دانلود رمان جدید رمان جدید ببار بارون از فرشته 27 | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27 اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

roman by fereshteh 27 – bebar baron

roman by fereshteh 27 - bebar baron
برای خواندن رمان ببار بارون به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فرشته 27 ببار بارون

دانلود رمان جدید

به صورتش نگاه نمی کردم ولی شنیدم که زیر لب زمزمه کرد:یه حامی؟!………
نگاهمو بالا کشیدم..تا توی چشماش..سرخ بود..
— برای همین قبول کردی؟..قبول کردی که بیای اینجا؟..
هنوز لبام به کلمه ای از هم باز نشده بود که صدای زنگ در بلند شد..نگاهمو از تو چشماش دزدیدم و سرمو چرخوندم..قدمی عقب رفت..نفسشو بیرون داد..زنگ دوم رو که زدن پوفی کرد و کلافه از کنارم رد شد..
دستی به شالم کشیدم و نفسی که تازه از حبس در اومده بود رو با یه نفس بلند تازه کردم..به در ورودی دید نداشتم ولی صدای مکالمه ی آنیل رو با یه زن شنیدم..صداش به نظرم آشنا بود….درسته..فخری خانم بود..
— می دونم مزاحمت شدم آنیل جان ولی امروز یه کم آش پخته بودم و چون می دونستم دوست داری گفتم برای تو هم یه ظرف بیارم..
— دستتون درد نکنه فخری خانم..افتادید تو زحمت..
–چه زحمتی پسرم..خوشمزه شده، بخور نوش جونت..
— الان ظرفشو خالی می کنم براتون میارم..ولی چرا دم در؟بفرمایید تو!..
فکر نمی کردم قبول کنه که بیاد تو ولی انگار واقعا به همین قصد اومده بود که تا انیل تعارف کرد دست رد به سینه ش نزد..

از دیوار فاصله گرفتم و رفتم وسط سالن ایستادم..
فخری خانم تا چشمش به من افتاد گل از گلش شکفت و با روی باز اومد طرفم..متقابلا به روش لبخند زدم و بعد از نیم نگاهی که به صورت آنیل انداختم زیر لب سلام کردم..
–سلام به روی ماهت مادر..مزاحمتون شدم؟..
-نه..نه خواهش می کنم این چه حرفیه؟!….و به ظرف ِ آشی که تو دستای آنیل بود اشاره کردم و گفتم: چرا زحمت کشیدید؟..
— کدوم زحمت دخترجان، یه کاسه آش که این حرفا رو نداره تو و آنیل هی تعارف تیکه پاره می کنید………
و با همون لبخند بزرگ رو لباش چرخید سمت آنیل و گفت: چرا بلاتکلیف اونجا وایسادی هاج و واج ما رو نگاه می کنی پسر؟..ظرفو بده سوگل جون ببره آشپزخونه تو هم برو اون مجله هایی رو که قولشو به رزیتا داده بودی رو بیار، این مدت که نبودی چند بار سراغشونو ازم گرفت..

از این همه صمیمت ِ کلام، مونده بودم چی بگم و چکار کنم؟!..بی اختیار رفتم سمت انیل و ظرف آشو از دستش گرفتم..سنگینی نگاهشو رو صورتم حس کردم..
ظرفو ازش گرفتم و راه افتادم سمت آشپزخونه..صدای فخری خانمو از پشت سر شنیدم که مخاطبش انیل بود..
–ا ِ ..باز که خشکت زده؟!..
و صدای متعجب آنیل: بله؟!..
فخری خانم خنده ای کرد و گفت: برو مجله ها رو بیار..
– اهان، بله بله..الان میارم….

داشتم دنبال قابلمه می گشتم..فرصت نبود اطرافمو نگاه کنم..تو کابینتا رو گشتم و بالاخره یه ظرف مناسب پیدا کردم..داشتم آشو خالی می کردم که فخری خانم از همونجا صدام زد: دخترم قربون دستت یه لیوان آب برای من میاری؟..
با لبخند از رو اپن نگاهش کردم و گفتم: بله حتما….
کاسه ی آش رو شستم و توی سینی گذاشتم..در یخچالو باز کردم که گفت: خنک نباشه از همون شیر بیار مادر..
سرمو تکون دادم..سرم گرم بود و داشتم تو کابینتا دنبال لیوان می گشتم که شنیدم گفت: آنیل جان پسرم دیروز یه اقایی اومده بود باهات کار داشت..گفت اگر که دیدمت حتما بگم یکی هست که می خواد ببینتت و باهات کار فوری داره..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.
آنیل تو درگاهه اتاقی که تو همون راهروی کنار اشپزخونه بود ایستاد و گفت:اسمشو نگفت؟!..
–والا یادم نیست..اتفاقی جلوی ساختمون دیدمش..گفت منزل آنیل مودت همینجاست؟..منم گفتم همینجاست ولی خونه نیست اونم برات این پیغامو گذاشت..

آنیل یه قدم از درگاه فاصله گرفت..چشماشو باریک کرده بود..
شمرده شمرده گفت: فخری خانم خوب فکر کنید شاید اسمشو یادتون اومد..خیلی مهمه..
فخری خانم نگاهشو یه دور اطراف چرخوند و لباشو جمع کرد: والا چی بگم پسرم..خوب یادم نیست اما آخر اسمش « ین » داشت..نمی دونم رامین بود..آرمین بود..یه همچین چیزی..

لیوان تو دستم بود و انگشتام سرد ِ سرد….بی حواس لیوانو گرفته بودم زیر شیر..شیرآبو بستم و کنار ایستادم تا صداشونو بهتر بشنوم..
زیر لب زمزمه می کردم..اسمشو..اسم نحسشو..شک داشتم..نه اون نیست..حتما یکی از دوستای انیل ِ ..آره..شاید رامین نامی باشه و اون اسمی که با فکرش داره عذابم میده نباشه..بگو که نیست انیل بگو که نیست..
–بنیامین؟!..اسمش بنیامین نبود؟!..

و صدای مشتاق فخری خانم که مثل پوتک تو سرم فرود اومد..
— آره آره خودشه..گفت بنیامین خان می خواد ببینتت و یه کاری هم باهات داره..
لیوان پر از آب از دستم رها شد و از صدای برخوردش با سرامیکای کف آشپزخونه همه ی تنم لرزید و وحشت زده چشمامو بستم..خشکم زده بود..زانوهام داشت خم می شد و خواستم دستمو به لب کابینت بگیرم نیافتم که نتونستم و به خاطر خیسی سرامیکا پام لیز خورد و زانو زدم..خم شدن زانوهام همانا و صدای بلند جیغ من هم از سوزش و درد همان..همزمان صدای فخری خانم و انیل رو با هم شنیدم که هر دو بلند صدام زدن..سر زانوم می سوخت..یه تکیه از شیشه پامو زخمی کرده بود و خون سرخی اون سرامیکای سفید رو رنگین کرده بود..
بی صدا گریه می کردم..
..
آنیل کنارم زانو زد و با نگرانی رو صورتم خم شد: سوگل..سوگل عزیزم..سوگل چکار کردی با خودت؟!..
پشتمو به یکی از کابینتای پایین تکیه داده بودم و از زور درد و سوزش لبمو می گزیدم..

— پسرجان هول نکن مگه نمی بینی حالشو؟طفلک رنگ به رو نداره، پاشو ببرش بیمارستان..
به سختی در حالی که صدام از بغض دورگه شده بود گفتم: نه..چیزیم نیست..من خوبم..
دیدم که آنیل بدون هیچ حرفی سریع از کنارم بلند شد و رفت از آشپزخونه بیرون….تیکه های شکسته ی لیوان هنوز روی زمین پخش و پلا بود..امکان داشت تو پاشون بره..پام می سوخت ولی دستمو به لبه ی کابینت گرفتم و تلاش کردم که بلند شم..
–دختر چکار می کنی؟..صبر کن آنیل برگرده..
– باید اینا رو جمع کنم….
— بشین دختر به چه چیزایی فکر می کنی تو این وضعیت!..من کفش پامه حواسمم هست ..
زمزمه کردم: آنیل!..
لبخند زد: الهی قربونت برم که به فکر برادرتی..آنیلم حواسش هست نگران نباش..من الان خودم جمع می کنم تو بشین به پاتم فشار نیار..

آنیل با یه جعبه ی سفید تو دستش اومد تو آشپزخونه و منو که دید نیمخیز شدم و می خوام پاشم اخماشو کشید تو هم و گفت: چکار می کنی؟!..بشین تکون نخور..
برگشتم سرجام ولی تموم حواسم به اون خورده شیشه ها بود..به پاهاش نگاه کردم که یه جفت دمپایی رو فرشی مردونه پاش بود..نگاهش رو من بود و حواسش به اون تکیه های شکسته نبود ..همین که خواست پاشو بذاره رو یه تیکه با اینکه صدام به زور در می اومد تند گفتم: مواظب باش..
پای آنیل رو هوا موند..یه کم دیگه اومده بود پایین تر تموم بود..
فخری خانم با احتیاط کف رو جارو زد..
— پسرم این خواهرت خیلی کم طاقته..خودش داره ازش خون میره ولی به فکر اینه که تو یه وقت زخمی نشی..خدا حفظش کنه..قدرشو بدون..

نگاهه آنیل رو صورتم بود..معذب بودم.. اون لحظه جرات نگاه کردن تو چشماشو نداشتم….
صدای مردونه و آرومش قلبمو لرزوند..
— قدرشو می دونم فخری خانم..سوگل باارزش ترین چیز تو زندگی ِ منه..
گوشه ی لبمو گزیدم..سرم زیر بود و صورتم بی شک از اون همه التهاب سرخ شده بود..می دونستم جلوی فخری خانم داره اینو میگه ولی دوست داشتم که باور کنم..
زیر چشمی نگاهش کردم..سرش پایین بود و داشت وسایل پانسمانو آماده می کرد..

فخری خانم_ آنیل جان دست دست نکن مادر، پاچه ی شلوارشو بزن بالا ببینم این دختر چه به روز خودش آورده؟..
دست آنیل رو بانداژی که داشت بسته شو باز می کرد خشک شد..حتی سرشو بلند نکرد که به فخری خانم یا حتی من نگاه کنه..فخری خانم صداش زد..آنیل نامحسوس لرزید..خوب تونستم حسش کنم..
زیر چشمی نگاهی به من انداخت و گفت:بـ ..بله؟!..
–پسرم چته؟..چرا هول کردی؟..چیزی نشده که میگم پاچه ی شلوار خواهرتو بزن بالا زخمشو ببینم….
آنیل هنوز سرش پایین بود و مثلا داشت در ِ اون بسته ی نازک رو باز می کرد..پس چرا لفتش می داد؟!..
— فخری خانم من دستم بنده..بی زحمت خودتون اینکارو بکنید..

صورت فخری خانم جمع شد و با اکراه گفت: مادر خودت که می دونی من دستم به خون بخوره حالم بد میشه..نگاه کنم چیزی نیست ولی رغبت نمی کنم دست بزنم….
لبای آنیل به لبخندی از هم باز شد..باندو از تو بسته بیرون اورد و همراهه پنبه و بتادین تو سینی گذاشت..جلوی پاهام زانو زد..سرش پایین بود و نگاهش با تردید به پاچه ی شلوارم..دیگه لبخند نمی زد..جدی بود..خدایا می خواد چکار کنه؟!..
زیر نگاهه سنگین فخری خانم هردومون داشتیم آب می شدیم..اون چه می دونست تو دلای هر کدوم از ما چه خبره؟!..
حال آنیل رو من درک می کردم..ما هر دو معتقد بودیم و به این مسائل اهمیت می دادیم..اون به من محرم نبود پس دست زدنش به من هم کار درستی نبود..اینو خودشم می دونست و مونده بود جلوی فخری خانم چکار کنه که به شک وشبهش دامن نزده باشه؟!..

می دونستم زخمم عمیق نیست، خونریزیش خیلی کم بود..
آنیل دستشو جلو اورد..دستش می لرزید..شاید فخری خانم این حالت انیل رو هم پای هول شدنش گذاشته بود که چیزی نمی گفت ولی من می دونستم دلیلش چیه..مثل منی که لرزش تنم برخلاف آنیل کاملا مشهود بود..
همین که خواست پاچمو بالا بزنه صداش زدم: آنیل!……
بی حرکت موند….سرشو به آرومی بالا اورد و نگاهشو با احتیاط تو چشمام انداخت..صورتش قرمز بود و نگاهش تب دار..
فخری خانم_ چی شده دخترم؟..چیزی می خوای بگو برات بیارم..
سعی کردم لبخند بزنم ولی تو اون شرایط واقعا کار سختی بود..
-نه نه شما زحمت نکشید….
–نه دخترم چه زحمتی..بگو چی می خوای؟..

خدایا..حالا چی بگم؟..چه بهونه ای بیارم؟..
به صورت انیل نگاه کردم..ملتمسانه بهش زل زده بودم و ازش کمک می خواستم..کمی تو چشمام خیره موند..نگاهه کوتاهی به فخری خانم انداخت و از کنارم بلند شد..
— فراموش کردم الکلو بیارم تو قفسه ست الان برمی گردم..
و خیلی سریع از اشپزخونه زد بیرون..
–ای بابا این پسر چقدر دست دست می کنه زخمت خشک شد..
– من خوبم فخری خانم ببخشید شما رو هم تو زحمت انداختم..
–نه دخترجان این چه حرفیه..تا خیالم راحت نشه نمیرم دلم طاقت نمیاره..

پـــــوف..ای خدا عجب شانسی دارم من..سرمو چرخوندم..تو دلم ناله می کردم که یه اتفاقی بیافته و فخری خانم از اینجا بره……

صدای انیلو از تو راهرو شنیدم..تا اینکه اومد بیرون و تو درگاهه آشپزخونه ایستاد..داشت با تلفن حرف می زد..
— بله بله……….. درسته می فهمم چی می گید ولی الان………باور کنید نمی تونم………..یعنی انقدر مهمه؟!………………تو موهاش دست کشید و پشت گردنشو ماساژ داد .. به ما نگاه کرد و تو گوشی گفت: خیلی خب ظاهرا چاره ای نیست……….باشه..فعلا!..

گوشی رو از کنار گوشش اورد پایین و رو به من گفت: سوگل من باید برم یه کار خیلی مهم برام پیش اومده تو این گیر و دار زنگ زدن میگن بیا..
فخری خانم از کنارم بلند شد و بی توجه به دستپاچگی آنیل گفت: پسرم اول زخم خواهرتو پانسمان کن بعد برو، کار که دیر نمیشه………..
فخری خانم که حرف می زد انیل منو نگاه می کرد..باهام حرف نمی زد ولی از اون نگاهه پرمعنا می خوندم که قصدش چیه..
از اپن فاصله گرفت..
— شرمنده م فخری خانم ولی من باید برم..سوگل تو این کار وارده می تونه از پسش بر بیاد……و بلندتر گفت: فعلا……
و صدای بسته شدن در آپارتمان..

فخری خانم برگشت و منو که دید پاچه ی شلوارمو زدم بالا اومد طرفم..زخمم همونطور که فکرشو می کردم اصلا عمیق نبود..نمی شد گفت یه خراش ِ ساده ولی سطحی بود..
— دخترم خودت می تونی؟!..این پسر که معلوم نیست چشه؟نه به اون همه ترس که وقتی خوردی زمین هول شده بود و نمی دونست چکار کنه نه به این همه بی مسئولیتی..آخه آدم خواهرشو تو این وضع ول می کنه و میره سرکار؟!..

چندشم شده بود منم از خون بدم می اومد ولی مجبور بودم..پنبه رو به بتادین آغشته کردم ..سعی داشتم با زخمم تماس پیدا نکنه که در اونصورت تا جیگرم می سوخت..
– از آنیل گله نکنید فخری خانم اونم سرش شلوغه..من خودم می تونم از پس کارام بر بیام..
— چه می دونم مادر برادر خودته لابد بهتر از من می شناسیش..من برم؟..
پس موندنش تا الان به خاطر چی بود؟!..
– بازم شـ …….
— شرمنده نباش دختر چقدر شما خواهر و برادر تعارفی هستین؟..باز آنیل الان خیلی بهتر شده قبلا که تا دلت بخواد خجالتی بود..پس من دیگه میرم ولی بازم میام بهت سر می زنم..مراقب خودت باش دخترم..خدا رو شکر زخمتم عمیق نیست..

یه تیکه چسب رو باند زدم و دستمو به کابینت گرفتم تا بلند شم..پام که نشکسته بود..
رفتیم بیرون و تا جلوی در همراهیش کردم..
— یه وقتایی که حوصله ت سر میره بیا پیش من واحد ما همین واحد رو به رویی ِ ..خوشحال میشم..
لبخند زدم..
-باشه حتما….بابت آش هم ممنون..
–قابلتونو نداشت..پس فعلا…..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


سرمو تکون دادم..زنگ واحد خودشون رو زد..درو آروم بستم و پشتمو بهش تکیه دادم..پشت سر هم نفس عمیق کشیدم و چشمای گشاد شده مو به سقف دوختم..وای..خدایا این زن دیگه کی بود؟!..یعنی از این بعد اوضاع همینه؟!….
اون فکر می کنه من و آنیل واقعا خواهر و برادریم..بهش حق میدم برداشتش یه چیز دیگه باشه ولی..حقیقت با اون چیزی که ظاهر قضیه نشون می داد زمین تا آسمون فرق می کرد..حداقل برای ما..
چمدونم هنوز وسط سالن بود..مجبوری بردمش تو یکی از اتاقا ..فعلا باید لباسمو عوض می کردم..بدون اینکه به اتاق و اثاثیه ش دقت کنم یه دست لباس از تو چمدون در اوردم و با اونایی که تنم بود عوض کردم..یه شلوار ساده ی سفید و یه بلوز آستین بلند ابی تیره که نه تنگ بود و نه کوتاه..موهامو باز کردم و دستی توشون کشیدم و دومرتبه با گیره بستم….یه شال سفید هم انداختم رو سرم و در چمدونمو بستم..
لباسایی که قبلا تنم بود رو برداشتم..شلوارم که پاره شده بود بنابراین باید مینداختمش دور..رفتم تو آشپزخونه و گذاشتمش تو یه پلاستیک و انداختمش تو سطل زباله..
مانتو و شالمم گذاشتم تو رختکن حموم تا بعد بشورم..
باید آشپزخونه رو مرتب می کردم..
داشتم سرامیکا رو دستمال می کشیدم که صدای درو شنیدم..از همونجا بلند صدام زد: سوگل؟……..سوگل کجایی؟……..سو……….
و تا خواستم از رو زمین بلند شم دیدم که نفس زنان تو درگاه ایستاد..منو که تو اون حالت دید دوید سمتم و کنارم نشست..نگاهش به زانوم بود..
— خوبی تو؟..زخمتو چکار کردی؟..درد نمی کنه؟..نمی سوزه؟..اگه بدجوره بریم بیمارستان..بخیه نمی خواست؟….چرا اینجوری نشستی؟..به زخمت فشار نیار دختر پاشو..پاشو برو بشین تو سالن، من…………
تند تند پشت سر هم حرف می زد و امون نمی داد جوابشو بدم..حس نگرانی تو چشماش بیداد می کرد..

لبخند زدم و در حالی که نمی تونستم چشم از جفت چشمای ملتهبش بگیرم گفتم: من خوبم..فقط یه زخم کوچک بود همین..
نگاهشو تو چشمام انداخت و با تردید زمزمه کرد: مطمئنی؟!..
با همون لبخند سرمو تکون دادم..
بدنش شل شد..نفس راحتی کشید و به دستش تکیه داد….
— پــــوف.. مردم و زنده شدم تا خودمو رسوندم اینجا..
– کجا بودی؟!..
خندید و سرشو بالا گرفت..گردنشو کج کرد و به من نگاه کرد..
–تو پارکینگ……
اروم خندیدم..خندید و زل زد تو چشمام..نگاهمو دزدیدم..
— از این به بعد همین بساطو داریم..فخری خانم عمرا کوتاه بیاد..
– یعنی شک کرده؟..
— نه شک نکرده..یه زنگ به مامانم بزنه تمومه، اون خیالشو راحت می کنه..
— مگه ریحانه هم..منظورم اینه که مادرتم در جریانه؟!..
با یه نگاهه پرمعنا و لحن مملو از شیطنت خودشو کمی سمتم مایل کرد و گفت: مادرمــون….بله در جریانه….

سرمو زیر انداختم و لبخند زدم..
مادرمون!..آره..چه بخوام چه نخوام اونم صداش می زنه مادر!..پسر ِ ریحانه..مادر ِ واقعی من ..
با یه جور ترس و دلهره سرمو بلند کردم..نگاهه انیل به سرامیکا بود..اما مشخص بود که حواسش اونجا نیست..
-آنیل؟!..
–هوم؟!..
سکوت کردم تا حواسش جمع بشه..که همینطورم شد..نگاهش چرخید سمتم..
— چیه؟!..
– بنیامین!..شنیدی که فخری خانم چی گفت؟..
نگاهش..حالت صورتش..حتی حالت نشستنش، همه چیزش در کمال خونسردی بود..برعکس اون چیزی که من درونم حس می کردم..
سرشو تکون داد..
— اره شنیدم..
– همین؟!..نمی خوای بگی چی شده؟!..
— چیزی نشده..
– چیزی می دونی؟!..
–نه!..
-پس چی؟!..اگه چیزی هست بگو..منم حقمه که بدونم..
— این چه حرفیه سوگل؟..خب معلومه اگه چیزی بدونم حتما بهت میگم..اون مرد از طرف بنیامین اومده اینجا ولی شاید کارش به فرامرزخان مربوط میشه..
-فرامرزخان؟!..
— همونی که واسه ش کار می کنم..بنیامین به این زودی نمی فهمه که تو پیش منی..
-ولی اون آدرس خونتو داره..
–خب این نسبت به کارم طبیعیه…….تو فقط هر کس که اومد پشت در تا نفهمیدی کیه و نشناختیش باز نکن..آیفن اینجا تصویریه پس از این نظرم مشکلی نیست..
-اگه فخری خانم به کسی بگه که من اینجام چی؟..اگه به گوش بنیامین برسه چی؟..شاید جلوی در یکی کشیک بده……..

خندید و سرشو جلو آورد..
–انقدر به همه چیز بدبین نباش دختر..من حواسم هست، تو هم قبل از هماهنگی با من از خونه بیرون نرو..من اوردمت اینجا که تو امنیت باشی اگه بیرون نری مشکلی هم به وجود نمیاد..نگران فخری خانم نباش بهش سفارش می کنم..درسته خیلی کنجکاوه ولی زن خوبیه..

واقعا می ترسیدم..اسم بنیامین که می اومد چهارستون بدنم می لرزید..دست خودم نبود..بنیامین شیطان بود..گرچه اون با ظاهری فریبکارانه مقصودش از نزدیکی به من یه چیز دیگه بود ولی حالا که خدا نخواسته تو دامش بیافتم باید خودمم برای رسیدن به ارامش تلاش کنم..
سرم زیر بود و به قدری تو خودم و افکار درهمم فرو رفته بودم که متوجه نزدیکی انیل به خودم نشدم..هر دومون رو سرامیکای سرد آشپزخونه نشسته بودیم..اون به دست راستش که سمت من بود تکیه داده بود و تا حدی که شونه ش به شونه م نچسبه به سمتم مایل شده بود..کنار گوشم گفت: حرفای چند ساعت پیشمونو یادت هست؟!….
سرشو کشید عقب ..از یادآوریش اخمامو تو هم کشیدم..
به کجا می خواد برسه؟!..

-میشه دیگه ادامه ندی؟..
جدی گفت: نه!……
نگاهش کردم..
– چرا نه؟!..با رفتنم از اینجا همه چیز درست میشه؟!..رفتنم و سر به نیست شدنم جوابی میشه واسه تموم سوالایی که ازم داری؟!..خیلی خب باشه….
از کنارش بلند شدم و خواستم برم بیرون که تند صدام زد: صبر کن ببینم کجا؟!….

ایستادم..برنگشتم..از حرص و عصبانیت پر بودم..با صدایی لرزون از بغض ولی با صراحت گفتم: دیدی که همه ی درا به روم بسته ست..جایی رو ندارم..جایی که توش احساس امنیت کنم..نه خونه ی پدریم..نه هیچ کجای دیگه….فقط یه جا هست..یه جای آروم..جایی که از اول باید می رفتم..من بین این مردم نیستم، جای من فقط سینه ی قبرستون ِ ..من با زنده ها کاری ندارم!……

هق هق کنان زدم از اونجا بیرون..داشتم می رفتم سمت همون اتاقی که چمدونم توش بود..آنیل پشت سرم اومد..
–این حرفا چیه که می زنی؟..سوگل تو چت شده؟!..
– هیچی..من خیلی هم خوبم..فقط می خوام برم جایی که توش احساس امنیت کنم..
— مگه اینجا احساس امنیت نمی کنی؟..
در چمدونو باز کردم..دنبال یه مانتو می گشتم تا رو بلوزم بپوشم..
– می کردم!..ولی تموم شد..الان دیگه نه..نه با وجود حرفایی که تو بهم زدی!.کنارم ایستاد..صداش می لرزید..انگار که به شدت از چیزی ترسیده بود..
–مگه من چی گفتم؟!..سوگل به خدا قسم من قصدی نداشتم..فقط وقتی گفتی به من به چشم برادرت نگاه نمی کنی گیج شدم….
انگشتام می لرزید ولی هرجوری که بود دکمه هامو بستم..
– نگاه نمی کنم چون تو برادرم نیستی..چرا خودمو گول بزنم؟..هر چی که گفتم حقیقت داشت مگه غیر از اینه؟!..
با پشت دست اشکامو پاک کردم..موبایلمو که قبلا از جیب اون یکی مانتوم در اورده بودم و گذاشته بودم رو میز برداشتم و راه افتادم سمت در ولی آنیل با یه حرکت جلوم ایستاد و سد راهم شد..

-برو کنار….
— کجا می خوای بری؟..
– آنیل برو کنار..خواهش می کنم..
صورتم از اشک خیس بود..
–سوگل تو رو به علی با من اینکارو نکن..
– رفتن من بهترین تصمیمه و این به نفع تو هم هست..
داد زد: د ِ لعنتی چیش به نفعمه؟..نمی بینی حالمو؟..تا نگی کجا میری نمیذارم سوگل..نِـ می ذا رم..
-بهت گفتم کجا میرم..حالابرو کنار بذار رد شم..
— اینو نگو سوگل می خوای منو بکشی؟..تو رو خدا انقدر عذابم نده..من یه غلطی کردم تو ببخش..
– تو هیچ کاری نکردی من اشتباه کردم که فکر می کردم می تونم بهت اعتماد کنم..من یه آواره م جای آواره ها هم اینجورجاها نیست..

خواستم از کنارش رد شم که استینمو گرفت و نگهم داشت..انقدر محکم که نتونستم دستمو بکشم..

از زور خشم به خودش می لرزید..داد زد: خیلی خب برو..هر جا که دلت می خواد برو.. ولی قبلش باید از رو نعش من رد شی..بعدش می تونی پاتو از در این خونه بذاری بیرون ..

استینم تو دستش بود..منو دنبال خودش کشید و از اتاق برد بیرون..
-آنیل..آنیل چکار می کنی ولم کن..آنیل تو رو خدا…….
وسط سالن ایستاد و در حالی که صورتش سرخ و اشک تو چشمای جذابش حلقه بسته بود یه چاقوی جیبی از تو جیب شلوارش بیرون آورد و گرفت جلوم..دستاش می لرزید..نگاهه وحشت زده م به چاقوی توی دستش بود..
— بگیر..مگه واسه رفتن عجله نداری؟..پس زود باش تمومش کن…..
هق هق می کردم..زیر لب زمزمه کردم: آ..آنیل!!!!….

صدامو که شنید تا چند لحظه فقط تو چشمام خیره موند..دستشو آورد پایین..چاقو از تو دستش افتاد رو زمین..استینمو ول کرد..همونجا زانو زدم..از زور هق هق نفسم بالا نمی اومد..
لحنش آروم بود ولی پر از بغض..پر از گلایه..پر از التماس..
–سوگل تنهام نذار..باشه..باشه از این به بعد هر چی تو بگی..من دیگه برادرت نیستم..ولی دوستت که می تونم باشم؟..یا اصلا همون که خودت می خوای فقط یه حامی….ولی از پیشم نرو……………

صورتمو با پشت دست پاک کردم و با صدایی دورگه از بغض و گریه گفتم: وقتی قبول کردم که بیام اینجا به هیچی فکر نکردم..مثل همیشه بدون فکر تصمیم گرفتم..حضور من توی خونه ت درست نیست آنیل..شاید همسایه ها باور کنن که من خواهرتم ولی..ولی بازم به دردسر میافتیم، نمونه ش اتفاقی که امروز تو آشپزخونه افتاد اون موقع که حقیقتو بفهمن خودمو نمیگم ولی اینجا که همه تو رو می شناسن به یه چشم دیگه نگات می کنن..من نمی خوام به خاطر کمکا و حمایتتات از من تو دردسر بیافتی…..
جلوم زانو زد..نگاهش کردم..با یه لبخند دلنشین تو چشمام زل زده بود..
— ای کاش همه ی دردسرای دنیا به همین شیرینی بودن..اون موقع دیگه کسی سدی جلوی مشکلاتش نمی ساخت..
مات حرفی که زده بود خیره تو چشماش بودم..شیطنتی تو کار نبود..نگاهش پر بود از صداقت..
–من ولت نمی کنم سوگل..تا پای جونمم شده باشه پیش خودم نگهت می دارم حرف مردمم واسه م مهم نیست چون اگه بود تو رو اینجا نمیاوردم اونم با وجود زنی مثل فخری خانم…..
خندید و از صدای خنده ش میون اون همه اشک لبخند کمرنگی رو لبای منم نشست..

–حرفای امروزمونو فراموش کن..رابطه ی من و تو همینطور دوستانه می مونه ولی فقط بین خودمون..بذار مردم فکر کنن که تو واقعا خواهر منی این برای جفتمون بهتره..قبوله؟..
سرمو تکون دادم..
ظاهرا بهترین تصمیم در حال حاضر همین بود..
–اتفاق امروزو بذار پای بی احتیاطی من..تو این اوضاع نباید فخری خانمو تعارفش می کردم تو خونه….

سرمو زیر انداخته بودم و با انگشتای دستم بازی می کردم..حرفی تو دلم بود که برای زدنش تردید داشتم ولی انیل که تموم حرکاتم رو زیر ذره بین گذاشته بود خیلی زود فهمید..
— سوگل؟..
مردد سر بلند کردم..
–چیزی هست که بخوای بگی؟!..
– راستش……..
–راستش چی؟!……….
– هردوی ما آدمای معتقدی هستیم درسته؟..
–خب؟..
– خب به نظرت اینکه یه دختر با یه پسر نامحرم زیر یه سقف تنها بخواد زندگی کنه..حالا هر اسمی هم بشه رو رابطشون گذاشت چه خواهر و برادر ناتنی، چه دوست یا هر چیز دیگه ای ولی اصل کار اشتباهه که اونم ………….
ادامه ندادم ولی خوشبختانه خودش کاملا متوجه منظورم شده بود..
— همه ی اینا رو منم می دونم..منم بهش فکر کردم ولی چاره ای نیست..
– آخه اینجوری هم نمیشه..صادقانه بگم من راحت نیستم….یعنی..خواهش می کنم از دستم ناراحت نشو منظور بدی ندارم..نه اینکه بهت اعتماد نداشته باشم من کلا اینجوریم..چطور بگم که دچار سوتفاهم نشی؟..من……………..
— خودتو اذیت نکن سوگل من دقیقا متوجه منظورت شدم..تو همون حسی رو داری که من دارم..من به شرعیات اهمیت میدم و به دینم و دستوراتشم اعتقادات قوی دارم..ادم بی قید و بندی هم نیستم اینو مطمئن باش..اما……
با شکی که انداخت به دلم سرمو بلند کردم..نگاهش با تردید به من بود..
-اما چی؟!..
نگاهه نسبتا طولانی تو چشمام انداخت ولی چیزی نگفت..سوالمو که تکرار کردم انگار که به خودش اومده باشه تند تند سرشو تکون داد و بلند شد..
— هیچی..هیچی..
دستمو به زانوهام گرفتم و بلند شدم..داشت می رفت سمت یکی از اتاقا که حدس می زدم اتاقش باشه..صداش زدم.. قدماش اروم شد و جلوی اتاق ایستاد..
– چی می خواستی بگی؟!..
دستش روی دستگیره نشست..و صداشو شنیدم..
— چیز مهمی نبود..

درو باز کرد ولی من که نمی تونستم به همین راحتی از این موضوع بگذرم رفتم سمتش و قبل از اینکه وارد اتاق بشه گفتم: ولی مهم بود..داشتیم حرف می زدیم که بلند شدی….من حرفامو بهت زدم مطمئن باش نظرمم عوض نمیشه و باهاش کنار بیا نیستم..
نمی دونم چرا یه دفعه جوش اورد..دستگیره رو ول کرد و چرخید سمتم..
— می خوای چکار کنم؟..هان؟..تو یه راه جلو پام بذار که تهش به صیغه ختم نشه؟..

دهنم باز موند و چشمام گشاد شد..زیر لب زمزمه کردم: صیغه؟؟!!..
پوزخند غمگینی زد و با همون لحن قبلی گفت: فقط همین یه راه می مونه که هیچ کدوممون نمی تونیم قبولش کنیم..من به خاطر نازنین و تو هم هر چی بگی حق داری..من به خودم همچین اجازه ای رو نمیدم سوگل..حتی اگه یه صیغه ی خواهر و برادری ساده باشه بازم نمیذارم همچین اتفاقی بیافته..حاضرم این مدت که پیشمی شبا رو تا صبح جلوی در بخوابم ولی با تو اینکارو نمی کنم..انقدری برام ارزش داری که حتی این دستورو از جانب خدا نادیده بگیرم..اگه موندن ِ با تو زیر یه سقف باعث میشه حلال خدا رو حروم کنم اینکارو می کنم ولی هیچ وقت تو رو خار و بی ارزش نمی کنم..تو لیاقتت بیشتر از این چیزاست..فقط یه مدت تحملم کن خیلی زود همه چی تموم میشه……..
به نفس نفس افتاده بود..رگ کنار شقیقه ش برجسته شده بود و پیشونیش عرق کرده بود..رفت تو اتاق و درو محکم بست..
همونجا کنار دیوار نشستم..سرمو تو دستام گرفتم .. چشمامو بستم..
خدایا چرا تموم نمیشه؟!..
این همه بدبختی واسه م بس نبود که حالا اینو هم باید بذارم رو دلم؟!..
سرمو رو زانوهام گذاشتم..
تک تک حرفاش تو گوشم زنگ می زد..« حاضرم این مدت که پیشمی شبا رو تا صبح جلوی در بخوابم ولی با تو اینکارو نمی کنم..انقدری برام ارزش داری که حتی این دستورو از جانب خدا نادیده بگیرم..اگه موندن ِ با تو زیر یه سقف باعث میشه حلال خدا رو حروم کنم اینکارو می کنم ولی هیچ وقت تو رو خار و بی ارزش نمی کنم..

****************************
موهامو باز کردم و انگشتای دستم رو شانه وار لا به لاشون کشیدم..چند تار رو توی دستم گرفتم و لمس کردم..
کسل بودم و بی حوصله..دلم می خواست دوش بگیرم..شاید کمی آب گرم، حالمو جا بیاره..بی خیال بستن موهام شدم و همه رو ریختم پشتم..می خوام برم حموم دیگه چرا ببندمشون؟!..
به ساعتم نگاه کردم..6 عصر بود..آنیل از ساعت 4 تو اتاقشه و حتم دارم هنوزم خوابه..

تو چمدونو نگاه کردم..لباسا رو زیر رو کردم اما بی فایده بود..چه توقعی داشتم؟که قاطیشون لباس زیرم باشه؟!!!!!!….
همه ش شلوار بود و بلوز..حالا چکار کنم؟..مجبور بودم همینایی که الان تنم هست رو باز بپوشم تا بعد یه جوری تهیه کنم..اتاق من دقیقا کنار اتاق آنیل بود..متوسط بود با دکوری ساده..تخت و روتختی آبی خیلی کمرنگ..دیوارا به رنگ سفید و پرده ها هم ترکیبی از این دو رنگ..وسایل انچنانی توش نبود جز یه میز آرایش و یه تخت و عسلی های کنارش..
اینجوری بیشتر دوست داشتم..از اتاق شلوغ خوشم نمی اومد..

از تو کمد دیواری یه حوله ی تمیز برداشتم و همراه لباسایی که دستم بود گذاشتم تو یه پلاستیک و ازاتاق رفتم بیرون….خواستم برم سمت حموم که بین راه ایستادم..چرخیدم سمت اتاقش..یعنی هنوز اونجاست؟!..می خواستم مطمئن بشم که هست و بعدا با حضورش غافلگیرم نمی کنه..دستم رو دستگیره بود و خواستم بدم پایین که………….

— دنبال من می گردی؟!..
صداش از پشت سرم اونم اینطور ناگهانی باعث شد بی هوا جیغ بزنم و برگردم..وای..خدا..نفسم رفت..اینکه اینجاست!……
از وحشت ِ من به خنده افتاد: نترس دختر جن که ندیدی!..
اخم کردم..چرا دلگیر بودم ازش؟!..خودمم نمی دونستم اما..حالم یه جوری بود..
از کنارش رد شدم و زیر لب جوری که نتونه بشنوه: صد رحمت به جن..
— چطور؟..از جن خوشت میاد؟..
قدمام کند شد..ایستادم..عجب گوشایی داشت..برنگشتم ولی صدای خنده شو شنیدم..حرصمو در میاورد..منی که همیشه در مقابل هر چیزی خونسرد بودم در مقابل آنیل کنترلی رو رفتارم نداشتم..فقط نسبت به اون جبهه می گرفتم..دست خودمم نبود یک دفعه این حالت بهم دست می داد..خودمم نمی دونستم اسمش چیه ولی کلافه م می کرد..

فکرکردم میره تو اتاقش ولی پشت سرم اومد….
–موی مشکی بهت میاد..
یه قدم با حموم فاصله داشتم که بین راه خشکم زد..نگاهش که کردم لبخندش پررنگ شد..
– چرا تعجب کردی؟!..
– تو چی گفتی؟!!!!!..
چند قدم جلو امد..با همون لبخند..و نگاهی که یه جورایی عجیب بود برام..
با چشم به پشت سرم اشاره کرد: نبستیشون!..
اولش نفهمیدم چی میگه ولی همین که متوجه منظورش شدم صورتم سرخ شد وتنم گر گرفت..نگاهمو دزدیدم..ناخودآگاه به شالم دست کشیدم..نمی تونستم درش بیارم وموهامو بپوشونم..لعنت به من..چرا گذاشتم باز بمونن؟..همه ش از روی بی حوصلگی بود..موهام بلند بودن و بستنشون سخت بود..بعدشم که 2 دقیقه بعد باید بازشون می کردم فکر نمی کردم بیرون از اتاق باشه چون حتی صدای در رو هم نشنیدم..
عقب عقب رفتم سمت حموم..هنوزم می خندید..یه دفعه چشماش گرد شد و همزمان بلند گفت: پشت سرتو بپــــا..گلدون…….
هول شدم و سریع برگشتم….پس کــو؟..هیچ گلدونی پشت سرم نبود..
صدای قهقهه ش بلند شد..از اینکارش حرصم گرفت..چرا هر وقت می بینه صورتم سرخه و خجالت می کشم دستم میندازه؟..
پر از حرص چرخیدم و نگاهش کردم..اینبار نگاهمو ندزدیدم..مستقیم تو چشماش..جوری که خنده ش به لبخند تبدیل شد و چند ثانیه بعد همونم رو لباش باقی نموند..
– همیشه همینطور دیگران رو دست میندازی و بعد هم با تمسخر بهشون می خندی؟..
یه تای ابروشو بالا داد و یه قدم اومد جلو..مات و مبهوت منو نگاه می کرد..
— نه سوگل..من منظوری نداشتم باور کن..
اخمامو بیشتر کشیدم تو هم و بدون هیچ حرفی در حمومو باز کردم..صدام زد ولی توجهی نکردم و درو محکم بستم و قفل کردم..
زد به در..
–سوگل..سوگل باز کن درو..
-…………….
–سوگل با توام..میگم باز کن این درو..
حوله رو به جا لباسی اویزون کردم و زیر لب گفتم: باز نمی کنم تا بفهمی مسخره کردن دیگران عاقبتش چی میشه..
می دونستم داره حرص می خوره و از این بابت راضی بودم..
اینبار محکم تر زد به در، جوری که همه ی وجودم لرزید..–باز کن سوگل..داشتم سر به سرت می ذاشتم………
صدامو بردم بالا جوری که خوب بتونه بشنوه..
– خیلی خب اینکارو کردی..خنده هاتم کردی دیگه حرفی نمی مونه..
–باز کن بهت میگم..
-نمی کنم..بیخود هم اینجا واینستا این در باز بشو نیست..نه تا وقتی من بخوام..
عصبی زد به در و بلند گفت: تا 3 می شمرم سوگل..تا اون موقع باز کردی که کردی وگرنه شک نکن می شکنمش..
جدی بود….
–1 ………
با تردید نگاهمو از در گرفتم و لباسامو به گیره آویزون کردم..
— 2 …………
دستام می لرزید..از اضطراب بود….
— 3 رو که بگم درو شکستما سوگل..بهتره خودت بازش کنی…….
مردد بودم..الان عصبانیه..نمی دونستم برخوردش باهام می تونه چطور باشه ولی دروغ چرا یه کم می ترسیدم..
دستم رفت سمت کلید……
— 3 …………..
و تکون محکمی که در خورد حتی شیشه های حموم رو هم لرزوند چه برسه به منی که دستمم رو دستگیره بود..اگرم قصد باز کردنشو داشتم الان دیگه جراتــشـو نداشتم..
داد زدم: باز می کنم، باز می کنم درو شکستی………
یه نفس عمیق کشیدم و محکم آب دهنمو قورت دادم همزمان کلیدو تو قفل چرخوندم….
نفس زنان با دست درو هول داد و تو درگاه ایستاد..دستاشو به کمرش زد و مستقیم خیره شد تو چشمایی که از نگاهش در حال فرار بودن..
لرزون زمزمه کردم: چی می خوای بگی؟..
و به هر سختی بود ظاهرمو حفظ کردم و صورتمو ازش گرفتم که صداش در اومد: گفتم که منظوری نداشتم دیگه چرا اخم می کنی؟..
دلم می خواست می تونستم و بلند می زدم زیر خنده..رسما داشت درو می شکست ..فقط واسه اینکه منو توجیه کنه؟!..
-میشه بری بیرون؟..
شونه ی چپش رو به درگاه تکیه داد ودست به سینه با یه ژست بامزه نگاهم کرد و ابروهاشو انداخت بالا: نچ..نمیشه………
لبخندی ناخواسته رو لبام نشست..قصد کل کل داشت..اینو تو چشماش می خوندم..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


– چرا نمیشه؟..
–هنوز جواب منو ندادی!..
– چه جوابی؟..
— چرا اخم کردی؟..
چون دلم می خواد..البته تو دلم گفتم و رو زبونم چرخید: دلیل خاصی نداره..
— پس یعنی به خاطر من نیست؟..
-نه……..
و نگاهمو پایین انداختم و با دست به بیرون اشاره کردم: لطفا……..
–نه……….
تو دلم نالیدم..خدا گیر چه آدمی افتادم..
اخمامو ازهم باز کردم و گفتم: راضی شدی؟..
زیرلب خندید و سر خم کرد سمتم..آروم گفت: اگه بگم هنوزم نه چکار می کنی؟!..
از نگاهش داغ شدم..ولی قبل از اینکه بخواد چیزی بگه دستمو رو در گذاشتم و قصد کردم ببندمش حتی با وجود اون که لای در بود..
در خورد به شونه ش می دونستم دردش نگرفته..فقط خندید..رفت کنار ولی تا خواستم ببندم سرشو اورد جلو و از لای در با همون لبخند تو صورتم نگاه کرد: وقتی سرخ میشی و از زور خجالت سرتو زیر میندازی سوگل به خدا یه دفعه به سرم می زنه که یه کم سر به سرت بذارم..و درست زمانی که داری حرص می خوری وهنوزم خجالت زده ای نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و نخندم..می بینی که هیچ کدومش دست من نیست اول خودت شروع می کنی..
و ضربه ی ارومی به در زد و خنده کنان کنار کشید..مات سر جام مونده بودم و نمی دونستم می خوام چکار کنم….
به خودم که اومدم دیگه اونجا نبود..درو بستم و نفسمو فوت کردم بیرون..پشتمو بهش تکیه دادم..دستمو روی قفسه ی سینه م گذاشتم و لبمو گزیدم..تند می زد..
*****
حاضر وآماده از اتاقم اومدم بیرون..باید واسه شام یه چیزی آماده می کردم..صدای سوت زدنشو می شنیدم..با ریتم خاصی سوت می زد..
کنار دیوار ایستادم و به داخل آشپزخونه سرک کشیدم..از دیدنش با اون پیشبند قرمز که گلای ریز زرد داشت و قاشق بزرگی که تو دستش گرفته بود دستمو جلوی دهنم گرفتم و آروم خندیدم..قیافه ش بی نهایت بامزه شده بود..
می خواستم بیشتر نگاهش کنم، اونم بدون اینکه متوجه من باشه حسابی سرش گرم بود..یه دستش به ماهیتابه ی روی گاز بود، یه دستشم به گوجه هایی که رو میز گذاشته بود..با مهارت خاصی، تند گوجه های خرد شده رو چید تو یه دیس و خیارشورای حلقه شده رو هم کنارش گذاشت..سیب زمینی سرخ کرده ها رو هم یه سمت دیس با سلیقه تزئین کرد و کتلتایی هم که درست کرده بود رو خیلی خوشگل چید وسطش..چندتا برگ ریحون هم گذاشت روش و در آخر کنار ایستاد و به شاهکاری که خلق کرده بو با لذت خیره شد..محو کاراش بودم..خوبه پس آشپزی هم بلده..فکرشو نمی کردم….
از دیوار کنده شدم..حضورمو تو آشپزخونه حس کرد..
با لبخند نگاهش کردم: چه بوی خوبی میاد..
سریع رفت پشت یکی از صندلی ها و اونو بیرون کشید..با حرکت آروم سر اشاره کرد که بشینم….زیر لب تشکر کردم و نشستم..نگاهش برق می زد از خوشحالی..
— بوشو بی خیال مزه شو بچسب..
و دیسو گذاشت جلوم و یه بشقاب و چنگال هم کنارش..خنده ای کردم و یه کتلت از تو ظرف برداشتم..یه کوچولو سر چنگال زدم وگذاشتم دهنم..خیره به من منتظر بود نظرمو بگم..
اوممممم..مزه ش فوق العاده بود..
— چطوره؟!……..

زیر چشمی حواسم بهش بود.. یاد حرکتش جلوی حموم افتادم..یه حسی داشتم..دلم می خواست منم می تونستم سر به سرش بذارم..کاری که تا حالا با هیچ کس نکرده بودم..
آنیل گفت صورت سرخ شده از شرممو که می بینه ناخودآگاه خنده ش می گیره!..یعنی سر به سر گذاشتن یکی انقدر کیف داره که باعث میشه اینطور بهش بخندی؟..پس امتحانش می کنم..به جبران کار خودش..قرار نیست اتفاقی بیافته…

داشتم لقمه م رو می جویدم که یه دفعه مکث کردم..چشمام گشاد شد و الکی به سرفه افتادم..هول شد..خواست پارچو از رو میز برداره که دستش لرزید و پارچ از دستش ول شد رو میز ولی نیافتاد فقط شدید تکون خورد که نصف آب از توش ریخت رو میز و کمیشم رو کتلتای خوشمزه ش با اون همه تزئین و دکور بی نظیر..سرفه هام مصنوعی بود و چون از کارش تو شوک بودم دیگه حواسم نبود که باید ادامه بدم..می خواستم بگم شور شده که این اتفاق پیش بینی نشده اوضاعو خراب کرد..
لبامو جمع کردم و مظلومانه نگاهش کردم..تقصیر من بود..دخل کتلتای بیچاره ش اومده بود و فکر می کردم به تلافی زحمتی که کشیده الان سرم داد می زنه و عصبانی میشه….ولی برعکس..لبخند زد و کم کم لبخندش به خنده ی مردونه و جذابی تبدیل شد..نگاهشو از روم برداشت..رفت عقب و به کابینت تکیه داده..دستاشو گذاشت لب کابینت و خودشو کمی به جلو مایل کرد..از گوشه ی چشم نگاهه تیزی بهم انداخت و همراهه همون لبخند خاص رو لباش گفت: تلافی کردن حس خوبی داره؟..

با تعجب سرمو بلند کردم..دستاشو رو سینه ش قفل کرد و سرشو تکون داد..
— متاسفانه و یا خوشبختانه من عادت دارم همیشه به غذایی که درست می کنم ناخنک بزنم..می دونم کتلتا هیچ ایرادی نداشتن ولی از کارت خوشم اومد..
تعجبم با این حرفش بیشتر شد..اومد جلو و دستشو گذاشت رو صندلی..سرشو به پایین خم کرد..
— امشب حس کردم یه سوگل دیگه جلوم نشسته..این سوگل اون سوگلی نیست که با خودم به این خونه آوردم….به فکر تلافی افتادی اونم محض سر به سر گذاشتن من..خواستی مقابله به مثل کنی و این یعنی یه نشونه ی مثبت…..خوشحالم که آروم آروم از پیله ای که دورت تنیدی داری جدا میشی و می خوای طعم یه زندگی واقعی رو بچشی……..
با لبخند کمرنگی سرمو زیر انداختم..انگشتای دستمو تو هم قلاب کردم..
-بابت………..
سر بلند کردم و نگاهشو که رو خودم دیدم گفتم: بابت کار امشبم ازت معذرت می خوام..
— من میگم خوشم اومد تو عذر ِ چی رو می خوای..
– در هر صورت باعث شدم زحماتت واسه شام امشب به هدر بره..
— اما برنامه ی من یه چیز دیگه ست..
– چی؟!..
سرشو تکون داد و خندید..پیشبندشو باز کرد: شام ِ امشبو خودت درست می کنی ..ظرفا هم که آخر شب دست بوسه..اینم از جریمه ت یالا بجنب که حسابی گشنمه………
خندیدم..از رو صندلی بلند شدم و پیشبندو ازش گرفتم..
– قبوله ولی چی درست کنم؟..
–سوسیس و قارچ تو یخچال هست……..
آوردمشون بیرون..داشتم سوسیسا رو خرد می کردم که اومد و کنارم ایستاد..یه چاقو برداشت و ظرف قارچو کشید جلوی خودش..
– می خوای چکار کنی؟..
یه قارچ برداشت و گذاشت رو تخته ی چوبی….
— معلوم نیست؟..
– ولی مگه جریمه م نکرده بودی؟..همه ی کارای شام ِ امشب با منه……..
— یه تبصره ای هم هست که جریمتو سبک کنه..
– میشه بدونم؟!..
قارچو گرفت تو دستشو کاملا حرفه ای تند تند با چاقو خردشون کرد..
— اینکه ساکت باشی و بذاری من کارمو بکنم..
خندیدم و بعد از یه مکث کوتاه رو چهره ش که قیافه ی جدیی که به خودش گرفته بود رفتم کنار گاز و سوسیسا رو ریختم تو ماهیتابه..
اسمش این بود که من آشپزی کنم وگرنه تا می اومدم یه قاشق بردارم از دستم می گرفت..اونم به هر بهانه ای..
پیشبندشو من بسته بودم و آشپزیشو اون می کرد..
*****
2 روز گذشته بود..تقریبا میشه گفت همه چیز خوب بود و مشکلی با آنیل نداشتم..روزا که تا نزدیک غروب می رفت باشگاه و مغازه، بعد از شام هم می رفت تو اتاقش..جوری رفتار می کرد که معذب نباشم..گرچه وقتی می رفت تو اتاق دل منم کم حوصله می شد و انگار که یه بسته ی کامل قرص خواب خورده باشم بدنم سست و بی رمق می شد..ولی خوابم نمی برد..مرتب رو تخت قلت می زدم ..
می خواستم با آنیل صحبت کنم که دیگه اینجا نمونم..دوست داشتم ریحانه رو ببینم..آنیل هیچی ازش نمی گفت..
ریحانه که می دونه من دخترشم یعنی دوست نداره منو ببینه؟..درسته منو یادش نمیاد ولی حتی یه کمم کنجکاو نشده؟..
شاید دلیلی واسه اینکارش وجود داره و من ازش بی اطلاعم!..
گوشی نسترن هنوزم خاموشه..روزا که آنیل می رفت و تو خونه تنها می شدم به بخت خودم لعنت می فرستادم و می نشستم یه دل سیر گریه می کردم..از همه جهت تحت فشار بودم وحالا هم نسترن..خواهر گلم معلوم نبود چه بلایی سرش اومده..
خدا لعنتت کنه بنیامین..خدا لعنتت کنه!..
*****
فخری خانم یکی دو باری اومد جلوی در و حالمو پرسید..انقدر سوال می پرسید که گاهی واسه جواب دادن بهش مغزم به کل هنگ می کرد..

تلویزیونو خاموش کردم و کنترلشو انداختم کنارم رو مبل..دستمو زدم به پیشونیم و چشمامو بستم..
یاد حرفای دیشب فخری خانم افتادم..به بهونه ی پس دادن مجله های آنیل اومده بود دم در..

فخری خانم_پسرم فرداشب به اتفاق مادرت و حاج اقا شام خونه ی ما دعوتید..به مادرتم گفتم، اولش تعارف می کرد ولی بالاخره راضی شد..به حسین اقا و خانمشم گفتم تشریف بیارن..تو هم به اتفاق خواهرت بیاین اونطرف خوشحالمون می کنید……..

از این دعوت ناگهانی اونم تو این موقعیت هردومون مات و مبهوت خشکمون زده بود و به فخری خانم نگاه می کردیم..چرا الان؟..یعنی به این زودی؟..مغزم از کار افتاده بود..وقتی اومدیم تو هردومون ساکت بودیم..معلوم بود اونم شوکه شده..
فخری خانم چقدر عجله داشت..حتی آنیل درخواستشو رد کرد و گفت تو یه زمان مناسب تر ولی فخری خانم قبول نکرد و گفت فرداشب منتظره..
فکر می کرد انیل خجالت می کشه و تو رودروایسی مونده، ولی اون پیرزن چه می دونست که با این کارش قراره چه آتیشی رو تو دل من به پا کنه؟..
آمادگی رو به رو شدن با مادرم و خونواده ی واقعیم رو داشتم؟!..
نمی دونم..
هیچی نمی دونم..
خدایا خودت کمکم کن تا بتونم بهتر فکر کنم..
تو این شرایط تنهام نذار..

نگاهی گذرا به صورتم انداخت..منتظر بودم چیزی بگه..هر چی فقط آرومم کنه..دلداریم بده..یه چیزی بگه و منو از این همه دلشوره ونگرانی نجات بده….مرتب تو دلم زمزمه می کردم..انگار فقط آنیل بود که همیشه باید نقش ناجی رو برای من بازی می کرد..
— نگران نباش..بالاخره باید این اتفاق میافتاد..
-آخه……..
نگاهم کرد……
–نمی خوای مادرتو ببینی؟!..
-نه..منظورم این نیست، اتفاقا در حال حاضر آرزوم فقط همینه که بتونم ببینمش اما..اما می ترسم..چطور بگم یه جور استرس و نگرانی که نمی تونم مهارش کنم..نمی دونم قراره چی بشه!..

سرشو تکون داد..رو مبل نشسته بودیم و اون کمی به جلو خم شد..نگاهشو به دستاش دوخت و گفت: می دونم چی میگی ولی دیگه کاریه که شده..سعی کن باهاش رو به رو بشی….
چاره ی دیگه ای هم نداشتم..بالاخره کنجکاوی های فخری خانم کار دستمون داد..گرچه به قول آنیل انگار دیگه وقتش بود و منم نمی خواستم برای همیشه مثل آواره ها سربار آنیل باشم..اگه یه جایی رو داشتم که می شد سرپناهم و می تونستم توش سر کنم هیچ وقت برای مردی که صادقانه کمکم کرده بود اسباب مزاحمت فراهم نمی کردم..اونم با حضور ناممکنم که به اسم خواهر و برادر تو چشم مردم و دوست از نظر خودمون داشتیم زندگی می کردیم….
به صورتش نگاه کردم..عمیق تو فکر بود..ولی بیشتر حس کردم ناراحته..
-آنیل؟!..
متوجه نشد..مسیر نگاهشو دنبال کردم..انگشتاشو قلاب کرده بود و محکم توی هم فشارشون می داد..
به صورتش نگاه کردم..اخم ملایمی رو پیشونیش نشسته بود..دومرتبه صداش زدم ولی اینبار کمی بلندتر که با یه تکون به خودش اومد و گنگ نگام کرد..
— شرمنده حواسم نبود..چیزی گفتی؟!..
-نه فقط دیدم تو خودتی و کلافه ای خواستم بپرسم چیزی شده؟..

نفسشو فوت کرد بیرون و به مبل تکیه داد..سرشو گرفت بالا..نگاهش به سقف بود که گفت: داشتم به افکارم نظم می دادم..نمی خوام دیدار فرداشبمون باعث بشه که برنامه هام بهم بریزه..
-کدوم برنامه؟!..
سرشو اورد پایین..نگام کرد و لبخند بی رمقی لباشو کمی از هم باز کرد..
–بیا دیگه بهش فکر نکنیم، باشه؟..
-اما آخه…….
–اینجوری فقط خودتو عذاب میدی، پس بی خیالش..قبول؟..
با اینکه نمی شد..با اینکه غیرممکن بود بخوام حتی ثانیه ای فراموشش کنم ولی سکوت کردم و سرمو انداختم پایین..منم دستامو تو هم قفل کرده بودم..از استرس بود اینو می دونستم..عادتم همین بود..
سر به زیر تک سرفه ای کردم تا بغضمو رد کنم و صدام صاف بشه..
– الان چند روزه از نسترن خبر ندارم..نگرانم که بلایی سرش اومده باشه..
— نسترن حالش خوبه!….
همچین سرمو بلند کردم که صدای « تیریک » شکستن رگ گردنمو به وضوح شنیدم..
با دهن باز نگاهش کردم..
-چـــی؟!..تو از کجا می دونی؟!..
لبخندش کمی رنگ گرفت..دیگه بی روح نبود..
— گوشیش خاموشه چون خراب شده..
– پس چرا خودش بهم زنگ نزد؟..اصلا تو اینا رو از کجا می دونی؟..
— نسترن بهم زنگ زد..
-چــــی؟!..
هرلحظه تعجبم بیشتر می شد..نسترن به آنیل زنگ زده بود اما به من که خواهرشم و دارم با دلواپسی تو این جهنم دست و پا می زنم نه؟!..
آنیل سری تکون داد و آرنجشو به دسته ی مبل تکیه داد و انگشت شصت و اشاره ش رو به نرمی رو پیشونیش کشید..
— همون شبی که عمارت بودیم نسترن و بابات بحثشون میشه و بابات که به نسترن شک داشته گوشیشو ازش می گیره ولی نسترن سماجت می کنه و نمیذاره واسه همین وقتی درگیر بودن گوشی پرت میشه و محکم میافته رو سرامیکای آشپزخونه..نسترن از غفلت بابات که داشته با مادرت دعوا می کرده استفاده می کنه و سیم کارتشو بر می داره..دوستش امروز اومده بوده دیدنش اونم از موبایل دوستش یه تماس کوتاه با من گرفت اولش نگران تو بود و حالتو می پرسید بعدشم منو در جریان گذاشت و گفت که بهت بگم از ترسش بهت زنگ نزده تا یه وقت بابات متوجه نشه چون حتی نمیذاره نسترن از خونه خارج بشه..بنیامین هم مرتب اونجاست و از پدرت امار می گیره..یکی دوبارم با نسترن حرفشون شده و نزدیک بوده کار به کتک کاری بکشه که مادرت…….
مکث کرد و زیر چشمی نگام کرد..وقتی دید همچنان منتظرم و عکس العملی نشون نمیدم سر زبونش رو کشید رو لباش و ادامه داد: مادر نسترن میانه گیری می کنه و نسترنو می بره تو اتاق……..
عصبی به صورتش دست کشید…….
–خلاصه اینطور برات بگم که بنیامین خودشو جلوی چشم بابات یه عاشق سینه چاک جا زده و اونم داره به هر سازی که بنیامین می زنه می رقصه..

باورم نمیشه خدا!..
نسترنم!..تنها مونس شبای بی کسیم!..چرا گذاشتم تو دردسر بیافتاده..اون به خاطر من داره عذاب می کشه..خدایا چرا باید اینطور می شد؟..خواهرم!..هنوزم نمی خواد پشتمو خالی کنه!..ولی به چه قیمتی؟..بابام و بنیامین آرامشو ازش گرفتن..آتیشی که بنیامین تو زندگیم انداخت دامن همه مونو گرفت و من فکر می کردم اون شیطان صفت فقط منو هدف قرار داده تا بخواد نابودم کنه ولی اون کثافت کمر به نابودی همه ی خانواده م بسته بود..یاد تهدیدش افتادم وقتی شمال بودیم رو گوشیم پیام داد..« بهتره کار احمقانه ای نکرده باشی..گفته بودم که دست از سرت بر نمی دارم..من کابوست میشم سوگل..زندگیتو به جهنم تبدیل می کنم..فکت بجنبه بدن تیکه تیکه شده ی اعضای خانواده ت رو جلوی چشمات ردیف می کنم….منتظرم باش»..
–سوگل؟!..داری گریه می کنی؟……..
به صورتم دست کشیدم..خیس بود..اره….داشتم به حال خودم گریه می کردم..به بدبختیای خودم که تمومی نداشت..به حال زار و نزار خودم گریه می کردم….
نتونستم بیشتر از اون تحمل کنم و به هق هق افتادم..صورتمو با دستام پوشوندم و از ته دل گذاشتم ابرای تیره و بارونی چشمام تند و بی وقفه ببارن!..

–بسه دختر، گریه ت واسه چیه؟!..
فین و فین کردم و دستمو از رو صورتم برداشتم..کنارم نشسته بود رو مبل دو نفره..نزدیک به من..پر از حرص بودم و با این جمله ی آنیل، به نقطه ی جوش رسیدم..
با یه حالت تدافعی نگاهش کردم و گفتم: گریه م واسه چیه؟!..واسه دردیه که تو جیگرمه..واسه عذابیه که دارم می کشم..خواهرم که عزیزترین کسم تو زندگیمه داره تقاص حماقتای منو پس میده..اون نامرد می بینه دستش به من نمی رسه داره اونو جای من شکنجه می کنه..من کورکورانه از خونه فرار کردم و خواهرمو پشت سرم انداختم تو آتیش..حالا اینجا نشستی ومی پرسی واسه چی دارم گریه می کنم؟!..

تموم مدت اخماشو کشیده بود تو هم و عمیق به چشمای بارونیم نگاه می کرد..هیچی نگفت..فقط گوش کرد..سکوتش بهم اجازه داد هر چی تو دلم تلنبار شده رو بریزم بیرون..باید یه جوری خودمو خالی می کردم….
نگاهمو از چشمای دلخورش گرفتم و با لحنی پر از گلایه که انگار اونم تو این مسئله مقصر بوده هق زدم و گفتم: چرا جای اینکه یه دردی از رو دلم کم بشه، یه درد بدتر از قبلی میاد و می شینه رو اون همه درد و زخم کهنه؟..اولش بی محلی مادرم و سهل انگاری پدرم….حالا هم اسیر شدم تو دستای مردی که یه روزی فکر می کردم می تونم یه عمر کنارش خوشبخت باشم و اون تکیه گاهی باشه واسه جبران روزای بی کسی و تنهاییم..الانم که خواهرمو تو اون وضعیت تنها گذاشتم و خودمو درگیر مسائلی کردم که خودش به تنهایی واسه م صدتا مشکل محسوب میشه..تو این گیر و دار باید بفهمم که راضیه مادر واقعیم نیست و مادرم اسمش ریحانه ست..تویی که نمی دونم چطور سرراهم قرار گرفتی و ادعا کردی که برادرمی و می خوای کمکم کنی..نمی دونم..به خدا دارم دیوونه میشم..دیگه نمی کشم..

سرشو انداخته بود پایین..اخماشو غلیظ کشیده بود تو هم و چشماشو بسته بود..
نفسی کشیدم و میون اون همه اشک و آه نالیدم: هنوز برام گنگی آنیل..اصلا نمی دونم از کجا منو پیدا کردی و چطور با نسترن آشنا شدی که اون بخواد کمکت کنه؟..اگه اینطور بود پس چرا نسترن چیزی به من نگفت؟..چرا از این همه جا گیلان رو واسه تفریح 3 روزه مون انتخاب کرد و گفت اونجا رو خوب می شناسه؟..به خدا اگه بخوام تا صبح برات بگم بیشتر از صد تا سوال تو ذهنمه که واسه هیچ کدومش جواب ندارم….می بینی دردای منو؟..حالا توقع داری با وجود همه ی اینا بشینم و شونه مو با بی تفاوتی بندازم بالا و بگم بی خیال هر چی که شد، شد؟!…..

چرخیدم و تقریبا پشتمو بهش کردم..با گوشه ی شالم اشکامو پاک کردم..خم شدم و از روی میز کوچیکی که کنار مبل بود یه برگ دستمال کاغذی برداشتم..
— سوگل؟!…..
صداش گرفته بود..گله مندانه اسممو صدا می زد…..
–سوگل برگرد…..
دستمالو به دماغم کشیدم و با صدایی که از بغض و گریه خش دار شده بود گفتم: برگردم که چی بشه؟..باز یه مشت حرفو به هم ببافی و تحویلم بدی؟..به جای بازی با کلمات دردتو بگو..بگو که هدفت از اینکارا چیه؟..نگو فقط پیدا کردن خواهر گمشده ت که از نظر من کاملا مسخره ست!…….
— چرا نه سوگل؟!..
قلبم ریخت..بهم نزدیک بود..خیلی زیاد..جوری که پشتم از حرارت اون فاصله ی کم داغ شد..بهم نچسبیده بود ولی حس کردم تنش انقدر گرم هست که بتونه از اون فاصله هم آتیش به جونم بندازه..وگرنه..پس…این گرما که تو تیره ی کمرم پیچیده از چی می تونه باشه؟..این حرارت اونم اینطور واضح…….
صداشو کنار گوشم شنیدم..خودشو نمی دیدم ولی صداش و حرارت نفس هاش..واسه داغ شدن گوشام از همون زیر شال هم کافی بود..
–چرا قبول نداری که منم می تونم واسه خودم تو این دنیا یه گمشده داشته باشم و واسه پیدا کردنش حتی حاضر باشم جونمم بدم؟!..

دستمو به شالم گرفتم..جایی که قلبم می زد..تند می زد..نکوب لعنتی نکوب می فهمه..صدات انقدر بلند هست که گوشای منو هم کر کرده چه برسه به آنیل که حد فاصل 4 انگشت رو هم با من رعایت نکرده بود..
ناخودآگاه خودمو جمع و جورکردم و ازش فاصله گرفتم..کامل به دسته ی مبل چسبیدم…..ولی هنوزم حاضر نبودم برگردم..برگردم که چی بشه؟..رسوا بشم؟..اون راز چشمامو می خونه و می فهمه..نه..نمیذارم…………

–برنمی گردی؟!..
گوشه ی لبمو به دندون گرفتم..شرمم می شد..تو دلم نالیدم بخوامم نمی تونم..برگردم صاف افتادم تو بغلت….
گونه هام از این فکر گلگون شد و اون حرارت اوج گرفت..
خودمم از حال خودم تعجب کرده بودم مخصوصا چیزایی که تو دلم زمزمه می کردم..

دستشو نرم کشید بالای مبل و تا پشت سرم آورد..بدون اینکه تماسی باهام ایجاد کنه داشت سکته م می داد..اینکارا واسه چیه آنیل؟..این رفتارا واسه چیه؟..چرا با من اینکارو می کنی؟..
اوضاع داشت بدتر می شد..با اینکه یه حسی تو دلم داشتم و همون حس بهم نهیب می زد که آنیل کار احمقانه ای نمی کنه و به همه چیز پایبند می مونه ولی نمی تونستم چیزی نگم و سکوت کنم..شاید..شاید با سکوتم پیش خودش فکر کنه که از قصد هیچی نمیگم تا اون بتونه پیشروی کنه..نمی خواستم درموردم همچین برداشتی رو بکنه!..
برنگشتم ولی با صدایی که به زور از بیخ گلوم بیرون می اومد گفتم: میشه..میشه بری عقب؟!..
— چرا؟!..

چرا؟!..
آخه اینم پرسیدن داره؟!..
– خواهش می کنم!……….
صدام می لرزید..آنیل صورتمو از نیمرخ می دید..بی شک گونه های سرخمو دیده بود و دستایی که اگه مشتشون نمی کردم لرزشش از صدا و قلبمم بیشتر بود..
حس کردم کمی ازم فاصله گرفت و اینو از حرکت دستش فهمیدم وگرنه نگاهه من همه جا رو می پایید جز آنیل..حتی سرمو خم نکردم تا بتونم ببینمش..
بحثو به کجا کشوند؟!..من داشتم گریه می کردم و دق و دلیمو سرش خالی می کردم ولی اون با دوتا جمله مسیر بحثو منحرف کرد تا جایی که همه چیز از ذهنم پاک بشه و فقط یه صدا بمونه..صدای کوبیده شدن قلبم به دیواره ی سینه م ..
–حالا میشه برگردی؟!………و آرومتر گفت: مگه نمی خوای جواب سوالاتو بشنوی؟…..
می خواستم!..بی نهایت اشتیاق داشتم واسه شنیدن حرفاش و گرفتن جواب سوالام..
اما..
با این حالم و صدای سرسام آوری که گوشامو پر کرده بود باید چکار می کردم؟!…..
چند لحظه گذشت..هیچی نمی گفت ولی سنگینی نگاهش روم بود..همون لحظه خواستم برگردم که موبایلش زنگ خورد..از جیبش در آورد و صفحه شو نگاه کرد..تند از کنارم بلند شد و جواب داد..
— الو جانم….
صدای مخاطبشو نمی شنیدم ولی آنیل نیشش تا بناگوش در رفته بود و جوابشو می داد..
— اره قربونت برم………..منم همینطور……..ای جانم..فدای تو بشم…………باشه باشه بگو کجا؟!……..و راه افتاد سمت اتاقش و بین راه از چیزی که شنیدم قلبم ریخت و تنم لرزید..
— نازنین ِ من، اونجا نمیشه بذار من انتخاب کنم………و نمی دونم مخاطبش چی گفت که غش غش خندید و رفت تو اتاق و درو هم بست..
با دهن باز داشتم به در بسته نگاه می کردم تا جایی که زمان از دستم در رفته بود و نفهمیدم کی آنیل شیک وآراسته از اتاقش اومد بیرون و در حالی که داشت لبه های کت اسپرت مشکیشو درست می کرد رو به من که خشکم زده بود نگاهی انداخت و با صدایی که اون لحظه از نظر من کاملا بی تفاوت بود گفت: آخر شب بر می گردم..مراقب خودت باش..اگه شد حتما بهت زنگ می زنم…..
دیگه ندیدمش ولی صدای کفشاشو شنیدم..و بعد هم صدای خودشو که از تو راهرو بلند گفت: شام برنمی گردم، منتظرم نباش…….
دهنم هنوز باز بود و چشمام پر از تعجب که دستشو به ستون گرفت وسرشو خم کرد تا بتونه منو ببینه..رو لباش لبخند قشنگی بود..یه لحظه تو دلم اعتراف کردم که لبخنداشو دوست دارم ولی خیلی زود پسش زدم و به خودم تشر زدم:نـه..اینطور نیست!……………

— خانمی گرسنه نمون همه چی تو یخچال هست به بیرون زنگ نزن که بخوان غذا بیارن اعتباری نیست، احتیاط کن…….دست بلند کرد و خواست بره که سریع بلند شدم و صداش زدم..
-علیرضا؟!..
باز خم شد و نگام کرد..و با یه لحن آروم که جای ارامش بهم هیجان تزریق می کرد گفت: جان ِ علیرضا؟!..
لبخند رو لباش پررنگ بود و ابروهاشو برده بود بالا و با تعجب نگام می کرد..
چرا صداش زدم علیرضا؟!!!!!!.
.من که همیشه می گفتم آنیل؟!!!!!!!!..
اون چرا جواب داد جان علیرضا؟!!!!!!!..
چرا یه دفعه شد علیرضا؟!!!!!..اونم حالا؟!!!!!!….
و واسه خودم دلیل آوردم که شاید………..شاید چون خودش دوست داشت همه علیرضا صداش کنن..
ولی بعد از این همه مدت؟!!!!!!!!!..
افکار درهم و برهمی که تنها کارشون اشوب کردن دل ِ بی قراره من بود رو پس زدم و سنگینی نگاهه منتظرش رو که حس کردم گفتم:راستش……سرمو انداختم پایین..بگو سوگل..ازش بپرس……
–راستش..؟خب ادامه ش؟…….
– نمی خوام فکر کنی که دارم تو کارت سرک می کشم یا قصد دخالت دارم..تو مجبور نیستی به من چیزی رو توضیح بدی قصدمم این نیست باور کن……..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


خندید..چه آهنگ قشنگی داشت..
— سوگل حرفتو بزن، می دونی که تو هر چی بگی من ناراحت نمیشم..پس بگو..
لبخند کمرنگی رو لبام جای گرفت و سرمو بلند کردم..ولی هنوزم جرات نگاه کردن به چشماشو نداشتم..نافذ بود و جستجوگر..
نفسمو حبس کردم و پشت سر هم گفتم: گفتی تا آخر شب نمیای خب حقیقتش، واسه م سوال شد که بپرسم کجا میری؟!……و هول هولکی ادامه دادم: خب ..خب می دونی..نگران میشم..واسه همین………
و نفسمو عمیق دادم بیرون..وای خدا…..بازم خندید و من احساس کردم هر لحظه که صداشو می شنوم ضربان قلبمو شدیدتر حس می کنم..
–حیف که کفش پامه وگرنه می اومدم اونجا و بهت می ………..
ادامه نداد..نگاهش کردم تا دلیل سکوت بی موقعش رو بفهمم..داشتم پیش خودم حرفش رو یه جور دیگه برداشت می کردم که بخواد حسابمو برسه ولی اون….لبخند به لب با شیطنت داشت منو نگاه می کرد..
دستی به کتش کشید و با یه لحن کشیده و خاص گفت: وقتی یه اقا پسر شیک و اتو کشیده تیپ می زنه و از خونه میره بیرون این یعنی چی به نظرت؟!……
حیرون نگاهش می کردم که انگشت اشاره ش رو گرفت سمتم و چشمک زد……احتمالا فهمیده بود که تو ذهنم چی می گذره ولی نمی دونست اونی که فکرمو به خودش مشغول کرده چی می تونه باشه..همونی که برام مثل یه سطل آب سرد بود که یکی بخواد بی هوا رو سرم خالیش کنه….همونی که باعث شد اون همه تپش ناهماهنگ به ناگهان ریتمش کند بشه و با بسته شدن در آپارتمان عرق سردی بشینه رو پیشونیم..
آنیل با یه زن قرار داشت!..واسه همین تیپ زده بود!..اون زن کی بود؟!..
جرقه ای تو سرم زده شد و یاد مکالمه ش افتادم.. « —
اره قربونت برم………..منم همینطور……..ای جانم..فدای تو بشم…………باشه باشه بگو کجا؟!……..نازنین ِ من، اونجا نمیشه بذار من انتخاب کنم………»..
نازنین ِ من؟!..نازنین؟!..آنیل با نازنین قرار داشت؟..اما..اما اون که……..نکنه..نکنه با هم خوب شدن و آنیل..بهش علاقه داره؟..نه آخه این نمیشه..آنیل اون شب خودش بهم گفت که نازنین رو دوست نداره پس حالا………….تو چرا حیرونی سوگل؟..نامزدشه..نازنین همسر قانونیش نه ولی از چشم خانواده ی آنیل همسر آینده ش به حساب میاد چرا نباید باهاش قرار بذاره؟..توقع داشتی صبح تا شب ور دل تو باشه؟..آنیل متاهل نه ولی متعهد که هست..انگشتر دست نازنین کرده و اسمش روشه پس تو چرا اینجا وایسادی و با یه جانم و 2 تا نگاه دل و دینتو گذاشتی کف دستت؟..تو اینجوری بودی؟..که به مرد نامحرم فکر کنی و اینقدر بهش نزدیک بشی که از نگاهش داغ بشی و تنت مورمور بشه؟..تو دلت اعتراف کنی که صدای خنده هاشو دوست داری؟..اون نامزد داره و حق داره با نامزدش خوش باشه هر چند تظاهر باشه که اینجوری فکر نمی کنم..حداقل اونطور که آنیل صداش می زد محال بود..تمومش کن سوگل..از رویا بیا بیرون..واقعیتو ببین..قبولش کن!..آنیل هیچ وقت به تو تعلق نداشته!………
به من تعلق نداشته؟!!!!!!..من چی دارم میگم؟!!!!!!..مگه قرار بود غیر از این باشه؟!!!!!..
سوگل دیوونه شدی..زده به سرت داری هذیون میگی..این کار آنیل شوکه ت کرده چون انتظارشو نداشتی فقط همین..تو برای اون مثل خواهرش می مونی که خودت از روی اجبار قانعش کردی فقط دوستت باشه وگرنه که اون همیشه رو این رابطه ی خواهر و برادری اصرار داشت ..مطمئنم هنوزم داره……..
— ســــــوگل؟!…..
هینی کردم و دستمو جلوی دهنم گرفتم تا جیغ نزنم..وای خدا قلبم..
با چشمای گشاد شده نگاش کردم..کی اومد من نفهمیدم؟!..از بس تو افکار خودم غرق بودم که حتی صدای درو هم نشنیدم..
به صورتم و چشمام دست کشیدم که مبادا خیس باشن..خدا روشکر گریه نکرده بودم..
-تو کی اومدی؟!..
— چند دقیقه ای میشه..هر چی صدات کردم انگار نه انگار، سرتو تکیه داده بودی به مبل و چشماتم بسته بودی….بعد با یه جور حرص تو صداش گفت: دختر قصد جونمو کردی تو؟..تا مرز سکته رفتم و برگشتم….
سرم پایین بود..صدای نفس هاش می اومد..
چند لحظه طول کشید..اینبار کمی آرومتر گفت:خواب بودی؟!..
خواب بودم؟!..نه نبودم!..داشتم به دیشب و اتفاقاتش فکر می کردم ولی انقدر عمیق که حس می کردم برگشتم و دارم دوباره همون لحظات رو تجربه می کنم..
-نه خواب نبودم فقط فکرم مشغول بود..
دروغ نگفتم و امیدوار بودم نپرسه تو چه فکری؟!..فقط چند لحظه نگام کرد..بدون اینکه حرف بزنه..انقدر نگام کرد تا اینکه روم کم شد و سرمو انداختم پایین..صدای نفسای عمیقی که می کشید رو شنیدم..انگار خسته بود..پاهاش که تکون خورد نگاهش کردم..داشت می رفت سمت اتاقش..از رو مبل بلند شدم و صداش زدم..
– چایی بیارم تو اتاقت؟..
در اتاقو باز کرد و فقط گفت: نه ممنون….
و رفت تو و درو هم پشت سرش بست..
جون از پاهام رفت و خودمو پرت کردم رو مبل..از دیشب که برگشته بود خونه همه ش تو فکر بود..نمیگم بهم کم محلی می کرد نه رفتارش عادی بود ولی…..نمی دونم یه حسی داشتم..گنگ بود واسه م اما حتم داشتم یه چیزی شده..حتما به نازنین مربوط می شد..چرا انقدر نازنین و رابطه ش با آنیل برام مهم شده بود؟!..بس کن دیگه سوگل!……..
انگار این تشر واسه بستن دهن افکارم کافی بود که دیگه به چیزی فکر نکنم و برم تو آشپزخونه تا به ماکارونی که واسه ناهار پخته بودم سر بزنم..امروز استثنائا آنیل زود برگشته بود خونه..
**********************************
واسه شب استرس داشتم..هر چی زمانش نزدیکتر می شد از اونطرف حال منم بدتر می شد..مرتب یه چشمم به ساعت بود و یه چشمم به پنجره که کم کم داشت هوا تاریک می شد..
می خواستم دوش بگیرم ولی آنیل حموم بود..کلی به خودم غر زدم که چرا زودتر نرفتم؟از ظهر بیکار بودم و حالا قصدشو داشتم؟….

تواشپزخونه بودم و داشتم ظرفا و قابلمه ها رو جا به جا می کردم تا هر کدومو یه جای مشخص بذارم و بدونم چی کجاست و موقع کار راحت باشم..انقدر سر و صدا بود که کلا هیچ صدایی رو جز تق و توق ظروف و قابلمه ها نمی شنیدم..
کارم که تموم شد دستامو بهم زدم و نگاهمو تو آشپزخونه چرخوندم..دیگه کاری نمونده بود..درهمون حال راه افتادم تا برم بیرون که تو درگاه همین که سرمو چرخوندم با یه جسم سفت سینه به سینه شدم و محکم خوردم بهش..جلوی آشپزخونه رو جوری درست کرده بودن که حالت پله رو داشت و اون که یه پاشو گذاشته بود بالا و منم که یه پام رو هوا بود، یه پامم لب اون پله ی کذایی، نتونستم تعادلمو حفظ کنم و ناخودآگاه جیغ کشیدم و چشمامو بستم و به اولین چیزی که اومد تو دستم چنگ زدم….و درست همون موقع که تقلا می کردم تا نیافتم دو تا دست حلقه وار، دو طرف شونه م قرار گرفت و با فریاد ِ « مواظب باش » حس کردم بین زمین و هوا معلق شدم ولی هنوز پاهام رو زمین بود..پس کمرم چرا خم شده؟!..که اگه اون حلقه به دور شونه هام نبود بدون تردید نقش زمین می شدم..
نفسام از ریتم خارج شده بودن و قفسه ی سینه م از شدت تنفس های پی در پی و نامنظم من تیر می کشید..با تشویش و خیلی آروم لای پلکامو باز کردم تا بتونم اون حلقه ای که در عین حال گرم ولی سفته و منو محکم تو خودش گرفته رو ببینم!..ولی..
به محض اینکه چشمامو باز کردم یه جفت چشم سبز ِعسلی رو دیدم که با بهت و ناباوری به من خیره شده بود..لباش نمی خندید..انگار اونم تو شوک بود..ماتم برده بود و نگاهمو با تعجب یه دور تو صورتش چرخوندم….و کشیدمش پایین تا روی دستاش..خم شده بود و منو بین بازوهاش گرفته بود که اگه اینکارو نکرده بود با وجود ستونی که پشت سرم بود، افتادنم مساوی با شکستن سرم اونم در اثر برخورد با لبه ی تیز و سنگی ستون می شد….
مغزم سوت کشید..فاصله مو که باهاش دیدم حرارت بدنم از اونی که بود بالاتر رفت..به دستای خودم که نگاه کردم لب پایینمو گزیدم..آنیل حوله ی حموم تنش بود و منم سرسختانه یقه ی حوله ش رو تو مشتم گرفته بودم..پس اون چیز نرم که بهش چنگ زدم در واقع یقه ی حوله ی آنیل بود؟!..
خدایا منو همین الان بکش و نذار بیشتر از این شرمنده شم!..
مثل کسی که خطای بزرگی مرتکب شده و پی به گناهش برده تند یقه ش رو ول کردم و همچین خودمو کشیدم عقب که آنیل هم تا یه حدی به سمتم کشیده شد..حلقه ی دستاش از دور شونه هام باز شد و اونم که انگار به خودش اومده بود به پشت سرش دست کشید و لب پایینشو به دندون گرفت..
سرشو انداخته بود پایین..
مثل من..
قرمز شده بود..
بازم مثل من..
عین یه تیکه یخ که زیر حرارت و نور مستقیم خورشید باشه، داشتم جلوش آب می شدم..

حس کردم باید یه چیزی بگم..باید واسه ش توضیح می دادم که ندیدمش و کارم از قصد نبوده..
اما چی باید می گفتم؟!..
نمی دونم..
ولی می دونم نمی تونم ساکت باشم..لااقل الان نه..
– من می خـ …………
–سوگل من ……………
همزمان هردمون سر بلند کردیم و تو چشمای هم خیره شدیم..نگاهمون تو هم قفل شد..لبای هر دومون نیمه باز بود..چشمای آنیل برق خاصی داشت و چشمای من آروم و قرار نداشت..
بالاخره به هر جون کندنی بود نگاهمو دزدیدم..آنیل صداشو صاف کرد..ولی ارتعاشش محسوس بود وغیرقابل انکار..
— بگو…….
-نه..تو اول بگو…….
— تو اول خواستی یه چیزی بگی که من بعدش اومدم تو حرفت..پس بگو…….
سرمو زیر انداختم و انگشتای دستمو مثل همیشه که هول می شدم به بازی گرفتم….
– خب..راستش……..

راستش چی؟!..
همیشه یه کلمه می گفتم و واسه ادامه دادنش درجا می زدم..ولی فقط تو یه همچین شرایطی اینجوری می شدم..
کدوم شرایط سوگل؟!..تو تا حالا اتفاقی افتاده بودی تو بغل یه مرد؟..اونم اینجوری؟….
اما دست من نبود همه چیز یهویی اتفاق افتاد…..

–می دونم..منم واسه یه لحظه نفهمیدم چی شد!..
-هـــان؟!!!!!!!..
نگاهم کرد..خندید….از نگاهش لبامو روی هم فشار دادم و شرم زده سرمو زیر انداختم..فهمیدم چه گندی زدم..اون جمله ی آخر رو در واقع بلند به زبون آورده بودم و آنیل شنیده بود….

تا چند لحظه بلاتکلیف رو به روی هم ایستاده بودیم..دوست نداشتم این موضوعو کش بدم..در واقع بهونه ام این بود وگرنه به کل مغزم قفل کرده بود..
آنیل دستی تو موهای نمناکش کشید و گفت: می خواستی بری حموم؟..
تو صورتش نگاه نکردم فقط سرمو تکون دادم..
–باشه پس..من..من میرم اتاقم..کاری داشتی صدام کن……

کارش داشتم؟!..من چکار می تونستم باهاش داشته باشم؟!اونم الان که دارم میرم حموم!!..
اون که رفت منم بی معطلی رفتم تو اتاق و لباس و حوله مو برداشتم..خدا رو شکر اینبار لباس زیر خریده بودم..دیروز که آنیل رفت بیرون و فخری خانم مثل همیشه اومد جلوی در تا حالمو بپرسه، ازش پرسیدم که نزدیک ترین فروشگاه به اینجا کجاست؟..اونم بی معطلی گفت فروشگاه از اینجا دوره ولی یه مغازه ی کوچیک همین سر کوچه هست که می تونم از اونجا تهیه کنم….
از صدقه سر آنیل پول داشتم..هر روز برام میذاشت رو اپن، با اینکه اون موقع فکر می کردم بهشون نیازی پیدا نمی کنم ولی حالا به شدت لازمشون داشتم..
می ترسیدم تنهایی برم با اینکه سرکوچه بود از فخری خانم خواستم باهام بیاد چون مغازه رو بلد نبودم اونم با روی باز قبول کرد..زن بدی نبود.. اگه کنجکاوی های زیاد از حدش رو فاکتور می گرفتیم اتفاقا خیلی هم متین و مهربون بود..البته از نظر من………
برای اینکه بیرون کسی نتونه منو بشناسه به بهونه ی الودگی هوا یه ماسک سفید برداشتم و از رو شال زدم به صورتم..با این وجود خیالم راحت شده بود..
تو خیابون بدون اینکه جلب توجه کنم، کنار فخری خانم قدمامو آروم بر می داشتم..بالاخره بدون هیچ مشکلی تونستم خرید کنم..به آنیل چیزی نگفتم چون هم خجالت می کشیدم و هم می ترسیدم از دستم عصبانی بشه..
خب بهش چی می گفتم؟!..که رفتم مغازه تا لباس زیر بخرم؟..
امکان نداشت من همچین چیزی رو به آنیل بگم..از نظرم سکوت می کردم بهتر بود..

از حموم که اومدم بیرون رفتم تو اتاق و حوله رو که مثل شال انداخته بودم رو موهام برداشتم و سشوار رو زدم به برق..با حوصله موهامو خشک کردم..بلند بودن و پر دردسر ولی از طرفی به موی بلند خیلی علاقه داشتم..دلم نمی اومد کوتاهشون کنم..
خشک که شد سشوارو از برق کشیدم و حالا باید یه چیزی واسه مهمونی انتخاب می کردم و می پوشیدم..لباسایی که آنیل برام تو چمدون گذاشته بود همه پوشیده بودن و استین بلند ولی دیروز فخری خانم مجبورم کرد چند دست تاپ و شلوارک بخرم..
آخه کی من از این چیزا پوشیده بودم که این بخواد بار دومم باشه؟!..پیرزن انقدر با اشتیاق لباسا رو می ریخت رو پیشخون ِ مغازه و یکی یکی درمودشون نظر می داد که مونده بودم چی جوابشو بدم؟..
حتی وقتی تردیدمو دید فکر کرد پول ندارم خودش خواست برام بخره که اینجاش دیگه شرمنده شدم و گفتم من تا حالا تو خونه از این چیزا نپوشیدم و روم نمیشه بخرم..
اینو که گفتم توقع داشتم کوتاه بیاد ولی برعکس اینبار بیشتر پافشاری کرد و گفت یعنی چی این حرفا؟!دختر به خوشگلی ِ تو، اونم تو این سن مگه میشه از این جور لباسا نپوشیده باشی؟..خیلی خب مشکلی نیست از حالا به بعد می پوشی!..برادرت که نامحرم نیست روتو می گیری دخترجان نکنه جلوش با شال و مانتو می گردی؟!..
نزدیک بود هول بشم که زود خودمو جمع و جور کردم و به خاطر اینکه بحث بیشتر از این کش نیاد قبول کردم بخرم..
یه تاپ دکلته ی نقره ای بود که پشتش هیچی نداشت جز 2 تا بند نازک..خب همینم روش کار نمی کردن که بهتر بود..
اون دوتای دیگه هم یکیش مشکی بود که فقط رو شونه ی راستش بند داشت اون یکی هم سفید بود که یه لاو خوشگل با سنگای قرمز و نقره ای جلوی سینه ش کار شده بود و حرف O یه قلب قرمز بود که به لاتین توش حرف A گلدوزی شده بود اونم با رنگ نقره ای..خیلی خوشگل بود ..باید اعتراف می کردم که اونو از همه شون بیشتر دوست داشتم….

در کمدمو که باز کردم چشمم بهشون افتاد که مرتب رو هم تاشون کرده بودم..نمی دونم چی شد که دستم رفت سمت همون تاپ سفیده..بیرونش آوردم و جلوی صورتم تاشو باز کردم..خیلی ناز بود..به سرم زد که امتحانش کنم..تا حالا حتی جلوی بابامم اینجوری لباس نپوشیده بودم مگر اینکه واسه راحتی زیر مانتوم می پوشیدم اونم بیشتر اوایل فصل بهار بود..تاپایی هم که من می پوشیدم با اینا زمین تا آسمون فرقش بود..اینقدر شیک و مجلسی نبودن….نخی و ساده……

بلوز آستین بلندی که تنم بود رو در آوردم و انداختم رو تخت..با یه شوق کودکانه تاپ رو پوشیدم و بالبخند جلوی آینه ایستادم..لبه هاشو دادم پایین و مرتبش کردم..بندی بود و یقه هفت..
به نیمرخ ایستادم و از تو آینه به خودم نگاه کردم..قالب تنم بود..واقعا میگم دوسش داشتم..نگاهم رو اون قلب قرمز با حرفی که توش بود ثابت موند..A ..
از تو آینه به پشت سرم نگاه کردم..ساعت 7/5 بود..چشمام گرد شد..وای من هنوز حاضر نشدم و ساعت 8 می خواستیم بریم..
خواستم تاپو از تنم در بیارم که صدای فریاد آنیل رو از بیرون شنیدم و همزمان صدای افتادن شی ء ای سنگین رو زمین..
نگام وحشت زده به در اتاق خشک شده بود..آنیل..آنیل..نکنه چیزیش شده باشه؟!..وای خدا..صدای ناله ش می اومد..یا امام زمان..هول و دستپاچه اولین چیزی که تا شده رو لباسام بود رو از تو کمد کشیدم بیرون، چادر نسبتا ضخیم ِ سفیدرنگی بود با گلای ریز ِ نقره ای و مشکی..اصلا حواسم نبود که یه مانتویی چیزی بردارم ..نه مانتو دیر میشه، تا بخوام بپوشم و شال بندازم سرم و دکمه های مانتومو ببندم دیر شده و قلبم وایساده..
چادر بهتر بود و همین که انداختم رو سرم و جلوشو با دست گرفتم هم موهامو پوشوند و هم کل اندامم رو..

بی معطلی دویدم و با ترس از اتاق رفتم بیرون..
-آنیل!..آنیل کجایی؟!..
صدای ناله ش اومد و بعد هم خندید ولی خنده ش همراه با درد بود..
–تو آشپزخونه..
دویدم همون سمت و تو درگاه ایستادم..مات و مبهوت خیره شدم بهش..چرا رو زمین نشسته؟!..قوزک پاشو گرفته بود تو دستش و اخماشم تو هم بود..دویدم طرفش و پایین چادرمو با احتیاط جمع کردم وکنارش نشستم..
-چی شده؟!.چرا پاتو چسبیدی؟..

*******
نگاهم به مرد جوون و قدبلندی افتاد که تو درگاه ایستاده بود..نگاهه مشکی ونافذش خیلی کوتاه بین من و آنیل رد و بدل شد و با لحنی خودمونی و صمیمی گفت: به به خیلی خوش اومدین..بفرمایید تو….و از همونجا فخری خانم رو صدا زد..
رو کرد به ما و با لبخند کنار رفت..با آنیل دست داد و سلام و احوال پرسی کرد..
لبای آنیل نمی خندید..جدی بود ولی لحنش مثل همیشه گرما داشت و تا حدودی هم میشه گفت..دوستانه بود!..
آنیل که رفت تو منم پشت سرش راه افتادم..بدون اینکه به صورت مرد نگاهی بندازم زیر لب سلام کردم که محجوبانه جوابم رو داد..اینو از لحن آرومش حس کردم و زمانی که صداشو شنیدم محض کنجکاوی سر بلند کردم ولی اون نگاهش به سالن بود..سرمو چرخوندم..فخری خانم با روی باز به استقبالمون اومد..
لبخند پررنگ رو لباش و انرژی که چاشنی حرکاتش کرده بود رو دیدم و نتونستم بی تفاوت باشم..با لبخند به طرفش رفتم..مادرانه در آغوشم کشید و صورتم رو بوسید..در همون حال که تو بغلش مثل یه عروسک پارچه ای فشرده می شدم سلام کردم..و جوابم رو زمانی که از اغوشش جدا شدم شنیدم..
— سلام به روی ماهت دختر قشنگم..خیلی خوش اومدین بیاید تو دم در واینستید..بفرمایید..
آنیل لبخند مردونه ای زد و محترمانه سلام کرد که فخری خانم اونو هم کلی تحویل گرفت..
از راهرو که گذشتیم به یه سالن مستطیلی شکل رسیدیم که وسایل درش حتی مجسمه ها و تابلوهای روی دیوار، همه عتیقه بودن و گرون قیمت..
فخری خانم با دست به سمت راست اشاره کرد..یه سالن ِ مجزا که یه دست مبل شکلاتی با طرح های درهم طلایی و شیری و یه دست صندلی با فاصله از مبل ها کنارشون قرار داشت که اونها هم رنگ بندی و حتی طرحشون با مبلا ست شده بود..و همینطور رنگ پرده ها واقعا با سلیقه انتخاب شده بود..پارچه ی براق زیرش شیری بود و یه لایه تور نازک طلایی هم روش افتاده بود با والان قهوه ای شکلاتی….
تموم سعیمو کردم که زیاد خودم رو متوجه اون اشیاء براق و حقیقتا زیبا نشون ندم ..
آنیل رو یه مبل دو نفره نشست و من رو تک نفره ای که کنارش بود..همزمان نگاهه خیره ش رو، رو صورتم دیدم ولی نتونستم به دنبال معنی اون نگاه باشم، چون تو اون گیر و دار نگاهه خیره ی فخری خانم هم از طرفی معذبم کرده بود و باعث شد خجالت زده سرمو بندازم پایین و دستی به لبه ی شالم بکشم و ریشه هاش رو به بازی بگیرم..
فخری خانم بعد از تعارفات ِ معمول، از سالن بیرون رفت..سر بلند کردم و بدون هیچ قصدی به کسی که کنارم نشسته بود نگاه کردم..چشمای خیره و نافذش شرم رو درونم به جوش می آورد..همون مرد جوون، دقیقا رو مبل تک نفره ای که در فاصله ی کمی از من قرار داشت، نشسته بود..نگاهه منو که رو خودش دید لبخند زد و با احترام سر تکون داد..بی ادبی بود اگر اخم می کردم و صورتمو بر می گردوندم..نتونستم جوابش رو ندم و تنها به لبخند کمرنگی رو لبام بسنده کردم و سرمو چرخوندم..فخری خانم از اونطرف سالن صداش زد..
— رادمین جان، پسرم یه دقیقه بیا………..
رادمین نیم نگاهی به ما انداخت و با گفتن « ببخشید الان بر می گردم » بلند شد و از سالن بیرون رفت..
و من با یه نفس عمیق راحتی خودم رو علنا اعلام کردم..پــــــوف..چقدر عرق کردم..مطمئنا هوای این سالن نرمال و طبیعی ِ ..ولی این منم که نمی تونم نرمال باشم..
سر چرخوندم تا آنیل رو ببینم که با یه جفت چشم عصبی و ابروهای گره کرده رو به رو شدم..ابروهام خود به خود از تعجب بالا رفت: چیزی شده؟!..
احساس کردم از چیزی به شدت ناراحته..اما از چی؟!..
با اشاره ی سر به کنار خودش رو اون مبل دو نفره و با لحنی که انگار سعی داشت آروم باشه گفت: بیا اینجا بشین……..
نیم نگاهی به اونطرف سالن انداختم که کسی نباشه و وقتی خیالم راحت شد رو کردم بهش و گفتم: چرا؟!..اینجا مشکلی داره؟..
چند لحظه نگام کرد و چیزی نگفت..اون لحنش مثل من آروم نبود ولی عجیب سعی داشت بلندتر از حدش نباشه..
با حرص گفت: سوگل بلند شو از رو اون مبل بیا اینجا بشین تا کسی نیومده!..
منظورش چی بود؟!..اصلا چرا باید کنار اون بشینم؟!..
صدای کفشای پاشنه بلندی رو شنیدم که داشت می اومد این سمت..نگاهم به صورت ِ درهم و اخم رو پیشونی آنیل بود..صدا نزدیک تر می شد..آنیل فکشو رو هم فشار داد و عصبی صورتشو برگردوند..ازم دلگیر شد؟!….عجب گیری کردم!..
نگاهی گذرا به درگاه انداختم و سریع بلند شدم و تا کسی بخواد بیاد کنارش نشستم..واسه طی کردن همین چند قدم فاصله ای نبود و من به نفس نفس افتاده بودم..از هیجان بود..خنده م گرفت!..
دختری جوون و زیبا در حالی که کت و دامن تنگ و کوتاهه سفیدی به تن داشت وارد سالن شد..یه ساپورت دودی که با گل سینه ش ست کرده بود، زیر دامن کوتاهش پوشیده بود..چهره ش آرایش غلیظی نداشت و در همین حد هم افسونگری می کرد، موهای بلند خرمایی رنگش که تا پایین کمرش می رسید واقعا می تونم بگم به راحتی چشم هر مردی رو می تونست به خودش خیره کنه!..
یعنی این دختر همون رزیتا ست؟!..خیلی خیلی خوشگله!….
از اینکه حجاب نداشت و تو اون لباس تنگ و وسوسه برانگیز اونطور دلبرانه قدم بر می داشت، من جای اون جلوی آنیل خجالت کشیدم و شرمم شد..نگاهه آنیل پایین افتاد و هر دومون به احترام اون دختر که امشب رو میزبان ما بود ایستادیم..
آنیل سر به زیر جواب سلام دختر رو داد..دستش رو به سمت آنیل دراز نکرد، پس لابد با اخلاقش آشناست!..چه صدای قشنگی داشت..ظریف و خوش آهنگ..
با لبخند اومد سمت من .. در حین روبوسی، احوال پرسی کردیم و با عشوه ای که تو حرکاتش مشهود بود جوابم رو داد و به آنیل نگاه کرد!……
همونجایی که چند دقیقه پیش من نشسته بودم، درست کنار آنیل جای گرفت….پا روی پا انداخت و با طنازی دستی زیر خرمن موهای خوش حالتش کشید..چندتار ریخته بود تو صورتش که با سر انگشت اشاره ش فرستاد پشت ..صورتش فریبنده بود..برای هر مردی!..اینو منی که دختر بودم خیل خوب تشخیص دادم وای به حال دیگران!..
نگاهه دختر رو صورت بی تفاوت آنیل بود که نگاهشو سرسختانه به تابلوی رو دیوار دوخته بود..منظره ای از غروب خورشید از بالای درختان قطور و بلند….
نگاهه شیفته ی رزیتا رو که رو آنیل دیدم پیش خودم گفتم « اون که می دونه آنیل نامزد داره پس با این حال چطور حاضر شده خودشو به اون نزدیک کنه؟!..این نگاه های گاه و بی گاه نمی تونه از سر علاقه نباشه!..»
زنی مسن که لباس ِ تنش مثل بقیه ی افراد این خونه فخار و شیک نبود، با سینی شربت وارد شد و پشت سرش فخری خانم و رادمین با لبخند به طرفمون اومدن..فخری خانم تعارف کرد و زنی که حدس می زدم خدمتکار باشه میوه و شیرینی رو با سلیقه روی میز چید..
عطش داشتم که کمی از اون شربت خنک بخورم..زیر فشار اون همه نگاه و استرس گلوم آتیش گرفته بود..تک سرفه ای کردم که ناشی از خشکی گلوم بود، نمی دونم آنیل از کجا پی به حالم برد که بدون رودروایسی یه لیوان شربت آلبالو از تو سینی برداشت و به طرفم گرفت..و با لحنی مهربون بدون اینکه جلوی اون همه نگاهه خیره معذب بشه گفت: بخور عزیزم!..اون بارم بهت گفتم که هر وقت میری تو خیابون حتما ماسک بزنی این هوا آلرژیتو تشدید می کنه!..
لیوان سرد توی دستام ونگاهه متعجبم توی چشمای آنیل با اون برق عجیب قفل شده بود!…..جلوی این همه چشم به من گفت عزیزم؟!..من آلرژی داشتم؟!….آنیل بارها بهم سفارش کرده بود که ماسک بزنم؟!..خدایا چی میگه این؟!..
نگاهه لبریز از حسرت یه نفر روم سنگینی می کرد..رزیتا!!..بقیه هم سنگینی نگاهشون جای خود داشت که جرات نداشتم مستقیم سر بلند کنم..چرا منو گذاشتن زیر ذره بین؟!..اصلا احساس راحتی نمی کردم!..

کمی از شیرینی شربتو مزه کردم..ولی عطشم اینجوری نمی خوابید..یه قلوپ خوردم و لیوانو از لبام دور کردم و روی میز گذاشتم..لااقل دیگه گلوم خشک نبود..
فخری خانم_ دخترم اگه به چیزی نیاز داری بگو برات بیارم ..
دستی به گونه م کشیدم که از حرارتش چیزی تا ذوب شدنم نمونده بود..لبخند مصلحتی لبامو از هم باز کرد و گفتم: نه فخری خانم مشکلی نیست..ممنون..
— تعارف نکن عزیزم اینجا رو هم مثل خونه ی خودت بدون..
سر تکون دادم و زیر لب در جواب لطفی که بهم داشت تشکر کردم..چرا ول کن نیست؟!..
و صدای آنیل تو اون لحظه خوش ترین زنگو تو گوشم داشت..
— سوگل عادت به یه همچین مهمونی هایی نداره فخری خانم!..بیشتر ِ دورهمیامون جنبه ی خودمونی داره نه تشریفاتی!..
فخری خانم خنده ای کرد: این چه حرفیه آنیل جان ما که غریبه نیستیم….درضمن خدا رو چه دیدی شاید بعدها از یه گوشه و کناری با هم فامیل از آب در اومدیم!..
و نگاهه خاصی به صورت من انداخت..نگاهم ناخودآگاه کشیده شد سمت رادمین..پا روی پا انداخته بود و چیزی نمی گفت..حتی عکس العملی هم در مقابل لبخند مادربزرگش نشون نداد..
نگاهم زیر بود و دست آنیل رو دیدم که تو حد فاصل بینمون روی مبل مشت شد..مشتش باز شد و لبه ی مبل رو گرفت و فشرد..انگارکه بخواد گردن کسی رو زیر انگشتای قوی و نیرومندش خرد کنه..این حرکتو که ازش دیدم به صورتش نگاه کردم..نگاهه خیره ش با یه اخم کمرنگ همراه بود..مسیر نگاهشو دنبال کردم و به صورت رادمین رسیدم که زل زده بود به من..و تا نگاهه من رو متوجه خودش دید نگاهشو دزدید و همون موقع صدای زنگ در اومد………قلبم ریخت!..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


رادمین بلند شد و رفت سمت راهرو..فخری خانم هم با لبخند ما رو نگاه کرد و دستپاچه بلند شد: مثل اینکه ریحانه جون و حاج آقا و بقیه هم رسیدن..برم استقبالشون..
و با این حرف، همراه رزیتا بلند شدن و از سالن رفتن بیرون یا به نوعی به قول فخری خانم تا از مهمونا استقبال کنن..
اونا که رفتن لب پایینمو محکم گاز گرفتم تا در اثر اون همه اضطراب بغضم نشکنه..داشتم مادر واقعیم رو می دیدم و برای دیدنش دلشوره ی عجیبی داشتم..
آنیل که تموم مدت حواسش به من بود متوجه حال خرابم شد..تمام رخ برگشت سمتم و سرشو کج کرد تا چشمامو ببینه..سر بلند کردم..دیگه عصبی نبود..لااقل من اون لحظه اینطور حس کردم!..وقتی دید چشمام خیس و بارونی نیست نفس راحتی کشید و مهربون گفت: آروم باش دختر رنگ به صورتت نیست این چه کاریه؟..می خوای بقیه بفهمن؟!..
همون لحظه صدای خوش و بش مهمونا رو شنیدم و در جواب آنیل نالیدم: به خدا دست خودم نیست..نمی تونم..نمی تونم..قلبم تند می زنه..دستام سرده و سر شده..آنیل می ترســـم!..می فهمی اینو؟!..
صورتشو آورد جلو و زیر گوشم با زیباترین لحن ممکن نجوا کرد: تا من پیشتم حق نداری نگران چیزی باشی..به این فکر کن که بین این همه آدم من هستم که برات غریبه نباشم..هوم؟!..
و سرشو عقب کشید و منتظر شد جوابشو بدم که سکوتمو دید و با یه لحن دلخور اینبار آرومتر گفت: غریبه م؟!..
نگاهم قفل چشمای شیرین و خواستنیش بود که لرزون زیر لب صادقانه گفتم: نیستی!..
نگاهش آروم گرفت..لباش به لبخندی دلنشین از هم باز شد و چشماشو بست و باز کرد..با این کارش بین اون همه دلهره و ترس، دنیایی از آرامش به وجودم پاشید!……….
و صدای فخری خانم مثل بمب وجودمو لرزوند ولی نتونست اون ارامشو ازم بگیره..جای اون کنج قلبمه، حتی اگه دیگه احساش نکنم وجودش از درونم پاک نمیشه!..
–بفرمایید خواهش می کنم..از این طرف..خیلی خوش اومدین..سرافرازمون کردید حاج اقا..
آنیل که بلند شد ایستاد، انگار منم بهش چسبیده بودم که ناخواسته همراهش شدم و کنارش ایستادم..به دستاش نگاه کردم..چقدر دوست داشتم تو این شرایط این فاصله ی اندک بینمون نبود و می تونستم کاملا بهش نزدیک باشم و….. ضعف و ترسمو تو گرمای حضورش حل کنم!….به نیمرخ جذابش زل زدم..گرچه، همین الان هم حضورش تاثیر خودش رو داشت!..باورم نمی شد که این اعترافات از جانب من داره تو سرم و قاطی افکار درهمم چرخ می خوره!..
اول از همه آفرین و آروین رو دیدم..حضور دو نفر آشنا واقعا اون لحظه برای من نعمتی بود..آفرین تا چشمش به من افتاد جیغ خفیفی کشید و دوید سمتم..از اینکارش چشمام گرد شد و آروین هم که معلوم بود شوکه شده سرجاش ایستاد..به خودم که اومدم تو بغل آفرین داشتم له می شدم..آنیل که این صحنه رو دید بی معطلی گوشه ی استین آفرین رو گرفت و کشیدش عقب و از لای دندوناش غرید: بکش کنار خفه ش کردی..آفرین قبلا چی بهت گفتم؟ تابلو نکن خواهشا!..
آفرین با لبخندی که به هیچ وجه قادر به کنترلش نبود از بغلم اومد بیرون و تند تند گفت: باشه باشه..شرمنده دست خودم نبود یه دفعه جوگیر شدم..
آروین خنده کنان اومد تو سالن و گفت: آدمو اینجور مواقع برق بگیره اما عین این خواهر ِ سیاه سوخته ی ما جو نگیره..ابرو واسه آدم نمیذاره!..و مردونه با آنیل دست داد و هر دو خندیدند..با لبخند نگاهشون کردم..
آفرین با اخم به آروین نگاه کرد و با ورود بقیه فرصت نکرد جوابشو بده..نگاهه هر 4 نفرمون سمت چپ کشیده شد..وای خدا!..همون زن!..همون زنی که تو عکس کنار آنیل ایستاده بود!….کنارش یه مرد مسن و قد بلند بود که با غرور خاصی به عصای چوبی توی دستش تکیه داده بود و منو نگاه می کرد..پشت سرشون چشمم به مادر آفرین افتاد و یه دختر که انگار از آفرین سنش کمتر بود و شباهت زیادی هم به خودش داشت!..فکر می کنم این دختر آرزو باشه که قبلا در موردش از نسترن شنیده بودم و گفته بود که خواهر آفرین و آروینه!..
و مردی که حدس می زدم حسین، دایی آنیل باشه..مردی متشخص و باوقار..همونطور که نسترن تعریف کرده بود!..
و آخر از همه..نازنین با لبخند وارد سالن شد و تا چشمش به آنیل افتاد « سلام عزیزم » ی گفت و به طرفش اومد..همه به من خیره شده بودند و من هاج و واج مونده بودم که به کدومشون نگاه کنم؟!..به نگاهه اشک الود زنی که باید مادر صداش می زدم؟..یا به چشمای پر از حسادت و کینه ی دختری که عاشقانه تو صورت آنیل زل زده بود و عزیزم صداش می زد؟..و یا حتی به مردی که با صلابت خاصی نگاهم می کرد و اگر هم می خواستم زیر اون همه چشم ِ متعجب، جرات نفس کشیدن هم نداشتم!..
بنابراین تو اون شرایط بهترین راه حل رو انتخاب کردم و سرمو زیر انداختم تا حداقل از شهادتشون در امان باشم..
حالا می تونستم اعتراف کنم که مهمترین دیدارمون تو بدترین جای ممکن اتفاق افتاده بود..
ای کاش فخری خانم دعوتمون نمی کرد..ای کاش اولین دیدارم با خانواده ی واقعیم یه جور دیگه و یه جای دیگه و به دور از این محیط سرد رخ می داد..یه جوری که خارج از برنامه های آنیل نباشه و بتونم با آمادگی بیشتری رو به روشون بایستم و حداقل قدرت اینو داشته باشم که تو صورتاشون نگاه کنم..

فخری خانم_ اِ وا ..حاج آقا، ریحانه جون چرا سر ِ پا وایسادین؟..بفرمایید خواهش می کنم..مریم جون بفرمایید این طرف..صفا آوردید..
نگاهم هیچ کسو جز آنیل که کنار دستم نشسته بود نمی دید..چشمام قدرت دیدن هیچ چیز و هیچ کسو نداشت….این چشما یه امشب رو باید قرنطینه می شدن..محدود می شدن تا مبادا چیزی از این راز سر به مهر گذاشته شده رو بر ملا کنند!..
همه نشستن و تعارفات و احوال پرسی ها از سر گرفته شد..فخری خانم یه نفس حرف می زد و به کسی مجال صحبت نمی داد..
صدای آفرین رو شنیدم..
— وای سوگل باورم نمیشه هنوز……..
نگاهش کردم..خم شده بود سمتم و با اشتیاق مثل کسی که عزیزی رو بعد از سالها داره می بینه نگام می کرد..به زور لبخند زدم..صدای آنیل از طرف مخالف آفرین و از فاصله ی نزدیک به من اومد که آروم گفت: حالا که دیدیش باورت بشه!..
سرمو چرخوندم سمتش..از جایی که من نشسته بودم مایل شده بود سمت آفرین تا صداشو فقط اون بشنوه..خدایا! این قلب ِ دیوونه چرا این روزا اینقدر بی جنبه شده بود؟!..
اون فاصله رو رعایت می کرد ولی من محض محکم کاری خودمو محکم به پشتی مبل چسبونده بودم که یه وقت شونه ی پهن و بازوی قطورش به قفسه ی سینه م نچسبه..چون خم شده بود و صورتش کامل رو به روم بود بوی عطرشو واضح حس کردم..احساسی که اون لحظه بهم دست داده بود رو تو هیچ جمله و کلمه و واژه ای نمی تونستم توصیف کنم جز اینکه بدجور قلقلکم می داد..خاص بود واسه م..
صدای نفس عمیقم رو آنیل شنید..کمی عقب کشید و به صورتم نگاه کرد..لبخند رو لباش پررنگ تر و صورت من از اونطرف قرمزتر شد!
آفرین با تشر آنیل رو ترش کرد و برگشت سرجاش، و حالا من بودم و..نگاهه خیره ی اون به من..سرشو خم کرد و زیر گوشم موذیانه گفت: این بو رو دوست داری؟!..

قلبم لرزید..گونه هام گلگون شد و تنم گر گرفت..از گوشه ی چشم نگاهش کردم ..با لبخندی مرموز و نگاهی منتظر چشم به لبام دوخته بود تا چیزی بگم….چی باید بگم؟!..چی می تونستم که بگم؟!فقط تنها کاری که اون لحظه به ذهنم رسید رو انجام دادم..و سری که زیر انداخته بودمش رو نرم تکون دادم..حداقل باید با خودم صادق باشم..
و باز همون نجوای جنون آمیز کنار گوشم..
— منم عاشقشـم!..
یه چیزی تو لحنش حس کردم که باعث شد برگردم و نگاهش کنم..لباش می خندید ونگاهش که به چشمام افتاد احساس کردم چیزی درونم فرو ریخت و باعث شد دلم از این ریزش شیرین و ملموس ضعف بره..
گوشه ی لبمو گزیدم..نگاهش کشیده شد همون سمت..اوضاع ِ خوبی نبود..میون اون همه چشم..نازنین و رزیتا و ریحانه و آروین حواسشون کاملا به ما بود..زیر نگاه های سوزانشون داشتم آب می شدم..مخصوصا ریحانه و نازنین….آنیل بی تفاوت بود به اون همه نگاهی که مصرانه به اینطرف دوخته شده بود!

خوب بود که چیزی نمی گفتن..حتما موضوع رو می دونستن وجلوی فخری خانم ابروداری می کردن..خب نمی شد که منو مثل یه غریبه تحویل بگیره، کدوم مادری بعد از دیدن دخترش میاد جلو و باهاش چاق سلامتی می کنه؟!..از نظر فخری خانم من دختری بودم که واسه یکی دو روز اومدم پیش برادرم بمونم، پس این رفتار طبیعی بود!..

زیر لب گفتم:دارن نگامون می کنن!..
خونسرد جوابمو داد..
— خب نگاه کنن!..
-نازنین هم هست..نگاهه بقیه هم یه جوریه!..
–خب باشه!..
– آنیــل؟!..
بدون اینکه به کسی نگاه کنه پا روی پا انداخت و با یه نفس عمیق به پشت تکیه داد..
— سوگل می دونی که برام مهم نیست!..
– ولی بهتر نیست که……………..
— نـه!……..
همچین محکم گفت « نـه » که ترجیح دادم فقط و فقط سکوت کنم..
صدای فخری خانم باعث شد سرمو بلند کنم..
— ریحانه جون، مریم جون اتاق کنار سالن رو آماده کردم می تونید لباساتونو اونجا عوض کنید و راحت باشید..
با این حرف فخری خانم که انگار منظورش به کل خانمای تو سالن بود، همه بلند شدن به جز من..
که فخری خانم دید و گفت: دخترم پس چرا نشستی؟!..
برای چی لباسمو عوض می کردم؟..مگه اومدم عروسی؟..جوری لباس پوشیده بودم که هیچ نیازی به تعویضش نداشتم..
لبخند زدم..
– نه ممنون من همینجوری راحتم..
صدای پوزخندها رو از گوشه و کنار شنیدم که سر چرخوندم و متوجه نازنین و رزیتا شدم..بی تفاوت نگاهمو از روشون برداشتم..قبلا هم شاهد یه همچین نگاه هایی بودم..دیگه باهاشون انس گرفتم..روی من تاثیری نداشت..
فخری خانم_ هرجور راحتی عزیزم!..
و همراه خانما از سالن بیرون رفت..خیلی دوست داشتم ببینم که نازنین قراره تو این مهمونی با چه پوششی ظاهر بشه؟!..با توجه به عقاید حاج آقا و ریحانه و آنیل، حدسم این بود که کت و دامن می پوشه و موهاشم با یه شال می پوشونه….ولی..
وقتی برگشتن کم مونده بود شاخ در بیارم..این نازنین بود؟!!!!..
بلوزش آستین کوتاه و تا حدودی یقه باز بود..و یه شلوار جین تنگ آبی تیره که بلندیش تا یه وجب بالای مچ پاهاش بود..یه شال زیتونی هم رنگ بلوزش هم آزادانه انداخته بود رو موهاش ولی به هیچ وجه جمعش نکرده بود و برعکس موهای رنگ کرده و خوش حالتش از جلو و پشت سر کامل افتاده بود بیرون!..
آنیل از دیدن تیپ و صورت غرق در ارایش نازنین اخماشو حسابی کشید تو هم و همین که نازنین نشست خم شد و نفهمیدم زیر گوشش چی گفت که نازنین هم متقابلا اخم کرد و به همون آهستگی جواب آنیل رو داد..آنیل کشید عقب ولی ابروهای پرپشتش همچنان به هم پیوند خورده بود..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


کت و شلوار آفرین زرشکی سیر بود و ریحانه کت و دامن نوک مدادی که خب دامنش بلند و پوشیده بود..مریم خانم، مادر آفرین هم کت و دامن ِ شیکی به تن داشت که تاحدودی طرحش شبیه به لباس ریحانه بود ولی تو رنگ با هم فرق داشتن و رنگ لباس مریم خانم ابی روشن بود..
سنگینی نگاهی رو، رو صورتم حس کردم..سرمو چرخوندم و نگاهم رو صورت آروین ثابت موند..نگاهمو که رو خودش دید لبخند زد و من هم با لبخند جوابشو دادم..با این اوصاف آروین پسر داییم می شد و باهاش غریبه نبودم ولی خب احساس صمیمیت هم نمی کردم و این از نظر من طبیعی بود!..
بزرگترا اونطرف سالن جمع بودن و صدای بحثشون تا اینجا می اومد..نگاهه خیره ی ریحانه رو گه گاه رو خودم می دیدم و همون لحظه شاهد برق اشک تو چشمای درشت و عسلی خوش رنگش می شدم..خودمم بغض می کردم و هر بار که نگاهم به صورتش می افتاد قلبم زیر و رو می شد..
از ته دل دوست داشتم باهاش تو خونه ی انیل تنها بودم و یه دل سیر نگاهش می کردم و اون بهم می گفت که دخترشم و منو فراموش نکرده و حرفای آنیل حقیقت داره..قلبم بهم دروغ نمی گفت..نسبت بهش یه حسی داشتم که اینبار برخلاف دفعات قبل نه گنگ بود برام و نه مبهم…..
آروین بلند شد و اومد سمت ما..خم شد و زیر گوش آنیل پچ پچی کرد و آنیل هم سرشو تکون داد..آروین « ببخشیدی » گفت و از سالن رفت بیرون..آنیل از کنارم بلند شد و آفرینو صدا زد..افرین که داشت با رزیتا حرف می زد رو کرد به ما و آنیل هم با سر اشاره کرد که بلند شه و نمی دونم کنار گوشش چی گفت که آفرین لبخند زد و سریع کنارم نشست..آنیل با لبخند مرموزی نگاهی به من انداخت و پشت سر آروین از سالن رفت بیرون..
آفرین_ کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودما..
– چی؟!..
نگام کرد و خندید..
–نفهمیدی آنیل چی بهم گفت؟..
سرمو انداختم بالا..
-نه..چطور مگه؟!..
–گفت بشین جای من هر چی هم شد تو یکی حق نداری از کنار سوگل جم بخوری تا من برگردم!..
خندیدم و چیزی نگفتم..آفرین زد به شونه م و با لحن شوخی گفت: کلک کِی قاپشو دزدیدی؟..انگار بدجور گلوش پیشت گیر کرده آره؟..
لبخند رو لبام ماسید و مبهوت خیره شدم بهش..
– کی؟!..من؟!..
–نگو نه!…….
– نمی فهمم چی می گی آفرین جون….
–اولا بهم بگو آفرین نه آفرین جون، ناسلامتی دختر داییتم!..دوما من با آنیل بزرگ شدم برام مثل آروین می مونه تا حالا از این کارا واسه نازنین نکرده ولی با تو تا این حد صمیمیه و نگاهش بهت یه جور دیگه ست! خب اینا نشونه ی چیه؟..
لبخند زدم..کاملا واضح بود که دچار سوتفاهم شده!..
– نه موضوع اصلا این نیست..من و آنیل ……………..

–سوگل جون………
به رزیتا که منو مخاطب قرار داده بود نگاه کردم..با لبخند گفتم: بله؟!..
با دست به لباسم اشاره کرد: شما همیشه اینجور لباس می پوشی؟!..
جوری با اکراه جمله شو رو زبونش چرخوند که به خودم شک کرد و سرتاپامو از نظر گذروندم..مشکلی نبود!..پس منظورش چیه؟!..
– بله، چطور مگه؟!..
— یعنی خودتون متوجه نشدید؟!..
– میشه واضح تر بگید؟..
–لباساتون خیلی ساده و پوشیده ست..از اونجایی که خواهر آنیل هستید و اونم یک فرد امروزیه برام عجیب بود که اینطور……..و دست راستشو جلوی سینه ش گرفت و مشت کرد یعنی « بسته !»..

من بسته لباس می پوشم؟!..
-من از پوششم راضیم..
پوزخند زد و تحقیرآمیز نگاهم کرد:خیلی جالبه!..
و با همون پوزخند محوی که رو لباش بود به نازنین نگاه کرد..
– شما نامزد آنیل جان هستید؟!..
ابروهای نازنین از تعجب بالا رفت: بله چطور؟!..آنیل از من برای شما گفته؟!..
–برای من نه اصلا، ولی به مامی یه چیزایی گفته!..
–با آنیل صمیمی هستید؟!..
این سوال رو نازنین پرسید که رزیتا با لبخند عریضی جوابش رو داد: بله خیلی هم زیاد!..
من که از مقصود رزیتا با خبر بودم و می دونستم قصدش فقط یه چیزه اونم بیرون کردن نازنین از میدون، مثل آفرین که با پوزخند نگاهشون می کرد، فقط تماشاچی بودم!..

نازنین که خون خونش رو می خورد و صورتش سرخ شده بود گفت: پس چرا تا حالا از شما به من چیزی نگفته؟!..
–مگه باید می گفت؟!..
–معلومه!..ما هیچی رو از هم پنهون نمی کنیم!..
آفرین دستشو جلوی دهنش گرفت..زیرزیرکی می خندید..رزیتا که متوجه نشده بود و حرفای نازنین رو جدی گرفته بود اخم کرد و با بدخلقی جوابشو داد: لابد لازم ندونسته بهتون چیزی بگه وگرنه من چندباری واحدش رفتم و اونم هر وقت به مشکلی برخوردم کمکم کرده..واقعا اقا و با شخصیته….ولی خب حیف شد!..
و همون نگاهه تحقیرآمیزش اینبار متوجه نازنین شد!
نازنین داشت منفجر می شد..صورتش از عصبانیت قرمز شده بود..و از حرص لباشو روی هم فشار می داد..
حوصله م سر رفته بود..چرا اینجوری می کنن؟!….مثل دو تا دختربچه که سر عروسک مورد علاقه شون دعواشون شده باشه رو به روی هم جبهه گرفته بودن..
درصورتی که نازنین اگر واقعا از ته دل آنیل رو می خواست خیلی راحت با دو تا کلمه حرف می تونست رزیتا رو بنشونه سرجاش!..

آفرین زیر گوشم گفت: پاشو بریم واحد آنیل..
با تعجب نگاهش کردم..
-چرا اونجا؟!..
–هیسسس، یواش تر..این دوتا عجوبه بشنون بعید نیست دنبالمون راه بیافتن..پاشو بریم..
-اما …..
دستمو گرفت و زیر گوشم پچ پچ کرد: پاشو، آنیل و آروین هم اونطرفن..
اینو که گفت لحظه ای تردید نکردم و بلند شدم..اون دوتا هنوز داشتن کل کل می کردن که من و آفرین از بینشون زدیم بیرون..

رفتیم واحد آنیل..هردوشون تو سالن نشسته بودن و چندتا کتاب وسی دی هم دست آروین بود..
آنیل با دیدن من کنار آفرین بلند شد..
–چی شد اومدید این طرف؟!..
آفرین خودشو پرت کرد رو مبل..
–اووووووه تو چجوری با این نازنین تا حالا دووم آوردی؟..یه نفس با این دختره رزیتا کل انداخته بود بیا و ببین..

آروین خندید..
— حالا چرا رزیتا؟!..
و به من نگاه کرد..منظورشو نفهمیدم..
آفرین رو به آنیل چشماشو باریک کرد و گفت: بینم تو با رزیتا رابطه داری؟!..
چشمای آنیل باز و بازتر شد و مات تو صورت آفرین نگاه کرد!..
–چــــــی میگی تو؟!..
– رزیتا گفت میاد اینجا، تو هم میری پیشش نازنین هم جوش آورد..البته همون اول فهمیدم داره قُپی میاد..
آنیل نشست و آروین زد پشتش و به شوخی گفت: تو جز بر و رو و هیکل چی داری که دخترا عاشقت میشن؟!..رمز موفقیتت تو زدن مخ دخترا چیه جون ِ آروین بگو من که مجردم به کارم میاد!..
آنیل اخم کرد و چپ چپ نگاهش کرد..
–ببند!..
آروین چشمک زد و کشیده گفت: بســتــــه ست!..
آنیل خندید و آفرین گفت: مرض!..یکی جواب منو بده این وسط..نیومدم که هرهر کردناتونو ببینم!..بعدشم اینجا خانم نشسته!..
آنیل چشم غره رفت..
— پاشو برو اونور..
–هه..می خوای دک کنی؟!..جوابمو بده..
–برو میام بهت میگم..
— کی میاین؟!..
–پشت سرتون، تو فقط برو..
آفرین سرشو تکون داد و ساعد منو گرفت:بریم..
–سوگل همینجا می مونه تو برو..
آفرین دستاشو به کمرش زد و نگاهشو بین من و آنیل چرخوند..
–نه بابا!..تو گلوت گیر نکنه، چندتا چندتا؟!..
چشمای من و آنیل از تعجب گرد شد و افرین خندید..
— د ِ منو سیاه نکنیـــد..اونجور که شماها مثل تازه عروس دومادای عاشق جیک تو جیک شده بودین و یه لحظه از هم کنده نمی شدین معلوم بود یه خبرایــی هست!..

داغ شدم و گونه هام رنگ گرفت..وای خدا افرین چی می گفت؟!..
آنیل خندید..چقدر خونسرد بود!..
— باز جو گیر شدی تو؟..نسبت من و سوگل رو یادت رفته؟!.
خدایا!..آنیل بازم قصد داشت این بازی ِ مسخره ی خواهر و برادری رو شروع کنه؟!..

آفرین با تعجب گفت: یعنی چی؟!..
و صدای آنیل مساوی شد با یه سطل آب یخ و استخون سوز که رو سرم خالی شد..
— من سوگل رو مثل خواهرم دوست دارم و به همون چشم بهش نگاه می کنم..
–پس اون همه توجه؟!..
— دلیلش همین بود اینو خود سوگل هم می دونه می خوای خودت ازش بپرس!..
–آره سوگل؟!..
بغض بدی به گلوم چنگ می زد..
از من نپرس..من نمی دونم..از من نپرس آفرین تو رو خدا از من هیچی نپرس..
چی بگم؟..بگم اره؟..خب می شکنم..لبریزم، فرو می ریزن این اشکا..
آنیل چرا اینو گفت؟!..چرا همه ی اون چیزایی رو که ازش تو قلبم گذاشته بودم رو تو 2 جمله ریخت و رو سرم آوار کرد؟!..
پس همه ی توجهش به من..به خاطر ِ ..این حس لعنتی بود؟!..من خواهرش نبودم..چرا رو این رابطه ی کذایی پافشاری می کرد؟!..اون برادر من نیست..نمی خوامم که باشه..خدایا دیگه چقدر التماست کنم؟!….
زبونم نیرویی واسه تکون خوردن نداشت ولی ته مونده ی انرژیی که برام باقی مونده بود رو جمع کردم تو گردنم و تونستم سرمو تکون بدم..به چه نشونه ای؟!..خودمم نمی دونستم ولی آفرین مثبت برداشتش کرد که جیغ خفیفی کشید و گفت: ای بابا منو بگو چه خوابایی دیده بودم واسه تون..پس جریان اینه؟..
— یادت رفته نازنین نامزد ِ رسمی ِ منه؟..
آفرین پوزخند زد: نخیر یادم نرفته..نه اینکه پشت سر هم به هم نگاهه عاشقانه می ندازید کسی یه درصدم شک نمی کنه که یه لحظه هم نمی تونی دوریشو تحمل کنی!..

آنیل خندید..
–زبونتو کوتاه کن دختر!..نازنین هرچی نباشه نامزدمه..
–آره نامــــزد!..خب حالا کِی عقدش می کنی؟!..
آروین هم خندید و در جواب خواهرش گفت: به تو چه آخه؟!..
— من باید بدونم..ناسلامتی خواهر شوهر دومیم ..
و خودش خندید و من تو دلم خون گریه می کردم خون……..
آنیل_ همین روزا خبرش بهت می رسه!..

من و آفرین و آروین با تعجب نگاهش کردیم..منی که دیگه کنترلی رو هیچ کدوم از اجزای بدنم نداشتم حتی چشمام..حتی نگام..هیچ کدوم در اختیار من نبودن جز زبونم که محکم بسته بودمش!..
آروین_ جدی میگی؟!..
آنیل خندید و سرشو تکون داد..به عمق چشماش خیره شدم..به لبخندش..به حالت پریشون صورتش..هیچ کدوم طبیعی نبود..حسش نمی کردم..اون لبخند از ته دل نبود..من مطمئنم..خدایا حقیقت داشته باشه و تمومش وهم و خیال نباشه..خدایا اینا رو محض دلخوشی خودم نمیگم بگو که حقیقت نداره!..
بلند شد و گفت که دیگه برگردیم..غیبتمون اونم وسط مهمونی تا همینجاشم درست نبود ولی کی جرات و قدرت اینو داشت که قدمی به جلو برداره؟..جایی که هم نازنین بود و هم آنیل.. اونم کنار هم..
قرار بود به همین زودی عقد کنن!..از خودم بدم اومد!..معلومه که باید اینکارو بکنن..چه خوش خیالی سوگل، آنیل از همون اول متعلق به نازنین بود تو این وسط اضافه بودی و هستی..نازنین قبل از اینکه تو با آنیل آشنا بشی تو زندگیش بود پس این تویی که باید بری و شرتو از زندگیش کم کنی..به خوشبختی اونا چکار داری؟..یادت رفته که تو گوشی چطور صداش می زد؟..
« نازنین ِ من »..
اون نازنینو دوست داره..افسونگری و زیبایی نازنین کارساز بوده و آنیل عاشقش شده!..
پاهام یاریم نمی کرد..جونی تو تنم نمونده بود..داشتم دیوونه می شدم..
دیگه هیچ ضربانی از جانب قلبم احساس نمی کردم..
حتی ضربه ی کوچیکی که بهش امید داشته باشم زنده م ودارم نفس می کشم..
خرد شد قلبم..
شکست..
و..
اون نفهمید!..
هیچی نمی گفت..محو صورتم بود که چادر طرح دار ِ سفید اونو تو خودش قاب گرفته بود..
حواسش کجاست؟!..

دستمو جلوی صورتش تکون دادم….پلک زد و سریع صورتشو برگردوند..و فقط شنیدم که آروم گفت: خواستم کلید برقو بزنم لامپ آشپزخونه سوخت..داشتم اونو عوض می کردم که نفهمیدم چی شد صندلی رو سرامیکا لیز خورد و…افتادم..
از لحن آهسته و در عین حال مظلومانه ش و اینکه بعد از اتمام جمله ش مثل بچه هایی که خطایی کرده باشن سرشو انداخت پایین، ناخواسته خنده م گرفت و دستمو جلوی دهنم مشت کردم..صدای خنده مو که شنید سرشو بلند….نگاهش تو چشمام بود..چرا اینجوری نگام می کنه؟!..لبخندمو قورت دادم و لبه های چادرمو محکمتر گرفتم..
هنوز چشماش قفل ِ چشمای من بود که با یه اخم ساختگی رو صورتم سرمو چرخوندم و بلند شدم ولی هنوز کاملا تو جام بند نشده بودم که به قصد نگه داشتنم بی هوا گوشه ی چادرمو گرفت تو مشتش و کشید: نرو سوگل……….
زورش انقدر زیاد بود که لبه های چادر از دستم در رفت و جلوش باز شد ولی چادر به خاطر ضخیم بودنش کمی سنگین بود و از سرم نیافتاد..
چشمای گشاد شده م و نگاهه پر از شرمم تو چشمای گرد شده و مات آنیل میخکوب موند..شاید فقط 5 ثانیه نگاهش روم بود که تند چشماشو بست و سرشو به چپ چرخوند و همین حرکتش منو از شوک بیرون اورد و چون دستپاچه شده بودم و خودمو تو موقعیت بدی می دیدم، نفهمیدم لبه های چادرو باید بگیرم که از سرم نیافته و خواستم گوشه ی چادرمو که هنوز تو دستش بود رو از تو مشتش ازاد کنم و از اونجا برم که با این کارم نزدیک بود چادر از سرم بیافته و میشه گفت لیز خورد از سرم ولی من با یه جیغ خفیف کشیدمش رو سرم و از ترس اینکه دوباره بخواد بیافته و ایستادنم باعث رسواییم بشه تند نشستم و این حرکت عجولانه ام و اون جیغی که کشیدم باعث شد آنیل با ترس و نگرانی چشماشو باز کنه و نگام کنه..تا دیدم چشماشو باز کرده منی که چیزی تا قبض روح شدنم نمونده بود و دست و پامو گم کرده بودم جلوی چادرمو گرفتم تا لااقل نتونه بالا تنه م رو ببینه اونم با وجود تاپی که تنم بود..
اون موقع که جلوی چادرم باز شده بود اونقدری نبود که شونه هامو بتونه ببینه اونم تو اون حداقل زمانی که آنیل نگاهش روم بود..انقدر تعجب کرده بود که شاید چیزی یادش نمونده باشه..
جلو رو چسبیده بودم ولی بالا رو چی؟!..درسته چادر رو سرم بود ولی موهای بلندم لجوجانه از چادر افتاده بودن بیرون و جرات نداشتم دستمو بیارم بالا که مبادا اون پایین باز بمونه….
زیر چشمی در حالی که از شرم سرخ شده بودم و تنم مثل گلوله ای از آتیش در حال سوختن بود نگاهه کوتاهی به آنیل انداختم که اونم سرشو انداخته بود پایین..نگام رفت رو دستاش که یکی رو دور مچش محکم فشار می داد اون یکی رو هم مشت کرده بود و دست مشت شده ش می لرزید..صورتش حسابی قرمز شده بود..مثل من که علاوه بر قرمزی ِ گونه هام احساس می کردم شدیدا تب دارم..داغ بودم و داشتم می سوختم..حس می کردم زیر این چادر دارم پخته میشم..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

می ترسیدم بلند شم..یه دفعه آنیل به سرعت از جاش کنده شد و دوید و از آشپزخونه زد بیرون..مگه پاش درد نمی کرد؟!..شاید فقط ضرب دیده بود..هرچی نباشه اون مرد ِ و می تونه تحمل کنه!..
همین که رفت چشمامو بستم و یه نفس راحت کشیدم..چادرمو مرتب کردم و بلند شدم..

وای خدا داشتم می مردم..دیگه اون گرما نبود..اما دمای بدنم نرمال هم نبود..
یعنی همه ی اون التهاب ها و آتیش گرفتنا به خاطر آنیل بود؟؟!!…….
**************************
یه مانتوی سرمه ای تیره رو لباسم پوشیدم و یه شال سفید هم رو سرم انداختم..زیرش موهامو ساده با یه کلیپسی که شبیه گل بود و همون روز با لباسا خریده بودم بالا سرم بستم..
آنیل تو سالن نشسته بود با دیدنم از جاش بلند شد..هیچ کدوم رومون نمی شد مستقیم به هم نگاه کنیم..
زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و گفت: بریم؟!..
سرمو تکون دادم ولی ندید و از سکوتم پی برد که می تونیم بریم..
راه افتاد سمت در..پاهام می لرزید..استرس داشتم..واسه امشب..واسه ادمایی که قرار بود باهاشون رو به رو بشم..با اینکه بعضیاشونو قبلا دیده بودم ولی..اصل کاری مونده بود که از فکر رو به رو شدن باهاش از زور نگرانی مو به تنم سیخ می شد..
آنیل جلوی واحد فخری خانم ایستاد..و منم دقیقا کنارش بودم..برای اولین بار بعد از اون اتفاق، سرشو بلند کرد و نگاهه عمیقی بهم انداخت..
–آماده ای؟!..
آماده بودم؟!..می تونستم بگم نه؟!..

سرمو به نشونه ی مثبت تکون دادم..کلافه نفسشو داد بیرون و زنگو زد..انگار هردومون این حس رو داشتیم..حس ترس و دلشوره ونگرانی……..

نگاهه هردومون به اون در قهوه ای سوخته ی چوبی بود که ..آروم باز شد..
« راوی داستان »

به محض ورودش به سالن، سنگینی نگاهی را احساس کرد..سرچرخاند..تیر نگاهه مادر، قلبش را نشانه گرفته بود..این نگاه، نقشی از آرامش در خود نداشت!..قدمی را که رو به جلو برداشته بود، آنی به سمت مادرش با آن نگاهه پر شِکوه کج کرد..
نگاهی اجمالی به صورت حاجی انداخت….گرفته بود و چشمانش آنیل را نمی دید..گویی از او فرار می کرد..حاجی جدی بود..آن اخم و صلابت چهره؛ که از نظر آنیل خدادادی بود، بر شکش دامن زد..
نگاهش را دور سالن چرخاند..فخری خانم نبود..بهتر که نبود..
– چیزی شده مامان؟!..
–بشین!..
خوب بود که اخم نداشت ولی صدایش سرد بود..برعکس همیشه..مثل دیشب..حتی نگاهش..چه در نگاهش بود؟..موجی از نگرانی!..همان حرف های تکراری!..امیدوار بود که این حدس و گمان ها اشتباه باشد!..
نفسش را کلافه از اعماق سینه بیرون فرستاد و نشست..خواسته یا ناخواسته..از روی دل بود یا بی حواس..نگاهش ثابت ماند روی آن بتی که آنیل مدت هاست او را مورد ستایش قرار می دهد……قدیسه اش قابل ستایش نبود؟..نباید پرستشش می کرد؟..بود..به خداوندی خدا قسم که بود..
اما نگاهه غم زده ی او به آفرین بود.. لبان زیبایش به لبخندی اجباری از هم باز شد..همان کافی بود تا حس را از تن ملتهبش برباید و نگاهش را مسخ کند..

— آنیــــــــــل؟!..
به خود لرزید..مثل یک شوک….محو چه بود؟..محو ان الهه!..لب گزید..صدای مادر در سرش اکوی عجیبی داشت..صدایش می زد..اما او لحظاتی را به عشقی عارفانه از عالم و آدم جدا گشته بود!..
— پسرم حواست کجاست؟..
نگاهش را که پایین لغزیده بود بالا کشید..حواسش؟..کجا بود؟..جایی نبود..همین جا بود..دور نبود..تمام حواسش همینجا بود..رو به رویش..فقط..فقط به فاصله ی چند قدم..همین..دور نبود..بود؟..حواسش همینجا بود..همه چیزش همینجا بود..
لبخندی اجباری و سرد روی لبانش آمد..
– هیچی مامان، یه لحظه پرت آفرین شدم..آخه تو واحد………….
— طفره نرو آنیل، اصلا گوشت با من بود؟..
– نه………
« نه » ای که گفت صادقانه بود….نشنیده بود..به کل کر شده بود..کور شده بود..عقل و هوش از سرش پریده بود..توقع مادرش زیاد نبود؟..
صدای نفس بلند و کشیده اش را شنید!..نگاهش کرد..اما نگاهه خیره ی او را محو دختری دید که فقط چند قدم از آنها فاصله داشت..
— همه چیزو بهش گفتی؟..
جرات نگاه کردن نداشت..این چشمها، اشباعند از راز و مرزی تا لبریز شدن باقی نیست!..
-هنوز نه……
و باز هم همان لحن شماتت بار مادر..
سرزنش و نصحیت..
گفته بود که حس شنوایی اش را از دست داده؟!..

–آنیل..پسرم..من تو رو خوب می شناسم..خودم بزرگت کردم..می دونم اهل خدا و پیغمبری..با دین و ایمونی مادر..حلال و حروم سرت میشه..حالا…….
دست چپش مشت شد..آرزو داشت همان چیزی که در سرش جولان می دهد نباشد..نباشد خدا، نباشد..
صدای مادرش، فرسنگ ها با اون فاصله داشت..
کر شده بود؟..ای کاش..ای کاش می شد….
— می دونی سوگل محرمت نیست؟!..
محرمش؟…….سر ِ به زیر افتاده ش را بلند کرد..ناخواسته بود..نگاهش را بند چشمان افسونگرش کرد..بی اختیار بود..نگاهش لغزید..روی لبان خوش فرم و زیبایش..قلبش لرزید..محرمش نبود؟….
-می دونم!..
صدا، صدای آنیل نبود..
— می دونی نگاهت بهش حلال نیست؟!..
حلالش نبود..
قلب درون سینه ش مچاله شد..
-می دونم..
که بود که زمزمه می کرد؟..که بود که این صدای خفه را به گوش مادرش می رساند؟..
این صدا متعلق به آنیل نبود..نه..نبود..
–می دونه که مثل خواهرت دوسش داری و حست بهش برادرانه ست نه بیشتر؟..اینا رو به خودش گفتی؟..
قلبش تیر کشید..
برادرانه نبود..به علی نبود..به والله نبود..به همون قرآن ِ تو سینه ی محمد که این نظر برادرانه نبود..نبود خدا، نبود..کجای این احساس برادرانه است؟..کجای این نگاهه تب دار برادرانه است؟..
آتشی که به جانش افتاده و هر لحظه خاکستری از او بر جای می گذارد و باز از حرارت نگاهش جانی دوباره می گیرد و باز هم همان سوزش را در تمام وجودش احساس می کند، برادرانه است؟..
فرشته اش معصوم بود!مظلوم بود! اما گفته بود..گفته بود که برادرانه هایش را نمی خواهد..گفت و زمزمه اش آنیل را دیوانه کرد..
نگاهش هنوز هم مات آن چشمان ِ دلربا بود..بر لبانی که او را به گلی از باغ ِ بهشت تشبیه می کرد..کدام برادری بود که برای بوسیدن و لمس صورت ملیح و دلنشین خواهرش دست و دلش بلرزد؟وجودش خالی شود!خون درون رگ هایش به جوشش دراید تنها از تصور یک بوسه؟؟؟؟!..کدام برادری بود که با هر نگاه درون چشمان خواهرش دل و دینش را ببازد؟..همچین برادری وجود داشت؟!..
نگاهه مادرش منتظر بر لبان یخ بسته ی آنیل بود..
لبانش لرزید..اما صدایش در نمی آمد!..
–آنیل..ازت پرسیدم می دونه که به چشم برادری کنارشی یا نه؟..
ضربانش کند شد و به ناگهان ایستاد..اما صدا همان صدا بود..صدای که بود خدا؟..مطمئن بود که این واژه های سرگردان از دهان خودش خارج نمی شود..
مگر که بمیرد و بگوید این احساس برادرانه است!..
حتما کس دیگریست..خود ِ واقعی اش نیست!….


-می دونه مادر ِ من می دونه..چرا اینجوری می پرسی؟مگه تا حالا از من خطایی دیدی؟….
نفس آسوده ی مادرش، ویرانه ای از او بر جای گذاشت..یعنی تا این حد منزجر بود؟..
لیاقت نداشت؟..لیاقت تصاحب قلب کوچک فرشته ی زمینیش را نداشت؟..چرا؟..مگر او چه کم داشت؟..همه ی دنیا را به پایش می ریزد..فقط..فقط بگوید که تمام اون نگاه های مملو از شرمی دخترانه، تنها متعلق به اوست!..
–بعدا باید باهات حرف بزنم..یه امشبو اینجا مهمونیم، خوبیت نداره!..
تازه به خود آمد و متوجه اطرافش شد..سرچرخاند تا نگاه هایی را که با کنجکاوی روی صورتشان زووم شده بود را غافلگیر کند..ولی جز نازنین شخص دیگری متوجه آنها نبود..نازنین که نگاهه سرگشته ی آنیل را روی خود دید دلبرانه لبخند زد..
حواس انیل آنجا نبود..گوش هایش تیز شده و تنها امواج یک صدا را دریافت می کرد..
سوگل…..
صدای آرام و دلنشین خنده هایش با روح و روانش بازی می کرد..
به آفرین حسادت کرد..مرد بود و حسادت می کرد..خصلتی بارز در مردانی که دل در گروی یار می دهند..
چرا نگاهش در نگاهه آفرین نشسته و آنیل از ان بی نصیب است؟..دستان سوگل روی دست آفرین نشسته و آنیل از لمس آنها عاجز است؟..
وقتی آفرین از بدو ورود، اونطور با اشتیاق سوگل را در آغوش کشید و صورتش را بوسید، به خدا قسم که معجزه بود تا توانست جلوی پنجه های محکمش را بگیرد و آنها را از هم جدا نکند..
آفرین دختر بود و آنیل حتی به او هم حسادت می کرد..مرد بود..دست خودش نبود..حتی به هوایی که سوگل از آن نفس می کشید هم حسادت می کرد..
به آن اتاق..به بالشی که شبها سر روی آن می گذاشت و چشمان زیبایش را فرو می بست هم حسادت می کرد..
یاد آن روز لبخندی بی اجازه کنج لبانش نشاند..آن بوی خوش هنوز هم درون سینه ش حبس است..رهایش نمی کند..
فراموش کند؟..از محالات است!..
سوگل حمام بود..آنیل بی طاقت و کلافه در اتاقش قدم می زد..کف دستانش عرق کرده بود..درونش گر گرفته و بیرونش یخ بسته..شیرین بود این احساس..ولی همان احساس شیرین بود که عذابش می داد..
بیرون رفت..صدای دوش حمام می امد..دل ارام و قرار نداشت..می تپید..تند می تپید..قفسه ی سینه ش دیگر گنجایش آن ضربات سهمگین را نداشت..
ناخواسته بود، قدمی که به سمت اتاقش برداشت……
عقل نهیب می زد که وارد نشود و دل تحریکش می کرد که قدم دوم را هم بی مهابا بردارد..مگر چه می شد؟..کاری نمی خواست بکند..فقط یه نگاه به اتاقش بیاندازد و نفسی بکشد..عقل این حال دگرگون را نمی دید که او را از خواسته ی دل منع می کرد؟..
و با همین بهانه ها بود که اینبار خواسته ی دل بر عقل چیره شد..
خودش هم نمی دانست به چه دلیل پا به حریم خصوصیش گذاشته..فقط به دنبال چیزی بود تا آرام گیرد..دلش آرام گیرد..این التهاب فرو کش کند که خواب را از چشمانش ربوده..خسته شده بود..این قلب پرتلاطم نیاز به کمی آرامش داشت..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


نگاهش را چرخاند..به دنبال چه چیز؟..خودش هم نمی دانست..
با تردید روی تخت سوگل نشست..دستی روی آن کشید..لبخند محوی که بر لبانش بود لحظه ای پاک نمی شد..
نگاهه مسخ شده اش را جوری به ان بالش پارچه ای دوخته بود که گویی درون چشمان سوگلش غرق است..دست پیش برد..چرا می لرزید؟..احساس کرد از حرارت بدنش که کم نشده هیچ حالا چشمانش هم از شدت تب می سوزد و چشمه ی اشکش به کویری خشک بدل گشته!..
از ته دل بالش را چنگ زد..کمی نگاهش کرد..حریصانه او را در مشتش فشرد و به صورتش نزدیک کرد..نفس کشید..بو کشید..
« هوووووم..خدایا کجا رو به بهشت تشبیه کردی که بوی بهشتت تو دستای منه..بهشت همینجاست خدا..دارمش و نمی تونم بهش دست بزنم..نمی تونم پا به حریمش بذارم..خدایا ارامشمو بعد از اون همه عذاب دو دستی سر راهم گذاشتی ولی حق یه نفس کشیدن رو هم تو هوای بودنش ازم صلب کردی..خدایا مردونگی کن..تو که الرحمن الرحیمی..نظری به منه رو سیاه بنداز..یه راهی پیش روم بذار..خدایا گناهه؟..بذار باشه..فقط باشه »..
چشمانش را بسته بود و از ته دل نفس می کشید..دلی که هنوز هم به ارامش نرسیده بود..بدتر شده بود..مانند کسی که ساعت ها دهانش را بسته باشند، حال که حس آزادی را با پوست و گوشت و استخوانش احساس می کرد هوا را می بلعید..
بالش تو حصار دستاش فشرده می شد….پشت پلک های بسته ش او را تصور می کرد..گناه بود؟..بگذار باشد..چه گناهه شیرینی ست این گناه..مگر چکار می کرد؟..فقط یه تصور..ناخواسته است..از روی عقل نیست..قلب به او فرمان می دهد و انیل اجرا می کند..« می بخشی خدا؟..دست من نیست..نمی تونم..دل و دینمو دارم می بازم خدا..تو رو به بزرگیت قسم منو ببین و یه راهی نشونم بده»…..
در نهایت بوسه ای پر از حس ِ تعلق بر صورتش زد..همانی که در تصوراتش با گوشه چشمی هم سیرابش می کرد..

چشمانش را که باز کرد لبان ملتهبش را چسبیده بر پارچه ی لطیفی دید..عقب کشید..حس کرد اغوشش بوی عطر سوگل را به خود گرفته..بی هوا گوشه ی یقه ش را گرفت و بویید..همان بوی خوش و اغواکننده..لبخند زد..لبخندی که ظاهری از خوشی و باطنی از غم درونش نهفته بود..
حلقه اشکی که حالا احساسش می کرد و گویی در این مدت پشت پلکش هایش حبس بوده با نفسی عمیق پس فرستاد و بلند شد..
دستش به قفسه ی سینه اش بود که نگاهش روی شال سفید رنگ سوگل ثابت ماند..نفهمید کی آن را برداشت و به اتاقش پناه برد..
کاری نکرده بود..خدا می بخشد..خدا او را به دل عاشقش می بخشد..
کاری نکرده بود..
فقط…..
کمی آرامش می خواست..
خدایا..
این گناهه؟!……….
*******

« آنیل »

اعصابم به کل بهم ریخته بود..
صدای نازنین هنوزم تو سرم بود و همین حس و حالمو ازم می گرفت!..
–آنیل..هنوزم از من خوشت نمیاد؟!..
-منظورت چیه؟..
–چرا دیگه منو نمی بینی؟..دوسم نداری نه؟..
پوزخند زدم..دوستش داشته باشم؟..مگه قبلا داشتم؟..بهش گفته بودم..شب خواستگاری سنگامو باهاش وا کندم..اون قبول نکرد..
– مگه قبلا در موردش حرف نزدیم؟!..
— آنیل من دیگه خسته شدم..دیگه نمی کشم..
– منم مجبورت نکردم نازنین..همه ی اینا رو خودت خواستی..یادت رفته؟..
–نه..همه شو خوب یادمه..ولی اون موقع هر چی که نبود جواب سلاممو می دادی اما الان مدتیه نه جواب تلفنامو میدی نه حتی بهم نگاه می کنی..انگار که باهات غریبه م….
– نیستی؟!..
–آنیـــــل؟!..
– هستی نازنین هستی..تو برای من غریبه ای..همون شب خواستگاری همه چیزو توضیح دادم و گفتم امیدوار نباش که یه روزی بهت دل ببندم..خواستم جوابت منفی باشه ولی تو قبول نکردی..
— نکردم چون دوستت داشتم..
– اما یه طرفه بود..دوست داشتن یه طرفه به چه درد می خوره؟!..
–امیدوار بودم..
-ناامیدت نکردم..
–کردی آنیل کردی..
– نکردم نازنین، من تو رو به خودم امیدوار نکرده بودم که بعد بخوام بزنم زیرش..مرد و مردونه حرفامو زدم، نزدم؟..
— زدی..
– پس دیگه چی میگی؟..
–اما من فقط تو رو می خوام..
– نازنین من هیچ علاقه ای بهت ندارم..
–نمی بخشمت آنیل..تو با احساسات من بازی کردی اینو می فهمی؟..
-نازنیـــن؟!..
–دیگه اسم منو نیار..نمی بخشمت آنیل..هیچ وقت نمی بخشمت!..
– به کار نکرده؟!..به جرم کدوم گناه قابل بخشش نیستم؟..نازنین تو همه چیزو می دونستی و جواب مثبت دادی..من به خاطر مادرم پا پیش گذاشتم ولی بازم دلم راضی نشد تو رو ندونسته درگیر خودم کنم..هیچی رو ازت پنهون نکردم تا به خاطر خودتم که شده قبولم نکنی ولی تو چکار کردی؟..همون چیزی که من نمی خواستم….
— تو دوست داشتن منو یه بازی احمقانه فرض کردی؟..
-معلومه که نه….این همه وقت نامزد بودیم ولی پا از گلیمم درازتر کردم؟..
–……….
– شد واسه یه روز اونی باشی که من می خوام؟..
— که محدودم کنی؟..مثل مردای دیگه که با عقاید مزخرفشون دست و پای زناشونو می بندن؟!..من امل نیستم آنیل.نیشخند زدم..خدایا تفاوت ها تا این حد؟..ارزششو داشت که یه روز به خاطرش داشتم مادرمو از دست می دادم؟!..
– منم نخواستم باشی نازنین..خواسته هامو یادته؟..گفتم می خوای آرایش کنی، بکن ولی جوری باشه که وقتی با منی حس کنم نامزدم کنارمه نه یه عروسک….طرز لباس پوشیدنت..حرف زدنت..دوستای رنگ و وارنگت که هیچ کدوم لیاقت هم صحبتی باهات رو هم نداشتن چه برسه به معاشرت باهاشون..گشت و گذارای تموم نشدنیت و سفرایی که حتی به خارج از کشور داشتی ولی چیزی ازشون به من نمی گفتی….بازم بگم نازنین؟……..به خودم و خودش اشاره کردم: من و تو هیچ وجه اشتراکی با هم نداریم..همون اولم شروعش اشتباه بود اینو قبول کن!..
–مامانت منو به عنوان عروسش دوست داره..همینجوری هم منو دید و قبولم کرد..تو چرا قبول نمی کنی؟..
– چون ازت دورم..
— نیستی..بگو که نمی خوای..
-اره..شایدم همین باشه..
–من نمی خوام مثل آدمای متحجر زندگی کنم یا مثل یه عقب افتاده لباس بپوشم..من دوست دارم آزاد باشم آنیل..ازاد..
پوزخند زدم..حرص چی رو می زنه؟..
دستامو از هم باز کردم..
-خیلی خب آزاد باش..مگه من حرفی زدم؟..من که پامو کشیدم کنار، از حالا به بعد هر چقدر که خواستی احساس آزادی کن..بدون هیچ تعهدی..آزاد ِ آزاد..
–آنیــــل!
-نازنین من برات احترام قائلم ولی اونی که بتونه خوشبختت کنه من نیستم..اونی هم که تو زندگی بتونه منو درک کنه و مامن آرامشم باشه..تو نیستی!..

به جنون رسید..خروشید..غران و وحشی..
–پس من نفهمم آره؟..نمی تونم درکت کنم؟..اون دختره ی پاپتی چی؟..اون لیاقتتو داره آره؟..
– بسه دیگه نازنین..
— تمومش نمی کنم آنیل، تمومش نمی کنم..نه تا وقتی که همه چیز روشن نشه..نه تا وقتی که نفهمم کی زیر پات نشسته و دلسردت کرده..اون رزیتای هرجایی؟..یا شایدم اون خواهر قلابیت؟..آره خب، اون که این مدت تمام و کمال پیشت بوده و خوب سیرت کرده معلومه تو خلوت با هم کلی……………..
–خفه شــــــو بت میگــــم!..ببر اون صدای نحستو……..
از صدای نعره م ترسید و یه قدم عقب رفت..دست مشت شده ام که تو هوا خشک شده بود رو فشردم..صدای رگ به رگ شدن استخوناشو شنید..چشماش از وحشت گشاد شد..همه ی وجودم از خشم می لرزید….ظرفیتم پر بود..چشمای سرخمو دید..دیگه از اون خونسردی چند لحظه قبل خبری نبود..
–آ..آنیـــل؟!..
مشتمو باز کردم و یقه ی مانتوشو گرفتم..وحشت از چشماش می بارید..رنگش پریده بود..
دندونامو روی هم ساییدم و از لا به لاشون غریدم: تو فقط یه بار دیگه..فقط یه بار دیگه پشت سر اون دختر اینجوری حرف بزن..به ولای علی این دهن نحستو گل می گیرم نازنین..
براق شده بود تو چشمام..اخم داشت ولی ترس هم بود..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


— باشه..تو بردی..من میرم..ولی به خدا قسم نمیذارم یه روز خوش به خودت و اون سوگلیت ببینی..هر چی هم گفتم بدون لیاقتش همینه…….
خودشو کشید کنار..و تحقیرانه نگاهم کرد و با یه پوزخند رو لباش گفت: اره خب..خر چه داند قیمت نقل و نبات؟..منو چه به شماها؟…
متقابلا نگاهه تمسخرامیزی به سرتاپاش انداختم..
– آره..تو اینطور فکر کن..از نظر منم هر چیزی لیاقت می خواد..
چونه ش لرزید و لبشو گزید..نمی دونم چرا، ولی یه لحظه دلم براش سوخت..اون خودش این راهو انتخاب کرد..من نخواستم ولی اون خواست..بهش گفتم اما اون قبول کرد..هر کس مسئول عقوبت خودشه..یکی مثل نازنین درگیر احساس یکطرفه….و یکی هم مثل من..درگیر نگاهی که از روی قسم نمی خواد آلوده باشه ولی..گاهی هرز میره..دست خودش نیست..رونده ست و دست و دلمو می بنده..اسیرشم..چه کنم؟….

نازنین به خاطر رزیتا نمی تونست اون محیطو تحمل کنه و به این بهانه بعد از شام خواست برگرده خونه..ولی قبلش تو راهرو گفت که می خواد واحدمو ببینه..راستش برام مهم نبود..
و همونجا بود که بحثمون شد و نازنین گذاشت و رفت..
با اینکه تا سر حد مرگ از حرفی که زده بود عصبانی بودم، مردونگیم اجازه نداد تنها رهاش کنم تو کوچه و خیابون..
تو مسیر برگشت به این فکر می کردم که فردا چی می خواد بشه؟!..می دونستم که این قصه سر دراز داره!..
دستم رفت سمت ضبط و روشنش کردم..ذهنم پر بود ..ازهمه چیز..
از ازدحام افکار گوناگون احساس سرگیجه می کردم..
رعد و برق زد..چشمام بی هوا کشیده شد سمت آسمون ..گوشه ای پارک کردم..به عقب تکیه دادم و نگاهمو محو قطراتی کردم که با لجاجتی کودکانه رو شیشه ی جلوی ماشین می نشستن و سر می خوردن..
زیر این بارون قدم زدن چه حسی می تونست داشته باشه؟..
شیشه رو کشیدم پایین..نسیم شبانگاهی، رایحه ای خوش از بارون به صورتم پاشید..قطرات تحت فرمان باد ملایمی که می وزید رو صورتم شبنم وار نشست..
این همه احساس از کجا بود؟..
اینا رو من داشتم تو دلم زمزمه می کردم؟..
به یاد چشماش، قلبم مالامال از شور و هیجان شد..
هیجانی وافر..
لبخند زدم..همه چیز امشب ناخواسته ست..
حتی همین لبخند..

دستم رفت سمت ضبط و آهنگی که می خواستمو انتخاب کردم..صداشو تا حدی زیاد کردم و شیشه رو کامل کشیدم پایین..سرمو به پشتی صندلیم تکیه دادم و دستامو روی فرمون گذاشتم..
نگاهم از پنجره به بیرون بود..به دل ِ اون سیاهی..به تاریکی ای که وهم انگیز نبود برای من..شب بود و سکوتش..شب بود و ارامشش..شب بود و..دل ِ بی قرار آنیل!..

«آهنگ علیرضا روزگار به نام صدای خسته »
من و بارون دوباره، به باغ تو رسیدیم
تو باشی چیکه چیکه، به پات دنیا رو میدیم
صدای خسته ی ما، هنوز چشم انتظاره
چقدر باید بمیریم، تا برگردی دوباره

به یاد تو می خونیم، شبا از پشت شیشه
با هر قطره صدامون، واسه ت تکرار میشه
داره بارون می باره، چه بی رنگه ستاره
رگای نیمه مرده، نباشی جون نداره
داره بارون می باره، چه بی رنگه ستاره
رگای نیمه مرده، نباشی جون نداره

چی شد که این فکر به سرم زد؟..خودمم نمی دونم ولی تنها کاری که اون لحظه دلم خواست زدن استارت ماشین بود و فشردن پام روی گاز زیر رگبار بارونی که عظمت و بزرگی خدا رو به رخ بندگانش می کشید..
خدایا فقط به امید تو..ناامیدم نکن ..بخواه و بذار همونی بشه که یه عمر از درگاهت طلب کردم..جونمو بگیر ولی منو شرمنده برنگردون!..
بازم قلبم تند می زد..قوی..بی وقفه..نفسام سنگین شد..می خواستمش..از ته دل می خواستمش..کاش محرمم بود..محرم دلم بود.. محرم روحم..جسمم….خدایا..یعنی من تا اون موقع دووم میارم؟..دق نمی کنم از دوریش؟..از ندیدنش؟..
چشماش..چشماش سحرم می کنه..منو می کشه..ولی شیرینه..مرگو با آغوش باز قبول می کنم فقط اگه قاتلم چشمای سوگل باشه!..

بیا تا زیر بارون، به عشق تو بمونیم
شبای بی ترانه، برات آواز بخونیم
ببین از چشم دنیا، صدای گریه افتاد
هنوزم میشه خندید، هنوزم میشه گل داد
داره بارون می باره، چه بی رنگه ستاره
رگای نیمه مرده، نباشی جون نداره
صدای خسته ی من، تو رو یادم میاره
داره بارون می باره ، داره بارون می باره

ماشینو جلوی خونه پارک کرد..مردد سر چرخوندم..تردید نبود..فقط یه جور دلواپسی!..
پیاده شدم..حتما تا الان همه برگشتن خونه..هیچی از مهمونی امشب نفهمیدم..فقط گرمای حضور اون بود که پاهامو به رفتن تحریک نکرد..
کلیدمو در آوردم و خواستم بندازم تو قفل که..دستمو همونجا نگه داشتم….
یه حسی قلقلکم می داد..که زنگ بزنم..صداشو هر چند کوتاه..فقط بشنوم..حتی یه بله..فقط از دهن اون….
با یه نفس عمیق زنگو زدم..زیر این بارون حسابی خیس شده بودم..
دست راستمو تکیه دادم به دیوار..
چرا جواب نمیده؟!..نگاهمو به پنجره دوختم..برقا روشن بود..با دلی نگران انگشتمو بردم جلو که…………
–بله؟!..
قلبم لرزید..امشب بار چندمه؟..نمی دونم..فقط امشب نبود..من یه عمر ِ که خاطر صاحب این صدا رو می خوام..
–آنیل؟!..
لبخند زدم..جان آنیل؟..لب گزیدم..چشم فرو بستم و نفس کشیدم..عمیق و پر از حس قشنگ آرامش..
باید با این همه هیجان که از شنیدن این صدا تو قلبم نشسته چکار کنم؟….
ایفن تصویری، فایده ش همین بود که منو ببینه و اسمو صدا بزنه!..
–باز کن سوگل..
صدای تیک در باعث شد تکیه م رو از دیوار بگیرم..قطرات بارون از نوک موهام می ریخت تو صورتم..هوا خنک بود و من احساسش نمی کردم..گرمم بود..سرما یه حسرت بود برای این دل بی دل ِ من…….
سوگلو تو درگاه دیدم..با علاقه به سرتا پاش نگاه کردم..عزیزدلم ساده بود و برای من خواستنی….به صورتش خیره شدم..رنگش پریده بود..نگاهش بارونی بود..التماس می کرد تو چشمام..خدایا چی شــده؟..لبخند رو لبام از جون افتاد..نگرانش بودم..انقدر واضح که خودشم فهمید..
— چی شده؟..چرا گریه می کنی؟..
سرشو انداخت پایین..
با دیدن حاجی و مامان که تو سالن نشسته بودن دستام یخ بست..سرجام ایستادم و ناخودآگاه به سوگل زل زدم که غم تو چشمای نازش بیداد می کرد..چطور دلشون اومد این چشما رو بارونی کنن؟..
از کنارم رد شد..به صورت مامان لبخند زد..ولی ای کاش نمی زد..درد تو سینه م صدبرابر شد..از غم پر بود این لبخند….
— چرا وایسادی پسرم؟..بیا بشین اینجا!..
صدای مامان بود..نمی دیدم کجا رو میگه..نگاهه من رو سوگل بود..همه ی توجهم به اون بود..به اونی که دنیامو جدا از این دنیای مادی ساخته بود..سر بلند کرد..با اون چشمای قشنگش غافلگیرم کرد..قدم برداشتم..از عسل ِ چشماش مست بودم..نمی دونم دارم کجا میرم..اما پاهام راهو خوب بلدن..
–آنیـــل؟!..
صدای کوبنده ی مامان از عرش به فرش پرتم کرد..به خودم اومدم..مات و مبهوت..انگار که خواب بودم و الان بیدار شدم..
چشم تو چشم اون..رو کاناپه..هنوزم فاصله ست بینمون..کاش نبود..کاش تنها بودیم….نه…..نه، خدایا نه..بهتر که نبودیم..من با این حالم و دلی که افسارش از دستم در رفته..اونم تو این شب بارونی که همه ی احساساتم رو یه جا بیدار کرده..همون بهتر که با فرشته م تنها نباشم..فرشته ی من پاک بود..
— چیزی گفتید؟..
— میگم نازنینو رسوندیش خونه؟حواست کجاست؟..
و چشم غره ای نثارم کرد که حساب کار دستم بیاد..کدوم حساب؟..کدوم کتاب مادر من؟..من همه چیزمو باختم..دل و دین دادم پای این احساس..حالا می خوای حواسم جمع ِ چی باشه؟..با کدوم عقل؟..به جنون رسیدم از دست این دختر..
– رسوندم..
— می دونم که با هم بحثتون شده..باز چی بهش گفتی؟..
اخمامو کشیدم تو هم..جلوی سوگل نمی خواستم چیزی رو توضیح بدم..بدون اینکه بخوام و به جای اینکه جواب مامان رو بدم به سوگل خیره شدم..سرشو انداخته بود پایین و ریشه های شالشو لا به لای انگشتای ظریفش پیچیده بود و نوازش می کرد..دستام مشت شد..تا مبادا کاری خلاف اون همه عقاید که هنوزم بهشون پایبند بودم ازم سر بزنه..
عجیب هوس گرفتن اون دستا رو توی دستم و نوازش و بوسیدنشون به سرم زده بود..
خدایا..بگذر..دست خودم نیست..این فکرا چیه؟..
–آنیــل..پس کی می خوای جدی بهش فکر کنی؟..
– دیگه هیچ وقت…….
گفتم؟..اره..گفتم..و چشمای مامان گشاد شد و سوگل سرشو از رو دستاش بلند کرد..و این وسط صدای حاجی در اومد..
— یعنی چی هیچ وقت؟..آنیل حرفتو رک و پوست کنده بزن..
-حاجی من..نازنینو نمی خوام!..
–تو غلط می کنی پسره ی …..! لا اله الا الله……….
و به عصاش تکیه داد و بلند شد..
– حاجی من…………..
— ببر صداتو!..مگه الکیه؟امروز بگی دختره رو می خوام و فردا بزنی زیر همه چیز؟..پس غیرتت کجا رفته؟..می خوای ابروی اون طفل معصومو پیش مردم ببری؟..خدا رو خوش میاد؟..
دستمو زدم رو زانوهام و بلند شدم..رخ به رخ حاجی….
– مگه عقدش کردم؟..یه انگشتر ساده بود که اونم پس می فرستیم و تمام…
— خفه شو بی ابرو…….
و دستی که ناجوانمردانه رو صورتم نشست و صدای جیغ خفیف سوگل که جیگرمو آتیش زد..از درد اون سیلی نسوختم ولی از دردی که تو صدای اون دختر بود آتیش گرفتم….
— دختر مردم بازیچه ی دست توی نامرد نیست که هر وقت خواستیش بگیری تو دستتو باهاش بازی کنی وقتی هم که دلتو زد پرتش کنی کنار!..
لبامو روی هم فشردم و از بینشون غریدم:حاجـــــی؟!..
— زهرمار پسره ی ناخلف..شرم نمی کنی؟از خدا و روز قیامتش نمی ترسی؟من تو رو اینجوری بار آوردم؟که با ابروی دختر مردم بازی کنی؟..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


زهرخندی زدم و دستی رو صورتم کشیدم..جای سیلی صورتمو نه..بلکه دلمو می سوزوند..چشمامو چرخوندم..ضربان رفت..جون از تنم رفت..بی حس ِ بی حس..سر شد بدنم…..سوگلم داشت گریه می کرد؟..نریز اون اشکا رو الهی قربونت برم..نریز، می خوای از پا در بیام؟..
لرزی که تو دلم پیچید باعث شد تو صورت حاجی زل بزنم و بگم: حاجی با تموم احترامی که واسه ت قائلم، __انگشتمو بالا گرفتم..پر بودم..از حرص..از عصبانیت..اون چشما هنوزم می باریدن..نبار سوگل..نبار__ نفس بریده ام رو تازه کردم و خیره تو چشمای حاجی ادامه دادم: به خدای احد و واحد قسم، به همون لقمه ی حلالی که سر سفره ت خوردم حاجی..اگه بازم بخوای به کاری که نمی خوام مجبورم کنی قید همه چیزو می زنم..چشمامو می بندم حاجی..رو هر چی خوبی و بدی دیدم می بندم..رو هر چی وابستگیه می بندم..حتی………
— حتی رو مادرت؟!….
مادرم؟..چرا اون؟..حلقه ی اشک ِ تو چشماش زیر و روم کرد..ویرونم کرد..مادرم نه….ولی..
همین مادر قسمم داد..همین مادر سر سجاده، کلام خدا رو داد دستمو گفت چشم رو عشقت ببند..بهش نظر ننداز..قسم بخور و بگو که تا اخر عمر حکم یه برادرو براش داری….
گفتم چرا؟..چرا منعم می کنی ازچیزی که می دونی نفسمو می بره؟..چرا عمرمو ازم می گیری..چرا جونو از تنم با دستای خودت می کشی بیرون؟…
جوابش یه آه بود و یه جمله….نمی خوام از دستت بدم……گریه می کرد..ناله می کرد..زانوهام خم شد..سست شدم..این دلیل قانعم نمی کرد که از نفسم بگذرم..این دلیل برای منع کردنم از زندگی و هوایی که اون توش نفس می کشید منطقی نبود..من یه دلیل محکم می خواستم..این جواب من نبود..
بهش گفتم..گفتم تو رو به همون خونه ی خدایی که رفتی..تو رو به اقا امام رضا بگو دلیلتو..بگو و بعد جونمو بگیر..
فقط گریه کرد..سجده کردم رو زانوهاش..بگو..بگو و خلاصم کن..
شونه هام می لرزید..زیر دستای پر مهرش مرزی تا نیستی و نابودیم باقی نمونده بود..گریه می کرد و میون اشک و آه می نالید….نمی خوام پسرمو ازم بگیرن..نمی خوام از دستت بدم..باشه، حافظه یاریم نمی کنه ولی سوگل دختر منه..عزیز منه..پاره ی تنمه ولی..تو هم پسرمی..جگر گوشمی..خودم به دنیا نیاوردمت ولی واسه به اینجا رسوندنت از گوشت تنم کندم و گذاشتم دهنت..قد کشیدنتو دیدم..تو پسرمی آنیل….مجبورت کردم نازنینو انتخاب کنی تا فکرش از سرت بپره ولی تو هنوزم وِرد زبونت سوگله..آنیل نکن..باهامون اینکارو نکن..تو رو از دست میدم آنیل..مردم دیگه تو رو به چشم پسر ِ ریحانه نگاه نمی کنن..سوگلو عقد کنی این رابطه از بین میره….عمری انداختم تو دهنا که پسر خودمو دارم بزرگ می کنم نذار ابرومون بره….قسم بخور آنیل..قسم بخور فراموشش می کنی..تو رو به جون من قسم بخور که تمومش می کنی….

از دست دادن مادرم؟..ترس عجیبی بود..من تو آغوش همین زن بزرگ شدم..زنی که همیشه مادر صداش زدم..حالا……نه ..خدایا این دیگه چه جور امتحانیه؟..یه طرف مادرم..یه طرف سوگل….بین دوراهی گیر کرده بودم….

اون شب سر نماز دستش که رو سینه ش مشت شد از خود بیخود شدم..نیمه بیهوش رو سجاده ش افتاده بود..به غلط کردن افتادم..نمی فهمیدم دارم چکار می کنم..قرصشو گذاشتم زیر زبونش و با صورتی خیس وقتی که بازم تونستم رنگ دوست داشتنی چشماشو ببینم قسم خوردم..قلبم شکست ولی قسم خوردم..روح از جسمم جدا شد ولی بازم لبام تکون خوردن و زبونم به تکرار اون قسم تو دهنم چرخید..
مادرم اروم شد..نفساش آروم شد..قلب من ضربانشو از دست داد و نبض به قلب مادرم برگشت..کمر من خم و نگاهه مادرم امیدوار..این حرمت و احترام چی بود خدا که حق گلایه رو ازم می گرفت؟..
گفتم پایبندتم..گفتم مخلصتم..گفتم بندتم خدا..ولی نگفتم به جبرانش منو بشکن..نگفتم برای به ارامش رسیدن مادرم ارامشو از قلب من بگیر..گفتم زانوی مادرم سجده گاهمه و می بوسم دستاشو که بی منت و با عشق زیر پر و بالمو گرفت و اواره ام نکرد..به پاس تموم خوبی هاش جونمم میدم خدا اما..سوگلمو نه..

–آنیـــل!..
صدای فریاد حاجی مثل صاعقه دیواره ی افکارمو شکافت..از کی تو خودمم؟..
— می خوای باز این زنو سکته بدی؟..اون بار سرخود شدی و با یه لجبازی مادرتو تا پای مرگ فرستادی ولی دیگه دست خودت نیست..اختیار ِ همه چیزو ازت می گیرم……….
– نمی تونی حاجی..نمی ذارم..
مات موند تو صورتم..تو چشمای خروشانم که می خواست خون بباره..
– به خاطر مادرم از خودم گذشتم..از جونم..از زندگیم..ازهمه ی خوشیام زدم حاجی..می دونی الان چند شبه خواب به چشمام نیومده؟..همون شب که مادرم انگشتر دست نازنین کرد، دیگه آنیل سابق نشدم..فقط یه مرده ی متحرک بودم که می گفت چشم..شب و روزم معلوم نیست..دیگه ارامش ندارم حاجی..دیگه معنی خوشبختیو نمی دونم..دنیام سیاه شده..همه ش در حال فرارم..کجا برم که ارامش داشته باشم؟..من تو خودمم گم شدم حاجی اسیرم نکن..
چونه ی حاجی می لرزید..چشماش به خون نشسته بود..
— این آخرین حرفته؟..
محکم بود و مغرور….دیگه اون محبت سابق تو صداش موج نمی زد..
– حرف آخرمه..

— پاشو ریحانه..
–بابا؟!..
–پاشو بهت میگم………و ادامه ی حرفشو تو چشمای من سرریز کرد: دیگه کسی حق نداره اسمی از این پسره ی بی ابرو بیاره..از همین امشب دارم بهتون میگم که من دیگه نوه ای به اسم آنیل مودت ندارم….بذار بمونه و هر غلطی که دلش خواست بکنه……..

یه چیز تو وجودم آوار شد..
مامان گلایه می کرد و حاجی مثل همیشه مرغش یه پا داشت..چشمای به اشک نشسته ی مادرم خون به دلم کرد….
حاجی رو کرد به سوگل..
— دختر جون تو هم برو وسایلتو جمع کن..

– حاجــی!..
فریادم تو چشمای پر از خشم حاجی خفه شد..حس کردم دیگه حاج مودتو نمی شناسم..این مردی که تکیه به عصاش داده و سرشو با غرور بالا گرفته صد پشت باهام غریبه ست..
سوگل….نگاهه خیس و مظلومش، تو چشمای من و حاجی می چرخید!..
مات مونده بود..
نگاهه لرزونش تو چشمام ثابت موند!..ترسمو دید؟..دید که اگه بذاره و بره چه به روزم میاد؟…….نه حاجی..نمیذارم..همه کس من این دختره..نمیذارم تنها چیزی که برام مونده رو ازم جدا کنی..نه حالا که فهمیدم چطور باید نفس بکشم…….
— پس چرا وایسادی منو نگاه می کنی؟..برو وسایلتو بیار..
– حاجی تمومش کن!…..
با خشم نگام کرد..یه قدم به سمت سوگل برداشت که با فکی فشرده و رگی برجسته قدمی بزرگتر از اون برداشتم و جلوش ایستادم….چشم تو چشم هم..من احترام میذارم و اون در جواب، بی ابرو خطابم می کنه!..این همه سال گفتم چشم، بس نبود که حالا همه چیزمو می خواد ازم بگیره؟..مادرمو گرفت و حالا نوبت به سوگل رسیده؟….
–برو کنار پسر..برو نذار اون روی من بالا بیاد!..
— شما هرجا خواستی بری مختاری حاجی، ولی سوگل حق نداره پاشو از در این خونه اونورتر بذاره…..
حاجی جوشید..عصاش رو به زمین زد و مثل شیری که بخواد قدرت و عظمتشو به رخ ضعیف تر از خودش بکشه داد زد: تو غلط می کنی پسره ی نمک به حروم!..اینه دستمزد اون همه خوبی ای که در حقت کردم؟شدی گربه سیاهه که بی چشم و رویی می کنی و پنجول می کشی تو صورتم آره؟..
انگشت اشاره شو جلوم گرفت و خط و نشون کشید: سوگل نوه ی منه و تو هیچ نسبتی باهاش نداری..پاتو کج بذاری دمار از روزگارت در میارم..خوب گوش کن آنیل، این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست که بذارم هر غلطی دلت خواست بکنی..همه چیز فرق کرده!…
و رو کرد به سوگل که شونه به شونه م ایستاده بود..
— دیگه نمی خواد از تو خونه ی این بی چشم و رو یه سوزنم با خودت برداری..راه بیافت بریم….
سوگل حرکتی نکرد..سرشو زیر انداخته بود و دستاشو که می لرزید تو هم فشار می داد..دوست داشتم فکر کنم که اونم میلی به رفتن نداره..نگاهمو که حس کرد سرشو آورد بالا..تو چشماش دقیق شدم..نگران بود و تردید تو چشماش موج می زد……
اینو که دیدم انگار واسه مقابله با اونایی که نمی خواستن ما رو کنار هم ببینن یه جون دوباره گرفتم..

-کدوم نوه حاجی؟..تازه یادتون افتاده این دختر نوه تونه؟..این همه سال چکار می کردید؟..مگه همین شما باعث جدایی سوگل از مادرش نشدید؟..حالا این ادعا از کجا اومده که با غرور اونو نوه خطاب می کنید؟..فقط به خاطر اینکه بتونید منو عذاب بدید آره؟می دونید سوگل برام مهمه و می خواید بازم آزارم بدید!……….
نفسی کشیدم و با لحنی که بم بود وعصبانی، تیر ِ خلاصو زدم: دیگه بسه حاجی..گفتم که سوگل با شما نمیاد..حالا هم می تونید برید!..یاعلی!..
حاجی قدم جلو گذاشت و سینه به سینه م غرید: آخه تو نسبتت با این دختر چیه که جرات می کنی جلوی من واسه ش تعیین و تکلیف کنی؟……_و با عصاش به مادرم اشاره کرد که سرشو زیر انداخته بود و گریه می کرد………_این زن مادرشه..سوگل از حالا به بعد دیگه عضوی از خونواده ی منه..رو اسمت خط کشیدم ولی خوب شد که خود ِ واقعیتو نشونم دادی..بیشتر از این خودتو تو چشمم خار نکن و برو کنار..
بغض بدی بیخ گلوم بود..نگم خفه میشم..بذار بدونه و ندونسته بهم پشت نکنه……
لب پایینمو گزیدم..پلک زدم..نفس گرفتم..تند و بی وقفه با همون صدای گرفته تو صورتش خیره شدم و گفتم: منه به قول خودت بی ابروحاجی یه روزی مریدت بودم ..رو اسمت قسم می خوردم..خالصانه زیر سایه ت نشستم و از ایثار و بزرگیت الگو گرفتم..ولی آخرش چی شد؟..شدم یه آدم پست و همین حاجی که دیروز ورد زبونش این بود آنیل راه راستو از کج می شناسه و همیشه بهش اعتماد دارم، امروز تو صورتم زل می زنه و بهم میگه نمک به حرم!….
چونه م لرزید..سخت بود..به علی سخت بود..تموم اون روزایی رو که پشت به پشتش بودم، همه ی دوران بچگیمو تو همون چند ثانیه مرور کردم..
عذاب بود واسه م..عذابی که یه عمر حرمت نگه داری و به اینجا که رسیدی و دست کمک به طرفش دراز کردی با بی رحمی بزنه تو صورتت و بگه دیگه جزوی از ما نیستی..
به سختی جلوی خودمو گرفتم ولی صدای هق هق مادرم شده بود خنجری که داشت قلب نیمه جونمو تیکه تیکه می کرد..
-حاجی..به همون خدایی که دور خونه ش طواف دادی و هفت مرتبه چرخیدی و گفتی « لَبّیک اَللّهُمَ لَبّیک . لَبّیک لا شریک لَکَ لَبّیک » دیگ جونی برام نذاشتی..حق نفس کشیدنو ازم گرفتی حاجی..هیچ وقت بهم اعتماد نداشتی وگرنه الان رو در روم نبودی..من پشت به پشتت بودم حاجی ولی تو نذاشتی..یتیم پروری کردی حاجی ولی این رسمش بود؟..اره؟…….
بین رنگ صورت حاجی و کچ دیوار هیچ تفاوتی نبود..با صدایی که لرزشش به وضوح مشخص بود گفت: خیلی خب حرفاتو زدی؟..دیگه هیچ کدوم از ما با تو کاری نداریم، دیگه طرف اون خونه هم افتابی نمیشی..این همون چیزی بود که خودت با بی شرمی انتخاب کردی..ولی سوگل با من میاد..حقی نداره پیش تو بمونه!..
-نمیذارم..
— به چه جراتی؟..
انگشت گذاشتم رو سینه م: قدرت اونی که اینجاست انقدری هست که بهم جراتشو بده..
— منظورت چیــــه؟!..
-سوگل مال منه!….

حاجی میون اون همه عصبانیت با دهن باز بهم خیره شد..نگاهش بین صورت مصمم ِ من و چهره ی مبهوت سوگل چرخید و زمزمه کرد: مال تو؟..نکنه……..
عصاشو تو مشتش فشرد و صورتش سرخ شد: نکنه بلایی سرش آوردی؟!..
پوزخند زدم..
یعنی یه شبه همه ی اون قسمایی که رو چشم پاک بودنم می خورد، دود شد و رفت هوا؟..اون منو انقدر پست و نامرد دیده بود؟..
-اگه مورد اعتمادت بودم بهم شک نمی کردی، می کردی؟..
–آنیــــــــل؟!..
دستامو از هم باز کردم و فریادم گوش فلکو کر کرد:چرا هنوزم اسم نحسمو میاری حاجی؟..من که برات مردم دیگه چی می خوای ازم؟!..
–ببر اون صداتو تا……….
– حاجی بسه..بسه دیگه چی مونده ازم که بخوای دو دستی بگیری؟….آره می خوامش ..خاطرشو می خوام حاجی..خیلی وقته این دل لامصب فقط به خاطر ِ اونه که می تپه!………
بی تفاوت به رنگ پریده ی حاجی و هق هق خفه ی مادرم نفس زنان سرمو چرخوندم..نگاهم که تو عسلی چشماش قفل شد ارامشی شیرین وجودمو پرکرد..غیرقابل وصف..چی بگم خدا چی بگم؟..این چه حسیه که داره از پا درم میاره؟!..
رمقی برام نمونده بود..با لحنی خسته و لبخند محوی رو لبام که یه رد بود ازش نه بیشتر زمزمه کردم: می خوام که بهم محرم بشه..برای همیشه!..
لباش لرزید..صورتش سرخ و نگاهش به هر قسمت از صورتم که می افتاد آتیشم می زد..گوشه ی لبشو به دندون گرفت و سر به زیر شد..
گفته بودم که چقدر شرم و حیاشو دوست دارم؟..جون می دادم براش..
دلم ضعف رفت و نتیجه ش لبخندی ناخواسته شد کنج لبام..میون اون همه غم تو دلم از رفتن مادرم..میون اون همه آه ِحسرت که هیچ کس این دل صاب مرده رو درک نمی کرد وهمه یه خنجر آغشته به زهر گرفته بودن دستشون و کمر به نابودیش بسته بودن..
بابا منم آدمم..دل دارم..احساس دارم..جرم که نکردم..حلال خدا رو که حروم نکردم..اگه حرومه..حلالش می کنم..

– پس هنوز آدم نشدی..هنوزم چشمت دنبالشه آره؟!..
— عشق منطق نمی شناسه حاجی، می شناسه؟..اگه بود که می شد هوس!..
-خفه شو پسره ی بی همه چیز..مار تو آستینم پروروندم که آخرش بشه قاتل ناموسم؟..و رو به مادرم داد زد: تحویل بگیر..نتیجه ی اون همه التماسی که می کردی رو با چشمای خودت ببین..
نیشخند زدم..
-نامـــوس؟!..بابا ایول حاجی تازه یادت افتاده؟!..خدا مصبتو شکر که دری به تخته خورد و حاجی فهمید نوه ای هم داره!..
قدم جلو گذاشت که مامان بازومو گرفت وکشید عقب: آنیل ببر صداتو….
–من این نمک به حرومو می نشونم سر جاش..
– پس چرا تنهام نمیذارید؟..بذارید با دردی که گذاشتید تو سینه م بمونم و به قول شما بمیرم..
فک منقبض شده ش رو روی هم محکم تر کرد و از گوشه ی چشم به مامان نگاه کرد..
–دست دخترتو بگیر بریم..هر ثانیه موندن تو این خونه کفاره می خواد!..
برگشت و اون پوزخند و نگاهی که دل سنگو هم آب می کردو رو لبام ندید..حاجی دست مریزاد..دلمو بد شکستی..بد……..
–بابا!..خواهش می کنم!….
حاجی بین راه برگشت..نگاهی به مامان کرد و چشمای پر شده از خشمشو رو صورت سوگل نگه داشت و با غیض گفت:دختر تو چرا هنوز اونجا وایسادی؟..راه بیافت….
سوگل سر بلند نکرد..حاجی اینبار با تاکید بیشتری جمله شو ادامه داد: نکنه می خوای پیش این پسره بمونی؟..حسابی جوش اورده بود که گفت: دختر جون همین حالا بدون که موندنت مساوی میشه با از دست دادن مادرت و خونواده ش..2 راه بیشتر واسه انتخاب نداری..یا این پسره ی نفهم یا اسم و رسم مودت……..
اخمای سوگل تو هم رفت..ناخواسته اخم کردم..حاجی حق نداشت اینجوری باهاش حرف بزنه..سوگل فقط سکوت کرد..حاجی کلافه دستی به محاسن سفیدش کشید و رو به مادرم با سر اشاره کرد..این بود اون نوه، نوه کردناش؟!..حاجی غیرتت تا همینجا بود که ناجوانمردانه منو به بی غیرتی محکوم کردی؟!..
شاهد رفتن مادرم بودم….رفتن کسی که بعد از این همه سال هنوزم تابع دستورات حاجی بود..زندگیشو..دخترشو..حافظشو از دست داد و زیر حجم عظیم امر و نهی های پایان ناپذیر و ناعادلانه ی حاجی همه ی هست و نیستشو نابود کرد..بازم اطاعت می کرد؟..حتی از منم گذشت!..من گناهم چی بود مادر؟..عاشقی؟..رسمش رفتنه تو ِ و مردن من؟..این بود اون همه مهری که ازش دم می زدی؟..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


چند لحظه ست که خونه تو سکوت فرو رفته؟..نمی دونم..فقط با صدای هق هق سوگل بود که تونستم به خودم بیام..چیزی جز صدای نفس های مقطعش و ریتم ضربان ناموزون قلب خودمو نمی شنیدم..
سرشو کمی بالا گرفت..صورتش از اشک خیس بود و لباشو محکم فشار می داد..رد خونو دیدم..دست و پام لرزید..این دختر داشت با خودش چکار می کرد؟….
فوری دستمالی از تو جیبم بیرون کشیدم و بدون توجه به هر چیزی که منعم می کرد از تصاحب اون نگاه، دستمالو گوشه ی لبش گذاشتم..نامحسوس به خودش لرزید..سر بلند کرد..این گره ی ناگسستنی رو دوست داشتم..گره ی نگاهه من تو نگاهه سوگل!…..
دستشو آورد بالا و دستمالو گرفت..عقب کشیدم..فاصله م باهاش کم بود؟..بود..نمی فهمیدم..کم بود و من انگار فرسنگ ها دورم ازش..یه قدم به طرفش برداشتم که از کنارم رد شد و منو مدهوش عطر به جای مونده اش همونجا باقی گذاشت..
صدای بسته شدن در اتاقش وجودمو لرزوند..نفسمو دادم بیرون..دستی تو موهام کشیدم..تا اینجای راهو رفته بودم..مابقیش سخت میشه ولی برام مهم نیست..می دونم این من نیستم..این اون آنیلی نیست که با آرامش رفتار می کرد..این آنیل دیگه اون آنیل سابق نیست….نذاشتن….اونا نخواستن..
این همه احساس..این همه واژه ی سردرگم..این همه ضربات ناهماهنگ و نبض ِ تپنده..از من یه آنیل دیگه ساخته بود! ..
خیلی خب حاجی..اسممو خط زدی باشه قبول..
منو دیگه جزوی از خودت نمی دونی اونم قبول..
حق داری..شاید تو هم حق داری..درک احساس من برات سخته..ابروت مهم تره حاجی..اینو منی که عمری زیر پر و بالت بودم می دونم..
ولی..
از امشب من دیگه آنیل مودت نیستم..
فقط علیرضام..
آنیلو امشب با دستای خودت کشتی و پشت سرت رهاش کردی حاجی..
ولی علیرضا هنوز هست..علیرضایی که نه پدر داره نه مادر..تنهای تنهاست..امیدش از خدا هنوزم ناامید نشده..میدونه که اون هست و این خلاء رو تو تنهایی هاش پر می کنه..قلبش..قلبش به اون احساس گرمه..
حاجی..
هنوزم مخلصتم ولی..
منو از خودم گرفتی!..
« سوگل »

خدایا تو به فریادم برس..
خدایا بازم داری ازم امتحان پس می گیری؟..
خدایا خیلی می ترسم..این همه اتفاق پشت سر هم تو یه شب؟..
خدایا عظمت و مهربونیتو شکر، ولی منم بندتم..یه نظر بهم بندازی مگه چی میشه؟….
زنی که مادرمه ولی منو یادش نمیاد..حتی وقتی به صورتم نگاه می کنه انگار نقش غریبگیمو توشون می بینم….لحنش خدا لحنش..دریغ از یه حس آشنا..

حق میدم..اون حافظه شو از دست داده..ولی آخه چرا منو تو این موقعیت قرار دادی؟..که دلمو خوش کنی و بعدشم ویرونم کنی؟..
نگاهه حاجی بهم مثل نگاهه یه پدربزرگ به نوه ش نبود..اخم داشت و حاضر نبود تو چشمام زل بزنه و بگه اصلا تو آدمی؟..
اون همه تشویش به خاطر همین بود؟..
اون همه ترس، از دو چشم سرد و یخی و یه نگاهه تند و تیز و اخمای به هم پیوسته بود خدا؟…..
مگه من چه گناهه نابخشودنی ای به درگاهت کردم که عقوبتش باید بشه این؟…..

از یادآوری کاری که با آنیل کردن اشکام بند اومد..هنوز تو شوک بودم..واقعا اون حرفا رو به آنیل می زدن؟..اون همه حرص..اون همه عصبانیت به خاطر چی بود؟..فقط نازنین؟….
هر بار که نگام تو چشماش می افتاد یه غم ِ بزرگی رو توشون می دیدم..انگار که التماسم می کردن اون چشما..
رخوتی وجودمو تو خودش گرفته بود که می خواستم همونجا زانو بزنم..
باهاش چکار کرده بودن؟..
چطور تونستن دلشو بشکنن؟..
یاد نگاهش قلبمو لرزوند..حرفاش..هر کدوم از کلماتش تو گوشم یه زنگ خاص داشت..
« سوگل مال منه..بسه دیگه چی مونده ازم که بخوای دو دستی بگیری؟….آره می خوامش ..خاطرشو می خوام حاجی..خیلی وقته این دل لامصب فقط به خاطر ِ اونه که می تپه!………می خوام که بهم محرم بشه..برای همیشه!..»..
باور کنم؟..باور کنم آنیل؟..نکنه اینم یه بازیه جدیده؟..اره..خواستی جلوی حاجی کم نیاری از من مایه گذاشتی؟..
ای سوگل بدبخت..انقدر بی دست و پا و ضعیفی که خیلی راحت همه ازت سواستفاده می کنن ککشونم نمی گزه!..
همین یه قلمو کم داشتی..حالا هی بشین یه گوشه و زانوی غم بغل بگیر و کاسه ی چه کنم، چه کنم دستت بگیر!..لیاقتت که بیشتر از این نیست، هست؟….

تقه ای که بی هوا به در خورد از جا پروندم!..افتاده بودم رو تخت که سریع نشستم و خودمو جمع و جور کردم..
–سوگل..
لبای خشکیدمو تر کردم و انگشتای هر دو دستمو تو هم فرو بردم..
–سوگل..بیداری؟!..
بیدارم؟..اصلا خواب به چشمام میاد؟..باهام کاری کردی که از امشب فقط حسرتشو بخورم!
–سوگل..اگه بیداری یه چیزی بگو..نمی خوام مزاحمت بشم همین که بدونم خوبی برام بسه!..
اب دهنمو قورت دادم..و فقط تونستم زمزمه کنم: بیا تو..

چند ثانیه به در بسته خیره موندم تا اینکه آروم رو پاشنه چرخید و قامت بلند و چهارشونه ش رو تو درگاه دیدم..
لبخند دوست داشتنی ای مهمون لباش بود که شیطون ابرویی بالا انداخت و گفت: بیام تو؟……
اجازه گرفتنش دیگه واسه چیه؟اون که تا اینجا اومده!….
یه صدایی درونم پوزخند زد و گفت « شاید اینم جزوی از همون بازیه!»….
حس بدی بود ولی باعث شد اخمامو بکشم تو هم..
هنوز منتظر بود..سر تکون دادم..لبخندش رنگ گرفت و با قدم اول درو پشت سرش بست..
هر دو تو یه محیط کاملا بسته تنها بودیم..دروغ چرا دست و دلم می لرزید..با وجود حرفایی که امشب زده شد این شرم وحیای بیش از حد ِ من جلوی آنیل طبیعی بود..نبود؟……
کنارم که نشست ناخودآگاه دستی به شالم کشیدم و جمع و جورتر نشستم..
یه جوری بودم..اینکه کنارمه و صدای نفساشو می شنوم..تو یه سکوت از جنس همین شب که پر از اتفاقای باور نکردنی بود….خب….احساس ضعف شدیدی بهم دست می داد!..
حرفی نمی زد..زیر چشمی پاییدمش..دستاشو تو هم قلاب کرده بود و گذاشته بود رو پاهاش و به جلو خم شده بود..انگار این ژست عادتش بود..
–سوگل…..بابت حرفای امشبم….خب..چطور بگم…..
چرخید سمتم..همون نگاهه زیر چشمی رو هم ازش دزدیدم..کوبش قلبم سرسام اور بود..
–اگه ناراحتت کردم..معذرت می خوام…….
هه..دیدی سوگل خانم؟..دیدی تمومش یه بازی بود؟..ازت استفاده کرد تا جلوی حاجی قد علم کنه..وگرنه تو رو چه به آنیل؟!..

چرا اون لحظه پاهام یاریم نکردن و با حاج مودت نرفتم؟..چرا به حرف دلم گوش کردم؟..
آنیل تموم این مدت مراقبم بود..من هنوز اون زن رو به عنوان مادر واقعیم نه دیده بودم و نه می شناختم که با آنیل آشنا شدم..اونم تو بدترین شرایط از زندگیم که..باعث شد..دلمو سوق بدم سمتش..اره..اعتراف می کنم که گرفتارش شدم..دلمو به دلش دادم..نمی دونم چی قراره به سرم بیاد ولی..توکلم به اون بالاییه..مگه نمیگن خدا گره گشای تموم مشکلاته؟..پس منو هم فراموش نکرده..همین که هر بار به هر طریقی داره امتحانم می کنه یعنی منو هم می بینه..براش مهمم که حواسش بهم هست…..
— ناراحتت کردم سوگل؟..
لحنش به قدری خاص و قشنگ بود که نتونستم سر بلند نکنم و نگاهمو تو نگاهه روشنش ندوزم..ملتمسانه بهم زل زده بود..منتظر یه جواب..
– نه……….
نفسی از سر آسودگی کشید..خیالش راحت شد؟از چی؟..اینکه ناراحت نیستم؟..انقدر براش مهمه؟……….
— سوگل همه ی اون حرفام بـ ……………….
-یه بازی بود؟..می دونم..
گیج و سردرگم نگام کرد..
–چـــی؟!..
نگاهمو از صورتش گرفتم..
– خواستی جلوی حاجی کم نیاری گفتی سوگلو…………..
ساکت شدم..دیگه داشتم زیاده روی می کردم..
— سوگلو چی؟..حرفتو بزن…….
– خودت بهتر می دونی..
— ولی می خوام تو بهم بگی…..

مکث کردم که نفس عمیقی کشید و با یه لحن کوبنده، تند و پشت سر هم گفت: چون گفتم مال منی و می خوام برای همیشه پیشم بمونی فکر کردی دارم بازیت میدم؟..آره سوگل؟..تو منو اینجوری دیدی؟…..
لب ورچیدم و با بغض گفتم: غیر از اینه؟جز اینکه استفاده بردی چی شد؟..
واقعا ناامید بودم..می دیدم آنیل باهام اینکارو کرده هر چی یاس و حس ِ بد ِ تو وجودم جمع می شد..
بعد از این من بی تکیه گاه چه کنم؟..بدون قوت قلبم چکار کنم خدا؟خودت بگو…

نفساش نامنظم بود..خودشو کشید سمتم و با فاصله ی کمی دستشو گذاشت پشت سرم رو تخت..و تا بخوام ازش فاصله بگیرم سرم داد زد: سوگل اگه بشنوم همچین حرفی رو یه بار دیگه به زبون اوردی به خدا قسم قید همه چی رو می زنم!….می خوای دیوونه م کنی؟آره؟!……..
تیکه ی آخر حرفشو آروم زد..انقدر آروم و غمگین که دلمو زیر و رو کرد..نگاهش که تو چشمام افتاد گفت: باشه میگم..میگم که خدا رو شاهد می گیرم هر چی امشب به حاجی گفتم..عین حقیقت بود..
شوکی که بهم وارد کرد انقدر قوی بود که دهنم باز بمونه و کامل بچرخم سمتشو بگم:چـــــی؟!..
لبخند کم جونی رو لباش نشست..صورتشو کمی آورد جلو..به قدری مسخش بودم که حرکتی نکردم..انگار که هفت هشت ده نفر تو دلم داشتن رخت می شستن..
صورتشو مماس با صورتم نگه داشت..نگاهه جذابش رو تک تک اجزای صورتم چرخید..محو چشماش بودم که زمزمه کرد: خیلی وقته خاطرتو می خوام..نقش این چشمای قشنگت سوگل، از خیلی وقت پیش رو قلبم حک شده….._نفس عمیق کشید..هرم گرمش تو صورتم پخش شد..داغم کرد..آتیشم زد..می سوختم و لب نمی زدم..
چشماشو که بسته بود، باز کرد..خیره تو چشمام..بی طاقت و بی قرار_……….می خوام که بهم محرم بشی ..دیگه اون علیرضای صبور نیستم سوگل..دیگه طاقت ندارم..می ترسم..از این همه احساسی که بهت دارم می ترسم..هر بار که تو چشمات زل می زنم و قلبم می لرزه ترسم پشتش میاد که مبادا نتونم جلوی خودمو بگیرم و کار دست جفتمون بدم….مگه میشه؟..مگه میشه کنارم باشی و ……..
سکوت کرد..صورتش سرخ بود..انگار تو یه عالم دیگه ست..دور از این اتاق….
سرمو زیر انداختم..چشمامو بستم و تو همون حالت که تن گر گرفته ام داشت زیر حرارت چشماش ذوب می شد، صداشو شنیدم: میگم عاشقم ولی هنوز خدا رو اول می دونم..قانون شکنی نمی کنم اینو خودشم می دونه..یه عهد و پیمانی باهاش بستم که اون مردی کرد و تا تهش اومد..حالا نامردیه که بخوام بزنم زیرعهدم….حرومی که خدا گفته رو حلال می کنم سوگل!…._و یه لبخند محو و خواستنی تحویلم میده و سر خم می کنه زیر گوشم_……..
–تو حلال خودم میشی..محرم خودم میشی..همه کسم فقط تویی سوگل فقط تویی………
و یه نفس کشدارو سنگین دیگه..نفساش چقدر داغه خدا؟..تب دارم؟..دارم می سوزم..حرارت بینمون هر لحظه داره بیشتر میشه چرا نمیشه کنترلش کرد؟………………..
-نمی خوام وقتی از ته دلم احساس می کنم که بهت نیاز دارم تا توی بغلم بگیرمت و عطر تنتو نفس بکشم..احساس عذاب و گناه، شیرینی اون حس رو از بین ببره..مثل الان که اگه فقط خیالت بود می رفتم زیر دوش سرد تا این فکر از سرم بپره..ولی چه کنم که کنارمی و….این وامونده طاقت از کف داده!….چکار کنم سوگل؟..تو بگو چکار کنم؟…….

خدایا آنیل چی داره میگه؟؟!!..
با اینکه می دونم اینکارو نمی کنه و حریم ها رو رعایت می کنه ولی..ولی بازم مرد بود..غرایزه خودشو داشت..من که دخترم دارم می سوزم از این نیاز ِ سرکش..از اینکه همین اندک فاصله رو هم بردارم و دستامو دور گردنش حلقه کنم و پناه ببرم به آغوش امنش و برای همه ی عمرم آرامش واقعی رو اونجا تجربه کنم، دارم تو آتیش این احساس دست و پا می زنم..اون که مرد ِ الان داره چی می کشه؟!….

نیمخیز شدم تا از کنارش بلند شم که استین لباسم به یه چیزی گیر کرد و بهم این اجازه رو نداد..نگاهه پر از شرمم از انگشتاش که لب استیمو محکم چسبیده بود تا روی صورتش امتداد داشت..
شرمو تو صورتم دید..تو چشمام اون حیایی که باید می دید رو دید و گفتم بی خیالم میشه ولی بدتر شد و استیمو محکم کشید که تقریبا پرت شدم کنارش..لب به دندون گرفتم..می لرزیدم..از زور هیجان و ترس بود این لرز و..دلهره…..
–بمون سوگل!..
-آ..آنیــــل!…..
–جونم؟….

وای..خدایا دارم میمیرم..ما امشب چمون شده؟!..
-آنیل..تو رو خدا..تمومش کن..دارم اذیت میشم..
–اذیت میشی؟..اینکه کنارتم؟..
نگران بود..سر تکون دادم که یعنی نه..
— سوگل..ببین منو..
با یه مکث به سختی سرمو بلند کردم..چشماش برق می زد..لباش به لبخندی که به حال خرابم دامن می زد از هم باز شد و زمزمه وار زیر گوشم نجوا کرد: دست رد به سینه م نزن سوگل.. نذار تو آتیش عشقت خاکستر بشم..نیست و نابود میشم سوگل….
و تو چشمام زل زد و با زیباترین لحن ممکن گفت: قبولم می کنی؟..
با تعجب نگاهش کردم..
شرم بود و حیا و نگاهی که قصد فرار از اون دو ستاره ی براق ِ چشماشو داشت..
جونم در اومد..ولی تونستم نگاهمو ثابت تو چشماش نگه دارم….
نه….
اون ثابتشون کرد..
دست من نبود..

مسخش بودم..

لباش آروم آروم به لبخند جذابی از هم باز شد!..از همونایی که ناخودآگاه با وجود چالای رو گونه ش، زیر لب قربون صدقه میری و تو دلت قند آب میشه..
— این چشما دروغ نمیگن..میگن؟..
حسی شیرین همراه با دلشوره خونه ی دلمو پر کرد..
-مگه..چی میگن؟!..
پلک زدم و نگاه از تو نگاهش دزدیدم..
خندید..و با همین یه خنده ی کوچیک چه شیرین دلمو لرزوند..
— میگن این خانم خانما که جلوت نشسته و از شرم صورت نازش گل انداخته خیلی وقته دل به دلت داده علیرضا…….
-………
— سوگل..ببین منو..
به سختی نگاهمو که دمی اروم و قرار نداشت تو چشماش دوختم..
لبخند محوی نشسته بود رو لباش..
صدای مردونه ش زمزمه وار تو گوشم پیچید:می دونستی این چشما، خیلی وقته شدن آینه ی قلبت؟..و به قلبم اشاره کرد:هر چی که اون تو حک شده باشه رو من خیلی راحت از توشون می خونم..
-آنیــل!..
–تو خیلی پاکی سوگل..خیلی..انقدر که گاهی خودمو بابت احساسی که بهت دارم سرزنش می کنم..حتی وقتی که تنهام و محو خیالت میشم..و یا حتی وقتی که ناخودآگاه تو رویاهام تصورت می کنم همون لحظه که قلبم داره تند می زنه احساس گناه می کنم ولی بازم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم..همین که کنارتم و در مقابلت خوددارم و………..
– آنیــــل!..خواهش می کنم!….
و دست سردمو که می لرزید مشت کردم تا کمتر ابروی دل از خود بی خود شدمو ببره..
— بگو عزیزم….
معذب شدم..
-میـ ..میشه اینجوری..صدام نکنی؟..
بعد از یه مکث کوتاه..آروم گفت: باشه..اگه که دوست نداری..من……و ادامه شو با نفس عمیقی که کشید بیرون داد..
دوست ندارم؟!..از خدامه آنیل..از خدامه..هنوز..هنوز ضعف اون روزو دارم که صدات زدم « علیرضا » و تو جوابمو جوری دادی که هنوزم که هنوزه واسه م یه رویا می مونه..چطور می تونم دوستت نداشته باشم؟….
– منظورم این نبود..فقط………
سرمو زیر انداختم و لبامو رو هم فشار دادم..تنها نقطه از بدنم که تضاد این گرما رو به خودش داشت فقط دستام بود….

خندید..خیلی آروم..هیچ صدایی جز صدای علیرضا واسه م این همه هیجان به همراه نداشت!..
خدایا..باز گفتم علیرضا؟!..
خودمم گیج شدم که چی باید صداش کنم..من میگم آنیل و اون خودشو علیرضا خطاب می کنه..
باید چکار می کردم؟..
بهتر نبود همونی صداش بزنم که خودش دوست داره؟..
دروغ چرا منم از این اسم خیــلی خوشم میاد..به خاطر اون پاکی و نجابت ذاتی ای که داشت واقعا برازنده ش بود..
خب..چی میشه منم به این اسم صداش بزنم؟..
امتحانش که ضرر نداره..داره؟…
— از من خجالت می کشی؟..
نباید می کشیدم؟!..
رسما دارم آب میشم!..
–باشه..درکت می کنم..بعد از این سعی می کنم یه کم خوددار باشم..نمی خوام معذبت کنم سوگل..اینو که می دونی؟..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


زیر چشمی نگاهی بهش انداختم و سرمو تکون دادم..
خنده ی کوتاهی کرد..کمی سرمو بالا گرفتم..حس کردم باز داره سر به سرم میذارم..
جدی شدم..ولی هنوز در مقابلش احساس شرم می کردم..
– خجالت کشیدن من..از نظرت خنده داره؟..
خنده ی ریزی کرد و با شیطنت گفت:ناراحت نشو..دلیل خندیدنم اونی نیست که فکر می کنی..
– پس چیه؟!..
— مشکل اینجاست خجالت که می کشی و صورتتو با شرم ازم می گیری و نگاهتو می دزدی..ناخودآگاه باعث میشی نتونم جلوی خودمو بگیرم و این لبخندم ناخواسته سر و کله ش پیدا میشه…..خیره تو چشمام کمی خم شد و تو صورتم گفت: دست خودم نیست..یه امشبه رو ندید بگیر و منو عفو کن!…
خندید..ازخنده ش لبخند رو لبام اومد..لبخندمو که دید خنده ش آروم آروم محو شد..تا جایی که یه رد کمرنگ ازش موند..جای اشتیاق حالا حسرت رو تو چشماش می دیدم..ولی بهم اجازه نداد بیشتر از اون دقیق بشم..نگاهشو ازم گرفت و به دستایی که تو هم قلابشون کرده بود دوخت..
— نمی خوای..بهم جواب بدی؟..
لبخندم کش اومد و چیزی نگفتم..خوب بود که سرش پایینه و صورتمو نمی بینه چون این لبخند ِ بی موقع واقعا ناخواسته بود..لبامو روی هم کشیدم و به سختی قورتش دادم..
— سوگل…. تو هم….منو…………
ترسو تو صداش حس کردم ..
چرا ادامه نمیده؟….
منتظر چشم به لبام دوخت..
— اگه اونی که امشب حس کردم درست باشه و احساس بینمون دوطرفه باشه..و تو هم……..
مکث کرد و نفس کشید..
دلهره ای که تو صداش بود دل منو هم آشوب کرد……….
–نمی خوام عجولانه ازت جواب بگیرم..ولی..موقعیتی هم که ..هردومون داریم..چطور بگم….
سرشو زیر انداخت..
موقعیت؟..
نکنه منظورش..
از این فکر گوشه ی لبمو به دندون گرفتم و چند بار پشت سر هم پلک زدم………….
و اینبار..ادامه ی حرفاشو ارومتر به زبون اورد..
–می خوام برای تموم عمر کنارت باشم سوگل..احساسم بهت واسه یه شب و دو شب نیست..اگه از جانب خودم مطمئن نبودم هیچ وقت ابرازش نمی کردم..می خوام..رابطه ای که قراره شکل بگیره..رسمی باشه..برای همین..فقط یه راه برامون می مونه که..اگه……….
سر بلند کرد و ادامه ی حرفاشو که رعشه ای به همراه داشت و پر بود از احساس شرم تو چشمام ریخت و گفت: سوگل..امشب رو حرفام خوب فکر کن..اگه حس کردی که..دلت با دلم یکیه.. فردا نزدیک ظهر آماده باش..میام دنبالت……..

از کنارم بلند شد..پیشونیش عرق کرده بود..دستی بهش کشید و پشت به من ایستاد..
قلبم یکی در میون می زد..ضربانش قوی بود..تند می تپید و شدت ضربه ها به قفسه ی سینه م به قدری محکم بود که هر آن احتمالش بود پوسته ی ظریف سینه م رو بشکافه و بیافته جلوی پاهام…..
صدای نفسای عمیقشو می شنیدم ..
زبونمو روی لبام کشیدم.. و آروم صداش زدم..
– علیرضا؟!..
دستی که باهاش پیشونیش رو ماساژ می داد یه لحظه از حرکت ایستاد..و با یه مکث کوتاه برگشت..
کمی تو چشمام نگاه کرد..دستشو اورد پایین و لبخند زیبایی به صورتم زد..لبخندی که پر بود از حس قشنگ آرامش: جان علیرضا؟!..
همون احساس شیرین دوباره داشت تکرار می شد..
لبخندمو قبل از اینکه ببینه خوردم و با تردید پرسیدم:..فردا..کجا باید بریم؟….
بهم نزدیک شد و کنارم نشست..بدنم سست شد..توانشو نداشتم که بخوام در مقابلش از خودم عکس العمل نشون بدم..
یه دستشو برد پشتم و با فاصله از کمرم گذاشت رو تخت و خودشو کشید جلو..
موذیانه تو صورتم لبخند می زد..نمی دونستم قصدش چیه…….
تا اینکه سرشو کج کرد زیر گوشم و گفت: فردا..قراره کاری کنم که این فاصله ی جزئی ِ بینمون برداشته بشه و من……..
به تته پته افتادم و کمی خودمو به چپ که مخالف جهت علیرضا بود مایل کردم..
-علیرضا!…..
غش غش خندید..کمی خودشو کنار کشید..
تو چشماش نگاه کردن جرات می خواست..
ولی.. اون حس تو دلم انقدر زیبا بود که با شرمی دخترانه لبخند بزنم و چشمامو ببندم و لب پایینمو زیر دندونام بگیرم..
— سوگل..من حاضرم هر جوری که شده خودمو بهت ثابت کنم..هر کار که بخوای مطمئن باش نه نمیارم و انجام میدم..فقط..جوابت بهم اونی باشه که..دلم ازت می خواد!..
خودشو ثابت کنه؟..به کی؟..به منی که خودمم داشتم تو آتیش عشقش می سوختم؟..
— خودت نمی دونی ولی خیلی وقته که با چشمات دنیامو عوض کردی دختر..همه ی هست و نیستمم به پات بریزم بازم نمی تونم جبران کنم..
-علیرضا!..
ناز صدامو خرید و زیر لب زمزمه کرد: وقتی اینجوری صدام می کنی چه توقعی داری که جلوی خودمو بگیرم و نگم جانم؟..
با لبخند سر به زیر شدم..تیر نگاهش مستقیم قلبمو نشونه گرفته بود..حتی حرفاشم اون تاثیری که باید می ذاشت رو به بهترین شکل ممکن رو قلب و احساسم گذاشته بود..
چند لحظه که به سکوت گذشت سر بلند کردم..
حالت صورتش جدی بود..انگار تو فکره..
-می تونم ازت یه سوال بپرسم؟..
سر تکون داد..
— هر چند تا که باشه…..
-با نازنین می خوای چکار کنی؟..
به رو به روش نگاه می کرد..به تابلویی که زمینه ش از جنس آینه بود و آیه الکرسی با خط زیبایی روی سطح شفاف آینه نقش بسته بود….
–تکلیف نازنینو خیلی وقته مشخص کردم..
– اما..گناه داره!..
–می دونم..
– پس……..
–نمی تونم..این علاقه یه طرفه ست..از همون اول بهش گفتم، اما اون بود که قبول نکرد..همه چیزو می دونست و بهم جواب مثبت داد..
– الان بهت مـ..محرم..نیست؟..
سعی کردم لحنم عادی باشه ولی می دونستم که نیست..اینو از نگاهه مرموز مردی خوندم که کنارم نشسته بود و با اون لبخند کج و جذابش حسو از تنم گرفته بود..
– هیچی بین ما نبوده و نیست..فقط یه نامزدی ساده، همین..مامان و بقیه خیلی تلاش کردن که نظرمو به عقد یا حتی صیغه ی محرمیت جلب کنن..منتهی من هربار یه جوری از زیرش در رفتم….
-امشب جلوی آفرین و آروین.. گفتی که می خوای نازنینو عقد کنی یادته؟..
یه تای ابروشو بالا انداخت و خندید..دستی به صورتش کشید وسرشو تکون داد..
— نگفتم می خوام عقدش کنم دختر خوب..گفتم همین روزا خبرش بهتون می رسه!..اسم نامزدی رو هم آوردم تا افرین بی خیال بشه..
با دیدن لبخند آرومش منم لبخند زدم..خیالمو راحت کرده بود..
ولی لبخندم خیلی زود محو شد و جاشو به نگرانی داد..
–چی شد؟!..
– نمی دونم چرا به این قضیه حس خوبی ندارم..
پوفی کشید و پنجه هاشو تو موهای خوش حالتش فرو برد..
— سوگل..قبول کن که من هیچ وقت نمی تونستم واسه نازنین یه مرد ایده ال باشم..این نامزدی اجباری دیگه این آخریا برای جفتمون عذاب آور شده بود..من دیگه نمی تونم به هیچ دختری حتی فکر کنم ..همه ی فکر و خیالم تویی..روحم..جسمم..قلبم..قسم می خورم که هیچ وقت کسیو به اندازه ی تو، تو زندگیم نخواستم………
خدایا در برابر این همه احساس پاک، چی داشتم که بگم؟..
ای کاش لحظه ای می تونستم پرده ی شرم و حیایی که بینمون بود رو کنار بزنم و همه ی احساسمو به زبون بیارم..
حتی نمی تونستم لب از لب باز کنم..
می خواستم بگم اما..
حس می کردم هنوز آمادگیشو ندارم..
عشقشو قبول کرده بودم ولی برای ابرازش از جانب خودم سردرگمم….
ازش ممنون بودم که تحت فشارم نذاشت..
فقط یه چیزو خیلی خوب می دونستم..
من علیرضا رو با دنیا هم عوض نمی کنم!..

مردی که تو اون شرایط سخت تونست خودشو ثابت کنه..بهم نشون داد که تا چه حد می تونه مورد اعتماد باشه..
همون موقع که مهرش تو دلم جوونه زد حس کردم نیمه ی گمشده ی من فقط می تونه علیرضا باشه نه هیچ کس دیگه..ولی لجوجانه ازش فرار می کردم!..
با حضورش کنارم، سیاهی و سرما رو از هر فصل زندگیم پاک کرد..
دل یخ زده ی من تنها به نگاهه اون دلگرم شد..
خدایا..
اینبار می خوام از دل و جونم انتخاب کنم..
اونم بهترین و درست ترین انتخاب زندگیم رو..
مطمئنم که این تصمیم نه عجولانه ست و..نه اشتباه!..
اینبار تو سر تا سر این احساس و جزء به جزءش خودتم حضور داری..
پس..
حالا که به این سطر از زندگی رسوندیم..
دیگه دستمو رها نکن..صبح که بعد از یه خواب راحت چشمامو باز کردم و سر از روی بالش برداشتم، جدا حس فوق العاده ای داشتم..به قدری خوب و قابل لمس بود برام که حس کردم دیگه هیچ غمی تو دلم نمونده که بخوام به خاطرش مثل هر روز بغض کنم و یه گوشه رو تختم چمباتمه بزنم و اشک بریزم..
امروز با روزای دیگه یه فرق اساسی داشت..همون تفاوتی که باعث می شد برای اولین بار جای بغض تو گلوم، لبخند قشنگی مهمون همیشگی لبام باشه….

شالمو رو سرم انداختم و از اتاق رفتم بیرون..
تو دستشویی شیر اب سردو باز کردم و چندبار پشت سر هم مشتامو پر کردم و به صورتم پاشیدم..
هنوزم گرمای دیشب تو تنم مونده بود..اصلا می شد که نباشه؟….
هر بار که یادش میافتم قلبم ناآرومی می کنه..

باحوله صورتمو خشک کردم و رفتم تو اشپزخونه..می خواستم صبحونه رو حاضر کنم ولی همین که نگام به میز غذاخوری افتاد مات و مبهوت تو درگاه خشکم زد..
با لبخند جلو رفتم..وسایل صبحونه به طرز زیبایی رو میز کوچیک آشپزخونه چیده شده بود..
کره..عسل..مربا..پنیر..خامه..
فنجون خالی و قاشق چای خوری کنارش..
و گلدون کریستالی که همیشه خالی وسط میز بود، حالا با 2 تا شاخه گل رز خوشگل تزئین شده بود..با طراوت و شادابی جوری بهم چشمک می زدن که نتونستم جلوی وسوسه م رو بگیرم و دستمو دراز نکنم..اروم یکیشو برداشتم..چشمامو بستم و عمیق و طولانی بو کشیدم و ریه هام رو پر کردم از اون رایحه ی خوش..
با لبخند و اون همه حس خوب تو دلم، چشمامو باز کردم..
خواستم گل رو برگردونم سرجاش که نگاهم سر خورد پایین..درست کنار گلدون، یه کاغذ سفید ِ تا شده بود..با تعجب برش داشتم و آروم بازش کردم..به محض اینکه جمله ی اولشو خوندم، لبام به لبخند غلیظی از هم کش اومد..

« سلام..
صبح شما هم بخیر خانم خانما..
چیه؟چرا تعجب کردی؟..
تصور حالت صورت و چشماتم از این فاصله عالمی داره سوگل می دونستی؟..
کاشکی اونجا بودم..
اما احساسمو الان بهت میگم..از دست این محمد از خدا بی خبر حسابی شاکیم..فقط می خوام که دستم بهش برسه..یه امروز که نباید واسه م کارتراشی می کرد شد خروس بی محل..
اگه مهم نبود یه ثانیه هم تنهات نمی ذاشتم خانمی..اما قول میدم راس ساعت یازده خونه باشم..اون موقع حاضر باش….درضمن صبحونتم کامل بخور..
امروز فقط تونستم یه قاشق عسل بخورم اونم چه عسلی اوووومممم..یادت نره امتحانش کنی..آهان یه چیزی..بهت گفته بودم که عاشق هر چیز تو مایه های عسلم؟..می دونی چیه سوگل؟..الان دوست دارم فکر کنم که به این علاقه داری حسادت می کنی..ولی این عسل و مزه ی شیرینش همه بهانه ست..هیچ عسلی، شیرینی ِ عسل چشمای تو رو که واسه م نداره..داره؟..
خب خب خب صد در صد الان صورتت از شرم سرخ شده!….می دونم الان می خوای کلی ناز بریزی تو صداتو و بگی: علیرضـــا؟!….سوگل، فکر کردی که واقعا می تونم نگم جانم؟..تا قبل از اعترافم آره ولی حالا…..
رو در رو که نمی تونستم قربون صدقه ت برم واسه همین همه شو رو کاغذ نوشتم..خوبه که این قلم و کاغذ هست تا از نگفته های دلم برات بگه….
می دونم هنوز ازت جواب نگرفتم..ولی از ته دل می خوام جوابت بهم مثبت باشه..اونوقت دیگه این قلم و کاغذ به کارم نمیاد….
فقط دعا کن سوگل..دعا کن همه چیز درست بشه….
خب دیگه بسه چشمای خوشگلت خسته شد، هنوز باهاشون کلی کار دارم زوده که بخوای همین اول کاری کار دستم بدی!….مواظب خودت باش خانمم..یاعلی! »

لبخندی که از اول رو لبام اومده بود رو نتونستم هیچ جوری مهار کنم..
انقدر درونم از اون اشتیاق پر بود که یه بار دیگه دقیق و خط به خطچیزایی که نوشته بود رو خوندم..و قلبم برای هزارمین بار از اون همه محبت گرم شد..
نگام به ظرف عسل افتاد..خندیدم و سرمو تکون دادم..
اگر بخوام با خودم صادق باشم باید بگم که شیطنتاشو یه جور ِ خاص دوست داشتم..

با اشتهای فراوون صبحونه مو خوردم..و چه لذتــی داشت اون صبحونه بماند..
بعد از اون میزو جمع کردم و ظرفا رو شستم..
به ساعت که نگاه کردم ده بود..تصمیم گرفتم تو این فاصله یه دوش مختصر بگیرم..
سریع حوله و یه دست لباس برداشتم و رفتم تو حموم..قبل از اینکه زیر دوش بایستم وان رو از آب پر کردم و آروم نشستم و به دیوارش تکیه دادم..نصف موهام خیس شد و اطرافمو پوشوند..
شامپوی بدن شوی رو برداشتم..اب تقریبا کف کرده بود..کمی تو اون حالت نشستم..سرمو به عقب تکیه دادم و چشمامو بستم..
نمی دونم چقدر گذشت..حسابی تو افکارم غرق بودم..به کل زمان از دستم در رفته بود..

از حموم که اومدم بیرون اولین کاری که کردم نگاهمو انداختم به ساعت..ده و نیم بود..
پـــــوف..خوبه پس هنوز وقت هست..
رفتم تو اتاقم و موهامو خشک کردم ولی هنوز ریشه هاش یه کوچولو نم داشت ..در کمدو باز کردم..از بین لباسام یه مانتو شلوار سفید برداشتم و یه شال تقریبا زرشکی ِ ساده هم بیرون کشیدم..
ده دقیقه به یازده بود..داشتم لبه های شالمو مرتب می کردم که زنگ درو زدن..راستش زیاد تعجب نکردم..شاید آنیل باشه مثل دیشب که کلید داشت و زنگ زد..ولی خب انگار ایندفعه تا جلوی واحد اومده بود!..

سریع دویدم و از اتاق رفتم بیرون..تو راهرو چند تا نفس عمیق پشت سر هم کشیدم تا آروم شم..از التهاب و حس خوشی که تو دلم جا گرفته بود گونه هام حسابی گل انداخته بود..
دستی به صورتم کشیدم و خواستم درو باز کنم ولی قبلش از چشمی نگاه کردم تا مطمئن شم که خودشه..با دیدن مرد غریبه ای که پشت در بود لبخند رو لبام ماسید..
این دیگه کیه؟!..
دوباره زنگ زد..خواستم جواب ندم تا بی خیال بشه و بره..ولی دست بردار نبود..
یه بار دیگه از چشمی نگاه کردم..جوون بود و موهای پرپشت و بلندی هم داشت..
زد به در..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


–آنیل..داداش باز کن اگه خونه ای..کار واجب دارم باهات..
با تعجب گوشمو به در چسبوندم..
و تقه ی دوم و پشتش با لحنی که حالا نگران بود و عصبی گفت: انیل اگه خونه ای باز کن درو بت میگم..حال مادرت خوب نیست!..

مادرش؟!..
ریحانه؟!..
مادر ِ من؟!..
وای خدا!…….
نفهمیدم چطور درو بازکردم و مرد که دستشو آورده بود بالا تا یه بار دیگه در بزنه با دیدن من همونجا ثابت نگهش داشت و بعد از چند لحظه دستشو آورد پایین..
نگاهه سنگینی به سر تا پام انداخت که از این حرکتش هیچ خوشم نیومد و اخمامو کشیدم تو هم..و با لبخند خاصی که بعدش تحویلم داد حرصمو در آورد……
–اقا شما کی هستی؟!..مادرم چی شده؟!..
– مادر ِ تو؟!..
از لفظ « تو » که استفاده کرد دندونامو رو هم فشار دادم….
کاغذی رو گرفت جلوم که وقتی تعجبمو دید گفت: بخونش!…….
کاغذو با تردید ازش گرفتم و تاشو باز کردم..با تعجب نگاهمو رو برگه ی سفید چرخوندم ولی همین که خواستم سرمو بلند کنم و دلیل این کار بیخودشو بپرسم از جلوی در پسم زد و سریع اومد تو و درو بست..شونه م محکم خورد به دیوار و درش تو کل تنم پیچید..از کارش به قدری شوکه بودم که صدای جیغم تو گلوم خفه شد..به خودم که اومدم تا خواستم دهنمو باز کنم دستمالی رو از تو جیبش در آورد و محکم گرفت جلوی صورتم..اون یکی دستشم گذاشت پشت گردنم تا تکون نخورم..
بوی تندی حفره های بینیمو پر کرد..چشمای گشاد شده ام از ترس، تو صورت مرد ثابت مونده بود و در حالی که تو دستاش بی جون و ناتوان داشتم بال بال می زدم احساس کردم دنیا داره دور سرم می چرخه..
تا جایی که خوابوندم کف راهرو رو فهمیدم ولی..
بقیه ش هر چی که بود تو اون پرده ی سیاهی که جلوی چشمامو گرفت..محو شد!..
***************
— سوگلم….خواهر خوشگلم..صدامو می شنوی؟..
پلکای سنگینمو از هم باز کردم..
سرم تیر کشید..
همه چیز تار بود..
— سوگل..خوبی عزیزم؟..
حواسم به اون صدای مملو از بغض جمع شد..
این صدا..این صدای نسترن بود؟..
چند بار پشت سر هم پلک زدم و یه دفعه تو جام نیمخیز شدم که بدتر سرم گیج رفت و به پشت افتادم..
— نکن سوگل!..
چشمامو بسته بودم و سرمو با دستام فشار می دادم..
-نـ..نسترن!..
— اروم باش..من اینجام..
اینبار آهسته تر چشمامو باز کردم تا لااقل بتونم صورتشو ببینم..خودش بود..نسترن بود..خدایا شکرت..شکرت..
نگاهه متعجبم تو چشمای سرخ و پف کرده ش ثابت موند….و لبخندی که با اشک چشمام جاری شد از دلتنگیم بود..
هنوز شوکه بودم..نگاهمو اطرافم چرخوندم تا بفهمم کجام؟..
با تعجب چشمامو تا جایی که می تونستم باز کردم..
– نسترن..من اینجا چه کار می کنم؟!..
— خونه ی خودمونی..نترس..
– نسترن ..من..خونه ی علیرضا….
— آروم باش..همه چیزو برات میگم فقط بی تابی نکن باشه؟..
سرمو چسبیدم و با گریه تو جام نشستم..همون لباسا هنوز تنم بود..
واقعا اینجا اتاقمه؟!..خونه ی پدریم؟!..نه خدا نه..نذار اون کابوسا دوباره تکرار بشه!..
– اون مرد..همون که دستمال گرفت جلوی صورتم..اون بیهوشم کرد..بعدش هیچی نفهمیدم..اما الان اینجام..چی شده نسترن؟..چه بلایی سرم اومده؟..
نزدیکم شد و با سر انگشت اشکامو پاک کرد..خودشم گریه می کرد ولی سعی داشت منو آروم کنه..
–یکی از آدمای اون کثافت بود..با بنیامین گور به گور شده اوردنت اینجا و به بابا تحویلت دادن..الانم همه اون بیرون نشستن و منتظرن تو هوش بیای..

با ترس و لرز دستاشو تو مشتم گرفت و از بغض نالیدم: نسترن تو رو خدا نذار اینجوری بشه..علیرضا..علیرضا منتظرمه نسترن..من باید از اینجا برم..نذار.. نذار بدبخت بشم..بابا می خواد باهام چکار کنه نسترن؟..بگو..تو رو خدا بگو..
ساکت بود و میون گریه، بی صدا نگام می کرد..
هق زدم: نسترن تو رو جون هر کی که دوس داری یه چیزی بگو..تو رو قرآن بگو چه بلایی داره سرم میاد؟….
–سوگل..بابا..می خواد………..

یه دفعه در اتاق همچین باز شد و خورد به دیوار که از صدای بلندش هردومون جیغ کشیدیم و عقب رفتیم..و من از دیدن صورت سرخ بابا با اینکه دستای نسترن تو دستام بود خودمو عقب تر کشیدم..
نسترن محکم بغلم کرد و باصدایی که از نگرانی و ترس پر بود و می لرزید ازم می خواست نترسم و اروم باشم..
ولی برعکس حس می کردم چیزی تا جون دادنم نمونده……مخصوصا..وقتی نگاهه وحشت زده م تو چشمای نحس وشیطانی بنیامین گره خورد..مرگو به چشم دیدم و نفسام به شماره افتاد!..

بابا رو به نسترن داد زد: پاشو برو بیرون!…
–اما بابا سـوگـ ………
–بهـــت گفـــتم برو بیــــرون!..
اومد جلو و بازوی نسترن و گرفت..کشون کشون بردش سمت در..
— بابا التماست می کنم کاریش نداشته باش..بابا بذار حرف بزنه تو رو به قرآن اذیتش نکن..بابا تو رو خدا..بابا…………

نسترنو از اتاق بیرون کرد و درو محکم بست..حتی به بنیامینم اجازه نداد بیاد تو..
وحشت زده به دستش نگاه کردم که چطور با خشونت کلیدو تو قفل می چرخوند..
خدایا به فریادم برس….
خون جلوی چشماشو گرفته بود….
جوری سرم داد زد که چهارستون بدنم لرزید..
— که کارت به جایی رسیده شبونه از خونه فرار می کنی آره؟..خوشی زده زیر دلت هوای ه.ر.ز.گ.ی برت داشته هان؟..حالیت می کنم اخر و عاقبت این بی ابرویی رو..نشـــونـت میـــدم دختـــره ی کثـــافـــت….

دستش که به سگک کمربندش رفت مغزم سوت کشید و همزمان بلند جیغ کشیدم..وحشت زده، بی پناه و گریان چسبیده بودم به تخت و پاهامو تو شکمم جمع کرده بودم..
نسترن محکم می کوبید به در و التماس می کرد..ولی گوشای بابا کر شده بود..نمی شنید..فقط نگاهه به خون نشسته اش بود و کمربندی که دور مشتش محکم گره خورده بود..
اومد جلو..تنم یخ بست..
خدایا کمکم کن..خدایا به تو پناه می برم..
دست بابا رفت بالا..چشمامو بستم..
لال بودم لال..
حالا می فهمم وقتی میگن یکی از ترس زبونش بند اومده یعنی چی..انقدر سنگین شده بود که حتی قدرت نداشتم به صدای ریزی اونو تو دهنم بچرخونم..
دارم می میرم..بابا شکنجه م نکن..بابا به جرم بی گناهیم اذیتم نکن..بــابــــا………..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


اولین ضربه رو زانوهام بود و در عین حال بدترین سوزشی که به عمرم تجربه کرده بودم همون بود..برای اولین بار از دستای نوازشگر پدرم..زیر شلاق کمربندش فقط می نالیدم ومثل مار به خودم می لولیدم..
رو تختیمو چنگ زدم..هق زدم..به التماس افتادم..به غلط کردن افتادم..خدا رو صدا زدم..خــــــــدا..تو که بزرگی به کی قسمت بدم تا نجاتم بدی؟..
شلاقایی که به ناحق از پدر بر تن خسته و دردکشیده م حس کردم دردش هـــــزار برابر بیشتر از اون سیخ داغی بود که مامان رو بدنم می ذاشت……
جیغ می زدم بابا تو رو خدا..بابا با من اینکارو نکن..بابا بذار حرف بزنم..بابا بذار برات توضیح بدم..تو رو قرآن ولم کن..نزن بابا نزن..
ملحفه از خون من رنگین شد و بابا هنوز عطش داشت واسه کشتن من..واسه نابود کردن من..واسه منی که دخترش بودم..
بابا چون دخترم داری قصاصم می کنی؟..
بابا چون دخترم داری بی گناه محکومم می کنی؟..
به جرم دختر بودنم بابا؟..
خدایا چرا صدای منه دخترو نمی شنــــوی؟……..

بابا زیر لب فحشم می داد..شلاق می زد..هر بار که دستش می رفت بالا و می اومد پایین من بیشتر به عقب کشیده و به مرگ نزدیک تر می شدم..تا جایی که پرت شدم و از تخت افتادم پایین..سرم محکم خورد به گوشه ی عسلی و میون اون همه درد اینو دیگه حس نکردم فقط رفته رفته همه چیز پیش چشمام سیاه و تار شد و ….

هنوز صدای فریاد بابا می اومد که « توی ِ لکه ی ننگو باید از رو زمین پاک کنم..دیگه چطوری سرمو جلوی مردم بلند کنم؟..همه میگن نیما دختره ی ه.ر.ز.ه شو از خونه ی پسره ِ غریبه کشیده بیرون..پاشو بی ابرو..پاشو این کتکا هنوز اولشه..پاشو بت میگم.. »..
هنوز کامل از هوش نرفته بودم..چشمام جایی رو نمی دید وضعف داشتم بخوام پلکامو باز کنم ولی صداها رو از هم تشخیص می دادم..
صدای باز شدن در و بعد از اون هق هق نسترنو شنیدم..
پاهام می لرزید..
یعنی دارم جون میدم؟..
همه ی بدنم شده بود نبض ولی از ضعف بود….
گرمای دستیو رو بازوم حس کردم و همون موقع بود که از حال رفتم..
دیگه جونی تو تنم نمونده خدا همین الان منو بکش و خلاصم کن..
بسه این همه درد..بسه….
*******
چشمامو که باز کردم خودمو رو همون تخت لعنتی دیدم..هنوز اینجام؟..هنوز زنده م؟..پس چرا تموم نمیشه؟..
نسترن پیشم بود..دلداریم می داد..
می گفت یه جوری با بابا حرف بزنم..
می گفت هر چی به بابا میگه اتفاقی نیافتاده بابا قبول نمی کنه تو هم براش توضیح بده..
چی داشتم که بگم؟..چی باید می گفتم؟..هنوز لب از لب باز نکرده بودم که بابا با بی رحمی افتاد به جونم..
جای نوازشای پدرانه ش هنوز رو تنمه و چه دردی می کنه جای بوسه های کمربندش..
قلبم از این همه حس پدرانه لبریزه..فقط جای اینکه از مهر فشرده بشه از غم و بی مهری مچاله شده..

علیرضا..
الان کجایی؟..
فقط خدا می دونه که چقدر بهت نیاز دارم..
به نگاهه مهربونت..
به صدای ارومت که دوای همه ی دردامه..
اون لحظه با تنی کبود و زخمی..
با دلی گرفته و پر شده از درد..
با نگاهی خیس و بغض سنگینی که ته حلقمو چسبیده بود، از تــــه دل دعا کردم که خدا علیرضامو بهم برگردونه..آنیلمو..کسی که این احساس پاک رو تو دلم دووند و برای لحظاتی بهم فهموند که زندگی می تونه گاهی هم قشنگ باشه..
هر جور که هست خدا..
حتی حاضرم نصف عمرمو ببخشم فقط برای یه لحظه ببینمش..
برای آروم شدن دلم که بی تابه و بهونه شو می گیره..

به همینم قانعم..
یک هفته رو با اشک و آه گذروندم..
به سختی روزا رو پشت سر میذاشتم فقط به یه امید..به امید دیدن دوباره ی اون..
به دستور بابا هیچ کس حق نداشت پاشو تو اتاقم بذاره جز نسترن که فقط اجازه داشت برام غذا بیاره و مامان جلوی در می ایستاد که یه وقت باهام حرف نزنه..
یک هفته ست تو اتاقم، تو خونه ی پدرم زندانیم..
زخمای تنم بهتر شدن ولی زخمای عمیق و چرکین دلم……
چی بگم؟..
چی بگم که حال و روزم گویای همه چیز هست!..

گوشه ی لبم که ورم کرده بود الان فقط یه رد کمرنگ ازش مونده..
زخم روی پیشونیم بدون هیچ دارویی جوش خورده بود..
گونه ی راستم کمی به کبودی می زد ولی زیاد مشخص نبود..بیشتر روی بازوی چپم و گردنم و پشت کمرم آسیب دیده بود که حالا دیگه درد نمی کرد ولی کبودی هاش به خاطر سفیدی پوستم بیش از حد تو چشم می زد..
هر بار که چشمم بهشون می افتاد بغض گلومو می گرفت..
یاد نگاهه بابا میافتادم که چطور با نفرت دخترشو ه.ر.ز.ه صدا می زد….

این مدت هر کار کردم باهاش حرف بزنم حتی نگامم نکرد..بهش التماس کردم یا ولم کنه یا منو بکشه و راحت شم از این همه خفت و خواری..
می گفت صبر کن بالاخره ولت می کنم چون تو لیاقت مردنم نداری..
می گفت اگه تا حالا گذاشتم زنده بمونی باید به خاطرش بری دست و پای بنیامینو ببوسی که جلومو گرفت و نذاشت توی ننگو از رو زمین بردارم..
می گفت بنیامین هنوز دوستت داره و قسمم داده کاری بهت نداشته باشم..

تو هر جمله ش هزار بار اسم بنیامینو آورد و ده هزار بار منو به اون لاشخور مدیون کرد..بهش هیچ دینی نداشتم..از خدام بود که به دست بابام کشته بشم ولی دست اون عوضی بهم نرسه..

هنوزم از علیرضا بی خبرم..
نمی دونم کجاست؟..نمی دونم چکار می کنه؟..
وقتی حواس مامان نبود یه لحظه که خواستم سینی رو از دست نسترن بگیرم زیر لب ازش پرسیدم ولی گفت گوشیش خاموشه!..
نگرانش بودم….بنیامین آدم درستی نبود حالا که فهمیده این مدت پیش علیرضا بودم حتما یه کاری می کنه..
خدایا نکنه بلایی سرش آورده باشه؟..
علیرضا رو به خودت سپردم..
خودت نگهدارش باش……..
*******
امروز جمعه ست..بیرون حسابی سرو صداست..نمی دونم چه خبره!..صدای آهنگ کل خونه رو برداشته..
ساعت 11 صبحه و من منتظرم نسترن بیاد و بهم بگه اون بیرون چه خبر شده؟!..آروم و قرار نداشتم..دلم بدجوری شور می زد..این مدت حال ِ روحی ِ درستی نداشتم و امروز..حس می کردم با روزای دیگه فرق می کنه..
تقه ای به در خورد..از فکر اینکه نسترنه با لبخند دویدم سمتش و بازش کردم..ولی………
با دیدن چشمای خندون و منفور بنیامین همونجا خشکم زد..
شال رو سرم نبود و خیز برداشتم سمت تخت که بازومو از پشت گرفت و درو پشت سرش بست..دستمو کشیدم عقب و سرش داد زدم: اینجا چی می خوای؟برو بیرون..
خندید..دستاشو برد پشت و نگاهشو دور تا دور اتاق چرخوند..
–چه استقبال گرمی خوشگلم..توقعم بیشتر از اینا بود..
– برو بیرون بنیامین..گمشو از اینجا..

یه قدم اومد جلو که یه قدم به عقب برداشتم..چشماش برق عجیبی داشت..
–گلم این چه طرز حرف زدنه؟..دیگه اون سوگل آروم و سر به زیرمو نمی بینم..کجاست؟..دلم براش تنگ شده..
تو چشمام زل زده بود..بدون اینکه پلک بزنه..
دستشو آورد بالا و پشت انگشتاشو گذاشت رو گونه م..به خودم لرزیدم و صورتمو با نفرت کشیدم عقب..با خشونت فاصله رو پر کرد و دستاش دور کمرم حلقه شد..
قلبم تند می زد..از ترس..از اون همه حس تنفر از بنیامین تو دلم….
دستامو اوردم بالا و گذاشتم رو سینه ش و به عقب هولش دادم..ولی جثه ی ضعیف من تو آغوش اون عوضی گم بود….
نمی خواستم دستش بهم بخوره..اون موقع محرم بودیم ازش چندشم می شد الان که احساس می کردم تو بغل یه حیوون وحشی و درنده اسیرم حالم داشت بد می شد و از این فکر ناخودآگاه بدنمو منقبض کردم..
چونه مو با انگشتاش گرفت و سرمو به زور بلند کرد..هنوز داشتم تقلا می کردم..ولی قدرتش خیلی زیاد بود..
— می خوام واسه امشب سنگ تموم بذاری عزیزم..گل من از همه زیباتره..

گوشام سوت کشید..
یه جور زنگ خطر..
یه هشدار..
امشب؟!..امشب چه خبره؟!….
نگاهم از تعجب پر بود و خیلی راحت فهمید دنبال یه جوابم..
خندید و نگاهشو تو کل صورتم چرخوند..
بنیامین ظاهر ِ جذابی داشت..ولی ذاتش کثیف بود و باطن منفورش برای منی که خوب شناخته بودمش بیشتر به چشم می اومد..

ادامه دارد…

سرشو خم کرد ..تو دو سانتی لبام ایستاد و نگاهشو قفل چشمای یخ زده م کرد..
زمزمه وار با خشونتی که تن ِ صداشو پر کرده بود گفت: امشب قراره به همه چیز پایان بدیم..تو خوشگل ِ دوست داشتنی برای همیشه متعلق به من میشی..بدون هیچ مزاحمی….

اشکام یکی یکی رو گونه هام سر خوردن..
بدبختی از این بیشتر؟..
پس این سر و صداها………….
– تو..تو از جونم چی می خوای؟..می دونم دوسم نداری..می دونم ازم متنفری..می دونم آرزوت کشتن منه چون از کاری که داری می کنی خبردارم پس چرا وقتی از اون خونه اوردیم بیرون نکشتیم و یه راست آوردیم اینجا؟..چـــرا لعنتی؟..
پوزخند زد..
اخماشو کشید تو هم..
صورتش وحشتناک شده بود..
–آره..خوشم میاد که اینجور مواقع عقلت خوب کار می کنه..من ذره ای به تو علاقه ندارم..می دونم که می دونی به عقد و این مزخرفاتم هیچ اعتقادی ندارم..ولی یاد گرفتم که درهمه حال سیاستمو حفظ کنم..وقتی تحویلت دادم در اِزاش اعتماد باباتو خریدم..الان هر چی بگم نه نمیاره فقط کافیه اشاره کنم..وقتی می تونم به این راحتی به دستت بیارم و جوری بکشمت که آب از آب تکون نخوره چرا بدون فکر خودمو تو دردسر بندازم؟..وقتی زنم شدی می برمت تو خونه م..واسه کشتنت همه چیز محیاست گلم……
کمرمو محکم نوازش کرد و دندوناشو رو هم سایید: بعد از یه شب رویایی که برات می سازم، هم تو و هم اون معشوقه ی بدتر از خودتو می فرستم به درک….
سرشو بلند کرد و خندید..خنده ی شیطانی ای که حالمو بد کرد..تن لرزونمو به زور کشیدم عقب و با مشتی که به سینه ش زدم ازم جدا شد..
– دست کثیفتو به من نزن عوضی..تو هیچ کاری نمی تونی با علیرضا بکنی..
یه تای ابروشو داد بالا..
— چیه؟..بدجور سنگشو به سینه می زنی!..یادت رفته اونم یکیه مثل من، پس چطور عاشقش شدی؟……
از این حرفش تعجب کردم..یعنی اون نمی دونه علیرضا یه نفوذیه؟..این خیلی خوبه..از این بابت خوشحال بودم که هنوز هویت واقعی علیرضا پیششون فاش نشده……..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


تو چشمام زل زد..خندید و به دور لباش دست کشید:هــــان!گرفتم چی شد..تفاوتش تو اینه که اون یارو زرنگ تر از من بوده و این مدت حسابی بهت رسیده..خب اینکه چیز مهمی نیست عزیزم..آخر شب دعوتش می کنم اونم تو محفل عاشقانه مون حضور داشته باشه..چطوره؟……..

دستامو از خشم مشت کردم و داد زدم: خفه شـــــو..به خدا اگه بلایی سر علیرضا بیاری هر جور شده حتی نیمه جون خودمو به پلیسا می رسونم و همه چیزو میگم……..
قهقهه ی بلندی زد و دستاشو برد تو جیب شلوارش و سرشو تکون داد..
— آره..آره حتما اینکارو بکن..فقط قبلش تماشا کن که چطور معشوقه ی عزیزتو جنازه می کنم و میندازم زیر پاهات….
-چی می خوای بگی؟!….

قدمی برداشت و پشت سرم ایستاد..مثل مجسمه صاف و صامت ایستاده بودم و جرات تکون خوردنم نداشتم..خدایا اونی نباشه که فکر می کنم!..
صورتشو اورد کنار صورتم و با خونسردی تمام گفت: اون یارو الان دست بچه های منه..امشب بی سر و صدا بله رو میدی تا قال قضیه کنده شه..اگه چموش بازی در بیاری بد می بینی خانمی….
چرخید و اومد جلوم..سرشو خم کرد و تو چشمام زل زد: و یه چیز دیگه که می خوام خوب گوشاتو وا کنی..امشب کوچک ترین خطایی ازت ببینم با یه اشاره انگشتای معشوقه ت قطع میشه..اوممممم اگه دوست داری زیر لفظی جای طلا و جواهر یکی از اعضای بدن عشقتو برات نفرستم بهتره مثل بچه ی آدم به هر چی که میگم خوب گوش کنی و نذاری شبمون زهر بشه..و در عوض..بهت قول میدم امشبو زیاد بهت سخت نگیرم….باشه خوشگلم؟…..
و لباشو به بهونه ی بوسیدن گونه م آورد جلو که رفتم عقب و خودمو تقریبا پرت کردم رو تخت..نشسته بودم و ملحفه رو تو مشتم فشار می دادم..نگاهم به زمین خشک شده بود..چشمام می سوخت..همه چیز و تار می دیدم..
زیر لب نالیدم: خدا لعنتت کنه..تو خود شیطانی..

بی صدا گریه می کردم….خم شد رو صورتم و زیر لب گفت: پس از مردی که شیطان خطابش کردی بترس سوگل..کاری که تو کردی قراره دامن خیلیا رو بگیره..تو مهره ی آخر این بازی هستی عزیزم..همه رو که انداختم بیرون بعد نوبت به تو می رسه..تا همه چیزو با چشمای خودت نبینی کشتنت واسه م لذتی نداره..
و بلند و کریه زد زیر خنده و بعد از چند لحظه شاد و خوشحال اتاقمو ترک کرد..
به در بسته خیره شدم..صدای هق هقم بلند شد..
تموم شد؟..همه چی تموم شد؟..این همه سختی رو تحمل کردم که آخرش بشه این؟..این بود رسمش؟….
خـــــدا مگه بنده ی بدی بودم برات؟..گناهم چی بود که مستحق یه همچین مجازاتی دونستیم؟..
خدایا علیرضا..
جون منو بگیر ولی نذار بنیامین بلایی سر اون بیاره..
تو چنگال یه گرگ ِ گرسنه اسیرم..هیچ کس کمکم نمی کنه..تنها و بی کس افتادم بین یه مشت آدم که هیچ کدوم راضی به زنده بودنم نیستن..
از این همه دردی که تو دنیا کشیدم فقط علیرضا رو داشتم که………….
همه چیزمو باختم سر بی عدالتی های زندگی..
ولی در عوض ِ همه ی اینا علیرضا رو به دست آوردم…..
خدایا..
اونو دیگه ازم نگیر..
نذار تنها بهونه ی نفس کشیدنامو به یک شیطان ببازم..

ساعت 3 بعداظهر بود و از دلشوره داشتم می مردم..
یه دقیقه راه می رفتم، یه لحظه می نشستم و باز می دیدم نمی تونم آروم بگیرم بلند می شدم و می رفتم کنار پنجره..
چشم از ساعت بر نمی داشتم..منتظر بودم نسترن به هر بهونه ای که شده بیاد اتاقم..
خدا می دونه که چقدر به حرف زدن باهاش نیاز داشتم..
به همین کورسوی امید هم راضی بودم..شاید هنوز چاره ای باشه!..

ساعت دقیقا 3:35 دقیقه بود که در اتاقم باز شد..همه ی وجودم چشم شد و خیره به در موندم..
نسترنو که دیدم ذوق زده رفتم سمتش ولی از دیدن صورت بی روح و لبای سرد و بسته ش وسط اتاق خشکم زد..خواهرم چش بود؟!..
نسترن که از جلوی در رفت کنار پشت سرش مامان لبخند به لب همراه یه زن غریبه اومدن تو اتاق و درو بستن..
مامان با ذوق و شوقی ساختگی با دست به من اشاره کرد و رو به زن گفت: مهین جون قربون دستت می خوام حسابی هنرتو نشونم بدیا..مژده خانم سفارشو بهم کرده….

مهین خانم پشت چشمی نازک کرد و تابی به سر و گردن تپلش داد..
— مژده خانم لطف دارن ولی راضیه جون منم سالهاست تو این کار کسی ام واسه خودم..نگران نباش زشت ترین عروس اومده زیر دست من جوری درستش کردم که شب عروسی حتی خونواده ی خودشم نتونستن بشناسنش….
خنده ی ریزی کرد و اومد طرف منی که عین یه سنگ سنگین، چسبیده بودم به زمین..یه چرخی دورم زد و متفکرانه دستی به گونه ی برجسته ش کشید..
لبخند زد..
— چه دختر نازی داشتی راضیه جون رو نمی کردی….خندید و گفت: نکنه ترسیدی بدزدنش؟..ماشاالله چشماش خیلی خوشگله، با آرایش عربی معرکه میشه….
دستشو گذاشت زیر چونه م و به چپ و راست چرخوندش..چشمام داشت از حدقه می زد بیرون..
— نه فیسش از هر نظر عالیه..صورت دلنشینی داره آرایش تند بهش نمیاد یه چیز ملایم نازترش می کنه..

به صورت مامان نگاه کرد..اخماشو کشیده بود تو هم و از عصبانیت سرخ شده بود..
نگاهشو از سر نفرت دوخت تو چشمای من و گفت: شما که از خودی مهین جون اگه به من بود می گفتم یه کرم و ماتیک بسشه ولی سفارش دامادمه گفته باید سنگ تموم بذاریم..
مهین خانم غش غش خندید و ساکشو گذاشت رو تخت..
— آره خب خرجشم پای داماده ولی خوشم اومد از الان معلومه چقدر خاطر دخترتو می خواد، خوبه که دست به جیبه…….
مامان پوزخند محوی زد که فقط من و نسترن دیدیم..مهین خانم سرش تو ساکش بود و نمی دونم دنبال چی می گشت..
— دامادم یه تیکه جواهره مهین جون..خدا قسمت هر کسی نمی کنه..فقط نگه داشتنش لیاقت می خواد..
پوزخند زدم که بهم چشم غره رفت..
مهین خانم که دچار سوتفاهم شده بود سرشو بلند کرد و با اخم گفت: دستت درد نکنه راضیه جون..مگه خدایی نکرده ما بخیلیم؟..
مامان با دستپاچگی اومد جلو..
— اوا خاک به سرم این چه حرفیه مهین جون..منظور من اصلا این نبود..میگم ایشاالله که سوگل قدر یه همچین پسری رو بدونه..به خدا این دوره دوماد خوب کجا گیر میاد؟بد میگم؟..
مهین خانم هم که با همین توضیح ناچیز مامان قانع شده بود نگاهی به من انداخت و وسایلشو گذاشت رو میز آرایش..
–اگه اینجور که تعریفشو می کنید باشه نه والا..ایشاالله همه ی جوونا راهی خونه ی بخت بشن و خوشبختی و سعادت قسمتشون بشه..
–ایشاالله….نسترن مادر برو لباس سوگلو از اتاقم بیار..بنیامین دیشب آورد با همون کاورش گذاشتم تو کمد..
نسترن لباشو رو هم فشار داد و با حرص از اتاق رفت بیرون..اشک تو چشمام حلقه زده بود ولی به سختی واسه سرازیر نشدنش، با دلم می جنگیدم..
دلی که بی رحمانه آتیشش زدن و به نظاره ی سوختنش نشستن تا با چشم خودشون شهادت خاکستر شدنشو بدن..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


شاید..شاید اون موقع کمی آروم بگیرن..

مهین خانم گفت بشینم رو صندلی ولی از جام تکون نخوردم..دست و پام می لرزید..با نفرت به اون وسایل و آینه ای که رو به روم بود نگاه می کردم..
حتی از خودمم بدم می اومد..منی که عین یه عروسک افتادم تو دستای این جماعت..
ای کاش بی کس و کار بودم ، شاید اون موقع انقدر تحقیر نمی شدم..هر چی حرف پشت سرم بود می گفتم خب آره بی کسم از چی دفاع کنم؟..ولی در عین حال که هم پدر دارم و هم مادر بازم تنهام و این تنهایی انگار تا لحظه ی مرگ قصد جدایی از منو نداره!..
*******
نزدیک به 2 ساعت آرایشگر رو صورت و موهام کار کرد..کار زیادی نداشت فقط موهام خیلی بلند بود وشینیونش تا حدودی کار برد..

لباس عروسی که بنیامین گرفته بود یه لباس نباتی رنگ بود با بالا تنه ی دکلته و قسمت کمرش هم فوق العاده تنگ بود..پایین دامنش پف کمی داشت و مدلش کج بود که از جلو موقع راه رفتن پای چپم تا نزدیک رون می افتاد بیرون و از پشت هم چیزی نزدیک به پنجاه سانت دنباله اش بود..گرچه با وجود کفشای پاشنه بلندی که پام بود زیاد به چشم نمی اومد..
نگاهم که از تو آینه به خودم افتاد جای اینکه از اون همه زیبایی لبخند بزنم غم عالم تو دلم و دریایی از اشک تو چشمام نشست..موج پر تلاطم از اشکای بی امانم، رو گونه هام جاری شدن و شونه هام لرزیدن..
این زیبایی سهم بنیامین نبود..
این لباس ِ سفید، پارچه ی کفنم بود نه لباس ِ بختم..
این عروس غمگینی که جلوی آینه ایستاده و داره گریه می کنه نباید عروس بنیامین باشه..
دختری که نگاهه خروشانش از عشق لبریزه فقط متعلق به علیرضاست..
دستای من سهم دستای اونه..حتی لمس جسم و روحمم سهم نگاه و جسم اونه..همه و همه مالک اصلیشون علیرضا ست نه بنیامین..
خدایا ببین دلمو….می لرزه از درد….لبریزه از عشق….پر شده از نفرت..
خدایا لااقل به صدای یکی از دردام گوش کن..دردمو درمون نمی کنی باشه ولی به صدای تپشای قلبم که می تونی گوش کنی؟..
تو که عاشقا رو یه جور دیگه دوست داری..
تو که پاکی و صداقتو تو عشق ستایش می کنی..
خدایا دیگه چجوری التماست کنم؟..یه راهی نشونم بده..امشب..با بله ای که به بنیامین میدم حکم مرگمو امضام می کنم، می دونم..از مرگ نمی ترسم..ولی از اینکه بخوام به شیطان بله بگم و اونو تو زندگیم شریک شم، آره…. می ترسم..
می دونم روزای باقی مونده از زندگیم نهایتش به دو روز هم نمی کشه ولی اینکه جسممو در اختیارش بذارم..جسمی که تا الان پاک نگهش داشتم منو از خودم بیزار می کنه..
ایمان دارم که فقط تو می تونی کمکم کنی!………..
*******
مهین خانم مات و مبهوت کنارم ایستاده بود و از زور تعجب دهنش باز مونده بود..
دستی رو شونه م نشست..آروم برگشتم..نسترن با صورت اشکی نگاهم می کرد..با دیدنش طاقت نیاوردم و خزیدم تو آغوشش….بغض داشتم..
-نسـ..تـ..رن…………..
–هیسسسسس..هیچی نگو سوگل..الان هیچی نگو..می دونم خواهری..همه چیزو می دونم….
به خاطر مامان و میهن خانم که تو اتاق بودن اینو می گفت..
ولی اونا برام مهم نبودن..بعد از مدت ها آغوش نسترن مال من شده بود….

مهین خانم_ راضیه جون چیزی شده؟..دخترت چرا همچین می کنه؟..
مامان که از صداش مشخص بود بدجور هول شده گفت: چیزی نیست همه شب عروسی همینن مهین جون مگه خودمونو یادت رفته؟..دختره دیگه..طاقت دوری نداره..برای ما هم سخته!..
مهین خانم که حرفای مامانو باور کرده بود دستشو گذاشت رو بازوم..از بغل نسترن اومدم بیرون و فین فین کنان نگاهش کردم..

–بیا بشین دختر آرایشتو درست کنم این همه زحمت کشیده بودم واسه ش این همه اشکو ازکجا آوردی آخه؟..سفر قندهار که نمیری دخترجان، این شتری ِ که در خونه ی هر دختر دم بختی می خوابه..حالا خدا خواسته یه شوهر همه چی تمومم قسمت تو شده جای اینکه خوشحال باشی نشستی گریه می کنی
پوزخند زدم و نگاهمو از تو چشماش گرفتم..چه ساده بودن این آدما..با دو کلمه حرف و چهارتا تعریف از این و اون بدون اینکه حتی طرفو دیده باشن ازش یه فرد ایده ال و به قول خودشون همه چی تموم می ساختن..
یه مرد رویایی..کسی که از نظر اونا می تونه تکیه گاهه محکمی واسه یه دختر باشه..هه……بتی که ندیده می پرستیدنش..
ستایش به درگاه کی؟..شیطانی مثل بنیامین؟….
خدایا! پس بنده هات کی می خوان دست از این همه ظاهربینی بردارن و بفهمن که همه چیز زیبایی و پول و ثروت نیست؟..
کسی که در ظاهر تو صورتت لبخند می زنه و چهره شو معصوم نشون میده واقعا کی می دونه که این لبخند های محبت آمیز می تونه فقط یه نقاب باشه و پشت این نقاب زیبا چه ذات پلیدی مخفی شده که تو از ماهیتش بی خبری؟..
چرا پدرم جای اینکه به ذات بنیامین توجه کنه و اونو تو هر شرایطی آزمایش کنه همه چیزو تو ظاهر دید و اعتماد کرد؟..
یعنی سرنوشت دخترش انقدر واسه ش بی ارزش بود؟!..
*******
یه لحظه هم نذاشتن نسترن تو اتاق باهام تنها بمونه..هر بار که مامان می دید نسترن حواسش به منه یا نزدیکمه به هر بهونه ای شده بود می فرستادش بیرون..آخه چرا؟!..مگه قرار بود چی بشه؟..دیگه بدتر از این که داشتم از روی اجبار تن به خواسته هاشون می دادم؟!..
همین دلایل بهونه ای می شدن که بیشتر تو خودم فرو برم و دل ابریم بگیره و جای بارون خون بباره!….

ساعت هفت بود که گفتن عاقد اومده و بیرون منتظره..
خدایا..چه زود زمانش رسید!..پس چرا هنوز مرگمو نرسوندی؟!..
با بغض تو اتاق قدم می زدم که نسترن و مامان اومدن تو..مامان یه چادر سفید ساده که گلای ریز نقره ای داشت کشید رو سرم..بازومو گرفت و خواست ببرتم سمت در که سرجام ایستادم..کمی به جلو هولم داد که اینبار خودمو کامل عقب کشیدم..
پاهام یاریم نمی کردن……نمی تونم……..نه نمی تونم..من علیرضا رو می خواستم….اگه بناست عقدی صورت بگیره فقط با علیرضا پیمان زناشویی می بندم نه با هیچ مرد دیگه ای..

مامان نیش گون ریزی از بازوم گرفت که دردم اومد و جیغمو تو گلو خفه کردم..
— بیا برو کم بلای جونمون نشدی..بیا برو بلکم هر چه زودتر شرت از سرمون کم شه دختره ی خیرندیده….
نسترن غرید: مامــان بسه دیگه..
— خوبه خوبه ببند دهنتو..حساب تو یکی هم جداست بذار تکلیف این چشم سفید مشخص شه بره رد کارش، بعد من می دونم و تو……..

از زیر چادر که به نفس نفس افتاده بودم نالیدم: من زن اون کثافت بی همه چیز نمیشم..حاضرم بمیرم ولی دست اون آشغال بهم نرسه……
— اوهو دیگه چی؟..چه تحفه ای هستی حالا؟..همیشه گفتم بازم میگم واقعا حیف بنیامین نمی دونم چی از توی خیره سر دیده که عاشقت شده..هر کی دیگه جای اون بود با اون همه رسوایی که به بار آوردی همونجا قیدتو می زد ولی تموم این مدت پات وایساد و گفت سوگل هرجوری هم که باشه باز خاطرش واسه م عزیزه..هه..خدا شانس بده..سیب سرخ افتاده دست آدم چلاق..تهشم همین میشه..بیا برو کم با اعصاب من بازی کن!…….

–چیزی شده مادرجان؟!……
صدای بنیامین بود..با ترس لبه های چادرمو محکم چسبیدم..
— نه پسرم..سوگل یه کم خجالتیه..می دونی که؟…….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


صدای خنده شو شنیدم..و صدای قدم های محکمشو که می اومد اینطرف..
–اگر که اجازه بدید من میارمش..قبل از عقد یه حرفایی هست که باید به خودش بزنم..البته این عمل من رو حمل بر بی ادبی نذارید مادرجان!..
–اوا این چه حرفیه پسرم اجازه لازم نیست سوگل دیگه از امشب زن خودته صاحب اختیارش تویی ……نسترن…….
و از گوشه ی چادر دیدم که دستشو دراز کرد سمت نسترن و تقریبا کشوندش و از در بردش بیرون….
بنیامین درو بست و اومد جلو..یه قدم رفتم عقب.. رو به روم ایستاد..چشمم به کفشای چرم و براقش افتاد و پاچه های شلوار خوش دوخت مشکی رنگش….

دستشو آورد سمت چادرم که عقب کشیدم..دستش رو هوا خشک شد و انداختش..اینبار چادرمو محکم تر گرفتم..تنم می لرزید..دستام از اون همه سرما سر شده بود..
— حرفایی که صبح زدمو به همین زودی فراموش کردی؟..
-………..
— نکنه دلت واسه معشوقه ت تنگ شده؟..خب اینکه چیزی نیست زودتر می گفتی………

سکوت کرد..قدمی نزدیک تر به من برداشت و کمی رو صورتم خم شد..سایه ش رو چادرم افتاده بود..و صدایی که کنار گوشم با خشم نجوا کرد: فقط کافیه یه اشاره ی کوچیک کنی خوشگلم..سر بریده شو تا قبل از عقد واسه ت می فـ ……..
جیغ خفیفی کشیدم و صورتمو برگردوندم..ملتمسانه با بغض نالیدم:نـــه..بس کن تو رو خدا تمومش کن..
بازوهامو گرفت..چادر نازک بود و از برخورد اون گرمای نفرت انگیز با پوست دستم حالت تهوع بهم دست داد..
— با هم تمومش می کنیم….اگه نمی خوای اوضاعو بدتر کنی پس با زبون خوش راه بیافت..
– قبلش می خوام..باهاش حرف بزنم……

با ترس و دلشوره منتظر جوابش بودم..سکوت بود و..بعد از چند لحظه قهقهه ی بلندش مو به تنم سیخ کرد..
–سوگل انگار زیادی ازم نرمش دیدی که جرات کردی رو حرفم حرف بیاری آره؟..کاری نکن بدون هیچ شکنجه ای با یه تماس روحشو بفرستم پیشت..یه چند ساعت طاقت بیاری حتما می بینیش!..
-من……….

عصبانی شد..محکم بازوهامو تو چنگ گرفت و تکونم داد و با فریادی خفه که سعی داشت صداش از این در بیرون نره گفت: یا مثل بچه ی آدم هر چی گفتم میگی چشم..یا اگه بخوای دنبال باج از من باشی تا وقتی سر بریده شو با چشمای خودت ندیدی حتی نمیذارم پای سفره ی عقد بشینی..انتخاب با خودته..در هر دو صورت من به هدفم می رسم فقط کمی از لذتش کم میشه..اینم میذارم پای دردسرایی که واسه پیدا کردنت کشیدم….
بازومو محکم تر فشار داد و از لا به لای دندوناش غرید: بعدام می تونی لالمونی بگیری….هنوز با این زبون خوشگلت کلی کار دارم..بس بنـــال!..
لب پایینمو به دندون گرفتم و چشمامو بستم..جونم تو دستای اون بود..علیرضام تو دستای اون بود..چی داشتم که بگم؟..جز اینکه سرمو تکون بدم و زیر لب با کوهی از بغض ِ نشسته تو گلوم بگم: باشه!..قبوله!…….
حلقه ی انگشتاش از دور بازوم رها شد..راه افتاد سمت در و تو درگاه ایستاد..
— بیا اینجا….
لبمو گزیدم که گریه م نگیره……
دیگه نه….
دیگه بسه هر چی من گریه کردم و اونا به بدبختیام خندیدن..
هنوز زنده م..نفس میاد و میره!..
تو زندگیم فقط علیرضا رو دارم که واسه داشتش هر کاری لازم باشه می کنم..برای بخشیدن نفس تو سینه ی تنها مرد زندگیم از خودمم می گذرم..
حتی..
حتی به این خفت هم برای آخرین بار تن میدم..
فقط..
برای آخرین بار..
تو سالن که رسیدیم مامان بازومو گرفت و کمک کرد بشینم رو صندلی..حتی کنجکاو نبودم سفره ی عقدمو ببینم..کاش ترمه ی ختمم بود..کاش همون موقع زیر کتکایی که خورده بودم جون می دادم….

عاقد وارد سالن شد و همه برای سلامتیش صلوات فرستادن..
نسترن قرآنو داد دستم ولی بازش نکردم..این قرآن حرمت داشت..واسه خوشبختی و شگون ِ بستن بخت با کدوم مردی باز کنم و آیات ملکوتی و سرشار از معنویتش رو زیر لب زمزمه کنم؟..مردی که کنارم نشسته بود خود شیطان بود..خدایا..تو راضی ای؟..من نیستم..خدایا منو ببخش..کفر نمیگم اما..اینبار راضی به رضای تو نیستم..

— بسم الله الرحمن الرحیم، لاحول و لا قوة الا بالله علی العظیم..دوشیزه خانم سوگل پویان، آیا وکیلم شما را به عقد دائم آقای بنیامین جهانگیری، در قبال مهریه ی یک جلد کلام الله مجید، یک جام آینه و شمعدان و یک هزار و سیصد عدد سکه ی بهار آزادی در بیاورم؟ آیا وکیلم؟..
صدای مامانو از پشت سرم شنیدم:عروس رفته گل بچینه!..
پوزخند زدم..واسه حفظ ظاهر چه کارایی که نمی کردن..
–عروس خانم وکیلم شما رو به عقد دائم آقای ………

چند دقیقه ی دیگه تا لحظه ی ویرانه شدن احساساتم مونده؟..
یک؟..
دو؟…….
شایدم چند ثانیه..
و باز صدای مامان چون ناقوسی از مرگ تو سرم پیچید………
— عروس رفته گلاب بیاره!..
–برای بار سوم، دوشیزه خانم سوگل پویان آیا وکیلم شما را به عقد دائم آقای بنیامین جهانگیری، در قبال……………………….

نزدیکه..خیلی نزدیکه..دستامو تو هم مشت می کنم..چشمامو می بندم..صدای قلبم همه ی وجودمو پر کرده..گوشام کر شده..دیگه هیچی نمی شنوم..هیچی..همه چیز رو یه خط فرضی تو سرم ِ که صدای سوت ممتدش نوید مرگ میده….تنم سرده ..حتی از یک جسم بی روح هم سردتر..
یکی محکم به پهلوم سقلمه می زنه..مامانه….درد دارم؟..نه..نه هیچ دردی حس نمی کنم..فقط قلبمه..تیر می کشه..به زبونم فرمان میده لال شو حرف نزن..ولی عقلم..میگه جون عشقت در خطره….حتی حاضر نبودم واسه یه ثانیه به نبودنش فکر کنم..
مامان سقلمه ی دومو هم بهم می زنه..لب می گزم..از درد؟..نه..از سنگینی بغض تو گلوم..از بی مهری آدمای اطرافم..از بی پناهی خودم..منی که..حتی تا دقایق آخر هم امیدمو از دست ندادم اما……..
نشد………..

– بله!……..

بعد از یه مکث نسبتا طولانی مامان دست زد و کل کشید و اینجوری بقیه هم از اون محیط سردی که به وضوح حس می شد بیرون اومدن..
رسم بود قبل از قبول این عقد از پدرم و بزرگترا کسب تکلیف کنم ولی..
کدوم بزرگ تر؟..کدوم پدر؟..
پدری که شاهد عقد فرزندش نه..بلکه به شهادت امضا کردن حکم مرگ دخترش رو به روم نشسته، پدرم بود؟..این مرد پدر من بود؟..بعد از همه ی اینا می تونستم از ته قلبم پدر صداش کنم؟..دیگه حرمتی باقی نمونده بود….

آره..بالاخره تموم شد..دیگه همه چی تموم شد..
و این همون واقعیتی ِ که خواستم ازش فرار کنم..اما نشد….
این دیگه رویا نیست!..حقیقت زندگی همینه!………
بنیامین هم بله رو داد و دفتر عقدو امضا کردیم..
بعد از رفتن عاقد و مردایی که نقش شاهد رو تو این مجلس داشتن، مامان خواست چادرو از سرم برداره ولی محکم نگهش داشتم و نذاشتم..
کارم تابلو بود می دونم ولی نمی خواستم نگاهه بنیامین به بالا تنه ی برهنه م بیافته..درسته..الان همسر رسمی و قانونیش بودم..ولی با دلم پیمان نبستم..هر عقدی بدون رضایت قلبی باطله..پس این عقد هم از جانب من هیچ رسمیتی نداشت!..

بالاخره تو این کشمکش ها مامان پیروز شد و چادرو از سرم برداشت..حجابمو که از دست دادم تنم مثل یه تیکه یخ، سرد و منجمد شد……..
سرمو زیر انداختم و نخواستم که نگاهه شاهدین این عقد کذایی رو ببینم و بیشتر از این از خودم و این جماعت متنفر بشم!..
با لمس یه چیز گرم لا به لای انگشتام به خودم اومدم..دست چپم تو دست بنیامین بود..
با عصبانیت سر بلند کردم و خواستم دستمو عقب بکشم که محکم نگهش داشت..با لبخند و چشمایی که برق عجیبی داشتن تو چشمام خیره بود..
سردی حلقه ی طلایی رو تو انگشتم حس کردم..نگاه از نگاهش گرفتم و قبل از اینکه به دستم بوسه بزنه اونو از تو دستش بیرون کشیدم..
حلقه رو با نفرت لمس کردم و دستمو مشت کردم..ازت بیزارم بنیامین..ازت بیزارم….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


مامان ظرف عسلو برداشت..
این مسخره بازیا چیه؟..کم عذابم دادن که هنوزم حاضر نیستن دست از سرم بردارن؟..
کاسه ی عسلو که گرفت جلوم با همون دستی که حلقه توش بود محکم زدم زیرش که صدای جیغ مامان به هوا رفت و کاسه ی عسل درست خورد وسط آینه ی طلایی رنگی که تو سفره ی عقد بود و با صدای بلندی شکست!..
همه مات و مبهوت به این صحنه و آینه ی شکسته نگاه می کردن!..حتی من!..
تصویر صورت من و بنیامین تو ترکای بزرگ و قسمتای شکسته ی آینه به هزار تیکه نقش بسته بود..
نمی دونم چرا..ولی از ته دل لبخند زدم..یه حسی توام ِ با آرامش قلبمو پر کرد و باعث شد تو دلم اسم خدا رو صدا بزنم و قرآن کریم رو که تو بغلم بودو ببوسم و بلندشم..
می دونستم بابام رو به روم نشسته ولی بدون اینکه نگاهش کنم دویدم سمت اتاقم و درو محکم پشت سرم بستم..سرمو بهش تکیه دادم وچند بار پشت سر هم نفس عمیق کشیدم..
نگاهه غضب آلود بنیامین وقتی که لبخند زدم رو خوب تو ذهنم ثبت کردم!..
هنوز هم ردی از اون لبخند رو لبام بود که قرآن رو دو مرتبه بوسیدم و گذاشتم رو میز کنار تختم..
شالی که رو تختم بودو چنگ زدم و انداختم رو شونه هام..
دیگه از این همه غرغر ونصیحت خسته شدم..همین که پام رسید تو اتاق چند لحظه بعدش مامان اومد و داد و فریاد راه انداخت..
از خانواده ی بنیامین خبری نبود..چه بهتر..برام مهم نبودن..
بابا حتی حاضر نشد نگام کنه یا حتی به قصد نصیحت پا تو اتاقم بذاره..فقط از همونجا صداشو شنیدم که به بنیامین گفت: تو دیگه عضوی از این خونواده ای و به عنوان دامادم نه بلکه جای پسرمی..اینجا هم مثل خونه ی خودته هر وقت دلت خواست می تونی بیای ولی الان دست زنتو بگیر و از اینجا ببرش….

همین..همین حرف بابام از صد تا فحش و بد وبیراه بدتر بود واسه م..
مانتومو رو لباسم پوشیدم و شالی که مامان با حرص داده بود دستمم کشیدم سرم و رفتم بیرون..
بابا با دیدن من اخماشو کشید تو هم و خواست بره تو اتاقش که صداش زدم..توجهی نکرد که اینبار صدامو بردم بالاتر..بین راه ایستاد .. برنگشت نگام کنه..منم نزدیکش نرفتم..
از همونجا با بغض و صدایی که می لرزید گفتم: حتی لایق نیستم تو چشمام نگاه کنی آره بابا؟..خردم کردی بس نبود؟ ..غرورمو شکستی بس نبود؟..دخترتو به چی فروختی بابا که دلم این دم آخری خوش باشه که شاید ارزششو داشتم؟..به همون ابروی کذایی که همیشه ازش دم می زدی؟..همون ابرویی که منو مسبب بی حیثیتیش می دونی و خودتو در مقابلش مسئول نشون نمیدی؟..
می دونم دیگه به این خونه بر نمی گردم..اصلا به فردامم امیدی ندارم..پس بذار بگم که من بی ابرویی نکردم بابا..خواستم واسه ت توضیح بدم ولی تو مثل همیشه گوش ندادی..می دونی چیه بابا؟!..هنوز باورم نمیشه که من ثمره ی یه عشق دو طرفه باشم!عشقی که ریحانه رو سالهای سال از نیما جدا می کنه و این وسط تنها دخترشون فدای سرنوشت میشه..

حدسم درست بود..تا اسم ریحانه رو آوردم سر بلند کرد و تو چشمامخیره شد ..
اشک صورتمو خیس کرده بود که گفتم: کاش مرده بودم بابا..کاش اون موقع که شایعه کردن ریحانه تو تصادف کشته شده منم پیشش بودم..شاید اگه با اون بودم زندگیم الان این نبود..شاید دیگه تنها نبودم..شاید دیگه نگران نگاهه سرد بابام و اطرافیانم نبودم..شاید اگه حاج مودت با دخترش لج نمی کرد الان سرنوشت خیلی ها اینی که الان هست نبود..ای کاش منو با خودت نمیاوردی بابا….

اشک تو چشماش حلقه زد..هر لحظه تعجبش از حرفام بیشتر می شد..
–از چی حرف می زنی؟!..تو اینا رو از کجا می دونی؟!..
نیشخند تلخی زدم و گفتم: از همون پسری که این مدت پیشش بودم..از آنیل..آنیل مودت..پسر ریحانه و نوه ی حاج مودت..همون مرد جوون و به قول شما غریبه ای که تو اوج بی کسیم پناهم داد ولی دست از پا خطا نکرد..

بابا یه قدم اومد جلو و گفت: سوگل چی داری میگی تو؟!..مگه ریحانه زنده ست؟!..
لبخندم تلخ بود..تلخ تر از زهری که امشب از جام سرنوشت نوشیدم..
یه قدم به عقب برداشتم و گفتم: دیگه همه چی تموم شده بابا..فقط بدون بد کردی..خیلی هم بد کردی..هیچ وقت حلالت نمی کنم..به خاطر تموم بی عدالتیات حلالت نمی کنم..من فرار کردم که به اینجا کشیده نشم ولی همه ش بی فایده بود چون پدری مثل تو داشتم..اگه بهم ذره ای اعتماد کرده بودی هیچ وقت خونه رو ترک نمی کردم..اگه این همه سال واقعا منو به چشم تنها یادگار عشقت می دیدی نه یه وسیله واسه حفظ آبروت، هیچ وقت منی که جیگر گوشه ت بودم به این ذلت تن نمی دادم..

با دستم زدم رو سینه م و نالیدم: ولی حالا ببین منو بابا..ببین پاره ی تنته که جلوت وایساده..ببین به کجا رسوندیش!..
باهام چکار کردی بابا؟..همین که هوش اومدم جای اینکه بذاری حرفمو بزنم افتادی به جونم..به چیزایی نسبتم دادی که از یادآوریش شرمم میشه ..خیلی سخته پدری به دخترش بگه ه.ر.ز.ه نه بابا؟..وقتی تو اینو باور کنی دیگه از بقیه چه توقعی باید داشته باشم؟..دختر بدی واسه ت نبودم، بودم؟..منو از خودت دور کردی….ازت راضی نیستم بابا، چه این دنیا چه تو اون دنیا..هر بدیی ازم دیدی حلالم کن ….امشب با کینه ای که دستای نوازشگرت تو دلم کاشت دیگه اون سوگل سابق نمیشم..من امشب مردم..فقط به دستای پدرم….
عقب عقب رفتم کنار بنیامین و با هق هق گفتم: باشه میرم..امشب با بنیامین از این خونه میرم..فقط اینو مطمئنم که از این لحظه به بعد دیوارای این خونه رنگ آرامش و خوشبختی رو به خودشون نمی بینن….
لبخند غمگینم همراه شد با یه قطره ی درشت و شفاف اشک از چشمای بابام..
سرمو انداختم پایین و پشت بهش رفتم سمت نسترن..
بابا صدام زد ولی جوابشو ندادم..
تند صورت نسترن و بوسیدم و تو گوشش گفتم: خواهری حلالم کن..می دونم که دیگه همو نمی بینیم ولی تا همینجا هم بابت همه ی خوبی هات ممنونم..مراقب خودت باش..خداحافظ..
–سوگل، عزیزم صبر کن می دونم همه چی عجله ای شد و کسی نتونست کاری کنه ولی امشب………
با لبخند غمگینی نگاهش کردم و میون حرفش اومدم: من صبرم زیاده نسترن..منتهی دیگه فرصتی برام نمونده!..

بنیامین بازومو گرفت و کشید..نسترن گریه می کرد و دستمو چسبیده بود..به درگاه که رسیدیم مجبور شد ولم کنه..مرتب می گفت صبر کنم و امیدمو از دست ندم!..
کدوم امید نسترن؟..
امید من امشب پای سفره ی عقد پر پر شد..
دیگه از کدوم امید حرف می زنی؟..
ولی نگاهش پر از معنی بود..حس می کردم جلوی بنیامین نمی تونه حرف بزنه و می خواد با نگاهش چیزی رو بهم بفهمونه!..
*******
نشستیم توی ماشین و بنیامین سوئیچو انداخت..
قبل از اینکه راه بیافتیم با پشت دست اشکامو پاک کردم و گفتم: منو کجا می بری؟..

تو صورتم نگاه کرد و خندید..
— نترس عزیزم..جای بدی نیست..قبلا هم تجربه شو داشتی..
-چی داری میگی؟..منظورت چیه؟..
–عقد کردیم ولی هنوز جشنش مونده خوشگلم..عروسی که بدون جشن صفایی نداره، داره؟..
-خفه شـــو..فقط منو ببر پیش علیرضا….

شاد و سرخوش پاشو رو گاز فشرد و گفت: ای به چشــــم..پیش اونم می برمت..تا یه ساعت دیگه می بینیش..خیلی زود..خیلی خیلی زود………..
و قهقهه ی شیطانی سر داد و سرشو به طرف پنجره چرخوند و داد زد: وای کـــه چـــه حالــی بکنــــم مـــن امشـــــب!..

صورتشو گرفت سمت من و با چشمایی که از خوشحالی پـــر بود نگاهم کرد..پشت انگشتای دستش گونه مو لمس کرد..به حالت چندش اخمامو کشیدم تو هم و صورتمو بردم عقب که خنده ش بلندتر شد..
— من از دخترای چموش خیلی خوشم میاد..مخصوصا تو رابطه!..
و چشمک زد و با لحن بدی گفت: می دونی کــــه عزیزم؟..مطمئنم هنوز یادت نرفته!..
پست فطرت عوضی..منظورش به ویلایی بود که اون بار منو برد تا به عنوان خونه ی مشترکمون نشونم بوده..
وحشی بازی هاشو با بی شرفی به روم میاورد..
منو از چی می ترسوند؟..مگه از مرگ، بدترم هست؟!..با آغوش باز پذیرفتمش..ولی قبلش یه کاری بود که باید انجامش می دادم..بعد از اون هر بلایی سرم بیاد واسه م مهم نیست!..
این همه وقت اون نقشه کشید و تا مرحله ی اجرا پیش برد..
و حالا..
نوبت من بود……………….

رنگی از بغض به صدام دادم و سرمو زیر انداختم..
– دیگه هیچی برام مهم نیست!
سنگینی نگاهشو واسه چند لحظه رو صورتم حس کردم!..
— از همون اول باید اینجوری رامت می کردم!..گرچه این سرکشیات همچین به ضررمم تموم نشد!..
از شنیدن صدای خنده ش فکم منقبض شد و دستامو مشت کردم..
ولی نه..باید بتونم خودمو نگه دارم..
الان هر عکس العملی نشون بدم فقط اونو حساس کردم..باید باور کنه که واقعا از همه چیزم گذشتم و خودمو بهش سپردم!..
فقط باید به دلش راه بیام!..فعلا چاره ای نیست………
*******
زمان از دستم در رفته بود..چند ساعت یا چند دقیقه ست که تو راهیمو نمی دونم..سرمو به پشتی صندلی تکیه داده بودم و بدون اینکه خواب باشم چشمامو بسته بودم..
وقتی به خودم اومدم که ماشین از حرکت ایستاد..لای پلکامو باز کردم..سرم درد می کرد و دلیلش هم فشار عصبی بود..

بنیامین از ماشین پیاده شد..سرمو چرخوندم سمت پنجره..همه جا تاریک بود..هیچ نوری از اطراف دیده نمی شد، انگار وسط بیابون بودیم که صدای زوزه ی گرگا و واق واق سگا از اطراف به این حدسم دامن می زد..
ما اینجا چکار می کنیم؟!..بنیامین کجا رفت؟!..
تو سیاهی گم شده بود..
با ترس بازوهامو بغل گرفتم و از گوشه ی چشم اطرافو زیر نظر داشتم..صورتمو برگردوندم تا از عقب پشت سرمو ببینم که همون موقع یکی محکم زد به پنجره، جیغ بلندی کشیدم و به چپ خزیدم..
با دیدن صورت درهم بنیامین نفس حبس شده امو بیرون دادم..ولی از راحتی نبود..از اجبار بود..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


اشاره کرد بیام پایین..با ترس صندلی کناریمو چسبیده بودم و تکون نمی خوردم..درو باز کرد و بازومو گرفت و مجبورم کرد پیاده شم!..
– ول کن دستمو..
— زِر نزن، راه بیافت..
– اینجا کجاست منو اوردی؟!….
جوابمو نداد..خیلی می ترسیدم..اطرافمون هیچی نبود..لااقل من اینطور حس کردم وگرنه تا چشم کار می کرد تاریکی محض بود……

منو کشید تو بغلش و تو حصار بازوانش فشارم داد..
— نترس خوشگلم، جای بدی نیاوردمت..امشب واسه جشنمون کلی برنامه چیدم، می دونم که خوشت میاد!..
لحنش یه جوری بود..ترس تو دلم مینداخت..
احساسم بهم می گفت امشب بدترین شب عمرته سوگل و حوادث خوبی در انتظارت نیست!..

از تو جیبش یه چراغ قوه ی کوچیک در اورد و روشنش کرد..فقط مسیری که طی می کردیم مشخص بود..
نزدیک به 10 دقیقه از راهو طی کرده بودیم که رسیدیم به یه خرابه..یه جای متروکه که جز همون خونه، ساختمون دیگه ای اطرافش نبود..
صداهای بلند و گوشخراشی از داخل ساختمون شنیده می شد..

بنیامین نور چراغو انداخت رو در آهنی و زنگ زده ای که از زور پوسیدگی یه سمتش افتاده بود ولی با زنجیر کلفت و محکمی بسته بودنش..
مشتشو آورد بالا و به در کوبید..
در زدنش ریتم خاصی داشت..دو ضربه بی وقفه و یه ضربه ی آروم و تا 3 بار تکرارش کرد ..
صدای واق واق سگی که بهمون نزدیک می شد و همراهش قدم هایی که به این سمت می اومد..
— کی اونجاست؟..
–باز کن درو..
— اسم رمز……
صدا از پشت در بود..
بنیامین پوزخندی زد و گفت: باز کن نفله بت میگم….
صدای هراسون مرد که گفت: اِ .. بنیامین خان شرمنده..بفرما بفرما!..
و همینطور که احساس شرمندگیشو به زبون میاورد قفل درو هم باز کرد..
بنیامین دستمو تو دستش گرفت و با خودش کشیده شدم تو خرابه!..داخل تقریبا روشن بود..رو به رومون یه مرد قوی هیکل سیاه چهره ایستاده بود .. 2 تا سگ بزرگ سیاه و ترسناک هم که خرناس کشان انگار هر لحظه آماده ی حمله بودن زنجیر قلاده هاشون تو دستای همون مرد بود..
بنیامین جلو می رفت و منم تقریبا دنبالش کشیده می شدم..
— آقا سفارشیا رو آوردن..
–کجا؟..
–همون اتاق ته باغ..دقیقا 26 تان..
— تو وایسا همینجا، می دونی که باید چکار کنی؟..
— خاطرت جمع آقا حواسم هست..
— خوبه!……

و راه افتاد و اینبار دستمو محکم تر تو دستش گرفت و فشار داد..صدای ناله ام تو گلوم خفه شد..بدون اینکه برگرده و نگاهم کنه منو با خودش می برد..

اطرافمو نگاه کردم..یه جایی شبیه باغ بود که لا به لای درختا نوارای سیاه کشیده بودن و نمی شد بفهمی پشتشون چه خبره..فقط صدای جیغ و فریاد و موسیقی بود که گوش فلکو کر می کرد..
دستی که آزاد بودو گذاشتم رو گوشم ولی صداها واقعا بلند بود..

بنیامین جلوی یه در آهنی قرمز رنگ ایستاد..یه زنجیر نسبتا ضخیم از در آویزون بود که با کشیدنش در باز شد..
اول منو فرستاد تو و بعد خودش پشت سرم اومد..با ترس و لرز رو به رومو نگاه می کردم..یه جای فوق العاده تاریک که اگه بنیامین دستمو نمی گرفت قدم اول به دوم نرسیده می خوردم زمین..چشم چشمو نمی دید..

جلوتر یه نور کمی مشخص شد تا جایی که با باز شدن دری که سمت راست بود نور شدیدی چشممو زد و باعث شد ابروهامو بکشم تو هم و صورتمو برگردونم..

رفتیم تو و بنیامین درو بست..کمی بعد سرمو چرخوندم و با دیدن تعداد زیادی دختر که وحشت زده و گریان کنار چندتا کارتون و جعبه ی شکسته افتاده بودن از تعجب چشمام گرد شد..
این همه دختر؟!..چرا دست و پاشونو بستن؟!..واسه چی اوردنشون اینجا؟!..

3 تا مرد گردن کلفت و بد هیبت تو اتاق بودن که یکیشون با دیدن بنیامین اومد جلو..هر سه اسلحه دستشون بود و لباسای سرتا سر سیاه پوشیده بودن..خداییش از هیکلای درشت و چشمای سرخشون بدجور ترسیده بودم که باعث شد ازشون فاصله بگیرم و پشت بنیامین بایستم..
نگاهه بدی داشتن..مخصوصا به خاطر آرایشی که رو صورتم بود بد نگاهم می کردن.. ه.و.س تو چشماشون موج می زد..

— همه رو آوردید؟..
— آقا دقیق همونایی که خواسته بودید..
— سیروس خان پیغامی نداد؟..
— فقط گفت یه سر به عمارت بزنید!..
بنیامین سرشو تکون داد و دستاشو برد زیر کت مشکیش و به کمرش زد..رفت سمت دخترا و با سر اشاره کرد بلندشون کنن..جیغ می کشیدن و اون مردا به زور رو زمین می کشیدنشون مثل یه تیکه گوشت قربونی باهاشون رفتار می کردن..دلم از بی پناهیشون ریش شد..
اونا هم مثل من گرفتار این آدما بودن..
می تونستم حدس بزنم که واسه چی اوردنشون اینجا….از فکرشم قلبم تیر می کشید..
دخترا با ترس و لرز ایستاده بودن و به بنیامین نگاه می کردن..بنیامین هم مثل فرمانده ای که سربازاشو به صف کرده باشه رو یه خط ثابت، رو به روشون رژه می رفت و دقیق تو صورتاشون نگاه می کرد..

اون 2تا مرد با بی رحمی چونه ی اونایی که سراشون پایین بودو گرفتن و همچین بلندشون کردن که صدای رگ به رگ شدن گردناشونو منی که کنار ایستاده بودمم شنیدم..
اشک صورتاشونو پوشونده بود..
بعضیاشون خیلی خوشگل بودن..دخترای جوون 17-18 ساله….

همون مردی که ازش می ترسیدم و جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم اومد کنار بنیامین و گفت: آقا همه شون دست نخورده ن..چندتاشون دختر فرارین که شوکت ترتیب انتقالشونو داده..اونای دیگه هم یا دزدیده شدن یا گول دوست پسراشونو خوردن..و زد زیر خنده و گفت: آقا پسرا از خودمون بودن..

پشت این حرف همه شون قهقهه زدن که چهار ستون بدنم از صدای نکرشون لرزید..
پست فطرتای بی شرف..
می دونستم اینارو واسه ترسوندن دخترا میگن، مطمئنا بنیامین در جریان همه چیز بود..

بنیامین با نیشخندی که رو لباش بود بازوی یکی از دخترا رو گرفت و کشید جلو..خیلی خوشگل بود..چشمای آبی ِ درشت و پوست سفید و هیکل ظریفی داشت..
دختره با ترس تو چشمای بنیامین نگاه می کرد..دست بنیامین ناجوانمردانه رو بدن دختر حرکت کرد..با انزجار چشمامو بستم..صدای ناله ش بلند شده بود که التماس می کرد بنیامین ولش کنه..

بعد از چند لحظه که ساکت شد چشمامو باز کردم..لباش قرمز و متورم بود و خون کمی از لب پایینش زده بود بیرون..با نفرت به بنیامین نگاه کردم..وحشی ِ کثافت….

دخترا گریه می کردن..بنیامین چندتای دیگه از بینشون انتخاب کرد..کثافت فقط دنبال خوشگلاش بود..
جمعشون شد 13 نفر ..به دو گروه تقسیمشون کرد..
— اینا رو ببر اتاق مخصوص..بقیه هم باشن خبرت کردم بیارشون..
–چشم آقا………

دستمو گرفت و برگشتیم بیرون..تقلا کردم..
– واسه چی منو برداشتی آوردی اینجا؟..
— حرف اضافه نزن راه بیافت..
– با اون دخترا می خوای چکار کنی؟..
داد زد: گفتم ببند اون چاک دهنتو..
دندونامو رو هم فشار دادم..لعنتی..
با اون لباس و کفشا واقعا راه رفتن واسه م سخت بود..
-من با این لباسا نمی تونم اینجا باشم..
همونطور که تو بغلش بودم، دستشو کشید رو بازوم..
— اتفاقا تو این لباسا خواستنی شدی….و با غیضی که تو صداش بود گفت: حق نداری تا اخر شب دست بهشون بزنی، وقتش که شد خودم از تنت در میارم عزیــــزم..
و محکمتر منو به خودش فشار داد..مو به تنم سیخ شد..از افکار پلیدی که تو سرش داشت..می خواستم بهش فکر نکنم و بگم که بی خیالم ولی..
خدا شاهده که سخت بود..
سخت بود این همه اتفاق رو پشت سر هم ببینم و دم نزنم..انگار که هیچی نشده؟!..از لا به لای نوارای سیاه رد شدیم..رو به رومون یه راهروی آجری بود که روش اشکال و تصاویر مختلفی نقاشی شده بود..
از روی اطلاعات ناچیزی که در مورد ش.ی.ط.ا.ن.پ.ر.س.ت.ا داشتم و تمومش هم مربوط به دوران دبیرستانم می شد تا حدودی می تونستم بفهمم که این نشونه ها چین!..
سمت راست مرکز دیوار یه ستاره ی پنج پر واژگون یا همون پنتا گرام بود..و رو دیوار مقابلش ستاره ی شش پر هگزاگرام، که هر دو تو یه دایره ی کامل ترسیم شده بودن..
با فاصله از اونا درست تو مسیری که حرکت می کردیم تصویری از یک چشم که یه قطره اشک زیرش کشیده شده بود، بهش می گفتن چشم لوسیفر که لوسیفر همون پادشاه جهنم میشه..
مقابلش چشمی بود که مردمک توش حالت خمیده ای شکل داشت انگار که بخواد هیپنوتیزمت کنه..
کنار ستاره ی پنج پر که به سختی تونستم سرمو خم کنم و از رو شونه های بنیامین ببینمش یه چیزی شبیه ِ شاخ بود که کمی خمیده ش کرده بودن..
رو دیواری هم که رو به رومون بود و میشه گفت مجاور همون اتاقی که دخترا توش بودن یه صلیب وارونه کشیده بودن که قسمت بالایی صلیب دایره وار خم شده بود که بهش می گفتن آنخ یادمه یکی از بچه های کلاس که در موردش تحقیق کرده بود گفت این نماد موجب افزایش قدرت ش.ه.و.ا.ن.ی تو ش.ی.ط.و.ن.پ.ر.س.ت.ا. ست..
و سرتاسر دیوار عدد 666 و سه حرف FFF دیده می شد که اینم باز نمادهای ش.ی.ط.ا.ن.پ.ر.س.ت.ی بود..

اطلاعات من بیشتر در مورد نماداشون بود وگرنه از کارایی که تو فرقه هاشون می کردن اطلاعات چندانی نداشتم..
جز اون باری که ناخواسته پام به یکی از پارتی هاشون باز شد و اگه علیرضا نبود معلوم نبود چی به سرم می اومد..
از یادآوریش چشمامو که می سوختن و تمنای اشک داشتنو لحظه ای بستم و باز کردم..چقدر دلم هواشو کرده بود..واسه یه لحظه دیدنش جون می دادم!..

صدای موزیک نزدیک و نزدیک تر می شد تا جایی که اون دیوارای مارپیچ و مسخره رو رد کردیم و وارد فضای بازی شدیم که جمعیتی از دختر و پسر تو هم می لولیدن و به ظاهر می رقصیدند..
یه عده با بالا تنه ی برهنه و شلوارای سیاه و تنگ و یه عده شونم لباسای عجیب و غریب سیاه رنگی تنشون کرده بودن که جلو و پشت تیشرتاشون یه چیزی تو مایه های جمجمه و صلیب وارونه و دستی که حالت انگشتاش شاخ شیطان رو نشون می داد روشون طراحی شده بود..
حالم از قیافه هاشون بهم خورد..
موهای سیخ شده ی پسرا و موهای ژولیده و رنگ شده ی دخترا که یه سری آبی کرده بودن و یه سریاشونم قرمز و سفید!..
پسر و دختر ابروهاشونو تا اونجایی که می شد باریک کرده بودن و آرایش زننده ای داشتن..
زیر چشماشونو به طرز فجیعی سیاه کرده بودن و لباشون هم سرخ سرخ بود تا جایی که انگار خون مالیده بودن به لباشون..
از اون فکر و حالتی که تو چهره شون بود حالت تهوع بهم دست داد و با انزجار صورتمو جمع کردم!..بنیامین منو تو حصار دستاش گرفته بود و از کنار جمعیت یه جورایی دنبال خودش می کشید..
نهایت سعیمو کردم که حتی گوشه ی دامنمم بهشون نخوره..آشغالای بی خاصیت..
زیر لب هر چی دلم خواست بهشون گفتم..صدا به صدا نمی رسید که حتی اگه بلندم می گفتم کسی نمی شنید..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


بالا تر از همه گوشه ای از اون محفل نحس و شیطانی 2 تا صندلی چوبی کنار هم گذاشته بودن که وقتی بهشون رسیدیم بنیامین اشاره کرد بنشینم و خودشم کنارم قرار گرفت..
به هیچ وجه دستمو ول نمی کرد..حتی وقتی به زور خواستم از تو دستش در بیارمم این اجازه رو بهم نداد و بدتر انگشتامو تو مشتش فشرد که این کارش هر چند با درد همراه بود ولی بهم فهموند حق اعتراض ندارم..

با نفرت به اون حیوونایی نگاه می کردم که تو لباس آدمیزاد هر کار دلشون می خواست می کردن..
صدای موزیک یه لحظه قطع نمی شد..

مردی که با یه شلوارک چسبون مشکی کمی دورتر از ما بالای به اصطلاح سن ایستاده بود و صدای نکره اشو با یه مشت اهنگ غربی و بی محتوا که از سبکش مشخص بود چیه تو گوش این فلک زده های جوگیر فرو می کرد..
و اونا هم که معلوم بود تا خرخره مواد مصرف کردن و م.ش.ر.و.ب خوردن از خود بی خود شده بودن و دیگه کسی به کسی نبود..

End of passion play crumbling away
پايان هر بازی و عمل هيجان انگيزی فرو پاشی و ناپديد شدنی هم هست!!
Im your source for self destruction
من منبع تو برای از بين بردن خودت هستم
Venis that pump with fear
Sucking darkest clear
رگ هايی که ترس به آنها تزريق مي شود
Leading on your deaths construction
همين رگ ها تو را در ساختن و به وجود آمدن مرگت رهبری مي کنند!!!
Taste me you will see
More is all you need
مرا بچش ميبينی که مقدار بيشتری از من مي خواهی
Youre dedicated to how im killing you
و به اين وسيله (اعتياد) تو به روشی که تو را مي کشم هميشه پايبندی!!!!
Come crawling faster
سريع تر جلو بيا در حالی که مي خزی
Obey your master
به ارباب خود احترام بزار
Your life burns faster
Obey your master
زندگي تو زودتر دود مي شود به ارباب خود احترام بگذار
Master of puppets
Im pulling your strings
ارباب عروسک ها من هستم که بند های تو را مي کشم !
Twisting your mind and smashing your dreams
ذهنت را به هم مي ريزم و رويا های را لگدکوب مي کنم
Blinded by me you cant see a thing
چيزی نمي بينی چون به دست من کور شده ای
Just call my name cause ill here you scream

Master master
Just call my name cause ill here you scream

Master master
فقط نام مرا صدا بزن چون مي خواهم فريادت را بشنوم فرياد بزن ارباب ارباب تا فريادت را بشنوم
Neddlework the way never you betray
راه را با سوزن باز کن (اشاره به مصرف هروئين) تو هرگز پشيمان نمي شوی
Life of death becoming clearer
وجود مرگ برايت واضح تر مي شود
Pain monopoly ritual misery
درد در انحصار توست و اين آيين بدبختی توست
Chop your breakfast on a mirror
صبحانه ات را بر روی آينه تکه تکه کن
(اشاره به مصرف کوکائين)

انقدر بد و ناموزون می خوند که نمی تونستم بفهمم چی میگه..
صورتمو چرخوندم سمت چپ..درست همون طرفی که بنیامین نشسته بود..

کمی با فاصله از ما مردی قد بلند و چهارشونه که یه تیشرت جذب مشکی و شلوار براق به همون رنگ تنش بود و یه نقاب مشکی و خاکستری هم به صورتش زده بود به این طرف می اومد..

جلومون که رسید سینی نقره ای تو دستاشو که 2 تا جام طلایی توش بودو آورد پایین و گرفت جلوی من و بنیامین..سمت چپی که مال بنیامین بودو با احترام برداشت و در حالی که می داد دستش سرشو کمی رو به پایین خم کرد..
اما لیوان منو با همون سینی گرفت جلوم و بدون اینکه چیزی بگه از پشت نقاب نگاهم کرد..هیچ حرکتی واسه برداشتن جام نکردم..نگاهش رو صورتم سنگینی می کرد ولی سرمو بلند نکردم تا حتی بخوام تو چشماش نگاه کنم..

دستمو پیش نبردم که بنیامین زیر لب با یه لحن محکم گفت: بردار سوگل….
تقریبا یه جورایی بهم تشر زد..
می دونستم محتوایاتش چیه..جز ش.ر.ا.ب چی می تونست باشه؟..وقتی بنیامین بهم امر کرد لیوانو بردارم دهنش بوی الکل می داد..
با استیصال جامو از تو سینی برداشتم..مرد با کمی تامل ازمون فاصله گرفت و پشت سر بنیامین ایستاد..هنوزم سنگینی نگاهش روم بود..مردک هیز..هه….اینجا که چیز عجیبی نبود..کاش فقط به هیزی ختم می شد..
چه کارایی که امشب نمی خواستن بکنن..
تجربه ای که قبلا به دست آورده بودم بهم نهیب می زد قراره شاهد اتفاقات و حوادث نفرت انگیزی باشم!.

صدای موزیک که قطع شد مردی که عصای مشکی رنگی رو تو دستش داشت و سر عصا هم یه جمجمه شبیه به جمجمه ی انسان بود..وارد شد و یکراست از بین جمعیت رد شد و رفت بالای سن ایستاد..
دخترا و پسرا به افتخارش دست زدن و جیغ کشیدن..هر دو دستشونو آورده بودن بالا..2 انگشت میانی و شصتشونو بسته بودن و فقط انگشت کوچیک و اشاره شون باز بود که با هیجان تکونش می دادن و یه چیزایی رو تو اون همهمه تکرار می کردن..

یه مشت دیوونه دور هم جمع شده بودن!..آخه به اینا هم میشه گفت آدم؟!..
و اونی که از همه دیوونه تر بود دقیقا همونی بود که بالای سن ایستاده بود..
یه کتاب نسبتا قطوری رو گرفته بود دستش ..
با صدای بلند و رسا رو به جمع که به یکباره ساکت شده بودند گفت: به نام شیطان، فرمانروای زمین….همانا که از سجده به آدم سر باز زد و از بهشت رانده شد..خدای کذب به شیطان ظلم کرد..شیطان شایسته ی تقدیر است ..او نماد قدرت و اصرار است..شیطان همان قدرت بزرگ است، قدرتی که بشر را در زندگی به حرکت در می آورد..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


به ناگهان همه جیغ کشیدن و هیاهویی به پا شد..حیرت زده به اون دیوونه هایی نگاه می کردم که رو زمین خم و راست می شدن و سجده می کردن..
ولی طولی نکشید که صداها خوابید و اون مرد اینبار بلندتر ادامه داد: عنان نفست را آزاد بگذار و در لذت ها غوطه ور شو..از شیطان پیروی کن، او تنها دستورهایی به تو می دهد که با طینت تو سازگار است و هستی تو را سرشار از زندگی و پویایی می کند..شیطان، نماد حکمت آلوده و نماد زندگی اصیل است، بنابراین خودت را با افکار دروغین و سراب ها فریب مده..

و اینبار اونا سجده می کردن و مرد بی وقفه ادامه می داد: افکار شیطان محسوس، ملموس و قابل دیدن است و طعم دارد و عمل به آن باعث شفای تمام بیماری های جسمی و روانی است..

و فریاد زد: نباید عاشق شد، زیرا عشق، ضعف و خواری و پستی است..شیطان، نماد دلسوزی و شفقت برای کسانی است که شایستگی آن را دارند و به جای تباه کردن خود و عاشق دیگران شدن، باید عاشق شیطان شد..
حقت را از دیگران بگیر، هر کس به تو یک سیلی زد، با تمام قدرت با مشت بر همه جای بدن او بکوب و به او ضربه بزن..
همسایه ات را دوست نداشته باش و با او همانند اشخاص غریبه و عادی رفتار کن..

و عصاشو بالا آورد و رو به جمعیتی که همچنان در حال سجده بودند فریاد زنان گفت: ازدواج نکن، بچه دار نشو، از اینکه ابزار و وسیله بیولوژیک برای ادامه نسل و زندگی انسان ها باشی، حذر کن، فقط برای خودت باش..هر چقدر می خواهی رابطه ی ج.ن.س.ی برقرار کن، هر طور می خواهی و با هر کس که تمایل داری..دیگران باید تسلیم تو باشند..برای انجام اعمال ج.ن.س.ی و ش.ه.و.ت.پ.ر.س.ت.ی از مصرف مواد مخدر و م.ش.ر.و.ب.ا.ت.ا.ل.ک.ل.ی نترس و خود را در آن غرق کن..آزادی و خودکشی حق شماست..انسان آزاد است که هر چه می خواهد، بخورد و هر چه می خواهد، بپوشد و هر وقت که دلش می خواهد، بمیرد..خود کشی انتقال به جهان خوشبختی است..اخلاق، ضعف و مایه ی حمایت از ضعیفان است، پس از آن بپرهیزید!..

دستشو که اورد پایین همهمه ها از سر گرفته شد و صدای جیغ و فریاد بود که از هر طرف باغ بلند می شد!..
— سوگل، نوشیدنیتو بخور!..

بدون اینکه نگاهش کنم خواستم جام رو بذارم زمین که مچ دستمو فشار داد..از زور درد قدرت هر کاری ازم گرفته شد و لبمو محکم گزیدم!..
-بخور بت میگم…..
نگاهی به جام انداختم..رنگ سرخش داد می زد که ش.ر.ا.ب.ه..ولی واسه اینکه مطمئن بشم پرسیدم: توش چیه؟..
خندید و بین اون همه سر و صدا داد زد: نگو که نمی دونی..
می دونستم..فقط نمی خواستم به زبون بیارم..
سرشو خم کرد و زیر گوشم بلند گفت: بخور خوشگلم..بخور بذار شبمون کامل شه!..

شبمون کامل شه؟!..نکنه چیزی توش ریخته؟!..شاید می خواد منم مثل این دیوونه ها از خود بی خود شم و راحت تر بتونه باهام…..
وای نه!..

همچین تو گوشم داد زد: بده بالا…….که هم از ترس جام تو دستم لرزید و سرش خالی شد و هم حس کردم گوش چپم دیگه هیچ صدایی رو نمی شنوه!..
دستم می لرزید ولی جامو به لبام نزدیک کردم..دیگه چی داشتم که ببازم؟..لبه ی سردش، سردتر از لبای من نبود..
چشمامو بستم و محتویاتش رو مزه کردم..شیرین بود!!..مثل عسل!!..طعمی از الکل نداشت!!..
اینبار چشمامو باز کردم و با تعجب جزعه ای ازش خوردم….مزه ش مثل شربت آلبالو بود!!..همونجور خوشمزه و خنک بود!!..
پس……

به بنیامین نگاه کردم..لبخند کجی رو لباش بود که خم شد رو صورتم و گفت: امشب هردومون از این ش.ر.ا.ب مست میشیم عزیزم..چشماتو وقتی که خمار میشنو دوست دارم..
لبشو آورد جلو که لبامو ببوسه..بوی مشمئز کننده ی الکی که از دهنش خارج شد باعث شد اخم کنم و صورتمو بکشم عقب..
از اینکارم خوشش نیومد و با عصبانیت نگاهم کرد..دستمو فشار داد و به حالت اولش برگشت و شنیدم که گفت: آدمت می کنم!….
پوزخند زدم..کی به کی داره میگه آدمت می کنم!..
از اینکه حرص می خورد هم خوشحال بودم و هم می ترسیدم..اگه با لجبازی همه چیز بهم بریزه چی؟!..

وقتی که گفت با هم از این ش.ر.ا.ب مست میشیم فهمیدم نمی دونه تو جام من شربته نه ش.ر.ا.ب..
ازاین فکر برگشتم و به مردی که نوشیدنی ها رو سرو کرده بود نگاه کردم..پاهاشو به عرض شونه باز کرده بود و با ژست خاصی پشت بنیامین ایستاده بود..بازوان عضلانی و محکمی داشت که آستینای تیشرتش جذبش شده بود..قفسه ی سینه ی ستبر و مردونه ش تو اون تیشرت مشکی تنگ عضلاتشو کامل نشون می داد..هیچ جزئی از صورتش مشخص نبود جز فرم کمی از چونه ش..
نگاهمو که رو خودش حس کرد سرشو چرخوند و از پشت نقاب نگام کرد..سرشو به احترام خیلی کم خم کرد ولی نگاهشو از صورتم نگرفت..

از صدای جیغ چند تا دختر اول اون برگشت بعد هم من..همون دخترایی بودن که تو اون اتاقک زندونیشون کرده بودن..هر 26 نفر..
متحیر از اون همه بی شرمی مسخ کارایی که می کردن شدم..13 تا دختری که خوشگل بودنو یه گوشه نگه داشتن..مظلومانه گریه می کردن..
بقیه رو آوردن وسط و رو به روی هر دختر یه مرد لاغر اندام که خالکوبی های کوچیک و بزرگی رو بازوها و سینه و کمرش داشت ایستاد..
دستای دخترا رو با طناب محکم بسته بودن..به پاهاشون زنجیر زدن و زنجیرا رو به هم وصل کردن و تو یه خط نگهشون داشتن..
پسرا هر کدوم فقط یه شلوار مشکی تنشون بود که رو کمراشون یه چیزی شبیه خنجر گذاشته بودن که وقتی بیرون کشیدن من از ترس قبض روح شدم وای به حال اون دخترای بیچاره..

صورتمو با گریه برگردوندم که بنیامین داد زد: نگاه کن..
–همه تون یه مشت کثافتین..ازتون بیـــزارم!..
اینا رو با گریه زیر لب می گفتم که بنیامین اینبار بلندتر داد زد و وقتی دید عکس العملی نشون نمیدم دستمو کشید و بلندم کرد..پشتم ایستاد و بازوهامومحکم فشار داد..
تو گوشم داد می زد نگاه کنم وگرنه منو هم می فرسته قاطی اون دخترا..
همین تهدید واسه باز کردن چشمام کافی بود که با ترس سرمو برگردونم و نگاهشون کنم..مردا، دخترا رو خوابونده بودن رو زمین و نشسته بودن رو پاهاشون..
به دستور همون مردی که عصا دستش بود و مرتب تکرار می کرد: اینان قربانیانی هستند به درگاه شیطان..ای فرمانروای زمین، تقدیمت می کنیم تا بدانی که پرستش و ستایش تو پایان ناپذیر است!..پاکی و درستی را از زمین می زداییم تا تو را خشنود کرده باشیم!….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


مردا خنجراشونو بردن بالا..دخترا جیغ کشیدن..جمعیت سجده کرد..بنیامین بازومو فشار می داد که نتونم چشمامو ببندم..
حس کردم استخونام تو دستاش داره خرد می شه!..

با علامت دست اون مرد، خنجرا به شدت پایین اومد..جیغ و ناله ی دخترا از درد به هوا رفت و دیگه طاقت نیاوردم و صورتمو برگردوندم..

اون ناله ها تا کی ادامه داشتنو نمی دونم..نمی دونم..فقط حس کردم زانوهام داره بی حس میشه تا جایی که اگه دستای بنیامین دورم احاطه نشده بود بی شک نقش زمین می شدم..
نشوندم رو صندلی..سرمو به عقب تکیه دادم..تنم منجمد بود….کمی از شربتی که جلوی لبام گرفته شده رو مزه کردم..آروم پلکامو از هم باز کردم..خوبه که لبام تکون می خورن فکر می کردم مثل یه تیکه یخ از حرکت افتادم..

چشمامو باز کردم تا ببینم کی اون لیوانو رو لبام گرفته؟..که باز کردن چشمام همزمان شد با گره خوردن نگاهم تو چشمای اون مرد..چه رنگ آشنایی داشت..لیوان بی هدف رو لبام بود و نگاهه من سرگردون تو چشمای اون مرد ِ غریبه!..
وقتی دید خیره تو چشماشم سرشو انداخت پایین و ازم فاصله گرفت..ولی نگاهه منو هم با خودش کشید و برد..همون جای قبلی ایستاد..

بنیامین کجاست؟!….سرمو چرخوندم..ناخودآگاه همون سمتی که دخترا بودن..همه یکی یکی می اومدن جلو و دستاشونو به خون اون دخترا آغشته می کردن و می مالیدن به سر و صورتشون..

حالم بد شد و دستمو جلوی دهنم گرفتم و چند بار پشت سر هم عق زدم..سریع بلند شدم و دویدم سمت درختایی که فقط چند قدم از اون جایی که نشسته بودیم فاصله داشتن..
پای یکیشون خم شدم و عق زدم..داشتم می مردم..حس کردم بوی تند خون فضا رو پر کرده..

دستمو به یکی از درختا گرفتم و همونجا افتادم..نگاهم به پرده ی سیاهی بود که رو به روم به دیوار زده بودن که درخشش آب تو لیوان کریستال چشممو زد..
به دستی که اونو جلوم گرفته بود نگاه کردم..نگاهم از مچ تا بالاتر از اون کشیده شد..همون مرد بود..و نگاهش خیره به من!..

چرا به صورتش ماسک زده؟!..چشماش برام آشناست!..یه چیزی تو مایه های رنگ چشمای خودم!..
از یادآوریش نگاهم پر از اشک شد..با شَک لیوانو از دستش گرفتم و زمزمه کردم: تو کی هستی؟!..

سرشو کمی تکون داد و با نگاهش به لیوان اشاره کرد..واقعا به اون آب نیاز داشتم..چشمام رو اون بود که یه قلوپ ازش خوردم..حالم خیلی بد بود!..
لیوانو گذاشتم رو زمین و دستمو به درخت گرفتم و خواستم بلند شم که بین راه رها شدم و نزدیک بود بیافتم که دستی دورم حلقه شد و بدن بی حس شده ی من به عقب مایل شد..

تو همون حالت یه چیزی مثل برق از ذهنم گذشت..
یه لحظه ای تو گذشته برام تداعی شد..یه لحظه ی آشنا..
تو درگاه آشپزخونه..
آنیل با حوله ی حموم بود و من تو حصار دستاش..
همون روزی که متوجهش نشدم و ناخواسته به هم برخوردیم و….
این گرمایی که پر بود از شرم برام چه آشناست!..

سرمو بالا اوردم و اینبار دقیق تر تو چشماش نگاه کردم..سریع عقب رفت و تو موهاش دست کشید..
موهاش؟!..نگاهش؟!..
این حرکتی که همیشه وقتی کلافه می شد از خودش نشون می داد!!..دست کشیدن تو موهاش!!…….
– تـ .. تو……..
–سوگل……..

با صدای بنیامین هر دو برگشتیم..مرد ازم فاصله گرفت و لا به لای جمعیت گم شد..انقدر سریع که نتونستم بفهمم کجا غیبش زد..
بنیامین با اخم اومد سمتم..
— اینجا داشتی چکار می کردی؟..من که هنوز قلبم تند می زد و زمان و مکان از دستم در رفته بود لبای خشکمو با زبون تر کردم و سعی کردم نگاهمو از بین جمعیت بگیرم..
– حالم خوب نیست بنیامین..واسه چی از اینجا نمیریم؟..
خنده ی مسخره ای کرد و دستشو دور بازوم حلقه کرد..
— میریم خوشگلم..صبر کن هنوز مهمونی تموم نشده!..
– بس کن دیگه حالم داره از این کارا بهم می خوره..می دونم قصدت اذیت کردن منه ولی ازت خواهش می کنم دیگه تمومش کن!..چرا اذیت شدنم خوشحالت می کنه؟..اگه قصدت کشتن منه خب بکش و خلاصم کن..من که گفتم دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم..
زیر گوشم با لحن بدی گفت: داری عزیزم داری..هنوز مهمترین چیزو ازت نگرفتم..اونو که ازت بگیرم خلاصت می کنم!..

تنم لرزید ولی به روی خودم نیاوردم..تو دلم پوزخند زدم..به همین خیال باش بنیامین جهانگیری..گفتم به مرگ راضی شدم ولی با جسمی که پاک باشه..نمیذارم به لجن بکشیش..نمیذارم!..

– ولی من می خوام از اینجا برم..دیگه نمی تونم این چیزا رو تحمل کنم!..
— تو هر کجا که من باشم همونجا می مونی شیر فهم شد؟!..
– تو……..
دستمو گرفت و رخ به رخم ایستاد..تو چشمام زل زد و با عصبانیت تو صورتم غرید: هی، دور برت نداره دختر..فکر نکن عاشق چشم و ابروتم که به هر سازت برقصم..نه از این خبرا نیست پس واسه خودت رویا نباف..اگه دیدی راضی به عقد شدم یا چه می دونم به هرنحوی الان اینجایی، فقط واسه اینه که هیچی تو دنیا واسه م مهم نیست جز خواسته ها و اهداف خودم..هدف من کشتن آدمای به ظاهر بی گناه و بیخودیه مثل تو..اون اول که چشمم تو رو گرفت فقط واسه سرپوش گذاشتن رو اهدافم بود که کسی به کارام شک نکنه….
و با لبخند بدی جمله شو ادامه داد: می دونی که تو کار ما ازدواج معنایی نداره..ولی با وجود تو من خیلی راحت به هدفم می رسیدم..وقتی به چیزی اعتقاد نداشته باشم پس آزادم که هر کار بخوام بکنم..دیدی که هیچ کس هم قدرت مقابله با منو نداشت..
و بلند و وحشتناک خندید و منو کشید سمت خودش..
از صداش می ترسیدم..

–همه تون یکی یکی تقاص پس می دین..فقط صبر کن و ببین خوشگلم!..
با بغض تو چشماش نگاه کردم..بنیامین واقعا یه عوضی بود..
منظورش از اینکه تقاص پس میدیم چیه؟!..

خدایا..بنیامین چه راحت همه مونو فریب داد..اون اول که اومد خواستگاری فکر می کردم واقعا آدمه و می تونم با اطمینان قبولش کنم..ولی حالا……………

برگشتیم سر جای قبلیمون..
ولی چی می دیدم؟..
خدایا بس نیست؟..
دیگه گنجایش ندارم..
دخترا و پسرا افتاده بودن به جون هم و به طرز وحشیانه ای عمل وقیح و بی شرمانه ی س.کـ. . .. رو انجام می دادن..میگم بی شرمانه یعنی جوری بود که انگار دو تا حیوون وحشی افتادن به جون هم..انگار که قصدشون علاوه بر لذت تیکه تیکه کردن هم بود..فرقی هم نمی کرد که دوتا جنس مخالف باشن یا موافق..دختر با دختر..پسر با پسر..دختر و پسر با هم..
این دیگه نهایتش بود..

اون 13 تا دختر باکره و خوشگلی هم که کنار گذاشته بودن واسه همین کار بود..که بکارتشونو بگیرن..اونا با باکرگی مشکل داشتن اینو می دونستم..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


13 تا مرد قوی هیکل افتاده بودن به جون دخترا و بدتر از اونایی که تو جمعیت بودن به دخترای بی پناه تجاوز می کردن..بدون هیچ پوششی جلوی هم افتاده بودن رو دخترا و……..

خدایا چی دارم می بینم؟..
جهنمت همینجاست، آره؟..
با وجود آتیشایی که از این مشعل های بزرگ شعله می کشه و عمل وقیحانه ای که از این حیوونای آدم نما سر می زنه، جز جهنم چه جایگاهه دیگه ای هست که نگم نجاتم بده من مال اینجا نیستم؟..
من از جنس این آدما نیستم خدا صدامو می شنوی؟!..
دیگه نمی تونم طاقت بیارم!..
منو از اینجا نجات بده!دخترا گریه می کردن و جیغ می کشیدن و التماس می کردن که ولشون کنن ولی اون مردا به قدری وحشیانه رفتار می کردن که همه ی تن و بدن دخترا غرق به خون شده بود..دیگه از اون زیبایی خبری نبود..

واقعا ارزششو داشت؟..ارزششو داشت که گول ِ وعده و وعیدای یه عده آدم از خدا بی خبرو بخورن و پاشون به یه همچین جاهایی باز بشه؟..
از خونه فرار کنن و گیر یه سری ادم شیطان صفت مثل بنیامین بیافتن؟..

یاد خودم افتادم..
منم یه روزی هم از خونه فرار کردم هم از پدر و مادر ِ نامهربونم..
یاد پدرم افتادم که قصد داشت باهام چکار کنه..
تازه می فهمم که اگر پدر و مادرا همدل بچه هاشون باشن و دل به دلشون بدن و با حضور گرم و پر مهرشون یه محیط امن و صمیمی کنار هم تشکیل بدن یه همچین اتفاقات جبران ناپذیری برای جیگر گوشه هاشون نمیافته!..
اینکه تو یه همچین محافلی قربانی ه.و.س و ش.ه.و.ت یه عده آدم خون خوار بشن و مورد تعرض قرار بگیرن ارزششو داره؟..
خدایا..ما را چه می شود؟!..
آخرش قراره به کجا برسیم؟!..
دنیا رو گناه پر کرده..مرد به مرد..زن به زن هم رحم نمی کنه..

دیگه کارم از گریه گذشته بود..چیزی نمونده بود از حال برم..
وقتی کارشون تموم شد جنازه ی هر 26 نفرو جمع کردن وسط باغ….همه دایره وار دورشون حلقه زدن و اجساد توسط 6 نفر به آتیش کشیده شدند..

جمعیت رقصان به دور آتیش می چرخیدن و شعرای عجیب و غریبی می خوندن..
صدای موزیک کر کننده بود و با اعصاب و روانت بازی می کرد..
جسد دخترای بی گناه تو اتیش می سوخت و اونای دیگه بی رحمانه خوشحالی می کردن..

خدا ازتون نگذره..شماها خود شیطانین دیگه چرا پرستشش می کنید؟..کثافتای بی شرف..فکر کردید عاقبت اینکارتون چی میشه؟..ساده لوحای بدبخت..آخه چقدر کوته فکر و نادونین که می ذارید یه همچین آدمای سودجویی ازتون به نفع خودشون استفاده ببرن؟..آخه چرا؟..

اون همه زیبایی و نعمتی که خدا در اختیارتون گذاشته رو با چی دارید معامله می کنید؟..با این کثافتکاریایی که اسمشو گذاشتید آزادی؟..آزادی یعنی این؟..یعنی خوی حیوانی و اعمال ج.ن.س.ی و خوردن خون و تیکه تیکه کردن هم نوع خودتون؟..آزادی یعنی همین؟!..

از صدای رعد و برق نگاهم سمت آسمون کشیده شد..شاید به 2 دقیقه هم نکشید که بارون شروع به باریدن گرفت..
اولش نم نم بود و رفته رفته شدیدتر شد تا جایی که جمعیت پراکنده شدن و هر کدوم یه گوشه پناه گرفتن..
انگار خوششون نیومده بود..ناخودآگاه لبخند زدم..آتیش روی هیزما کم کم داشت خاموش می شد..اسمون بلند و خروشان می غرید و بارون رگبار و بی وقفه می بارید..
چشمامو بستم..و از ته دلم زمزمه کردم: ببار بارون….ببار….

قربونت برم خداجون..می دونم این جماعت دلتو شکستن..می دونم نگاه قشنگتو بارونی کردن..ولی دلت خیلی بزرگه..انقدری که بخشنده ای..همیشه بی منت می بخشی فقط به عشق اونایی که از ته دل بنده ی خالصتن..
به خاطر آدم بود که شیطانو از بهشتت روندی ولی حالا..همین آدما دارن با بی رحمی مقابلت می ایستن و در برابرت ادعای برتری می کنن..
خدایا….
خدا جون..
الهی قربونت برم..
بزرگیتو شکر که با وجود بنده های گناهکارت،هنوزم دوستشون داری و می خوای که پاکی و مهربونی رو به یادشون بیاری….ولی حیف….
حیف و صد حیف که این جماعت راهشونو گم کردن و..با میل و رقبت تو تاریکی غرق شدن!….

بعد از بهم خوردن اون مراسم کذایی و نحس همراه بنیامین از اونجا اومدیم بیرون..حسابی مست کرده بود جوری که قدم از قدمو به زور برمی داشت..
دیگه زیاد بهم گیر نمی داد منم سر به سرش نمیذاشتم چون واقعا ازش می ترسیدم..تو حالت معمولیش یه عوضی به تمام معنا بود تو حالت مستی ازش چه توقعی باید داشته باشم؟!..

— امـ ..شب..خیلی..خوش گذشت..خوشگلم..بهترین..عروسی رو..برات گرفتم……
مست و بی حال قهقهه زد..
با این حالش چطور می خواست رانندگی کنه؟..
– تو که می دونستی باید رانندگی کنی چرا انقدر خوردی؟..
— به ..تو..ربطی نداره!..من..خوبم!..
به حالت تمسخر اشاره ای بهش کردم و گفتم: از رانندگیت مشخصه!..
خمار و بی رمق داد زد: ببند دهنتو….
و کش اومد سمت من و در داشبوردو باز کرد و یه چاقوی ضامن دار که دسته ی مشکیی داشت رو کشید بیرون و ضامنشو زد..تهدیدکنان گرفت سمتم که ناخواسته جیغ کشیدم و خودمو چسبوندم به در..

— می بندی دهنتو یا اون زبون کوچولوتو از بیخ بکشم بیرون و ببرم؟!..
تو اون وضعیت ترجیح دادم چیزی بهش نگم..انگار حالش اصلا خوب نبود که اینجوری پاچه می گرفت..گرچه از اون هر کاری بر می اومد و این جای تعجب نداشت!..
*******
یه ربعی از مسیر تو سکوت من و نفسای بلند بنیامین طی شده بود که یه دفعه زد رو ترمز..برگشتم و با تعجب نگاهش کردم..چرا اینجا نگه داشت؟!..
صورتش سرخ شده بود..2 تا از دکمه های بالای پیراهنشو با عجله باز کرد..زل زد تو چشمام ..خدا می دونه که چقدر از اون نگاهه تشنه و ش.ه.و.ت انگیز ترسیدم….
دست سردمو گرفت تو دستش و برد سمت لباش..نگاهش نمی کردم ولی از تماس لباش با پشت دستم تنم مور مور شد و دستمو کشیدم..

با این حرکتم عصبانی شد و بازومو گرفت و کشید سمت خودش..خواست لبامو ببوسه..به تقلا افتادم و با دست به عقب هولش دادم..درسته مست بود ولی زورش هنوزم بهم می چربید..

جیغ زدم: ولم کن آشغال…….
ولی تقلاهای من اونو جری تر و در نتیجه عصبانی ترش کرده بود..
پیاده شد و در سمت منو باز کرد..دستمو گرفت و کشیدم بیرون..با مشت می زدم به بازوش ولی ول کن نبود..
دیدم اینجوری نمیشه و واقعا قراره یه اتفاقی بیافته، بی هوا دستمو بردم بالا و کشیده ی محکمی خوابوندم زیر گوشش..انقدر محکم که کف دستم سوخت!..

سرش به راست چرخید و دستشو به گونه ش گرفت..مات و مبهوت نگاهش می کردم..وقتی سرشو آورد بالا و تو چشمام نگاه کرد از ترس یه قدم رفتم عقب..چشمای به خون نشسته ش فوق العاده وحشتناک شده بود..با یه خیز بازومو گرفت و در حالی که هر چی از دهنش در می اومد بهم نسبت می داد در عقبو باز کرد و پرتم کرد رو صندلی..

– ولم کن..چی از جونم می خوای؟..
— خیلی عجله داشتی واسه ش آره؟!..
کتشو کند و پرت کرد جلو..دست برد کمربندشو باز کرد..تنم یخ بست..وای….نه……

دکمه ی شلوارشو که باز کرد خزیدم عقب و چنگ زدم به دستگیره ولی قبل از اینکه بازش کنم پاهامو سفت چسبید و کشید طرف خودش..
جیغ کشیدم ولی تو اون بیابون برهوت، ساعت 3 بامداد کی بود که به فریادم برسه؟!..

-بنیامین..بنیامین نکن..تو رو خدا..
روم خیمه زد و با لحن کشداری گفت: آره..بتـــرس خوشـــگلم….اگه بدونی چه بلاهایی قراره سرت بیارم خون گریه می کنی، خــــــــون..

تنم می لرزید..بازوهامو تو چنگ گرفت..با یه حرکت دکمه های مانتومو کشید و از تنم درش آورد..
با اشک و التماس هم کاری از پیش نرفت..تو اون لباس سفید دکلته رو به روش بودم و اون عوضی با چشمای خمارش خیره به جسمم بود..
شالو از سرم کشید که به خاطر تاج کوچیکی که رو موهام بود به سختی از سرم درش آورد..در اثر کشیده شدن موهام سرم تیر کشید و با هق هق جیغ زدم….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


بی توجه به التماسای من دست برد زیر گردنم..خر خر می کرد ..از مستی زیاد بود..بی شرف ِ پست..
جیغ زدن و گریه کردن فایده ای نداشت..با اتفاقاتی که امشب پیش چشمام افتاد و ترسی که الان داشتم اگه میگم مرده بودم یه مرده ی متحرک، به خداوندی خدا که دروغ نگفتم..
درسته که بنیامین شوهرم بود ولی اینکارش با تجاوز چه فرقی می کرد؟..به زور قصد تعرض داشت و تو یه همچین حالتی اینو نمی خواستم..

چی فکر می کردم و چی شد!..گفتم الان منو می بره خونه و اونجا اگر هم بخواد کاری کنه نمیذارم و کاری می کنم حداقل امشبو نتونه ولی….حالا چی می خواد بشه؟!..کسی نبود به فریادم برسه!..
لباش رو گردن و قفسه ی سینه م حرکت کرد..از ته دل خدا رو صدا زدم..دستش رو یقه م لغزید و حرکتش داد..دستا و تنش داغ بودن و جسم من بی روح و سرد….

بی حرکت فقط بلند بلند نفس می کشیدم و گریه می کردم..هیکلش روم سنگینی می کرد ..داشتم خفه می شدم و نفسای بلندم از همین بود..
به سختی دامن لباسمو داد بالا ولی ثابت نمی موند..
تقلا ها و گریه های بی امانم بیش از قبل عصبیش کرد..با یه دست دامنمو گرفت و با دست دیگه ش فریاد زنان سیلی محکمی تو صورتم خوابوند..جیغ کشیدم و هق هق کنان دستمو گذاشتم رو صورتم..ولی مچمو گرفت و خشونت بار دستمو کشید پایین..
مثل یه حیوون وحشی افتاد به جونم..گردن و لبامو جوری می بوسید که سوزش و درد رو با هم احساس می کردم..گاز می گرفت بی همه چیز..جوری که از گوشه ی لبم خون می زد بیرون..

شوری و مزه ی ضخم خون دهنمو پر کرد..ناخناشو رو قفسه ی سینه م کشید و دستش رفت سمت یقه م و داد پایین..ولی چون تنگ بود نتونست به سینه هام برسه..دیگه از بی پناهی خودم گریه نمی کردم، از درد و سوزش تنم داد می زدم و ناله می کردم!..
خیسی و رطوبت زبونشو رو زخمام حس کردم..
خودمو منقبض کرده بودم از اون همه ترس و وحشتی که به جونم افتاده بود..دست برد و پاهامو لمس کرد و از هم بازشون کرد….

از اون همه درد به سطوح اومدم و مثل خودش وحشی شدم..پامو بلند کردم و کشیدم عقب ولی بی وجدان ناخناشو تو رونم فرو کرد..از ته دل جیغ کشیدم و سست و بی رمق به هق هق افتادم..
بوسه هاش که از سر گرفته شد با مشتای کم جونم به سر و سینه ش زدم ولی اون عوضی مثل یه گرگ گرسنه که مدت ها میون کوهی از برف گیر کرده باشه و حالا با دیدن یه تیکه گوشت لذیذ آب از دهانش سرازیر شده باشه، داشت تیکه و پاره ام می کرد….
هر چی فحش و ناسزا بود بهش دادم..اما انگار از فحاشی من قدرتش صدبرابر می شد..
مچ هر دو دستمو گرفت و بالای سرم با یه دستش قفل کرد..دست آزادشو آورد پایین ولی قبل از اینکه بتونه لباسمو پایین بکشه و دنیا جلوی چشمام تیره و تار بشه، ترمز شدید یه ماشین و بعد از اون صدای فریاد مردی که گفت: می کشمــت حــرومـــزاده ی کثـــافت…….
باعث شد دومرتبه به تقلا بیافتم..بنیامین که تا حدی هوشیار بود خواست سرشو بلند کنه که یکی از پشت یقه شو گرفت و کشیدش بیرون..
از اون مرد فقط یه سایه دیدم..
دامن لباسمو دادم پایین و با درد تو جام نشستم..از ترس اینکه نکنه باز بنیامین بیاد سراغم در ماشینو بستم و قفلشو زدم..گریه هام مقطع شده بود و به نفس نفس افتاده بودم..
چیزی جز صدای زد و خورد و ناسزاهایی که بهم نسبت می دادنو نمی شنیدم..بیرون ماشین تاریک بود..
حس می کردم صدای اون مرد برام آشنا ست..مخصوصا وقتی اسم منو بین حرفاش آورد!..
برگشتم و از شیشه ی عقب بیرونو نگاه کردم..صورتشو نتونستم تو اون تاریکی درست ببینم..
وقتی مشت گره کرده ش تو صورت بنیامین فرود اومد و بنیامین محکم خورد به در ماشین و پرت شد رو زمین مات و مبهوت سرمو آوردم بالا و….

زیر بارون خیس شده بود ..موهای خوش حالتش پریشون و نمناک ریخته بود تو صورتش..نگاهشو از پشت پنجره دوخت تو چشمام..
از دیدنش به قدری خوشحال شدم که به کل موقعیتمو فراموش کردم..در ماشینو به شتاب باز کردم و پریدم پایین و دویدم سمتش..صدای گریه ای که از شوق بود نه از ترس، دیگه بند نمی اومد..

صدای بلند ضربات قلبش زیر گوشم بود..از همون فاصله ی نزدیک..
دیگه فکر نمی کردم این مردی که تو آغوششم بهم محرم نیست..
فکر نمی کردم که هیچ وقت نمی تونم متعلق به این مرد باشم..و علیرضا دیگه مال من نیست..
اون لحظه به قدری ترسیده بودم که ذهنم از هر برداشت منطقی ای پاک شده بود و فقط دنبال امن ترین جای ممکن می گشتم برای تسکین قلب شکسته ام..
امن ترین جای ممکن برای من کجا بود؟!جز حصار بازوان علیرضا؟!………
هق زدم: علی..علیرضا….
بغض داشت..حسش کردم..می لرزید صداش..
— هیسسس..گریه نکن دختر خوب..همه چی تموم شد!..

تو دلم نالیدم: نه علیرضا..این تازه شروعشه..بدبختیای من تموم شدنی نیست..
با این فکر موجی از نگرانی مثل جریان برق از تنم گذشت و همون منو متوجه اطرافم کرد!..
من!..
بنیامین!..
عقدی که بینمون خونده شد!..
من از علیرضا دور افتادم!..
دیگه باهاش نسبتی ندارم!..
ولی هنوزم دوسش داری سوگل آره؟..انکار می کنی که عاشقشی؟..
نه….ولی………….
به شدت خودمو از آغوشش کشیدم بیرون..
من داشتم چکار می کردم؟..اون علیرضاست سوگل..حواست کجاست؟..
سرمو زیر انداختم..وای خدا..با این لباس؟………سوگل چت شده آخه؟..
گردنم و لبام و قفسه ی سینه م در اثر زخمایی که بنیامین باعثشون بود می سوختن….نگاهش کردم..جسم منفورش کمی با فاصله از ما افتاده بود رو زمین و تکون نمی خورد..
پاهای علیرضا رو دیدم که قدمی به جلو برداشت..عقب رفتم و چسبیدم به در..اون بی توجه به شرم و سرخی گونه های تب دارم جلوتر اومد و….چشمامو بستم!….
گرمای چیزی رو شونه هام باعث شد چشم باز کنم و پلک بزنم!..دستمو بالا آوردم و لمسش کردم..بوی خوش و آشنایی بینیمو پر کرد….
نگاهمو بالا کشیدم..رو به روم بود..خیلی نزدیک..چشمام به یقه ی تیشرتش بود که زیر گوشم زمزمه کرد: معذرت!….

اون چرا؟..
مگه چه کار کرده بود؟!..
کتشو که رو شونه هام بود چنگ زدم و به خودم فشردم ..نگاهمو زیر انداختم..شالمو از تو ماشین برداشتم و رو سرم کشیدم..
در ماشینو که بستم یکی از پشت سر داد زد: اسلحــه اتو بنـــداز..

همزمان برگشتیم سمت اون مرد که پشت سر ما رو نشونه گرفته بود…….برگشتم و از دیدن بنیامین که اسلحه شو گرفته بود سمت من جیغ کشیدم و جلوی دهنمو گرفتم….
علیرضا دستاشو از هم باز کرد و آروم خودشو کشید سمت من..مجبورم کرد پشتش بایستم..
— اونو بیار پایین بنیامین..
— بکش کنار تا جای این دختره ی کثافت تو رو نفله نکردم..
علیرضا که دستاش مشت شده بود، داد زد: بت گفتم بیار پایین اون اسلحه رو..
و بنیامین مصمم و جدی سر اسلحه شو که کج کرده بود چرخوند و مستقیم علیرضا رو نشونه گرفت..
مردی که پشت سرمون بود و اسلحه شو گرفته بود سمت بنیامین، کمی جلوتر اومد و تهدیدکنان داد زد: تا 3 می شمرم بنیامین..اگه اسلحه رو اوردی پایین که هیچ..وگرنه……..
— خفه شـــو….
–گفتم بیارش پایین..اوضاعتو از اینی که هست بدتر نکن..
— گ.و.ه نخور عوضی.._ و به علیرضا و اون مرد اشاره کرد و در حالی که ریتم نفساش کند شده بود گفت: با هر دوتونم، دختره رو بفرستید طرف من و گورتونو گم کنید از اینجا!..
و رو به علیرضا که خونسرد بود، داد زد: سوگلو رد کن بیاد!..
علیرضا پوزخند زد و یه قدم رفت جلو ولی همچنان سپر من بود..
–دیگه چی داری که بخوای از دست بدی؟..
–زِر نزن..
–همه چی تموم شد بنیامین، بهتره تسلیم بشی..
— ببند دهنتو آشغال..با این چرت و پرتا نمی تونی من یکی رو خر کنی!..گفتم سوگلو بفرست اینطرف تا یه گلوله حرومت نکردم!..
مردی که کنارمون بود داد زد: دیگه آخر خطه بنیامین..یا تسلیم میشی یا اگر بخوای کار احمقانه ای بکنی بی برو برگرد ماشه رو می کشم..بعدشو خودت حدس بزن!….
و با یه پوزخند حرص درار چشماشو باریک کرد و اسلحله رو تو دستش فشرد و یه قدم رفت جلو….و همین که نگاهه بنیامین کشیده شد سمتش، علیرضا با یه حرکت حرفه ای و حساب شده سریع پاشو آورد بالا و با یه چرخش زد زیر دست بنیامین که اسلحه ش پرت شد عقب و همزمان رو اون یکی پاش چرخید و ضربه محکمی تو صورتش زد..
بنیامین که شوکه شده بود و توقع این حرکتو نداشت فریاد زنان نقش زمین شد..علیرضا یقه شو گرفت و با خشم برگردوندنش و محکم رو قفسه ی سینه ش زانو زد و دستش رفت بالا ولی قبل از اینکه فرود بیاد، بنیامین با مشتی که خوابوند تو صورتش،غافلگیرش کرد..به شدت با هم گلاویز شدن..
تو یه فرصتی که علیرضا حواسش نبود بنیامین شیرجه زد سمت اسلحه و همین که برش داشت و خواست به علیرضا شلیک کنه با فریاد اون مرد که علیرضا رو صدا زد: مواظب باشه.. صدای شلیک گلوله فضای مسکوت بیابون رو شکافت!..جیغ بلندی کشیدم و یه قدم رفتم عقب ..دستمو گرفتم جلوی دهنم و مات و مبهوت به بنیامین خیره شدم که اسلحه تو دستش بود و بی حرکت به پشت افتاده بود رو زمین..
مُــرد؟؟!!!!!!!!..
و این زمزمه ی خفه ی من بود که علیرضا نفس زنان کنارش زانو زد و نبضشو گرفت..
–تموم کرده؟..
علیرضا به نشونه ی نه سرشو تکون داد..
–صدتا جون داره بی شرف!..
— حقشم نیست بی سر و صدا بمیره……علیرضا؟!..
اما علیرضا بی توجه به اون مرد اومد سمت من که محکم چسبیده بودم به بدنه ی ماشین و وحشت زده بنیامینو نگاه می کردم..
–سوگل؟!..
-………
–سوگل؟!..با توام….
— از اینجا ببرش..خبر دادم بچه ها تو راهن..
علیرضا بازومو از رو کت گرفت و تکونم داد: سوگل؟..سوگل منو ببین..
از پشت پرده ای ضخیم از اشک نگاهش کردم..مهربون تو چشمام خیره بود..
— آروم ..باشه؟..
– بنـ ..بنیامین..مُـ..رد؟..
سرشو به طرفین تکون داد..پاهام می لرزید..بردم سمت ماشین خودش و در جلو رو باز کرد..امتناع نکردم..در مقابل علیرضا نمی تونستم!..
نشست پشت فرمون که اون مرد زد به شیشه و علیرضا هم شیشه رو داد پایین..
— نگفتی، کجا می بریش؟..
— هتل ِ آروین..
— ای بابا حالا چرا اونجا؟!..
–جای دیگه سراغ داری که فعلا امن باشه؟!..
–خیلی خب حالا تُرش نکن؟..رسیدی زنگ بزن..
سرشو تکون داد و ماشینو روشن کرد..
مرد کمی از ماشین فاصله گرفت که علیرضا صداش زد: شهرام؟!..
شهرام نگاهش کرد و سرشو به چپ و راست تکون داد که یعنی « چیــه؟! » ..
–سوگلو که گذاشتم هتل بر می گردم تا اون موقع به خونوده اش چیزی نگو..
— ولی علیرضا………
— همین که گفتم…….
شهرام پوفـــی کرد و موهاشو که خیس شده بود فرستاد عقب..
— خیلی خب..منتظرتم..مراقب باش!..
علیرضا حینی که سرشو تکون می داد فرمونو چرخوند و راه افتاد..

آستینای کتشو که رو شونه م افتاده بود، چنگ زدم و سرمو به عقب تکیه دادم..چشمامو بستم..حالم منقلب بود..سرم خیلی درد می کرد..واسه امشب گنجایش این همه اتفاق بدو یکجا نداشتم..
— سوگل؟..
چشم باز کردم و نرم سرمو چرخوندم سمتش..
لبخند خسته ای به صورتم زد و گفت: خوبی؟..

خوبم؟..
واقعا می تونم خوب باشم؟..
تو از هیچی خبر نداری..
نمی دونی علیرضا..نمی دونی چه بلاهایی سرم اومده..
توقعت از من چیه؟..که خوب باشم؟..
نه نیستم..دیگه هیچ وقت خوب نمیشم!..

در سکوت از پنجره بیرونو نگاه کردم..از اینکه جوابشو ندادم نمی دونم ناراحت شد یا نه ولی چیزی نگفت..
می دونم که درکم می کنه..علیرضا درکم می کنه..فقط اون بود که منو می فهمید..

بغض داشتم..خواستم قورتش بدم که نشد..هق زدم و ناخواسته لب پایینمو گزیدم..ولی دردی که تو همه ی وجودم در اثر زخمای تنم پیچید صدامو بالا برد..
با دستای سردم صورتمو پوشوندم..شونه هام زیر بار غم هایی که رو دلم سنگینی می کردن می لرزید..
دیگه حرکت ماشینو حس نمی کردم..تا جایی که خاموش شد..
چند لحظه بعد در سمت منو باز کرد و صداش باعث شد لرزون دستمو پایین بیارم..
— سوگل؟..چرا اینجوری گریه می کنی؟..
فهمیده بود درد دارم؟..
فهمیده بود گریه هام از درد ِ بی درمونیه که تو دلمه؟..
— سوگل..منو نگاه….چته؟..جاییت درد می کنه؟..
آره..قلبم درد می کنه علیرضا..
گریه م شدت گرفت..
دلم می سوخت..
زخمای تنم آتیش گرفته بودن..
گوشه ی لبم درد می کرد..
داغون بودم داغون..
بازومو از رو کت گرفت و نالید: درد داری؟..آره؟….
سرمو با گریه تکون دادم..آه ازنهادش بلند شد و عصبی تو جاش ایستاد..

************
« آنیل »

نگاهمو کلافه رو به آسمون گرفتم..
قطرات بارون صورتمو خیس کردن..انگار که سعی داشتن آتیشی که تو دلم شعله می کشیدو خاموش کنند..
به صورتم دست کشیدم..داغ بودم و از تو می سوختم..
صدای هق هق ریزش و نفسای مقطع و کشیده ش باعث شد پلک بزنم و سرمو بندازم پایین..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


یعنی ممکن بود؟..
سوگل یه چیزی بگو..
نگاهش کردم..سرشو زیر انداخته بود و گریه می کرد..گریه ش از روی درد بود اینو می تونستم حس کنم..
لبامو محکم روی هم فشردم تا به خودم مسلط شم..دستی که می لرزیدو مشت کردم و گذاشتم رو در..خم شدم و بی اختیار جلوی پاهاش زانو زدم..هنوز تو ماشین بود..زمین خیس بود و من فقط نگاهم محو چشمای بارونی دنیام بود..
آسمون امشب می باره..دلش گرفته..دل سوگل ِ منم گرفته….

دست چپمو گذاشتم پشتش رو صندلی..با بغض سرشو بلند کرد..نگاهش با اون همه اشک تو چشماش، بازم آتیش به جونم می زد..
صورتمو بردم جلو..نگاهم غرق التماس بود..
–به موقع رسیدم آره سوگل؟..بگو اون کثافت کاری باهات نکرده..بگو..تو رو خدا فقط یه چیزی بگو بذار آتیش این لامصب بخوابه..

با تعجب نگاهم کرد..گونه هاش گل انداخته بود..با سر انگشت نم اشک زیر چشماشو گرفت..خواست نگاهشو بدزده که نزدیکش شدم..با شرم خاصی کمی به چپ مایل شد و من بی توجه به حیای خوش رنگ چشماش زیر گوشش لرزون ولی محکم زمزمه کردم: می خوای با سکوتت علیرضا رو بکشی؟باشه بکش!..ولی فقط یه کلمه بهم بگو چی شده؟….

صورتمو بردم عقب..چقدر فاصله م باهاش کم بود..متوجه بودم ولی نمی خواستم عقب نشینی کنم..نه تا وقتی که نگاهم از سر ِ دوست داشتن باشه نه ه.و.س!..انقدر می خوامش که جسمشو از جنس شیشه می دونم که خودمو از دست زدن بهش منع می کنم که مبادا آسیب ببینه..سوگل من شکننده ست!….

صداش می لرزید..شاهد نگاهه پر از التماسم بود..زبونشو با استرس رو لبش کشید و نگاه از نگاهم گرفت و شنیدم که با بغض گفت: نمی دونم می دونی یا نه..ولی..مـ .. من و بنیامین..امشب عقد کردیم!….
قبل از اینکه عقلم بخواد منطقشو رو کنه و بفهمم سوگل چی گفته و من چی شنیدم پوزخند زدم و نگاهم که مات چشماش بود رو تو کاسه ی چشم چرخوندم و صورتمو تقریبا به موازات شونه م برگردوندم….
یک آن قلبم تیر کشید..لبمو محکم گاز گرفتم..دردش بد بود..یه درد سرد..سست شدم..نفس تو سینه م موند..
و سوگل ندید حالمو که مثل یه مرده بی حرکت خشک شدم!..
با همون لحنی که چشمای نازشو به بارش نم نم اشکاش تشویق می کرد گفت: نمی دونم چی شد..اصلا نفهمیدم..اون عوضی نقشه هاشو کشیده بود..گفت تو رو گرفته و اگه به خواسته ش راه نیام تو رو …………
–دیگه ادامه نده!..
چشماش با کوهی از نگرانی چرخید سمتم..لبخند زدم..ناخودآگاه یاد این شعر افتادم..
«خنده را معنی سرمستی نکن
آن که بیشتر می خندد
غمش بی انتهاست »
بخند علیرضا بخند..
به بدبختیات بخند….
به بی لیاقتی ِ خودت بخند که انقدر مرد نبودی مراقب ِ امانتیت باشی..
نخواستم بفهمه..ولی فهمید..راز این چشما رو چطور ازش پنهون کنم وقتی هنوز دنیامو تو چشمای اون می بینم؟..

گردنم خم شد..سرمو انداختم پایین..فک منقبض شده ام رو محکمتر فشار دادم و چشمامو واسه چند لحظه بستم….دستمو به زانوهام گرفتم..سوگل صدام زد..بلند شدم..
سنگینی نگاهش رو صورتم بود که در ماشینو بستم..
ای کاش تنها بودم..
ای کاش تو یه جای خلوت و ساکت گیر می افتادم و تا جون داشتم داد می زدم و از اون همه گله و شکایت که با یه جمله از زبون سوگل سرریز شده بود تو دلم، حنجره مو پاره می کردم..اصلا جون می دادم..
وقتی زندگیم قسمت یکی دیگه شده این نفسا به چه امیدی میان و میرن؟!..

هرطور که بود ظاهرمو حفظ کردم..اخمامو کشیدم تو هم و نشستم پشت فرمون..چشمام می سوخت..حتما به خاطر بارونه..چند قطره ش رفته تو چشمم..قلبم چی؟..اون چرا می سوزه؟..
پوزخند زدم..قلبی که با تلقین بخواد بتپه همون بهتر بسوزه و آتیش بگیره..

— علیرضا!..
علیرضا امشب مُرد سوگل علیرضایی نمونده که بخوای اسمشو بیاری!..
— علیرضا تو رو خدا………
لبامو فشار دادم تا قفل زبونم باز نشه..نخواستم گله کنم پیش چشماش..حالش خوب نبود..
حال مزخرف من چی؟..منی که همه چیزمو به پای حماقتم باختم!..

دست ظریف و لرزونشو آورد سمت بازومو و آستینمو گرفت و آروم کشید..
–علیرضا به خدا اگه چیزی نگی خودمو از ماشین پرت می کنم پایین….
و دستشو گذاشت رو دستگیره که با عصبانیت برگشتم و نگاهش کردم..نگاهم که قفل چشماش شد قلبم لرزید..داشت گریه می کرد..بسه علیرضا بسه..داری اونو هم با خودت تا پای نابودی می بری!..

نگاهش معصومیت خاصی داشت که با بغض تو صداش دیواره های سست شده ی قلبمو می زد و می ریخت پایین..
لب ورچید و با صداقتی کودکانه لب زد: به خدا من دوسش ندارم..از روی دلم بهش بله ندادم!….
و صدای هق هقش تو ماشین پیچید!..فرمونو تو مشتم فشردم..همه ی وجودم اسمشو صدا می زد..دوست داشتم با یه خیز بکشمش تو بغلم و سرشو به سینه م تکیه بدم و آرومش کنم….
گریه نکن عزیزم..این اشکا رو واسه کی داری هدر میدی؟..من اگه لیاقت داشتم که تو قسمتم می شدی!..
چقدر دوست داشتم این حرفا رو به خودش بزنم ولی تو دلم نگهشون داشتم..دستامو بیشتر مشت کردم..عجیب بهش تمایل داشتم..به آغوش کشیدنش..به بو کشیدنش..یاد اون موقعی افتادم که مثل یه جوجه ی بی پناه وحشت زده به اغوشم پناه آورد..اون لحظه به قدری گیج بودم که حواسم نبود دختری که دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرده همون سوگلی ِ که به یه نگاهش جون می دادم..همونی که به خاطر اعتقاداتم خواهش دلمو واسه نزدیک شدن بهش سرکوب می کردم….

بی اراده دست راستم از فرمون کنده شد..سوگل سرشو انداخته بود پایین..احساس و عقایدم با هم در ستیزن..با دلی پر از تردید دستمو بردم جلو..یه چیزی تو وجودم منعم می کرد از کاری که می خواستم بکنم..ولی انگار عقلم از کار افتاده بود..دیگه نمی دونستم چی درسته چی غلط..
دستم نشست پشت سرش رو صندلی..هنوز کت من رو شونه هاش بود..تو لباس عروس چقدر خواستنی شده بود..
تو مهمونی که دیدمش یه لحظه شوکه شدم..حتی شک کردم خودش باشه..هر چیزی رو احتمال می دادم جز اینکه قبلا عقد کرده باشن..بنیامین سردسته ی اون فرقه بود..خوب می دونستم تو قانونشون ازدواج ممنوعه..حق داشتم تردید کنم ولی اون عوضی برای رسیدن به خواسته هاش هر کاری می کرد..
نگاهه سوگل به انگشتای دستش بود که با استرس خاصی تو هم فشارشون می داد..دستمو بردم پایین تر..خواستم بذارم رو شونه ش که صدای زنگ موبایلم بلند شد..با یه لرز خفیف به خودم اومدم..نفسی که تو سینه حبسش کرده بودمو همراه با یه آه بلند دادم بیرون..
من احمق داشتم چکار می کردم؟..
قبل از اینکه متوجه بشه که دستمو از صندلی جدا کردم، سریع مشتش کردم و اوردمش پایین..
گوشی هنوز داشت زنگ می خورد..سوگل نگاهم کرد ولی من نگاهمو دزدیدم..
دختری رو که سالهاست عاشقانه می پرستمش الان متعلق به کس دیگه ست!..چرا؟..چرا باید اون آشغال دقیقا همونی باشه که مدت هاست به خونش تشنه ام؟!..
صدای زنگ قطع شد..ماشینو روشن کردم و راه افتادم..دوباره زنگ خورد..به صفحه ش نگاه کردم..آروین بود!..حتما تا الان شهرام باهاش تماس گرفته!..
پوفـــی از سر کلافگی کشیدم و دکمه شو زدم..
– جانم آروین..
–کجایی پس تو؟..
– شهرام بهت زنگ زد؟..
— آره خیلی وقته..نمی دونی چجوری از خونه زدم بیرون..چیزی که نشده؟..
نیم نگاهی به صورت رنگ پریده ی سوگل انداختم..
– نه!..کجایی؟!..
— رسیدم هتل..فکر کردم قبل از من می رسی ولی از کی منتظرم!..
– تو راهیم!..
— سوگلم باهاته؟!..
-آره..
–حالش چطوره؟..
– نمی دونم..
و باز به صورتش نگاه کردم..چشماشو بسته بود..
— یعنی چی نمی دونم؟..
– گیر نده رسیدم همه چیزو تعریف می کنم..فقط آروین گفتی هتلی آره؟!..
–آره چطور؟!..
– 2 تا از اتاقا رو آماده کن..فقط کنار هم باشه..
— خیلی خب..ترتیبشو میدم..
– فعلا کاری نداری؟..
–بیشتر مراقب باش!..
-حواسم هست..می بینمت!..

و قبل از اینکه چیزی بگه تماسو قطع کردم..نگاهم هر چند ثانیه بر می گشت رو صورتش..رنگ پریده تر از قبل بود..
– سوگل؟!..
آروم لای پلکاشو باز کرد..نفس راحتی کشیدم..پس خواب بود!..
*****
جلوی هتل نگه داشتم..یکی از نگهبانا با دیدن ماشینم دوید اینطرف..
آروم سوگلو صداش زدم..حتی یه تکون کوچیکم نخورد..خم شدم و دومرتبه صداش زدم..نخیر..حتی پلکشم نلرزید که بفهمم هوشیاره و می تونه بیدار شه!..

از ماشین پیاده شدم..جواب سلام و خوش آمدگویی نگهبانو سرسری دادم و در سمت سوگلو باز کردم..بازم صداش زدم ..
انگار سالهاست که خوابه..از این فکر تنم لرزید..یه حس بدی نشست تو دلم..بی معطلی با پشت دست پیشونیشو لمس کردم..دستم آتیش گرفت..خدایا داره تو تب می سوزه..
دست چپمو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش از ماشین بیرون و رو دست بلندش کردم..
همونطور که تند تند پله های هتل و طی می کردم به نگهبان گفتم: سریع زنگ بزن دکتر مرتضوی بگو خودشو برسونه..بگو مورد اورژانسیه!..
— چشم قربان همین الان زنگ می زنم..فقط ماشینتون…………..
-بده یکی از بچه های خدمه ببره تو پارکینگ..
آروین جلوی در اتاقش بود و داشت با مدیریت حرف می زد..با دیدن من تو اون حال و روز با تعجب دوید سمتم..چشماش از بی خوابی قرمز شده بود!..
–چی شده آنیل؟..
تو صورت سوگل خیره شد و گفت: سوگل چش شده؟..
جلوی اسانسور بودم..آروین دکمه رو زد..
– کدوم طبقه ؟!..
–12 .. اتاقای 201 و 202 ..نمی خوای بگی چی شده؟!..
-نپرس آروین..تا اینجا فکر کردم خوابه..تبش بالاست به حسینی گفتم زنگ بزنه دکتر مرتضوی!..
اسانسور طبقه ی 12 ایستاد..آروین جلو رفت..تو صورت سوگل نگاه کردم..چهره ش مهتابی بود..از رو لباس هم متوجه دمای بالای بدنش می شدم!..
آروین در اتاق 201 و باز کرد..سریع بردمش تو و خوابوندمش رو تخت..
— من میرم پایین دکتر اومد میارمش بالا..
فقط سرمو تکون دادم..
پیشونیشو لمس کردم..تبش داشت می رفت بالاتر..
خدایا چکار کنم؟..نکنه بلایی سرش بیاد؟..
چرت نگو علیرضا فکر کن ببین تا دکتر برسه باید چکار کنی؟..اصلا هنگم نمی دونم..
کلافه موهامو چنگ زدم..ای بمیری….یه کاری بکن داره از دست میره!..

بدون اینکه نگاهمو جز صورتش به جای دیگه ای بندازم بی معطلی دست بردم و کتمو از تنش در آوردم..خیس عرق بود!..
کتی که لا به لای انگشتام داشتم فشارش می دادم یک آن تو دستم شل شد..با دیدن زخمای تنش یخ بستم..به صورت بی رنگش نگاه کردم..باز به اون زخما..
دندونامو از روی عصبانیت رو هم فشار دادم..بنیامین پست فطرت..بی شرف ِ هیچی ندار..به خداوندی خدا خودم نفستو می گیرم..اجلت منم بنیامین..نمیذارم یه آب خوش از گلوت پایین بره..تو دیگه چه حیوونی هستی؟..چطور دلت اومد؟..

نفسمو عمیق بیرون دادم….باید یه کاری می کردم..کتمو با حرص انداختم کنار و دویدم سمت شیر آب و بازش کردم..کشوی یکی از کابینتا رو کشیدم و یه دستمال برداشتم..دمای آب و تنظیم کردم..یه ظرف برداشتم و تا نصف پرش کردم و برگشتم تو اتاق..
کنارش نشستم و دستمال خیسو رو پیشونیش گذاشتم..چندبار پشت سر هم تکرار کردم..لعنتی..چرا بند نمیاد؟..می دونستم با دوبار دستمال خیس گذاشتن رو پیشونی تب به این شدت بخواد پایین بیاد یه چیز کاملا غیرمنطقیه ولی منی که عقلم از کار افتاده بود این چیزا تو کتم نمی رفت!..
هر بار که نگاهم می خواست کشیده شه پایین به هر جون کندنی بود منحرفش می کردم یه سمت دیگه..چقدر سخت بود..
همونطور که دستمال خیسو می کشیدم رو صورتش و پیشونیش صداش زدم..
چشماتو باز کن گل من..باز کن اون چشمای نازتو..آخه چرا به این روز افتادی؟..کی دل پرپر کردنتو داره؟..کی سوگلم؟..کسی جرات نداره به گل من دست بزنه..هیچ کس نمی تونه با وجود من بهت آسیب برسونه..منو ببخش سوگلم..منو ببخش عزیزم..شاید مقصر همه ی این اتفاقا منم..لیاقتتو نداشتم..منه احمق تو رو به این روز انداختم..خدا لعنتم کنه!..
پس دردت از این زخما بود آره؟..داشتی درد می کشیدی و من اون رفتارو باهات داشتم!….

بغض بدی بیخ گلوم بود..پایین تخت زانو زدم..مرد با این هیکل به زانو در اومده بود..من واسه این دختر هر کاری می کنم..دیگه از جون و عمر بالاتر هست؟..میدم واسه ش..فدای یه تار موهاش..

با شنیدن صدای در، ملحفه رو کشیدم روش و بلند شدم..دکتر بود و پشت سرش آروین..
دستمو گذاشتم تخت سینه ش و نذاشتم بره تو..با تعجب نگاهم کرد..
رو به دکتر که می پرسید مریض کجاست؟ گفتم رو تخته و حالشم خوب نیست!..
دکتر مرتضوی سالیان ساله که دکتر خونوادگیمونه..
یه مرد تقریبا مسن و باتجربه و صددرصد رازنگهدار..

دکتر که رفت، سرمو چرخوندم سمت آروین ..
–دستتو بکش..چته تو؟..
— نمی خواد بیای تو، همینجا باش..
ابروهاش پرید بالا..
– جونم؟..
– آروین حوصله ی شوخی ندارم..برو پایین خیالم از بابت سوگل که راحت شد میام..
–نه اینجوری نمیشه..زیادی مشکوک می زنی..
-آرویـــن!..
— داری میگی نیا تو برو پایین منم بعدش میام خب یه جای کار می لنگه دیگه برادر من..سوگل چیزیش شده؟..چیز خاصیه؟..
– آروین حال کل کل ندارم..
–خب بگو چرا نمیذاری بیام تو؟..
– لباس سوگل مناسب نیست حالا که فهمیدی برو دیگه….
و با دست کمی هولش دادم عقب تا درگاهو ول کنه و بتونم درو ببندم..

یه لحظه تعجبش خوابید و با یه پوزخند رو لبش گفت: اونوقت نگاهه تو با من چه فرقی داره؟..تو ببینی حلاله، فقط نگاهه من گناهه؟..
دستمو مشت کردم و گذاشتم رو لبه ی در..
– می بینی که منم اینجا وایسادم دارم به اراجیف تو گوش میدم..
خندید و یه تای ابروشو داد بالا..
— میگم پس هنوز کامل عقلتو از دست ندادی..
– منظور؟!..
با چشم و ابرو داخلو نشون داد..
— ای بدبخت ِ عاشق!..دل و دینو دادی رفت؟..
اخمامو کشیدم تو هم..
دلم تو اتاق بود ولی پای رفتن نداشتم..– کم چرت بگو..برو پایین منم دکتر رفت میام..
خواستم درو ببندم که دستشو گذاشت رو در و نذاشت..
— به حاجی چی بگم؟..
درو به شتاب باز کردم ..خشکش زد..
جدی اخمامو کشیدم تو هم و محکم گفتم: به ارواح خاک حاج خانم بفهمم یه کلمه حرف بهش زدی دیگه نه من نه تو..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


متوجه حساس بودن اوضاع شد که با تردید پرسید: فردا که توضیح خواست خودت طرف حسابشی دیگه؟..
سرمو تکون دادم..کمی نگاهم کرد و عقب گرد کرد که بره سمت آسانسور بین راه صداش زدم..
— خیلی خب قول دادم نگم، نمیگم خاطرت جمع!..
– اونو که می دونم..منظور من فقط به حاجی نبود..هیچ کس تا وقتی نگفتم نباید بفهمه سوگل اینجاست..
— می دونم قبل از تو شهرام حسابی روش تاکید کرد..ولی توضیح نداد که منتظرم بیای همه چیزو تعریف کنی..
سرمو تکون دادم و درو بستم..با یه نفس عمیق رفتم تو اتاق..دکتر داشت فشارسنجو از دستش باز می کرد..
– حالش چطوره؟..
— نمی تونم بگم خوبه..وضعیتش مشخصه..فشارش خیلی پایینه ..تبشم عصبیه..با این دختر چکار کردن؟..

به صورتم دست کشیدم..می تونستم بگم نمی دونم؟..پا به پاش منم شاهد بودم!..
— با دارو حالش بهتر میشه؟..
— آره فقط باید خیلی خوب استراحت کنه..یه سرم نوشتم با چندتا آمپول طبق دستوری که میدم تزریق کنه..انشاالله داروهاشو که استفاده کنه به امید خدا رفع میشه..
کیفشو بست و از رو صندلی بلند شد..نگاهه من به سوگل بود..دکتر که پی به نگرانی و حال خرابم برده بود، دستی رو شونه م زد و گفت: نگران نباش خطری تهدیدش نمی کنه!..
لبخند خسته ای زدم و سرمو تکون دادم..

دکتر که رفت برگشتم بالا سرش..
زنگ زدم به آروین که بیاد بالا..جلوی در نسخه رو دادم دستش..
— این چیه؟..
– نسخه ی سوگل ِ من نمی تونم تنهاش بذارم خودت برو بگیر..فقط زود..یه پرستارم با خودت بیار..
— تو خوبی؟..
– نه!..
— کاملا مشخصه!..
– آروین!..
— آخه مرد حسابی این موقع من پرستار از کجا بیارم؟..
– چه می دونم..یه کاریش بکن..دوستی، آشنایی..فقط زن باشه..
— تو که دوستای منو می شناسی، کدومشون تزریقاتی بودن؟..
– آروین برو یه کاریش بکن سوگل حالش خوب نیست می زنم یه بلا ملا سرت میارما..
— خب تو که خیر سرت یه پا آمپول زنی بزن بره پی کارش دیگه!..
– نه نمیشه..
— چرا؟..حرومه؟..اهان..نــــا محــــرمه!..
خیز برداشتم سمتش که یقه شو بگیرم خندید و رفت عقب..
– میرم داروهاشو می گیرم پرستارم جور نشد خودت باید زحمتشو بکشی..
— دارم بهت میگم حالش خوب نیست برو نسخه رو بگیر سریع بیا..قبلش به یکی از خدمه های خانم بگو بیاد بالا..
– امری باشه؟..
– فعلا نیست!..
به لباش دست کشید و سر تکون داد..نگاهش به نسخه ی داروها بود که رفت سمت آسانسور..
درو بستم ..
صدای ریز و نامفهومی از تو اتاق می اومد..قدمامو تند کردم..
صدای ناله شو که شنیدم نفهمیدم چطور خودمو رسوندم بالا سرش!..

برای  دیدن  سایر قسمت های رمان ببار بارون اینجا کیلک کنید

بیوگرافی فرشته 27

biography fereshteh 27

 

 

 

به این پست امتیاز دهید.
رمان جدید ببار بارون از فرشته 27
4 از 7 رای
بازدید : 3,096 بار بار دسته بندی : ببار بارون ، جدید ببار بارون ، فرشته 27 تاريخ : ۱۵ اسفند ۱۳۹۴ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

پنج × 4 =