون روز فقط من خونه بودم..از خدمتکار پرسیدم که کیه دم در؟!..
جواب داد یه اقایی میگه با شما کار داره..
وقتی رفتم کسی رو اونجا ندیدم..خواستم درو ببندم که نگاهم رو یه دسته گل پر از رزای سرخ و سفید ثابت موند..با تعجب خم شدم و اون رو از جلوی در برداشتم..کل کوچه رو از نظر گذروندم ولی کسی نبود..پرنده پر نمی زد..
لا به لای گلا یه کارت بود..یه کارت به شکل قلب که توش با قلم قرمز نوشته شده بود: پرسه زدن در خیالت!
زیباترین رویای من است..!
هوایم باش..
تا نفسم نگیرد..
“خواهان نگاهه زیبای تو..پوریا”

هنوزم حس وحال اون لبخندی که با خوندن اون متن کوتاه و عاشقانه رو لبام نشسته بود رو خوب یادمه!..
هر قدم که به سنگ قبرش نزدیک تر می شدم قلبم تندتر می زد..
من واقعا اونو دوست داشتم..نمیگم عشق! چون نه تنها تجربه ش نکرده بودم بلکه قبولشم نداشتم..
ولی پوریا با همه فرق داشت..با تموم مردایی که اطرافم دیده بودم فرق داشت..شاد و شر وشیطون بود!..کنارش که بودم محال بود یه لحظه لبخند رو لبام نباشه!..
وقتی اومد خواستگاریم، وقتی با همه سلام و احوال پرسی کردم و بقیه رفتن تو سالن با شیطنت دسته گل رو آورد جلو و خواستم از دستش بگیرم که کشیدش عقب و زیر گوشم گفت: بالاخره ی همون صحرای مغرور، قسمتم شد!….
و خندید و گل رو گذاشت تو دستام و رفت!..
اهل سرخ و سفید شدن نبودم ولی حرفاش مثل همیشه تاثیر خودشونو تو حالم گذاشته بود!..مثل همون موقع که نگاهم اون رو خواستنی می دید و از انتخابم به هیچ وجه پشیمون نبودم!به عقدش که در اومدم شیرین ترین لحظه ی زندگیم رو تو همون یک شب تجربه کردم..
بعد از شام اجازه مو از پدرم گرفت و منو برد خونه شون..شرمم می شد کنارش باشم و این بر حسب بی تجربگیم بود!..ولی اون کاری باهام نکرد فقط گفت « کنارم باش تا قلبم اینجوری نکوبه..ازم که دور بمونی قراری برای این دل باقی نمیذاری!»..
تا خود صبح باهام حرف زد..اون از خاطرات بچگیش تعریف می کرد و من فقط شنونده بودم..شکایت می کرد به این همه سکوت، ولی واقعا حرفی برای گفتن نداشتم..
پوریا می گفت قلبش وقتی که منو می بینه تند می زنه و تموم وجودش غرق ِ هیجان میشه!..
ولی من این حس رو نداشتم..کنار پوریا که بودم آرامش داشتم ولی هیجان نه!..دوستش داشتم و خلقیات و خصوصیاتش رو تحسین می کردم ولی هیچ وقت نتونستم عشقشو به خودم درک کنم!..
همیشه می گفت « یه روزی تو هم طعم ِعشق رو تجربه می کنی..راهش پیش ِ منه و کم کم رسمشو بهت یاد میدم!..رسم ِ عاشقی!»..

اول کنار قبر پدرم نشستم..با سر انگشت اشاره م ضربه ای به سنگش زدم و زیر لب فاتحه فرستادم..
نگاهم روی عکس حک شده ش بود..لبخندی از غم رو لبام نشست..پدرم بزرگ ترین تکیه گاه و پشتوانه ی من توی زندگیم بود..هیچ وقت حاضر نبودم تنهاش بذارم..حتی وقتی مامان و لیلی عزم رفتم به دبی رو کردن تا به خاله ها و دایی هام سر بزنن با اصرار ِ زیاد اونها بازم حاضر به ترک پدرم نشدم، حتی واسه چند روز!..
سحر همون موقع هم درگیر سهیل بود و به کسی توجه نداشت..
جایگاه پدرم توی زندگیم بالاترین اهمیت رو برای من داشت!..بالاترین اهمیت رو….

بلند شدم و از کنار قبرهای سرد تو اون قبرستون ِ مسکوت گذشتم تا به سنگ قبر مشکی براقش رسیدم….ولی…….
با تعجب سرمو بلند کردم..چرخیدم و نگاهمو تو کل قبرستون گردوندم..کسی نبود!..هیچ کس نبود!….
دومرتبه به سنگ شسته شده نگاه کردم..یه دسته گل همرنگ گلایی که تو دستای من بود رو سنگ قبرش گذاشته بودن!..
می تونه کار مادرش باشه؟!..اما اون که چند روزی رفته جنوب!..
پدرام؟!..نه نمی تونه کار اون باشه..پریا هم با مادرش رفته، پس کار اونم نیست….
دسته گل رو برداشتم و گذاشتم کنار..گلایی که خودم آورده بودم رو بعد از ریختن گلاب پر پر کردم و روشون دست کشیدم..
نگاهم روی نوشته های سنگ قبرش می چرخید و زیر لب فاتحه می خوندم…..
مرحوم شادروان پوریا حیدری..فرزند:علی……
نگاهم لغزید رو تاریخ فوت..1392/2/21 …..
اون شب نحس..
اون شب بارونی که خبر مرگ هر دو عزیز رو برامون آوردن!..
پدرم و پوریا با هم شریک شده بودن تا یه باغ ِ بزرگ رو طرفای دماوند معامله کنند!..همه از این کار راضی بودن و اون روز هم برای معامله رفته بودن که جای شیرینی ِ خرید و خوشحالی شراکتشون خبر تصادفشونو آوردن و دلمونو خون کردن!..
پوریا راننده بود و درجا تموم می کنه..بابام تا خود بیمارستان زنده بوده اما بازم طاقت نمیاره و………..
عجب شبی بود خدا!..
به محض اینکه پام رسید بیمارستان و جنازه ی پدرمو رو برانکار دیدم که دارن می برنش سردخونه، همونجا زانوهام خم شد و از هوش رفتم..
تا 2 هفته بعد از مرگشون هنوز تو شوک بودم..
بدترینش این بود که پلیس هیچ مدرکی در دست نداشت که بتونه به کمک اون قاتل رو شناسایی کنه!..جز یه چوپان ِ معلول، که یک چشمش رو از دست داده بود….به خاطر بارون می خواسته گوسفنداشو برگردونه روستا که صدای شاخ به شاخ شدن ماشینا رو می شنوه ولی نمی تونه چیزی رو تشخیص بده..از ترسش یه گوشه مخفی میشه و صدای اون آدما رو می شنوه که داشتن سر هم داد می زدن..
جای پرتی بوده و کسی هم از اونجا رد نمی شده!..2 تا مرد بودن که طبق اظهارات اون چوپان، یکیشون لهجه داشته!….
ولی این چیزا که دردی رو دوا نمی کرد!..
تا اینکه چند روز بعد از اداره زنگ زدن و گفتن باهام کار دارن!..سرگرد گفت اون مرد حافظه ی درستی نداره و اون شب چیز زیادی یادش نمی اومده ولی امروز سراسیمه خودشو رسونده اینجا و ادعا می کنه که یکی از اون مردا اسمش بهرام بوده که وقتی داشتن میون داد و فریاداشون اسم همو صدا می زدن متوجه شده ولی از ترس فرار کرده و بعد از اونم به خاطر کم حافظگیش فراموش کرده!..
وقتی پرسیدم که مطمئنین اون چوپان داره حقیقتو میگه؟! با اطمینان جوابمو داد که بارها ازش بازجویی شده و خودشونم معتقدن داره راستشو میگه!..

بهرام..
همون قاتل ِ عوضی..
کسی که جون دو نفر از عزیزان منو گرفت!..اونا لایق اینجا نبودن..لایق آغوش ِ سرد این خاک نبودن….پلیس نتونست کاری کنه..شواهد یه چوپان معلول که تو اون بارون و تاریکی نتونسته بود حتی چهره شون رو شناسایی کنه هم نتونست به پیدا شدن قاتل کمکی بکنه……
چطور می تونم ساکت باشم؟!..چطور؟!..
با وجود جای خالی پدرم..
که هر شب قبل از خواب باید می نشستم کنارش و تا یه کم باهاش حرف نمی زدم خواب به مهمونی چشمام دعوت نمی شد.. باید چکار می کردم؟!..
دیگه مردی توی زندگیم نبود که نجواهای عاشقانه ش بشه آرامش شب های سرد و یخ زده م..اون مرد دیگه تو زندگیم نبود….
ولی اگر من صحرام……
می دونم که چطور انتقام خون اون دو بی گناه رو بگیرم….
صحرا هیچ وقت از خواسته هاش کوتاه نمیاد و تا به هدفش نرسه کنار نمی کشه!..
بالاخره یه روزی پیداش می کنم!……
اون به پام میافته و التماس می کنه که ببخشمش..
پیداش می کنم..
حتی اگه زیر سنگم باشه..
بازم یه روز به چنگ ِ من میافته!
********************
ماشینو بردم تو ..کلافه نفسمو بیرون دادم..پیاده نشدم..سرمو روی فرمون گذاشتم و از ته دل آه کشیدم!..دیگه هیچ وقت نمی تونم رنگ آرامشو توی زندگیم ببینم!..هیچ وقت!….
بعد از مرگ پدرم همه چیز بهم ریخت..کارخونه ای که رو به ورشکستگی می رفت به ناگهان سقوط کرد..طلبکارا حتی به حرمت روح اون مرحوم، تا چهلمشم صبر نکردن و مثل کرکس، اطرافمون می چرخیدن و به گوشت تنمون راضی شده بودن!..
مجبور شدیم به نصف قیمت همه چیزو بفروشیم و بیایم اینجا….
سحر خوشحال بود..به محله ی سهیل ِ عزیزش پا گذاشته بود!..
اگر از همون اول اینو می دونستم هیچ وقت به مامان چنین اجازه ای نمی دادم که بخواد با سحر دنبال خونه بگرده و یه همچین جایی رو انتخاب بکنه..
ولی وقتی خونه رو خریدیم و معامله سر گرفت تازه اونجا بود که فهمیدم قضیه از چه قراره و سحر چه نقشه ای کشیده!..

.

رمان جدید ویرانگر از فرشته

.

ای کاش از محله ای که اون عوضی توش زندگی می کرد باخبر بودم..
اون موقع درگیر سر و کله زدن با طلبکارا بودم و فرصتی نداشتم که به کارای دیگه برسم..همیشه از هر چیزی خودمو دور کردم و همین محدودیت، کار دستمون داد!..
هیچ وقت با این نامزدی موافق نبودم و تو هیچ کدوم از مراسماش هم دخالت نداشتم!..
ولی سحر..ظاهرا خیلی اونو دوست داره!..
خونه ی پدر سهیل با اینجا فقط 1 کوچه فاصله داشت..
چقدر سر این موضوع با سحر بحثمون شد اما دیگه چه فایده ای داشت؟!..کار از کار گذشته بود!..
تقه ای محکم به شیشه ی پنجره خورد..با یه لرزش خفیف سرمو از رو فرمون بلند کردم و با اخم به کسی که رشته ی افکارمو پاره کرده بود نگاه کردم..
با دیدنش اخمام از تعجب باز شد……
پدرام؟!…..
این دیگه اینجا چی می خواد؟!……….

برای دیدن سایر قسمت های رمان ویرانگر اینجا کلیک کنید !

بیوگرافی فرشته

biography fereshteh 27

به این پست امتیاز دهید.
رمان جدید ویرانگر از فرشته
4.75 از 4 رای




نوروز پیروز