دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)
خانه / رمان / بهترین رمان ها / ببار بارون / رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27 اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

roman by fereshteh 27 – bebar baron

roman by fereshteh 27 - bebar baron
برای خواندن رمان ببار بارون به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فرشته 27 ببار بارون

دانلود رمان جدید

دیگه نتونستم بیشتر از اون جلوی خودمو بگیرم ..
دستامو گذاشتم روی گوشام و از تـــه دلم جیغ کشیدم..
فریاد زدم..
انقدر بلند که سرم تیر کشید..
انقدر جیغ کشیدم که گلوم اتیش گرفت..
دستم رو گوشام بود و چشمامو محکم بسته بودم..
هیچ صدایی از اطرافم نمی شنیدم جز صدای خودم..
و..زمانی به خودم اومدم که ماشین کنار جاده ایستاده بود..آنیل بدون اینکه برگرده و نگام کنه از ماشین پیاده شد..بی رمق و خسته به کاپوت تیکه داد..
تو موهاش دست می کشید و من از ترس قلبم هنوز تند می زد..انقدر تند که می گفتم هران سینه م رو می شکافه و می زنه بیرون….

لرزون از ماشین پیاده شدم و رفتم سمتش..هم عصبانی بودم و هم یه جورایی احساس آرامش عجیبی داشتم..دو حس متضاد..
عصبی بابت کاری که کرد و حالی که الان دارم..
اروم بودنم بابت هیجانی که دیگه نبود و همه رو با جیغ و فریاد خالیشون کردم..و حالا احساس سبکی می کنم..انگار که از اون بغض همیشگی خبری نیست..حتم داشتم اگه تو گلوم می موند باز هم مثل دیشب قصد جونمو می کرد تا بخواد نفسمو بند بیاره..ولی الان دیگه نبود..الان در عین حال که خشم و درونم حس می کردم ولی نمی تونستم منکر سبکی جسمم باشم..

رو به روش ایستادم..سرشو زیر انداخته بود..نگاهش از روی کفشام بالا اومد..تا روی صورتم و..توی چشمام ثابت موند..نگاهش و تاب نیاوردم و به یقه ش زل زدم..عصبی بودم….لب باز کردم تا سرش داد بزنم و گله کنم..
ولی قبل از هر حرکتی از جانب من دستاشو بالا اورد و گفت: معذرت ولی لازم بود…..
تو صورتش نگاه کردم..سرشو اورد جلو و گفت: اینو از حالا بدون تا زمانی که من محافظتم از رعد و برق و اسمون ابری و نم بارون و رگبار و تگرگ و سیل و کلا هر چی که به بارون و بارندگی مربوط میشه نه می خوام ببینم ونه می خوام ببینی……….
تو عسلی چشمام زل زد و چشماشو باریک کرد..نگاهشو بالا کشید تا توی اسمون..بازم همون حس لعنتی..اخه چرا برام گنگی؟!……
نفسشو با آه عمیقی بیرون داد و نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: این اسمون همیشه باید افتابی باشه……..
نمی دونم چرا و به چه علت ولی با همین یه جمله ی کوتاه یه جورایی حس کردم که دلم لرزید..
نگاهشو معطوف چشمای مبهوتم کرد..بیش از اون به مات چشمام مهلت پیشروی نداد..دستاشو همچین محکم زد بهم که با یه پرش خفیف به خودم اومدم..انگار که تا اون موقع خواب بودم و الان بیدار شدم….نه….خواب نه..انگار که هیپنوتیزمم کرده بود…….
خندید و گفت: حس الانت چیه؟..
من که اون لحظه با خودم درگیر بودم، منگ نگاش کردم و گفتم: چی؟!..
چند لحظه خیره تو چشمام موند..سرشو تکون داد و لبخندش عمق گرفت..
اروم با لحنی خاص که برام تا حدودی عجیب بود گفت: دیگه هیچی…..
.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.
و از کنارم رد شد..بوی عطری که تو نسیم حضورش پیچید و بینیم رو نوازش داد همون عطری بود که وقتی دیشب نشستم تو ماشینش با گرماش یه حس خوب وخاصی رو تو دلم نشوند…….
خواستم که نفس عمیق بکشم ولی با اولین تشری که به خودم زدم راهمو کج کردم و سریع نشستم تو ماشین..
سعی کردم به صورتش نگاه نکنم..
باز هم یه حس ِ متضاد..
هم نمی خواستم و هم……….
خدایا……..
این دیگه چه بلایی ِ ؟!…..
*****************************
عزیزجون سینی استیل صبحونه رو گذاشت کنار سفره و آه و ناله کنان نشست..
نگاهه با محبتی به من انداخت و گفت: بازم خوش اومدی دخترم..دلم براتون تنگ شده بود خوب کردی اومدی..ای کاش نسترنم با خودت می اوردی….
به صورت شکسته و چروکیده ش لبخند زدم و گفتم: عزیزجون نسترن کار داشت نتونست بیاد در اولین فرصت حتما بهتون سر می زنه…..
نُچی کرد و به صورتش دست کشید: هی مادر..پسر بزرگ کردم عصای پیری و کوریم باشه ولی چی شد؟..مادر پیرش و ول کرده اینجا به امان خدا و حتی نمی کنه یه زنگ بهش بزنه..دلم خوشه به این مرغ و خروسا..یار و همدمم همینان……..

استکان کمر باریک چایی رو گذاشت جلوم و گفت: تقصیر مادرته..می دونم که چشم دیدن منو نداره اما چه کنم؟..می بینم بچه م خوشبخته میگم همینجا بمونم غم تنهایی و بی کسیمو بخورم..حاضر نیستم واسه یه روز اسباب ِ عذاب ِ جیگر گوشه م و با دستام بنا کنم….
اشک گوشه ی چشماشو با سر انگشتاش پاک کرد..دلم گرفت..واسه اینکه بغضم نگیره یه قلوپ کوچیک از چاییم خوردم و گفتم: نه عزیزجون اینو نگید..بابا این روزا خیلی سرش شلوغه وگرنه حتما بهتون سر می زد..تو خونه همیشه یادتون می کنه….
لبخند زد..ولی مصلحتی بودنش کاملا مشخص بود..
— باشه مادر یه لقمه از این ماست محلی بخور جون بگیری..خسته ی راهی بعدش برو استراحت کن..
داشتم لقمه مو می جویدم که گفت: سوگلم..مادر، این پسره کیه که باهات اومده؟…..
لقمه تو دهنم موند..نگام به عزیزجون بود و حقیقتا نمی دونستم چی باید جوابشو بدم….
آنیل تو حیاط بود..همون موقع تقه ای به در خورد..عزیزجون با روی خوش گفت: بیا تو پسرم…..
آنیل در چوبی رو باز کرد و همزمان گفت: یاالله…….
و توی درگاه ایستاد.. عزیزجون رو بهش گفت: بیا تو هم یه لقمه بخور پسرم نمک نداره……
آنیل با لبخند کنارم نشست..با اینکه باهاش فاصله داشتم ولی از حضورش کنارم اون هم جلوی عزیزجون معذب شدم و ناخواسته جمع و جورتر نشستم..
که همین حرکت غیرمنتظره ی من از نگاهه تیزبین عزیزجون پنهون نموند!…….

عزیزجون یه استکان، چای ریخت و جلوی آنیل گذاشت..آنیل با لبخند ازش تشکر کرد و لقمه ی کوچیک نون و سرشیری که تو دستش بود و به طرف لباش برد که با سوال عزیزجون دستش تو هوا خشک شد..

عزیزجون_ پسرم راننده تاکسی هستی؟…….
ابروهای من و انیل از تعجب بالا رفت..آنیل نیم نگاهی به من انداخت و رو به عزیزجون خنده ی مردونه ای کرد و گفت: چطور مگه؟..بهم میاد راننده تاکسی باشم؟…….
عزیزجون که انگار از لحن شوخ و اروم انیل خوشش اومده بود خندید و گفت: نه پسرم هزار ماشاالله به سر و شکلت نمی خوره واسه همین پرسیدم..اخه نوه م و تو اوردی روستا……..

آنیل لقمه ش و کنار استکانش گذاشت و تو همون حالت که سرشو زیر انداخته بود و کمر استکان و تو دستاش محکم گرفته بود گفت: نسترن بهتون چیزی نگفته؟……
از این همه ارامش تو صداش و اینکه اسم نسترن رو خیلی راحت و صمیمی به زبون اورده بود متحیرانه نگاهش می کردم..

بی بی هم که دست کمی از من نداشت تک سرفه ای کرد و گفت: نسترن چرا باید درموردت به من بگه پسرم؟..تو اونو از کجا می شناسی؟…..
انیل لقمه ش رو برداشت و متواضعانه سر تکون داد: اگه اجازه بدید بعد براتون مفصل توضیح میدم…….
عزیزجون زد پشت دستشو گفت: ای وای پسرم..شرمنده م گرفتمت به حرف بخور بخور..اگه چاییت سرد شده بده عوضش کنم…..
انیل یه قلوپ از چاییش خورد و با لبخند گفت: نه همین خوبه..زحمت نکشید……
داشتم چاییمو می خوردم که بی مقدمه رو به من گفت: سوگل صبحونه ت که تموم شد باید باهات حرف بزنم…….

همزمان با تموم شدن جمله ش چایی شیرین پرید تو گلوم و درحد مرگ به سرفه افتادم..انقدر عمیق سرفه می کردم که دیگه نفسم بالا نمی اومد..
انیل هول شده بود و عزیزجون نرم می زد پشتم..آنیل صدام می زد و ازم می خواست نفس بکشم..دستشو دیدم که لیوان اب و جلوم گرفته بود و ازم می خواست سر بکشم..
از فرط سرفه اشکام سرازیر شده بود..شیرینی چای داشت کار دستم می داد که با چند قلوپ ِ بزرگ از اب احساس کردم حالم بهتره و می تونم نفس بکشم..
میون سرفه های پی در پی صدای عزیزجون و شنیدم: دخترم یواش تر قبض روح شدم ……
صدام گرفته بود با این حال معذرت خواستم..
عزیزجون_ خوبی مادر؟….
سرمو تکون دادم..صورتم داغ کرده بود..لیوان تو دستم بود..صورتمو برگردوندم سمتش..رو زانوهاش نشسته بود .. خم شده بود سمتم..نگاهش مثل دیشب بود..شباهتش تو سرخی چشماش بود..سرخی که از عصبانیت خالی و از نگرانی پر بود….
لبامو به زور از هم باز کردم و با ارومترین لحن ممکن گفتم: ممنونم……
تشکرم بابت لیوان ابی بود که داد دستم..با اینکه باعثش خودش بود..اینکه اینطور به سرفه بیافتم و احساس خفگی کنم دلیلش حرفی بود که بهم زد..صمیمیت بیش از حدش!..
ولی..بازم ازش ممنون بودم..
چرا؟!…….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

صورتش عرق کرده بود با اینکه هوای اتاق خنک بود..به نیمرخش دست کشید .. بدون اینکه نگاهی بهمون بندازه گفت: شرمنده م…….
و با سرعت از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت….
احساس می کردم نفسم حبس بوده که حالا به راحتی بازدمش رو می تونم حس کنم……اره..انگار که نفس کشیدن دیگه مثل دقایقی قبل برام سخت نیست….
عزیزجون_ دخترم این پسر کیه؟..چرا با تو و نسترن انقدر صمیمیه؟….
مچ دستمو اروم گرفت..نگاش کردم..نگاهش نگران بود..
عزیزجون_ مادر خدایی نکرده شماها که…..
ترسیدم و از ترسم دستمو از دستش بیرون کشیدم..دیگه ادامه نداد..
لبخند خشکی رو لبام نشوندم و عقب رفتم: عزیزجون دستت درد نکنه دیگه سیر شدم..من..من برم بیرون یه کم هوا بخورم گلوم هنوز می سوزه..
و نفهمیدم که چطور و با چه سرعتی بلند شدم و خودمو ازاتاق پرت کردم بیرون..انیل تو بالکن ایستاده بود که با شنیدن صدای در برگشت و نگام کرد..نگاهش کردم ولی خیلی کوتاه..خواستم از پله های اجری پایین برم که صدام زد………
— صبر کن سوگل……
برگشتم و نگاش کردم..و جمله ای که همون لحظه داشتم بهش فکر می کردم و به زبون اوردم: دلیل این همه صمیمیت و نمی فهمم….
صورتمو برگردوندم و نگاهم و از نگاهه خندونش گرفتم..5 تا پله رو پایین رفتم و روی تخت چوبی کنار گلدونای شمعدونی نشستم..
عاشق این گلا بودم……با اون گلبرگای سرخ و لطیفشون…..

حضورشو کنارم حس کردم..توجهی بهش نداشتم..در عین حال که در مقابلش سرد بودم ولی بیش از حد تصور مایل بودم که اون حرف بزنه و من گوش کنم..
صداشو شنیدم..تردید نداشت..اروم بود..بدون کوچکترین لرزشی..محکم و..جدی!……
— بهت حق میدم..منم اگه جای تو بودم گیج می شدم..تو این حق و داری که تعجب کنی..حتی بگی از اینجا برم..بگی که نیازی به محافظ نداری..با اینکه خودم انتخابش کردم ولی من همون کاری رو می کنم که تو ازم بخوای!….
مکث کرد و اینبار ارومتر ادامه داد: تا نگام نکنی نمی تونم حرف بزنم…..

اشتیاق ِ شنیدن حرفاش تو وجودم شعله می کشید..صورتمو برگردوندم و نگاهش کردم..
همون لبخند اینبار کمرنگ روی لباش خودنمایی می کرد..
به محض اینکه نگام بهش افتاد گفت:می خوام هر چی که گفتم و شنیدی باور کنی….بعد از اینکه حرفام تموم شد ازم هیچ سوالی نپرس چون مطمئن نیستم که جوابی براشون داشته باشم….
مکث کرد و نگاهشو ثابت تو چشمام نگه داشت: لااقل الان ازم جواب نخواه..باشه؟..

تا چند لحظه فقط نگاش کردم..منتظر چشم به لب ها و چشمام دوخته بود تا تاییدش کنم..برای دونستن هر اونچه که باید بدونم نیازی به صبر اونم تا این حد نبود..
سرمو تکون دادم و زیر لب قبول کردم..

نگاهشو از روم برداشت..با یه کلافگی خاصی نفسشو بیرون داد..انگار که خیالش از این بابت راحت شده بود..
به پشت گردنش دست کشید و صورتشو به سمت ایوون چرخوند..تموم حرکاتش رو زیر نظر داشتم..پس چرا چیزی نمیگه؟..

از کنارم بلند شد و رفت سمت حوض..یه جور کم طاقتی رو تو حرکاتش می دیدم..
مجبور بودم سکوت کنم..مجبورم کرده بود..خودش اینطور خواسته بود..زیر داربست درختای انگور ایستاد و شونه ی راستش رو به تنه ی یکی از تیربست ها تکیه داد..
نیمرخ مردونه و گرفته ش رو کامل می دیدم..
علاوه بر اون صدای لرزونش بود که نظرمو به خودش جلب کرد..
حالا..دیگه اثری از اون لبخند چند لحظه پیشش روی لباش نبود..

— خوب یادمه که هر هفته با بچه ها می رفتیم کوه.. اون موقع 22 سالم بیشتر نبود..برنامه ی هر هفته مون همین بود..جمعه ها صبح زود می رفتیم و نزدیکای ظهر بر می گشتیم..ناهار و تو پاتوق همیشگیمون می خوردیم و……
میونش مکث کرد و نفس عمیق کشید: عجب دورانی بود..بی خیال بودیم واسه خودمون..هیچ دغدغه ای نداشتیم..تابستون بود و روزای عشق و حال..دوست و رفیق زیاد داشتم..جمعا 8 نفر بودیم……پایه ی ثابتشونم آروین بود..مثل یه برادر….

لبخند کمرنگی رو لباش نقش بست: پژمان پزشکی می خوند..پسر اروم و توداری بود..کامران عشقه خلبانی بود..شیطون و پایه..همیشه سر به سرش می ذاشتیم……….
لبخند بی روحش رنگ گرفت..دستاشو برد پشتش و به ستون تکیه داد..نگاهش به گلدونای کنار حوض بود..
–محمد..آرش..وحید..شروین..اگه بخوام خصوصیات تک تکشونو واسه ت بگم یه صبح تا شب طول می کشه..فقط اینو بگم که از ته دل واسه هم مایه می ذاشتیم..نارفیقی تو قانونمون نبود..با هر کدومشون تو موقعیتای مختلفی اشنا شده بودم ولی بعد از مدتی به بهانه ی همین کوه رفتنامون حلقه ی دوستیمون محکم تر شد..
همه چیز خوب بود..تا اینکه اون روز مثل همیشه طبق برنامه ای که با بچه ها چیده بودیم حاضر شدم و کوله و وسایلمو برداشتم..من و آروین همیشه با یه ماشین می رفتیم..
همه اومده بودن..ولی اینبار یه نفر به جمعمون اضافه شده بود..و اون یه نفر سارا خواهر وحید بود..
وحید و سارا از یه خانواده ی سرشناس و پولدار بودن و البته تا حدی معتقد!..اون روز ظاهرا مجبور میشه که خواهرشو با خودش بیاره..دلیلشو هیچ وقت نفهمیدم و وحید هم به هیچ کس نگفت فقط گفت که از روی اجبار بوده و بس!..
سارا محجبه نبود..تیپش عادی بود..ولی برعکس وحید که همیشه سرش تو لاک خودش بود و کاری به کسی نداشت سارا شیطون و پرحرف بود..
اولش فکر می کردم چون مذهبین با پسرا حرف نمی زنه و یه جور محجوبیت و تو رفتارش می دیدم ولی فقط همون بود..شیطنتاش و می ذاشتم پای کم سن و سال بودنش.. فقط 17 سالش بود……
وحید تو جمع خودمون پسر راحتی بود ولی اون روز هر بار سعی داشت جلوی پرحرفی های خواهرشو بگیره ولی خب..موفق نبود………….

به سنگریزه ای که جلوی پاش بود ضربه ای زد و گفت: از همون موقع به بعد وحید هر هفته سارا رو با خودش میاورد..سارا تو جمع ما فقط با من و آروین راحت بود..وحید هم ظاهرا باهاش مشکلی نداشت ولی اگه سارا زیاده روی می کرد جلوشو می گرفت..گرچه برام عجیب بود که چطور زیاد روش تعصب نشون نمیده و یا حتی حاضر شده سارا رو هر هفته با خودش بیاره اونم بین چندتا پسر..اره..از نظر من غیرعادی بود ولی خب عادت نداشتم تو زندگی شخصی دوست و رفیقام سرک بکشم..
کم کم به حضورش تو گروه عادت کردیم..بقیه رو نمی دونم ولی من به اون به چشم خواهرم نگاه می کردم..من که هیچ وقت طعم داشتن خواهر رو احساس نکرده بودم با وجود شیطنت ِ همراه با آرامش ِ سارا داشتم این احساس رو تجربه می کردم….

مکث کوتاهی کرد و بدون اینکه نگام کنه گفت: شاید پیش خودت بگی این غیرممکنه..مگه میشه یه دختر بین اون همه پسر باشه و کسی نظر بد بهش نداشته باشه..ولی خب..من از دید خودم همه چیزو برات میگم..من از دل محمد و آرش و بقیه خبر نداشتم..کسی هم جلوی من کاری نمی کرد و حرفی نمی زد تا اون موقع هم متوجهه چیزی نشده بودم..من فقط از احساس خودم برات میگم و ظاهر بقیه….
بگذریم………

نشست کنار گلدونا و دستشو تو اب زلال و شفاف ِحوض که عزیزجون اول صبح عوض کرده بود فرو برد..

 وحید سارا رو خیلی دوست داشت..رو حرفش نه نمیاورد..ولی بعدها حس کردم از اوردن سارا میون جمعمون زیاد هم راضی نیست..که خب بهش حق می دادم..
چند ماهی گذشت..یه روز تو همین قرارای همیشگی سارا با حرفی که بی پرده بهم زد شوکه م کرد……….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

صورتش قرمز شده بود..دست خیسش و از اب بیرون اورد و به صورت ملتهبش کشید…..قفسه ی سینه ش محکم بالا و پایین می شد..انگار که از یاداوری خاطراتش حس خوبی نداشت…….
دستش هنوز روی صورتش بود که گفت: من واقعا اون رو مثل خواهرم دوست داشتم..بهش از اون دیدی که می خواست نگاه نمی کردم..اما اون…..

مکث کرد و دستشو از روی صورتش برداشت: بهم گفت عاشق شده..گفت که احساس می کنه منو……

اب دهنشو قورت داد و دستشو دوباره توی اب فرو برد..به هیچ وجه نگام نمی کرد……….
— اون روز هر کار کردم که از این فکر و احساس ِ عجولانه منصرفش کنم نشد..می گفت که این حس مال ِ امروز و دیروز نیست مدت هاست که می خواد بگه ولی جرئتشو نداره..ولی حالا دیگه نمی تونه بیشتر از این بریزه تو خودش و از نگاهه بی تفاوته من فرار کنه………

صورتشو به طرفم برگردوند و پوزخند زد : می دونی جالبیه این قضیه کجاست؟..اینکه همون شب فهمیدم آروین به سارا علاقه داره….وقتی مثل هر شب تو هوای دم کرده و گرم تابستون رو تخت، زیر الاچیق دراز کشیده بودیم بهم گفت که خاطرشو می خواد ولی نمی دونه چطوری باید بهش بگه..
تا اون شب فکر می کردم آروین هم از همون دید به سارا نگاه می کنه که من نگاه می کنم..وقتی این حرفو از دهنش شنیدم قلبم لرزید..شاید از ترس بود..من به سارا کوچکترین علاقه ای نداشتم ولی می ترسیدم..از حرفای سارا..از علاقه ی آروین..از احساس ِ سارا به خودم وحشت داشتم..

کم کم همه چیز داشت بهم می ریخت اونم با یه حسی که نباید می بود ولی..بود و من احساس خطر می کردم..
آروین و مثل برادرم دوست داشتم و دیگه میلی به دیدن سارا نداشتم..تا اون موقع حسم برای دیدنش موجه بود ولی از حالا به بعد که متوجهه معنی نگاهش به خودم شده بودم درست نبود که بخوام ادامه ش بدم..

کم کم از گروه جدا شدم..وحید می گفت که سارا گوشه گیر شده و با کسی حرف نمی زنه..ولی برام مهم نبود سعی می کردم با کم محلی هام اونو هم از این بازی منصرف کنم اما اون سرسختانه ادامه می داد..
از طرفی آروین تو تب و تاب عشق سارا می سوخت و فقط با من درد و دل می کرد..چند بار اومد رو زبونم که همه چیزو بهش بگم ولی بازم همون ترسو تو قلبم احساس می کردم و همین جلومو می گرفت….
اون موقع ها بدنسازی می رفتم..خودم یه باشگاه داشتم ولی چون زیاد به کارم نمی اومد اجاره ش داده بودم..

یه روز که بر می گشتم سارا رو نزدیک خونه مون دیدم..اول شک کردم که خودش باشه ولی خودش بود..همین که جلو پاش ترمز زدم و خواستم پیاده شم در جلو رو باز کرد و نشست..از ترس ِ اینکه کسی ما رو با هم ببینه و برای هردومون بد بشه سریع راه افتادم..مسیرم خونه ی اونا بود..خودشم اینو فهمیده بود..
یه لحظه که برگشتم تا نگاش کنم و دلیل اومدنش به اونجا رو بپرسم دیدم داره گریه می کنه اما انقدر بی صدا که متوجه نشده بودم..

بازم همون حرفا رو زد..از علاقه ش گفت..از عشق زیادش به من..با اینکه ناراحت شده بودم و یه جورایی دلم به حالش می سوخت ولی ترجیح دادم همه ی حرفامو همین حالا که موقعیتش جور شده بهش بزنم..این عشق یکطرفه بود و راه به جایی نداشت..برای اونم بهتر بود که فراموشم کنه..
تصمیم گرفتم از علاقه ی آروین باخبرش کنم..همه چیزو بهش گفتم..از اینکه هیچ احساسی بهش ندارم..

تو سکوت فقط گوش می داد..سعی می کردم خونسرد باشم و اروم اروم حرفامو بهش بزنم..از آروین که گفتم گریه ش بیشتر شد..دیگه نمی دونستم باید چکار کنم..دوتا کوچه بالاتر از خونه شون نگه داشتم..قبل از اینکه پیاده شه بهش گفتم منو فراموش کن چون این برای هردومون بهتره..این حس زودگذره پس بهش توجه نکن..

شاید چون احساسی بهش نداشتم انقدر خونسرد رفتار می کردم..در صورتی که اون اشفته و بی قرار بود..می دیدم ولی انکار می کردم…….

گذشت و گذشت تا اینکه اون شب ِ شوم از راه رسید..شروین بهم زنگ زد که با بچه ها هماهنگ کرده یه مهمونی توپ افتادیم تو هم بیا..آروین وقتی شنید وحید هم هست به امید اینکه بتونه سارا رو ببینه حسابی سر شوق بود..
من نمی خواستم برم ولی اون مجبورم کرد..اگه یه درصد می دونستم که قراره چه اتفاقی بیافته هیچ وقت پامو اونجا نمی ذاشتم..جز آرش و کامران هیچ کس نمی دونست که مهمونی مختلطه..

وحید سارا رو با خودش نیاورده بود..شاید می دونست که اینجا چجور مهمونی ایه..برعکس من که از این بابت خوشحال بودم آروین دمق و گرفته بود..اولای مهمونی یکنواخت بود..همه می رقصیدن ما هم یه گوشه واسه خودمون حرف می زدیم..کاملا به اون وسط بی توجه بودم..چندبار خواستم برگردم ولی بچه ها دستمو می کشیدن و نمی ذاشتن..

یه نیم ساعت که گذشت اهنگ عوض شد..یه موسیقی راک عجیب و غریب..صداش انقدر بلند بود که مو به تنم سیخ می کرد..بدتر از اون اتفاقاتی بود که بعدش افتاد..دخترا و پسرا جیغ می کشیدن..همه جا رو دود برداشته بود..همه مون از جامون پا شده بودیم..
یه سینی که توش پر بود از قرص، جلوی مهمونا می گرفتن و همه با اشتیاق بر می داشتن..ما هم برداشتیم ولی نخوردیم..با چشم خودم دیدم که هر کی قرصا رو می خورد چه بلایی سرش می اومد..
در کمترین زمان ممکن حالت سرگیجه می گرفتن و قهقهه می زدن..انگار که تاثیرش خیلی قوی بود..

بعد از اون لیوانای یکبار مصرف شراب و اوردن..حالا علاوه بر اون حالی که بهشون دست داده بود مستم کرده بودن..هر کی 3 تا 4 تا لیوان می داد بالا و……..دیگه کسی به کسی نبود..جلوی چشمای متعجبه ما همه لباساشونو در میاوردن و ………….

اخماشو تو هم کشید..چشماشو برای چند لحظه بست و باز کرد..
دستشو مشت کرد و گرفت جلوی دهنش..از چیزایی که می شنیدم هر لحظه تعجبم بیشتر می شد..
تموم این صحنه ها رو تو اون مهمونی ش.ی.ط.ا.ن پ.ر.س.ت.ا دیده بودم ولی تا حدی با اینی که آنیل می گفت فرق داشت!…

ادامه دارد…

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

– همه کنترلشون و از دست داده بودن..6 نفر که ماسکای عجیب و غریبی به صورتشون زده بودن وارد مجلس شدن….یه سری زنجیر و شلاق و جام هایی به شکل تُنگ که محتوای توش سرخ وغلیظ بود گرفته بودن دستشون..
اونی که جلو بود یه صلیب وارونه گرفته بود دستش و یه جمجمه ی سر انسان هم تو دست دیگه ش بود..

با صدای بلند یه چیزایی رو به لاتین می خوندن..همه سرتا پا سیاه پوش بودن..
محیط خفقان اوری بود..محمد گفت که بزنیم بیرون تا کسی نفهمیده ما عقلمون سر جاشه..
وقتی خواستیم از اونجا بیایم بیرون انقدر جمعیت زیاد بود که همو گم کردیم..اونا تونستن برن بیرون ولی من و وحید گیر افتادیم..

پشت سالن یه در بود که صدای جیغ و داد یه دختر از توش می اومد..با اینکه ماتمون برده بود ولی صدای شکستن اشیاء باعث شد که وقت و از دست ندیم و هردومون با شونه محکم به در ضربه بزنیم..
وحید که انگار فهمیده بود با بغض داد می زد که این صدای ساراست..اما وقتی در باز شد……………

انگشت شصت و اشاره ش و رو چشماش گذاشت و فشار داد..
تو همون حالت با صدایی که بغض درش کاملا مشهود بود گفت: به سارا تجاوز شده بود..نمی تونم برات بگم که اون صحنه چه منظره ی رقت انگیزی داشت..اونی که بهش تجاوز کرده بود وقتی ما داشتیم به در ضربه می زدیم فرصت کرده بود از بالکن فرار کنه …………

وحید جسم بی جون و خون الوده خواهرشو پیچید دور ملافه و بغلش کرد..سارا داشت می لرزید..صورتم و بگردونده بود تا نبینم ..
اشک صورت جفتمون و خیس کرده بود..وحید قربون صدقه ی سارا می رفت و شونه های مردونه ش زیر ِ بار این مصیبت می لرزید..

صدای سارا رو که شنیدم برگشتم..صورتش مهتابی بود..سفید و بی روح..چشمای قهوه ایش نیمه باز مونده بود..تو بغل وحید ناله می کرد..بالا سرش بودم..از لا به لای پلکاش منو دید..می خواست لبخند بزنه ولی نمی تونست..جونی تو تنش نبود..

ملافه ی سفید خونی شده بود همه ی تن و بدنش زخمی بود..بعدها پزشک قانونی ضربات چاقو رو روی جاهای مختلف بدنش تایید کرد..
لرزون تو همون حالت که دندوناش روی هم می خورد گفت به خاطر من جوری که وحید نفهمه پشت سرش اومده..گفت که فقط اومده بوده منو ببینه..گفت که تو شاید منو دوست نداشته باشی ولی من…………..

آنیل لب پایینش و گزید و صورتشو با دستاش پوشوند..شونه هاش می لرزید..داشت گریه می کرد!..من هم بدون اینکه متوجه باشم صورتم از اشک خیس بود..
داستانی که آنیل با غم بی حد و نصاب ِ توی صداش تعریف می کرد واقعا هم سوزناک و غم انگیز بود..
سرنوشت دختری که قربانی بی گناهیش شده بود..یعنی واقعا همینطور بود؟!..

— تا چند روز بعد از تشییع جنازه ش وحید حاضر نشد باهام حرف بزنه..آروین همه چیزو فهمیده بود..یعنی من براش تعریف کردم….
خودمو گناهکار می دونستم..دیگه روی نگاه کردن تو چشمای بچه ها رو نداشتم..با مرگ سارا انگار که به وحید و آروین خیانت کرده بودم..

بعد از 1 هفته وحید خودش اومد سراغم..سیاهپوش ِ خواهرش بود که بهم گفت همه چیزو می دونه..سارا براش تعریف کرده بود و من فکر می کردم وحید از چیزی خبر نداره..
گفت بهت حق میدم تو علاقه ای به خواهرم نداشتی ولی بعد از اینکه با اون کارت سارا رو از خودت روندی سارا شکست..گفت که بعد از چند روز اومد پیشم و گفت دیگه به آنیل فکر نمی کنم…..سارا همه چیزو تو خودش می ریخته و دم نمی زده……..
وحید می گفت منم باید مثل همه ی برادرا غیرتی می شدم و می زدم تو صورت خواهرم ولی دلم نمی اومد..می گفت تا حالا تو صورتش سیلی نزده بودم همیشه حامیش بودم دلم نمی اومد حالا که قلب کوچیکش عشق رو تجربه کرده بزنم تو گوشش و اشکش و ببینم..می گفت من برخلاف خانواده م عقایدم با اونا فرق می کنه..

بعد از اون روز به مدت 2 سال از خونه دور بودم..اومدم تهران..از درامد باشگاه یه واحد تو یکی از اپارتمانای بالای شهر خریدم..اون موقع باشگاه و داده بودم اجاره درامدش بد نبود..

کم کم خودم اونجا مشغول به کار شدم..محمد و اوردم پیشم و سخت خودمو تو ورزش و باشگاه غرق کردم..
ولی کابوسای شبانه دست از سرم بر نمی داشتن..صحنه های اون مهمونی پیش چشمام بود..درست وقتی که پلکامو روی هم می ذاشتم..

بعدها فهمیدم اون مهمونی یه جور پارتی برای جلب اعضای گروه تو فرقه ی ش.ی.ط.ا.ن پ.ر.س.ت.ا بوده..
اونجا ازادی ِ ج.ن.س.ی رو نشون جوونا میدن تا همین نیاز رو وسیله کنن برای ورودشون به اون فرقه..
در نتیجه با هزار جور حیله و نیرنگ پای خیلیا رو به گروهشون باز می کردن..

یه شب تا خود صبح فکر کردم..تو اینترنت کلی تحقیق کردم..تا حدودی با فرقه شون اشنا شدم..
می خواستم تو گروهشون نفوذ کنم..احساس گناه دست از سرم بر نمی داشت..همه ش به خودم می گفتم اگه سارا اون شب به خاطر من نیومده بود هیچ کدوم از این اتفاقا نمیافتاد..
من عامل اصلیش بودم..تو یه همچین شرایطی با وجود کابوسایی که می دیدم خودمو مقصر می دونستم..نگاهه غم گرفته ی وحید..چشمای اشک الود سارا..صورت سرد و بی روحش اون شب توی اتاق وقتی که تو اغوش برادرش داشت جون می داد..هیچ کدوم و نمی تونستم فراموش کنم..

پس باید یه جوری جبران می کردم..فهمیده بودم که اونا به دخترای باکره از یه دید دیگه نگاه می کنن..
در کل با پاکی و نجابت سرسختانه مبارزه می کردن و هر بار تو مهمونیاشون جونه چندین دختر ِ بی گناه رو می گرفتن، اونم فقط و فقط به جرم ِ بی گناهی..به جرم خداپرست بودن..به جرم..باکرگی………

ادامه دارد

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

ولی از یه طرف باید ساپورت می شدم..تنهایی راه به جایی نمی بردم..
تا اینکه محمد و هم در جریان گذاشتم..پسر خیلی خوبیه هنوزم باهاش کار می کنم.. تا اون موقع چندبار خودشو بهم ثابت کرده بود..خودش و خانواده شو کامل می شناختم..

بهم گفت با عموش که سرهنگه صحبت می کنه و خبرشو بهم میده..بهترین موقعیت بود که باید ازش استفاده می کردم..محمد که در جریان همه چیز بود با عموش صحبت میکنه و از من و هدفم براش میگه..

می دونستم سازمان اطلاعات تو این زمینه دنبال افرادی می گرده که تو گروهه خودشون مهره ی اصلی نباشن و بعد از اینکه امتحانشونو پس دادن بتونن نقش نفوذی رو بازی کنن..
اینکار واقعا سخت بود..اونا روی من شناخت نداشتن و همین خودش 1 سال طول کشید..
با سوالایی که ازم پرسیدن در موردم تحقیق کردن..جوری که خودمم نفهمیدم….6 ماه بعد گفتن که تایید شدم ولی هنوز چند خان دیگه رو باید رد می کردم..
نمی تونم اطلاعاته زیادی در این زمینه بهت بدم فقط اینو بدون که تا بخوام اماده بشم و به هدفی که می خواستم برسم چند ماهی زمان برد ولی خب فرصت زیادی نبود، از دست دادن 1 روز هم تو این زمینه خودش خیلی بود..
سازمان اطلاعات هم با نفوذی که داشت به سری ترین مدارک از من دست پیدا می کرد و این کار برای اونها زمان زیادی نمی خواست به همین خاطر کارام جلو افتاد و با اینکه همیشه کنترلم می کردن و تحت نظرشون بودم ولی تونستم اعتمادشون رو جلب کنم..ولی خب…… جنبه ی احتیاط رو هم نمی تونستن نادیده بگیرن!..

با روحیه ای که به دست اورده بودم وقتش بود برگردم پیش خانواده م و در ظاهر یه زندگی عادی داشته باشم..
اولش راضی کردن آروین کار سختی بود..ولی خب..به هر حال این 2 سال دوری تاثیر خودشو گذاشته بود..
گرچه اوایل باهام سرد بود ولی بالاخره تونستم کاری کنم که هردومون برگردیم به همون حال و هوای گذشته……….

به طرفم اومد و رو به روم ایستاد..برای اینکه بتونم تو صورتش نگاه کنم باید سرمو بالا می گرفتم..
جلوی پاهام روی زانوهاش نشست و دستاشو به لبه های تخت گرفت..از این همه نزدیکی اون به خودم قلبم تند می زد..

نگاهش تو چشمام بود که گفت: از فعالیتم نه می خوام و نه می تونم چیزی بگم..بهت اعتماد دارم و به خاطر همینه که همه چیزو واسه ت تعریف کردم..
متاسفانه بنیامین یکی از اون چند مهره ی اصلی توی این فرقه ست که پشتش به داییش گرمه..
خانواده ش چیزی از این موضوع نمی دونن برای همینم هست که کاراشو جوری پیش می بره که سیاسته داییش پشتش باشه..
من با نفوذ و شگردایی که بلدم می تونم کاری کنم تا اون خیلی راحت از تو زندگیت بره کنار ولی اینکار نیاز به زمان داره..تا اون موقع باید ازت محافظت کنم..پس بهم این اجازه رو بده!……..

لبام خود به خود از هم باز شدن که انگشت اشاره ش و بدون اینکه کوچکترین تماسی با لبام ایجاد کنه جلوی صورتم گرفت و گفت: هیسسسس..باشه..می دونم چی می خوای بگی..اینکه من چرا می خوام ازت محافظت کنم درسته؟…….

سرمو اروم تکون دادم..لبخند زد و دستشو پایین اورد..به خاطر گریه چشماش سرخ بود ولی برعکس اون چشما، لباش می خندید..
— ازت خواسته بودم که بعد از شنیدن حرفام ازم سوال نکنی.. تو هم قبول کردی..یادت رفته؟..

به صورتم که هنوز رد پای اشک دیده می شد دست کشیدم و گفتم: ولی من نمـ……

– ولی حالا می دونی……….

خودشو به طرفم مایل کرد..فاصلمون از کم هم کمتر شده بود..دستامو گذاشتم پشتم و خودمو کمی عقب کشیدم..
با اینکارم لبخندش پررنگ شد..
نگران بودم عزیزجون هرآن سر برسه و ما رو تو این وضعیت ببینه..اون موقع چه فکرایی که در موردمون نمی کرد!…….

بدون اینکه چشم ازم برداره گفت: درسته..حرفام هنوز تموم نشده..یعنی انقدر زیاده که تو همین اندک زمانی که برام مونده نمی تونم جاش بدم….دلایل ِمن برای محافظت از تو خیلی زیاده..برای اینکه بتونی قبولم کنی مجبور شدم این راز و پیشت فاش کنم..جز تو و نسترن کسی از فعالیتم چیزی نمی دونه..از خواهرت مطمئنم به تو هم اعتماد دارم..پس………………..

صورتشو برد کنار صورتم..گلوم از فرط هیجان خشک شده بود..خدایا..این مرد بدون اینکه کوچکترین تماسی با بدنم ایجاد کنه داره منو تا سرحد مرگ پیش می بره….

چشمامو بستم تا شاید اروم بشم..صداشو که کنار گوشم شنیدم قلبم فرو ریخت……….
— بهم اعتماد کن..قصد من فقط حفاظت از تو ِ ..بذار باشم اگه ذره ای بی اعتمادی نسبت بهم تو قلبت احساس کردی بگو..اون موقع دیگه نمی مونم که با حضورم کنارت عذابت بدم..اینو بهت قول میدم سوگل!…….

توی اون حالت اسممو که از زبونش شنیدم لبمو به دندون گرفتم..
دیگه بس بود….تا اون حد توانشو نداشتم..
دستامو مشت کردم و با تک سرفه ای صدامو صاف کردم..از شنیدن صدای سرفه م کمی خودشو عقب کشید و من تونستم ازش فاصله بگیرم..
از رو تخت بلند شدم و رفتم کنار تیربستی ایستادم که انیل چند دقیقه قبل بهش تکیه داده بود..

ادامه دارد…

دوست داشتم که بهش بگم بره..نمونه تا بخواد ازم مراقبت کنه..بگم که خودم می تونم از پس مشکلاتم بر بیام و نیازی به تو ندارم..
ولی….حس کردم که نمی تونم..جدالی در درونم احساس می کردم که همون رو عامل امتناعم می دیدم..
نمی ذاشت که بگم..
انگار که نمی تونستم..یا شایدم…..نمی خواستم که بگم!..

به قدری تو خودم بودم که متوجه نشدم پشت سرم ایستاده و صداش رو که نزدیک گوشم شنیدم ناخوداگاه تنم لرزید!..
آنیل_ سوگل خواهش می کنم سکوت نکن..بهم بگو..هر چی که تو دلت هست و بگو من گوش میدم…….
مکث کرد..صداش بم بود..و حالا گرفته تر از قبل: نمی خوای که بمونم درسته؟..حضورم ناراحتت می کنه؟……………….

چشمامو ثانیه ای بستم..گوشه ی لبمو به دندون گرفتم..هنوزم تنم می لرزید..خدایا این همه هیجان و چطور تاب بیارم؟..اصلا چرا اینجوری شد؟……..
بدون اینکه برگردم و بدون اینکه بتونم رو لرزش صدام کنترلی داشته باشم گفتم:مـ..من..من نمی تونم………

نذاشت ادامه بدم با سرعت رو به روم ایستاد و با بی قراری که تو چشماش موج می زد نگاهه مرتعشمو غافلگیر کرد و جمله م رو برید: چیو نمی تونی؟..نمی تونی تحملم کنی؟..حتی به خاطر خودت؟………
دستاشو از هم باز کرد و بدون اینکه لحظه ای چشم ازم بگیره با حرص و ارتعاشی که صداش پیدا کرده بود گفت: منه لعنتی به درک، به خاطر خودتم که شده نمی تونی تحملم کنی؟……..
رفته رفته عصبی ترمی شد:یعنی انقدر برات سخته؟……….

نگاهش کردم..چونه م از بغض و لبام از حجم جمله ای که پشتش مخفی شده بود می لرزید….
دستشو اورد سمت صورتم..خودم متوجهه اون قطره اشک ناخواسته نشده بودم ولی اون که نگاهش محو اون قطره بود دستش هر لحظه نزدیک تر می شد….
ترس ِ امیخته به هیجان وجودمو پر کرد..قدرت هر عکس العملی ازم سلب شده بود..اون با حرکاتش جلوی هر حرکتی رو به روی من می بست..

چیزی نمونده بود که دستش به نرمی روی صورتم بشینه..نفسای هردومون نامنظم بود..اینو کامل حس می کردم..
چشمامو بستم تا نبینم..دیگه داشتم می مردم..دستام سرد و تنم داغ بود..چند ثانیه گذشت..اتفاقی نیافتاد..لای پلکامو باز کرد..و اولین چیزی که پیش چشمام دیدم لبای خندونش بود و بعد هم شیطنتی که تو چشماش نشسته بود..
دستش کنار سرم چسبیده به تیربست چوبی بود و تغییری تو فاصله ش با من ایجاد نکرده بود..

طاقت نداشتم..اون حق نداشت با من اینکارو بکنه..پا روی تموم احساسات ضد و نقیضم گذاشتم و با فرو دادن اب دهنم از کنارش رد شدم..
قدمی به سمت حوض برداشتم و تو همون حالت گفتم: بهتره از اینجا برید..من نیازی به محافظت ندارم..خودم ازپس هرکاری بر میام..درست نیست که شما اینجا باشید.. من محافظ نمی خوام..مخصوصا کسی که….باهاش غریبه باشم و هیچی هم ازش ندونم……….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

صداش و از پشت سر شنیدم: ولی من برات گفتم..از خودم، از گذشته ی خودم ..پس چرا……..
بدون اینکه برگردم و باهاش چشم تو چشم بشم جوابشو دادم: دلایلتون قانعم نکرد..شما دنبال اون گروه و ادماش هستید این به من و زندگی ِ من ربطی نداره..می خواین انتقام بگیرید دیگه محافظت از من که جزو هدفتون محسوب نمیشه پس بحث درموردش بی فایده ست..

کنارم ایستاد..به نیمرخم زل زده بود..بعد از چند لحظه سکوت گفت: از همون اول که بنیامین رو دیدم شناختم..داییش با اونی که واسه ش کار می کنم رقیبن..درظاهر شاید اینطور نباشه ولی تو خودشون مشکل دارن..وقتی پای این فرقه وسط باشه میشن رفیقای صمیمی که هیچ کس بهشون شک نمی کنه ولی همین که پای معامله و قاچاق میاد وسط هفت پشت با هم غریبه میشن که حتی سایه ی همو با تیر می زنن..من یکی دو بار بنیامین رو تو مهمونی دیده بودم..اونم همینطور……اون روز جلوی ویلا منو شناخت ولی به روی خودش نیاورد چون می دونست که این موضوع براش دردسرساز میشه..با منم حرفی نزد می دونست چطور ادمی هستم و با کیا می پرم پس فکر کرد یکی از خودشونم منتهی تو گروهه مقابل..اون ادم انقدر هفت خطه که تا الان خیلی راحت تونسته خانواده و اطرافیانش رو با کاراش گول بزنه اونم به واسطه ی داییش که ازش حمایت می کنه..جوری نقشش رو بازی می کنه که مو لای درزش نمیره..محاله ممکنه که کسی به کاراش شک کنه ولی توی رفتار خوب می تونه خودشو نشون بده مثل همون کاری که با تو کرد و می خواست تو اون خرابه سر به نیستت کنه..با وجود همه ی اینا ازم می خوای که کنارت نمونم و ازت محافظت نکنم؟………..

مات و مبهوت، با شنیدن قسمت اخر جمله ش سرمو چرخوندم سمتش و با تعجب گفتم: تو اینا رو از کجا می دونی؟..
اخماش از هم باز شد..کمی تو چشمام زل زد..با لحن شوخ و بامزه ای سرشو تکون داد و گفت: من یک ساعته دارم واسه ت لالایی می خونم دختر ِ خوب؟..کجایی؟……..
لحن و نگاهش جوری بود که بر خلاف تصورم به سختی تونستم جلوی لبخند ناخواسته م رو بگیرم و جای اون رو به اخم کمرنگی روی پیشونیم بدم..
صدای خندونش رو شنیدم: خیلی خب باشه، اخم نکن من تسلیم……..

دستاشو برد بالا که دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و با لبخندی که نشست رو لبام سرمو برگردوندم و به حوض خیره شدم..
هنوز لبخند روی لبام بود که خم شد و زیر گوشم زمزمه کرد: لبخند بهت میاد فقط نمی دونم چرا تو مصرفش صرفه جویی می کنی؟…….

لحنش شاید به ظاهر شوخ ولی کاملا جدی بود..لبخندم و به سرعت قورت دادم و گوشه ی لبمو بر حسب عادت گزیدم..
خنده ی کوتاهی کرد و صورتشو عقب برد..انگار که از شرم کردنم لذت می برد..
چرا هر کار می کنم تا جلوش سخت باشم نمی تونم و اون هربار با زرنگی ِ تمام از اون حالت سرد و بی روح منو بیرون میاورد؟!..

واسه اینکه بحث وعوض کنم اروم گفتم: بنیامین هنوز نامزده منه و من………..
پرید میون حرفم و گفت: و تو داری ازش فرار می کنی..برای همینم هست که اینجایی….
نگاهش کردم که با جدیت کامل، ابروهاشو بالا داده بود و به صورتم نگاه می کرد..
با حرکت سر به خودش اشاره کرد و گفت: پیش ِ من……..
واقعا رک و بی پروا بود..همینش باعث می شد یه حال عجیبی بهم دست بده..
خواستم از سوتفاهمی که احتمال می دادم بینمون باشه درش بیارم..
جمله ش رو تصحیح کردم و گفتم: پیش ِ عزیزجون……..

لباشو کج کرد و نیم نگاهی به اطرافش انداخت: پیش من یا پیش عزیزجون..چه فرقی می کنه؟……..
نگاهشو روی چشمام ثابت نگه داشت و ادامه داد: مهم اینه که منم اینجام…….

– اشتباهه این قضیه همینجاست..اگه پدرم منو پیدا کنه و شما رو اینجا ببینه می دونید چی میشه؟…..
انگشت اشاره ش رو کشید رو گردنش و لبخند زد:می دونم…….
سرمو تکون دادم: شما اونو نمی شناسید..پدرم کاری رو که بخواد بکنه به منطقی بودن یا نبودنش فکر نمی کنه ممکنه هردومون رو به کشتن بدید…..
نزدیک تر بهم ایستاد و خیره تو چشمام گفت:اما من اینجام که ازت محافظت کنم..
– با این کار فقط اوضاعو بدتر می کنید..
پوزخند زد: فکر می کنی الان اوضاع بر وفق مراده؟..تا همینجاشم قصد جونتو کرده چه فرقی داره که بعدش می خواد چکار کنه؟…….

سکوت کردم..نمی دونم، شاید حق با اون بود..من با فرارم از خونه یه جورایی حکم مرگمو به دست پدرم امضا کرده بودم..دیگه ادامه دادن یا ندادنش چه فرقی به حالم داشت؟…….

–سوگل…….
نگاهش کردم..سرشو کج کرده بود و منو نگاه می کرد..
مظلومانه زمزمه کرد: بمونم؟…..
از حالتی که به خودش گرفته بود خنده م گرفت ولی به روی خودم نیاوردم و سرمو تکون دادم: نه……

پکر شد و اخماشو تو هم کشید..ادامه دادم: تا دلیل واقعیتون رو ندونم نمی تونم قبول کنم…….
جوش اورد..با همون اخمی که ابروهاشو به هم پیوند داده بود گفت:کدوم دلیل ِ واقعی؟..این حرفا چیه؟…..من که بهت گفتم دیگه چرا کشش میدی؟……..

متقابلا منم اخمامو تو هم کشیدم و از کنارش رد شدم: متاسفم………
تا به خودم بیام و بفهمم که داره چکار می کنه استین لباسمو گرفت و کشید جلو..با اینکارش مجبور شدم بایستم..با اینکه قلبم اومد تو دهنم، ولی دستمو کشیدم و برنگشتم که به صورتش نگاه کنم..

نفسشوعصبی بیرون داد و گفت: باشه قبول……
مکث کرد..انگار که تردید داشت حرفشو به زبون بیاره..
ولی بالاخره لب باز کرد و صداش رو شنیدم که گفت: من یه هدف دیگه ای هم به جز اونی که برات گفتم دارم..یعنی اولش فقط به خاطر سارا بود..ولی وقتی با اون گروه و ادماش اشنا شدم….
سکوت کرد….فقط واسه چند لحظه و گفت: سوگل نمی تونم برات بگم..به خداوندی خدا نمی تونم..شکافتن این قضیه نیاز به یه زمینه سازی از پیش تعیین شده داره..فقط همینقدر بدون که من نه پلیسم نه پلیس مخفی..اسمشو هر چی که می خوای بذار..نفوذی..جاسوس یا هر چیز دیگه ای من فقط به خاطر اهدافم این راهو انتخاب کردم و ادامه ش میدم..گفتن ازش دردی رو دوا نمی کنه چون نه به مشکل تو مربوط میشه نه کمکی به من می کنه…….
پشت سرم بود..
نمی دیدمش..
صداش می لرزید!!!!!..
یعنی از چیه؟!..
از بغض؟؟!!..

— سوگل تو چیزی رو ازم می خوای که با به زبون اوردنش فقط زخمم و تازه می کنی….واقعا قصدت همینه؟…….

نتونستم بیشتر از اون جلوی خودم و بگیرم..سریع برگشتم طرفش و خیره تو چشماش با لحنی که سعی داشتم اون رو محکم نشون بدم بلند گفتم: پس چرا انقدر باهام صمیمی رفتار می کنی؟..تو کی هستی؟..چرا بهم چیزی نمیگی؟..چرا هر بار با یه لحن خاصی اسممو صدا می زنی؟..چـــرا؟!..تو چی از جونم می خوای؟!…….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

میون جملات سهمگینم حس می کردم غم توی چشماش هر لحظه داره هزار برابر میشه..
حلقه ی شفاف اشک رو به وضوح تو چشماش دیدم..نگاهش تو نگاهم دو دو می زد..لب پایینش رو گزید انگار که می خواست جلوی بغضش رو بگیره..

منتظر جوابش بودم ولی اون هیچی نگفت..فقط نگام کرد..
با فرود اومدن یه قطره اشک از گوشه ی چشمش صورتشو ازم برگردوند و پشت دستاشو به چشماش کشید..
حرکاتش انقدر تند وعصبی بود که متعجبم می کرد..
من فقط ازش دلیل صمیمتش و پرسیدم ولی اون بغض کرد!!..
اون زخمی که ازش حرف می زد چی بود که باعث می شد به خاطرش اشک بریزه؟!..
چرا چیزی نمی گفت و منو هر لحظه بیشتر گیج و سرگردون می کرد؟!..مگه از این کار چه سودی می برد؟!….

صداش بدجور گرفته بود..
برنگشت نگام کنه راه افتاد سمت خونه و گفت: تو همینجا باش!……….
بی توجه بهش راه افتادم پشت سرش، که صدای قدمامو شنید و ایستاد..هنوزم نگام نمی کرد..
لحنش اروم ولی محکم بود..نیمرخش و به طرفم گرفت و ملتمسانه گفت :خواهش می کنم سوگل!……

همونجا ایستادم..سریع رفت تو و درو بست..
دهنم باز مونده بود..
یهو چش شد؟!..
مگه من چی گفتم که بهم ریخت؟!…….

رفتم پشت پنجره..خواستم ببینم داره چکار می کنه؟..تو هال نبود ولی چون در اتاق رو به رویی باز بود دیدمش که با عزیزجون وسط اتاق ایستادن و آنیل داره تند تند یه چیزایی رو براش توضیح میده..

همونجا کنار پنجره خشکم زده بود..
آنیل کلافه تو موهاش دست کشید..عزیزجون مات و مبهوت در حالی که جلوی دهنشو گرفته بود چشم از آنیل بر نمی داشت..خدایا اینجا چه خبره؟!..

از پنجره فاصله گرفتم وخواستم از پله ها برم بالا که در خونه باز شد و آنیل اومد بیرون….نیم نگاهی به من انداخت ولی هیچی نگفت..
چشماش سرخ بودن اما با دیدن من سعی داشت لبخند بزنه..

دستشو ازهم باز کرد و کش و قوسی به شونه های پهن و عضلانیش داد..
و با لحنی که انگار نه انگار چند دقیقه پیش بینمون چه خبر بوده رو کرد بهم و گفت: این هوا جون میده واسه پیاده روی….
از پله ها پایین اومد و کتشو که دستش گرفته بود رو با یه حرکت سریع پوشید..
کنارم ایستاد و دستشو به طرف در حیاط دراز کرد: افتخار همراهی میدی؟…….

بی توجه به خواسته ش گفتم: به عزیزجون چی گفتید؟!..
یه تای ابروشو بالا داد و گفت: اولا « گفتید » نه و « گفتی »، دوما…….و بدون اینکه کوچکترین تغییری تو حالت صداش ایجاد کنه خم شد و یه پاشو گذاشت روی پله و با دستمالی که از جیبش در اورده بود کفششو پاک کرد…….ادامه داد: دید زدن کار خوبی نیستا..به یه خانم باشخصیت از اینکارا نمیاد!..

بالا سرش ایستادم: از بازی دادن ِ من خوشتون میاد؟..به نسترن همه چیزو گفتید حالا هم با عزیزجون حرف می زنید اونم بدون اینکه بهم اجازه بدید بیام تو..اینکارا واسه چیه؟…….

صاف ایستاد و دستمال و توی دستش مچاله کرد..
نگام تو چشماش بود که گفتم: من خودم به اندازه ی کافی تو زندگیم مشکل دارم ازتون خواهش می کنم شما دیگه …….
بی مقدمه گفت:می خوای همه چیزو بدونی؟!…….
سکوت کردم..جدی بود..سرشو کمی به جلو خم کرد و گفت: همه ی اون چیزی رو که به نسترن وعزیزجون گفتم..می خوای بدونی؟!..
بدون معطلی ولی با کمی تردید سرمو تکون دادم: خب..معلومه……..
راه افتاد سمت در و گفت: بعد از فسخ صیغه ت با بنیامین همه چیزو میگم…..
جلوی در ایستاد..رفتم طرفشو با تعجب گفتم: این موضوع چه ربطی به بنیامین داره؟!..

لباشو روی هم فشرد و سرشو تکون داد: ربط داره..به تو..به بنیامین..به من..به همه چیز و همه کس ربط داره….
دستشو روی قلبش گذاشت و صاف زل زد توی چشمام..جدی بدون کوچکترین شوخی تو صداش آروم و شمرده گفت:بهت قول میدم..قول میدم به محض جداییت از بنیامین همه چیز و بهت بگم..دیگه خودمم خسته شدم ..حس می کنم اگه الان وقت گفتنش نباشه بازم زود نیست…..
نگاهه شفافش توی چشمام می دوید.. سرشو تکون داد و گفت: قبوله؟…….

سکوت کردم..همه چیز در حال حاضر دست اون بود..برای شنیدن حقیقتی که نسترن و بی شک عزیزجون ازش باخبر بودند باید قبول می کردم..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

از کی تو حیاط وایستادم تا برای کاراش دلیل قانع کننده بیاره ولی اون هر بار به راحتی از زیرش در رفت..
پس تا نخواد نمی تونم از زیر زبونش حرف بکشم..
منتظر نگام می کرد..از روی ناچاری فقط سرمو تکون دادم..لبخند زد و دستشو از روی سینه ش پایین اورد..
درو کامل باز گذاشت و با دست به بیرون اشاره کرد..
بدون اینکه جواب لبخندش رو بدم از در بیرون رفتم و اونم پشت سرم اومد..

داشت درو می بست که برگشتم طرفش و گفتم: اگه پدرم و بنیامین سرو کله شون پیدا شد چی؟…….
راه افتاد و تو همون حالت که اطرافشو نگاه می کرد گفت: نترس اونا تا بخوان بفهمن که اینجایی یا حتی به چیزی شک کنن نسترن باخبرت می کنه اگرم نشد بازم کاری از دستشون ساخته نیست..
-چطور خیلی راحت اینو میگید؟..
— بهتره سخت نگیری چون درغیراینصورت خودت ضرر می کنی…….
– من نمی تونم اروم باشم و مثل شما با خونسردی به همه چیز نگاه کنم..اونا دستشون بهم برسه مـ ………….
بی هوا ایستاد و برگشت طرفم ..

– سوگل خوب گوش کن..تو از خونه زدی بیرون و اومدی روستا پیش مادربزرگت چون از اون همه تشویش و دلهره خسته شده بودی..اگه پدرت و دیدی همینو بهش میگی، حرفی از فرار و بنیامین به میون نمیاری..اتفاقا برعکس اصلا جلوی بنیامین جبهه نگیر..بهشون بگو قبلش به عزیزجون خبر دادی که می خوای یه مدت اینجا باشی ..میگی که چون می دونستی به پدرت بگی این اجازه رو بهت نمیده پس مجبور شدی اینکارو بکنی….
– چرا باید دروغ بگم؟….درضمن پدرم در هر دوصورت منو می کشه چون شبونه از خونه فرار کردم..این اسمش فراره، فرار……….

کلافه شده بود..سرشو تکون داد..
— میشه انقدر تکرار نکنی؟..تو فقط همینارو بگو، به نتیجه ش کاری نداشته باش….
– چرا من باید بهتون اعتماد کنم؟!….
اروم اروم لبخند رو لباش جای گرفت..نگاهشو از تو چشمام گرفت و راه افتاد..
دستاشو برد پشت سرش و تو هم قلاب کرد..
— اعتماد می کنی..نمیگم که مجبوری نه همه چیز دست خودته ولی اینکه الان اینجایی و داری کنار من قدم برمی داری یعنی که تا حدودی تونستی اعتماد کنی….
از گوشه ی چشم نگاهه خاصی بهم انداخت و با همون لبخند گفت:منتهی نمی خوای قبولش کنی….

لبامو از حرص فشار دادم..این مرد چی از جونم می خواست؟!……
دید اخمامو کشیدم تو هم ریز خندید وسرشو تکون داد: خیلی زود بهت برمی خوره..من که چیزی نگفتم..
صادقانه گفتم: احساس می کنم از مسخره کردن من خوشتون میاد..

قدماشو اهسته کرد و در نهایت ایستاد..دستاشو رو سینه ش گره زد و سرشو کمی به راست خم کرد..
نگاهم می کرد وهیچی نمی گفت..دیگه از اون لبخند چند لحظه پیش خبری نبود..
نگاهه نافذش رو تاب نیاوردم و سرمو چرخوندم..

نگاهم ناخودآگاه همون لحظه که سنگینی نگاهه آنیل رو روی صورتم احساس می کردم، معطوف زن روستایی شد که با همون لباسای محلی و زیبا یه سبد حصیری رو که توش پر بود از گل های ریز ِ وحشی گذاشته بود روی سرش و به قسمت بالایی روستا می رفت..

دیدم که آنیل از جلوم رد شد و به طرفش رفت..زن رو صدا زد..زن ایستاد و اروم به طرفمون برگشت..
کنار آنیل ایستادم و با کنجکاوی به اون زن و سبد توی دستش خیره شدم….
نمی دونم چرا ولی آنیل با دیدن زن لبخندش رو فرو داد و در حالی که سرشو تکون می داد گفت: شرمنده خانم اشتباه شد………….

و فورا برگشت سمت من ولی اون زن که انگار آنیل رو خیلی خوب می شناخت لبخند آشنایی زد و یک قدم به طرفش برداشت: سلام آقا..رسیدن بخیر…….
صورت آنیل رو به من بود..دستپاچگی رو تو حرکاتش می دیدم..
بدون اینکه برگرده سمت اون زن تند گفت: خانم گفتم که اشتباه شده…….
و رو به من گفت: راه بیافت باید از اینجا بریم………

نگاهه من با کنجکاوی زیاد بین صورت سرخ شده ی آنیل و نگاهه متعجب زن در رفت و امد بود..
زن سبد رو از روی سرش پایین اورد و به طرفمون قدم برداشت..
آنیل داشت از کنارم رد می شد که با شنیدن صدای زن ایستاد..
— علیرضا خان، منم ماه منیر..زنه عمو یدالله……..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

علیرضا؟!..
انیل رو با اسم علیرضا صدا زد؟!..
این اسم برام آشنا بود..خیلی هم آشنا..انگار که یه جایی……اره..درسته!!..این همون اسمی بود که گوشه ی سجاده ی آنیل گلدوزی شده بود و من اون شب دیدم..
اسم واقعیش علیرضاست؟!..
پس چرا خودشو آنیل معرفی کرد؟!…….

آنیل یا همون علیرضا لبخند مصلحتی زد و برگشت..نیم نگاهی به من انداخت و رو به زن روستایی کرد و گفت: بله درسته..ماه منیر..شرمنده که به جا نیاوردم ..عمو یدالله چطوره؟..مجید..گلناز……..

ماه منیر لبخند گرمی تحویلش داد و گفت: خوبن آقا، زیر سایه تون نفسی میاد و میره….
آنیل که انگار هنوز هم کمی دستپاچه بود سرشو تکون داد و به گلای توی سبد اشاره کرد: خبریه ماه منیر؟!..

ماه منیر_ امشب عروسی ِ حسین ِ ، پسر شیرمحمد تو دهه بالایی، زن کدخدا حیدر از دهه پایین باهام کار داشت واسه همین اومدم اینجا.. این گلا رو هم اون بهم داده که بدم به زن شیرمحمد….زن بیچاره پادرد داره نمی تونه بیاد عروسی، اینا رو با یه دستمال نون شیرمال فرستاده تا با خودم ببرم….
آنیل لبخند زد: خب پس به سلامتی..به همه سلام برسون..مخصوصا به حسین و از طرف من بهش تبریک بگو..
ماه منیر_ چرا خودتون تشریف نمیارین اقا؟..عمه تون هم دعوت شدن، این روزا زیاد سراغتونو می گیرن..
–نه ماه منیر الان نمی تونم، ایشاالله تو یه فرصت بهتر میام و بهش سر می زنم..
ماه منیر_ هرجور خودتون صلاح می دونید اقا..پس بااجازه!..
و نیم نگاهی به من انداخت و رفت!..
آنیل مستاصل ایستاده بود و منو نگاه می کرد..
خواستم در مورد اون زن بپرسم که گوشیم زنگ خورد..با عجله از تو جیب مانتوم بیرون اوردم و به صفحه ش نگاه کردم..
شماره ی نسترن بود..سریع جواب دادم..

-الو..
صدای نگران نسترن توی گوشی پیچید..جوری که دلشوره ی عجیبی بهم دست داد..
— الو سوگل، خوبی؟!کجایی؟!..
– خوبم نسترن..روستام پیش عزیزجون..
–سوگل بدبخت شدیم، بابا…….

وجودم سست شد..ترس بدی تو دلم نشست..
خدایا..نکنه حال بابا بد شده؟..

-بابا چی نسترن؟!..بابا طوریش شده؟!..
— نه چیزیش نشده..خیلی وقته راه افتاده سمت روستا..مثل اینکه بنیامینم باهاشه..

تنم یخ بست..نه خدایـــا..
–الو….سوگل….الو..الو……
-نـ..نسترن..داری راستشو میگی؟..آخه..آخه اونا چطور فهمیدن؟..
–نمی دونم به خدا نمی دونم..دم صبح خوابم برد نفهمیدم چی شد که با صدای فریاد بابا از خواب پریدم..بابا فهمیده بود رفتی،نامه ت و خونده بود..می گفت سوگل غیر از خونه ی عزیز جای دیگه ای رو نداره که بره واسه همین اول داره میاد اونجا….

گریه می کرد..خدایا..چقدر سخته که یه بغض کشنده توی گلوت باشه و بخوای سرکوبش کنی ولی نتونی..هر لحظه ش مثل صدبار جون دادنه..

— سوگل به خدا نتونستم زودتر خبرت کنم مامان منو زیرنظر گرفته به بهونه ی دستشویی تازه الان تونستم از دستش خلاص شم….

لبمو محکم گزیدم که مبادا بغضم بشکنه..می خواستم حرف بزنم..این سکوت لعنتی داشت منو می کشت..
-حالا باید چکار کنیم؟..اگه بابا دستش بهم برسه کارم تمومه نسترن..
–تو نگران نباش فقط به آنیل همه چیزو بگو اون می دونه چکار کنه..

به آنیل نگاه کردم که اخماشو کشیده بود تو هم و دستاشو به کمرش زده بود..نگاهش روی من خیره بود .. چشم از گوشی ِ توی دستم و چشمایی که نگرانی درش بیداد می کرد بر نمی داشت..

–الو سوگل صدامو داری؟..
-باشه نسترن..
— هر خبری شد بهم زنگ بزن تو رو خدا بی خبرم نذاری سوگل؟..
– باشه..
–الهی قربونت بشم بغض نکن همه چیز درست میشه..

یه قطره اشک از چشمام چکید..نفهمیدم چجوری از نسترن خداحافظی کردم و جسم ناتوانم رو، روی تخته سنگی که کنارم بود رها کردم..
دیگه مجالی نبود..
اشکام یکی یکی پشت سر هم جاری شدند..

صدای نگران آنیل رو شنیدم:نسترن چی بهت گفت؟..
خم شدم و دستمو رو پیشونیم گذاشتم..
میون گریه ی بی صدا و حال پریشونم نالیدم: بابام..بابام و بنیامین دارن میان اینجا….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

سرمو بلند کردم و از پشت پرده ی تار و پوشیده از اشک اطرفمو نگاه کردم..
-دیگه همه چی تموم شد..پیدام کردن..

اروم و قرار نداشتم..خودمو تکون می دادم و بی صدا اشک می ریختم..
آنیل متفکرانه صورتشو از من گرفته بود..فک منقبض شده ش نشون می داد که عمیقا توی فکره….

مرتب زیر لب ناله می کردم که «تموم شد..دیگه همه چی تموم شد»….
از زور گریه کم مونده بود از حال برم که صداشو شنیدم: گریه نکن، هنوز یه راهی هست..

سرمو بلند کردم..صورتم خیس بود..نگاهه منتظرم و که دید سرشو تکون داد..
–پاشو بیا تا بهت بگم..

افتاد جلو و من به سختی جسم بی جونم رو از روی تخته سنگ کندم و به دنبالش کشیدم..
کمی جلوتر یه جوی اب بود که برخلاف تصورم ابش کاملا تمیز بود..
آنیل نشست و دستاشو توی اب فرو برد .. مشت بزرگی به صورتش پاشید….
قطرات اب روی صورتش سرگردون سر می خوردند که رو کرد به منو گفت: آب ِ موتورخونه ست واسه زمینای این اطراف، تمیزه نترس..

کنارش نشستم و خم شدم سمت جوی..دستامو توی اب فرو بردم..وای خدا چقدر خنکه..
مشتمو از اب پر کردم و به صورتم پاشیدم..حالی که با اون دل پر از دردم بهم دست داد جوری بود که تا سه بار تکرارش کردم..مشتای پر از اب پشت سر هم..نفسم داشت تازه می شد..

آنیل_ زنگ بزن خونه ی عزیزجون و بهش بگو ساکتو یه جا مخفی کنه و به پدرتم چیزی نگه..اصلا انگار که تو رو اینجا ندیده..زود باش عجله کن..

دستامو با گوشه ی مانتوم خشک کردم و شماره ی عزیزو گرفتم..
مو به مو چیزایی که آنیل گفته بود رو به عزیزجون گفتم..بنده خدا نگرانم بود ولی بهش اطمینان دادم که به محض رفتن بابا بر می گردم..

گوشیمو گذاشتم تو جیبم..
سکوت بیش از اندازه ش باعث شد نگاهش کنم..به تنه ی یکی از درختا تکیه داده بود..
حسابی تو فکر بود، که حتی متوجهه نگاهه سنگین من هم روی خودش نشد..

– باید چکار کنم؟..
این چیزی بود که نسترن ازم خواسته بود..اینکه از آنیل کمک بگیرم..الان تنها راهی که برام باقی مونده بود همین بود..
نگام کرد..نفس عمیقی کشید و از درخت فاصله گرفت..
— تو لازم نیست کاری بکنی..
-یعنی چی؟..
–همینجا باش من میرم یه سر و گوشی اب میدم و برمی گردم..
– نه..نمیشه..منم باید بیام..
— لج نکن دختر اگه اونا ببیننت اونوقت……
– نمی تونم اینجا بمونم..
–اما..
-می خوام که بیام..

کمی نگام کرد..انقدر جدی بودم که بفهمه اینجا بمون نیستم..
سرشو تکون داد و ناچار شد که بگه: خیلی خب..پس احتیاط کن..گوشیتم بذار رو سایلنت……..
*********************
آنیل_ اگه صبح زود راه افتاده باشن همین حدوداست که برسن..
سکوت کردم..می ترسیدم..خیلی خیلی می ترسیدم..اصلا خدا کنه نیان..چه می دونم ماشینشون پنچر بشه..اصلا منصرف شن یا بین راه بابا زنگ بزنه به عزیز و اون بهش بگه که من اینجا نیستم..
خدا کنه قانع بشه و از اینجا بره…….خدایا خودت کمکم کن..

همین که از پیچ کوچه گذشتیم ماشینشون رو جلوی در دیدیم..آنیل استینمو گرفت و همراه خودش کشید پشت دیوار..انگشت اشاره ش رو به نشونه ی سکوت روی بینیش گذاشت..
سرشو کمی خم کرد..فاصله مون با در خونه ی عزیزجون انقدرکم بود که صدای قدماشونم می شنیدم..
پشت دیوار بودیم..صدای بابا تا حدودی می اومد..انگار که داشت سر عزیز داد می زد..

بابا_ پس این بی ابرو کدوم گوریه؟..
عزیزجون_آروم باش پسرم، خدایی نکرده یه بلایی سر خودت میاری..
بابا_ به درک..بذار بمیرم راحت شم عزیز..دختره ی چشم سفید شبونه از خونه فرار کرده معلوم نیست کدوم گوری مخفی شده..از ترس ابروم جرئت نمی کنم پامو تو پاسگاه بذارم………..این پسر چه گناهی کرده؟..وقتی که شنید جای اینکه پا پس بکشه راه افتاده پا به پای من داره دنبال زنش می گرده..آخه خدا رو خوش میاد؟!..

صدای کثیفش و شنیدم که در جواب بابام گفت: عموجان خودتونو اذیت نکنید هرجور که باشه پیداش می کنیم..اینجا که نیست بهتره جاهای دیگه رو هم بگردیم..
بابا_ غیر از اینجا کجا رو داره که بره؟..ترسم از اینه گیر یه مشت ادم ناخلف خدانشناس افتاده باشه اون وقت چه خاکی تو سرم بریزم؟..حیثیتم داره به باد میره………
و بلندتر داد زد: مگر اینکه دستم بهش نرسه..به ولای علی خونشو می ریزم..دختری که مایه ی ننگ باشه رو نمی خوام..به خداوندی ِ خدا خونشو حلال می کنم….

از شنیدن حرفای عاری از احساس پدرم انقدر حالم بد بود که آنیل هم فهمید..برگشت و نگام کرد..موقعیت جوری نبود که بخوام به اون نگاه و به حرفایی که تو چشماش بود توجه کنم

..
داشتم کنار دیوار سر می خوردم..پشتم درد گرفته بود ولی این درد کجا و دردی که تو دلم آتیش به پا کرده بود کجا..
نزدیک بود بیافتم سینه ی دیوار که آنیل محکم بازومو گرفت..حواسم بهش نبود..تموم حواسم به پشت همین دیوار لعنتی بود که پدرم سرسختانه ایستاده بود و از ریختن خون دخترش حرف می زد..

چه راحت از ابروش می گفت، اما دنبال دلیل فرارم نمی گشت..
اره من فرار کردم..از دست پدرم..از دست همین ابرو و حیثیتی که پدرم ازش دم می زد..
من به خود ِ خدا پناه اوردم..از دست کسایی که همه ی زندگیمن دارم فرار می کنم..

احساس می کردم این مردی که داره از حلال کردن خون دخترش حرف می زنه باهام غریبه ست..
هیچ احساس نزدیکی بهش نداشتم..
درعوض وجودم پر از ترس بود..
می لرزیدم..می لرزیدم و خودم رو هر لحظه به مرگ نزدیکتر می دیدم..
از گرمای حضور پدرم دور و..به اغوش سرد و بی روح مرگ نزدیکتر!….

دیگه صدایی نمی شنیدم..اگر می خواستمم نمی تونستم..همه ی وجودم سر شده بود..
آنیل کمکم کرد تا بتونم قدم از قدم بردارم..موندنمون اونجا درست نبود..

کنار همون جوی نشستیم..زانوهام و بغل گرفتم..دوست داشتم با صدای بلند گریه کنم..منم می شدم مثله همین جوی و با این بغضی که راهه گلوم و بسته سدی نمی ساختم که جلوی ریزش اشکام رو بگیرم..
روان می شدم..
خروشان..
ازاد..
بدون هیچ ترسی….

چقدر روان بودن خوبه..
چقدر داشتن آرامش می تونه خوب باشه..و برای یکی مثل من در عین حال یه رویاست..

آنیل_ ادمای بنیامین حتما اینجا رو هم زیرنظر می گیرن..دیگه نمی تونی برگردی خونه ی عزیز جون..

جوابی از جانب من نشنید..توی خودم مچاله شده بودم..سردم بود..
— موندنمون بیشتر از این جایز نیست ممکنه این اطراف و هم بگردن..راستش…..
مکث کرد..مردد بود..با اینکه نمی دیدمش ولی از صدای نامنظم و کشیده بودن ِ نفساش می فهمیدم که حرفی رو می خواد بزنه ولی تو گفتنش تردید داره..
–سوگل..حقیقتش..دهه بالا منو خیلی خوب می شناسن..فرصتی نیست واسه ت همه چیزو توضیح بدم فقط..فقط اگه موافق باشی..می تونیم امشب و……….

سرمو بلند کردم..
نگاهمو که دید ساکت شد..زل زد توی چشمام و گفت: بهم اعتماد کن..خواهش می کنم..

فقط نگاهش می کردم..
اعتماد؟!..
اخه چطوری؟!..
من الان تو موقعیتی از این زندگی ِ کوفتیم قرار دارم که حتی نمی تونم به پدرم اعتماد کنم! اونوقت چطور باید به حرفای یه غریبه اطمینان می کردم؟!..
اعتماد برای من یه واژه ی تعریف نشده ست..
به همه بدبین شدم..
می ترسم..
و همین ترس باعث بدبینی بیش از حدم شده و نمیذاره که با دید بهتری به اطرافم و ادمای اطرافم نگاه کنم..
مسببش کیه؟!..
پدرم؟!..
ابروی خانواده م؟!..
و یا بنیامین؟!……

سرمو زیر انداختم..باید یه چیزی می گفتم..و همونی که تو دلم بود رو به زبون اوردم….
زمزمه کردم: نمی تونم..متاسفم..
بدون مکث گفت: می تونی..باید بتونی..ببین، تنها جایی که برات مونده همینجاست ولی دیدی که پیدات کردن..دیگه کجا رو داری که مخفی بشی؟!..
تو حال خودم بودم..بی جون..بدون هیچ روحی..خالیه خالی..انگار که واقعا حرفاشو نمی شنیدم..اصرارشو واسه اطمینان کردن نمی دیدم..دگرگونی صداش رو حس نمی کردم..کاملا ازخود بی خود شده بودم…….
– مخفی نمیشم!……
صداش در عین تعجب، عصبی هم بود: منظورت چیه؟!..
هنوز سرم پایین بود..
-برمی گردم….

از رو زمین بلند شدم و راه افتادم..می لرزیدم..نمی دونستم دارم چکار می کنم..انگار که داشتم توی خواب قدم بر می داشتم..بدون اینکه بدونم مقصدم کجاست..فقط می خواستم برم..بدون هیچ هدفی!..
صدای قدماشو شنیدم..دوید سمتم و راهمو سد کرد..سعی داشت داد نزنه ولی اروم هم نبود..
— می فهمی چی میگی؟..می خوای دستی دستی خودتو بدبخت کنی که چی بشه؟!..
بغض داشتم..صورتم خیس بود..جلومو گرفته بود نمی ذاشت رد شم..سرمو بلند کردم..رو به روم نفس زنان ایستاده بود و صورتش از عصبانیت سرخ شده بود..

نگاهه اشک الودم رو که دید نفسای بریده ش رو عمیق بیرون داد..نگاهشو از تو چشمام گرفت..
– من هر کجا که برم اونا پیدام می کنن..انگار که واقعا نفرین شده ام..همیشه باید تو اتیشی که سرنوشت واسه م خواسته دست و پا بزنم..من حق اعتراض ندارم..
به هق هق افتادم..چند نفری که از کنارمون رد شدند با تعجب بهمون نگاه کردند..

صداشو نرم کنار گوشم شنیدم: خیلی خب آروم باش.. اینجا نمی تونیم حرف بزنیم بریم یه جای خلوت..
با همون حال خرابم، خواستم از کنارش رد شم ولی اون بی هوا بازومو توی چنگ گرفت..نباید اینکارو می کرد..به چه حقی بهم دست می زد؟!..
شنیدم که زیر لب غرید: نمی خوام که اینجوری بشه..سوگل، منو وادار به انجام کاری که دوست ندارم نکـن..دیگه بسه، تو حرفاتو زدی بذار منم حرفامو بزنم بعد هرکار که خواستی بکن هیچ کسم نیست که جلوتو بگیره..حتی من………پس راه بیافت……

بازومو رها کرد..با دستش به پشت موتورخونه اشاره کرد..بدون اینکه بخوام و یا بدونم که چی می خواد بشه دنبالش راه افتادم..من جلو بودم و اون پشت سرم می اومد..
پشت موتورخونه یه الونک چوبی بود..درشو باز کرد و کنار ایستاد تا برم تو..
حقیقتا تردید داشتم..و با همون تردید نیم نگاهی بهش انداختم..متوجهه ترسم شده بود..
با سرش به داخل اشاره کرد و گفت: برو تو، قرار نیست بخورمت..

گونه هام رنگ گرفت..گوشه ی لبمو که گزیدم و صورتمو ازش گرفتم خندید..از کنارم رد شد ولی درو با دستش نگه داشت..منتظر من بود……
–ممکنه همین الان پدرت و بنیامین این اطراف باشن..اینجا نمی تونن پیدات کنن، بیا تو و شر درست نکن دختر خوب……..
به اطرافم نگاه کردم….با اینکه تا چند دقیقه پیش قصد داشتم با پاهای خودم برم اونجا ولی حالا که حالتم نسبت به قبل طبیعی تر شده بود، می دیدم هنوزم از رو به رو شدن با اونها وحشت زده ام….

رفتم تو و آنیل درو محکم بست..نگاهمو یه دور اطراف الونک چرخوندم..فقط چندتا جعبه ی چوبی ردیف کنارهم دور تا دور اونجا چیده شده بود..
آنیل روی یکی از اونها نشست..رو به روش درست اونطرف الونک نشستم..با اینکه فضای داخلش خیلی کم بود ولی بازم از مردی که برای من مثل یه کلاف پیچیده بود و رو به روم نشسته بود فاصله می گرفتم..
با اون نگاهه نافذ و لبخنده خیره کننده، یعنی هر کس دیگه ای هم که جای من بود دقیقا همین حس بهش دست می داد؟!..احساس شرم؟!..
خدایا..من چی دارم میگم؟!..حتی فکرکردن ِ بهش هم باعث می شد گر بگیرم..حسی که تا به حال تجربه ش نکرده بودم..

–اسم اصلی من علیرضاست..علیرضا سلطانی،پسرمحمدرضا خان ِ سلطانی….دهی که بالای همین روستاست،من اونجا به دنیا اومدم..ولی هیچ وقت قسمت نشد که اینجا زندگی کنم!…….

پوزخند غمگینی زد..به بند چرمی که به مچش بسته بود نگاه می کرد..
–یه طفل 10 روزه تو یه شب بارونی دزدیده میشه..از تو خونه ی محمدرضا خان..پدرم خان بود و من خان زاده، کسی جرئت ِ یه همچین کاری رو نداشت..ولی خب..زمان خودش پدرم دشمن زیاد داشت و اینو همه می دونستن….هیچ کس نفهمید که کی اینکارو کرد….و درست فردای همون شب یه زن و مرد جوون منو پیدا می کنن..زیر پل تو یکی از پارکای تهران..وقتی صدای گریه م ومی شنون نظرشون به زیر پل جلب میشه و……….

سرشو بلند کرد..به صورتش دست کشید و نفس عمیق کشید..همون پوزخند روی لباش بود..صداش پر از غم شد..محوش شده بودم..
و اون بدون اینکه بهم نگاه کنه ادامه داد: همراهه من یه نامه توی سبد پیدا می کنن..همون ماجرای کلیشه ای فقر و نداری و ..که پدر و مادر بچه مجبور میشن اونو بذارن سر راه و..بقیه ش هم که مشخصه!….

پوزخند صداداری زد و اینبار نگاهم کرد: من پسر یه خان بودم..بر سر دشمنی دزیده میشم و به این بهونه منو سر راه میذارن..جالبه نه؟..با یه دشمنی، به خاطر یه کینه سالهای سال با اسمی که مال خودم نبود بزرگ میشم و هویتم رو که از اول هم نمی دونستم چیه رو فراموش می کنم..
شاید عجیب باشه ولی من فقط 2 ساله که فهمیدم کیم و گذشته م چی بوده..ادمایی که تو گذشته ی بدون من بودن چی شدن؟..الان کجان؟..اصلا هنوزم به من فکر می کنن؟..اون موقع که فهمیدم، تموم این سوالات و توی ذهنم داشتم و فقط دنبال یه جواب می گشتم..یه جواب منطقی!..
با اسم آنیل مودت بزرگ شدم..تو خانواده ی حاج اقا مودت..کسی منو به چشم یه بچه ی سرراهی نگاه نمی کرد..هیچ کسم این موضوع رو به روم نمی اورد ..همه به جز، مادر آروین…………..لبخند تلخی زد: یا به قول معروف زنداییم!…….

سرشو زیر انداخت..کمی به جلو خم شد و به اون یه تیکه چوب، توی دستش خیره شد..
می دیدم که لباشو روی هم فشار میده..حتما بغض داشت و ترسش از شکستن اون بود..

-تا اینجای قضیه رو از خودم خلاصه گفتم..حتی دوست ندارم به گذشته برگردم و به اون لحظات فکر کنم..ولی خواستم که برای تو بگم..چون باید بدونی..اینکه بتونی اتفاقاتی که می خوام برات تعریف کنم رو تا حدودی درک کنی..

مکث کرد..با لبخند نگام کرد و گفت: یه چیزی هم که هست اینه که من خودم دوست دارم علیرضا صدام کنن ولی خب..تو خانواده همه منو به آنیل می شناسن نه علیرضا!..این برای اونا قابل هضمه……اسمی که روی من گذاشتن رو مادربزرگم یعنی حاج خانم انتخاب کرده..یه اسم ترکی..اصل و نصب حاج خانم هم بر می گرده به همین قضیه..

لبخندش کمرنگ شد..خیره تو چشمام با لحن اروم و در عین حال محزونی ادامه داد: شاید پیش خودت بگی این ماجرا چه ربطی به من داره!..ولی ربط داره سوگل..خیلی هم ربط داره..این دقیقا همون رازی ِ که باید بهت می گفتم و دنبال زمان مناسب واسه مطرح کردنش می گشتم……
صداش می لرزید..اما آخه چرا؟!..
لباشو با سر زبونش خیس کرد وگفت: ببین سوگل..در حقیقت..اون..چطور بگم……..

سکوت کرد..نگاهشو از توی چشمای متعجبم گرفت..به پشت گردنش دست کشید و به دیوار الونک تکیه داد..
به از لحظاتی سکوت، که جونم و به لبم رسوند گفت: اون زن و مردی که منو پیدا کردن، اونا..اونا در واقع پدر و مادر تو بودن!..

دهنم از چیزی که شنیده بودم همونطور باز مونده بود..دیگه کارم حتی از تعجب هم گذشته بود..
-مـ .. منظورت چیه؟!..بابا نیما و مامان راضیه؟!..تو مطمئنی؟!……
سرشو تکون داد: نـه..پدرت نیماست ولی مادرت..اون..راستش…..

خدایا چی می خواد بگه؟!..
حلقم داشت می سوخت، خشک ِ خشک بود..همه ی وجودم شده بود چشم و فقط لباشو می دیدم که لرزون و مضطرب تکون می خورن……
مردد بدون اینکه نگام کنه اون تیکه چوب رو توی دستش فشار داد و گفت: اسم مادرت ریحانه ست..ریحانه مودت……راضیه مادر واقعی تو نیست………..و محکم و کشیده نفس عمیق کشید و اون چوب رو از وسط شکست!..
ولی همراه اون چوب انگار این جسم و قلب من بود که خرد شد..همه ی هستیم در هم شکست..توی همین چند ثانیه!….

احساس می کردم نفسم به سختی بالا میاد..شوک بزرگی بود برام..مرتب تصویر مادرم توی ذهنم تداعی می شد..
نگاههای سردش به من..اینکه هیچ وقت بهم نگفت دخترم..همیشه یا اسممو صدا می زد یا این و اون خطابم می کرد…..خدایا..خدایا تو رو به بزرگیت قسم بگو که چی دارم می شنوم؟!..

حضورشو کنارم احساس کردم ولی نگاهه من مات دیوارک چوبی بود..
سردم بود..
خدایا طاقتشو ندارم، چرا خلاصم نمی کنی؟..دارم از ته دل میگم بسه چرا تمومش نمی کنی؟..
اخه چطور باور کنم؟..
چطور حرفاشو باور کنم؟..
نه..
اون داره دروغ میگه..این حقیقت نداره..راضیه مادر منه..من کسی رو به اسم ریحانه نمی شناسم..
بابام..اون………….

— سوگل..سوگل خواهش می کنم..اروم باش..نفس بکش..نفس بکش و سعی کن اروم باشی..سوگل صدامو می شنـــوی؟!..

هق زدم..زمزمه هام نامفهوم بودند..هق می زدم و زیر لب چیزی رو زمزمه می کردم..اینکه دروغه..حقیقت نداره……..
چشمام باز بود و گریه می کردم..آنیل رو کنارم می دیدم..دیدم که چند بار دستشو پیش اورد تا بغلم کنه ولی هر بار با خشونت خاصی عقب می کشید..حتی دستمو هم نگرفت..تقلاهاشو می دیدم..واسه اروم کردنم..واسه دست زدن بهم….نفساش هنوز نامنظم بود که از کنارم بلند شد و سرشو با هر دو دستش گرفت..

— بس کن سوگل خواهش می کنم..دیگه گریه نکن..
ولی من میون گریه گفتم: تو داری دروغ میگی..داری دروغ میگی مگه نه؟..راضیه مادره منه..اون مادرمه..

ولی هنوزم نگاه های سردش پیش چشمام بود..اگه مادرم بود پس اون محبت مادرانه ای که با جون و دل نثار نگین می کرد، واسه ی من کجا بود؟!..چرا تو خونه فقط با من بد رفتار می کرد؟..درست مثل دشمنش بهم نگاه می کرد…با نسترن هم از وقتی فهمید با من خوبه سرد شد..همه ی اون رفتارا به خاطر من بود؟!……

یه دفعه کنترلمو از دست دادم و با همون صدای خفه ای که حنجره م رو اتیش می زد جیغ کشیدم: چرا داری باورهامو بهم می ریزی؟!..اون مادرمه..بگو که دروغ گفتی..بگو که با تموم بی مهری هاش بازم مادرمه..بگو که این همه سال خودمو شکنجه ندادم که اخرش یکی پیدا شه و بهم بگه مادرت یکی دیگه ست..بگو..تو رو خدا بگـــو!..

جلوم زانو زد..دستاشو اورد بالا و تا جلوی صورتم گرفت..ولی مشتشون کرد..اونم داشت گریه می کرد ولی مردونه..بی صدا..
–سوگل تو رو به علی..تو رو به قرآن گریه نکن..اصلا من غلط کردم، بسه تمومش کن این اشکا رو….

صورتمو با دستام پوشوندم وسرمو انقدر خم کردم تا به زانوهام برسه..
صداشو می شنیدم: سوگل اونا اون بیرونن، بذار حرفامو بزنم..به خدا خودمم دیگه طاقتشو ندارم ..خیلی وقته این درد تو این سینه ست و می خوام بگم ولی نمی تونم..بذار بگم سوگل..خودت و منو عذاب نده..

انقدر گریه کردم که از اون فقط هق هقای ریزی ته گلوم مونده بود..
آنیل با صدای دورگه ای از بغض گفت: سرت و بلند کن..
مطیعانه سر بلند کردم..دستمال سفیدی جلوی صورتم گرفته بود..بدون اینکه تشکر کنم ازش گرفتم..
عصبی بودم..با این وجود دستام می لرزید..اون دستمال ِ نرم رو محکم روی پوستم می کشیدم..حالم دست خودم نبود..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

یه دفعه دستمال از تو دستم کشیده شد..مات و مبهوت نگاهش کردم..صورتم رو به بالا بود..چشمام قفل ِ چشماش….خم شد رو صورتم و دستشو بالا اورد..دستمال و اروم پای چشمام کشید..
قبلا انقدر فشار داده بودم که حتم داشتم قرمز شده….چشمام فقط اون چشمای لرزون و خیس رو می دید..بدون کوچکترین تماسی با صورتم اشکامو پاک می کرد..

لباش تکون خورد و شنیدم که گفت: خیلی حرفا رو نمی شه گفت..خیلیاش توی دلت می مونه..می خوای بگی ولی نمی تونی..می ترسی که از گفتنش خیلی زود پشیمون بشی و این پشیمونی بعدش واسه ت هیچ سودی نداشته باشه..اون زمان به خودت بیای و ببینی همه چیزت و از دست دادی..همه ی هستیت و..همه ی اون چیزی رو که یه روزی دنیات می دونستی….این خودش ته ِ جهنمه واسه ت….

دستشو عقب کشید..لباش خندید..چال روی گونه هاش خیلی زود نظرمو جلب کرد..فهمید که دارم به کجا نگاه می کنم..و صداشو که با وجود اون بغض هنوزم می تونست شیطون باشه رو شنیدم: نمی خوام اسیر بمونم زیر اون بارون چشمات..تو بگو چجوری رد شم از میون ابر ِ اخمات؟!..

اخمام ناخودآگاه از هم باز شد..واقعا اخم کرده بودم؟!..
نگاهموکه ازش گرفتم باز یاد حرفاش افتادم..باز نگاهم بارونی شد..فهمید که هوای باریدن به سرم زده که کنارم نشست و گفت: من همه چیزو برات میگم..فقط می خوام که اروم باشی..اگرم نمی خوای بشنوی و امادگیشو نداری بهم بگو تا……
– نـه..
نگام کرد..
بدون اینکه جواب نگاهشو بدم انگشتامو تو هم گره زدم وگفتم: می خوام همه چیزو بدونم..هر چی که هست و باید بدونم….

سکوت کرد..بعد از چند لحظه که برای من به عمری گذشت گفت: خیلی خب..این حق تو ِ که بدونی..چه از زبون من چه هر کس دیگه ای که حقیقت و می دونه….
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: پدرت و ریحانه عاشق هم بودن..ریحانه تک دختر حاج اقا مودته..ولی اون زمان حاج اقا به خاطر گذشته ی پدرت، هیچ وقت حاضر نمیشه به این ازدواج رضایت بده..پدرت هم به اجبار خانواده ش با راضیه ازدواج می کنه..
بعد از به دنیا اومدن نسترن، پدرت با اولین دیدار بازم یاد گذشته ش میافته..عشقی که به ریحانه داشته هنوزم بعد اون سال ها توی قلبش زنده بوده و ریحانه هم هنوز همون حس رو به پدرت داشته..
گرچه اونم یه ازدواج ناموفق می کنه و شوهرش 6 ماه بعد از ازدواجشون تو یه تصادف کشته میشه..
ریحانه سعی می کنه پدرت و از خودش دور کنه چون زن و بچه داشته و اینو حق اونا نمی دونسته که بخواد پدرت و به دست بیاره..ولی پدرت واقعا عاشق ریحانه بوده و دست از سر اون بر نمی داره..
ریحانه تو خونه ی جدا یا همون خونه ی همسر سابقش زندگی می کرده و یه شب دست بر قضا به خونه ش دزد می زنه، اونم تنها کاری که می تونه بکنه این بوده که به نیما زنگ بزنه..
نیما پلیس و خبر می کنه و خودشو سریع می رسونه اونجا ولی دزد که یکی از اراذل همون محل بوده با سر وصدایی که ریحانه راه میندازه، فرار می کنه و دست پلیس بهش نمی رسه..پدرت پاشو می کنه تو یه کفش که باید با من ازدواج کنی چون وقتی مال من بشی کسی نمی تونه با نظر بد بهت نگاه کنه..ظاهرا پدرت سر این مسائل خیلی حساس بوده و ریحانه رو حسابی لای منگنه میذاره..
ریحانه اولش قبول نمی کرده..ولی پدرت دست به هرکاری می زنه تا اونو راضیش می کنه..بعد از عقد پدرت همه چیزو به راضیه میگه اونم قشقرق به پا می کنه..بهش میگه که شک داشته ولی باور نمی کرده که نیما اینکارو بکنه..ظاهرا یکی دوبار تعقیبش می کنه و سر از ماجرا در میاره ولی بازم سکوت می کنه!..
پدرت تصمیم می گیره از راضیه جدا بشه اینو به خودشم میگه ولی راضیه زیر بار نمیره..اون موقع ریحانه باردار بوده..
بعد از به دنیا اومدن تو دقیقا 3 ماه بعد خبر می رسه که حال حاج اقا بد شده..ظاهرا بهش خبر رسوندن که ریحانه چکار کرده حالا از کجا؟….
شاید خودتم متوجه شده باشی که کار کی بوده؟!……..

چشمامو بستم و سرمو تکون دادم..حتما مادرم..یا به قول آنیل راضیه!..
چقدر سکوت اجباری سخته خدایا….
اینکه برای دونستن حقایق مهم زندگیت فقط باید شنونده باشی..واقعا سخته!..

— ریحانه تو رو میذاره پیش پدرت و میگه که باید یکی دو روز بره شمال تا خانواده ش و ببینه..پدرت هم می خواد باهاش باشه ولی راضیه سخت مریض بوده..ریحانه مجبورش می کنه بمونه و خودش تنهایی راهی سفر میشه..
شاید بشه گفت تقدیر..سرنوشت..یا هر چیزی که بشه این اتفاق رو به قسمت ربطش داد..
دست بر قضا تو مسیر اتوبوس دچار سانحه میشه و اتیش می گیره..تموم سرنشینانش توی اتیش سوزی کشته میشن که همه فکر می کنن ریحانه هم با اونا بوده..ولی ریحانه با اینکه اسمش تو لیست مسافراست بین راه پیاده میشه و با تاکسی میره روستا..چون ماشین بین راه خراب میشه و اونم که با وجود شنیدن حال خراب حاج اقا دل تو دلش نبوده زودتر برسه تصمیم می گیره بقیه ی راهو با تاکسی طی کنه!..

یک دفعه ساکت شد….سریع از کنارم بلند شد و رفت پشت در..
صدای 2 نفر و می شنیدم ..با اینکه صدای موتورخونه زیاد بود ولی اون دو نفر دقیقا کنار الونک ایستاده بودن و به همین خاطر صداشون تا حدودی شنیده می شد..
از جا بلند شدم و به طرف آنیل رفتم..کنارش ایستادم..دستشو حصار بین من و خودش قرار داد و انگشتشو به نشونه ی سکوت روی بینیش گذاشت..
نگاهش کردم..ولی گوشم به در الونگ بود واون صدایی که برام خیلی خیلی آشنا بود..
صدای پدرم..و اون کسی هم که داشت باهاش صحبت می کرد کسی نبود جز، بنیامین……..

–تو به دوستت خبر بده این اطراف باشه شاید خبری شد!..
–باشه عموجان حتما!.. شما خودتونو نگران نکنید، همه چیزو بسپرید به من!..
–مگه می تونم نگران نباشم بنیامین؟.. سوگل جگرگوشمه..درسته که از کارش عصبانیم و از سر عصبانیت یه چیزی میگم ولی دخترمه دلم داره اتیش می گیره که مبادا بلایی سرش اومده باشه!..
–من مطمئنم حال سوگل خوبه..از روی لجبازی یه کاری کرده ولی خیلی زود بر می گرده خونه!..
–با اینکه دوسش دارم ولی همین که برگرده بلایی به سرش میارم که روزی صد بار از کرده ش پشیمون بشه..نشونش میدم که با ابروی خانواده ش نباید بازی کنه..

دیگه صدایی نشنیدم..تموم مدت نگاهه آنیل رو صورتم سنگینی می کرد..
با اینکه حرفای پدرم برام تازگی نداشت ولی بازم دلمو می سوزوند..
از طرفی دلم براش می سوخت..با این حالم می تونستم درکش کنم که چی داره می کشه ولی بازم می دیدم پای سرنوشتم وسطه که همین پدرم با علاقه و افکار غیرمنطقیش می خواد اون رو به بازی بگیره!..

آنیل با دست به گوشه ی آلونک اشاره کرد..همراهش رفتم..
اروم و شمرده گفت:همونطور که حدس می زدم بنیامین ادماشو اطراف اینجا میذاره ولی انگار هنوز نرسیدن..

گلوم خشک بود و از درون بال بال می زدم واسه یه قطره اب ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم: با این اوصاف چطور می تونیم بریم بیرون؟!..
موبایلشو در اورد و شماره گرفت..
یه دفعه یاد ماشینش افتادم..وقتی رسیدیم دیدم که جلوی خونه ی عزیزجون پارکش کرد ولی وقتی از اونجا اومدیم بیرون دیگه نبود..

-راستی ماشینت کجاست؟..
همونطور که آهسته قدم بر می داشت و حواسش به گوشیش بود جوابمو داد: گفتم بیان ببرنش الان اینجا نیست همون موقع که رسیدیم بردنش!..

خواستم بپرسم کیا بردنش که ظاهرا تماس برقرار شد و تو گوشی گفت: الو..سلام مجید جان….ماشین و می تونی برام بیاری؟….اره اره…. الان می تونی بیای؟….خیلی خوب بیا پشت اصطبل ِ قدیمی، من اونجا منتظرتم….دمت گرم داداش، یاعلی!..

گوشی رو جلوم تکون داد: اینم از این..الان ماشین می رسه!..
– اما آخه چطور انقدر زود؟!……
–مجید راننده ی دهه بالاست ماشین و دادم اون برد، الان یکی از ماشینا رو میاره پشت اصطبل ما هم باید بریم اونجا!..
-ولی بابام و بنیامین اون بیرونن..ممکنه………….
— اینجا موندنمون فایده ای نداره تا ادمای بنیامین نرسیدن باید خودمون و برسونیم دهه بالا اونجا جامون امن تره……..
رفت سمت در و گفت:هر وقت اشاره کردم بیا بیرون..حواست باشه!..
از الونک بیرون رفت..ولی درو کامل باز گذاشت..رو به روم بیرون الونک بود..کمی اطرافو پایید..انگار کسی اونجا نبود..
از همونجا با دست بهم اشاره کرد که می تونم بیام بیرون….
با احتیاط کنارش ایستادم..
— بنیامین همین الان رفت پایین ده، دارن این اطراف دنبالت می گردن، تا اینجا هم اومدن واسه همین..
-این اصطبلی که میگی کدوم طرفه؟!..
–دور نیست فقط باید یه نفس بدویی..می تونی از پسش بر بیای؟..

سرمو تکون دادم..مجبور بودم..
خدایا گلوم بدجور داره می سوزه..ولی حاضر نشدم چیزی به آنیل بگم..شاید واسه اینکه فرصتی نبود..از ترس اینکه دیده بشیم از خیر اب خوردنم هم گذشتم!..

آنیل جلو بود ومن پشت سرش..راهو بلد نبودم و اون نشونم می داد..
وای خدا دارم از نفس میافتم..زبونم خشک شده بود و چسبیده بود به سقم..لبام می سوختن..واسه یه چیکه آب هلاک بودم!..

مسیرشم بدجور بود..اولش سربالایی بود و از اونطرف هم یه شیب ِ تند….چون جاده ش خاکی و سنگلاخی بود پاچه های شلوارم تا زیر زانو خاکی شده بود..خدایا ببین تو چه مصیبتی گیر افتادم!..

همین که رسیدیم پشت اصطبل هر دو نفس زنان ایستادیم..دیگه جون نداشتم قدم از قدم بردارم چه برسه که بخوام بدوم..
آنیل که صورتش خیس عرق بود دستاش و به کمرش زد و برگشت سمتم..انگار تازه متوجهه حال خرابم شده بود که دستاش از کمرش افتادن و خودشو رسوند بهم..
— خوبی تو؟..
سرمو تکون دادم..یعنی نه دارم می میرم..

دید لبام خشکه با اون حالی هم که من داشتم کاملا معلوم بود به چی نیاز دارم..
— چرا زودتر نگفتی دختر داری هلاک میشی..بیا اینجا یه شیر آب هست..

نشسته بودم رو یه کنده چوب که خواستم دستم و بهش بگیرم پاشم ولی نمی دونم کی تو این وامونده میخ کرده بود همین که دستمو بی خیال محکم گذاشتم روش میخ کف دستم فرو رفت ولی چون سرش بود فقط یه زخم سطحی ایجاد کرد..
با اون یکی دستم روشو محکم گرفتم و فقط یه (آخ) ِ ریز از ته گلوم بیرون اومد..
آنیل که داشت شیر آب و باز می کرد متوجهه من نشد و صدامم انقدر بلند نبود که بتونه بشنوه..
جلوی شیر که ایستادم دید دستمو چسبیدم..خم شدم سمت شیر ِ آب ولی چون کوتاه بود نمی تونستم با دهن اب بخورم..

— با دستت چکار کردی؟!..
داشت می خندید..و من داشتم با حسرت به آبی که از شیر بیرون می اومد نگاه می کردم..
-نمی دونم میخ کجا بود به کنده، که دستمو برید..
با همون لحن شوخش گفت: خدا بعدی رو بخیر کنه!..ببینم دستتو…..
نشونش ندادم و فورا دستمو گرفتم زیر شیر..وای خــدا داره خــون میاد..اون یکی دستمم خونی بود و از این حالت چندشم شده بود..
هرچی دستمو می گرفتم زیر آب بازم ازش خون می اومد..حالا چجوری با این دست آب بخورم؟!..

عزا گرفته بودم واسه ش که دیدم آنیل دستشو گرفت زیر شیر..منم همونطور خم شده بودم و دستمم ثابت زیر شیر آب بود..
مشت بزرگ و مردونه ش رو پر از آب کرد و در کمال تعجب گرفت جلوی صورتم….از اینکارش قلبم لرزید..نگاهمو از روی دستش تا روی صورتش بالا کشیدم….خم شده بود سمتم و نگاهه خندون و پر از شیطنتش توی چشمام بود..

دید مات و مبهوت دارم نگاهش می کنم با چشم و ابرو به دستش که از آب پر بود اشاره کرد و با همون شیطنتی که تو صداش حس می کردم گفت: پس چرا معطلی؟مگه تشنه ت نبود؟!….

واقعا فکر می کرد من اینکارو می کنم؟!..
یا شاید واقعا داشت باهام شوخی می کرد؟!..

ناخودآگاه اخمامو کشیدم تو هم وسرمو کنار کشیدم:نه ممنون…….
بازم کم نیاورد و کنار نکشید..دقیقا با همون لحن قبلی جوابمو داد: تعارف می کنی؟..یه مشت اب که بیشتر نیست، مهمون من!..

پس داشت مسخره م می کرد؟!..
دستمو از زیر شیر کشیدم و پشتمو بهش کردم، خواستم برم سمت همون کنده که استین مانتومو گرفت و نگهم داشت!..خیسی دستش به مانتوم سرایت کرد و از خنکی اون آب با بازوم، تنم مورمور شد!..
–خیلی خب داشتم شوخی می کردم!………حالا برگرد!..

برنگشتم و با ضرب استین مانتومو از تو دستش بیرون کشیدم..با 2 قدم بلند راهمو سد کرد..به قدری قد بلند و چهارشونه بود که حتی نمی تونستم جلومو ببینم..

سرم پایین بود..با اینکه قلبم تند می زد ولی نمی خواستم نگاهش کنم!..
–معذرت بخوام حله؟!….

نمی دونستم چرا فقط در مقابل آنیل این همه سماجت نشون می دادم؟؟!!..چیزی که واقعا از من بعید بود!..

دیدم داره دستشو میاره سمت چونه م که سرمو عقب کشیدم و یک قدم ازش فاصله گرفتم..زل زدم تو چشمای خندونش و گفتم: چکار می کنی؟!..تـ…….
محو چشمام بود..و با همون نگاه زبونمو بند اورد..

صدای بوق ماشین از پشت سر هردومون رو در جا پروند!..یه ماشین مدل بالای مشکی درست پشت سر آنیل پارک شده بود..

راننده خواست پیاده شه که آنیل بهش اشاره کرد همونجا بمونه!..
نفسشو عمیق بیرون داد و گفت: تا کسی توجهش بهمون جلب نشده راه بیافت..
و در عقب و برام باز کرد..نشستم و آنیل هم کنارم نشست..
ماشین راه افتاد..و من هنوزم ضربان قلبمو احساس می کردم!..
لحظه ای نگاهش از جلوی چشمام محو نمی شد..
کنارم بود و من جرئت نگاه کردن بهش رو نداشتم!..
********************************
ماشین جلوی یه در بزرگ آهنی ایستاد..
راننده 2 بار پشت سرهم بوق زد تا اینکه در توسط پیرمردی گوژپشت از هم باز شد..
از همونجا نمای ساختمون کاملا پیدا بود..انقدر بزرگ، که به عمارت بیشتر شبیه بود تا یک ویلای معمولی!..

راننده جلوی عمارت نگه داشت و یکی از خدمه ها که با لباس فرم اونجا ایستاده بود به طرف ماشین دوید و در سمت آنیل رو باز کرد..
همراه آنیل پیاده شدم..
رو به روم عمارتی قرار داشت که هرچند قدیمی، ولی واقعا زیبا و چشمگیر بود.. سالهایی که به خودش دیده بود هم چیزی از استقامتش کم نکرده بود….

من اینجا غریب بودم و واقعا هم احساس غریبی می کردم..
آنیل کنارم بود.. و نگاهه من به زنی که با عجله از پله ها پایین می اومد..

صداشو زیر گوشم شنیدم..
— هر وقت حس کردی که اینجا راحت نیستی فقط کافیه بهم بگی!..
خواستم برگردم سمتش و جوابشو بدم، که اون زن با رویی گشاده بهمون رسید و دستاشو ازهم باز کرد و آنیل رو تو آغوشش گرفت..

ادامه دارد…— عمه الهی به قربونت بره پسرم، چرا انقدر دیر اومدی؟!..و صورت آنیل رو با دستاش قاب گرفت و با چشمای خیس از اشکش زل زد تو چشماش و گفت: چی باعث شد دلت به رحم بیاد و به منه پیرزن سر بزنی؟..نمیگی یه عمه ای اینجا داری که چشم به راهه ببینه پسرش کی میاد دیدنش؟….

صداش انقدر غمگین و نگاهش به قدری پر از حسرت بود که منم بغضم گرفت..
این روزا خودمو حساس تر از گذشته می دیدم..اگه الان نسترن پیشم بود می گفت تو هم که همیشه اشکت دم مشکته!..
و واقعا هم همینطور بود..همیشه….
با دیدن کوچکترین صحنه ای که بتونه احساساتمو قلقلک بده بغضم می گرفت و اشکم سرازیر می شد….

آنیل پیشونی پر از چین و چروک عمه ش رو بوسید و زیر لب با صدایی که قبلا شاهدش بودم و می دونستم این لرزش ناشی از چیه زمزمه کرد: قربون عمه ی گلم بشم نریز این اشکا رو ……….
و اشکاش رو نوازشگرانه از روی صورتش پاک کرد و گفت: من که الان اینجام..حالا حالاها هم قصد رفتن ندارم، پس خیالت راحت باشه..خب؟…..

لبخند آرامش بخشی لبای چروکیده ی عمه ش رو از هم باز کرد..
نگاهش سمت من چرخید ..متوجهه اون نگاهه متعجب که شدم با سر انگشتام قطره اشکی رو که گوشه ی چشمم جا خشک کرده بود رو گرفتم..

آنیل به سمتم چرخید و گوشه ی شصتش رو به چشماش کشید..چشماش حسابی سرخ بودند..
به من اشاره کرد و با لبخند گفت: این خانم خانما اسمش سوگل ِ ..یه مدت اینجا مهمونه ماست!..
عمه خانم نگاهه مرددی به من انداخت و گفت: باشه عمه ولی آخه……….

سکوت کرد و آنیل خیلی زود در جواب سکوتش گفت: سوگل خواهرمه….
از این حرفش هر دوی ما با تعجب نگاهش کردیم..ولی شاید درصد تعجب من بیشتر بود چون دقیقا تپش نامتعادل قلبم اینو بهم ثابت می کرد..
گفت خواهرم؟!..
کی؟!..
من؟؟!!..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


عمه ش هم حرف دل منو تکرار کرد و با تعجب رو به آنیل گفت: خواهرت؟!..منظورت چیه؟…….
آنیل با همون لبخندی که از نظر من سخت تلاش می کرد تا روی لبهاش نگهش داره سر تکون داد و گفت: بعدا براتون توضیح میدم، الان هردومون حسابی خسته ایم ……..
و رو کرد به من و گفت: راستی این خانم خوشگله هم عمه ی منه..اسمش معصومه ست..درضمن اسمش واقعا برازنده شه، اینو بدون اغراق میگم….

عمه ش خندید و اروم به شونه ش زد: بسه پسر، انقدرخودشیرینی نکن بعد از این همه وقت اومدی باید حسابی جبران کنی!..
آنیل انگشت اشاره ش رو به پیشونیش زد و سرشو خم کرد..عمه ش خندید و هردومون رو به داخل راهنمایی کرد..

حواسم اصلا سرجاش نبود..فقط اتفاقات پیش روم، که بی شباهت به یک خواب ِ بی پایان نبودن رو می دیدم و به کل تمرکزم و از دست داده بودم..
مرتب جمله ی آنیل تو سرم تکرار می شد..
خواهرم!!!!!!!..
آخه چرا؟!………

انتظار داشتم مثل یه مهمون باهام رفتار کنن و یکراست به سالن پذیرایی راهنمایی بشم ولی اینطور نشد..
یکی از خدمه ها کنارم ایستاد و عمه خانم گفت که کدوم اتاق رو دراختیارم بذاره..
آنیل رو کنارم ندیدم چرا که به محض ورودمون به عمارت بدون هیچ حرفی ازم جدا شد..

عمه خانم دستشو گذاشت پشتم و گفت: من برم ببینم این پسر کجا غیبش زده..خدمتکار اتاقتو نشونت میده دخترم..فکر کن اینجا هم خونه ی خودته..مبادا احساس غریبی کنی دخترم….
به زور یه لبخند نیم بند نشوندم کنج لبام وسرمو زیر انداختم و خیلی اروم تشکر کردم….

گلوم داغون شده بود..داشت آتیش می گرفت..خدایا پس کی قسمت میشه یه چیکه اب بخورم؟!….
دستمم دیگه نه خون می اومد و نه می سوخت..ظاهرا همون آب خونشو بند اورده بود چون بعدش محکم با دست روشو فشار دادم و اینجوری خونش کامل بند اومد..
زخمش سطحی بود و انگار اون موقع فقط واسه این ایجاد شد که نتونم با خیال راحت آب بخورم!..
من اگه شانس داشتم که….پووووف….

همونطور که همراه خدمتکار می رفتم اطرافم و هم نگاه می کردم..
داخل عمارت و تزئیناتش هم سبک قدیم بود..و بیشتر از اشیاء عتیقه و شیک استفاده شده بود..بعضیاشون به قدری زیبا بودن که چشم هر بیننده ای رو به خودشون خیره می کردند..

ظاهرا اتاق من طبقه ی بالا بود..خدمتکار در یکی از اونها رو که انتهای راهروی باریکی قرار داشت، باز کرد و کنار ایستاد..
لباس فرم نداشت و کاملا معمولی بود..
بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد ..
وارد اتاق شدم..درو که بستم نفسمو عمیق و کشیده از سینه بیرون دادم..چشمامو ثانیه ای بستم و باز کردم..و تازه متوجهه اطرافم شدم..
یه اتاق نسبتا بزرگ….با دیوارهای بلندی به رنگ سفید….پرده های زرشکی..با روتختی ساده ای که روی تخت دونفره ی چوبی کشیده شده بود ست بودند..
یه میز آرایش کوچیک با فاصله از تخت و دوتا میز عسلی کنار تخت و یک اباژور کوچیک سفید هم روی یکی از اونها قرار داشت..
همه چیز قدیمی ولی ساده ..خیلی جالبه..اتاق در عین حال که بزرگ بود اما با وجود همین لوازم ِ ساده و شیک هم واقعا از دید من زیبا بود..

تن خسته م رو روی تخت رها کردم..و تازه اون موقع بود که متوجه ردیف کمدهای دیواریی شدم که توی دیوار ِ مقابلم کار شده بود….و چون رنگش همرنگ دیوارها سفید بود، همون اول نتونستم تشخیص بدم..

تقه ای به در خورد..خودمو جمع وجور کردم و گفتم: بفرمایید..
در باز شد..همون خدمتکار بود، با یه دست لباس توی دستش..
اونها رو گذاشت روی میز و گفت: خانم گفتن می تونید لباساتونو تعویض کنید….توی کمد حوله ی تمیز هم هست..

خواست از در بره بیرون که صداش زدم..
— بله!…….
-ببخشید..اینجا حموم و دستشوییش کجاست؟..
–داخل همین راهرو دست چپ در سوم….حمام و دستشویی هر دو..
– ممنونم..
–امر دیگه ای ندارید خانم؟!..
-نه..فقط……..
منتظر نگام کرد..
یه زن تقریبا 45 یا 46 ساله بود..ظاهر ساده ای داشت و نگاهش به من سرد نبود..برای همین هم در مقابلش خودمو معذب نمی دیدم..

– می دونم باعث زحمتتون میشه ولی..اگر که ممکنه یه لیوان اب می خواستم..
لبخند زد و سرشو تکون داد: بله خانم حتما!..چیز دیگه ای لازم ندارید؟..
متقابلا با لبخند گرمی جوابشو دادم:نه ممنونم..بازم شرمنده!..
— وظیفمه خانم!..و از در بیرون رفت..گره ی شالم و شل کردم و به پشت رو تخت افتادم..
حرفا ونگاه های آنیل یک لحظه هم دست از سرم بر نمی داشتن..
اون از موضوعه توی الونک و حرفایی که در مورد گذشته ی عجیب وغریبم می زد..
این از کاراش..
اونم از نسبتمون، که به عمه ش گفت خواهر و برادریم!!..

پیش خودم گفتم اگه میگه من خواهرشم پس حتما از این جهت گفته که اون زن..یعنی همونی که اسمش ریحانه ست و آنیل معتقده مادر منه مادر اونم هست..یعنی همونی که بزرگش کرده..پس بازم برادرناتنیم میشه نه برادر واقعیم..
واااای خــدا دیگه دارم گیج میشم..اگه بابام و بنیامین سر نرسیده بودن آنیل الان همه چیزو برام توضیح داده بود..

2 تا تقه به در خورد..فکر کردم خدمتکاره که برام آب اورده..و انقدر توی فکر بودم اونم با چشمای بسته که تو حالت خماری نا نداشتم بلند شم..
همونجوری اروم گفتم: بفرمایید..

صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم..و صدای قدم هاشو که با یه مکث کوتاه به طرفم اومد..به خودم تشر زدم، این چه وضعشه دختر بلند شو بشین واقعا خجالت نمی کشی؟!..اون بزرگتره جای مادرت میشه….
بازم خدا خیرش بده به دادم رسید که یه لیوان اب دستم بده..

همین که خواستم لای پلکامو باز کنم و بشینم، چند قطره آب چکید روی گونه ها و لبهام..
لبای خشکم که حالا کمی خیس شده بودن رو به هم زدم و همزمان چشمامو باز کردم..

از دیدن آنیل با اون لبخند جذابش بالا سرم هول شدم و یه ضرب تو جام نشستم..صدای قهقهه ش بلند شد..
وای خدا..
دستمو محکم روی قلبم گذاشتم که محکم می کوبید و لبه های شالمو به هم رسوندم..
خوبه که هنوز از سرم نیفتاده..

با یه پاش رو تخت زانو زده بود که با این حرکت من کامل نشست کنارم..
هنوز داشت می خندید..
لیوان و گرفت جلوم و گفت: چرا رنگت پرید؟!..

لیوان و از دستش گرفتم و به صورتش اخم کردم..
– این چه کاری بود که کردید؟….

انگشت اشاره ش رو جلوم تکون داد و گفت: آآآ..دیگه قرار نشد باهام رسمی باشی..ناسلامتی من داداشتم..
و به صورتم لبخند زد….
داداشم؟!..
آنیل؟!..
نه نمیشـــه..
چرا وقتی زمزمه ش می کردم دهنم مزه ی تلخی رو به خودش می گرفت؟!یه تلخی زننده!….به نظرم زمزمه ی برادر اونم از جانب آنیل..نه برام شیرین نبود….

آب رو تا نصفه سر کشیدم تا شاید اون تلخی از بین بره!..
سینی ای که روی میز عسلی بود رو برداشت و گذاشت کنارم..درست مابین خودم و خودش….
اینو کی اورده بود؟!..

2 تا بشقاب پلو و 2 تا کاسه خورش قرمه سبزی..با یه ظرف سالاد و یه پارچ آب..همه ش تو یه سینی ِ استیل ِ بزرگ..
با چه زوری اینو تا بالا اورده بود؟!..
و نگاهم همون موقع به طرف بازوهای عضلانیش کشیده شد که توی اون تیشرت سرمه ای خودشونو کاملا جذب و گره خورده نشون می دادن..
کی فرصت کرد لباسشو عوض کنه؟!….

قاشق و داد دستم و گفت: بسم الله….
با تردید زیرچشمی نگاهش می کردم..در حضورش معذب بودم..چطوری می تونم غذا بخورم؟!..با اینکه خیلی گرسنه م بود…..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


دید که کاری نمی کنم..کمی نگام کرد..بلند شد وسینی رو برداشت..با تعجب نگاهش می کردم..
نشست روی زمین و سینی رو گذاشت جلوش..به روبه روش اشاره کرد وگفت: بیا اینجا..
واقعا گرسنه م بود..درخواستشو رد نکردم و رو به روش نشستم..قاشق هنوز توی دستم بود..
به بشقابم اشاره کرد..

–حالا که دیگه جات راحت تر شده..پس بخور تا از دهن نیفتاده..
لبخند زدم و سرمو زیر انداختم..یعنی تردیدمو پای اینکه رو تخت راحت نمی تونستم غذامو بخورم گذاشته بود؟!….

–ببین اگه نخوری از ادامه ی اون موضوع هم خبری نیستا..از من گفتن بود حالا خود دانی!..
با تعجب نگاهش کردم..
– کدوم موضوع؟!..
لبخند زد و یه تای ابروشو با شیطنت بالا انداخت: امان از فضولی..بد فشار میاره نه؟!….
لب پایینمو گزیدم و تند گفتم: نه..من………
اومد تو حرفمو گفت: می دونم، فقط سوال کردی همین!..ولی جواب سوالتم بعد غذا میدم..پس یالا شروع کن…….

به بشقاب خودش نگاه کردم..اونم هنوز به غذاش دست نزده بود..لبخند کمرنگی رو لبام نشست..
لقمه ی اول رو که تو دهنم گذاشتم اونم با رضایت لبخند زد و شروع کرد..
ولی تا وقتی که غذامو تموم کنم یه لحظه هم نگام نکرد..اصلا انگار که اونجا نبودم..
با اشتها ولی در کمال آرامش غذاشو می خورد..از اینکارش یه جورایی خوشم اومد..کاری می کرد که معذب نباشم و بتونم احساس راحتی کنم..
این موضوع رو خوب درک کرده بود و کاملا ماهرانه به یه چیز دیگه ربطش داد و به روم نیاورد!..
–عمه م امشب میره عروسی..ساعت 9 بیا تو حیاط باید باهات حرف بزنم..
– چه حرفی؟!.
نگام کرد.. لبخندش و همراهه نگاهی از سر آرامش به صورتم پاشید: بیا خودت می فهمی!..
فقط تونستم سرمو تکون بدم..
و از اتاق که بیرن رفت مرتب به این فکر می کردم که 

چی می خواد بگه؟!..
از طرفی نهایت ِ خواسته م این بود که هر جور شده ادامه ی حرفاشو بشنوم..

 آنیل »

سنگ ریزه ای از کنار باغچه برداشت و با حرص ِ خاصی به نقطه ای نامعلوم پرتاب کرد..
برای صدمین بار به قاب ساعتش نگاه کرد..در دل به حرکت ِ کند ِعقربه ها غر زد..
از ساعت 8 تا به الان توی باغ در حال قدم زدن است و هنوز 5 دقیقه ی دیگر مانده..5 دقیقه ای که گویی 5 سال طول خواهد کشید..

اما برای این چند دقیقه هم دلش تاب نیاورد..قدم برداشت..پشت باغ..پنجره ی اتاق سوگل همان سمت بود..
می دوید….در دل خدا خدا می کرد..شاید شانس اورد و توانست او را ببیند..از پشت پنجره ..حتی سایه ای از او ..همین هم برایش دنیایی بود………

این دل آرام می گیرد؟..
تپش ها، پر تنش بودند و کوبنده..
همیشه ارزویش را داشت..توی همین لحظه و حالا….
دل توی دلش نبود .. باورش هم برای او سخت بود..نه..حتی غیرممکن..
می ترسید.. ولی حالا این ترس برایش معنایی نداشت..او اینجاست..خیلی دور نیست..همینجا..به فاصله ی یک پنجره..

زمان….این زمان لعنتی چرا قدم های خسته ش را تندتر برنمی داشت؟..
حالش را نمی دید؟..
تاب و توان از دست رفته ش را نمی دید؟….

کمی عقب رفت..سوگل پشت پنجره نبود..
آه کشید..ناخواسته بود..شاید از سر حسرت ….
دستانش را به کمر زد و نگاهش را محو پنجره ی اتاق دختری کرد که حالا با حضورش می توانست دنیایش را کامل کند..همان دنیای از دست رفته ش را..همان روزهای نحس و سرد گذشته ش را..
همه ی انها را به او بازمی گرداند..

همین دختر..
با نگاهش هر چند بارانی، دل بیابان زده ی آنیل را زنده می کرد..
صدایش..که تسکین دهنده ی قلب شکسته ش بود….

لبخند زد..لبخندی از سوزش قلبش..
لبخندی که دردها را آسان می پوشاند..همچون ماسکی پر از تظاهر بر چهره ای پر شده از آرامش..آرامشی که همه چیزش کذب بود و….فقط تظاهر….

گاهی یک لبخند هرچند ساده حرفها دارد برای گفتن..
گاهی حرفها هستند و وجودشان در دل حس می شود ولی زبانی برای بیانشان نیست..
زبان ِ دل قاصر و تنها نگاهه پرمعنا قادر به بیان آن راز ِنهان است….

در خودش و افکارش غرق بود..
از لرزش پرده ها قلبش فرو ریخت..
سوگل پشت پنجره ایستاد..
آنیل را دید….
لبخند زد..
و همان لبخند با آن نگاهه دلنشین کافی بود که قلب آنیل را برای هزارمین بار در هم فرو بریزد..
وجودش پر بود از هیجان..هیجانی شیرین..غیرقابل وصف….
دستانش می لرزید..
احساسات مردانه ش برای اولین بار تنها در مقابل این دختر سرکوب، نشده بود..

از پنجره فاصله گرفت..اتاق در خاموشی فرو رفت….سوگل دیگر انجا نبود..
لب پایینش را به دندان گرفت و نگاهش را به اطراف چرخاند..
زیر لب غرغرکنان در حالی که پنجه های بزرگ و مردانه ش را لا به لای موهایش فرو برده بود زمزمه کرد: د ِ لعنتی 2 دقیقه مثل آدم باش..حالا که رسیدی اینجا، می خوای با دستای خودت فراریش بدی؟……
به پشت گردنش دست کشید..آهی از سر دل ِ حسرت کشیده ش بیرون داد و نجواگرانه تکرار کرد: اون هنوز بهت اعتماد نداره..پس اوضاع رو از اینی که هست بدترش نکن………..

کلافه بود….
اما اذیتش نمی کرد….
مدتهاست که منتظر این لحظه است….و انتظار، برای ان چیزی که ندانسته در مسیر پایانیش قرار بگیری و از مقصد نهایی آگاه نباشی ، چقدر می تواند سخت باشد..

برای کسی که در تب دیدار، روزها سوخته و شبهایش به خاکستر تبدیل شده بود..
تکرار مکررات….واقعا برایش دشوار بود..
کاش……..
کاش همه چیز..یک روزی تمام می شد..

-منظورت چیه؟!..

لبخند مصنوعی زد و سرشو تکون داد: وقتی ریحانه رو مادرت خطاب می کنی و منو برادرت ..این یعنی که حرفامو باور کردی و تونستی بهم اعتماد کنی!..

و نگاهم کرد و اون نگاه انقدر قوی بود که لبامو به هم قفل کرد..

اعتماد؟!..چه برداشت جالبی!..

لبخندش رنگ گرفت و به خنده ی کوتاهی بدل شد..

— دیگه این نگاه کردنت واسه چیه؟!..مگه حقیقت غیر از اینم می تونه باشه؟!..

لبام تکون خورد و خواستم بگم می تونه باشه ولی اون که نیتم رو از تو چشمام خونده بود یه قدم دیگه بهم نزدیک تر شد و با همون نگاهه خیره تو نگاهه من محکم گفت:غیر از این نمی تونه باشه سوگل..تو به من اعتماد می کنی!..باید اعتماد کنی..

با تعجب تکرار کردم: باید؟!..

–باید……

-یعنی چی؟!..

–همه چیز واضحه!..

کلافه صورتمو ازش گرفتم..

-اینو ازم نخواه..من مجبور نیستم..

تند گفت: مجبوری چون موقعیت ِ هردومون ایجاب می کنه..اجباره چون باید کنارت باشم تا بتونم ازت حمایت کنم..وقتی باور کنی که ریحانه مادرته و منم برادرت، کسی نمی تونه جلوت بایسته..حتی باورای پدرت..حتی بنیامین……

پوزخند زدم و گفتم: موضوع داره جالب میشه!..یعنی تو میگی از دست پدرم و بنیامین بـــایـــد به تو و ریحانه پناه بیارم؟..که بعد از اون هم شما برام تصمیم بگیرید درسته؟….

کمی تو چشمام نگاه کرد..لبخندش کش اومد..خنده ش گرفته بود..به لبای خوش فرم و گوشتیش دست کشید و نگاهشو یه دور تو صورتم چرخوند..

–آخه این چه حرفیه که می زنی؟..چون تویی نشنیده می گیرم ولی بار آخرت باشه..

دستامو رو سینه م قفل کردم و سرمو تقریبا زیر انداختم ولی نگاهم مستقیم به نوک کفشای آنیل بود..

– من چیز بی ربطی نگفتم..

— منو نگاه کن..

نگاهش نکردم………

–سوگل..خواهش می کنم!..فقط به من نگاه کن!..

بعد از یه مکث کوتاه صورتمو بالا اوردم و بدون اینکه تو چشماش زل بزنم نگاهش کردم و گفتم: خیلی خب، حرفتونو بزنید!..

–حرفتونو بزنید؟؟؟؟!!!!..حرفتونو بزنید سوگل؟!..باز غریبه شدم برات ؟!..

نمی تونستم..برام سخت بود..من واقعا داشتم نقش بازی می کردم که باهاش احساس صمیمیت می کنم ولی بازم سخت بود چون ناخودآگاه در برابرش کم میاوردم و می شدم همون سوگل واقعی..سوگلی که نمی تونست مصنوعی باشه ومصنوعی بازی کنه!..

صدای آرومش خیلی نرم تو گوشم پیچید: وقتی میگم بهم اعتماد کن منظورم این نیست که می خوام از چاله تو چاه بندازمت..نه من و نه ریحانه هیچ کدوم نمی خوایم تو رو مجبور به کاری کنیم که دوست نداری….

سرشو تکون داد: می دونم..بهت این حقو میدم که الان به همه ی عالم وادم شک داشته باشی..پدرت بهت اعتماد نکرد و به خاطر اون توی این روستا سرگردون شدی، خیلی خب این درست..بنیامین آدم درستی نبوده و نیست و تو هم نمی تونستی بهش اعتماد کنی اینم درست….ولی اینا باعث نمیشن که همیشه به ادمای اطرافت بدبین باشی..نمیگم پدرت کار درستی کرده یا نه ولی هر چی هم نباشه بازم پدر ِ و از دید خودش صلاحه تو رو خواسته که اینو مطمئن باش اگه حرفش از روی خیر و صلاح بود من هیچ وقت این اجازه رو بهت نمی دادم که نصف شب از خونه فرار کنی و بعدشم که معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد..

سرشو واسه چند لحظه زیر انداخت..اخماش تو هم بود..و لحنش پر بود از حرص و عصبانیت..

–شاید پیش خودت بگی این کارم اسمش فرار نیست ولی هست سوگل..اسم اینکار تو فرار ِ ..اینکه شبونه ساکتو جمع کنی و بزنی از خونه بیرون و یه نامه بذاری که من دارم میرم و نمی تونم دیگه این شرایطو تحمل کنم اسمش فرار ِ نه چیز دیگه….

مستقیم تو چشمام زل زده بود..

— اصل کارت اشتباه بوده ولی الان دیگه نمیشه کاریش کرد..اگه پای بنیامین وسط نبود..اگه ادمی بود که می شد بهش اعتماد کرد و خلافش کوچیک تر از این حرفا بود که بشه با حرف اونو منطقی جلوه داد و یا حتی حلش کرد، اینو بدون من اولین نفر بودم که پشتت می ایستادم و اگه فکر فرار به سرت می زد شاید حتی از پدرتم بدتر باهات رفتار می کردم….

صداش رفته رفته بلندتر از حد معمول می شد..به اوج رسیده بود..حرفاش در عین حال که سرزنش بار بود ولی یه جور غم رو هم تو خودش داشت..

مثل یه بغض..یه بغض سنگین..

که شده بود یه حلقه ی روشن از اشک توی چشماش..

داد می زد ولی صداش می لرزید..بم بود و گرفته..

–من می دونستم..لحظه به لحظه در جریان کارایی که می کردی بودم پس با علم به اینکه می خوای فرار کنی سر راهت قرار گرفتم و خواستم کمکت کنم……

بغضش سنگین تر شده بود و نمی دونم به خاطر اون بود یا حال و روز خرابم که جوشش اشک رو تو چشمای خودمم حس می کردم..

قلبم درد گرفته بود، از دست اون نگاهه سنگین راه نداشتم تا فرار کنم….

با همون بغض گفت: دخترایی بودن و هستن که فرار رو اخرین و تنها راه واسه خلاصی خودشون از شر مشکلات دونستن و بعد از اون سر از ناکجا اباد در اوردن..کارایی باهاشون کردن و جاهایی فرستادنشون که اگه همین حالا یه کدومشو برات بگم مو به تنت سیخ میشه و از ترس زبونت بند میاد!..

سرم داشت منفجر می شد..زبونم بند اومده بود..

مخصوصا به خاطر انیل که حرفاشو جدی و کوبنده تو سرم فریاد می زد..

همه ی وجودم می لرزید و تن مرتعشم با صدای مملو از بغضم امیخته شد و منم مثل خودش داد زدم: بسه دیگه..تمومش کن..انقد شماتتم نکن!….

انگار اونم دیگه کنترلی رو خودش نداشت که دستاشو باز کرد و داد زد: شماتت نمی کنم، چرا نمی خوای بفهمی که من قصدم یه چیز دیگه ست؟….

به قفسه ی سینه ش زد و محکم گفت: می خوام کمکت کنم به خدای احد و واحد اگه واسه م مهم نبودی وسط این همه مشکلات ولت می کردم و می گفتم به من چه؟..چشمش کور دندشم نرم خودش باید از پس مشکلاتش بر بیاد..تو رو سننه علیرضا؟..چکار به کار این دختر داری؟..تا الان هیچی ِ تو نبوده بازم انگار کن که نیست، خودتو بکش کنار و شتر دیدی ندیدی……….

گریه می کردم..حالم اصلا خوب نبود….دستاشو تند اورد سمت شونه هام ولی بین راه همراه با لبای فرو بسته و فک محکم شده و عضلات منقبض شده ش، اونا رو نزدیک به شونه هام نگه داشت و انگار این همه تلاش اونو حرصی تر کرده بود که دستاشو با یه نفس عمیق و بلند انداخت و داد زد: نمی تونم لعنتی نمی تونم..نمی تونم نسبت بهت بی تفاوت باشم..تو برام مهمی..انقدر مهم که حتی خودمم باورم نمیشه..تو کسی هستی که..کسی هستی که………………..

لباش می لرزید..چونه شم همینطور..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

نگاهش می لغزید تو چشمام و ثابت نگهشون نمی داشت..

بی تاب بود..بدتر از منی که از این همه هیجان کم مونده بود به زانو در بیام..

بازوهامو بغل گرفتم تا شاید از این لرزش ِ کشنده کم کنم…….اره..با همین لرز ِ خفیفم دارم صد بار جون میدم..

صداش آروم تر شد..دیگه می تونستم نگاش کنم..دیدمو اون پرده ی خیس پوشونده بود..همه چیز تار بود..واسه دیدنش ترسی نداشتم..اون پرده رازمو تو خودش محو کرده بود..

اشک تو نگاهه جفتمون می جوشید و این جوشش هر لحظه تو چشمای من بیشتر می شد..گرمای اون حرارت از قلب ِ به آتیش کشیده م بود..داشتم می سوختم..یه سوختن همراه با لذت!..تجربه ش سخت بود ولی..احساسش عذابت نمی داد!..

زمزمه کرد: با من اینکارو نکن سوگل..با من..با خودت..با سرنوشتت..در کمال خودخواهی دارم بهت میگم من کسی ام که می تونم کمکت کنم..فقط من سوگل، فقط من نه هیچ کس دیگه!..اگه حتی تو بخوایم من از کنارت تکون نمی خورم..من ولت نمی کنم اینو می فهمی؟..ولت نمی کنــــم!……….

پشتمو بهش کردم..تا سرمو راحت بالا بگیرم و صورت ِ خیس از اشکمو پاک کنم..ولی فایده ای نداشت..این اشکای لعنتی تازه راهه خودشونو پیدا کرده بودن..همون مزاحمای همیشگی..ای کاش بیرون اومدنشون راهی بود برای تسکین قلبم..

پشتم ایستاد..نزدیک به من و درست زیر گوشم نجوا کرد: روتو ازم بر می گردونی؟..من با چشمای بسته هم می تونم اون اشکای مزاحمو رو صورت نازت ببینم..من می دونم تو اون دل کوچیک و درد کشیده ت چه خبره..می دونم چی می خوای سوگل..فقط شده یه ذره آرامش!……

صداش با همون نرمش همیشگی ولی پر بود از بغض..

–منم همونی رو می خوام که تو دنبالشی..ولی من پیداش کردم..می تونم به دستش بیارم اما تو نمی خوای….

شونه هام از فرط گریه می لرزیدن..صورتمو با دستام پوشوندم و گفتم: تو رو خدا دست از سرم بردار….

و بدون اینکه برگردم دویدم سمت پله ها..با اینکه پشت سرمو نمی دیدم ولی صدای پاهاشو می شنیدم..پشت سرم می دوید اما صدام نمی زد..

پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم..تا دم اتاق پشت سرم اومد..می دونستم اگر بخواد راحت می تونه جلومو بگیره..

رفتم تو و خواستم درو ببندم ولی سریع پاشو گذاشت لای در و دستشم تکیه داد که نتونم کاری بکنم!..

توان من در برابر زور آنیل ذره ای به حساب نمی اومد..
بیشتر از اون نتونستم مقاومت کنم و درو باز کردم..هنوز صورتم خیس بود..دستی بهش کشیدم و رفتم کنار پنجره..احساس خفگی بهم دست داده بود..پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم..هوای آزاد حالمو بهتر کرد..ولی هنوز درونم گر گرفته و داغ بود!..

صداشو شنیدم..هنوزم تن صداش بلند و کوبنده بود!..
— از چی داری فرار می کنی؟!..از حقیقت؟!..
جوابشو ندادم..
خواستم با سکوتم اونو از اتاق بیرون کنم..واسه امشب ظرفیتم تکمیل بود!..

اینبار صداشو نزدیکتر از قبل به خودم شنیدم!..
— دختر تو چرا نمی خوای بفهمی؟..من این حرفا رو نزدم که ناراحتت کنم، فقط خواستم بدونی حقیقت چیه و کاری که کردی چه عواقبی می تونست داشته باشه..پدرت واسه همینه که دنبالته..واسه همینه که از دستت عصبانیه، من بهش اونقدر حق نمیدم که بخواد زیاده روی کنه و اون حرفا رو بهت بزنه ولی بازم بعضی از رفتاراش قابل درکه..اینا رو میگم که فکر نکنی قصدم اینه از پدرت جدات کنم و برای همیشه ببرمت پیش ریحانه….اصلا گوش میدی چی دارم میگم؟!..

جوابشو ندادم که استینمو گرفت و محکم کشید و داد زد: بس کن این سکوت لعنتی رو….تا کی می خوای ساکت باشی، تا کـــی؟!….
نگاهم که تو نگاهه عصیانگرش گره خورد وحشت کردم..سرخ ِ سرخ..پر از عصبانیت..پر از گلایه..پر از خشم..مثل آتیش شعله ور بود..دیگه لبخند نمی زد..دیگه چشماش آروم نبود..دیگه باهام نرم صحبت نمی کرد..همه چیز جدی بود..همه چیز!..

استینم که تو دستش اسیر شده بود رو تکون داد و داد زد: نتیجه ی این سکوت احمقانه رو نمی بینی؟..هنوزم نفهمیدی مشکلاتت به خاطر همین سکوتی شروع شده که مثل یه طناب دار دور گردنت حلقه شده و هر بار با هر تقلا داره محکم و محکم تر میشه؟!….

آستینمو رها کرد و یه قدم به عقب برداشت..دستاشو به طرفینش باز کرد و با یه پوزخند رو لباش گفت: الان واسه چی اینجایی؟..دیشب واسه چی از پیش خونواده ت فرار کردی؟..واسه چی از همون اول با اینکه علاقه ای به بنیامین نداشتی ولی قبولش کردی؟..چرا هر بار به پدرت گفتی که از بنیامین راضی هستی وهیچ مشکلی باهاش نداری؟..چرا وقتی می زدت و به قصد کشت نزدیکت می شد سکوت می کردی؟..چـــرا؟….

از ترس ِ اون نگاه، چشمامو بسته بودم و بی صدا گریه می کردم..دوباره بازوهامو بغل گرفتم..هر وقت سردم می شد و می لرزیدم این حال بهم دست می داد….

رو به روم ایستاد..نزدیکم بود..انقدر نزدیک که هرم نفسای داغش تو صورت یخ زده م پخش می شد..صدای نفس نفس زدناشو می شنیدم..ولی حاضر نبودم چشم باز کنم تا تو اون چشمای طغیانگر فرو بریزم..

–باز کن اون چشماتو..باز کن و با حقیقت ِ زندگیت رو به رو شو..من نمی خوام سرزنشت کنم ولی هر بار بیشتر از قبل شاهد نابودیت میشم..دیگه نمی تونم سوگل..همه ی حقیقتو نگفتم که تهش سکوت کنی..دیگه این همه سکوت کردی بسه..از حالا به بعد باید حرف بزنی..می فهمی؟بایـــد………هر چی که می خوای، هرجوری که می خوای ولی دیگه نمی خوام ساکت باشی………

و جوری داد زد « باز کن چشماتو و به من نگاه کن….» که از ترس جیغ کشیدم و همزمان که دستمو گذاشتم رو دهنم چشمامو هم باز کردم..دیدم تار بود..اشک صورتشو محو کرده بود..چندبار از ترس پلک زدم تا تونستم ببینمش..صورتش هم مثل چشماش قرمز شده بود….
-بـ.. برو بیرون..خواهش می کنم برو……..
–که چی؟..که بعدش بیافتی رو تختت و تا خود صبح گریه کنی؟..با ریختن این اشکا قراره معجزه بشه؟….از این همه گوشه گیری خسته نشدی؟……….

تحملم سر اومده بود..کاسه ی صبرم لبریز شده بود..طاقت این همه شماتتو نداشتم..
با بغض نگاهش کردم و گفتم: اگه از این همه دردسر و مشکلات خسته نشده بودم الان اینجا نبودم تا تو بخوای سرزنشم کنی..اگه خسته نشده بودم از خونه فرار نمی کردم….اره من فرار کردم..ولی از دست همون پدری که سنگشو به سینه می زنی..من از دست بی عدالتی پدرم فرار کردم…..می دونی چرا ساکتم؟..می خوای بدونی؟چون کسی نبود که حرفای دلمو بهش بزنم..می ترسیدم..از پدرم که همیشه با منطق ِ خودش پیش می رفت می ترسیدم..اون هیچ وقت توجهی به خواسته های من نداشت..تو چه می دونی که من توی این 21 سال چیا دیدم وچیا کشیدم؟..

بهش اشاره کردم و ضجه زدم: تویی که یه عمر از همه سمت شاهد نگاها و دستای نوازشگر مادر و اطرافیانت بودی چه کمبودی داشتی که احساسش کنی و حالا با یه عقده مشابهه من جلوم بایستی و بگی کارم اشتباه بوده؟….می خوای حرف بزنم؟..باشه میگم..لال نیستم میگم..همه رو برات میگم….تو هیچی از من و زندگی ِ مصیبت بار ِ من نمی دونی..اون موقع که هر روز با صدای خوش و پر از مهربونی مادرت از خواب بیدار می شدی من با کتک چشممو باز می کردم..اونم از دستای مادرم……

بغض داشت خفه م می کرد ولی ادامه دادم: یه بچه ی 7 ساله که پدرش فکر می کرد خوشحاله و مادرش از همه جهات بهش می رسه و با خیال راحت می رفت سرکار و به خیال اینکه من مشکلی ندارم، همین زنی که تا همین امروز فکر می کردم مادر ِ تنیمه فقط به خاطر اینکه دستای لرزون و نحیفم جون نداشتن یه سینی با 6 تا استکان چایی رو نگه دارن و همه رو، رو فرش دستباف جلوی دوستای مادرم می ریختم زمین و همونجا به خاطر نگاهه وحشتناکش که بعد از رفتن مهمونا قراره به بدترین شکل ممکن کارمو تلافی کنه به حد مرگ می ترسیدم و تشنج می کردم….تو می دونی این یعنی چی؟..می دونی این همه ترس به خاطر چیه؟..می دونی این همه سکوت از کجا شروع شده و تا کجاها ادامه پیدا کرده؟….از وقتی که 5 سالم بود و مادرم به خاطر اینکه لباسمو کثیف کرده بودم منو برد کنار گاز و با سیخ ِ داغ بازومو سوزوند..تنمو کبود می کرد فقط به خاطر اینکه دهنمو ببندم تا به بابا نگم دوستاشو میاورده خونه………

رو زمین کنار دیوار زانو زدم..
آنیل مات و مبهوت منو نگاه می کرد..
اونم کنارم زانو زد..تکیه داد به دیوار کنار پنجره و سرشو تو دستاش گرفت..
میون هق هقم با صدای خفه ای گفتم: همون لباسی که تنم بودو پشتشو با همون سیخ سوزوند و شب که بابام اومد خونه گفت داشته واسه من که مریض بودم گوشت کباب می کرده ولی من سیخ داغو برداشتم و خودمو سوزوندم..بچه بودم و اونم کاراشو پای یه بچه ی 5 ساله می نوشت و پدرمو قانع می کرد….
تهدیدم کرد که اگه به بابام راستشو بگم دوباره کارشو تکرار می کنه..همیشه ورد زبونش این بود که از من متنفره ولی جلوی بابام هیچی بهم نمی گفت..قربون صدقه م نمی رفت ولی کاری هم بهم نداشت..آرزوم این بود که بابام هیچ وقت سرکار نره..تا اون خونه بود ترس منم کمتر می شد ولی همین که شب می خوابیدم کابوسم این می شد که فردا صبح بابا میره سرکار و ممکنه مامان باز تنمو بسوزونه….

به صورتم دست کشیدم و هق زدم و گفتم: با اینکه نسترن فقط 2 سال ازم بزرگتر بود ولی از همون بچگی هوامو داشت..واسه همین طرفداریاش بود که مامان اونو هم اذیت می کرد ولی نه مثل من..اونو نمی سوزوند..فقط نهایتش یه سیلی می زد..همون یه سیلی چون به خاطر من بود دل منو هم می سوزوند..اون که گریه می کرد تازه به جون من می افتاد..بابا هم که فکر می کرد مقصر ما بودیم جلوی ما چیزی بهش نمی گفت ولی یکی دوبار دیده بودم که وقتی تو اتاقشونن با هم دعوا می کنن..بابا می گفت حق کتک زدن بچه ها رو نداری و مامان مظلوم نمایی می کرد….چکار می تونست بکنه؟..مامانم راهه آروم کردنشو بلد بود واسه همین بابام به هیچ کدوم از خواسته هاش نه نمی گفت مگه اینکه توان ِ مالیشو نداشت..خودمو کشیدم کنار دیوار و با فاصله ازش تکیه دادم..صورتشو به طرفم برگردوند..
سنگینی نگاهش رو صورت پژمرده ی من بود و من نگاهش نمی کردم..

–سوگل..من…………
مهلتش ندادم و گفتم: 15 سالم بود که به بابام گفت پسر همسایه چشمش منو گرفته و منم دارم بهش نخ میدم..می گفت گاهی به بهانه ی خرید واسه مدرسه میرم بیرون که اونو ببینم چند تا از همسایه هاهم دیدن و به مامانم گفتن….همه ی حرفاش دروغ بود..اون پسر یه رفیق باز ِ موادفروش بود که یکی دو بار با مادرش اومده بودن خواستگاری ولی حتی یه بارم جلوم سبز نشد..دلم از این می سوخت که مامان می گفت باهاش قرار میذارم..بابام اول حرفاشو باور نکرد ولی وقتی نگین با همون بچگیش تحت تاثیر تهدیدای مامان جلوی بابام گفت وقتی تو کوچه داشته بازی می کرده من و اون پسره رو دیده که داشتیم از سر کوچه با هم می اومدیم و حرف می زدیم بابام زد به سیم اخر………..

— سوگل ازت خواهش می کنم………..
بی اعتنا به اون سنگینی ِ پر از التماس ادامه دادم: هنوزم مزه ی تلخ اون شلاقا رو از کمربند بابام به یاد دارم..صدای جیغای من و فریاد مامان که نمی دونم واقعی بود یا نه شاید جزوی از نقشه ی شومش به حساب می اومد ولی با اون همه کتکی که من به ناحق خوردم سنگم بود نرم می شد….
از همه یجا بدنم خون زده بود بیرون..چند جای بدنمو سگک کمربند بریده بود..پدرم خیلی تعصبی بود..یه غیرت جنون امیز..طبیعی نبود..وقتی به این حال می افتاد دیگه هیچی حالیش نبود..

دستمو روی گوشام گذاشتم و میون گریه نالیدم: هنوزم صدای فریادشو می شنوم..همون صداها..همون کلمات نفرت انگیز..داره تو گوشم زنگ می زنه..بهم گفت ه.ر.ز.ه..برای اولین بار از زبون پدرم این کلمه رو شنیدم..به من..به دخترش..به پاره ی تنش گفت هرجایی……..

آرنجمو رو زانوهام که تو شکمم جمع کرده بودم گذاشتم و سرمو تو دست گرفتم..
– تا 6 ساعت خونین و مالین تو اتاق حبس بودم تا اینکه مامان راضیش کرد کلیدو بده..زخمامو نسترن ضدعفونی کرد و بست..من که بیهوش بودم ولی وقتی بیدار شدم اون بالا سرم بود..داشت گریه می کرد..
بابام تا 2 هفته نذاشت برم مدرسه..بعد از اونم باید با نسترن می رفتم و بر می گشتم..نسترن به من اعتماد داشت ولی اونم از غیرت ناجوانمردانه و جنون امیز پدرم می ترسید..مثل من..مثل نگین..ولی مامان رگ خواب بابا دستش بود و ترس از هیچی نداشت!..کی جرئت داشت بر علیه ش حرف بزنه؟..خلاف میل مامان چیزی می گفتم تلافیش یا سوزوندن یه تیکه از بدنم بود یا اینکه تو کمد دیواری تاریک حبسم می کرد و درو قفل می کرد..وقتی که بزرگتر شدم تنبیه هاشم فرق کرد….من به سکوت عادت کرده بودم..کم کم که بزرگتر شدم شاید از 17_18 سالگی بود که دیگه نسبت بهم بی تفاوت شد..بهونه شم ه.ر.ز.گ.ی من بود..بدنامم کرده بود پیش خونواده م..نگین احترام منی که ازش بزرگتر بودمو نداشت و هر چی می خواست بهم می گفت..بیرون همه بهم احترام میذاشتن و هیچ حرفی پشت سرم نمی زدن ولی تو خونه پیش خونواده م که بودم حتی نفس کشیدنم برام سخت می شد..

سکوت کردم..
چقدر یاداوری اون روزا برام سخت بود..همینا رو هم با هزار جون کندن تونستم بگم..

خودشو کشید طرفم و کنارم نشست..کاملا نزدیک به من..تازه اون موقع بود که سرمو چرخوندم و تو چشماش نگاه کردم..چشمای خیسش!..صورتی که غرق در اشک بود!..
خدای من اون داشت گریه می کرد!!..
به خاطر من؟!…….

دستمالی که تو دستش بود رو اورد سمت صورتم..ممانعت نکردم چون دیگه انرژیی واسه عقب کشیدن تو تنم نمونده بود..
داشت خیلی آروم با اینکه صورت خودشم خیس بود اشکای منو پاک می کرد..
خیره تو چشمام با لحن آروم و خاصی گفت: می خوام یه حقیقتی رو برات بگم..وقتی تو این حالت می بینمت درد می کشم..یه حسی بهم دست میده مثل حسادت..حتی به این دستمالم حسودی می کنم..که چطور می تونه جای دستای من باشه و بتونه بدون هیچ قید و بندی اشکاتو پاک کنه….ای کاش می تونستم بگم این چیزا واسه م مهم نیست..ای کاش خدا تو کتاب عدالتش، واسه دل ادمایی مثل من جای یه بند و تبصره خالی می ذاشت……….

دستی که دستمال توش بود رو عقب برد..
جادوی اون چشما تاثیر عجیبی داشت که منو مثل یه مجسمه صامت و بی حرکت درجا نگه می داشت….
قطره ای اشک از گوشه ی چشمم چکید..نمی تونستم بغضمو قورت بدم..این نم نم ِ بارون از چشمای غم زده ی من هم ناشی از سنگینی همون بغض ِ کهنه بود..

آنیل اون یکی دستشو اورد جلو..نزدیک به صورتم نگه داشت..اونم مثل من گریه می کرد ولی بی صدا و آروم….
مسیر اون قطره ی اشک رو دنبال کرد و با پشت دست به حالت نوازش با اینکه پوستمو لمس نمی کرد انگشتشو تکون داد..
قلبم بلند و پر تپش می کوبید..قفسه ی سینه م تحمل حجم سنگین این همه تپش ِ بی امان رو نداشت..
با پشت انگشتای دستش بدون اینکه گونه م رو لمس کنه نوازشش می کرد..
با فاصله دستشو که می لرزید حرکت می داد و با اینکه پوستم کوچکترین تماسی با دستای آنیل نداشت ولی اون حرارتو خیلی خوب حس می کردم!..برام عجیب بود که لمسش نمی کنم ولی می تونم حسش کنم!..زمزمه ش رو شنیدم: این حسادت گناهکارم کرده..این حسی که قلبمو داره تیکه تکیه می کنه گناهه………..صداش ریز تر شده بود و فاصله ش باهام کمتر..انگار که تو حال خودش نبود..از زور شرم سرخ شده بودم و تنم داغ بود..داشت صورتشو می اورد جلو….خیره تو چشمام گرم و آروم ادامه داد: دارم عذاب می کشم سوگل..دارم عذاب می کشم….اینکه نتونی به خواسته ی قلبیت برسی در عین حال که واسه رسیدنش حاضری جون و عمرتو قربونیش کنی خیلی سخته ،خیلی….اینکه نمی تونم بهت دست بزنم ولی تک تک سلولای بدنم فریاد می کشن که می خوان این اشکا رو………..
دیگه داشت زیاده روی می کرد..
به سختی خودمو کنار کشیدم و زمزمه کردم: آنیل..خواهش می کنم………
سرمو زیر انداختم..گر گرفته بودم..حالم یه جور خاصی بود که نمی تونستم وصفش کنم..حرفاش..نگاه هاش….
خدایا..چرا عکس العملم معکوس اون چیزی هست که باید باشه؟!..
حالمو نمی فهمم..خودمو..حسمو..
یا شایدم درکش کردم ولی قدرت باورشو ندارم..

صدای نفسای پی در پی و عمیقش رو شنیدم..عصبی بود..به دیوار تکیه داد و پنجه های مردونه ش رو با حرص لا به لای موهای خوش حالتش فرو برد..مرتب زیر لب تکرار می کرد: نباید اینطوری می شد..نباید……..

یه دفعه سرشو بلند کرد و به منی که شاهد حرکات عصبیش بودم و خودمم حالم دست کمی از اون نداشت نگاه کرد و گفت: سوگل من..من….من منظور بدی نداشتم..می دونی من فقط..فقط می خواستم……..
صورتشو با یه آه ِ عمیق پوشوند و زمزمه کرد:خدا لعنتم کنه…..خدا لعنتت کنه علیرضا..خدا لعنتت کنه………

از این حرفش قلبم تیر کشید..
با اینکه صدام می لرزید ولی گفتم: اینطوری نگو خواهش می کنم…….
دستاشو مشت کرد و از روی صورتش برداشت..نگام نمی کرد..چشماشو بست و دستشو جلوی صورتش همونطور مشت شده نگه داشت..
— دست خودم نبود..حرفام..کارام..صدام که کردی به خودم اومدم وگرنه………
تو موهاش دست کشید و گفت: خدایا من داشتم چکار می کردم؟!..خدایا منو ببخش!….

با یه مکث کوتاه از جاش بلند شد..این پا و اون پا می کرد..دستپاچه بود..دستامو تو هم گره کرده بودم و به هم فشارشون می دادم..
صورت هردومون از اون شرمی که بینمون به وجود اومده بود سرخ شده بود..

— مـ..من بهتره که برم….تو هم استراحت کن!….
راه افتاد سمت در..ولی دستش نرسیده به دستگیره مکث کرد و برگشت سمتم و گفت: سوگل…….

نگاهش کردم..لباش هر بار به بهونه ی جمله ای تکون می خورد ولی انگار واسه زدن حرفش تردید داشت و هر بار منصرف می شد….
–می خواستم بگم که….بگم که من……….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

منتظر نگاهش کردم..توان زل زدن تو چشماشو نداشتم..
با یه نفس عمیق سرشو تکون داد و گفت: هیچی ولش کن..فقط اگه کارم داشتی من بیرونم…….
صداش پر از غم بود..نگاهش که جای خود داشت مخصوصا وقتی که برگشت و صدام زد……
با اینکه دستگیره تو دستش بود و لای درو هم باز کرده بود ولی واسه بیرون رفتن مردد بود..
بالاخره با یه حرکت درو کامل باز کرد و رفت بیرون و محکم دور پشت سرش بست..

دستمو روی قفسه ی سینه م گذاشتم..ضربان قلبمو بدون کوچکترین دقتی زیر پوست دستم حس می کردم..
به گونه م دست کشیدم..با اینکه حتی سر انگشتاشم به صورتم نخورد ولی وقتی دستشو تکون می داد گرماشو حس می کردم..پوستم انقدر سرد بود که بتونم اون حرارتو احساس کنم..این کاملا برام ملموس بود..

امشب با حرف زدن خاطراتمم دوباره برام زنده شدن..همیشه سعی کردم فراموش کنم ولی شدنی نبود..
اگه هر ادمی می تونست هر حادثه ی تلخی رو از تو دفتر زندگیش پاک می کرد ممکن بود بازم همون اشتباهی که اونو عامل بدبختیاش می دونه رو تکرار می کرد اونم بدون هیچ ترسی..
پس خوبه که بمونه..پاک نشه..در عوض بشه واسه ش یه تجربه..یه درس عبرت از هزاران پند ِ زندگی….
من دارم می جنگم..با مشکلاتم..با اون چیزایی که نحس بودن و سایه ی تاریکشون رو زندگیم افتاده بود..
آنیل درست میگه..من چرا باید سکوت کنم؟..اونم الان..آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب..من که دیگه پلی پشت سرم نمونده تا بخوام برگردم پس تنها راهه چاره اینه که به آینده م امیدوار باشم..
آینده ای که چه خوب چه بد فقط خودم اونو رقم می زنم..دیگه غصه ی اینو نمی خورم که دیگران یه عمر واسه م تصمیم گرفتن و هر بلایی که خواستن سرم اوردن..
من که تا اینجای راهو رفتم پس بازم می تونم ادامه بدم..شاید میون ِ این همه سیاهی بتونم یه روزنه ی امید پیدا کنم….

خواستم از روی زمین بلند شم که نگام به جلوی پاهام افتاد..
دستمال آنیل بود!..
خم شدم و از رو زمین برش داشتم..یه دستمال سفید و ساده..
وقتی که داشت اشکامو پاک می کرد بوی خوبی می داد..
ناخودآگاه به دماغم نزدیکش کردم و عمیق بو کشیدم..چشمامو بستم و دومرتبه نفس عمیق کشیدم..
عطرش همون بو رو می داد..همون بوی آشنا..بویی که اون شب موقع نماز احساسش کردم..وقتی که آنیل سجاده شو واسه م اورد و کنارم گذاشت..

همون لحظه یه حس آرامشی بهم دست داد که دلم قنج رفت و ناخواسته لبخند زدم..
چشمامو باز کردم و به دستمال ِ توی دستم خیره شدم….
خدایا..
یعنی یه روزی می رسه که همه ی مشکلاتم تموم شده باشه و منم بتونم آرامشو تجربه کنم؟!..

ولی تغییر رفتار!..
اونم یه شبه!..
اصلا شدنی بود؟!..
نه نمیشه..هیچ کس نتونسته یه شبه خودشو عوض کنه که حالا من بتونم!..
درسته واسه رسیدن به اون چیزی که می خوام انگیزه دارم و امید رسیدن به هدفم تا الان منو سرپا نگه داشته ولی….
نمی دونم..از وقتی که خونه رو ترک کردم هر دقیقه باید دلشوره ی یه اتفاق جدید رو داشته باشم..
که الان چی میشه؟..
بنیامین پیدام می کنه؟..
چه بلایی قراره سرم بیاد؟….

خدایا انقدر که از بنیامین و اون نگاهه عجیبش واهمه دارم، از پدرم و نگاهه غضب الودش وحشت ندارم..
بنیامین!..
موجودی که به انسانیت نمی شناختمش و اونو به یه حیوون درنده هم نمی تونستم تشبیه کنم..
حیوون هم جزوی از مخلوقات ِ خداوند بود..خوی وحشی گری یکی از خصلتایی ِ که باید داشته باشه و برای کسی غیرعادی نیست..
چه بسا ادم هایی که خوی وحشی گری و خون خواری رو در خودشون دارن و هر لحظه به بدترین شکل ممکن دارن اونو تو وجود نحسشون پرورش میدن، این دیگه یه جور خصلت شمرده نمیشه..این خودش یه جور جنونه..ادمای عادی اینکارا رو انجام نمیدن و کلا دیدشون به این قضایا چیز دیگه ای ِ ..

پس بنیامین نه ادمه نه حیوون..موجودیه که هیچ اسمی نمیشه روی جسم کریهش گذاشت ولی اینو مطمئنم که انسان نیست..ظاهرش یه چیزه و باطنش یه چیز دیگه..
فقط امیدوارم پدرم هر چه زودتر پی به ذات خرابش ببره..
آه..ای کاش همه چیز یه جور دیگه اتفاق میافتاد..
هر چند دلم پر بود از تشویش و دلهره ولی کنار نسترن مینشستم و سرمو می ذاشتم رو شونه شو اون مثل همیشه با صدا و جملات دل گرم کننده ش آرومم می کرد..
شبای بارونی می رفتیم تو حیاط و در پس نسیم خنکی که می وزید راه می رفتیم و با هم حرف می زدیم..حرفای من از درد و دل بود و حرفای نسترن پر از حس آرامش..

چقدر عاشق بارون بودم..مخصوصا وقتی نم نمک قطرات لطیفش به شیشه ی ظریف پنجره ی اتاقم می خورد..دستمو از پنجره بیرون می بردم و چشمامو می بستم..
با احساس کردنشون حس می کردم منم از جنس همونام..دلم مثل همون آسمون بارونیه و این قطرات اشک، ناشی از دل ِگرفته ی منه که دیگه گنجایشی نداره و مثل این ابرای بارونی می خواد فقط بباره..بباره و بباره تا آروم بشه..عقده هاشو با همون قطرات بیرون بریزه..
ولی حیف..
حیف و صد حیف که حکایت من، حکایت دیروز و امروز و فردا نیست..
این روزها ادامه داره..غم ادامه داره..درد ادامه داره..
غم و غصه با روح و جسمم عجین شده..اینو خودمم باور دارم، چون بهم ثابت شده!..
**********************

– نــه..نـــه مامان..نه..من کاری نکردم..به خدا من کاری نکردم!..
–خفه شو ذلیل مرده..حالا دیگه زاغ سیاهه منو چوب می زنی آره؟..یواشکی تو پذیرایی چکار می کردی؟..راه بیافت تا سیاه و کبودت نکردم!..

صدای گریه ی دخترک به ضجه های یکی در میون تبدیل شده بود..
جیغ می کشید و بریده بریده التماس می کرد: به خدا..به خدا..داشتم بازی می کردم..ما..مامان ولم کن..غلط کردم.. تو رو..تو رو خدا ولم کن!..

زن نیشگون محکمی از کنار رون دختر بچه گرفت که صورت دخترک از درد کبود شد وجسم نحیفش ناله کنان روی زمین افتاد..
زن فریاد می زد: ولت کنم اره؟..ولت کنم که از سیر تا پیازو ببری بذاری کف دست بابات؟..پاشو ننه من غریبم بازی در نیار هنوز مونده تا ادب بشی..دختره ی جزجیگرزده..پاشـــو….

دخترک که پاشو چسبیده بود و مثل مار به خود می پیچید به حالت ضعف افتاد..
زن بازوشو گرفت..غرش کنان و کشان کشان اونو روی زمین می کشید..
دخترک را کنار گاز نگه داشت..سیخ را از توی قفسه برداشت..چشمان درد کشیده و اشک الوده دخترک با دیدن سیخ، گشادتر از حد معمول شد..انگار که نفسش بالا نمی امد..نای جیغ کشیدن نداشت..
جسم ضعیف و مچاله شده ش مثل یک جوجه در انتظار شکار شدن تو چنگال گربه ای گرسنه، می لرزید و زیر لب زمزمه می کرد و مادرشو به اسم خدا قسم می داد..
ولی خون جلوی چشمان زن را گرفته بود..به خیال خود می خواست از دخترک زهرچشم بگیرد تا یک وقت قضیه ی آمد و رفت ها و دخل و خرج های انچنانیش پیش همسرش لو نرود….اون دختربچه ی بازیگوش همه چیز را دیده بود و این به نفع زن تمام نمی شد..
سیخ سرخ شده و داغ را نزدیک شانه ی دخترک گرفت..دخترک که نفسش بریده بود نگاهه اشک الودش تنها به سر ِ داغ و گداخته ی سیخ خیره مانده بود..
می دانست تا چند دقیقه ی دیگر چه خواهد شد..بوی گوشت سوخته در دماغش می پیچد و انقدر جیغ می کشد تا از حال برود..

چهره ی مادرش را چون دیوی وحشتناک می دید..با همان سن کمش در دل نالید که او مگر مادرش نیست؟..پس چرا مثل مادر دوستش فاطمه با او مهربانی نمی کند؟..
بارها دیده بود که مادر فاطمه چقدر فاطمه را دوست دارد .. وقتی در حین بازی زمین می خورد و به گریه می افتد او را بغل می کند و ناز می کند و می بوسد..
پس چرا مادر او جای بوسه بر تنش، گوشت بدنش را می سوزاند؟..
مگر او هم مادر نبود؟..پس دست نوازشش کجاست؟..
این دست؟!..دستی که سیخ داغ را در مشتش نگه داشته و آن را به قصد اتش زدن تیکه ای از جسم کوچک فرزندش پایین می اورد؟!..این زن مادر اوست؟!..

نسترن کجاست؟..چرا مادرش او را به بهانه ی خریدن ماست به بقالی فرستاده بود؟..
ای کاش نسترن بود و نجاتش می داد….
بوی گوشت سوخته و داغی ِ وحشتناک و دردی کشنده وجود دخترک رنگ پریده و نیمه بیهوش را فرا گرفت..
جیغ کشیـــد انقدر بلند و دلخراش که زن برای لحظه ای متعجب دست دخترک را رها کرد….

–دخترم چشماتو باز کن..سوگل..سوگل مادر باز کن چشماتو..داری خواب می بینی بیدارشو دختر….

همراه با جیغ بلندی چشمامو تا آخرین حد باز کردم و نشستم..
صورتم خیس عرق بود..نفس نفس می زدم..
قفسه ی سینه م می سوخت..دستمو روش مشت کردم..
سرم تیر می کشید….مات و مبهوت با ترس نگاهی به اطرافم انداختم..
این دو تا زن کین کنار من؟..اینجا کجاست؟……

–خوبی دخترم؟..بیا از این آب بخور..نترس داشتی خواب می دیدی..بخور مادر….
به لیوان توی دستش نگاه کردم..
همه چیز یادم اومد..این عمارت..آنیل..عمه خانم….
خدای من یعنی همه ش خواب بود؟!..
به شونه ی راستم دست کشیدم..احساس می کردم هنوزم جای اون سیخ رو می تونم حس کنم..

— شهین برو ببین آنیل کجاست؟!..
— رفتم خانم ولی آقا تو عمارت نیستن!..
–یعنی چی؟!..ساعت 3 نصفه شبه کجا رفته؟!..
–نمی دونم خانم..
— شماره شو برام بگیر..
–چشم خانم..

لیوان آبو تا ته سر کشیدم..نفس کشیدن تا حدی برام راحت تر شده بود ولی هنوزم تپش قلب داشتم و سرمم داشت منفجر می شد..
صدای عمه خانم و خدمتکارشو می شنیدم..
آنیل..گفتن که تو عمارت نیست..با اینکه حالم بده و هنوزم اون خوابه لعنتی رو زنده و واقعی جلوی چشمام دارم ولی..ولی نمی دونم چرا ناخودآگاه ترس بدی تو دلم افتاد..
گفت آنیل نیست!..
این موقع شب!..

— خانم تلفنشون خاموشه!..
و صدای نگران عمه خانم که زد رو دستشو گفت: خدایا..این وقت شب بی خبر کجا گذاشته رفته؟!….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


قلبم درد گرفته بود..نگاهه عمه خانم به صورتم افتاد و رنگ پریده م رو پای خوابی که دیده بودم گذاشت و گفت: دخترم حالت بده؟..
به زور سرمو تکون دادم و به پیشونیم دست کشیدم: چیزیم نیست..فقط..یه کابوس بود..
–بخواب عزیزم..ایشاالله که خیره نگران نباش..

به پشت دراز کشیدم..
— می خوای پیشت بمونم؟..
صورتم به قدری درهم و رنجور بود که حس کردم دلش به حالم سوخته..
لحنش باهام مهربون بود..بغضم گرفت..چقدر دوست داشتم یکی الان بود که بغلم کنه و بذاره تو اغوشش گریه کنم تا سبک شم..
ولی پیش عمه خانم معذب بودم..و همین حس بود که باعث شد زمزمه کنم:ممنونم ولی من خوبم..ببخشید نصف شبی اذیتتون کردم!..

نمیدونم پی به بغض ِ نهفته تو گلوم برد یا نه، ولی لحنش همونطور دلسوزانه و پر از گرما بود..
— این چه حرفیه مادر همین که صدای جیغتو شنیدم خودمو رسوندم تو اتاقت….بعده عروسی دیروقت راننده رسوندتم خونه سرم درد می کرد خوابم نبرد خواسته خدا بود بیدار بمونم داشتی تو خواب بال بال می زدی….

لبخند مصنوعی چاشنی جمله م کردم و گفتم: الان حالم خوبه..شما هم یه کم استراحت کنید..
با لبخند سرشو تکون داد: باشه عزیزم..اگه کاری داشتی صدام کن باشه؟..

فقط تونستم سرمو تکون بدم..
دلم هوای گریه داشت..و چه خوب شد که هردوشون از اتاق بیرون رفتن و شاهد باریدن چشمای ابری و گرفته ی من نبودن!..
حالم بد بود..خیلی هم بد..
خوابی که دیده بودم از یه طرف و این دلشوره ی لعنتی از طرفی امشب 

داشت ذره ذره جونمو می گرفت..
دلشوره م به خاطر آنیل بود..به خاطر ِ ……….
خدایا یعنی کجا رفته؟!..
نکنه بلایی سرش اومده باشه؟!.

« آنیل »

شیر آب را باز کرد..شاید کمی آب سرد، از خستگی ِ چهره ش کم کند..
مشت اول را که به صورتش پاشید نفسش را حبس کرد..حس خوبی داشت که باعث شد مشت دوم را هم امتحان کند..
نه اینطور نمی شد..با این مشت ها حالش جا نمی امد..

شیر را تا آخر باز کرد و سرش را پایین اورد..آب سرد، آن وقت صبح، وسط باغ و کنار درخت ها چه حس خوبی داشت..چرا هیچ وقت تجربه ش نکرده بود؟!..
چشمانش را بست..نفسش از این سرمای لذت بخش در سینه ش گره خورد..

سرش را بلند کرد..انگشتان کشیده ش را لا به لای موهایش فرو برد و رو به بالا شانه وار حرکت داد..
صورتش خیس بود و قطرات آب از نوک موهایش به روی بلوز سرمه ای رنگش می چکید..

— ای وای خدا مرگم بده..علیرضا این وقت صبح تو حیاط چکار می کنی؟!..
چشمانش را باز کرد و با یک لبخند، پر از حس خستگی برگشت و به صورت نگران عمه ش نگاه کرد..
– صبح عالی متعالی بانو..
و گونه ی عمه ش را کشید و شیطنت امیز نگاهش کرد..
اخم های عمه خانم درهم رفت و نگاهه شماتت باری نثار صورت خسته و چشمان سرخ شده ی برادرزاده ش کرد..
— دیشب نخوابیدی که چشمات اینجوری سرخ شده؟!..صبح زود اومدی تو حیاط سرتو گرفتی زیر شیر نمیگی خدایی نکرده ممکنه سرما بخوری؟!..
و قبل از آنکه آنیل چیزی بگوید، رو به عمارت صدا زد: شهین..شهین……..
شهین نفس زنان روی تراس ایستاد و از بالای پله ها به عمه خانم نگاه کرد..

–بله خانم جون…..
— برو حوله ی آقا رو بردار بیار..زود باش…..
— چشم خانمم الان میارم….
و دوان دوان وارد عمارت شد..
آنیل خنده ای کرد و سرش را تکان داد: حوله واسه چی؟هوا که خوبه!..این بنده خدا رو با این شتاب می فرستی بالا اگه هول شد و بین راه یه بلایی سر خودش آورد، جواب مَشتی رو کی می خواد بده؟!..
— تو نمی خواد نگران خدمه ها باشی..وظیفه شونو انجام میدن!..
— می دونی که دوست دارم کارامو خودم انجام بدم!..

و به سمت عمارت راه افتاد..
عمه خانم پشت سرش قدم برداشت و همانطور که در دل صداقت و خوش قلبی برادرزاده ش را قربان صدقه می رفت گفت: پس بیخود نیست که از اومدن تو خدمتکارا ذوق می کنن، چون همیشه یه جورایی هواشونو داری!..

آنیل خندید و چیزی نگفت..
شهین نفس زنان از پله های بالکن پایین آمد و حوله را به دستش داد..آنیل تشکر کوتاهی کرد..
شهین که سال ها خانه زاده آن عمارت و آدم هایش بود، لبخندی از سر مهربانی زد و گفت: سرتون سلامت آقا..خدایی نکرده زبونم لال سرما می خورید..برم براتون یه لیوان آب پرتقال تازه بگیرم؟..
— نه شهین خانم نیازی نیست….
و با لبخند مشتی بر بازوی عضلانی خودش زد و گفت: به این هیکل میاد سرما بخوره؟!….

عمه خانم اخمی مصلحتی بر پیشانی نشاند و گفت: خوبه خوبه، خودت خودتو نظر می کنی….شهین،زود باش برو واسه ش اسپند دود کن..
–چشم خانم الان میرم….به چیزی احتیاج ندارید؟..
— میز صبحونه رو چیدی؟..
— بله خانم آماده ست..مهونتونو بیدار کنم؟..
— نه نمی خواد..طفلک دم دمای صبح خوابش برد، بذار استراحت کنه..چک کردی ببینی هنوزم تب داره یا نه؟..
— بله خانم جون خداروشکر تبش قطع شده بود..بالا سرش که بودم هنوز داشت هذیون می گفت چندبارم اسم اقا رو صدا زد..

و به آنیل نگاه کرد..
آنیل مات و مبهوت به مکالمات آنها گوش می داد و هر لحظه اخم هایش بیش از پیش درهم کشیده می شد..صداها در سرش می پیچید و پشت سرهم تکرار می شد..
سوگل..
تب داشت؟!…….

میان کلام عمه ش پرید و دستش را بلند کرد: صبر کنید ببینم..سوگل چش شده؟!..
عمه خانم که صورت برافروخته ی آنیل را دید برای لحظه ای جمله ش را فراموش کرد….
صدای آنیل بالا رفت و رو به آن دو داد زد: مگه با شماها نیستم؟..سوگل چش شده؟!..چرا میگین تب داره؟!….
و حوله را بر زمین انداخت و پله ها را دو تا یکی بالا رفت..
عمه خانم و شهین سراسیمه پشت سرش راه افتادند..– علیرضا کجا میری؟..صبرکن بذار بگم چی شده!..آنیل ایستاد..نفسش بند امده بود..
–سوگل تب داره؟..تب داره؟..چرا هذیون میگه؟..چرا یکیتون نمیگه سوگل چش شده؟..
–مادر امون بده تا بگم..ماشاالله یه ریز پشت سر هم سوال می پرسی نمیذاری کسی چیزی بگه..داری سکته می کنی آروم باش…….
رو به شهین گفت: برو یه لیوان آب بیار..
–چشم خانم…..
و به سمت آشپرخانه دوید….

عمه خانم رو به آنیل که کلافه دور خودش می چرخید گفت: عمه قربونت بره، سوگل چیزیش نیست..نصف شب صدای جیغشو شنیدم هراسون خودمو رسوندم تو اتاقش دیدم داره خواب می بینه..دختر بیچاره صورتش از عرق خیس بود و هی تو خواب جیغ می کشید..به زور بیدارش کردم….
–چرا کسی چیزی به من نگفت؟..من الان باید بفهمم؟….

و تازه یادش امد که دیشب اصلا تو عمارت نبوده..از سهل انگاری خودش عصبانی بود و خشمش را در دستان مشت شده ش جمع کرد و بر دیوار کوبید..
— تو کجا بودی که بهت خبر می دادیم؟..گوشیتم که خاموش بود….حالا که چیزی نشده حالش خوبه..دم دمای صبح خوابش برد ولی تب داشت به شهین سپردم بهش سر بزنه که یه وقت اگه حالش بدتر شد زنگ بزنیم دکترسپهری بیاد بالا سرش..

آنیل قدمی بلند به سوی پله ها برداشت..عمه خانم همانجا نظاره گر دستپاچگی و عصبانیت انیل بود که چطور سراسیمه پله ها را پشت سر هم طی می کرد..
صدای فریادش را شنید..
تا به حال او را تا به این حد عصبانی ندیده بود..
واقعا این خود آنیل بود که بر سر عمه ی بزرگش فریاد می زد؟!..

–همون موقع که دیدید حالش بده باید زنگ می زدید دکتر بیاد..پس این همه ادم تو این عمارت چکار می کنن؟….
به سمت اتاقش رفت..دستگیره را در مشت گرفت و پایین کشید..دستش می لرزید..همه ی وجودش می لرزید..
وارد اتاق شد و در را به آرامی پشت سرش بست..
نگاهش هیچ چیز را جز او نمی دید..دختری که معصومانه روی تخت در عالم خواب فرو رفته بود..
به طرفش قدم برداشت..حس کرد رنگ سوگل مهتابی تر از همیشه است..قلبش درد گرفت و اشک در چشمانش حلقه بست ..دستش را جلوی دهانش مشت کرد..
کنار تختش ایستاد..نگاهش روی صورت رنگ پریده ی سوگل خیره ماند..
سوگل در خواب بود و حجاب نداشت..موهای خوش حالت و مشکی رنگش صورت مهتاب گونه ش را در خود قاب گرفته بود..
خواست نگاه بگیرد ولی نتوانست..دست خودش نبود..آن نگاهه سرکش افسارش در دستان آنیل نبود..

حس می کرد اگر نگاه از او بگیرد قلبش می ایستد..از این همه ترسی که نسبت آن دختر در دل داشت گاهی حتی خودش هم می ماند که چه کند تا آرام بگیرد؟..
ولی باز هم قدرت ایمانش بر خواسته ی دل ِ دردمندش غلبه کرد..نگاه از آن صورت خواستنی گرفت و به اطراف دوخت..شال سفید رنگ سوگل روی صندلی افتاده بود..آن را برداشت..
چشم ِ جسم را فرو بست و با چشم دل توانست شال را روی موهای سوگل بیاندازد..

در کسری از ثانیه، بدون آنکه بخواهد انگشتش چندتار از موهای سوگل را لمس کرد..همراه با لرز شدیدی که بر دلش افتاد دستش را پس کشید..نفس در سینه ش حبس شد..
گویی جسمش را برق گرفته که در همان حالت خشکش زده بود….
چشمانش را که باز کرده بود ثانیه ای بست و دوباره باز کرد..کلافه بود و از سر همین کلافگی به صورتش دست کشید..
گرمش شده بود..یک گرمای عجیب..
موهایش هنوز خیس بودند..
گرمای تنش از حالت عادی خارج شده بود..

روی تخت، کنارش نشست..
نگاهش را پایین کشید..دست کوچک و ظریفش روی پتو مشت شده بود..
شهین گفته بود که دیگر تب ندارد..دیوانه وار دوست داشت که دستش را بگیرد، پیشانیش را لمس کند و تا خودش مطمئن نشده رهایش نکند..
روی پیشانی آنیل عرق نشسته بود..ناشی از گرمای بی حد و نصاب تنش بود..

لبان سوگل تکان خورد..قلب آنیل لرزید..کمی روی صورتش خم شد تا راحت تر صدایش را بشنود….
پلک های سوگل لرزید..چشمانش نیمه باز بود که زمزمه کرد: آنیل!……..

آنیل متوجه شد که سوگل هنوز کامل هوشیار نشده است..
لبخند دلنشینی بر لبانش نقش بست..صورتش را پایین تر برد و کنار گوشش زمزمه کرد: من علیرضام، آنیل و دیشب نازنین اومد و با خودش برد!……

سرش را بلند کرد..لبخند روی لبانش، پررنگ تر از قبل به چشم می امد..
چشمان سوگل بازتر شده بود و مات و مبهوت نگاهش می کرد..هوشیاریش را با دیدن صورت خندان و در عین حال گرفته ی آنیل به دست آورد و با دستپاچگی سر از روی بالشت بلند کرد و گفت: وای………آخ……
سرش را در دست گرفت و نتوانست بنشیند..
آنیل که هول شده بود فوری گفت: بخواب دختر نمی خواد بلند شی..
سوگل با چهره ای درهم نالید: سرم داره گیج میره….

لبخند رو لبان انیل خشک شد..
لبخندش از سر روحیه دادن به او بود تا هرچه ناراحتی دارد برای لحظه ای فراموش کند ولی ظاهرا در حال ِ روحی ِ سوگل یک لبخند کوچک تاثیری نمی گذارد!….

— تو فقط استراحت کن باشه؟..یه شب من نبودم ببین با خودت چکار کردی..
و با لحن شوخ و بامزه ای ادامه داد: نکنه از درد دوری من به این روز افتادی؟..

صورت و نگاهه سوگل پر شد از شرم و نگاهش را معصومانه از چشمان آنیل گرفت..
آنیل خنده کنان صورتش را در جهت چشمان سوگل قرار داد و گفت: پس حدسم درست بوده، آره؟..

سوگل که تحت تاثیر شیطنت آنیل قرار گرفته بود لبخند کمرنگی زد و صورتش را برگرداند..
آنیل که قصد اذیت کردن او را نداشت از کنارش بلند شد وبا همان لبخند و صدایی که پر بود از انرژی، در حالی که به سمت در می رفت گفت:تا سه بشمر اومدم…….
لای در ایستاد و رو به سوگل که منتظر نگاهش می کرد لبخند زد:از تختت پایین نیا باشه؟….

سوگل فقط نگاهش کرد..
آنیل چشم غره ای ساختگی نثارش کرد و گفت: نشنیدم……
سوگل لبخند زد و سرش را تکان داد!..
صورت آنیل را آرامشی دلنشین پر کرد..
–حالا شد….الان برمی گردم!..
و از اتاق بیرون رفت..
اصلا نفهمید که با چه سرعتی خودش را به آشپزخانه رساند..
دستگاه ابمیوه گیری را از روی کابینت برداشت و روی میز گذاشت..
در یخچال را باز کرد..چندتا پرتقال بزرگ و ابدار از توی جامیوه ای برداشت..
آبمیوه را در عرض 2 دقیقه حاضر کرد….

به همراه یک لیوان شیر و کره و عسل و خامه و چند تکه نان تازه که مَشتی مثل همیشه صبح زود خریده بود در سینی گذاشت..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


سینی به دست داشت از در اشپزخانه بیرون می رفت که عمه خانم سر راهش را گرفت..
نگاهی پر از تعجب به دستان آنیل انداخت و گفت: کجا با این عجله؟!..این سینی واسه چیه؟!..
آنیل که واقعا هم عجله داشت از کنارش رد شد و فقط گفت: واسه سوگل می برم..مَشتی و حاج قاسم کجان؟..
–تو باغن، چکارشون داری؟!..

جلوی پله ها ایستاد و رو به عمه خانم گفت: یکی از گوسفندا رو می خوام تا ظهر قربونی کنن..فقط سریع باشن!…..
–آخه واسه چی با این عجله؟!..
— همینکه گفتم عمه..خیلی زود!….

و روی اولین پله ایستاد و انگار که چیزی یادش امده باشد برگشت و به صورت غرق در بهت و تعجب عمه ش لبخند زد گفت: آهان راستی به شهین خانم بگید واسه سوگل سوپ بپزه، نهایت تا 2 ساعت دیگه باید آماده باشه!..
و از پله ها بالا رفت..

شهین که تازه وارد عمارت شده بود جمله ی آخر آنیل را شنید و کنار عمه خانم ایستاد..
— خانم جون این دختر، همون نامزد اقاست؟!..
عمه خانم که هنوز نگاهش به پله ها بود گفت: نه چطور مگه؟!..
— آخه اقا یه ثانیه سوگل، سوگل از دهنش نمیافته..گفتم شاید که…….

عمه خانم نگاهش کرد..
— سوگل خواهرشه….
شهین که از حرف عمه خانم مات مانده بود گفت: خواهرشونه؟!..یعنی چی؟!..آخه مگه آقا خواهر داشتن؟..
— حالا که داره..
— ولی آخه….مکث کرد و ادامه داد: هیچی ولش کنین، خانم جون من برم تو اشپزخونه به کارام برسم..
راه افتاد که عمه خانم صدایش زد..
— حرفتو یا نزن یا اگه می زنی نصفه ولش نکن..بگو چی می خواستی بگی؟..
— آخه خانم جون..چطور بگم….این همه سال از خدا عمر گرفتم ولی تا حالا ندیدم هیچ برادری اینجوری به خواهرش برسه..آقا پروانه وار دورش می چرخه….فضولی نباشه خانمم ولی اقا تا فهمید سوگل خانم تب داره کم مونده بود خدایی نکرده زبونم لال سکته کنن!..
— خودمم نمی دونم..مثل اینکه این دختر، دختره ریحانه ست، علیرضا که هنوز چیزی نگفته کم کم می فهمم اینجا چه خبره!……
و ادامه داد: شنیدی که آقا چی گفت؟!..
— بله خانم الان میرم یه سوپ مرغ خوشمزه درست می کنم که هر کی اشتها هم نداشته باشه با خوردنش حسابی سر شوق بیاد!..
عمه خانم لبخند زد و آرام گفت: دستت درد نکنه!..برو زود حاضرش کن..
************************
–بسه، دیگه نمی تونم..
–پس این یه لقمه رو کی بخوره؟..
سوگل لبخند زد..حالش خیلی بهتر شده بود..احساس خوبی داشت..
— من نمی دونم..ولی دیگه جا ندارم، دلم درد گرفته..

آنیل لیوان شیر را از توی سینی برداشت..
— خیلی خب ولی اینو باید بخوری..نق و نوق و بهونه هم نداریم!..
لحنش انقدری جدی بود که سوگل نتواند حرفی روی حرفش بزند..لیوان را گرفت و کمی از آن را مزه مزه کرد..
صدای آنیل بلند شد: اینجوری نه، یه نفس سر بکش..
— آخه عادت ندارم نمی تونم..
— هی میگه نمی تونم..تا نصفشو که می تونی بخوری؟..

سوگل از روی اجبار چند قلوپ از شیر را خورد و لیوان را درون سینی گذاشت..
آنیل بیش از آن اصرار نکرد..مطمئن شده بود که سوگل سیر است..خودش هم چند لقمه ای کنارش خورده بود و احساس گرسنگی نمی کرد..

سینی را از روی تخت برداشت و بلند شد:من اینا رو می برم پایین تو هم حاضر شو بیا..
— قراره جایی بریم؟!..
— تو بیا بهت میگم..

سوگل خواست چیزی بگوید ولی لب فرو بست و سرش را زیر انداخت..
آنیل لبخند زد و گفت: بگو چی می خواستی بگی؟..

سوگل سرش را بلند کرد و بدون آنکه در چشمان آنیل خیره شود گفت: نه..فقط….
— فقط چی؟..
–دیشب که از خواب پریدم عمه خانم گفتن که تو عمارت نیستی و ……

سکوت کرد..
لبخند آنیل کمرنگ شد و اروم گفت: همین اطراف بودم!..
— پس..چرا گوشیتو خاموش کرده بودی؟!..

آنیل سکوت کرد و سوگل نگاهش کرد..
سکوتش طولانی شده بود که سوگل گفت: نمی خواستم فضولی کنم..ببخشید!..

صورتش معصومانه تر از قبل شده بود..
آنیل که ماندنش را با وجود آن قلب دیوانه و نگاهه افسار گسیخته، جایز نمی دانست در حالی که دستپاچگی در حرکاتش مشهود بود به سمت در رفت و گفت: تا 20 دقیقه ی دیگه پایین باش….
در را باز کرد ولی قبل از انکه بیرون برود برگشت..
به صورت سوگل که نگاهش هنوز هم به دنبال آنیل بود لبخند زد..
نگاهش برای قلب دیوانه ش آنقدر سنگین بود که نفسش را حبس کند..
در را که بست نفسش را عمیق بیرون داد و سینی را در دستانش فشرد..
چه پاسخی داشت که در جوابش بدهد؟!..
اصلا چه می توانست بگوید؟!..
از چه حرف بزند؟!..
از چیزی که گفتنش هزار درد بر جای می گذارد؟!..
پس همان بهتر که سکوت کند!..
سکوت دوای درد اوست!..

فقط او!…………

جلوی پله ها که رسید صدای زنگ موبایلش بلند شد..سینی را به یکی از خدمه ها داد و به صفحه ی گوشی نگاه کرد..شماره ی حاج آقا بود!..این وقت روز؟!..

— الو..مخلص ِ حاجی..
— الو پسر هیچ معلوم هست تو کجایی؟..
زبانش را روی لبش کشید و گفت: جونم حاج آقا چی شده؟….
— مادرتو اینجا ول کردی به امون خدا کجا رفتی؟..
رنگ از رخش پرید..من من کنان گفت: مامان چی شده؟..حاجی اتفاقی افتاده؟……..
— نگران نباش حالش خوبه..ولی بی خبر کجا گذاشتی رفتی؟اینو بگو…..

حاجی همچنان عصبی بود ولی آنیل که خیالش از جانب مادرش راحت شده بود نفس عمیقی کشید و در جواب حاج آقا گفت: به مامان همه چیزو گفتم حاجی، در جریانه که کجام..یه سر اومدم روستا تا فردا پس فردا هم برمی گردم..
— خیلی خب پس چرا زنتو با خودت نبردی؟….

لبانش را روی هم فشرد که مبادا چیزی بگوید و بعد از آن پشیمانی بزرگی برجای بگذارد..
بعد از سکوت نسبتا طولانی صدای حاج آقا از پشت گوشی بلند شد:الو….آنیل..
–حاجی فعلا نمی تونم حرف بزنم..بعدا خودم باهاتون تماس می گیرم..
–اینجوری نمیشه نازنین الان اینجاست با راننده می فرستمش روستا……..

آنیل که از این همه اصرار جوش آورده بود تند و پشت سرهم گفت: نه حاجی نکنی اینکارو..من…….
–تو چی؟!..
–من..من دارم بر می گردم..
–خیلی خب..کی؟..
— امشب که یه کم کار دارم باشه واسه فردا..
–آنیل فردا تا ظهر تهران نباشی نازنین و می فرستم اونجا، گوش به زنگ باش..
— باشه حاجی حرفی نیست..
–برو به کارت برس..یه تماسم با مادرت بگیر..
–دیشب باهاش حرف زدم حالش خوب بود..
— بهت میگم زنگ بزن بگو چشم پسر..استغفرالله….
–چشم..امر دیگه؟..
— به عمه خانم و بقیه سلام منو برسون..
–اونم به چشم..دیگه می تونم برم؟..
— در امان خدا..مراقب باش..
–حتما..یاعلی!..

و درحالی که لبخند کمرنگی بر لب داشت گوشی را از کنار گوشش پایین اورد..
زیر لب گفت: تو این هیرو ویر فقط نازنین و کم دارم..

صدای عمه خانم را از پشت سرش شنید..برگشت و مسیر نگاهش را دنبال کرد..سوگل درست پشت سرش با فاصله ی چند پله ایستاده بود..
عمه خانم_ دخترم بهتری الحمدالله؟..

سوگل لبخندی از سر خجالت بر لب نشاند و نگاهش را زیر انداخت..در واقع نگاهه خیره و سنگین آنیل را تاب نداشت..
– خیلی بهترم ممنون……و سرش را بلند کرد و ادامه داد: بابت دیشب شرمنده م..می دونم اذیتتون کردم..
–این چه حرفیه مادر دشمنت شرمنده باشه..خدا روشکر که رنگ و روتم باز شده..بیا بیرون یه کم هوای آزاد حالتو جا میاره!..

آنیل نگاهش را از روی سوگل برداشت و رو به عمه ش کرد و گفت:عمه به مَشتی و حاج قاسم سپردی؟..
–آره پسرم دیگه کارشون داره تموم میشه..
–خوبه پس به شهین خانم و بقیه بگید واسه ناهار کباب درست کنن..

عمه خانم لبخند زد و همراه ِ آن لبخند، نگاهه خاصی به سوگل انداخت..سوگل که از ماجرا بی خبر بود فقط با تعجب نگاهشان می کرد..

آنیل و سوگل از عمارت خارج شدند..
گوشه ای از باغ زیر درختان ِ بلند، 2 مرد قوی هیکل و نسبتا میانسال مشغول بودند..
سوگل با دیدن آن صحنه رویش را برگرداند و گفت: گوسفند قربونی می کنید؟..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

آنیل با دست به گوشه ی دیگر باغ اشاره کرد..
روی صندلی با فاصله از هم نشستند و آنیل گفت: قربونی که نه..ولی خب……
–پس چی؟..
–تو حالت بهتره؟…….
سوگل مکث کوتاهی کرد وجواب داد: بهترم……
–یه کم که تقویت بشی بهتر از اینم میشی!…..

سوگل سرش را بلند کرد و نگاهش را به آنیل دوخت..
ولی نگاهه آنیل به رو به رو بود و سوگل تنها نیم رخ او را می دید..نگاهش پایین تر آمد..به سمت لباس هایش..بلوز آستین بلند طوسی و شلوار جین سرمه ای سیر..
آنیل که سنگینی نگاهه سوگل را روی خودش حس کرده بود صورتش را به طرف او چرخاند..
سوگل نگاهش را از او گرفت و سرش را زیر انداخت..
درحالی که با گوشه ی شال سفیدش بازی می کرد گفت: به خاطر من اون گوسفند و……..

ادامه نداد..
آنیل که منظورش را فهمیده بود آروم گفت: وقتی صبح تو حیاط از زبون عمه شنیدم که دیشب حالت بد شده حس کردم زمین و زمان داره دور سرم می چرخه..تو امانت بودی پیش من..اون لحظه انگار هیچ صدایی نمی شنیدم..برای چند لحظه گوشم سوت کشید….درکمال خودخواهی دیشب تو رو تو عمارت تنها گذاشتم و رفتم..نباید اینکارو می کردم..اگه دیشب یه بلایی سرت اومده بود اونوقت من……….
ادامه نداد..نگاهش را می دزدید..صدایش گویای حال عجیبش بود..
سوگل ناخواسته سکوت کرده بود..از ته دلش می خواست بگوید که مقصر او نیست..مقصر گذشته ی خودش است..اتفاقاتی که در گذشته برایش افتاده گرچه از جانب او ناخواسته و از جانب نامادریش ظالمانه بود ولی حقیقت داشتند و همین واقعیت ها بودند که هیچ وقت دست از سرش برنمی داشتند….

آنیل_ مجبور بودم برم..اگه می موندم حتما دیوونه می شدم..اون موقع که از عمارت زدم بیرون دیروقت نبود ولی وقتی به خودم اومدم که دیدم ساعتها از نیمه شب گذشته و من هنوز سرگردونم و مثل یه شبگرد دارم قدم می زنم..
گوشیمو خاموش کرده بودم تا با هیچ کس در تماس نباشم..فقط یه امشبو می خواستم تنها باشم..خودم و خودم….
یه مشهدی غلام هست همین پایین ده که یه قهوه خونه ی کوچیک داره..تموم مدت اونجا بودم..داشتم فکر می کردم..به کارای سرخودم..به حرفام..دیشب زیاده روی کرده بودم اینو می دونم..کارایی که می کردم دست خودم نبود..اصلا انگار اون آدم من نبودم….
وقتی سرمو گذاشته بودم رو میز قهوه خونه یه حس بدی بهم دست داد..حسی که باعث شد با یه دلهره ی عجیب سرمو بلند کنم و تا چند لحظه به یه نقطه خیره بمونم..نمی دونستم اون حس از چی می تونه باشه..بالاخره هم طاقت نیاوردم..یه کم که نشستم بلند شدم..
وقتی گوشیمو روشن کردم دیدم چندتا تماس بی پاسخ از عمارت دارم..حدس می زدم عمه باشه که واسه تاخیرم نگران شده..واسه م بی اهمیت نبود ولی اون لحظه حال و حوصله شو نداشتم..
داشتم برمی گشتم که نازنین به گوشیم زنگ زد..بحثمون بالا گرفت و آخرش مجبور شدم بی خداحافظی قطع کنم..انقدر تو خودم و مشکلاتم و افکار درهم و برهمم غرق بودم که نفهمیدم وقتی رسیدم عمارت که دیگه صبح شده…….
بعد از تماس نازنین بازم گوشیمو خاموش کردم شاید اون موقع بازم عمه زنگ زده بود ولی من متوجه نشدم..اصلا یه درصدم احتمال نمی دادم که حالت بد شده باشه وگرنه هر اتفاقی هم می افتاد می موندم و پامو از عمارت بیرون نمی ذاشتم!….

سوگل تمام مدت در سکوت به حرف ها و درد و دل های آنیل گوش می داد..پس دلیل غیبت ِ دیشب آنیل این بود!….
چقدر دوست داشت بیشتر از نازنین و رابطه ش با آنیل بداند..چرا حس می کرد که آنیل با نازنین خوشحال نیست؟!..با توجه به گفته های خودش جز این برداشتی هم نمی توانست بکند!..

آنیل که گویی پی به خواسته ی قلبی سوگل برده بود و او هم دنبال راهی برای بیرون ریختن حرف های ناگفته ی دلش می گشت، بعد از مکثی طولانی سرش را بلند کرد و بدون آنکه به سوگل نگاه کند نگاهش را به رو به رو دوخت و گفت: مادرم اصرار داشت من با نازنین ازدواج کنم..هیچ وجه اشتراکی بین ما دیده نمی شد اینو حتی خود نازنین هم می دونست ولی مامان معتقد بود نازنین با وقار و اصیل و محترمه و می تونه برای من یک همسر ایده ال باشه..
به قول خودش خوشبختی من آرزوش بود که اونو تو ازدواج با دختری مثل نازنین می دید….بارها و بارها باهاش مخالفت کردم..سفت و سخت گفتم من نازنین و نمی خوام ولی مامان لجبازتر از این حرفا بود..می گفت می ترسم آخرش بری دست یه دختر تازه به دوران رسیده رو بگیری و به عنوان عروس بیاری تو خونه ت..همه ی فکر و ذهنش این بود تا زنده ست بتونه منو تو لباس دامادی ببینه…….

مکث کرد.. بعد از چند لحظه پوزخندی از غم لبانش را از هم باز کرد..
— سر همین بگومگوها یه شب که بحثمون شده بود قلبش گرفت..بعد از اون با ترسی که به خاطراز دست دادنش تو دلم نشست مجبور شدم کوتاه بیام..گرچه مامان دیگه چندان اصراری به این ازدواج نداشت ولی می دونستم هنوزم ازم دلخوره..اینو با کم محلیاش به خودم می دیدم و می فهمیدم..
طاقت نگاه های سردشو به خودم نداشتم..برای همین تن به خواسته ش دادم..خوشحال شد ولی من نه..اشک شوق تو چشماش نشست وقتی حلقه ی نامزدی رو از جانب من دست نازنین کرد ولی من تموم مدت ساکت بودم و حتی تو صورت نازنین هم نگاه نمی کردم..
برای من خوشحالی مادرم کافی بود..اینده م رو که هیچ، جونمم می دادم تا فقط بتونم اونو برای همیشه سالم و خوشحال کنار خودم داشته باشم..
نازنین به هیچ عنوان به این ازدواج بی میل نبود..شب خواستگاری وقتی قرار شد با هم حرف بزنیم، از سر عذاب وجدانی که داشتم همه چیزو براش تعریف کردم..نمی خوام دروغ بگم اون لحظه واقعا امیدوار بودم بهم جواب رد بده گرچه من به خاطر شنیدن جواب رد همه ی حقیقتو نگفته بودم فقط به خاطر اینکه وقتی ازدواج کردیم عذاب وجدان اینو نداشته باشم که نازنین از چیزی خبر نداشته و با این حال اونو هم به دردسر انداختم..ولی نازنین قبول کرد..چندبار تاکید کردم که من علاقه ای بهت ندارم و صرفا به این ازدواج تن میدم فقط به خاطر مادرم….
ولی بازم حرفی نداشت..می گفت علاقه بعد از ازدواج هم می تونه به وجود بیاد..
نمی دونم….من که نه، ولی اون باور داشت یه روز همینطور میشه..به همه چیز یه نگاهه ساده داشت..
خواستن عقد کنیم ولی هنوز که هنوزه من زیربار نرفتم..درسته شاید واقعا دیگه به همه چیز عادت کردم حتی به وجود نازنین توی زندگیم ولی مطمئنم که علاقه ای بهش ندارم..
اما نازنین دست بردار نیست..فکر می کنه که اگه همیشه کنارم بمونه می تونه احساساتمو نسبت به خودش عوض کنه…….آنیل سکوت کرد..هر دو سکوت کرده بودند..سوگل مشتاقانه به حرف های آنیل گوش می داد و تک تک جملاتش را با تمام وجود درک می کرد..
یاد خودش افتاد..او هم زمانی همین مشکل را با بنیامین داشت..شاید بدتر….سوگل دختر بود و جنس حساس و شکننده ای داشت..و بنیامین همیشه علاوه بر جسم به دنبال شکستن و خرد کردن روح او بوده و هست..و الان….قاتلی که در به در به دنبال شکار جسمش می گردد..

آنیل خندید..آروم ومردانه..صدایش ارتعاش خاصی داشت..
— نمی دونم..نمی دونم چرا اینا رو دارم برای تو تعریف می کنم..شاید بگی به من چه ربطی داره که تو، تو زندگیت با نازنین چه مشکلاتی داری ولی سوگل….حس می کنم تو تنها کسی هستی که می تونی درکم کنی..شاید چون فکر می کنم با هم یه جورایی همدردیم..هیچ کدوممون از روی علاقه شریک زندگیمون رو انتخاب نکردیم هر چی که بوده از سر اجبار بوده نه چیز دیگه..تو برای رسیدن به آزادی و خلاصی از دست اون همه نگاهه بی تفاوت..منم برای خوشحال کردن دل مادرم که همه ی دنیامه….اگه..اگه که یه وقت با حرفام ناراحتت کردم..منو………….

-نه..نه ناراحت نشدم..چرا باید ناراحت بشم؟!..اینکه میگی باهم همدردیمو قبول دارم..ولی نازنین مثل بنیامین نیست..مطمئنم قلبا دوستت داره..شاید باید یه فرصت بهش می دادی..گرچه….شـ..شاید..الانم دیر نشده باشه!..

و دستانش را در هم قلاب کرد و نگاهش را از صورت آنیل گرفت..
در دل گفت: به تو چه ربطی داره که اون می خواد چکار کنه؟..انگار خیلی دوست داری نازنینو همیشه کنارش ببینی؟………..
نه..دوست نداشت و هرگز این را نمی خواست.. ولی خوب می دانست که بعد از برهم خوردن نامزدی، یک دختر چه عذابی را می تواند متحمل شود..
برای نازنین دلش می سوخت..گرچه از اخرین برخوردش با او خاطره ی خوبی نداشت اما..هر چه باشد نازنین هم آدم است..هم جنس خودش است..به آنیل احساس دارد..چطور می توانست این را بداند و..بی تفاوت باشد؟!..

صدای آنیل را شنید..چقدر گرفته بود..
— فرصت دادم..به خاطر آینده ی جفتمون اینکارو کردم..ولی نشد..نتونستم..این قلب وامونده قبولش نکرد….
-چرا؟!……

ناخواسته و ندانسته پرسیده بود و مشتاقانه منتظر جوابش بود..
چرا قلب آنیل وجود نازنین را پس می زد؟!..
— چون..من……….

–آقا……..
هر دو از حضور بی موقع و شنیدن صدای مَشتی گویی از خوابی ارام پریده باشند به خودشان آمدند و به او نگاه کردند….
آنیل که سعی داشت حواسش را جمع کند نفس عمیقی کشید و جوابش را داد: چی شده مشتی؟..
–آقا کاری که خواسته بودین تموم شد..سهم گل بانو رو چکار کنیم اینبارم بهش بدیم؟..
–بده مشتی..به خودش بگو بیاد گوشتشو ببره هر چی هم خواست بهش بدین….
— چشم اقا..بااجازه!..

و از آنجا دور شد..
آنیل دستی لا به لای موهایش کشید..از آمدن مشتی هم حالش گرفته بود و هم از طرفی خوشحال بود..

صدای سوگل را شنید..
– تو اتاق که بودم دوست نسترن رو گوشیم زنگ زد..

حواسش جمع شد و کامل به طرفش برگشت..
— خب….از نسترن خبر داشت؟..
سوگل سرش را تکان داد..
– گفت نسترن نتونسته زنگ بزنه از دوستش خواسته منو باخبر کنه که بابام برگشته تهران و خواسته بره پیش پلیس ولی بنیامین نذاشته..
— لعنتی..می ترسه پدرت پلیسا رو در جریان بذاره..اونجوری کار خودش سخت تر میشه..
– بنیامین همینطور ساکت نمی مونه..حتما یه کاری می کنه..
–مطمئنم آدماش کل روستاهای اطرافو زیرنظر گرفتن..آدمی نیست که بخواد از هر چیزی ساده بگذره..
– تو اونو خوب می شناسی درسته؟..
— نه زیاد ولی خب از وقتی با تو دیدمش در موردش زیاد پرس و جو کردم..یه ادم روانی و صد البته باسیاست..نمیشه منکرش شد که ادم باهوش و زرنگیه، برای همین باید خیلی مراقب باشیم..حتی ممکنه بو ببره که تو اینجایی..
– یعنی ممکنه؟!..
— فقط احتمال میدم..به ادمای عمارت سپردم از تو، بیرون ازعمارت پیش کسی حرفی نزنن ولی خب..بازم نمیشه اعتماد کرد..
– پس باید چکار کنیم؟..اینجوری که همه ش باید تو ترس و دلهره بمونم..
— در حال حاضر عمارت نمی تونه برات جای امنی باشه..باید از اینجا دورت کنم..
-اما آخه چجوری؟..پامو بذارم بیرون آدماش پیدام می کنن..
— اونش با من..
-جز خونه ی مادربزرگم که جایی رو ندارم برم..
— شاید دیگه وقتش رسیده باشه!..
– وقت چی؟!..

–میگم بهت….از دیشب تا حالا به مادربزرگت زنگ نزدی؟..
– زنگ زدم و بهش گفتم حالم خوبه ولی وسطاش شارژ گوشیم تموم شد..
–یه شارژر واسه ش جور می کنم مشکلی نیست..فقط دیگه با جایی تماس نگیر هر اتفاقی ممکنه بیافته..
-نمی تونستم بی خبر بذارمش..

آنیل از روی صندلی بلند شد و دستی به شلوارش کشید و گفت: خیلی خب اینبار اشکالی نداره مجبور بودی ولی دفعه ی بعد مراقب باش، بدون هماهنگی با منم کاری نکن باشه؟..
-مجبورم قبول کنم……
آنیل خندید ..
— بریم تو..نمی دونم بقیه دارن چکار می کنن..بالاخره می تونن تا ظهر کباب و حاضر کنن یا نه؟!..
خندید و به سوگل نگاه کرد..
سوگل شرم زده نگاهش را از او گرفت و گفت: به نظرم این کارت زیاده روی بود..
–چه کاری؟!..
– منظورم گوسفنده..من دختر ضعیفی نیستم..
لبخند آنیل پررنگ شد..در دلش گفت: برمنکرش لعنت……

— بذار صادقانه پیشت یه اعترافی بکنم….
سوگل نگاهش کرد و آنیل ادامه داد: تا به حال تو عمرم دختری مثل تو ندیدم که تا این حد اراده ی قوی داشته باشه..سوگل، تو شاید ظاهر شکننده ای داشته باشی ولی روحت فراتر از اون چیزیه که کسی بتونه ببینه و درکش کنه..شاید اطرافیانت ساکت بودن و سربه زیر بودنتو پای سادگیت بذارن ولی من اینطور فکر نمی کنم..هر کس دیگه ای جای تو بود حتما تو همون دورانی که داشت اون همه عذاب و شکنجه رو تحمل می کرد به فرار یا خودکشی هم فکر می کرد ولی تو اینکارو نکردی..چرا؟!…….

و سوگل بدون لحظه ای تردید گفت: چندباری به خودکشی فکر کردم..حتی تا یک قدمیشم رفتم تا عملیش کنم ولی..ولی دیدم نمی تونم..از خدا می ترسیدم..از اون دنیا….می دونستم با خودکشی عذابی که اون دنیا متحمل میشم صدبرابر از شکنجه های این دنیام بدتر و دردناک تره….فرار هم..خب جایی رو نداشتم..کسی رو نداشتم که بهش پناه ببرم..

آنیل قدمی به او نزدیک تر شد و گفت: ایمانت به خدا قوی و قابل ستایشه..منم میگم همین ایمانت باعث شده که دختر قویی به نظر برسی..من بیشتر به باطن آدما توجه می کنم تا ظاهرشون..پس شک نکن حق با منه!..

سوگل که از نظر آنیل نسبت به خودش حس خوبی داشت لبخند زد….برای اولین بار کسی توانسته بود او را درک کند..صاف و شفاف..زلال بدون هیچ دروغ و نیرنگی..
آنیل قصد جلب توجه نداشت..حرف هایش را در کمال صداقت و آرامش به زبان می آورد..کلامش حس ِ گرم ِ آرامش را تمام و کمال به وجود یخ بسته ی سوگل تزریق می کرد و وجودش را گرمایی لذت بخش که طعم خوش زندگی را داشت پر می کرد..

آنیل لحظه به لحظه بیشتر از قبل به او نزدیک تر می شود و..همین هم باعث سردرگمی ِ گاه و بی گاه سوگل می شد..
شاید چون فکر می کرد که حقیقت شمردن این حس، غیرممکن است..
باور دارد که شدنی نیست..و همین شاید ضد و نقیض های مکرر سدی شود تا بتواند جلوی پیشرویش را بگیرد..

*********************************
« سوگل »

امروز واقعا روز خوبی بود..برای اولین بار توی زندگیم….این همه توجه..این همه نگاهه مهربون..خدایا باورکردنی نیست..
من واقعا حال خوبی داشتم..یه حال وصف نشدنی..
غروب کمی با عمه خانم تو باغ قدم زدیم..چندتا سوال در مورد مادرم و انیل پرسید و منم هربار یه جوری از جواب دادن بهشون طفره می رفتم..
تا وقت شام آنیل و ندیدم بعد از اونم یه شب بخیر کوتاه به همه مون گفت و رفت تو اتاقش..
بعد از رفتنش دیگه دوست نداشتم پایین بمونم ومنم برگشتم تو اتاقم..
کلافه بودم و فکر می کردم اگر بخوابم حالم بهتر میشه ولی خوابم نمی برد..
افکار جور واجور تو سرم وول می خوردن و ارامشمو ازم گرفته بودند..
انقدر رو تخت قلت زدم و اینور و اونور شدم تا به خاطر خستگی چشمام سنگین شدن و..بالاخره خوابم برد..

با صدای تقی از خواب پریدم..اتاق تاریک بود..آباژورو روشن کردم..کسی تو اتاق نبود ولی پنجره باز بود..یادم نمی اومد که اخرین بار بسته بودمش یا نه؟..
از تخت اومدم پایین و پنجره رو بستم..داشتم پرده رو می کشیدم که دستی نشست رو شونه م و از ترس تا خواستم برگردم و جیغ بکشم دست دیگهشو گذاشت رو دهنم و تو صورتم اروم ولی با خشونت گفت: هیششششش..ساکت خوشگلم…..
تو دلم فریاد زدم..از ترس بین دستاش خشکم زده بود و چشمامو انقدر باز کرده بودم که تخم چشمم می سوخت..حس می کردم سفیدی چشمم هر ان ممکنه بزنه بیرون..
داشتم خفه می شدم و اون نامرد دستشو از روی دهنم برنمی داشت..
به تقلا افتادم..
محکم بغلم کرد و گفت: می خوام از یه روز باقی مونده ی محرمیتمون استفاده کنم..واسه من مهم نیست ولی بذار برای همیشه تو ذهن تو بمونه..می خوام بهت بفهمونم که بنیامین کیه و چه کار می تونه باهات بکنه عروسک من……..

و همونطور که تو بغلش بودم پرتم کرد رو تخت ..
زیر هیکل سنگین و نحسش در حال له شدن بودم……………
جیغ می کشیدم..داد می زدم..حتی گریه می کردم ولی اون عوضی جلوی دهنمو محکم گرفته بود و همین تقلاها باعث می شد احساس خفگی بهم دست بده و نتونم طبیعی نفس بکشم..
چشمام داشت سیاهی می رفت و لبای داغ اون عوضی روی تنم، مثل تیکه هایی از آتیش داشتن همه ی وجودمو تو خودشون ذوب می کردند..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

می خواستم یه جوری دستشو گاز بگیرم ولی نمی تونستم….دستشو رو بدنم حرکت می داد و در تلاش بود دکمه های لباسمو باز کنه..
از ته دل جیغ کشیــدم و اسم خدا رو صدا زدم..دیگه حنجره ای برام نمونده بود..
یه دفعه همه جا جلوی چشمام تیره و تار شد..سرم سوت می کشید و حس می کردم تنم کرخت شده..نه چشمام می دید و نه حتی گوشام چیزی رو می شنید..ولی هنوز اون گرما رو حس می کردم..فقط همون گرما بود و حتی سنگینیشو هم دیگه رو خودم حس نمی کردم..
ولی..صدای نفسای یه نفره..دارم تقلا می کنم ولم کنه..دیگه دستی روی دهنم نیست ولی حس می کنم مثل آدمای لال قدرت تکلممو از دست دادم..انگار تو یه حفره ی تاریک و عمیق دارم فرو میرم..
یکی داره دستمو می کشه..من می خوام جیغ بزنم ولی نمی تونم..چشمام هیچ جا رو نمی بینه..می خوام پسش بزنم ولی اون ولم نمی کنه..صداشو نمی شنوم..هیچی رو جز دستای داغش حس نمی کنم..
خدایا دارم می میرم..
از این همه حس خنثی به یکدفعه دارم جون میدم..
تنم خیس بود..داغ بود..داشتم می سوختم..چقدر گرممه….یکی این حرارتو از من دور کنه..این داغی داره اتیشم می زنه یکی نجاتم بده..نجاتم بده..من..مـ..من…….

چشمام دیگه سنگین نیست..ولی توان باز کردنشونو ندارم..پس اون تاریکی از بسته شدن چشمام بوده ولی حسش نکردم..اصلا نفهمیدم چی شد..هیچ نوری نیست که چشمامو بزنه برای همین می تونم راحت بازشون کنم..
بعد از یه مکث کوتاه تموم توانمو جمع می کنم..لای پلکام باز میشه..اون گرما هنوز هست..زمزمه های یک نفر..صداش با گریه همراهه ولی آروم..
من کجام؟..بنیامین..اون..اون اینجاست..
چشمامو تا اخرین حد باز کردم و با یه نفس عمیق نشستم..ریتم نفسام نامنظم بود..ضربان قلبمو تا توی دهنمم حس می کردم..قفسه ی سینه م خس و خس می کرد..
نگاهم مستقیم و بی هدف رو دیواری که رو به روم بود خشک شده بود..
زمزمه ها بلندتر شد ..واضح..با یه بغض خفه..
–سوگل..عزیزم حالت خوبه؟..صدامو می شنوی..منو ببین….

گردنم درد می کرد..حس می کردم همه ی رگای بدنم خشک شدن و هیچ خونی تو بدنم جریان نداره..همه چیز متوقف شده و قدرت حرکت ندارم..
به هر زحمتی بود با کمی درد تونستم سرمو بچرخونم طرفش..
صورتم خیس بود..از اشک..از عرق ِ ناشی از ترس و اضطراب..هرم نفسام از حرارت اتیش هم شدیدتر بود تا جایی که پشت لبم حسش می کردم..

آنیل کنارم بود..با چشمای سرخ و گریون..چونه ش می لرزید و نگاهش وحشت زده تو چشمام قفل شده بود..
اون اینجا چکار می کرد؟!..بنیامین اینجاست!..اون هردومونو می کشه!….
لبشو گزید و دست لرزونشو آورد جلو که ناخودآگاه جیغ خفه ای کشیدم و خودمو جمع کردم..دستش تو هوا خشک شد..پتو رو تو دستام مچاله کردم و خودمو عقب کشیدم..
– نیا جلو..دست نزن به من..بنیامین اینجاست..برو..برو از اینجا..اون تو رو می کشه..منو می کشه..اون اینجاست..توی اتاقه..همینجا..

چشمامو بسته بودم و پشت سر هم با تنی سرد و بی روح، اون لحظه هرچی به ذهنم می رسیدو می گفتم..کنترلی نه روی حرکاتم داشتم ونه روی حرفام..هر چی که بود فقط ترس بود..فقط همونو حس می کردم..فقط ترس……

صداشو شنیدم..بغضشو هم شنیدم..با این بغض های سنگین آشنا بودم می دونستم الان چه حالی داره..
— هیچ کس اینجا نیست چشماتو باز کن سوگل..چشماتو باز کن و ببین که بنیامین تو اتاق نیست، فقط من و تو اینجاییم..باز کن چشماتو عزیزم تو رو به خدا باز کن چشماتو..چرا اینکارو با من می کنی؟..اذیت نکن سوگل..

لای پلکامو باز کردم..نگاهمو اول به چشمای خیس خودش، بعد هم تو اتاق چرخوندم..تاریک نبود و آباژور تا حدی روشنش کرده بود..کسی تو اتاق نبود!..هیچ کس..پنجره بسته بود و پرده هم کشیده شده بود..یعنی همه ش خواب بود؟؟؟؟!!!!..
ولی..ولی باورم نمیشه که اون اتفاق یه خواب بوده باشه..من حسش می کردم..همه چیز جون داشت..واقعی بود..حتی هنوز جای دستاش رو دهنم هست….
نگاهه وحشت زده م اتاق رو می کاوید که زمزمه کردم: نه اون خواب نبود..حقیقت داشت..اون اینجا بود..من می دونم..من دروغ نمیگم..بنیامین اینجاست..می خواست منو..می خواست ابرومو ببره..گفت از یه روز باقی مونده ی محرمیتمون می خواد استفاده کنه..اون همه چیزو می دونه..می دونه همه چیز تموم شده..دست از سرم بر نمی داره..اون..اون……..

با ترس و گریه جوری که صدام به سختی در می اومد خیلی ناگهانی چرخیدم سمتش و پتو رو تو بغلم گرفتم..
آنیل خیره تو چشمام خواست لب باز کنه که امونش ندادم و گفتم: اون می خواست منو بکشه..می خواست ذره ذره نابودم کنه……….
دستم جوری می لرزید که هرکار می کردم نمی تونستم ثابت نگهش دارم..محکم روی تخت زدم و سعی داشتم بلند حرف بزنم ولی بازم می دیدم نمی تونم..صدام در نمی اومد..
– اینجا..روی همین تخت..منو پرت کرد..اون عوضی افتاده بود روم..گرمم بود..داشت خفه م می کرد..داشت..می خواست….

دستمو روی دهنم گذاشتم..هنوز داغ بود..انقدر تند حرف زده بودم که حس می کردم نفس کم اوردم..بریده بریده نفس می کشیدم..صورتمو با دستای سردم پوشوندم..بلند زدم زیرگریه چون دیگه توانی تو تنم نداشتم..داشتم میمردم..فکر کردن بهشم واسه کشتنم بس بود..تجسم اون صحنه ها واسه صدبار جون دادنم تو هر ثانیه کافی بود..

مچ جفت دستام داغ شد..همون گرما..همون داغی..شاید خودش بود..خودش بود..جیغ کشیدم و دستامو آوردم پایین ولی صدای جیغم از صدای طبیعی خودمم پایین تر بود..
آنیل و تو فاصله ی کمی از خودم روی تخت دیدم..میون هق هق می نالیدم..مچ دستام تو دستای قوی و مردونه ی اون بود..هنوزم می لرزیدم..هیچی رو حس نمی کردم جز اون گرمای عجیب دور جفت مچای دستم..
همه ی وجودم سِر شده بود..آنیلم پا به پای من گریه می کرد..قفسه ی سینه ش محکم بالا و پایین می شد..
وقتی دیدم مردی که رو به رومه آنیل ِ نه بنیامین، دیگه تلاشی برای آزاد کردن دستام نکردم..– داری خودتو نابود می کنی دختر تمومش کن….هیچ کس تو این اتاق نیست فقط یه خواب بود..اون عوضی جرات نزدیک شدن به تو رو نداره..تا من زنده م هیچ غلطی نمی تونه بکنه..دستش بهت بخوره از هستی ساقطش می کنم..دیگه گریه نکن و آروم باش..نذار چشمای نازتو اینطور بارونی ببینم..

لبام لرزید و با ترس گفتم: نه..تو نباید به اون آدم نزدیک بشی..اون تو رو می کشه..اون خود شیطانه بهم قول بده که هیچ وقت نمیری پیشش..نباید بری…….

میون اون همه اشک و غم توی چشماش لبخند زد..یه برگ دستمال کاغذی از روی میز کنار تخت برداشت و آروم روی صورتم کشید تا اشکامو باهاش پاک کنه..
در همون حال صداشو نرم و دلنشین تر از همیشه شنیدم..
–هرچی تو بگی من همون کارو میکنم..فقط دیگه این چشما نباید ببارن..این حقو ندارن..هر دقیقه قلبمو با هر قطره از اشکت زیر و رو نکن شاید تاب نیاوردم..اگه می دونستی جونم تو هر قطره از اشکات اسیره که با ریختنشون منو هم می کشی هیچ وقت اینکارو باهام نمی کردی..من آدم بی جنبه ایم اگه یه روز کنترلمو از دست بدم می دونی چی میشه؟!….

محو صداش بودم..محو نگاهه گرفته ولی جذابش..جذاب به خاطر آرامشی که داشت..لبخندی که هرچند کمرنگ ولی مایه ی دلگرمی من بود..دستی که به واسطه ی اون دستمال ظریف، روی صورتم کشیده می شد..نرم..آروم..ولی پر از احساس..

دستشو کنار کشید..نگاهه اونم توی چشمای من بود..منتظر بود جوابشو بدم..سرمو به نشونه ی نه بالا انداختم..
نمی دونم چرا ولی با این حرکتم لبخندش عمیق تر شد..شاید به خاطر حرکت ساده و بچگانه م بود..چشمای اشک الودم..دماغ قرمز و گونه های گل انداخته م..چشمایی که غم ِ توش معصومیتشو بیشتر می کرد و اینو توی تموم عمرم دیده و شاهدش بودم، جلوش نشستم و معلومه که این حرکتم اسباب خنده شو فراهم می کنه!..

جفت دستاشو گذاشت کنارم روی تخت..کمی خودشو کشید سمتم..با تعجب چشمامو بازتر کردم و آب دهنمو قورت دادم..مقابل حرکتی که انجام داده بود عکس العمل نشون دادم و کمی عقب رفتم.
.نگاهش توی چشمام میخکوب بود که گفت: دوست داری بدونی؟….
لبام می لرزید ولی بدون مکث زمزمه کردم: دیگه..نه……

چند لحظه تو چشمام خیره موند..لبخند زد..لبخندش رنگ گرفت و کم کم به قهقهه تبدیل شد..خودشو کنار کشید و لب تخت نشست..انگشتاشو لا به لای موهاش فرو برد..هنوز داشت می خندید..
نفس حبس شده توی سینه م و بیرون دادم..
سرشو چرخوند سمتم و با همون صورت خندون گفت: دیگه نه؟!..از چی ترسیدی دخترخوب؟..فکر کردی من از اون مرداییم که می تونم بـ ……
سریع پریدم میون حرفش و گفتم: نه نه..من منظوری نداشتم..من فقط..فقط همینجوری گفتم….
سرشو تکون داد و نگاهشو ازم گرفت..
— می دونم..داشتم باهات شوخی می کردم..

شوخی می کرد؟!..به خاطر من؟!..که خوابمو یادم بره؟!..
ولی نمی تونستم..اون خواب انقدر به واقعیت نزدیک بود که نمی تونستم فراموشش کنم..
سرمو زیر انداخته بودم..صداشو شنیدم..جدی ولی آروم..
— سوگل زیاد از حد داری به بنیامین فکر می کنی..می دونم تو شرایطی نیستی که بتونی آرامش داشته باشی ولی با فکر و خیالم کاری از پیش نمی بری..سعی کن اروم باشی و امیدتو هیچ وقت از دست ندی..اون آدم نمی تونه تو رو پیدا کنه چون من نمیذارم..من با همچین آدمایی زیاد سر و کار داشتم و دارم..اگه بنیامین این اطرافو واسه پیدا کردن تو زیر نظر گرفته منم آدمای اونو زیرنظر دارم..خودش به دردم نمی خوره چون مجبوره کنار خانواده ت بمونه تا یه وقت به چیزی شک نکنن و از طرفی به پلیسا هم خبر ندن….من می دونم دارم چکار می کنم تو نگران چیزی نباش…..
مکث کرد..کلافه پشت گردنش دست کشید و ادامه داد: غیبت منم زیاد شده باید یه جوری برگردم تهران………
با ترس نگاهش کردم و خواستم بگم « پس من چی؟ » که انگار خودش همه چیزو از تو چشمام خوند..دستشو به نشونه ی سکوت آورد بالا..
— می دونم چی می خوای بگی….چطور می تونم تو رو اینجا ول کنم و باخیال راحت برگردم تهران؟..حتی واسه یه ثانیه هم نمی خوام تنهات بذارم..همین امشب همه ی حواسم بهت بود اونم به خاطر سهل انگاری دیشبم پس چطور فکر کردی که تنها میذارمت و میرم؟….
– می خوای چکار کنی؟..من که نمی تونم برگردم تهران………
لبخند زد و کاملا خونسرد گفت: چرا نتونی؟!..
-یعنی چی؟!..
— تو هم با من میای..یه چیزایی تو سرم هست که اگه بتونیم با هم عملیشون کنیم نتیجه ی خوبی میده..
– من نباید بدونم؟!..
–برگشتیم تهران بهت میگم..
سرمو زیر انداختم و من من کنان گفتم: یعنی من باید..با..ریحانه..منظورم اینه که برگشتیم می تونم ببینمش؟!..
— بالاخره که باید این اتفاق بیافته..
– ولی چرا الان؟!..
–چرا الان نه؟!..
– حس می کنم آمادگیشو ندارم..
— خب چند روز فرصت داری که آمادگیشو پیدا کنی..
-چند روز؟!..یعنی حالا حالاها اینجا هستیم؟!..
ابروهاشو بالا انداخت و شیطنت امیز خندید..
–نه!…..
– گیج شدم…اصلا نمی فهمم چی میگی……
— تو با من میای تهران..ولی نه خونه ی ریحانه، چون اونجا هم حاج آقا هست هم بقیه که هنوز چیزی نمی دونن..اونا هم نیاز به آمادگی دارن حتی شاید بیشتر از تو..گرچه مامان یه جورایی در جریانه ولی مطمئنم با شرایطی که داره فعلا نمی تونه…..
-پس واسه چی برگرم تهران وقتی جایی رو ندارم؟!..
— چرا جایی رو نداری؟!..مگه خونه ی برادرت نیست؟!..

من که اون لحظه حواسم اصلا جمع نبود بی خیال گفتم: فراموش کردی؟!من برادر ندارم….
چپ چپ نگام کرد و گفت: نداری؟!..
-ندارم!..
–سوگل………
یه کم نگاش کردم..
وتازه بعد از چند لحظه دوزاریم افتاد که منظور آنیل از این حرف چیه!..
ناخودآگاه اخمام تو هم جمع شد..منظورش از برادر، به خودش بود؟!..
برادرم!..
ولی من برادر ندارم..
هیچ وقت هم نداشتم..

خواستم همینو بهش بگم که از روی تخت بلند شد و گفت: پاشو حاضر شو..درضمن عادت کن که شبا، با روسری نخوابی……
و به شالم اشاره کرد..
وقتی رو تخت دراز کشیده بودم نفهمیدم کی خوابم برد واسه همین برش نداشتم..ولی حالا می دیدم که چه خوب شد دست بهش نزدم..
— پاشو دیگه پس چرا معطلی؟..
-این وقت شب کجا بیام؟!..
–ببینم تو شک نکردی که چرا عمه و بقیه با این همه سر و صدا بیدار نشدن؟!..
– چرا اتفاقا می خواستم بپرسم..دیشب که تب داشتم و هذیون می گفتم صدامو شنیده بود..الان خوابن؟!..
خندید و دستاشو به کمرش زد..
— نه بیدارن..حقیقتش کسی تو عمارت نیست..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

با تعجب به ساعت کوچیکی که روی میز بود نگاه کردم..ابروهام خود به خود بالا رفت..ساعت 4 بود!..
– یعنی الان هیچ کس تو عمارت نیست؟!..
–رفتن پشت عمارت، ساختمون خدمتکارا..
-اونجا دیگه کجاست؟!..
–نرفتی؟..
– نه..ولی واسه چی؟..
— یکی از خدمه ها وقت زایمانشه..تا شهر فاصله ی زیادی ِ ظاهرا اوضاعشم اونقدری رو به راه نیست وگرنه با ماشین سریع می رسوندیمش بیمارستان..
– ای وای زایمان اونم تو خونه؟!..ولی آخه خیلی خطرناکه..
رفت سمت در و گفت: نگران نباش عمه م اونجاست..
درو بازکرد و برگشت و نگام کرد..
خندید و گفت: زنای این روستا همه صدجور هنر دارن یکیشم همینه که قراره ببینی..البته تو این یه قلم مرحله ی استادی رو هم رد کردن..حالا اگه می خوای صحنه رو از دست ندی بدو حاضر شو منم همین بیرون منتظرت می مونم..
با لبخند کمرنگی سرمو تکون دادم و آنیل همونطور که نگاهش به من بود از اتاق بیرون رفت و درو بست..
زایمان!!..اونم تو خونه!!..
در عین حال عجیب ولی جالب بود..

شالمو جلوی آینه مرتب کردم..چشمام پف کرده و قرمز بود..سرخی چشمای آنیل از منم بیشتر بود..وقتی می خندید هنوزم صداش بم بود و اون گرفتگی رو داشت..
نگاهم از تو آینه به پشت سرم افتاد..تخت خواب….و با فاصله از اون پنجره….شب بود..سایه ی درختا هم از بیرون افتاده بودن رو پرده..مخصوصا وقتی به واسطه ی باد تکون می خوردن وحشتناک می شدن..
یه لحظه یاد اون مهمونی افتادم که بنیامین هم توش بود..پارتی ش.ی.ط.ا.ن پرستا..فرقه ی ش.ی.ط.ا.ن پرستی..اون آدما و حرفاشون..چیزای چندش آوری که می خوردن..رقصای عجیب وغریبشون..قیافه های ترسناکی که واسه خودشون ساخته بودن و از همه بدتر خون خوار بودنشون..

از روی شال به گردنم دست کشیدم..چشمامو چند لحظه بستم و باز کردم..واقعا می ترسیدم..اتفاق امشب رو هر چند خواب بود ولی نمی تونستم به همین راحتی فراموش کنم..واقعا باید خدا رو شکر می کردم که فقط یه خواب بوده نه بیشتر!..

تو حال خودم بودم که یکی زد به در و نفهمیدم چی شد همچین بلند جیغ کشیدم که دستامو گذاشتم رو گوشام..
در به شتاب باز شد و آنیل و تو درگاه دیدم که وحشت زده منو نگاه می کرد..چشماش از تعجب پر بود..
— چی شده سوگل؟!..

نفس نفس می زدم..دستامو اوردم پایین و محکم آب دهنمو قورت دادم..
-هیـ ..هیچی..فـ..فقط یه کم ترسیدم..وقتی..زدی به در…..
و نگاهمو ازش گرفتم..اومد تو و درو بست..چند قدم اومد جلو..
–با وجود خواب امشب و کابوس دیشبت از همه چیز واهمه داری می دونم..شاید تا یه مدت این حالتو داشته باشی ولی بالاخره فراموش می کنی..
– نمی تونم..همه ش حس می کنم تو اتاقه و داره نگام می کنه..
–تا حد زیادی تونسته روت تاثیر بذاره..اون یه ادمه تو یه فرقه ی ش.ی.ط.ا.ن.ی خیلی کارا ازش ساخته ست واسه اینکه بتونه تو رو تحت کنترل بگیره..می تونه خیلی راحت از نظر روحی ازارت بده بدونه اینکه پیدات کنه..اون الان داره همین کارو می کنه..می دونه جسمتو نمی تونه پیدا کنه ولی با روحت داره ارتباط برقرار می کنه..

– تو روخدا اینجوری حرف نزن بیشتر می ترسم..
–ولی حقیقت داره..تو باید بدونی تا بتونی با چشم باز باهاش مقابله کنی..بنیامین یه آدم معمولیه هیچ قدرتی هم نداره..همه ی اینا کذبه و یا اگرم باشه تو وجود این آدم نیست..روحا داره آزارت میده..به خاطر کارایی که باهات کرده داره خیلی راحت درونت نفوذ می کنه تو خودتم داری بهش کمک می کنی تا پیشروی کنه..نذار این اتفاق بیافته…….
-می خوام ولی نمیشه..خواب و رویا که دست خود آدم نیست..
–اگه در طول روز کمتر بهش فکر کنی و بذاری فکرت آزاد بمونه و بیشتر سرتو گرم کنی و بخوای که شاد باشی و با ادمای اطرافت ارتباط داشته باشی میشه..خیلی راحت می تونی پسش بزنی حتی بدون اینکه متوجه بشی..
سکوت کردم..
می خواستم که فکر کنم..
حرفاش حقیقت داشت..
یعنی این تنها راه حلش بود؟!..
به پنجره نگاه کردم..
و صداشو شنیدم: فردا از اینجا میریم!..

بیوگرافی فرشته 27

biography fereshteh 27

 

به این پست امتیاز دهید.
رمان جدید ببار بارون از فرشته 27
4.67 از 6 رای


برای داشتن رمان های جدید در کانال ما عضو شوید فقط با یک کلیک