برترین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های جهان را در روز جاری منتشر شده اند مشاهده کنید

دانلود رمان سرنوشت ناخواسته - پریسا ملازاده

رمان سرنوشت ناخواستهپریسا ملازاده

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

رمان چهار تفنگدار ۲ از سارا اعتماد

دانلود رمان هورزاد ملکه ی آتش - فاطمه تاجیکی

هورزاد ملکه ی آتش فاطمه تاجیکی

دانلود رمان شبیه یک مرداب - ساحل زندی

رمان شبیه یک مرداب ساحل زندی

آموزش داستان نویسی قسمت پنجم آموزش داستان نویسی قسمت پنجم سلام، وقتتون بخیر همراهان همیشگی رمانسرا امروز میخوام درباره این موضوع صحبت کنم که وقتی طرحی می نویسیم و میخوایم اونو به داستان تبدیل کنیم از کجا متوجه شیم که طرحمون طرح به درد بخوریه و میشه اونو به داستان و یا اثر خوب تبدیل کرد. تکنیک اول برای پیدا کردن اینکه طرح، طرح خوبیه اینه که ببینید وعده ی خاصی در ایده وجود داره بعضی ایده ها طرح ها انتظارات خاصی رو به وجود میارن چیزهایی که باید اتفاق بیفته تا در صورت تبدیل ایده به داستان کامل در واقع موجبات رضایت خواننده رو فراهم کنه. این وعده ها میتونن شما رو به بهترین گزینه درباره بسط و گسترش ایده و طرح اولیه داستان، هدایت کنن. یک تکنیک بهتر برای دیدن امکانات طرح و ایده اولیه اینه که در داستان بپرسید (چی میشه اگه). پرسش چی میشه اگه به دوجا ختم میشه. ایده ی داستان شما و ذهن خودتون. به کمک این پرسش میتونید اون چه رو که در دنیای داستان مجازه یا نیست تعریف کنید. بعلاوه کمک میکنه درون ذهن خودتون در حالیکه این چشم انداز خیالی بازی میکنه کاووش کنید. هرچه بیشتر بپرسید (چی میشه اگه)، به شکل کامل تری میتونید در این چشم انداز مستقر بشید، جزئیات اون رو شرح و بسط بدین و اون رو برای مخاطب جذاب کنید. هدف اینه که ذهنتون رو آزاد بذارید، خودتون رو سانسور و یا قضاوت نکنید، هیچ ایده ای رو احمقانه ندونید؛ ایده هایی که شاید از نگاه شما احمقانه به نظر بیان معمولا منجر به موفقیت های بزرگ هنری میشن. برای اینکه اینهایی رو که عرض کردم بهتر متوجه بشید اشاره می کنم به بعضی از داستان هایی که قبلا نوشته شدن و مرور می کنیم ببینیم نویسنده های این آثار موقع نوشتن ایده و طرح اولیه به چه چیزهایی فکر کردن. جان تروبی در آناتومی داستان به چند نمونه از این آثار اشاره میکنه؛ توصیه میشه : آموزش نویسندگی قسمت چهارم از قضا این داستان ها به فیلم هم تبدیل شدن. مثلا: در قتل در قطار سریع السیر شرق که براساس رمانی با همین نام به نوشته ی آگاتا کریستی ساخته شده، ایده و طرح اولیه درباره کشته شدن مردی در کوپه قطاره که کوپه ش درست کنار کوپه ایه که هرکول پوآرو همون کاراگاه نابغه در اون خوابیده. این یعنی ایده ی یک داستان جنایی بکر و هوشمندانه ولی چی میشه اگه بخوایم ایده ی عدالت رو به فرای دستگیری معمولی یک قاتل ببرید؟ چی میشه اگه بخواید نهایت عدالت شاعرانه رو نشون بدید؟ چی میشه اگه مقتول مستحق مرگ باشه و هیئت منصفه ای طبیعی متشکل از دوازده مرد و زن قاضی باشن و هم مامور اعدام. در رمان گتسبی بزرگ که معروف ترین رمان اسکات فیتزجرالده و چند فیلم هم بر اساس اون ساخته شده چالش فیتزجرالد اینه که *ف*س*ا*د رویای امریکایی و تقلیل اون رو به رقابت بر سر شهرت و ثروت نشون بده. مشکلات او هم به همین اندازه بزرگن باید نیرو محرکه ی روایی خلق کنه در حالیکه قهرمان در واقع دستیار کس دیگریه و کاری میکنه که مخاطب جذب آدمای سطحی بشن و یه داستان عشقی کوچک رو به طریقی تبدیل به استعاره ای برای آمریکا میکنه؛ بنابراین در نظر داشته باشید که طرح کلی داستان شما که در یک جمله بیان شده، شاکله ی اصلی داستان شماست. و نکته ی آخر اینکه اصل طراحی چیزیست که داستان رو به عنوان یک کلِ واحد سازمان میده. منطق درونی داستانِ چیزی که باعث میشه قطعات به شکلی ارگانیک به یک دیگه پیوند بخورند به نحوی که داستان به چیزی بزرگ تر از مجموع قطعات خودش تبدیل بشه. چیزی که داستان رو اصیل و دست اول میکنه. تا آموزش مبحث دیگری درباره داستان نویسی خدا نگهدار. قسمت های قبلی آموزش داستان نویسی

آموزش داستان نویسیقسمت 5

دانلود رمان از بام تا آسمان - مریم موسیوند

رمان از بام تا آسمان مریم موسیوند

دانلود رمان تمنا وجودم - مهرنوش

رمان تمنا وجودممهرنوش

دانلود رمان دروغ شیرین - : saghar و sparrow

رمان دروغ شیریناز saghar و sparrow

دانلود رمان زندگی خصوصی - منا معیری

رمان زندگی خصوصی منا معیری

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27 اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

roman by fereshteh 27 – bebar baron

roman by fereshteh 27 - bebar baron
برای خواندن رمان ببار بارون به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فرشته 27 ببار بارون

دانلود رمان جدید

خلاصه: موضوع اصلی رمان در خصوص دختریه به اسم سوگل..دختری مهربون با نگاهی مملو از غم..
سوگل ِ قصه ی ما دلش پر از غصه ست..سراسر زندگیش پر شده از دروغ..دروغ اون هم از جانب ادمایی که یک روزی فکر می کرد دوستش دارند..
ولی حقایق گاها اونطور نیستند که ما می بینیم و هر روز با نگاهی بی تفاوت از کنارشون می گذریم..
سوگل هنوز اول راهه ولی تو همین اولین گام طعم خیانت رو می چشه..با چشم هر اونچه که نباید ببینه رو می بینه..شاهد حوادثیه که در عین واقعی بودن تلخ ترین لحظات رو براش رقم می زنند..تلخی هایی رو که می تونه تا مدتها زندگی ساده ش رو تحت شعاع قرار بده..
دختر ِ ساده و بی الایش قصه ی ما کم کم می فهمه که برای ادامه ی زندگی باید محکم بود..می خواد که بمونه و بجنگه..در برابر مشکلات سد بشه و نذاره سیاهی به درون قلب مهربونش نفوذ کنه..
سوگل نمی خواد که از جنس سنگ باشه..می خواد که از جنس نسیم باشه..از جنس گلبرگ..از جنس آرامش..از جنس باران….عاری از هر بدی که اطرافش رو پر کرده..
و زمانی که از دنیا بریده..درست تو یه شب بارونی..تو مسیری نامعلوم..اتفاقی براش میافته که سرنوشتش رو به کل تغییر میده..سرنوشتی که خواسته یا ناخواسته رقم خورده و آبستن ِ اتفاقاتیه که قراره قلب دو دلداده رو به بازی بگیره..دو نفر که محکوم به چیدن میوه ی ممنوعه ی زندگیشون هستند..و این آغاز ماجراست…………………………………این رمان ازدوست گلم فرشته جون هست ومنبع هم www.98ia.com(fereshteh27

خب بریم سراغ  رمانمون

« به نام آفریننده ی باران »

ببار بارون
بزن بارون
ببار نم نم
به یاد هر شب تنهایی ام بارون
ببار آروم
ببار آروم
ببار از فرط غم امشب
همین امشب
به یاد هر شب تنهایی ام بارون
ببار نم نم
میان کوچه چشمان من یک دم
همین امشب
به یاد هرشب تنهایی ام بارون
بزن بارون
شاید تر شه یکم شیشه،تو این باغ پر از تیشه
فقط یک شب
همین امشب
به یاد هرشب تنهایی ام بارون
بزن بارون
برای من
برای من که تکرارم همه عمرم
همین حالا همین امشب
ببار بارون
ببار بارون


*****************************************
بدون اینکه حتی پلک بزنم به تصویر خودم تو آینه خیره شدم..
به تصویر دختری که ظاهر ارومش می تونست نشانگر غمی باشه که مدت هاست تو دلش جای گرفته..
چشمای غم زده م رو بستم..نمی خوام شاهد تصویر درون آینه باشم..اون من نیستم..می خوام که نباشم..
اما حقیقت نداره..من همینی ام که آینه بهم نشون میده..یه دختر بی پناه..دختری که تو اغوش غم محو شده و سیاهی بر بخت و اقبالش سایه انداخته..

بغض داشتم..چشمام بارونی بود..بازشون کردم..یک قطره اشک بی اراده به روی گونه م چکید..
حس تنهایی اراده م رو ازم گرفته بود..با اینکه اطرافم پر بود از ادم هایی که به ظاهر بهم نزدیک بودن ولی باز هم احساس تهی بودن می کردم..اینکه تنهام و کسی رو ندارم تا پناهم باشه..
.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.
نسترن درست می گفت..تا وقتی اراده ای از خودم نداشته باشم اوضاعم هیچ تغییری نخواهد کرد..هیچ چیز دست من نبود..این روزگار تلخ با بی رحمی ِ هر چه تمام تر زنجیرش رو به ناحق به دست و پام بسته بود..

تقه ای به در خورد..با سر انگشت اشکام و پاک کردم..در باز شد..نسترن لبخند بر لب وارد اتاق شد ولی با دیدن چهره ی درهم و گرفته م خیلی زود لبخند از روی لب هاش محو شد..

— تو که هنوز نشستی..دختر پاشو تا مامان قشقرق به پا نکرده..
– نمی تونم نسترن..به مامان میگی که حوصله ندارم؟..
— چرا خودت نمیگی؟..

نگاهش کردم..غم تو چشمام و دید..با مهربونی نگام کرد..به طرفم اومد و کنارم روی صندلی نشست..
— سوگل تا کی می خوای حرفات و تو دلت نگه داری؟..چرا انقدر ارومی؟..
– تو که حال و روزم و می بینی دیگه چرا می پرسی؟..
— بس کن تو رو خدا..پاشو خودت و جمع کن .. توسری خور نباش سوگل..حقت و از همه بگیر..نذار ناراحتت کنن..

از روی صندلی بلند شدم..
– دیگه واسه این حرفا دیر شده..
— ای وای منو ببین اومدم تو رو ببرم خودمم موندم تو اتاق..پاشو تا صداش در نیومده..منتظرما..

با لبخند نگام کرد و آهسته از اتاق بیرون رفت..
باز به آینه خیره شدم..با حرص خاصی یه برگ دستمال کاغذی از روی میز برداشتم و محکم کشیدم به لبام..
به زور مامان آرایش کرده بودم ..
تموم مدت بالا سرم وایساد و تا با چشم خودش ندید دست از سرم برنداشت..
دیگه اثری از ماتیک صورتی رو لبام نمونده بود..کیفم و برداشتم و از اتاق رفتم بیرون..

مامان تو درگاه اشپزخونه وایساده بود و با نگین حرف می زد..چشمش به من افتاد..لباش از حرکت ایستاد و با اخم به طرفم اومد..
— داشتی تو اتاق چکار می کردی؟..حنجره م پاره شد از بس صدات زدم..بیا برو دم در منتظرته..
– مامان حالم خوب نیست..
— واسه من بهونه نیار.. نمی فهمم بیچاره نامزدت دلش و به چیه تو خوش کرده ..واقعا حیف شد پسر به اون محترمی و با شخصیتی ..صد بار به بابات گفتم این دختر ِ وقت شوهر کردنش نیست نکن اینکارو ولی کو گوش شنوا، بازم کار خودش و کرد..پس چرا وایسادی بِر و بِر منو نگاه می کنی بیا برو ..

نگین مثل همیشه برام پشت چشم نازک کرد و از کنارم رد شد..
با بغض تا دم در رفتم ..
مادرم کسی که منو به دنیا اورده بود جوری باهام رفتار می کرد که همیشه احساس می کردم توی این خونه زیادی ام..
نگین خواهر کوچکترم که فقط 14 سالش بود هر وقت به من نگاه می کرد نفرت خاصی تو چشماش موج می زد..
پدرم مرد زحمت کشی بود..کارمند یه شرکت دولتی..
زندگی ساده ای داشتیم..البته اگه بریز و بپاش های بیخودی مامان نبود میشه گفت حقوق کارمندی بابا کفاف یه زندگی متوسط رو می داد..
و خواهرم نسترن..دختری خوش قلب ولی شیطون..2 سال ازم بزرگتر بود و توی این خونه اون تنها کسی ِ که منو درک می کنه و با حرفاش ارامش بخش روح خسته ی منه..

شبهایی که سر رو شونه های مهربونش می ذاشتم و از این همه ظلمی که در حقم شده بود گریه و شکایت می کردم..
اینکه هیچ کس تو این خونه جز پدرم و نسترن دوستم نداشت..اگه نگین خطایی می کرد به پای من نوشته می شد..اگه مشکلی تو خانواده به وجود می اومد منو مقصر می دونستند..

و حالا با وجود نامزدم..
کسی که قلبا علاقه ای بهش نداشتم ولی به زور هم زنش نشده بودم، خودم خواستم..
فکر می کردم ازدواج کنم و از اینجا برم راحت میشم ولی همه چیز برعکس شد..نامزدم از طبقه ی ثروتمندان بود و با من کوچکترین وجه اشتراکی نداشت..
اون تو یک خانواده ی ازاد رشد کرده بود و من تو خانواده ای که چنین کارهایی رو گناه می دونستند..
افکارمون با هم جور نبود و همین مسبب مشکلات زیادی شده بود..بنیامین اصرار داشت باهاش تو مهمونی ها و مجالس انچنانی شرکت کنم و همپای دیگر مهمانان خودم رو ازاد و رها نشون بدم..و اخر شب به خونه ش برم و یک شب رویایی رو تا صبح باهاش بگذرونم……..
خانواده م از این موضوع با خبر نبودند..

بینمون صیغه ی عقد موقت خونده شد تا توی این 1 ماهه دوران نامزدی مشکلی پیش نیاد و همین امر سبب شد که تو ذهن بنیامین افکاری روشنفکرانه تداعی بشه..
اینکه هر کار خواست بکنه و مشکلی نداشته باشه..ولی از دید من بزرگترین مشکل همین بود..اینکه بذارم اینکار تا قبل از ازدواج انجام بشه..
عاشقش نیستم ولی قبولش کردم..اونم شده بود جزوی از زندگی من..
**********************
به محض اینکه نشستم تو ماشین دستم و گرفت و با لبخند لباش و جلو اورد تا صورتم و ببوسه..ممانعت کردم..
چهره ش درهم شد و عقب کشید..تازه می فهمیدم که علاقه تا چه حد می تونه توی این روابط تاثیر گذار باشه..
اینکه تو قلبم حسی بهش نداشتم باعث می شد ناخداگاه از خودم عکس العمل نشون بدم که خب..این حرکات برای بنیامین خوشایند نبود..

— سوگل تو الان نامزد منی، چه اشکالی داره ببوسمت و یا اینکه یه شب و تو خونه ی من بگذرونی؟!..
ماشین و روشن کرد و راه افتاد..
– قبلا درمورد این موضوع حرف زدیم..
— دیگه داری شورش و در میاری سوگل..اینجوری نمیشه ما باید هر چه زودتر عقد کنیم..
– من عقاید خودم و دارم..همون شب اول تو خواستگاری بهت گفتم تو هم قبول کردی..
— اره ولی نمی دونستم تا این حد سفت و سخت رو حرفت وایسادی..

سفت و سخت نبودم مسئله اینجا بود که احساسی بهش نداشتم..شاید اگه عاشقش بودم اوضاع با الان فرق می کرد..
نامزدی ما کاملا سنتی انجام شد..پدر بنیامین از دوستان قدیم پدرم بود که سالها همدیگر رو ندیده بودند..
ولی یه روز که گذر اردشیر خان(پدر بنیامین) به شرکتی که بابام اونجا کار می کرد میافته همدیگه رو می بینن و……..
این میشه سراغاز اتفاقی نو در زندگی پر از تشویش ودلهره ی من..

آشنایی ما بر پایه ی دوستی پدرامون بود که تو همون شب خواستگاری خانواده هامون موافقتشون رو اعلام کردند و ما نامزد شدیم..
اون شب بنیامین حرفای دیگه ای می زد..حرف هایی که نشون می داد تا حدودی سلایق و عقایدمون می تونه شبیه به هم باشه ولی اینطور نشد..
خلق و خوی واقعیش رو کم کم نشون داد و من فهمیدم که تا چه حد از همسر اینده م فاصله دارم..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


– داری کجا میری؟!..
— چه عجب صدات در اومد..
سکوتم و که دید ادامه داد: امشب تولد یکی از بچه هاست..تو رستوران یه جشن خودمونی گرفتیم همه جمع میشیم اونجا..

صورتم و سمت پنجره ی ماشین برگردوندم..
با این سن وسال واسه هم جشن تولد می گیرن!..شاید چیزعجیبی نباشه ولی برای من که یادم نمیاد کسی تولدم رو جشن گرفته باشه چیز عجیب وغریبی بود..
21 سال از خدا عمر گرفته بودم ولی یکبار خانواده م برام از اینکارا نکردن..در عوض نگین هر سال با دوستاش به همین مناسبت مهمونی می گرفت..
هر چی به نسترن اصرار می کردن قبول نمی کرد و می گفت جشن گرفتن واسه بچه هاست..می دونستم اینو به خاطر من میگه تا ناراحت نشم..

بنیامین 30 سالش بود ولی یه کم از سنش بزرگتر نشون می داد..می گفت ارثیه ..پدرشم همینطور بود..
تو افکارم غرق بودم که دیدم جلوی رستوران نگه داشت..

happy birthday to you..
happy birthday to you..

happy ……..birthday ……….to you

صدای دست……..
جیغ……….
هــورا………
سرم در حال انفجار بود..
کنار بنیامین تنها نقش یک تماشاچی ِبی خاصیت رو داشتم..نه کسی بهم توجه می کرد..نه باهام هم کلام می شد!..
تقصیر اونها نیست..نه..تقصیر هیچ کس نیست..
اونها شادن..تو دلشون هیچ غصه ای نیست..لااقل هیچ غصه ای به تلخی ِغصه ی من نیست..
فارغ و بی خیال از اتفاقات و ادمای دنیای اطرافشون خوشحالن ..و این خوشحالی رو جشن گرفتند..
جشن تولد دختری به اسم لیدا..تولد 24 سالگیش..با شعف ِ خاصی به 24 شمع سوخته ی روی کیکش نگاه می کرد..کوهی از هدایای رنگارنگ و کوچیک و بزرگ کنار ظرفه کیک اون رو سر شوق اورده بود..
حسرت خوردم..برای چندمین بار؟!..نمی دونم!..ولی هُرم ِحسرت اینبار هم قلبمو سرد کرد..
در کنار دوستانش تو یه رستوران شیک..همه از طبقه ی بی نیازان..از طبقه ی بنیامین..حسرت اینو نداشتم..حسرت ثروت بی حد و حسابشون رو نداشتم….ولی حسرت اون نگاه های دوستانه و پر محبت رو به تن می کشیدم..حسرت می کشیدم چون اون دختر احساس تنهایی نمی کرد و من با وجود این جمع بازم این خلاء ِ احساس رو در خودم پررنگ می دیدم..

تو جمع بر خلاف بقیه اهل شلوغ کاری و گرم گرفتن با این و اون نیستم..و ترجیح میدم بیشتر تو لاک خودم باشم و به قول مامان منزوی و گوشه گیر..
به همین خاطر هیچ کس باهام نمی جوشید..
با کسی جور نمی شدم، کسی هم با من جور نمی شد..از اول همینطور بار اومدم..
تا جایی که یادم میاد تنهایی همزادمه..تنهایی شده همه کسم..تنهایی شده یار شب های برفی و سپید پوشم..شب های بی روح..شب هایی از انفجار ِ بغض..از فریاد ِمادر..از نگاهه سرزنش بار ِپدر..از نفرت خواهر….از..حتی از پشتیبانی های خواهر..ولی..باز هم این تنهایی ِ که منو تو اغوشش جای میده..به قدری تهی از هر چیزم، که اون رو همزاد ِ خودم می دونم..اون با منه..از بدو تولد همراهمه..پس همزادمه…..

بغضم گرفت..از دیدن اون چشمای خندون و شاد بغضم گرفت..
با دیدن بنیامین که بی قید و بند و بی توجه به حضور من جلو رفت و گونه ی دختر رو بوسید و دستش رو تو دست گرفت ..و باز هم پیش نگاهه لرزان ِ من بر پشت اون دست های ظریف بوسه زد و نگاهی از سر ِشیفتگی نثار ِچشمان دخترک کرد بغضم گرفت..
نزدیکم..نزدیک به ترَک برداشتن ِ شیشه ی نازک احساسم….
هیچ نگاهی روم سنگینی نمی کرد..هیچ کس منو نمی دید..بین 15 نفر نشستم و هیچ کس شاهد حضورم نیست..
چرا؟!..
چون از خودشون نیستم؟!..
چون یه دختر پولدار نیستم؟!..
چون غرور ندارم؟!..
چون تکبر رو نمی شناسم؟!..
چون ساده م؟!..
ولی مگه ادم نیستم؟!….

به دختری نگاه کردم که جلوی من، درست اونطرف ِ میز نشسته بود..با غرور خاصی سگ پشمالوی کوچیک و سفیدش رو بغل گرفته بود .. و انگشتای ظریف و کشیده ش رو لا به لای کرکای تن حیوون فرو برده بود و با ناخن های لاک زده ی قرمزش اونها رو نوازش می کرد..
با دیدن اون حیوون که لایق نوازش و نگاهه هرچند گرم و پر مهر ِ ادمها بود نفسم رفت..با هر لحظه حضور توی اون جمع ِ شاید دوستانه، محیط رو خفقان اور احساس می کردم..
چه سخت بود!..
من هر کجا که باشم تنهام..

به بنیامین نگاه کردم..کسی که حکم نامزدم رو داشت..همسر اینده م…….
لبمو گزیدم..تو دلم داد زدم..
تو می دونی چقدر تنهام؟!..
یه غم دارم توی چشمام؟!..
که میگه.. از همه دردام؟!..
ولی نه..تو نمی دونی!……
همراهمی….کنارمی ولی .. بازم نمی دونی!..
چون منو نمی بینی!..با چشم دلت نمی بینی!..
من اینجام..
تو..کسی که دیده به جسم یخ زده م داری و من طلب ِ نگاهی از سر احساس به روح ِ خسته م..
آره..تو….
بشنو..روحم خسته ست!..
احساس طلب می کنم و..
تو نمی بینی!..

شاید سنگینی نگاهمو حس کرد..سرشو در حالی که به صورت لیدا لبخند می زد به سمتم چرخوند..
تو چشمای قهوه ایش خیره شدم..لبخند از رو لباش آروم آروم محو شد..
و لبایی که حالا اثری از اون شوق و لبخند درش دیده نمی شد رو با سر زبون تر کرد..کمی به طرفم خم شد و زیر گوشم با حرص گفت: حوصله ت سر رفته؟!..چرا تو هم یه چیزی نمیگی؟!..
اخم کردم..نگام به دستای در هم قلاب شده م روی میز بود..
– عادت به همچین….با نگام غیرمستقیم بهشون اشاره کردم: ادمایی ندارم!..
لحنم آروم بود..ولی پر از غیض..که هر وقت این حس ِ تلخ تو وجودم می دوید ناخواسته به سراغم می اومد..
نگاهش نکردم ولی صداش زیر گوشم پیچید..
– سوگل یه امشبَ رو تحمل کن، خواهشا با این رفتارای بیخودت آبروی منو پیش اینا نبر!..
بغضم و قورت دادم..
من ابروشو می برم!..منی که قرار بود زنش باشم یه موجودی ام که ابروی شوهرمو با حضور ناچیزم پیش دوستاش می برم..
ولی من همینم..از اولم همین بودم..پس چرا برای تصاحب من پیش قدم شد؟!..چرا؟!..
به قول خودش از روی علاقه؟!..
هه!………
**************************************
جلوی خونه محکم زد رو ترمز..کیفمو برداشتم و خواستم پیاده شم که دستمو گرفت: صبر کن!..
از فشار دستش دور مچم پی به خشم ِ بی حد و اندازه ش بردم..ترسیدم..اما سعی کردم ترسم تو رفتارم مشهود نباشه!..
نمی دونم تا چه حد موفق بودم اما نگاهه بنیامین از شیشه ی جلوی ماشین به رو به رو بود.. به کوچه ای که نیمی از اون تو روشنایی ِ چراغ ها و نیمی دیگه ش تو تاریکی محو شده بود..
خواستم دستمو بکشم ولی حلقه ی انگشتاش قوی تر از تقلاهای نامحسوس ِ من بود..
نگام کرد..تو فضای نیمه روشن ماشین چشماش می درخشید..از سر ِ خشم…..
سرمو چرخوندم تا ترس و تو چشمام نبینه..

— چرا سوگل؟!..آخه چرا؟!..
اب دهنم رو قورت دادم..
خواستم بگم چی چرا؟! که بلندتر از حد معمول گفت: چرا با من اینکار و می کنی؟!..چرا باهام راه نمیای؟!….و بلندتر داد زد: چرا خودتو از من می گیری؟!..
متحیر از این فریادهای بی سابقه و بلند، به صورتش خیره شدم……
– منظورت چیه؟!..مگه من نـ …….
— بسه..بسه سوگل، تمومش کن .. همه ش حرفای تکراری….همه ی زندگیم تو همین مدت زمانه کوتاه شده التماس به تو و « نه » شنیدن های من..مگه ما نامزد نیستیم؟..مگه به خاطر عقاید تو محرم نشدیم؟….و با خشم تا حدی که سعی داشت تن صداش رو کنترل کنه داد زد: بگو آره یا نه؟!..

تنم لرزید..چشمام و رو هم فشار دادم..توان ِ حرف زدن نداشتم فقط تونستم سرمو تکون بدم..
آره..تموم اینکارا رو کرده بودیم!..هم من..و هم بنیامین..
دستمو کشید سمت خودش..دست راستم که آزاد بود رو کنار فرمون تکیه دادم که پرت نشم تو بغلش..نفس نفس می زد..تند..نامنظم..
— پس بی وجدان وقتی من همه جوره دارم به سازت می رقصم، چرا تو یه قدم واسه من بر نمی داری؟!..چرا تا نزدیکت میشم مثل ادمای مریض که بیماری مسری دارن باهام رفتار می کنی؟!..چـــرا؟!……

بی امان تو دلم داد زدم چون دوستت ندارم..ندارم بنیامین..ندارم!..منو ببخش!..
ولی لبام تکون نخورد..حتی کوچکترین لرزشی بر مبنای حرف زدن و به زبون اوردن ِ حرف دلم نداشت……فقط نگاه بود..هر چی که بینمون بود از سر ِ نگاه بود و بس..
هیچ کدوم گناهی نداشتیم..
ولی چرا..بود..گناهه من انتخاب عجولانه م بود و گناهه اون انتخاب ِ منی که از هیچ لحاظ باهاش برابری نمی کردم!…..
کمی که تو چشمام خیره شد ولم کرد..محکم و با حرص..

بی معطلی درو باز کردم و پریدم پایین..بدون اینکه حتی به پشت سرم نگاه کنم کلید و از تو کیفم در اوردم .. کلید لا به لای انگشتای سردم ثابت نمی موند..
صدای گاز ِ ماشینش و شنیدم.. و در کوتاهترین زمان ممکن، تنها صدایی که تونست سکوت کوچه ی «شهید مصطفی نیک نژاد» رو برهم بزنه صدای گوشخراش لاستیک های ماشین بنیامین بود..

قبل از اینکه کلید و تو قفل بچرخونم در باز شد..دماغم و بالا کشیدم و از پشت پرده ای از حریر ضخیم ِ اشک، نگاش کردم..مامان بود..
با دیدنم توی اون وضعیت اخم کرد..خدایا..به جای اینکه تو یه همچین موقعیتی موجی از نگرانی رو تو چشماش شاهد باشم.. در عوض اخم ِ محکم ِ روی پیشونیش شهادته بی تفاوتی ِ مادرم رو می داد..
رفتم تو و توی همون حالت که داشتم بی حوصله کفشام و در می اوردم پرسید: چی شده باز؟!..
جواب ندادم..می دادم بغضم می شکست و صدای هق هقم بلند می شد..و این یعنی شروع غرغرهای پایان ناپذیر و سرزنش های درداور ِ مامان..
خواستم برم تو اتاقم که صدای بابا رو شنیدم..تو هال نشسته بود..دسته ی کیفمو تو مشت لرزونم فشار دادم و برگشتم..سرمو زیر انداختم و به صورتم دست کشیدم تا مبادا ردی از اشک رو صورتم باقی مونده باشه..
صدای مهربونش مثل همیشه تونست تا حدی قلبم و گرم کنه..ولی هنوزم غم داشت..دلم با مهری خواهرانه غم رو به اغوش کشیده بود..شاید برای همیشه!..
— سوگل ِ بابا چی شده؟!..
رو به روش نشستم..
نسترن با یه سینی چای از اشپزخونه اومد بیرون..با دیدن من مکث کرد و لبخند زد ولی با دیدن چشمای سرخم لبخندش کمرنگ شد..
سرمو زیر انداختم و با بغض زمزمه کردم : بابا..من……
سکوت کردم..
بابا نفس عمیق کشید..
می دونست مشکلم هر چی که هست به بنیامین بر می گرده که تا این موقع باهاش بودم ولی نمی دونست من حتی با خودمم مشکل دارم..با همه چیز ِ این زندگی…….
–بگو دخترم!..
صداش گرما داشت..گرمایی پدرانه….پدرانه ای در قبال ِ فرزندش..ولی حیف..حیف که این گرما با یه تشر ِ مامان و دو تا جمله ی به ناحق از جانب نگین از هم می پاشید و دیگه حتی اون نگاه رو هم نداشتم..
نمی دونستم باید از کجا شروع کنم..اصلا چی باید می گفتم؟!..
این انتخاب ِ خودم بود..من خودم بنیامین رو خواستم..کسی مجبورم نکرده بود….حالا چی داشتم که بگم؟!..
بگم دیگه نمی خوامش؟!..بگم تازه فهمیدم چه غلطی کردم؟!..بگم اون موقع که داشتم تو اتاق باهاش حرف می زدم کور بودم و کر؟!..ندیدم و نشنیدم حرفاش رو ……
بگم نامزدم می خواد دستمو بگیره نمیذارم؟!..بگم می خواد صورتمو ببوسه و من…….
با شرم لبمو گزیدم..واقعا چی داشتم که بگم؟وقتی همه ی جوابا پیش خودم بود!..
شرم نمی کنم؟!..که می خوام به پدرم..به خانواده م گلگی کنم در حالی که خودم کردم؟!..
مگه نمیگن خود کرده را تدبیر نیست؟..
پس باید بکشم..
حقم نیست ولی مجبورم..
مجبورم بمونم و….
شاید تونستم بسازم!……مامان_ پس چرا دردت و نمیگی دختر؟!..

نگاهش کردم..هنوزم اخم داشت!..دردم؟!..دردم نگاهه عاری از مهرته..چی بگم از دردم؟!..
مثل همیشه باز هم ترجیح دادم سکوت کنم..دم نزنم از درد و غم ِ تلنبار شده روی دلم..بگذرم..بازم بگذرم و چشم ببندم بر هر اونچه که تا به الان روحا و جسما آزارم داده..
به تک تک اعضای خانواده م از پشت همون حریر خیس نگاه کردم..پدرم..مادرم..خواهرم……
منم عضوی از این خانواده بودم..عضوی که به حسابش نمی آوردند..
فقط می خواستن بدونن چی شده!..از سر کنجکاوی..نه از سر ِ محبت……..

از جام بلند شدم و سر به زیر در حالی که سعی داشتم نگاهه اشک الودم با نگاهه پدرم تلاقی نکنه گفتم: می تونم برم تو اتاقم؟!..
سکوتی طولانی….و با یک نفس عمیق: برو……..
شتابی که روی پاها و قدم های لرزونم داشتم کنترل شده نبود..فقط می خواستم برم..از بین اونها..از بین خانواده م..انگار که قصد فرار داشتم..
درو بستم..کیفمو پرت کردم رو صندلی..رمقی تو پاهام احساس نمی کردم و تن خسته م رو پرت کردم رو تخت..صورتم و تو تشک تخت فرو بردم..هق هقم و همونجا خفه کردم..جیغ کشیدم..ناله کردم..ولی صدام بلند نشد..نرمی ِتشک خفه َش کرده بود……
صدای باز و بسته شدن در منو به خودم اورد..سر بلند کردم..نسترن بود..مثل همیشه با نگاهی مهربون اما گرفته……سنگ صبورم..
کنارم نشست..دست نوازشش رو به صورت خیس از اشکم کشید..
–چی شده سوگل؟!..چرا باز چشمات بارونی ِ خواهری؟!..
با بغض طاقت از کف دادم و خودم رو پرت کردم تو بغلش..جسم مرتعش از بغض و هق هق ِ بی صدام رو تو اغوشش فشرد..پشتمو نوازش داد..
هق زدم: نسترن من چرا نمی میرم؟!..
دست ِ نوازشگرش از حرکت ایستاد..بازوی چپم رو گرفت و منو از آغوشش جدا کرد..تو چشماش خیره شدم..شوکه بود..از حرفم..
— دیوونه شدی سوگل؟!..این چه حرفیه که می زنی؟!..
و باز هم هق زدم: دیوونه م نسترن..آره دیوونه م..ادمی که خودشو ته ِ خط ببینه ناخداگاه دیوونه میشه..
صورتمو با دستاش قاب گرفت..
— بسه حرف مفت نزن..ته ِخط یعنی چی؟!..محکم باش…….
– نمی تونم..خواستم ولی نشد..نسترن تو و خدای بالا سر شاهد بودید چقدر تلاش کردم قوی باشم و بگم بی خیال سوگل هر کی هر چی گفت تو فکرت و مشغول نکن فقط توکل کن..ولی نتونستم..نه که نخوام.. نشد..سخته نسترن..که مادرت رو کنارت داشته باشی و خودش از آغوشش محرومت کنه..
با حرص بغلم کرد..
— تو نیازمند آغوش ِ مادرانه ای؟!..پس من چیم سوگل؟!..من هم خواهرتم هم مادرت..مهرم برات بس نیست؟!..
با خشمی ناخواسته کشیدم کنار..چسبیدم به نرده های فرفورژه ی بالای تختم..به حالت عصبی اشکام و پاک کردم و گفتم: تو هر چی هم بهم محبت کنی ولی مادرم نیستی..نسترن تو خواهرمی مادرم نیستی..من مادر می خوام..من مهر ِ مادرمو می خوام..مادر خودمو نه سـ………
لبامو روی هم فشار دادم..
اشک تو چشمای نسترن حلقه بست..جلو اومد و دستامو گرفت..
–باشه..باشه هر چی تو بگی فقط گریه نکن..من مطمئنم یه روزی همه چی درست میشه..
پوزخند زدم: یه روزی؟!..چندین ساله که قراره اون روز برسه پس کو؟!..صبر کنم تا یه روزی مامان بغلم کنه و با مهربونی زیر گوشم بگه دخترم؟!..هان نسترن؟!..اینه رسمش؟!…….
–بس کن سوگل..من همه ی اینا رو می دونم..
– ولی دلیلش و نه….دلیلش و نمی دونی..
— اره دلیلش و نمی دونم..نمی دونم چرا مامان همچین رفتاری رو باهات داره..گاهی حتی با منم سرسنگین میشه!..اما تو سعی کن با آرامش برخورد کنی…..

خودشم می دونست شدنی نیست..همچین چیزی امکان پذیر نبود..با آرامش اونم تو چنین وضعیتی؟!..
لبخند زد و به نگاهش رنگ شیطنت پاشید..
— حالا از این حرفا بگذریم بگو ببینم با بنیامین خوش گذشت؟!..
می خواست حرف و عوض کنه..این تغییر مسیر ِ ناگهانی بین حرفامون کار ِهمیشگیش بود!..
نگاهمو به پنجره ی اتاقم دوختم……..
– خوش بگذره؟!..اونم با بنیامین؟!..
–چطور؟!..
– سر جمع ِ این چند ساعت و بین چند تا دختر و پسر هم تیپ ِ خودش گذروندم..همه از اون مایه دارای باکلاس که محل سگ به ادم نمیدن….
–پـــــوف..حالا گرفتم چی شد!..پس آه و ناله های امشبت به خاطر این بود آره؟!..
بدون فکر گفتم: بعلاوه رفتار ِ اخیر بنیامین..نسترن اصلا نمی تونم درکش کنم..حداقل اونم درکم نمی کنه..انگار راهمون با هم یکی نیست!..دو قطب منفی چطور می تونن به هم نزدیک بشن؟!..
— یعنی تا این حد؟!..
– از اینم بدتر….
— نمی خوای به من بگی؟!..
– از چی؟!..
— از همه چی..تو خودت نریز هر چی تو دلت هست و بریز بیرون شاید تونستم راهنماییت کنم!..
– هیچ راهی واسه ش نیست!..
–شاید باشه!..به من اعتماد نداری؟!..
اعتماد داشتم..به تنها کسی که تو این خونه اعتماد داشتم نسترن بود..تردیدم از سر عادت بود..عادت به خود خوره و سکوت داشتم..

– مگه چاره ی دیگه ای هم دارم؟!..
— اگه دوسش نداری مجبور نیستی تحملش کنی..شما تازه نامزد کردید فوقش می گیم از هم خوشتون نیومده و خلاص!..
مکث کردم: به همین آسونی؟!..من بگم بنیامین و نمی خوام بعدش می دونی چی میشه؟..علاوه بر ولوله ای که تو خونه میافته حرف مردم چی؟!..مگه دیگه میشه جلوی دهن مردم و گرفت؟!..
اخم کرد: تو به حرف مردم چکار داری؟!..مگه واسه مردم داری زندگی می کنی؟!..به خاطر این چرت و پرتا می خوای خودت و بدبخت کنی؟!..
پوزخند زدم..
– من بدبخت ِخدایی هستم نسترن..
— وقتی خودت هی تو مغزت تکرارش کنی میشه یه جور تلقین..تلقین هم از دید خودت به واقعیت نزدیکه ولی از دید اطرافیانت یه چیز دیگه ست..اگه می خوای باهاش بمونی بهم بگو تا راه حل نشونت بدم اگرم دوسش نداری بگو تا با بابا حرف بزنم!..
با ترس نگاش کردم و گفتم: نه نسترن یه وقت به بابا چیزی نگی..خواهش می کنم!..
با تعجب گفت: آخه چرا؟!..وقتی نخـ…….
-می خوام..من بنیامین و می خوام..
دومین شوک رو هم بهش وارد کردم..مات و مبهوت نگام کرد..
— سوگل تو منو خر فرض کردی؟!..تا همین چند دقیقه پیش داشتی از دستش زار می زدی حالا میگی می خوای باهاش بمونی؟!..

نمی تونستم بهش بگم..اینکه از اول این راه و انتخاب کردم تا از این خونه و ادماش فرار کنم..نمی تونستم بهش بگم اون موقع که بدون هیچ علاقه ای به بنیامین جواب مثبت دادم همه ی فکر و ذکرم این بود یه جوری نظر خانواده م رو به خودم جلب کنم..با دوری و فاصله گرفتن از اونها..
وقتی نباشم شاید جای خالیم رو احساس کنند..شاید….
مسیر ِعاقلانه ای نبود ولی واسه دختری با شرایط من تنها راه همین بود..
از کنارش بلند شدم و رفتم سمت پنجره..پرده ی نسبتا ضخیم دودی رنگ اتاقم رو کنار زدم!..صدای جیرجیرک ها حتی از پشت پنجره ی بسته هم شنیده می شد..
آه کشیدم..نگاهم به بالا کشیده شد..رو چادر سیاه شب..به اسمون..به قرصه ماه..گاهی درد را جز با سکوت نمی توان جواب داد…….گاهی اشک اگر بیاید حرمت غم می شکند……..گاهی باید خود را آه کشید……….گاهی باید چون قاصدک اسیر سرگردانی باد شد…….گاهی….گاهی………….
نفس عمیق کشیدم و گفتم: نسترن من تو چنگال این روزگار اسیرم..ناجوانمردانه دارم شکنجه میشم..اون منو به هر سو که بخواد می کشه..گاهی عصبانی و پر از خشم..گاهی نرم نرمک که بغضم نگیره..ولی بغض دارم..بغضی که با سکوتم سعی دارم بپوشونمش..با نگاهه خسته م اونو فریاد می زنم اما……کسی منو نمی بینه..

پشت به پنجره ایستادم و نگاهش کردم..
– من محکومم به سکوت..نمی تونم سرپیچی کنم..
— سوگل منظورت و واضح بگو!..
زهرخنده عمیقی رو لبام نشست..سرمو تکون دادم و بعد از مکث کوتاهی گفتم: من بنیامین و می خوام..قبول کردم زنش بشم رو حرفمم هستم..مطمئنم بعد از ازدواج علاقه خود به خود به وجود میاد!..
پوزخند زد: می خوای رو زندگیت قمار کنی؟!..
زیر لب زمزمه کردم: قمــار!!!!.. و بلندتر جوری که بشنوه گفتم: من بهش میگم یه مسیر ِنو..یه مسیر نو تو بیراهه های زندگیم..شاید ریسک باشه ولی چون خواسته ی قلبیم همینه همه چیز درست میشه!..

داشتم دروغ می گفتم..داشتم خودم و نسترن رو گول می زدم..هر دو می دونستیم ته ِ این مسیر به کجا می رسه..
من قصد جون ِ خودمو کرده بودم..قصد داشتم به ظاهر با این کار به خودم امید واهی بدم و ثابت کنم که می تونم..بد رو بد می دونستم و خوب رو خوب ..اما الان تو مرحله ای از زندگیم قرار داشتم که درسته بر هردوی اونها آگاهم ولی داشتم با چشم باز و آگاهیه کامل خودمو بدبخت تر از اینی که هستم می کردم..یک مرگ ِ تدریجی..
کسی که از اول به بن بست رسیده باشه اخرش تصمیمی جز این نمی تونه بگیره..

— پس می خوای یه ازدواج ِ معمولی بدون احساس داشته باشی و تو زندگی ِ مشترکت با بنیامین هم فقط همسرش باشی درسته؟!..
– مگه قرار ِ غیر از این باشه؟!..
با شوق خاصی که سعی داشت اون رو به من هم القا کنه گفت: آره چرا که نه؟!..تو می تونی با عشق ازدواج کنی….مرد ِ زندگیت و پیدا کن سوگل..بی گدار به آب نزن..باور کن صبر بهترین راهه..وقتی با عشق ازدواج کنی علاوه بر همسر، دوست و همه کسش میشی تو..همه ی زندگیت میشه اون مرد..مردی که واقعا عاشقش باشی……
– عشق؟!..آخه کدوم بدبختی میاد عاشق من شه؟!..اصلا می خواد عاشق ِ چیه من بشه؟!..من چی دارم که به درد ِ عشق وعاشقی بخوره؟!..روح ِ من نیمه جونه..با همین روحی که داره نفسای آخرش و می کشه رو پا وایسادم نسترن..چی داری میگی تو؟!..
— تو خوشگلی..آرومی..سر به زیر و محجوبی..هزاران هزار خواهان پیدا می کنی .. فقط باید خودتو نشون بدی..به همه بودنت رو ثابت کنی..صبح تا شب خودت و تو اتاقت حبس نکن..به جای اینکه سرت و با کتاب و دلنوشته و یه مشت آهنگ ِ غمگین گرم کنی برو بیرون و با ادمای این جامعه آشنا شو..کمی مردمی تر فکر کن سوگل!..
– من به این زندگی عادت کردم..
— به زندگی با بنیامین چطور؟..می خوای اونم از روی عادت ادامه ش بدی؟!..
– گفتم که، شایدعلاقه بـ…….
— شاید..شاید..شاید……شاید و کاشتن هیچی ازش سبز نشد..حالا تو اصرار به دِرو کردنش داری؟!..
کلافه نشستم کنارش و تو موهام چنگ زدم……..
– این چیزا برام مهم نیست..راه حلت و بگو!..
— کدوم راه حل؟!..
– گفتی اگه بخوام باهاش بمونم راه حلش و نشونم میدی!..
ابروهاش و بالا انداخت : سوگل تو مطمئنی؟!..
سرمو تکون دادم..
— نمی خوای رو حرفام فکر کنی؟!..
– فایده نداره نسترن..راه حلت و بگو..

نگاهش کلافه بود.. ولی من تصمیمم و گرفته بودم!..
— ببین اگه واقعا بنیامین و می خوای، پس سعی کن حفظش کنی..اونم فقط مال خودت..نذار نگاهش هرز بره سمت زنای دیگه..الان فقط نامزدشی و درسته عقد دائم نکردید ولی به هم محرمین………..
– خب به نظر تو من باید چکار کنم؟!..
–اینطور که از ظاهر امر پیداست و از خودتم شنیدم تو حتی اجازه نمیدی پسره ببوستت..یا حتی با خیال راحت دستتو بگیره..خب این درست نیست….اگه می خوایش، باید تو چند مورد باهاش راه بیای وگرنه کمترینش اینه با وجود تو که همسرشی خواسته هاش براورده نشه و اونوقت……..مکث کرد و تو چشمام زل زد: خودت منظورمو که می فهمی درسته؟!..

سرم و تکون دادم و نگاهمو به دستام دوختم..با انگشت اشاره م به پشت دستم می کشیدم و به حرفای نسترن فکر می کردم..درسته..من با اینکه قلبا علاقه ای به بنیامین ندارم ولی انتخابش کردم..می خوام که باهاش ازدواج کنم و از این خونه برم..از اول هم قصدم همین بود..
صدای نسترن منو به خودم اورد!..
— سوگل الان تو این دوره و زمونه دخترا برای جلب توجهه همسر و یا حتی نامزدشون هزار جور کار انجام میدن..نمیگم تو ام همونا رو مو به مو عملی کن….نه..منظورم اصلا این نیست ولی کمی بهش توجه کن..روی خوش نشون بده..می دونم با روحیه ای که تو داری سخت میشه اینکار و کرد ولی سعی ِ خودتو بکن..اگه خواست دستت و بگیره ممانعت نکن..خواست صورتتو ببوسه این اجازه رو بهش بده بالاخره به هم محرمین مشکلی نداره..اگه بهت زنگ می زنه که حاضر شو میام دنبالت بریم بیرون نگو نه حوصله شو ندارم..کمی به ظاهرت برس….چیه این رنگای تیره و کدر، واسه دختری به سن تو که از قضا نشون کرده هستی و انگشتر نامزدی دستت کردن مناسب نیست….
دستامو گرفت:عزیزم خواهرانه دارم بهت میگم..درسته من این تجربه ها رو نداشتم تو زندگیم ولی خب نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم!..بالاخره 2 تا چیز ِ به درد بخور تو این کتاب متابا یاد گرفتم دیگه درسته؟!..
به صورتش نگاه کردم..لبخند می زد..چقدر دوسش داشتم..من اگه نسترن و نداشتم حتما تا الان مرده بودم!..
ناخداگاه بغلش کردم..گونه ش رو بوسیدم و گفتم: ممنونم نسترن..اگه تو……..
اروم زد پشتم و به شوخی گفت: خیلی خب من باز 2 کلوم با تو حرف زدم زرتی جو گیر شدی؟!..
لبخند زدم..از تو بغلش بیرون اومدم..
زل زد تو صورتم….

— الان حتما بابت بی توجهیات ازت دلگیره..اینطور که معلومه از همون روز اول بهش روی خوش نشون ندادی.. شاید واسه همینه که گاهی تند رفتار می کرده و این عدم توجه باعث میشه که تو فکر کنی اون درکت نمی کنه و اونم فک کنه که بهش علاقه ای نداری.. پس یه کم کوتاه بیا…. فقط……..
ابروهاش و طبق عادت انداخت بالا و با لبخند شیطنت باری گفت: فقط یه وقت نذاری شیطونی کنه!..حواست باشه خواهری زیاد از حد بهش رو نده….
خندید ..و من از اون خنده ی خاص و معنی دار سرخ شدم و با لبخند سرمو زیر انداختم..
به شوخی زد به شونه م و گفت: هوی تو که باز عین لبو پخته، قرمز شدی؟!….سوگل؟!..
نگاش کردم..لبخندش کمرنگ شده بود ولی نگاهش همونطور مهربون وشیطون تو چشمام قفل شد!..
— نمی خوای بیشتر فکر کنی؟!..عزیزم ازدواج و زندگی ِ مشترکی که قراره کنار همسرت داشته باشی مثل خاله بازی نیست..هزار جور فراز و نشیب و باید متحمل بشی..اگه شوهرت واسه ت همسر نباشه و اون درک صحیح رو در مقابل مشکلات و علی الخصوص همسرش نداشته باشه زندگی واسه ت جهنم میشه سوگل..داغون میشی!..تنها و یه تنه چطور می تونی از پس مشکلات بر بیای؟!..به این امید که شاید یه روزی علاقه ای به وجود بیاد زندگیت و بر چه پایه و اساسی می خوای بسازی؟!..فقط به همین شایدها می خوای تکیه کنی؟!..

– نمیگم کارم درسته ولی راهه دیگه ای برام نمونده..تو که از همه چیز خبر داری..از نگاه های بی تفاوته مامان..از نفرت نگین نسبت به من که خواهرشم..از اخلاق خاص بابا که گاهی باهام خوبه و گاهی تحت تاثیر حرفای مامان سرد میشه و…….
لبمو گزیدم .. صدام می لرزید: من هیچ گرمایی از محبت اطرافیانم جز تو حس نمی کنم نسترن..از همون بچگی آرزوی یه تغییر فصل کوچیک تو زندگیمو داشتم..اینکه بهار بیاد و خزون و سرما رو از وجودم بگیره..ولی نیومد..21 ساله که تو آرزوش دارم بال بال می زنم..نمی دونم..شاید دارم با این کارم بدتر زمستون و به زندگیم دعوت می کنم..همه ش حدس و گمان ِ ….
نیشخند زدم و ادامه دادم: اون اوایل رفتار بنیامین باهام خوب بود..با علاقه نگام می کرد..خودم این بلا رو سر خودم اوردم….تو راست میگی..من با ندونم کاری دارم بنیامین رو از خودم دور می کنم..اگه واقعا واسه ش زن باشم اون هیچ وقت نگاهش سمت دخترای دیگه کشیده نمیشه!..

با لبخند سرشو تکون داد و از رو تخت بلند شد..دستمو کشید و منو هم وادار کرد بایستم!..
— بسه دیگه دهنم کف کرد بریم یه چیزی بخوریم..
– کجا؟!..
–این موقع شب که جایی نمیشه رفت فعلا بریم تو اشپزخونه..امروز هوس کردم یه جعبه رولت گرفتم تا نگین خوابه بریم دخلشون و بیاریم!..
به نگاه و کلامش که رنگی از شیطنت کودکانه داشت لبخند زدم..
– چطور امشب نگین انقدر زود خوابیده؟!..
شونه ش و بالا انداخت : چی بگم..تو که زدی بیرون اونم از مامان اجازه گرفت با دوستاش بره بیرون….پوزخند زد:می دونی که فقط جلو مامان کافیه لب تر کنه….خلاصه دیر برگشت خونه..بابا هم عصبانی شد و بحثشون بالا گرفت..نگین ام با قهر رفت بالا و مامان رفت پیشش..اینطور که اون موقع می گفت خوابیده!..
کسی تو هال نبود!..
همراه ِ نسترن کمی از رولت شکلاتی و نارگیلی رو با ابمیوه خوردیم..
— فردا با 2 تا از بچه های دانشگاه قرار داریم بیرون..تو هم بیا..
– باور کن حوصله شو ندارم….
اخم کرد: ای بابا باز که تو گفتی حوصله ندارم!..بیا بهت خوش می گذره..داریم ترتیب یه سفر 3 روزه رو میدیم..
— از طرف دانشگاه؟!..
خندید: نه بابا ما که از این شانسا نداریم!..همینجوری..
– کجا؟!..
— جاش و هنوز مشخص نکردیم..ولی به جون خودم اگه « نمیشه » و « حوصله ندارم » و چه می دونم کلا « نه » بیاری تو کار، من می دونم و تو..اینجا رو دیگه حتما با خودم می برمت!..
سکوت کردم..
از سفر بدم نمی اومد ولی خلوت ِ خودمو بیشتر دوست داشتم..شاید هم بهش عادت کرده بودم و حاضر به ترک این عادت نمی شدم!..
***************************************
سارا کمی رو صندلی جا به جا شد و گفت: خب چی سفارش بدیم؟!..
نسترن دست به سینه تکیه داد: فقط بستنی!..تو این گرما هلاکم!..
به من نگاه کرد و سرشو تکون داد: تو چی سوگل؟!..
شونه م رو از سر بی تفاوتی بالا انداختم: فرق نمی کنه!..
نگار که تا اون موقع ساکت نشسته بود گفت: منم مثل نسترن بستنی سفارش میدم..یه چیکه اب تو تنم نمونده همه ش تبخیر شد!..
سارا پشت چشم نازک کرد: پس چرا می خوای بستنی بخوری؟!..برو دهنتو بگیر زیر ِ شیر اب سردکن……..
نگار خندید: تو رو سننه .. سفارشت و بده!..
همه سفارش بستنی دادن..
نگار یه مقدار ِ زیاد از بستنی رو گذاشت دهنش ..از سرمای زیاد اخماش جمع شد و چشماشو باریک کرد: پوکیـــدم!..
نسترن و سارا خندیدن..نگار به سارا چشم غره رفت: کوفت…..و به لپای باد کرده ی سارا اشاره کرد و گفت: نترکی هِـــی..کمتر بخور، قرار که نیست فرار کنه..
به سارا نگاه کردم..با ولع بستنیش رو می خورد..دختر تپل مپل و ریزه میزه ای بود..و صد البته بامزه!..
سارا اخم کرد وخواست جوابش رو بده که نسترن گفت: ای بابــا ..ما باز با اینا اومدیم بیرون و نشد یه بار مثل ادم با هم حرف بزنن ..از سنتون خجالت بکشین!..
سارا_ صد دفعه بهش گفتم به هیکل من گیر نده اما……
نگار با شیطنت ابروش و بالا انداخت: تو نخور، بعد ببین من گیر میدم؟!..همینجور پیش بری2 روز دیگه از در پارکینگ ام تو نمیریا از ما گفتن بود!..
سارا بی تفاوت کمی از بستنیش رو خورد..
سارا_ مال تو رو که نخوردم..مال بابامه می خورم نوش جونم!..
نگار لباشو کج کرد: قشنگ معلومه همه هم گوشت و چربی شده به جونت..
نسترن خندید و من با لبخند سرمو زیر انداختم..
سارا حسابی جوش اورده بود..
نسترن_ بس کنید بچه ها می خوام یه چیزی بهتون بگم!..
سارا و نگار ساکت شدند .. نگاهشون به نسترن بود..
نسترن_ یادتونه چند روز پیش سر یه سفر ِ سه روزه با هم حرف زدیم؟!..
اخمای سارا از هم باز شد و گفت: اره یادمه.. که قرار شد رو جاش فکر کنیم..
نگار_ منم پیشنهاد دادم بریم اصفهان!..
سارا_ نه بابا تو این گرما هلاک میشیم..بریم یه وَری که از این اب و هوا خبری نباشه!..
نگار_ الان همه جا همین بساطه..پیشنهاد خودت چیه نسترن؟!..
نسترن مکث کرد..دستاشو گذاشت رو میز و کمی به جلو خم شد: گیلان!..
نگار با تعجب گفت: گیلان؟!..چرا اونجا؟!..
نسترن_ چرا اونجا نه؟!..
نگار_ خب 4 تا دختر تنها پاشیم بریم جایی که نمی شناسیم بگیم چند من ِ ؟!..باز اصفهان خونه ی عمه م هست راحتیم!……
نسترن_ من اونجا رو تا حدودی می شناسم، مشکلی نیست!..
با تعجب نگاش کردم..ولی نسترن متوجه ِ من نشد..گیلان چه ربطی به نسترن داشت؟!..
سارا_ من که موافقم..اتفاقا اب وهوای گیلان الان محشره..
نگار پوفی کرد و گفت: خونه رو چکار کنیم؟!..جایی واسه موندن نداریم اونجا!..
نسترن_ تو فکر اونش نباش..هم جاش هست هم کلی جا واسه تفریح..
نگار رو به من گفت: تو نمی خوای چیزی بگی؟!..
– چی بگم؟!..
نگار_ نظری چیزی!..
– نسترن ازم خواست همراهتون بیام منم حرفی ندارم..این برنامه بین خودتون بوده من دخالت نمی کنم!..
نسترن با لبخند گفت: پس همگی اوکی و دادید دیگه نه؟..
سارا سرشو تکون داد..نگار گفت: هر جا باشه جز تهران من پایه م..کلی دود و دم فرستادم تو بریم گیلان یه کم تصفیه ش کنم..
منم که حرفی نداشتم و موافق با جمع ..
و بنا بر این شد که اخر هفته یعنی 5 روز دیگه حرکت کنیم!..قریبا 2 روزی می شد که از بنیامین خبر نداشتم..نه اون زنگ می زد و نه من سراغی ازش می گرفتم..توی این مدت روی تک تک حرفای نسترن فکر کردم..اینکه باید چکار کنم تا بنیامین رو نگه دارم..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

برای خودم؟!..
اره چون قراره باهاش ادواج کنم..یه ازدواج معمولی اما..هر چند از دید همه الان اون همسرم محسوب می شد!..
گوشیم زنگ خورد..خودش بود..با دیدن اسمش روی صفحه ی گوشیم نفس عمیق کشیدم..باید نقش بازی می کردم که از دستش ناراحت نیستم..دکمه ی برقراری تماس رو فشردم..
-الو…..
به اندازه ی 3 ثانیه سکوت و بعد از اون صداش آروم و تا حدی گرفته تو گوشی پیچید: الو….سوگل….
لبای ترک خورده از خشکی نفسهام رو با سر زبونم خیس کردم: سلام!….خوبی؟!..
— سلام..خوبم تو چطوری؟!..
تعجب رو تو صداش حس کردم..من هیچ وقت حالش رو نمی پرسیدم!..
– خوبم ممنون!..
سکوت کرد..سکوت کردم..چی داشتم که بگم؟!..از چی بگم؟!..
–سوگل هنوز پشت خطی؟!………
– آره بگو..چیزی شده؟!..
–نه..هیچی….می خوام امروز ببینمت!..
مکث کردم..از روی تردید..از روی بی تفاوتی، که سرسختانه به مبارزه با اون ایستاده بودم..از روی سرمایی که اصرار بر محو شدنش داشتم و..چه بسا موفق نبودم!..
اما گفتم: باشه!..
–عصر منتظرم باش میام دنبالت!..
-باشه…..
–تا بعد..
تماس و قطع کرد..بدون اینکه منتظر جمله ای از جانب من باشه….
با بغض ِ ناخواسته ای گوشی رو انداختم رو تخت..طبق عادت تو موهام چنگ زدم و سرمو فشردم..
پس این کابوس کی می خواد تموم شه؟!..
**********************************************
سر میز شام نسترن موضوع سفرمون رو پیش کشید..بابا نیم نگاهی به من انداخت و همونطور که با محتویات بشقابش مشغول بود گفت: چند روز؟!..
نسترن_ فقط 3 روز..فقط بابا میشه ماشینتون و قرض بگیرم؟!..
بابا سرشو تکون داد: از دست فرمونت خاطرم جمع ِ ..فقط بازم مراقب باش!..
نسترن با لبخند سر تکون داد ….به مامان نگاه کردم..اخماشو کشیده بود تو هم….به نگین نگاه کردم که دست از غذا کشیده بود و با خشم به نسترن نگاه می کرد..و همون نگاه متوجهه منم بود!..
رو به بابا گفت: اَه این که نمیشه..پس من چی؟!..
بابا جدی گفت: قرار نیست تو باهاشون بری!..
نگین رو ترش کرد: آخه چرا ؟!..چطور……با سر به من اشاره کرد و با لحن بدی گفت: این باهاشون بره اونوقت من…..
بابا قاشقش رو انداخت تو بشقابش..و صدای برخورد قاشق با بشقاب ِ چینی، نگین رو وادار به سکوت کرد..
بابا_ این چه طرز صحبت کردن با خواهر بزرگترته؟!..« این » یعنی چی؟!….در ضمن تو باید به دَرسِت برسی و نمره ی تک ریاضیت و جبران کنی..
نگین که از گستاخی کلامش ذره ای کم نشده بود گفت: من این چیزا رو نمی فهمم اصلا میرم همونجا درسمم می خونم..چطور اونی که لیاقت نداره باس بره، اونوقت منی که …….
بابا_ نگیـــــن……..
بابا از زور عصبانیت سرخ شده بود و لباشو به روی هم فشار می داد.. نگاهی از سر خشم به نگین انداخت..ولی نگین بی توجه از پشت میز بلند شد و رفت بیرون….
و حالا نوبت مامان بود..برای حمایت از نگین..
سرمو زیر انداخته بودم و به بشقاب دست نخورده ی غذام نگاه می کردم..
صدای عصبانی مامان سکوت اشپزخونه رو شکست..تنم لرزید و نگاهم تار شد..دوباره همون حریر نمناک رو پیش چشمام شاهد بودم!..
مامان _ خب راست میگه بچه م..این همه میره با دوستاش درس می خونه کمی هم به تفریح نیاز داره..
بابا_ خانم شما دخالت نکن..نگین فقط 14 سالشه..نیازی نیست که تنهایی بره مسافرت..هر وقت امتحانش و داد همگی چند روزی رو از……….
مامان_ بسه نیما، دیگه شورشو در اوردی..هر وقت این بچه ازت یه چیزی خواست زدی تو ذوقش..چی میشه با نسترن بره؟!…….سر بلند کردم..با دست به من اشاره کرد و بدون اینکه نگام کنه گفت: این که هست!..
این!..نمیگه سوگل!..نمیگه دخترم!..میگه این!!..انگار که داره به یک شی ء ِ بی جون و بی مصرف اشاره می کنه….
چونه م از بغض لرزید..احساس خفگی بهم دست داد.. ولی حتی اینم برام عادت شده بود..به این احساس ِ خفقان اور عادت داشتم..وابسته بودم به این حس……
نسترن که ناراحت شده بود رو به مامان گفت: منم حقو به بابا میدم اگه نگین بخواد با ما بیاد یکی اونجا فقط باید چارچشمی هوای اونو داشته باشه که یه وقت دسته گل به اب نده..حرف که تو گوشش نمیره پاشو از این در بذاره بیرون هر کار دلش بخواد می کنه!..
از پشت میز بلند شدم..نسترن مچ دستمو گرفت..کنارش بودم!..
نسترن_ تو که چیزی نخوردی سوگل!..
لبام تکون خورد..انگار گفتم سیرم..ولی صدایی از لا به لای لب های سردم شنیده نشد..حتی صدا هم تو گلوم خفه شده بود..
پشتمو بهشون کردم و خواستم برم بیرون که مامان بلند گفت: همه ش تقصیر اینه..اگه قبول نمی کرد با نسترن بره نگین هم ناراحت نمی شد..بچه م دید تک و تنها تو خونه می مونه دلش گرفت!..صدای نسترن بلند شد..ترس ِ اینو داشت که تحت تاثیر حرفای مامان از تصمیمم صرف نظر کنم….
نایستادم..به پاهای لرزونم تا حدی توان قدم برداشتن بخشیدم که فقط بتونم برم..برم از اون محیط متزلزل و پر شده از سرما و حس های بد..
دستم و به ستون اپن گرفتم..ولی پشت دیوار طاقت نیاوردم و نفس زنان ایستادم..داشتم خفه می شدم..نفس عمیق کشیدم..لا به لای اون نفس های نامنظم و کشیده صدای نسترن رو شنیدم………
نسترن_ چه ربطی به سوگل داره مامان؟!..خود ِ سوگل هم قبول نمی کرد به زور راضیش کردم..
بابا_ این بحثو همینجا تمومش کنید..نگین الان تو شرایطی ِ که فقط باید بچسبه به درسش، سوگل و نسترن هم می تونن برن فقط باید لحظه به لحظه با من در تماس باشن!..واسه اینکه خیالم راحت باشه برید ویلای کاویانی..ادرسشو دقیق ازش می گیرم..
نسترن_ اقای کاویانی قبول می کنه بابا؟!..مزاحمشون نباشیم؟……..
بابا_ نه دخترم برادرش و زن برادرش با بچه هاشون اونجا زندگی می کنن..برید اونجا خیالم راحت میشه….گر چه اگه یه مرد بود که باهاتون بفرستم خوب مـ……..
سکوت کرد..دیگه حتی صدای نفسامو هم نمی شنیدم..نکنه…..
دست چپم و روی قفسه ی سینه م گذاشتم…..و بابا بیش از اون اجازه نداد تردید تو دلم پیشروی کنه و گفت: به نظرم صلاحه که بنیامین هم باهاتون باشه!..
نسترن_ نه بابا خودمون می…..
بابا_ همین که گفتم..نمیشه که 2 تا دختر و تنها بفرستم تو جاده..خوبیت نداره بابا…..


نسترن سکوت کرد..تا قبل از اینها خوشحال بودم که لااقل برای 3 روز به دور از همه ی ادمهای این شهرم و می تونم برای خودم زندگی کنم اما..
چه خیال ِ خامی..
**************************************************
اروم اروم دکمه های مانتوی مشکی و ساده م رو بستم ..حواسم تو اتاق نبود..تا جایی که متوجهه ورود نسترن نشدم….دستی رو شونه م نشست..تو جام پریدم..با ترس نگاش کردم..خندید..
— نترس منم..کجا سیر می کنی؟!..
نفسم وعمیق بیرون دادم..کیفمو برداشتم…….
خواستم برم سمت در که جلومو گرفت: کجا؟!..
-با بنیامین قرار دارم..تا 10 دقیقه دیگه می رسه!..
— عجله داری؟!..
عجله؟!..برای دیدن بنیامین؟!..نمی دونم..شاید..شاید قصدم فقط فرار باشه!..فرار از فشاری که روی تک تک سلول های بدنم احساس می کردم..فشار جسمی نه، بلکه من از روح بیمارم..از روح اسیب دیده ام و مجالی برای ترمیم این روح ِ بیمار نیست!..
نشستم رو تخت….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


نسترن رفت سمت کمد لباسام..
— تو که باز شدی کلاغ سیاه..مگه نگفتم کمی تغییر لازمه تا……….
– همین خوبه نسترن..حالشو ندارم عوض کنم!..
همونطور که داشت تو کمدمو نگاه می کرد گفت: مگه دست خودته؟!..ما یه قول و قراری با هم گذاشتیم..من اون همه فک زدم، بیخودی؟!..
یه مانتوی روشن بیرون اورد و متفکرانه نگاش کرد..رنگش آبی بود..تا حالا اون رو نپوشیده بودم .. کادوی بنیامین بود..و تا الان نو و دست نخورده تو کمدم افتاده بود!..
دستمو گرفت و بلندم کرد..
— همین عالیه..نو هم که هست..یالا بپوشش!..
– نسترن……..
چپ چپ نگام کرد: نکنه می خوای خودم دست به کار شم؟!..
به شیطنت چشماش لبخند زدم..ولی چه سرد و بی روح بود این لبخند!..
–من میرم بیرون حواس مامان رو پرت می کنم تو هم برو تو کوچه!..
دکمه هامو باز کردم: چرا، مگه منو ببینه چی میشه؟!!..
کلامم سرد بود..سردتر از همیشه..
و نسترن این سرمای بی تفاوت رو به خوبی حس کرد!..
— یه امروز حوصله ی داد و بیداد کردنش و ندارم..سر قضیه ی نگین هنوز عصبانیه از زمین و زمان ایراد می گیره..
به خاطر من می گفت..خواهرم نمی خواست قرارم با این غر و لند های همیشگی خراب بشه..
ولی الان نه..شاید چند ساعته دیگه..شاید هم چند روز بعد..
مهم اینه که هیچ وقت تمومی نداشت!..
**************************************
به محض اینکه نشستم تو ماشین سلام کردم..جوابمو اروم داد..تعجب کردم..که مثل همیشه تلاشی برای گرفتن دستم نکرد..فقط یه نیم نگاهه کوتاه و همون جواب سلام ِ کلیشه ای..
— چه خبر؟!..
از پنجره بیرون و نگاه کردم..
– هیچی….
— نمی پرسی کجا دارم می برمت؟..
نگاهش کردم..کوتاه نه..طولانی و عمیق….ولی نگاهه اون به خیابون بود..خیابون ِ شلوغ و پر تردد از ماشین ها!..مثل ذهن ِ آشفته ی من..
– کجا داریم میریم؟!..
— حدسم نمی تونی بزنی؟!..

چشم بسته غیب می گفت؟!..
از کجا بدونم که منو داری کجا می بری؟!..این سوال های بی ربط واسه چی بود؟!..
– نه…..
— پس صبرکن تا خودت بفهمی!…..
– بنیامین من……….
لبخند زد..
— صبر کن گفتم……
سکوت کردم..سکوت کردم تا جایی که ماشین رو گوشه ای از خیابون نگه داشت و بهم گفت پیاده شم!..کل مسیر تو 1 ساعت و نیم طی شد!..
پیاده شدم و کنارش قدم برداشتم..رو به روی خونه ای بزرگ و ویلایی ایستاد..
– اینجا کجاست؟!..
با همون لبخند: خونه ی من..و تو..که قراره بشه خونه ی ما…..
درو باز کرد و دستشو گذاشت پشتم و به داخل هدایتم کرد….ناخداگاه نرم کنار کشیدم..مردد بودم..برای ورود به خونه ای که بنیامین مالکیتش رو جمع بسته بود..ولی هیچ احساس تعلقی نسبت بهش نداشتم!..
یاد حرفای نسترن افتادم..یاد حرفای خودم..پس چرا تردید می کنم؟!..مگه راهم و مشخص نکرده بودم؟!..
از همونجا به راهه باریک و سنگلاخی ِ ویلا نگاهی انداختم..خوب ببین سوگل..این همون مسیری ِ که تو انتخاب کردی..همون مسیر ِ نو توی زندگیت..همون راهه باریک بین تموم بیراهه های زندگیت..خوب نگاه کن..مردی که کنارت ایستاده همسر اینده ت ِ و این خونه همون انتخاب نهایی ِ ..پس………
تردید و پس زدم..قدم برداشتم..برای اولین بار قدم به خونه ای گذاشتم که….« شاید » بتونم درش خوشبختی رو پیدا کنم!..

اگر بناست اینجا زندگی کنیم پس این اثاثیه برای چیه؟!..مگه رسم ِ اوردن جهیزیه با عروس نیست؟!..
و همین رو ازش پرسیدم..
بنیامین با لبخند به سمت پله ها راهنماییم کرد و گفت: چه اشکالی داره عزیزم؟!..از دکورش خوشت نیومد؟!..کاره بهترین طراح ِ این شهره!..
از پله ها بالا رفتیم…….
– نه..منظور من به دکورش نبود..ولی جهیزیه ی منو باید کجا بچینیم؟!..اینجا حتی واسه 2 متر جای خالی وجود نداره!..
خندید..همزمان دستمو توی دستش گرفت..لبمو گزیدم تا عکس العملی از خودم نشون ندم..مکث کرد..منتظر امتناع ِ من از عمل سرزده ش بود و زمانی که بی توجهیم رو به کارش دید لبخند روی لباش غلیظ تر شد و گفت: خانمی من ازت جهیزیه نمی خوام..از همون اولم با خانواده ت در میون گذاشتم که لازم نیست با خودت چیزی بیاری..منتهی بازم نتونستم پدرتو راضی کنم..قرار بر این شد که پول جهیزیه رو بهمون بدن..منم اون پول و میدمش به تو چون خودم بهش نیازی ندارم..تو هم هر کاری که خواستی مختاری باهاش انجام بدی..چطوره؟!..
حالا داشت نظرمو می پرسید؟!..چرا کسی چیزی به من نگفت؟!..حضور من توی اون خونه چه ارزشی داشت؟!..در مورد من و هر اونچه که به من مربوط می شد تصمیم ها از قبل گرفته شده بود و الان با پیش کشیدن این موضوع باید باخبر می شدم که پدرم چنین قصدی داره!..
از فشاری که به دستم اورد به خودم اومدم و حواسم با یک نفس عمیق جمع شد!..
— خوشگلم ناراحت شدی؟!..احساس کردم رفتی تو خودت……
-نه!مشکلی نیست….
و مثل همیشه خیلی زود قانع شد ! ناراحتیم کاملا مشخص بود ولی بنیامین به روی خودش نمی اورد!..
3 تا اتاق طبقه ی بالا بود که در یک به یکشون رو باز کرد!..
و با باز کردن در اخرین اتاق منو به طرف درگاه هدایت کرد و گفت: اینم از بزرگترین اتاق ویلا که قرار اتاق ما باشه!..از دکور و چیدمانش خوشت میاد؟!..
با قدمی اهسته وارد شدم!..نگاهم روی جای جای ِ اتاق می چرخید!..سمت چپ ردیف کمد های دیواری همه یکدست سفید………رو به رو، سرتاسر اتاق پنجره کار شده بود..پرده هایی که حریرش سفید و والان روش ترکیبی از رنگ های سرمه ای براق و آبی بود………تختی دو نفره سمت راست که دو طرفش عسلی های سفیدرنگ چیده شده بودند همراه با اباژورهای سرمه ای……….رو تختی هم ازهمون رنگ تشکیل شده بود..سفید و سرمه ای..طرح جالبی داشت..حالت چروک که تو قسمتای جمع شده مروارید های سفید و پولک های همرنگ کار شده بود..زیر نور لوستر کوچکی که از سقف اویزون بود برق می زد!………..میز آرایش رو به روی تخت همرنگ عسلی ها بود با نواری از رنگ سرمه ای……در کل رنگ دیوارها و دکور و اثاثیه ی اتاق فقط از سه رنگ آبی و سرمه ای و سفید تشکیل شده بود..این رنگ بهم آرامش می داد..اما نه تا حدی که همه ی غم هام رو توش گم کنم..ولی این بوی نو بودن اثاثیه و اون رنگ های ارامش بخش تو روحیه م، پُر بی تاثیر نبود!..
هر دو وسط اتاق ایستاده بودیم..دستمو کشید سمت تخت..آروم دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و وانمود کردم که حواسم اونجا نیست و به اشیاء ِ توی اتاق نگاه می کنم!..
— نمی خوای نظرتو بگی؟!..
نگاهش کردم..با فاصله ی کمی از من نشسته بود و به صورتم لبخند می زد..تو چشمای قهوه ای و براقش واسه چند ثانیه خیره شدم و گفتم: خیلی خوبه..از رنگ بندیش خوشم میاد!..
لباشو جمع کرد و سرشو تکون داد: شک نداشتم که خوشت میاد!..دستمو از روی پام برداشت..نگاهمو لغزان از روی دستم تا روی صورتش بالا کشیدم..قلبم تندتر می کوبید..معذب بودم..در حضور بنیامین معذب بودم..

لبخند رو لباش کمرنگ شد..نگاهش تو چشمام بود ..خواستم بلند شم ولی با وجود دستم که تو دستاش بود نتونستم….تنها بودیم..این یعنی زنگ خطر!..توی این خونه تنها با بنیامین حس خوبی رو بهم القا نمی کرد!..
صورتشو به قصد بوسیدن گونه م جلو اورد….چرا داغ نمیشم؟!..چرا بر عکس اونچه که تصور می کردم دستام سرده؟!..مگه توی کتاب های عاشقانه هزاران هزار بار ننوشته که تو یه همچین لحظه ای جسم تو التهاب این حرارت باید بسوزه و تن رو به اتیش بکشه؟!..پس چرا من از این سرمای محض دارم می لرزم؟!…چرا سردمه؟!..چرا این نگاه گرمم نمی کنه؟!..نگاهه بنیامین اگر هم گرما داشت قادر به ذوب کردن یخ وجودی ِ من نبود!..کوچکترین گرمایی از این چشمها به جسم خسته ی من نفوذ نمی کنه!..
اما رنگی از تعجب رو تو نگاهش می دیدم..اینکه بی حرکتم..اینکه مثل همیشه کاری نمی کنم..چرا که دیگه قصد فرار از دستای مردونه ش رو ندارم..
صدای نسترن تو سرم می پیچید..مثل نواری که تا انتها می رفت و باز از نو تکرار می شد..

(اینطور که از ظاهر امر پیداست و از خودتم شنیدم تو حتی اجازه نمیدی پسره ببوستت..یا حتی با خیال راحت دستتو بگیره..خب این درست نیست….اگه می خوایش، باید تو چند مورد باهاش راه بیای وگرنه کمترینش اینه با وجود تو که همسرشی خواسته هاش براورده نشه و اونوقت……..خودت منظورمو که می فهمی درسته؟!)..

با دو حس متضاد درگیر بودم..هنوزم قصد فرار داشتم..فرار از دستان بنیامین..ولی پاهام از زور استرس نیرویی برای کشیدن جسمم نداشتند!..لباش رو گونه م نشست..همزمان چشمامو بستم و نفسمو تو سینه م حبس کردم!..بغض داشتم..نامزدم داشت صورتمو می بوسید و من بغض داشتم..نامزدم دستامو گرفته بود و من هوای گریه داشتم..
بنیامین با خشونت خاصی دست سردمو کشید سمت خودش..تن مرتعشم تو اغوشش پنهون شد!..تو اغوش مردی که حتی دوست نداشتم سر رو شونه ش بذارم و گریه کنم!..دلم می لرزید..از بغض پر بود و توان خالی شدن نداشت!..تنم می لرزید..احساس اسارت می کرد تو دستای این مرد……
برای یه لحظه به خودم گفتم من تو بغل کی فرو رفتم؟!..این مرد کیه که داره نوازشم می کنه؟!..این بوی عطر مردونه..بوی مطبوعی داشت و من از این رایحه ی خوشبو تو همین مدت زمان کوتاه دلزده شدم!..
و باز هم صدای نسترن………

(کمی بهش توجه کن..روی خوش نشون بده..می دونم با روحیه ای که تو داری سخت میشه اینکار و کرد ولی سعی ِ خودتو بکن..اگه خواست دستت و بگیره ممانعت نکن..خواست صورتتو ببوسه این اجازه رو بهش بده بالاخره به هم محرمین مشکلی نداره)..

کجایی که ببینی با هر حرکت دستش روی کمرم دارم جون میدم؟!..کجایی که ببینی این تماس تن به تن حتی از روی لباس هم برای من عاری از لذت و مملو از عذابه؟!..
بنیامین تو همون حالت که منو تو اغوشش داشت و کمرم رو محکم نوازش می کرد زیر گوشم گفت: می دونی چقدر انتظار این لحظه رو می کشیدم؟!..
و با یک حرکت شال رو از روی موهام کشید که چند تار از موهام همراه شال کشیده شد و دردم گرفت……تو دلم هق زدم و لبمو گزیدم تا صدام بلند نشه!..بنیامین صورتمو نمی دید..
موهای بلندمو با گیره پشت سرم بسته بودم..دستش اومد بالا و گیره رو باز کرد..دستامو از تو دستش بیرون اوردم و گذاشتم رو سینه ش و کمی به عقب هلش دادم..ولی اون بی تفاوت به عکس العمل من با شدت بیشتری پیشروی می کرد!..
موهامو چنگ زد و سرمو به سمت شونه ی چپم کج کرد..حرکت ِ تند ِ لباشو به روی گردنم احساس کردم..هنوزم تنم سرد بود..حتی سردتر از قبل..مثل یه مرده..بدنم منقبض شده بود..در برابر حرکات پر عطشبوD9� مBنالیدم که ولم کنه!..ولی غ/ر/ی/ز/ه/ی مردونه و سرکشش این اجازه رو بهش نمی داد که کنار بکشه!..
صورتم خیس بود از اشک …….
– بنیامین..ولم کن..بنیامین خوا..خواهش می کنم..
سرشو بلند کرد..تو چشمای خیسم زل زد..صورتش سرخ شده بود از این همه تقلا..
— چرا نه سوگل؟!….باهات تا اون حد کاری ندارم .. خودم می دونم تا کجا باید پیش برم..فقط می خوام کـه با تموم وجود با من باشی..بذاری انقدر تو بغلم بگیرمت که سیراب شم………
سکوت کرد..اون از این تماس ها لذت می برد و من لذتی درش نمی دیدم!..لبمو گزیدم و نیمخیز شدم تا از کنارش بلند شم که دستشو زد تخت سینه م و به شدت افتادم رو تخت!..با لحن خشونت باری گفت: تو زنمی سوگل..رفتارات و درک نمی کنم..
محکمتر از قبل بغلم کرد..لا به لای بوسه های محکم و درداورش داشت دکمه های مانتومو باز می کرد..چشمام از زور وحشت گرد شده بود ..زیر مانتو جز لباس زیر هیچی تنم نبود و نمی خواستم مانتو رو از تنم در بیاره!….
دستاشو گرفتم تا منعش کنم ولی دستامو پس زد..2 تا از دکمه هامو باز کرد و دو طرف یقه ی مانتومو تو دست گرفت و از هم باز کرد ..قفسه ی سفید ِسینه م پیش چشمای ملتهبش نمایان شد!..وحشی شد..وحشیانه رفتار می کرد..می بوسید..خشن..بی رحم..و چه دردی داشت این بوسه های بی رحمانه..دردی که علاوه بر جسم به قلبمم آسیب می زد..
گازهای محکمی که از پوستم می گرفت باعث می شد ناخواسته جیغ بکشم..بلند و گوش خراش..و حس می کردم همین باعث ت/ح/ر/ی/ک/ش میشه..بنیامین واقعا وحشی بود!..چون ببری گرسنه که آهویی لذیذ رو در چنگال داشت تو ة87 ب�ل 7%� ب�7امو با گریه ای بی صدا بستم و شالمو رو سرم انداختم!….مکالمه ش داشت تموم می شد که از اتاق بیرون زدم..قدمام بلند بود..صداشو که از پشت سر شنیدم قدمامو تندتر برداشتم تا جایی که به شتاب می دویدم..
— صبر کن بت میگم سوگل..وایسا باهات کار دارم..سوگل..سوگل با تو ام……
چند بار نزدیک بود بخورم زمین..پاهام می لرزید..زیر لب اسم خدا رو صدا می زدم تا بهم توان بده و بتونم از اون خراب شده بزنم بیرون..از دست اون هیولا فرار کنم و خودمو به جایی برسونم که احساس خطر نکنم!..
دستمو گرفت….از زور ترس و دلهره به جنون رسیده بودم..به محض اینکه برم گردوند دستامو محکم زدم تخت سینه ش .. نتونست خودشو کنترل کنه و پرت شد عقب..فکرشو هم نمی کرد بتونم اینچنین با خشم پسش بزنم!..
از در زدم بیرون .. فقط می دویدم..به کجا؟!..نمی دونستم..فقط می دویدم..
من همیشه در حال فرارم..ولی زمونه دستش بهم می رسه..سرنوشت زورش بهم می چربه..من همیشه در حال فرارم….
با شنیدن ترمز شدید ماشین از پشت سرم که صدای بوق های ممتدش اعصابم رو متشنج می کرد برگشتم..یه تاکسی زرد رنگ بود..راننده سرشو از پنجره اورد بیرون و دستشو بلند کرد: خانم برو کنار وسط جاده چکار می کنی؟!..
لبخند زدم..میون اون همه اشفتگی لبخند زدم..تند رفتم سمت ماشینش و در عقب و باز کردم و نشستم..
– برو آقا..تو رو خدا فقط برو..
راننده با تعجب نگام کرد..
— خانم حالت خوبه؟!..
صدام می لرزید: خوبم..خوبم اقا برو..
به عقب برگشتم..اثری از بنیامین ندیدم..نفس راحتی کشیدم….تا برگشتم در سمت چپم باز شد و با دیدنش قالب تهی کردم!..
دستم رفت سمت دستگیره که بازومو گرفت: سوگل……..
جیغ کشیدم: ولم کن….
راننده رو به بنیامین گفت: اقا برو پایین با دختر مردم چکار داری؟!..
بنیامین که توی اون لحظه مثل یه ببر زخمی عصبانی بود سرش داد زد: این خانم زن منه اقا شما دخالت نکن!..
راننده با تعجب به من نگاه کرد..با ترس در حالی که صدام به زور شنیده می شد گفتم: نه..دروغ میگه..دروغ میگه..این یه روانیه..دیوونه ست..ولم کن..ولم کن می خوام برم……….
بنیامین سرم داد زد: خودم می رسونمت بیا پایین..
خودمو کشیدم سمت در .. حالت نرمالی نداشت..منم نداشتم..اون عصبانی بود و من وحشت زده..
میون این کشمکش ها صدای راننده در اومد: خانم برو پایین واسه من شر درست نکن..چرا به حرف شوهرت گوش نمی کنی؟!….برو پایین خانم!..
بنیامین با یه حرکت منو از ماشین کشید بیرون..تقلاهای منم فایده ای نداشت..راننده پاشو روی گاز فشرد و از کنارمون رد شد..بنیامین دستمو کشید..ای کاش می تونستم جیغ بکشم..داد بزنم..مردمو صدا کنم تا یکی پیدا بشه و کمک کنه ولی اون لحظه لال شده بودم..زبونم از ترس بند اومده بود!..همین که هنوز زنده م و سنکوپ نکردم جای تعجب داشت!..
در جلوی ماشینش رو باز کرد و پرتم کرد رو صندلی….به حالت هشدار دستشو اورد بالا و گفت: می شینی از جاتم جم نمی خوری .. نترس می رسونمت خونتون!..
درو محکم بهم کوبید..نشست پشت فرمون و حرکت کرد..سرعتش نسبتا زیاد بود..فین فین کنان با یه برگ دستمال کاغذی که از تو جعبه رو داشبورت برداشته بودم اشکامو پاک کردم!..صداشو شنیدم..عصبانی بود ولی سعی داشت اروم حرف بزنه……..
— من یه عادتی که دارم تو رابطه م با جنس مخالف خشن رفتار می کنم..نمی تونم رمانتیک باشم..هر چی طرفم بیشتر جیغ بزنه من بیشتر لذت می برم..
ساکت بودم..سرمو انداخته بودم پایین.. و اون به خاطر سکوت پر از اجبارم، فکر می کرد بهش این اجازه رو دادم تا رفتار بی رحمانه ش رو در قبال ِ من با یه همچین دلایلی رفع و رجوع کنه..

— من فقط تو یه همچین رابطه ای این کارا ازم سر می زنه..وحشی گری و وحشی بازی بهم لذت میده..زیاد پیش نرفتیم ..وقتی اوردمت تا ویلا رو نشونت بدم فقط قصدم بوسیدنت بود..ولی بعدش..دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم!..
مکث کوتاهی کرد و گفت: این حرفا رو می خواستم قبل از رابطه ی اولمون بهت بزنم نه الان..من ممکنه تو یه همچین حالتی فحش بدم..حتی کتکت بزنم..ولی مطمئن باش از این نظر یه جوری جلوی خودمو می گیرم..ممکنه ازت توقعاتی داشته باشم که شاید به نظرت دور از ذهن باشه..اینجور مواقع عطش شدیدی رو تو خودم حس می کنم که کنترلش خیلی سخته…….برای همین ازت می………
– چرا همون شب که اومدی خواستگاری بهم نگفتی؟..چرا الان؟!…چرا الان من باید بفهمم که تو………..
سکوت کردم..تند گفت: چون می دونستم تا به زبون بیارم جواب رد میدی..
صورتمو برگردوندم سمتش و نگاهش کردم: تو جای من بودی قبول می کردی؟!..
نیم نگاهی به صورتم انداخت و کلافه تو موهاش دست کشید..
— نمی دونم..من جای تو نیستم….من فقط نیازای خودمو در نظر دارم..وقتی دیدمت ازت خوشم اومد..خوشگل بودی و اروم..یه ارامشی تو رفتارت بود که نسبت بهت یه جور کشش خاصی داشتم..حاضر بودم هرکاری بکنم تا به دستت بیارم..ولی تو خیلی ساکت بودی..ارامشت زیاد از حد بود..از طرفی بهم توجه نداشتی..کنارت که بودم دوست داشتم باهات رابطه داشته باشم شاید مستقیم نه ولی تا یه حدی چرا….دوست داشتم دستتو بگیرم ولی تو هر بار کنارگیری می کردی..من قبلا دوست دخترای زیادی داشتم..چندتاییشون مثل خودم بودن و تو رابطه همو راضی می کردیم ولی بعضیاشونم به رابطه نمی کشید و….
– دیگه ادامه نده!..
نمی دونم شنید یا نه..صدام بغض داشت و لحظه به لحظه تحلیل می رفت!..
شنید و گفت: می دونم باید اینا رو همون اول بهت می گفتم..ولی من که پسر پیغمبر نیستم..مثل اکثر جوونای امروزی یه نیازهایی تو خودم می دیدم و برای رفع اون نیازها احتیاج داشتم که با دخترا………….
اشک نشست رو صورتم..نالیدم: بنیامین……………..
— خیلی خب..کاری به این حرفا نداریم..فقط خواستم همه چیزو بدونی..دیگه واسه برگشتنت دیره چون من نمیذارم..چون می خوامت..هر چی هم تو نتونی راضیم کنی ولی من دست از سرت بر نمی دارم..بالاخره عادت می کنی..عادت می کنی که باهام بمونی..بهت قول میدم که اگه بتونی تو این زمینه بی نیازم کنی واسه ت کم نذارم..چه عاطفی چه مالی چه هر چی که خودت بخوای..من دوستت دارم..اینو روزی هزار بار بهت میگم..کارای من از روی علاقه ست و چون زنمی وظایفی هم داری..تو اینکارو برای من انجام بده..منم هرکاری که تو بخوای دریغ نمی کنم……….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

سرم در حال انفجار بود..چقدر بی شرم بود این مرد….من قرار بود همسرش بشم و فقط محض ا/ر/ض/ا/ی نیازهای ج/ن/س/ی/ش و بس؟؟!!..و اون در عوض روزی هزار بار بهم بگه دوستت دارم؟!..یعنی زندگی مشترک ما قراره تو همین 2 مسیر خلاصه بشه؟!..غ/ر/ا/ی/ز/ه بنیامین و عقده های روحی ِ من؟!..زندگی یعنی این؟!..
زندگی که قرار بود بعد از فرار از اون خونه قسمتم بشه این بود؟!..
خدایا چقدر من بدبختم..چقدر من احمقم..چطور بدون فکر خودمو از چاله کشیدم بیرون و در عوض به قعر چاه انداختم؟!..

******************************************
مامان_ نمی دونم چش شده از کی تا حالا تو اتاقشه واسه شامم نیومد بیرون!..
بابا_ به تو چیزی نگفت؟!..
مامان_ مگه درست و حسابی جواب میده؟!..بهش میگم چته چرا رنگ و روت پریده ؟..میگه حالم خوب نیست بخوابم خوب میشم..بعدم رفت تو اتاقش..
بابا_ نرفتی بهش سر بزنی؟!..
مامان_ رفتم ولی خواب بود!..
بابا_ شامش و می بردی تو اتاقش……..
مامان_ دیگه چی؟!..لازم نکرده بد عادتش کنی..اونوقت از فردا تقی به توقی بخوره میگه حوصله ندارم و شامش و باید براش ببریم تو اتاق………….کجا میری؟!..

و صدای باز شدن در اتاق باعث شد اروم لای پلکامو باز کنم..با دیدن بابا تو درگاه دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینه م و خودمو کشیدم بالا..به خاطر اینکه زخمام دیده نشه یه پیراهن که طرح و مدلش مردونه بود پوشیده بودم..فکم در اثر سیلی که بنیامین بهم زده بود هنوز درد می کرد..
بابا نشست کنارم رو تخت و مهربون نگام کرد: خوبی بابا؟!..مامانت می گفت حالت خوش نیست!..
سرمو تکون دادم……موهامو نوازش کرد..وقتی مهربون می شد از ته دلم دوسش داشتم..وقتی هم از دستم عصبانی می شد بازم دوسش داشتم..مگه می تونستم از پدرم بگذرم؟!..من فقط دنبال محبتم..اینکه منو هم ببینن..نیاز داشتم که بغلم کنه و تو بغلش اشک بریزم..نیاز به محبت داشتم..کمبود محبت رو به شدت در خودم احساس می کردم..همیشه..همیشه این حس باهام بود و همین هم باعث شد راهو اشتباه برم!..

برای  دیدن  سایر قسمت های رمان ببار بارون اینجا کیلک کنید

بیوگرافی فرشته 27

biography fereshteh 27

به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

اطلاعات مطلب

5
برچسب ها :

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. EnsiYE گفت:

    از این اثر فوق العاده لذت بردم…ممنون از خانم فرسته تات شهدوست:)

ارسال دیدگاه کاربر

بخش فیلم