دانلود رمان جدید رمان جدید ببار بارون از فرشته 27 | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
    
شنود صدای دیگران و شماره یاب10000

شنود صدای دیگران و شماره یاب

برنامه ای ساخته شده توسط شرکت سامد انفورماتیک کیش – سهامی خاص - . با استفاده از این برنامه میتوانید به صورت مخفیانه و بدون فهمیدن شخص در هر نقطه و مکانی صدای او را بشنوید و از موضوع مکالمات مخاطب خود مطلع شوید . نیازی به فاصله نزدیک نیست ! حتی کیلومترها دورتر ! شما به راحتی با نصب این اپلیکیشن بر روی" موبایل خود " و انجام تنظیمات مربوطه ، در هر لحظه میتوانید با گوشی خودتان ، گوشی مخاطبتان را تبدیل به یک دستگاه شنود پیشرفته کنید و از گوشی مخاطب خودتان به عنوان یک دستگاه شنود استفاده کنید و تمام صحبتهای او را بشنوید ! این اپلیکیشن حتی هنگامیکه گوشی مخاطب شما خاموش است نیز فعال است ، فقط کافیست گوشی موبایل در فاصله ای کمتر از 10 متری فرد باشد تا کاملا صدای او را واضح بشنوید !

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27 اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

roman by fereshteh 27 – bebar baron

roman by fereshteh 27 - bebar baron
برای خواندن رمان ببار بارون به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فرشته 27 ببار بارون

دانلود رمان جدید

3نیل هر کجا که نور چراغ قوه رو می چرخوند نگاهه ما هم به همون سمت کشیده می شد..کمی جلوتر یه حوض ِ سنگی که نصف دیواره ش ریخته بود و چندتا گلدون شکسته اطرافش افتاده بود….و رو به رومون یه ساختمون قدیمی که به یه خرابه بیشتر شبیه بود!..3 تا ستون چوبی داشت که به وسیله ی 3 تا پله ی بزرگ به بالکن منتهی می شد و بعد هم 3 تا اتاق جلوی هر ستون….
روی ستون ها با رنگ سفید اشکال عجیب وغریبی ترسیم شده بود..چیزی ازشون سر در نیاوردم..حتی قابل تشخیص هم نبودند..توی اون موقعیت انقدری ترسیده بودم که نه بتونم و نه بخوام به چیزی زیاد از حد دقیق بشم..مخصوصا من که همیشه ادم کنجکاوی بودم وهستم!..ولی موقعیت ِ الان کاملا فرق می کرد..
زوزه ی باد میون زوزه ی وحشتناک گرگ ها..صدای مکرر واق واق سگ ها ..صدای بلند رعد و برق ..شرشر بارون و برخورد قطراتش با سقف شیروونی خونه..یه حوض قدیمی و گلدونای شکسته…. دیوار و سقف و پله های فرسوده ..و اشکال و خطوط کج و معوجی که روی دیوارها و ستون خونه کشیده شده بود….تمومش به ترسم دامن می زد و من رو یاد صحنه هایی می انداخت که دوست نداشتم حتی ثانیه ای به اون زمان برگردم و یاداور ِ لحظاته نحسش باشم!..
آنیل رو به روی یکی از درها ایستاد..شیشه هاش کاملا ریخته بود و با پلاستیک ضخیمی اون رو پوشونده بودند..با پا ضربه ی محکمی بهش زد ..در با صدای بلندی از هم باز شد..داخلش تاریک بود..نور چراغ و توی درگاهش انداخت و با احتیاط قدم برداشت..
زانوهام می لرزید..ترس هم یک غریزه ست که ناخداگاه به سراغت میاد..من هم از این قاعده مستثنا نبودم..دست خودم نبود..
بوی نا و خاک و کهنگی همه مون رو به سرفه انداخت..
سارا_اَه چه بوی بدی میاد!……
وسط اون اتاق تاریک که یه گوشه از سقفش هم ریخته بود بلاتکلیف ایستاده بودیم..آنیل نور چراغ رو اطراف چرخوند..روی دیوارها هم اون خط و نوشته ها دیده می شد..بعلاوه چندتا مجسمه ی سیاه رنگ، روی طاقچه….باد شدید بود و محکم به در چوبی برخورد می کرد..سر و صداش زیاد بود و آنیل هم که پی به ترسمون برده بود محکم بستش و قفلشو زد..
نسترن دستشو روی طاقچه ی چوبی کشید.. چندتا شمع اونجا بود..اونها رو برداشت و توی دستش چرخوند: خیس نیستن..میشه روشنشون کرد..
آنیل از تو پاکتی که دستش بود یه چیزی شبیه به فندک در اورد و داد دست نسترن..3 تا شمع بیشتر نبود..روشنشون کرد و گذاشتش کنار طاقچه و یه حباب شیشه ای که گوشه ش شکسته بود رو گذاشت روشون تا باد اونها رو خاموش نکنه!…..
نسترن_ شاید این بارون تا صبح بند نیاد..اینجا هم که بدتر از بیرونه!…
آنیل_ شاید بند نیاد ولی کمتر میشه!…….
من و نگار محو اون نوشته هایی بودیم که به لاتین روی دیوار کشیده شده بود..
نگار_ خطش جوریه که نمی تونم بخونم!..
سارا_ تو که زبانت خوبه!..
نگار_ گفتم که نمیشه خوند!..کج و کوله ست!..
آنیل_ یه چیزو همین اول کار بدونید بد نیست..توی این خونه نه به چیزی دقیق شید و نه درباره شون کنجکاوی کنید..
من که تا اون موقع روی زبونم بود این سوال و بپرسم، اخر هم طاقت نیاوردم و بدون اینکه نگاهش کنم و درحالی که صورتم سمت اون نوشته ها بود گفتم: این خونه یه جورایی عجیب وغریبه..اینو تو یه نظر هم میشه فهمید..ولی اخه چرا؟!….
برگشتم و نگاهش کردم..صورتش رو به من بود..آروم ادامه دادم: چی این خونه رو خاص کرده؟!..این نوشته ها؟!..یا…………..
همون موقع صدای تقی از بیرون اومد..مثل یه جسم اهنی که یکی محکم بهش ضربه بزنه و بندازتش زمین..سارا جیغ کشید و نگار جلوی دهنشو محکم چسبید..
وسط اتاق ایستاده بودم و با چشمای گرد شده زل زده بودم به در که سایه ی درختا روش افتاده بود و بادی که زوزه کشان از لای درز پلاستیک ها می اومد تو و..واقعا حس بدی بود..حسی بد و دلهره اور!..
صدای رعد و برق..و سایه ای که همزمان از جلوی در رد شد اینبار تاب و توانمو ازم گرفت و من هم بلند جیغ کشیدم و چشمامو محکم بستم.. وای خدا..دارم میمیرم..قلبم به چه تندی می زد!..
سارا که به گریه افتاده بود گفت: بـ..بچه ها..اون..سایه..چـ..چی بود؟!..
آنیل سریع رفت پشت پنجره و بیرونو نگاه کرد..رعد و برق که می زد بیرون روشن می شد ولی فقط واسه یه لحظه..
آنیل_ اینجا که چیزی نیست..سایه ی درختا بوده افتاده رو در!..
باز همون صدا ولی اینبار بلندتر..تا جایی که همه مون جز انیل جیغ کشیدیم و عقب رفتیم..
آنیل که انگار از صدای جیغ های پی در پی ِ ما عصبانی شده بود گفت: گفتم جیغ نکشیــد، صدا از تو حیاط نیست..حتما پشت ساختمونه!..
نسترن_ توی این بارون گربه و هر جک و جونور دیگه ای که نمی تونه باشه..اون سایه ی یه ادم بود..من مطمئنم..
نگار_مـ..منم همینطور..مطمئنم که ادم بود!..ولی خیلی سریع دوید اونطرف..
آنیل که از پنجره بیرون رو می پایید گفت:من میرم یه سر و گوشی اب بدم ببینم چه خبره!..و جلوی در برگشت و رو به ما گفت: همینجا باشید هر صدایی هم شنیدید تاکید می کنم هر صدایی، به هیچ وجه بیرون نیاین!……
زبونم به کار افتاد..می ترسیدم..می ترسیدم جون اون هم به خطر بیافته..ما..اینجا..تنها..توی این اوضاع و احوال……..اون چه گناهی داشت؟!..
-و..ولی خطرناکه..اگه یکی اون پشت باشه چی؟!..ا..اگه که……
سکوت کردم..زبونم نمی چرخید اونی که می خواستم رو بهش بگم..خندید..نگاهش توی چشمام بود..با ارامش گفت: هیچ اتفاقی نمیافته..هر کی هم که باشه می تونم از پسش بر بیام..فقط یادتون نره که چی گفتم!…..
نگاهه کوتاهی بهمون انداخت و بی معطلی از در بیرون رفت..
کسی جرئت نداشت بره جلو و قفل درو بزنه..
دست نسترن و گرفتم:نسترن حس بدی دارم..
نسترن دستمو فشرد: منم……..
– نکنه……..
نگام کرد: نکنه چی؟!..ب دهنمو قورت دادم و با تردید گفتم: بنیامین!..او..اون به همین راحتی.. دست بردار نیست..دیدی که با چه ادمایی می گرده!…….نسترن رنگ پریده و لرزون دستمو فشار می داد..معلوم بود ترسیده.. و با لبخند کم جونی روی لب، سعی داشت اون رو مخفی کنه..
نسترن_نه.. نگران نباش..کاری ازش بر نمیاد!..
– اما..اما می ترسم با اون حرفایی که بهش زدیم..بخواد یه جوری زهرشو بهمون بریزه!……با بغض ادامه دادم: اون ادم روانیه نسترن….این وسط آنیل و بقیه هم به پای ما می سوزن!..
تو نگاهه خیسم زل زد ..اشک توی چشماش حلقه بسته بود..لباش تکون خورد..خواست چیزی بگه که……….
صدای فریاد یک نفر از پشت ساختمون و بعد از اون صدای شکستن شیشه از بیرون،با صدای جیغ ِ آمیخته به وحشت ما گره خورد.. نسترن دوید سمت در و قفلشو زد..
رفتیم طرف پنجره..صدای بلند گریه ی سارا حس تشویش رو تو دلم بیشتر می کرد..بیرون تاریک بود..صدای رعد و برق لحظه ای قطع نمی شد..بیرون کسی نبود..حتی اون سایه!..
نسترن که به نفس نفس افتاده بود گفت: مـ .. من میرم بیرون ببینم چه خبره!….
دستشو محکم چسبیدم: نه..نسترن مگه دیوونه شدی؟……
نگار با صدای مرتعش و گرفته ای گفت: زده به سرت؟..مگه صداها رو نمی شنوی؟….و با بغض ادامه داد: من مطمئنم اون یارو یه بلایی سر آنیل اورده..صدای داد اون بود……
اشک صورتمو خیس کرده بود..خدایا…..خودت به فریادمون برس!….
نسترن_ دست رو دست بذاریم که چی بشه؟!….
یک نفر مثل یه سایه تند از جلوی پنجره رد شد و ما که متوجهش شده بودیم جوری جیغ کشیدیم که لرزش پرده ی گوشم رو خیلی راحت احساس کردم!..گلوم آتیش گرفته بود..لرزون و شمرده چند قدم رفتیم عقب..ولی چشم از اون پنجره و شیشه ی ترک خرده ش بر نمی داشتیم….
سارا به تته پته افتاده بود: شـ..شما..هم.. دیدید؟!..
نسترن_ مرد بود..من.. دیدمش!..
هق زدم و تو صورتش نگاه کردم..چشماش از حدقه زده بود بیرون: نسترن..نسترن خوبی؟!..
تکرار کرد: من دیدمش..مرد بود..ولی..ولی….
داد زدم: ولی چی نسترن؟..نسترن داری می لرزی..نسترن…..
نفسش بالا نمی اومد..رنگش به سفیدی می زد..و فقط زیر لب یه چیز رو تکرار می کرد: صورتش..صورتش…..
نگار_ بسم الله الرحمن الرحیم!…….
سارا_ چی؟!..
نگار وحشت زده گفت: شاید جن باشه……..
سارا_ ببند دهنتو..چرا بیخود جو میدی؟!..نمی بینی حالمونو؟..
نگار_ نه به قرآن راست میگم……از مادربزرگم شنیده بودم که تو خونه های قدیمی زندگی می کنن لابد از اینکه ما اینجاییم عصبانی شدن حالا می خوان..می خوان دخلمونو بیارن……
سارا جیغ خفیفی کشید و چشماشو بست….
به روح و اینجور چیزا اعتقاد نداشتم ولی به جن….با اینکه از موجودیتش چیزی نمی دونستم ولی بی اعتقاد هم نبودم..عقیده م این بود اگه وجود نداشت خداوند تو قرآن ازش اسمی نمی برد..پس حتما وجود داره!…..اما اینکه اینجا خونه شون باشه..نمی دونم چرا ولی اصلا تو کتم نمی رفت!….
نسترن رو زمین زانو زد..دوره ش کردیم..بلند صداش زدم..چشماش نیمه باز بود..
– نسترن..خواهری..الهی قربونت برم چی شدی؟..نسترن عزیزم چشماتو باز کن..نسترن..جونه سوگل..تو رو خدا چشاتو باز کن…..
نگار_ نسترن..چی شدی اخه؟..مگه چی دیدی؟..نسترن داری می ترسونیمون..نستـــرن…..
یهو یکی محکم به در ضربه زد..نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و جیغ نکشم..هر سه برگشتیم سمت در..همون سایه..با پاش محکم به در لگد می زد..
نگار جیغ کشید: بچه ها داره درو می شکنه..الان میاد تو..
سارا که از بس جیغ کشیده بود صداش بم و گرفته شده بود میون هق هق گفت: یا پنج تن..بچه ها نفسم بالا نمیاد دارم می میرم..وای..خـ..خدا…..
چشماش از کاسه زده بود بیرون..خس خس می کرد و قفسه ی سینه ش به سرعت بالا و پایین می شد….یه چشمم به در بود و یه چشمم به سارا..وحشتزده زل زده بود به در..
نگار بدتر از اون بود ..و من که زانوهام کنار نسترن خم شده بود و قلبم کم مونده بود سینه م رو بشکافه و بیرون بزنه..نا نداشتم گریه کنم یا حتی جیغ بکشم..
در طاق به طاق باز شد..باد که خودش رو پشت در حبس کرده بود با باز شدن در به داخل وزید و شدتش به قدری زیاد بود که شمعا رو خاموش کرد..همه جای اون اتاقه متروکه تو تاریکی فرو رفت..نگارجیغ کشید..سارا توان ایستادن نداشت..نسترن بیهوش شده بود و نگار می لرزید….و من..چیزی تا مردنم نمونده بود..خدایا..چیزی تا قبض روح شدنم نمونده!..
اون سایه که حالا جسمی شده بود تو درگاهه اتاق و تصویرش از جنس همین تاریکی بود قدم بلندی به داخل برداشت..نگاهم هیچ کجا رو نمی دید جز اندام چهارشونه ی اون سایه و صدای خرخری که ازش به گوش می رسید..مثل خُرناس..مثل کسی که از شدت خشم و عصبانیت صدای نفس کشیدنش به خُرناس و خرخر تبدیل بشه..
قدم دوم رو به طرفم برداشت و من عجیب حس می کردم که هیچ چیز از اطرافم نمی فهمم….فقط اون..فقط احساس ترس..وحشت….اون بود و این حس کشنده….توی تاریکی محض..وجود یه سایه مقابل نور ِ کم سویی از درگاهه اتاق به داخل….جلوتر که اومد متوجهه دستاش شدم..یه خنجر.. درست تو دست راستش..
توی اون تاریکی واضح نمی دیدم ولی سرش خیس بود که چند قطره از اون خیسی ِ سرش روی زمین چکید..اینو از سایه ی اون قطره ها روی زمین فهمیدم..باد وزید و بوی تند خون رو به مشامم رسوند..خــون!..یک خنجر ِ خونی..تو دستای این مرد!…….
گردنم خشک شده بود..توان این رو نداشتم که سرمو بچرخونم و به بچه ها نگاه کنم..
چرا گوش هام هیچ صدایی رو جز صدای زوزه ی باد و خرناس پی در پی اون مرد نمی شنوه؟!..چرا صدای بچه ها نمیاد؟..چرا چیزی نمیگن؟..چرا نگار جیغ نمی کشه و سارا گریه نمی کنه؟….نسترن..خواهرم بیهوشه!….چرا..چرا نمی تونم نگاهمو از این جسم ِ تاریک و خنجر ِ منفورش بگیرم؟..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.
خدایا!..
خدایا صدامو می شنوی؟!..
کمکم کن!……..
چشمامو بستم….راهی نداشتم..قدرت حرکت نداشتم مقابله که جای خود داشت..
پس..
طبق عادتی که از بچگی موقع ترس بهم دست می داد و با خدا توی دلم حرف می زدم..موقعی که از زور بی پناهی به کنج تاریک اتاقم تو یه شب بارونی پناه می بردم و چشمامو می بستم و گوشامو می گرفتم تا صدای غرغرای مامان رو نشنوم.. و درونم رو پر می کردم از نجوا و اسم زیبای خدا..خدایی که الان..توی همین لحظه….وجودش رو بیشتر از هر زمانی حس می کردم….زیر لب..لرزون..از روی عادت چندین و چند ساله م..با دلی که از یاد خدا سعی داشت اروم بگیره ولی از روی غریزه هم ترس رو لمس می کرد و لرزشش گویای همه چیز بود….با هر قدم که اون مرد به طرفم بر می داشت و من حتی با چشمای بسته هم صدای قدم هاشو می شنیدم، با خودم تند و بی وقفه زمزمه کردم: الهى بى پناهان را پناهى،به سوى خسته حالان کن نگاهى، مرا شرح پریشانى چه حاجت، که بر حال پریشانم گواهى …………………

فصل اول

رایان:راشا اون نور لامصب رو بنداز رو دستم نه تو چشمم..کورم کردی..
راشا سریع نور چراغ قوه را روی دست رایان انداخت ..خیلی ماهرانه سعی داشت در گاوصندوق را باز کند..
رادوین:زود باشید دیگه..گاوصندوق بانک مرکزی که نیست..د یالا..

توی درگاه اتاق ایستاده بود و از همانجا بیرون را می پایید..
رایان با حرص گفت :من بچه زرنگ گروهم یا تو رادوین؟!..د یه ذره صبر داشته باش برادرِ من..خم رنگ رزی که نیست..وقت می خواد..
راشا :اره راست میگه ..وقت می خواد..ولی رایان جان..داداشه من..اینطور که تو فس فس می کنی باید به فکر باز کردم قفل در زندان باشی نه گاوصندوق..

همان موقع صدای تیک در گاو صندوق مژده ی باز شدنش را داد..هر 3 از سر رضایت لبخند زدند..
از بیرون صدای پا شنیدند..

نگاهی سریع بینشان رد و بدل شد..خشکشان زده بود..تازه مغزشان به کار افتاد و حالا دنبال سوراخی می گشتند که درش مخفی شوند..وقتی ده ، بیست بار به هم برخورد کردند ..رادوین خزید زیر میز و بقیه هم به دنبالش ..

همزمان در اتاق باز شد..نور چراغ قوه فضا رو روشن کرد..صدای قدم هایی ارام توی اتاق پیچید..
راشا اهسته گفت :اوه اوه بچه ها این یارو مشکوکه..چراغ قوه دستشه..
رایان :خب باشه..کجاش مشکوکه؟!..
!رادوین:راشا راست میگه..می تونست لامپ رو روشن کنه ولی چرا چراغ قوه؟..

هر سه سکوت کردند..
راشا ابروش رو بالا انداخت و ارومتر گفت :یعنی این یارو هم از بچه های همکاره؟!..
رادوین سر تکان داد..
راشا:خب اینجوری که ما در گاوصندوق و باز کردیم اونم راحت پولا رو برمی داره می زنه به چاک که..
رایان زیر لب با حرص گفت:راشا دو دقیقه زر نزن بذار تمرکز کنم..
راشا :به من میگی زر نزن ایکیوسان؟..تو که..
رادوین: هردو تاتون زر نزنید ..د خفه شید دیــگه..
راشا خندید:چه زر تو زری شد..حالا چکار کنیم؟..
رایان لبخند مرموزی بر لب زد و پچ پچ کنان گفت:عمرا بذاریم کار نصفه و نیمه ی ما رو یکی دیگه تموم کنه..
هر دو نگاهش کردند و به نشانه ی تایید سرشان را تکان دادند..

راشا :با شمارش من از جاتون پا شید و ببینید طرف کیه..
رایان:اونوقت تو می خوای چکار کنی؟!..
راشا:منم قسم می خورم از پشت هواتونو داشته باشم..
رادوین :نیازی به قسم خوردن تو نیست..هر بار دیدم قسم می خوری پشتش چی میشه..همگی با هم بلند می شیم..اوکی؟..
رایان:موافقم ..اوکی..
راشا:چاره ی دیگه ای هم مگه هست؟!..
رادوین:خیلی خب..3..2..1..حالا..
هر 3 با یک جهش از زیر میز بیرون امدند ..

حدسشان درست بود..یک نفر تا نصفه کمرش را تو گاوصندوق کرده بود و پول ها را داخل کیسه می ریخت..
هر سه بالای سرش ایستادند..اون مرد هم بی خیال کارش را انجام می داد..
رادوین روی شانه ش زد ..مرد ترسید و هول شد ..سرش را بلند کرد که محکم به سقف گاوصندوق خورد..

رایان از پشت یقه ش را گرفت و کشید بیرون..سفت چسبیدش..
مرد که فکر می کرد این سه پسر جوان صاحب های شرکت هستند به التماس افتاد:اقا تو رو خدا ولم کنین..غلط کردم..دیگه دزدی نمی کنم..بذارید برم..
راشا:کجا؟!..به چه حقی پاتو گذاشتی تو شرکت؟!..اینجوری که داری از خودت پذیرایی می کنی رودل نکنی بیچاره؟..هرچی خوردی رو پس بده..منظورم اینه کیسه رو پس بده..یالا..

رادوین کیسه رو از دستش کشید..
رادوین :ولش کن بذار بره..
رایان:نه بذار یه گوشمالی حسابی بهش بدیم تا دیگه دست به دزدی نزنه..چنین عملی نابخشودنیه..
راشا:اره منم موافقم..گوشمالی کمشه..مشت و مال هم می خواد..
بعد هم دستاشو به هم مالید و قولنج گردنش رو شکست..
هر 3 برادر قد بلند بودند و هیکلی ورزیده داشتند..مرد که هیکل ریزی داشت مطمئن بود هیچ جوری نمی تواند از پسشان بر بیاد ..اب دهانش را با سر و صدا قورت داد و اینبار غلیظ تر التماس کرد..
–نه جون عزیزتون بذارید برم..غلط کردم..گوه خوردم..دیگه به روز سیاه هم بیافتم دزدی نمی کنم..قسم می خورم..
راشا تند گفت:بچه ها قسم خورد ولش نکنید..
رادوین:همه که مثل تو نیستن از اینور قسم بخورن و از اونور انگار نه انگار..
رایان:چکارش کنیم؟..بذاریم بره یا قبلش جفت دستاشو بشکنیم؟!..
فضا تاریک بود ..رنگ از رخ مرد پریده بود و هیچ کدام این را نفهمیدند..
با این حال رادوین دستور داد ولش کنند..

رایان کشان کشان مرد را به سمت در برد و راشا هم دنبالش رفت..در را باز کرد و رایان پرتش کرد بیرون..
راشا هم یه لگد به طرفش پراند که محکم خورد پشتش و به بعد هم با وحشت پا به فرار گذاشت..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

راشا دستاش و زد به هم گفت :مرتیکه ی دزد..می خواست بزنه به شاه دزد..مادرزاده نشده..
رایان:خیلی خب کم موعظه کن..تا یکی دیگه سر و کله ش پیدا نشده باید بزنیم به چاک..
کیسه رو برداشتند و وقتی از برق افتادن گاوصندوق مطمئن شدند ماهرانه بدون هیچ سر و صدایی از شرکت خارج شدند..*********************وارد خونه شدند..رایان با خستگی خودش و روی مبل پرت کرد..راشا هم درست کنارش افتاد..رادوین کیسه ی پول ها رو انداخت رو میز و خودش هم روی مبل نشست..
نگاهه هر سه مستقیم به طرف کیسه ی پر از پول بود..

راشا با ارنجش زد تو پهلوی رایان و گفت :رایان خدا وکیلی تو اون جمله رو از کجات گفتی؟..
رایان: کدوم جمله؟!..
راشا اداش و در اورد : یه گوشمالی حسابی بهش بدم تا دیگه دست به دزدی نزنه..چنین عملی نابخشودنیه..
رایان پوزخند زد :بیخی بابا اون لحظه یه جوی اومد منو گرفت و بعدشم اون چرتو پروندم..
رادوین نگاهی به هر دو انداخت و گفت :بچه ها یه سوال..بدجور درگیرشم..
راشا:بپرس داداش بزرگه..خودم جوابتو میـــدم..
رادوین:ما واسه چی میریم دزدی؟..

راشا یه کم نگاهش کرد و بعد هم دست به سینه تکیه داد به مبل..
با انگشت به رایان اشاره کرد و گفت :اهان..خب سخت بود از بعدی بپرس..
رادوین نگاهش و به طرف رایان کشید..
رایان یه کلام گفت :مرض داریم..
راشا:خب جواب صحیح نیست..شما صد امتیاز از دست دادید ..
رادوین نفسش رو فوت کرد و گفت :نه اتفاقا رایان راست میگه..ما مرض داریم ..
راشا:بابا جمع کنید این حرفا رو..چیه؟..بعد از یک سال تازه غولِ عذاب وجدان افتاده به جونتون؟!..

رادوین سرشو به نشانه ی مثبت تکان داد..رایان و راشا با تعجب نگاهش کردن..
!رادوین متفکرانه گفت :یادتونه اولین بار کی رفتیم دزدی؟..
راشا:اره من یادمه..دقیقا یک سال پیش رفته بودیم کافی شاپ ..رایان حرفو کشید به دزدی که از خونه ی دوستش شده..بعد هم بحث عین پیتزا کش اومد..تو هم گفتی خداییش دزدی هم هیجان خودشو داره ها..ما هم عین منگولا گفتیم اره والا..بعد تو هم نه گذاشتی برداشتی گفتی باید یه بار امتحانش کنیم..ما هم که همیشه عین کش تنبون دنبالت بودیم نمی تونستیم ولت کنیم شدیم شریک جرمت..

رادوین :کم چرت بگو..تو خودت پیشنهاد دادی و گفتی عاشق اینجور هیجاناتی..
راشا:خب منم خر مغزمو گاز گرفته بود..جفت پا لگد زدم به بخت و اقبالم..وگرنه من که داشتم گیتار تدریس می کردم..معلم هنر و موسیقی رو چه به دزدی و خلاف؟..
رایان :اره راست میگه..تو این فکر و انداختی تو سرمون..منم که تو کار خرید و فروش موبایل و لوازم جانبی بودم..
رادوین :خوبه پس همه چیزش افتاد گردنِ من..خب منم باشگاه بدنسازیمو داشتم..اینا که دلیل نمیشه..
راشا دستشو زد زیر چونه ش و گفت :خلاصه برادرای عزیز رفتیم تو گِل تا خرخره..حالا میشه خودمونو بکشیم بالا؟!..
رایان:چرا نشه؟!..دفعه ی اول که رفتیم گاوصندوق اون یارو سمساره رو خالی کردیم دیدیم هیجان نداشت تازه عذاب وجدان هم گرفتیم..بعد هم گفتیم بریم شرکتای توپو خالی کنیم..ولی تا به خودمون اومدیم دیدیم ای دل غافل..شدیم یه پا شاه دزد و خلاص..
رادوین :ولی ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازه ست..
راشا:اره خب تازه ست ولی مگه می خوای این ماهی ِ خوش اقبال رو بگیری؟!..
!رادوین متفکرانه نگاهشون کرد و گوشه ی لبش رو گزید :بدم نمیاد..شماها چی؟..
رایان و راشا نگاهی به هم انداختند..

رایان:من که از خدامه برگردم سر کار قبلیم..ولی نمی دونم می تونیم از پسش بر بیایم یا نه..
راشا:حالا رادوین چی شده که یهو وجدان خفته ت رو زدی بیدار کردی؟..
رادوین:من بیدارش نکردم..خودش با یه تلنگر بیدار شد..
رایان:میشه بگی چطوری؟!..
رادوین:امشب که رفتیم دزدی..وقتی اون مرد اومد و خواست گاوصندوق رو خالی کنه دیدم ما دزدیم و اونم دزد..ولی جوری باهاش برخورد کردیم که انگارما ادم حسابی هستیم اون بیچاره سر دسته ی دزداست..خاری و خفتش رو که دیدم یه جوری شدم..گفتم خب منم از این یارو کم ندارم..منم دزدم..منم اومدم اینجا خلاف کنم..التماسها و حقارتشو که دیدم از خودم بدم اومد..برای همین گفتم ولش کنید..کاری رو که اون مرد می خواست انجام بده رو من و شما دوتا تمومش کردیم..هر چهار نفر دزد بودیم..ولی از یه قماش نبودیم..ما سه تا یه جورایی وجدان حالیمونه ولی اون مرد ..نمی دونم..ماها با اینکه مشکل مالی نداریم ولی خیر سرمون واسه تنوع گاهی میریم گاوصندوقا رو برق می ندازیم..شده عادت برامون..اسمش دزدیه نه سرگرمی..اتفاقات امشب یه تلنگر بهم زد که منم دزدم و چیزی ازاون مرد کم ندارم..درسته همیشه حساب شده عمل کردیم و هیچ پلیسی نتونسته مارو خفت کنه ولی اخرش که چی؟..شوخی شوخی افتادیم زندان چکار کنیم؟..
راشا:اونوقت همه ی اینا رو همین امشب فهمیدی؟!..
رادوین:همه ش رو نه..گفتم که..وجدانم نیمه بیدار بود که با تلنگرِ امشب کامل از خواب پرید..
رایان:پس بیدار نگهش دار که منم باهاتم..اگه همین امشب دست از این کار بکشیم من پایه ی همتونم..می کشم کنار..
رادوین :منم همینو می خوام..دیگه نباید ادامه بدیم..بچسبیم به کارای قبلمون..هیجان و سرگرمیش دیگه بهم حال نمیده..
هر دو به راشا نگاه کردند که ساکت بود و چیزی نمی گفت..

راشا:خب..چی بگم؟!..منم که نُخودیم این وسط و تابعه بقیه..شما می گین نیستید منم میگم ایول دارید به مولا منم نیستم..
رادوین دستش رو جلو اورد و گفت: قول؟..
رایان دستش و گذاشت روی دست رادوین و گفت :قول..
راشا هم دستشو گذاشت و محکم فشرد:منم قسم می خورم که..
رادوین و رایان بلند گفتند : اِِِِِِِِ..
راشا خندید:خیلی خب بابا شوخی کردم..منم قول..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

رادوین :پس از امشب یه خط قرمز می کشید دور خلاف ملاف..اوکی؟!..
رایان:من که گفتم پایه م..
راشا:به شرط اینکه بچه مثبت نشیما..فقط دزدی رو بی خیال میشیم..
رادوین لبخند مرموزی زد و گفت :اون که بله..البته خلاف از نظر ما یه چیز دیگه ست ..
رایان خندید و گفت :رادوین راست میگه..اونی که تو بهش میگی خلاف دیگه خلاف نیست..باحال ترین سرگرمی ماست..من که عمرا اگه بی خیالش بشم..
هر سه خندیدندتارا رو به تانیا که رانندگی می کرد گفت :حالا چه اصراریه بریم خونه ی عمه خانم؟..
تانیا با حرص دنده عوض کرد و جوابش را داد:من چه می دونم..زنگ زد گفت بیاید می خوام در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنم..
ترلان پوزخند زد :عمه خانم و موضوع مهم؟..از نظر عمه خانم تنها موضوعی که هم مهمه و هم باید حتما اجرا بشه شوهر کردنه ما سه تاست.. نمی دونم چی نصیبش میشه؟..ما نخوایم ازدواج کنیم کدوم بدبختی رو باید ببینیم؟..
تارا:اره واقعا..همینو بگو..اگر اینبار هم بخواد تو گوشمون از این حرفا بخونه من که نیستم..کلمه ی اول به دوم پا میشم میام بیرون..
ترلان :منم مثل تو..
تانیا:بسه دیگه..هی هیچی نمیگم باز ادامه بدینا..
تارا:خب همه که مثل تو نیستن خواهر من..اینکه یه شاهزاده ی سوار بر اسب سفید اَد بیاد بخوره به پست و اقبالش..
تانیا چپ چپ نگاش کرد ولی ترلان گفت :خب راست میگه دیگه..تو یکی رو زیر سر داری من و تارا چی بگیم؟..تازه من عمرا ازدواج بکنم اونم بدون اینکه به طرف علاقه ای داشته باشم..
تانیا:هه..علاقه رو بذار در کوزه ابشو سر بکش ابجی..عشق وعلاقه توی این دوره و زمونه پیدا نمیشه..هر کی هم بیاد جلو واسه پول ماست نه اینکه عاشق چشم و ابرومون بشه..
تارا:خداوکیلی اینو راست گفتی..هنوز اون پسره ی چلغوز رو یادم نرفته..بیشعور جلوی من سوسکه بیچاره رو لگد کرد..بعدش هم با افتخار میگه کشـتـمــش..آی دلم می خواست با بیلی..کلنگی..خلاصه با یه چیزه اساسی بزنم فرق سرش دیگه بلند نشه..عینهو همون سوسکه فلک زده له و لورده بشه..
ترلان خندید:خب بنده خدا چکار می کرد؟..نمی دونست که تو طرفدار حیوونا و چرنده ها و خزنده ها و حشراتی..
پشت چشم نازک کرد وگفت :به درک که نمی دونست..می خواست تحقیق کنه بعد بیاد بهم پیشنهاد بده..توی همون دیدار اول گند زد..مرتیکه ی قاتل..
تانیا خندید و گفت :چون زده سوسکه رو کشته بهش میگی قاتل؟..
تارا:پ نه پ ..فکر کردی با این کارش مدال طلای المپیک بهش تعلق می گیره؟..
ترلان:ولی منم سوسک ببینم با دمپایی به خدمتش می رسم..نمیذارم قسر در بره..
تارا با غیض داد زد :تو غلط می کنی..ببین من رو جک و جونورام حساسما..بهشون توهین کنی..
تانیا:خیلـــی خب..خودتو کنترل کن دختر..واسه سوسک هم ادم انقدر داد و قال راه میندازه؟..
تارا:چطور تو واسه روهان داد و قال راه میندازی چیزی نیست واسه من عیبه؟..والا سوسکا ارزششون از روهان هم بالاتره..
تانیا با شنیدن اسم روهان اخماشو کشید تو هم و گفت :دیگه تمومش کن تارا..موضوع من و روهان فرق می کنه..
ترلان:اتفاقا فرق نمی کنه..در هر حال به ما هم مربوطه..بالاخره تصمیمت چیه؟..
تانیا:فعلا هیچی..

نگه داشت..رو به روی خونه ی عمه خانم پارک کرده بود..
همگی پیاده شدند..
*******
عمه خانم زن تنهایی بود.. تنها یک برادر تنی و یک ناتنی داشت که برادر تنی او هم احسان پدر تانیا و ترلان و تارا بود..
پدرشان بر اثر سکته ی قلبی فوت شده بود..قبل از مرگش به صورت لفظی وصیت کرده بود که بعد از فوتش سرپرستی دخترها به عهده ی عمه خانم باشد..ولی عمه خانم زنی بود که توانایی نگهداری این سه دختر را نداشت..
از طرفی هم دخترها دوست نداشتند خونه ی پدریشان را ترک کنند و اینجا بمانند..به قول تارا ابشون تو یک جوی نمی رفت..عمه خانم اونور جوی این سه نفر هم اینور جوی..
عمه خانم هیچ فرزندی نداشت..ولی بسیار زن ثروتمندی بود..

مثل همیشه با غرور روی صندلی چرخدارش نشسته بود..پرستارش خانم سلیمی هم کنارش ایستاده بود..
دخترها به ترتیب کنار هم روی مبل نشستند و مسیر نگاهشون مستقیم به سمت عمه خانم بود..

عمه خانم :خب مطمئنم که نمی دونید واسه ی چی بهتون گفتم بیاید اینجا..درسته؟..
تارا زیر لب به طوری که اون نشنود گفت :مگه علم و غیب داریم؟..باز شروع شد..همیشه همینجوری استارتشو می زنه..بعد تا می تونه گاز میده..
تانیا زیر لب نا محسوس گفت :تارا ساکت..

عمه خانم لب باز کرد و با صدای پیر و شکسته اما پر غرور و محکمی گفت :من دیگه چیزی از عمرم باقی نمونده..دیشب خواب محمدعلی خان رو دیدم..اومد به خوابم و گفت ساکمو جمع کنم برم پیشش..این نشونه ی خوبیه واسه من..دیگه خسته شدم..این دنیا به من وفا نکرد ولی اون دنیا خیلی کارا می تونم بکنم..

تارا دوباره زیر لب گفت : با این سنش تازه فهمیده این دنیا بهش وفایی نکرده..ساعت خواب..حالا هم واسه اون دنیاش کیسه دوخته..
ترلان زیر پوستی خندید ولی تانیا دوباره تذکر داد..

تارا با عمه خانم خصومتی نداشت و همیشه احترامش را نگه می داشت..ولی دلش از این پر بود که عمه خانم تنهاست و این همه ثروت دارد ولی دست هیچ فقیر و بیچاره ای را در راه خیر نمی گیرد ..
تا به حال کسی ندیده بود عمه خانم دست به سوی خیر دراز کند..کلا اهل اینجور کارها نبود..زنی قُد و یک دنده..مستبد و مغرور بود و همیشه سه تا خواهر را مجبور به اطاعت از خود می کرد ..
تانیا احترام می گذاشت ولی بقیه تنها حرص می خوردند..در کل هیچ کدام راضی به انجام اموار عمه خانم نبودند..

عمه خانم:ازتون خواستم بیاید اینجا تا در مورد وصیت پدرتون باهاتون حرف بزنم..مسئله ی مهمیه..
هر سه با کنجکاوی نگاهش کردند.عمه خانم :امروز وکیل خانوادگیمون اینجا بود..باهاش کار داشتم..بعد از اتمام کار یه چیزی گفت که ذهنم رو به خودش مشغول کرد..
تانیا:چی عمه خانم؟..به ما هم مربوط میشه؟..
سرش را تکون داد..با انگشت به هر سه اشاره کرد و گفت :اره..دقیقا به شما سه نفر مربوط میشه..
ترلان:خب بگید..چی شده؟..
عمه خانم :اقای شیبانی..همون وکیل خانوادگیمون..امروز بهم گفت که توی وصیت پدرتون یک مورد دیگه هم قید شده..ولی شما ازش بی خبرید..ازش پرسیدم که اون چیه و اینکه چرا انقدر دیر به ما اطلاع داده .. اون روز که وصیت خونده شد چیزی ازش به ما نگفت؟..در جواب سوالم گفت که این قسمت از وصیت نامه به خواسته ی خود کیهانی یعنی پدر شما مخفی می مونه تا اقای شیبانی کارهای مربوطه رو انجام بده..بعد از انجام کارهای این قسمت از وصیت نامه اون رو به اطلاع شماها برسونه..ولی خب امروز من رو در جریانش قرار داد..و این رو هم گفت که احتمالش هست امروز,فردا سراغ شماها هم بیاد..

تارا:حالا این قسمت سکرت مونده ی وصیت نامه ی پدر ما چی هست؟..
عمه خانم :یه ویلا..

هر سه نگاهی به هم انداختند و رو به عمه خانم گفتند :ویــــلا؟؟!!..
سرش را تکان داد و با جدیت گفت :اره..ویلا..تعجب نداره..
تانیا:اخه عمه خانم..یه ویلا مگه چی بوده که پدرمون نخواد به ما بگه؟..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

عمه خانم:این ویلا با ویلاهای دیگه فرق می کنه..برای پدرتون یه ویلای معمولی نبود..خاطرات کودکی..نوجوانی وجوانی پدرتون توی اون ویلا سپری شده..ولی بعد از ازدواج از اونجا اومد..گاهی بهش سر می زد ولی کم کم کار و مشغله و زندگی باعث شد ویلا رو به فراموشی بسپره..با این حال وقتی خواست وصیت کنه اون رو یادش بود..
ترلان:اگر اینطوره که شما می گید..بازم چیز مهمی نبوده که پدر نخواد به ما بگه..

عمه خانم سکوت کوتاهی کرد وگفت :در ظاهر اینطوره..ولی من همه چیزو بهتون نگفتم..
با تعجب به او نگاه کردند که ادامه داد :ویلا تنها 3 دونگش به نام پدر شماست..سه دونگ دیگه ش به نام شخصی به اسم نیما بزرگوار ِ..
تانیا:نیما بزرگوار؟!..فامیلیش یادم نیست..ولی بابا چند بار اسمشو تو خونه به زبون اورده بود..فکر می کنم یکی از دوستان بابا باشه..
عمه خانم:درسته..دوست صمیمی پدرتون بود..از دوران کودکی این دوستی و رفاقت پابرجا مونده بود..اون هم الان فوت شده..6 ماهی میشه..یعنی درست3 ماه بعد از فوت پدرتون..

تارا:و رو حسابِ همین رفاقتِ چندین و چند ساله که ما هم ازش بی خبر بودیم ویلا رو نصف می کنند و سه دونگ,سه دونگ بین خودشون تقسیم می کنند..درسته؟..
عمه خانم:یه جورایی میشه گفت درسته..شما نیما بزرگوار رو دیده بودید؟..
ترلان:اره..البته فقط یکی دوبار..یه بارش تو رستوران بودیم که بابا دیدش وگل از گلش شکفت..یک بار هم تو پارک..البته ما سه تا تنها رفته بودیم اونجا..صبح زود بود و داشتیم ورزش می کردیم..
رو به تانیا و تارا گفت :یادتونه؟..
تانیا:اره یادمه..مرد متشخص و متینی به نظر می رسید..ولی باهاش رابطه ی خانوادگی نداشتیم..

عمه خانم:اره..می دونم..نیما بزرگوار اهل مهمونی رفتن و این حرفا نبود..ولی هر وقت می خواست پدرتون رو ببینه می رفت شرکتش..
تارا:چکاره بود؟..
عمه خانم:شغلش ازاد بود..یه فروشگاه لباس داشت..البته الان پسراش فروشگاه رو فروختن..
ترلان:پسر داشته؟..
عمه خانم تنها به تکان دادن سر اکتفا کرد و چیزی نگفت..

تانیا:ما باید منتظر باشیم تا اقای شیبانی بیاد سراغمون یا خودمون بریم پیشش؟..
عمه خانم مکث کوتاهی کرد:صبر کنید بهتره..داره کارهاشو انجام میده..چون بزرگوار هم فوت شده کارهای ارث و ورثه باید انجام بشه..به هر حال زمان می بره..خودش میاد پیشتون..
هر سه سکوت کردند..کنجکاو بودند ویلا را هر چه زودتر ببینند..
ولی به گفته ی عمه خانم باید صبر می کردند..
************
رادوین تو باشگاه بود..کارهاش رو انجام داد و قصد خارج شدن از انجا را داشت که موبایلش زنگ خورد..جواب داد..
رادوین:بله؟..
-سلام عشقم..
با شنیدن صدای دلناز نفسش را فوت کرد و گفت:سلام..
-خوبی عزیزم؟..کجایی؟..
با حرص در باشگاه را بست و قفلش کرد:خوبم..باشگام..دارم میرم خونه..
-می خوام ببینمت رادوین..
رادوین:واسه چی؟..
-واسه چی نداره..خب دلم برات تنگ شده..
پوزخند زد و گفت:دلت تنگ شده؟..خب بده یکی گشادش کنه..
-کاره خودته..دلم فقط تو رو می خواد..
گوشی رو با فاصله از گوشش نگه داشت و زیر لب اداشو در اورد:دلم فقط تو رو می خواد..هه..اره جون عمه ت..
-الو..الو..رادوین چرا جوابمو نمیدی؟..
گوشی رو به گوشش چسبوند و گفت:کجایی؟..
خندید:همون پارکِ همیشگی عزیزم….زیر همون الاچیقی که عاشقشم..
بی حوصله گفت :خیلی خب..تا نیم ساعت دیگه اونجام..
دلناز با ذوق جواب داد:وای عزیزم..خوشحال شدم..زود بیا..منتظرتم..
رادوین:بای..
-بای عشقم..

گوشی رو گذاشت تو جیبش و سوار ماشین شد..تمام راه به دلناز فکر می کرد..به اینکه چطور از سر خود بازش کند..
1سال پیش با هم اشنا شده بودند..دلناز خودش به رادوین زنگ زده و چند باری هم پیامک فرستاده بود..با این کار رادوین رو راغب به این رابطه می کرد..اوایل قصد هیچ کدام ازدواج نبود..تنها یک دوستی ساده..ولی بعد از مدتی دلناز حرف ازدواج را پیش کشید..رادوین مخالف بود..ولی دلناز سر ناسازگاری می گذاشت و می گفت عاشقش است..
دلناز دختری نبود که رادوین برای ازدواج او را در نظر داشته باشد..برای دوستی ساده خوب بود ولی ازدواج..نه..
روز به روز این موضوع بیشتر کش داده می شد و هر بار رادوین در پی برهم زدن این رابطه بود..
امروز باید تکلیفش را مشخص می کرد..راه این دو از هم جدا بود..نه رادوین قصد ازدواج داشت و نه دلناز دختر مورد نظرش بود..
ماشینش را کناری پارک کرد و پیاده شد.

فصل دوم

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

دلناز زیر همون الاچیقی که همیشه با هم قرار می گذاشتند نشسته بود..رادوین با دیدنش اخم کرد..به طرفش رفت..همه ی حواس دلناز به رو به رو بود..رادوین مسیر نگاهش را دنبال کرد..درست روبه رویشان..دختر و پسری جوان کنار هم نشسته بودند ..
نگاه بی تفاوتی به انها انداخت و به دلناز نگاه کرد..با تک سرفه ی رادوین دلناز در جا پرید..با ترسی مبهم به رادوین نگاه کرد..
به سرعت از جا بلند شد و رو به رویش ایستاد..
-س..سلام عشقم..چه زود اومدی..
رادوین:می خواستم باهات حرف بزنم..
-چه خوب..اتفاقا منم می خواستم باهات حرف بزنم..بشین..
هر دو نشستند..رادوین نفس عمیقی کشید و نیم نگاهی به اطرافش انداخت..
رادوین:چقدر خلوته..
-اره..مثل همیشه جای دنجیه..
نگاهش رو کامل به دلناز دوخت ..ولی ظاهرا حواس دلناز پیش او نبود..گاهی نیم نگاهی به رو به رو می انداخت..رنگش هم کمی پریده بود..
رادوین:حالت خوبه؟..
-ه..هان؟..اره..اره خوبم..خب حرفتو بزن..
رادوین:حرف زیادی ندارم..تو یه جمله میگم..می خوام دیگه با هم رابطه ای نداشته باشیم..
اینبار همه ی حواس دلناز به او جمع شد..با چشمانی گرد و متعجب گفت :چــــی؟!..تو چی گفتی رادوین؟!..
رادوین با خونسردی کامل گفت :می دونی که خوشم نمیاد جمله م رو دوبار تکرار کنم..گفتم دیگه نمی خوام رابطه ای با هم داشته باشیم..
-اخه چرا؟!..چیزی شده؟!..
رادوین:نه..چیزی نشده و قرار نیست هم بشه..ما با این رابطه ی دوستی راه به جایی نمی بریم دلناز..بهتره تمومش کنیم..یه مدت دوستان خوبی برای هم بودیم..ولی حالا که دیدِ تو نسبت به دوستیِ سادمون تغییر کرده و ..حرف از ازدواج می زنی..من لزومی نمی بینم که ادامه ش بدیم..تا وضع بدتر نشده..تمومش می کنیم..
اشک در چشمان دلناز حلقه بست و گفت :ولی رادوین..من عاشقت شدم..نمی تونم فراموشت کنم..باشه..دیگه ازت نمی خوام ازدواج کنیم..ولی تنهام نذار..
اخم هایش را در هم کشید و گفت :ولی من حسی به تو ندارم دلناز..حسی هم که یک طرفه باشه به درد نمی خوره..اینجوری هم تو اذیت میشی هم من..پس بیشتر از این کشش نده و تمومش کن..
-چرا نمی فهمی رادوین؟..دارم بهت میگم دوستت دارم..من بدون تو می میرم..می خوام باهات باشم..هرطورکه تو بخوای..ب..
نگاه پر از خشم رادوین باعث شد دلناز ساکت شود..
غرید:دلناز یه بار دیگه بگو چه غلطی کردی؟..هــــان؟..با تواَم..
دلناز با ترس نگاهش کرد..رادوین در همون حالت ادامه داد :ببین بهت چی میگم..من اگر دنبال این کثافت کاریا بودم ازت نمی خواستم راهمونو از هم سوا کنیم..به بهترین شکل ممکن ازت سواستفاده می کردم بعد هم ولت می کردم و بهت می گفتم هِری..حالا اینجا نشستی و خودت با بی شرمی به من..
ادامه نداد و با حرص نفسش را فوت کرد..دستی بین موهایش کشید..
دلناز با صدایی لرزان گفت :ب..باشه رادوین..اصلا غلط کردم..نباید این حرفو می زدم..ولی نمی خوام ولت کنم..نمی خوام..

–به بـه..ببین کی اینجاست..دلی خودتی؟!..
نگاه رادوین و دلناز به ان مرد جوان جلب شد..رنگ از رخ دلناز پرید..با وحشت به او نگاه می کرد..
-ت..تو..تو اینجا..
رادوین نگاه مشکوکی به انها انداخت..
رو به دلناز پرسید:مگه می شناسیش؟..
سکوت کرد ولی مرد گفت :چرا نشناسه؟!..مثلا دوست پسرشم..
دلناز:خفه شو شروین..
رادوین پوزخند زد وگفت :نه چرا خفه شه؟..بذار بگه..موضوع تازه داره جالب میشه..
شروین: میشه بپرسم شما نسبتت با دلی چیه؟!..
رادوین با همان پوزخند بر لب از جا بلند شد و اروم به شونه ی شروین زد..
رادوین:من هیچ کسش میشم..خیالت تخت..این شما و این هم دوست دختر با وفات..
و با دست به دلناز اشاره کرد..
دلناز به التماس افتاد:رادوین برات توضیح میدم..موضوع من وشروین جدی نیست..ما..
رادوین دستشو اورد بالا و با جدیت گفت :ساکت شو..لازم نیست چیزی رو برای من توضیح بدی..تا تهشو خوندم..خوشحالم راهمون جدا شد..از اول هم می دونستم ما به درد هم نمی خوریم که گفتم نباید کارمون به ازدواج بکشه..
شروین یقه ی رادوین رو گرفت و فریاد زد :خفه شو مرتیکه..این اراجیف چیه بلغور می کنی؟..
رادوین با یک حرکت دستان شروین را از یقه ش جدا کرد و بلندتر از او داد زد:بکش کنار دستتو..من با این خانم به اصطلاح دلیِ شما صنمی ندارم..می تونی از خودش بپرسی..
شروین به دلناز نگاه کرد..با خشم گفت :راست میگه؟..
دلناز در سکوت تنها به رادوین خیره شده بود..
شروین: با تو هستم..این یارو راست میگه؟..
دلناز کیفش رو از روی صندلی الاچیق برداشت و روی شونه ش انداخت..
تقریبا با حرص داد زد :همتون برید به درک..اَه..
بعد هم از بینشون رد شد و با قدم هایی بلند به طرف در خروجی پارک رفت..
رادوین هم خواست از کنار شروین رد شود که شروین بازویش را گرفت..
شروین:هی تو..کجا با این عجله؟..
رادوین:عجله ندارم..می خوام برم رد کارم..
شروین:خیلی خب..رد کارت هم میری..راستشو بگو..با دلناز چه نسبتی داری؟..
رادوین بازوش و کشید بیرون و با غیض گفت :هیچی..می فهمی؟..هیچی..فقط دوست بودیم..یه دوستیه ساده…اصرار داشت ازدواج کنیم ولی من گفتم نه..چون دلناز اون کسی که من می خوام نیست..حالا شیرفهم شدی؟..
شروین زیر لب با عصبانیت گفت :غلط کرده دختره ی کثافت..اون با منم دوسته..همین دیشب با هم تلفنی حرف زدیم..2 روز پیش هم رفته بودیم کافی شاپ..نشونش میدم..تا حالا دختری پیدا نشده شروین رو دور بزنه..حالیش می کنم..هه..فکر کرده..
رادوین با پوزخند به شروین نگاه می کرد که به سمت در خروجی پارک می دوید..***********************رادوین در را باز کرد و وارد خونه شد..با خستگی ساک ورزشی رو پرت کرد گوشه ی سالن و روی صندلی نشست..
سرش را بین دستانش گرفت و کمی فشرد..با شنیدن صدای راشا سرش و بلند کرد..
راشا:سلام داداش بزرگــه..چه عجب تشریف فرما شدی..
رایان و راشا روی مبل تو سالن نشسته بودند..رادوین به طرفشان رفت و کنار انها نشست..
رادوین:شماها کی اومدین؟..
رایان:یه نیم ساعتی میشه..
راشا:امروز یه چندتا از شاگردام نیومده بودن منم همون تمرین های سری قبل رو باهاشون کار کردم..واسه ی همین کارم زود تموم شد..ولی..
رادوین:ولی چی؟..
راشا: با سایه قرار داشتم..رفتیم و یه گشتی زدیم..بعدش هم کامل بهم زدیم..
هر دو با تعجب نگاهش کردند..
راشا:چیه؟..مگه خلاف کردم؟..
رایان:اخه واسه چی بهم زدید؟..شما که تازه 2 هفته از دوستیتون می گذره..
راشا:بی خیال بابا..دختره یه چیزیش می شد..اوایل که باهاش دوست شدم فکر نمی کردم همچین دختری باشه..ولی امروز..
رادوین:ای بابا..خب تا تهشو بگو و خلاصمون کن دیگه..هی نصفه ولش می کنی..ولی امروز چی؟..
راشا:تو چرا جوش میاری؟..صبر کن دارم میگم دیگه..دیدم امروز یه چیزیش میشه..هی ناز و عشوه می اومد..چند بار به شونه م دست زد و دستمو گرفت..شصتم خبر دار شد که بلــــه..
“بهش گفتم :چته؟..
گفت :هیچی..فقط اینو بدون خیلی دوستت دارم..
منم که گوشم ازاین شر و ورا پر بود گفتم:اِِِ..چه خوب..دیگه چی؟!..
مثل اینکه پیش خودش یه چیزه دیگه برداشت کرد..چون یه راست رفت سر اصل مطلب و گفت :بریم خونه ی ما؟..
باور کنید چشمام شد قد دوتا توپ پینگ پونگ..بهش گفتم :خونتون مگه چه خبره؟..
گفت :هیچی..اتفاقا هیچ کس خونمون نیست..اینجوری راحت تریم..”

راشا با خنده ادامه داد :باورکنید تا الان هیچ کس ازاین پیشنهادای فوقه هیجانی بهم نداده بود..رسما برق از کله م پرید..
رایان یه دونه زد تو سرش و گفت :خریـت که نکـردی؟..راشا به خدا اگه..
در حالی که سرشو با کف دست می مالید گفت :ای بابا.. بذار بقیه شو بگم بعد زرتی بزن پسِ کله ادم..الان با این ضربه ای که تو زدی همه ش از تو سرم پرید..
رادوین با جدیت گفت:بس کنید..راشا ادامه شو بگو..
راشا:داداش بزرگه ی ما رو باش..انگار واسه ش قصه تعریف می کنم..میگه بقیه شو بگو..
رایا: راشا میگی یا یکی دیگه بزنم؟..اینبار همچین می زنم اسم خودتو هم فراموش کنیا..
راشا :باشه میگم..هیچی دیگه..رفتــــم خونشــــون و..
رایان:راشــــا..زنده ت نمی ذارم..پسره ی الوات ..رفتی خونشـــون؟..
راشا با خنده از جایش بلند شد و گفت :شوخی کردم..به ارواح خاک مامان و بابا..اینو میگم چون به قسمای من شک دارید ولی تو این یه مورد که شوخی نمی کنم..

رایان که کمی اروم شده بود به پشتی مبل تکیه داد..منتظر چشم به راشا دوخت..
راشا:همین که پیشنهادو داد زدم رو ترمز..از پشت سر صدای بوق ماشین ها بلند شد..سرسام اور بود..”زدم کنار و با عصبانیت سرش داد زدم :برو پایین سایه..دیگه نمی خوام برای یه لحظه هم بینمت..
گفت :واسه چی؟..
گفتم :این چه پیشنهادی بود که تو دادی؟..واقعا شرم نمی کنی؟..
گفت :مگه چیه؟..دوست پسر و دوست دختریم..این چیزا که بین همه ی دوستا از جنس مخالف هست..
دیگه داشتم منفجر می شدم..از ماشین پیاده شدم..رفتم در سمت اونو باز کردم و بازوشو کشیدم..اوردمش بیرون در ماشینو بستم..حرف اخرمو بهش زدم و سوار ماشین شدم و اومدم..
بهش گفتم :من از اوناش نیستم..دنبال دوستی با تو بودم نه سواستفاده..اون نوع دوستی که تو می خوای تو مرام من نیست..من می خواستم سالم باهات باشم نه اینکه..”
خلاصه اومدم خونه..ولی هنوزم تو شوک هستم..د اخه یه دختر چقدر می تونه بی شرم باشه؟..

رایان:همیشه پیش خودم می گفتم این ما پسرا هستیم که نگاه و بیان و حرکاتمون در مقابل جنس مخالف تنها از سر نیاز جنسی و..ولی خیلی وقت پیش فهمیدم نه..اینی که من دارم می بینم با اونی که توی ذهنم واسه خودش رشد کرده و منو به باورش رسونده خیلی فرق می کنه..
رادوین:شاید چند سال پیش که این رابطه ها خیلی کمتر بود شرم هم بین دخترا بیشتر بود ..اصلا به راحتی پا نمی دادن..گرچه ما اون موقع دنبالش نبودیم و هنوز سنی نداشتیم..ولی الان دختره خودش خیلی راحت شماره میده..اس میده..تقاضای دوستی می کنه و تهش هم..خونه خالی و تمام..
راشا :منم همینو میگم..اصلا من عین چوب خشک شدم وقتی این حرفو زد..توی این 2 هفته هیچ حرکتی نکردم که بخواد ازش همچین برداشتی رو بکنه..
رایان:مگه نمیگی سایه چند سالی رو خارج زندگی کرده ؟..خب لابد فرهنگ اونور اب روش تاثیر گذاشته ..
رادوین:من که میگم تا طرف نخواد به این راه کشیده نمیشه..حالا بعضی ها از رو ناچاری و به زور..ولی اینو که کسی مجبورش نکرده بود..
راشا:حق با رادوینه..سایه اگر اینکاره هم باشه باز میره دنبال کسی که خودش بهش پا بده نه همون اول دوستی پیشنهاد بده و طرفو بکشونه خونه و بعدش هم..
درضمن سایه الان 5 ساله از خارج اومده ایران..20 سالشه..اون موقع 15 سالش بود..نباید اونطور هم که تو میگی روش تاثیر گذاشته باشه..
با خنده ادامه داد :ظاهرا اینجا اب دیده شده و کار بلد..اطرافمون همچین ادمایی زیاده..
رو به رایان گفت:یکیش همین ژیلا که باهاش دوست بودی..یادته؟..
رایان با یاداوری ژیلا اخماشو کشید تو هم و گفت :اسمشو هم جلوی من نیار..دختره ی عوضی..انقدر جلوی من جانماز اب کشید و سر سنگین رفتار کرد که چند بار به فکر ازدواج باهاش افتادم..ولی تهش فهمیدم از اون مارمولکاییِ که..
راشا پرید وسط حرفش و گفت :افتاب پرست..
رایان:اره..درست عین افتاب پرست..تندتند رنگ عوض می کرد..در ظاهر جلوی من بهترین رفتار رو داشت..خانم و سنگین..ولی ..بعد تقش در اومد که بلــه..خانم قصدش چیزای دیگه بود..اینکه خودشو بندازه به من و اینجوری به یه نون و نوایی برسه..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

رادوین مکث کرد و گفت:منم امروز با دلناز تموم کردم..
راشا:اِِِِ تو هم؟!..چطور؟!..چی شد؟!..
رادوین:هیچی..دلناز غیر از من با یه پسری به اسم شروین هم دوست بوده..حتی باهاش بیرون هم می رفته..امروز اتفاقی تو پارک دیدمش و همه چیز لو رفت..من که قبلش باهاش بهم زده بودم..با این کار دیگه عذاب وجدان هم ندارم..
رایان:چرا عذاب وجدان؟!..
رادوین:چه می دونم..اینکه می گفت دوستم داره و از این چرت و پرتا..من کوچکترین علاقه ای بهش نداشتم..اینجوری بهتر شد..
رایان:حالا اینجا نشستیم داریم پشت سرشون حرف می زنیم..خودمون هم همچین پاک و مثبت نیستیما..دزدی..دوستی با جنس مخالف..حالا نه سو استفاده ازشون ولی خب..تیغ زدن که تو یکی دو مورد بوده..
راشا:اره خب..ما هم جا نماز اب نمی کشیم داداش جان..خلافامونو قبول داریم..ولی وجدان هم حالیمونه..دزدی که واسه سرگرمی و هیجانش ادامه می دادیم..تهش دیدیم بهش عادت کردیم اینجوری شد..حتی بعد از مرگ بابا هم ادامه دادیم..فقط تا 2 ماه کشیدیم کنار..وگرنه باز شدیم همون سه تفنگداری که دست هرچی دزده از پشت بستن..تیغ زدن هم تو 2 مورد بود که فقط من و تو بودیم..دختره از اون خر پولا بود و تهش می خواست نارو بزنه ما زودتر این کارو کردیم..
رایان سرشو تکون داد و چیزی نگفت..
رادوین:ولی خودمون هم دلمون می خواست از دزدی بکشیم کنار..فقط به قول تو برامون عادت شده بود..لذتی نداشت..اون شب تا من گفتم دیگه ادامه ندیم هردوی شماها قبول کردید..
رایان:اره..من که خسته شده بودم..
راشا:منم زده شده بودم..
رادوین خندید و دستانش را از هم باز کرد..کش و قوسی به خودش داد و گفت :واااااای که ازادی عجب حالی میده..دیگه عمرا بخوام با دختری رفاقت کنم..از همین الان دوستی با جنس مخالف رو واسه خودم ممنوع می کنم..
رایان:من که بعد از ژیلا این تصمیم رو گرفتم تا الان که 2 ماه گذشته..
راشا:حالا که اینطور شد منم دیگه نیستم..یعنی فعلا تا اطلاع ثانوی نیستم..شاید بعدا باشم..
رادوین:خودت فهمیدی چی گفتی؟..
راشا:اره..مگه شماها نفهمیدید؟..خب اشکال نداره..همون خودم گرفتم چی گفتم مهمه..شما برید سر قول و قراراتون..البته فعلا منم هستم..
هر سه خندیدند..تارا:بچه ها حوصله م خفن سر رفته ..بریم یه چرخی این اطراف بزنیم؟..
ترلان:اره خیلی خوبه..یه بستنی هم می خوریم و بر می گردیم..پوسیدیم از بس تو خونه موندیم..
تارا:راست میگی..الان 2 روزه پوستم رنگ افتاب به خودش ندیده..نیگا نیگا..
اروم گونه ی خودش رو نوازش کرد و با ناز به تانیا نگاه کرد..
تانیا خندید و گفت :خیلی خب انقدر ادا و اصول از خودت در نیار..منم حوصله م سر رفته..پاشین حاضرشین..شام هم بیرون می خوریم..
تارا از جا پرید :ایول ایوله ایول..تانیا تاجه سره ایول..
تانیا و ترلان هم با خنده پشت سرش رفتند..
هر سه حاضر و اماده توی ماشین نشسته بودند..
تانیا:خب کجا بریم؟..
ترلان:شهربازی بهتره..هم روحیه مون عوض میشه..هم اینکه موقع شام میریم رستورانِ پارک پیتزا می خوریم..
تارا:اره منم موافقم..گازشو بگیر یه راست شهربازی..توقف موقف هم ممنوع..
تانیا با لبخند سرش را تکان داد و حرکت کرد..
کمی تو مسیر حرف زدند تا اینکه رسیدند..
تانیا:جمیعا پیاده شید که رسیدیم..
ترلان پیاده شد و گفت :همچین میگه جمیعا انگار ما چند نفریم..
تانیا :همین تو و تارا به اندازه ی صد نفر ادم سر و صدا دارید..
تارا در ماشین رو بست و با شیطنت گفت :نه دیگه ترلان رو با من حساب نکن..من خودم همون صد نفر رو حریفم..
تانیا بازویش را کشید :د راه بیفت زبون دراز..چه افتخاری هم می کنه..
**************
تارا:خب همین اول بسم الله بگم من امروز سوار چرخ و فلک میشم..همون بزرگه..ننه من غریبم بازی در نیاریدا..
تانیا:من که عمرا سوار شم..همون یه بار واسه هفتاد پشتم بس بود..
ترلان:منم نیستم..اون بار انقدر تو کابینش تکونمون دادی که من اموات خودم و اطرافیانمو درسته جلوی چشمم دیدم..هی بهت می گفتم تارا نکن..تکون نده..باز انگار نه انگار..
تانیا:ترلان درست میگه..عین ننو اون بالا تاب می خوردیم..من که گفتم الانه زنجیر و قفل و هر چی دم و دستگاه بهش وصله پاره بشه و یه راست شیرجه بزنیم پایین..

تارا:اوهوووووو..خیلی خب بابااااااااا..حالا خوبه همین اول کاری گفتم ننه من غریبم بازی در نیارید..خب نیاین..ترسوا..خودم تنهایی میرم..
ترلان:هه..اره برو..بدبخت بین راه چرخ و فلک وایمیسته تا باز مردم سوار شن..اون بالا تک و تنها می مونی تا حالت جا بیاد..
تارا نوک زبونشو اورد بیرون و گفت :می مونم تا کور شود چشم هر ان کس که نتواند دید ابجی..
تانیا:زبونتو بکن تو زشته..وا..
تارا:وا نداره خواهرِ من..والا..بیا و تماشا کن..

به طرف باجه رفت و بلیط تهیه کرد..تو هوا تکونش داد و از همونجا داد زد :ما رفتیم ابجیا..

تانیا و ترلان با لبخند کنار نرده ها ایستادند ..
تانیا: خداییش این چرخ و فلکه خیلی بزرگه ها..ازهمین پایین که نگاش می کنی احساس سرگیجه بهت دست میده..وای به حال کسایی که می خوان سوارش بشن..
ترلان:بعضیا جرات دارن..
تانیا با خنده گفت :اره..یکیش تارای خودمون..
ترلان:وقتی از جک و جونورا نمی ترسه..می خوای از چرخ و فلک بترسه؟..کلا همه چیزش عجیب غریبه..
*************
راشا تو کابین نشست و گفت :بچه ها جا هستا شما هم بیاین..بقیه کابینا پرن..
رایان:نه من که حسشو ندارم..با رادوین همین اطراف می چرخیم..تو عین بچه ها چِپیدی این تو که چی اخه؟..
راشا:مگه چرخ و فلک واسه بچه هاست؟..نه تو رو خدا تو یه نیگا به این چرخ و فلک بنداز..بچه ازهمون پایین نگاش کنه زهره ش اب میشه..حالا بخواد سوارش هم بشه؟..
رادوین:خیلی خب حالا که سوار شدی..برو حالشو ببر..
راشا چشمک زد و گفت :چشـــــم ..خان داداشِ عزیز..
رادوین:زهرمار و خان داداش..
راشا خندید و به صندلی کابین تکیه داد..رایان و رادوین هم از بین نرده ها رد شدند و اونطرف ایستادند..
**************
تارا رو به مسئول چرخ و فلک گفت :اقا یعنی این همه کابین یکیش خالی نیست من بشینم؟..
— خانم این پایینی ها که همه پرن..اون بالا هم همینطور..شاید تک و توک توشون خالی باشه که بازم باید صبر کنی تا بچرخن برسن پایین..اگر می تونید صبر کنید که وایسید تا جای خالی پیدا بشه..بازم من احتمال نمیدم خالی باشه چون اخر هفته ست و پارک شلوغه..اگر هم می خواین یکی از کابینا تک نفره نشسته..می تونید برید اونجا..
تارا لباشو جمع کرد و با حسرت به چرخ و فلک نگاه کرد..
تارا:خیلی خب..سوار میشم..کابین چنده؟..
–همین که پایین مونده..کابین 3..

بلیط رو تحویل داد ..به طرف کابین رفت..کابین کاملا سر پوشیده نبود..اطرافش باز بود ولی پشتی صندلی ها بلند بودند و داخلش زیاد دیده نمی شد..درش هم مثل در کالسکه باز می شد..سمت چپ و راست کاملا فضاش باز بود ولی پشت و جلو بسته بود..

هر کاری می کرد نمی توانست درش را باز کند..انگار یکی از داخل قفلش را زده بود..
با مشت کوبید بهش و غرغر کنان گفت : د باز شو دیگه لعنتی..ای بابا..حالا بین این همه کابین تو رو گیر اوردم..تو هم باز نمیشی؟..اینم شانسه من دارم؟..د باز شو بهت میگــــــــــم..
مشت محکمی به در زد ..در محکم به طرفش باز شد..با ذوق پاشو گذاشت رو پله و پرید بالا..
همین که نشست چشمش به صندلی رو به رو افتاد..پسری جوان با چشمان متعجب به او خیره شده بود..

فصل سوم

چرخ و فلک حرکت کرد..تارا سنگینی نگاه راشا را روی خودش حس می کرد..خواست بی خیال باشد ولی امکانش نبود..
تارا:چیه؟..نیگا داره؟..
راشا با لبخند جذابی گفت : پ نه پ..اگر نیگا نداره پس چی داره؟..
تارا با حرص زیر لب گفت :پررو..
راشا با همان لبخند نگاهش کرد و چیزی نگفت..ولی همچنان مسیر نگاهش به سمت تارا بود..
چرخ و فلک از حرکت ایستاد..تارا از کنار به پایین نگاه کرد..با زمین فاصله داشتند ولی هنوز خیلی دور نشده بودند..
راشا:می ترسی؟..
تارا نگاهش کرد و با غیض گفت :نخیر..اگر می ترسیدم که سوار نمی شدم..
راشا ابروشو بالا انداخت و سکوت کرد..
چرخ و فلک حرکت کرد..تارا دست به سینه به پشتی صندلیِ کابین تکیه داد..نگاهش همه جای کابین و اطراف می چرخید الی روی صورتِ راشا..
کابین تکانِ نسبتا شدیدی خورد..تارا دستاشو محکم به دیواره ی کابین گرفت ..نگاهش و به پایین دوخت..فاصله زیاد بود..چرخ و فلک حرکت نمی کرد..
بی اختیار گفت :ای بابا..این یارو چقدر نگه می داره..
راشا خندید:داره مسافر سوار می کنه و پیاده می کنه..خب بایدم نگه داره ..
تارا: بی مزه..
راشا که قصد داشت کمی سر به سر این دختر حاضر جواب بگذارد گفت :اِِِِ..چرا بی مزه؟..بخوای خوشمزه هم میشما..
تارا:ببین یه کلمه ی دیگه حرف بزنی..
راشا ابروشو انداخت بالا و با لبخند گفت :پرتم می کنی پایین؟..
تارا:دقیقــــا..
راشا:باشه پرت کن..من اماده م..
تارا مات نگاهش کرد..همان موقع چرخ و فلک حرکت کرد..

راشا هنوز هم به او نگاه می کرد..تارا اخم کرد و نگاهش و از روی راشا برداشت..
هوا اون بالا عالی بود..نسیم نسبتا خنکی می وزید..چند تار از موهای تارا که از شالش بیرون افتاده بود به دست باد تکان می خورد..هر بار که انها را زیر شال می زد باز هم لجوجانه بیرون می افتادند..
راشا به نیم رخ او خیره شده بود..تارا صورتشو برگردوند و با اخم گفت :خداوکیلی خسته نشدی؟..
راشا:از چی؟!..
تارا:از همون اول زل زدی به من..اون چیزی که می خواستی رو پیدا نکردی؟..والا اگه لنگه کفشت رو هم طرف من گم کرده بودی تا الان پیدا شده بود..
راشا با لبخند گفت :نه هنوز پیداش نکردم..تاریکه..
تارا چپ چپ نگاهش کرد و باز به بیرون خیره شد..
اینبار راشا هم با لبخند سرشو تکون داد و نگاهش رو از روی تارا برداشت..
راشا:هوا این بالا عالیه..بیشتر واسه همین سوار شدم..
تارا جوابی نداد..راشا نگاهش کرد..چرخ و فلک خیلی وقت بود که حرکتی نمی کرد..
تارا:پس چرا حرکت نمی کنه؟..
از همون بالا پایین رو نگاه کرد و گفت :نمی دونم..لابد دچار نقصِ فنی شده..
تارا:نقصِ فنی دیگه چه صیغه ایه؟..
راشا:کاری به صیغه میغه نداره..همون گیر افتادیم..
تارا:خودم می دونم گیر افتادیم..ولی اخه چرا؟..شاید دارن سوار میشن..
راشا:الان 5 دقیقه ست وایساده..کجا سوار میشن؟..راستی یه سوال خانواده ت چطور اجازه دادن تنهایی سوار بشی؟..
تارا: به شما ربطی نداره..
راشا:خب اره..ربطی نداره..ولی برام جالب بود بدونم چطور اجازه دادن تو با یه پسرِ جوون تو یه کابین تنها باشی..
تارا کمی نگاهش کرد و چیزی نگفت..
راشا:جواب نمیدی؟..اهان شاید تنهایی اومدی اره؟..
تارا:گفتم که به شما مربوط نیست..اما واسه اینکه حس فضولیتون کاملا بخوابه اینو میگم..همراه خواهرام اومدم ولی اونا نمی دونن که..
ادامه نداد..راشا سرش و انداخت بالا و گفت :اهان..که اینطور..الان حس کنجکــــاویم کاملا فروکش کرد..دست شما درد نکنه..
تارا جوابی نداد و در عوض زیر لب با خودش گفت :اه..چرا راه نمی افته؟..حوصله م سر رفت این بالا ..عجب سرده..
راشا شنید و گفت :سردته؟..
تارا با حرص زیر لب غرید :نخیـــر..
چیزی نگفت..تارا نگاهش کرد..راشا به پایین نگاه می کرد و سکوت کرده بود..
چند لحظه محو صورتش شد ولی بعد صورتشو برگرداند و در دل به خود تشر زد..
راشا جذاب بود..موهای مشکی با مدل امروزی..کوتاه و جذاب که از یک سمت به حالت فشن صاف روی پیشونی ریخته بود..بینی متناسب و کوچک..لب های کوچک وکمی گوشتی..وقتی می خندید گوشه ی لبش حلال جذابی نقش می بست..چشمان قهوه ای که توی اون تاریکی مشخص نبود چه رنگی ست روشن یا تیره..پوست گندمی..صورت کمی کشیده..به او می خورد که 23 یا 24 ساله باشد..در کل چهره ای گیرا و جذاب داشت..به طوری که نمی شد به راحتی از او چشم برداشت..

تارا نگاهش را برداشته بود..هنوز هم زیر چشمی گه گاه نگاهی به راشا می انداخت ولی لحظه ای بود..
راشا سرش و بلند کرد و به تارا نگاه کرد..ولی تارا توجهی به او نداشت..موبایلش را در اورد..انتن نمی داد..پوفی کرد و گوشی را تو دستش چرخاند….
تارا هم موبایلش و چک کرد..اون هم انتن نمی داد..با حرص پرت کرد تو کیفش..

همان موقع چرخ و فلک حرکت کرد..لبخند رو لب های تارا نشست..به راشا نگاه کرد..ولی راشا کج شده بود و پایین رو نگاه می کرد..بوی ادکلن راشا مشامش را پر کرد..تند و تلخ..ولی عالی بود..یک تیشرت جذب سفید که روی قسمت بازوی چپ طرح داشت..قسمت جلوی تیشرت هم یه بیت شعر از حافظ با خط زیبایی نوشته شده بود..شلوار جین مشکی..کفش اسپرت مشکی و سفید..در کل تیپش عالی بود..
خوب که ارزیابیش کرد ازش چشم برداشت..
حالا نوبت راشا بود..نگاهی به تارا انداخت..پوست سفید..لب های گوشتی و صورتی..گونه ی کمی برجسته و چشمان درشت مشکی..نگاهش شیطون بود..راشا سن تارا را پیش خود ارزیابی کرد که شاید 18 یا 19 سال داشته باشد..مانتوی براق مشکی..شلوار جین مشکی..کفش و شال طوسی تیره که رگه های مشکی داشت..کیف هم ست شده با لباسش بود..ترکیبی از همین رنگ ..
در دل خندید و گفت :شده عین کلاغ..بالاتر از سیاهی که رنگی نیست..هه..
نا خداگاه ازاین فکر لبخندی روی لبهایش نشست..نگاه تارا که به او افتاد لبخندش پررنگ تر شد..
تارا با تعجب ابروش و انداخت بالا و گفت :به من می خندی؟..
راشا با لبخند سرش و تکون داد و گفت :قسم می خورم نه..
تارا دهان باز کرد تا حرفی بزند که چرخ و فلک از حرکت ایستاد..رسیده بودند..
راشا در کابین رو باز کرد و به بیرون اشاره کرد:بفرمایید..
تارا زیر چشمی نگاهش کرد و از کابین بیرون رفت..بوی عطر ملایمش بینی راشا رو نوازش کرد..بی اختیار لبخند زد..
او هم پیاده شد..هر دو از بین نرده ها گذشتند..
نگاه تارا به تانیا و ترلان افتاد که با دو مرد جوان در حال جر و بحث کردن بودند.. ***********************ترلان:تانیا من برم دوتا بستنی بگیرم بیام..
تانیا:باشه برو..راستی قیفی بگیر..دو رنگ..
ترلان:باشه..

تانیا نگاهش به چرخ و فلک بود که تازه از حرکت ایستاده بود..کابینی که تارا سوار شده بود خیلی از زمین فاصله داشت..
ترلان با دوتا بستنی قیفیِ بزرگ برگشت..یکیش و داد به تانیا..
تانیا:نمی دونم چرا حرکت نمی کنه..
ترلان:لابد خراب شده..می دونی که هر چی وسیله ی بازی و تفریحی سنگین تر باشه مشکلاتش هم بیشتره..مخصوصا این وسیله ی رُعب و وحشت که دیگه جای خودشو داره..
تانیا:بریم رو صندلی بشینیم..خسته شدم همه ش اینجا وایسادیم..
ترلان:باشه بریم..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


هر دو همزمان برگشتند که بی هوا خوردند به دو نفر..صدای ” اخ ” هر 4 نفر بلند شد..
بستنی ها کامل برگشته بود رو لباس دخترا..اون دوتا پسر هم جز رادوین و رایان شخص دیگری نبودند..
بستنی له شده افتاده بود جلوی پایشان و نگاه متعجب هر 4 نفر به همدیگر بود..کم کم اخم کمرنگی رو پیشانی دخترا نشست..
رادوین:اوه..خانم از عمد نبود..
تانیا:از عمد نبود چیه اقا؟..یه نگاه به سرتا پای ما بنداز..
رادوین هم با جسارت نگاهه دقیقی به سرتا پای تانیا انداخت..
تانیا:هووووی..چکار می کنی؟..
رادوین:دارم به سرتا پاتون نگاه می کنم ..خودتون گفتید..
بعد از این حرف لبخنده خاصی تحویل تانیا داد..تانیا از خشم سرخ شده بود..
رایان:حالا که چیزی نشده..بریم رادوین..
اینبار ترلان گفت :یعنی چی که چیزی نشده؟..اقای محترم بستنی ها رو ریختید رو لباس ما تازه می خواید برید؟..
رایان:پس چی؟..وایسیم خسارت بدیم؟..
ترلان:بله که باید خسارت بدید؟..
رایان دست تو جیبش برد و گفت:چقدر؟..
تانیا با تعجب گفت:چی چقدر؟!..
رایان:خسارت..
به لباسای دخترا اشاره کرد..ترلان با حرص گفت:اقا مواظب حرف زدنت باش..من دست بکنم تو کیفم می تونم همه ی هیکلتو بخرم..حالا وایسادی واسه من چقدر چقدر می کنی؟..
رادوین:خانم ما فروشی نیستیم که شما بخوای همه ی هیکل ما رو یه جا بخری..گفتی خسارت می خوای ما هم داریم میدیم..دیگه حرفیه؟..
تانیا:منظور ما خسارت مالی نبود..
رایان با مسخرگی گفت:اهان..جانی؟..خب کدوم عضو رو هدیه کنیم خدمتتون؟..تو رو خدا تو رودروایستی گیر نکنید بگید انگشت کوچیکه ی پاتون..بگید مثلا دستی..پایی..این همه جا..
تانیا و ترلان نگاهی به هم انداختند..تو نگاهشون خشم بیداد می کرد..
ترلان رو به رایان گفت:اقای بی مزه..جونت واسه خودت..چون واسه ما کمترین ارزشی نداره..میری دوتا بستنی قیفیِ دوبل میخری میاری..تا همین بلا رو ما هم سر شما در بیاریم..وگرنه نمیذاریم از اینجا جم بخورین..فهمیدی؟..
رادوین و رایان با تعجب اول نگاهی به هم و بعد به دخترا انداختند..
هر دو همزمان گفتند:چکارکنیم؟؟!!..
ترلان پوفی کشید و رو به تانیا گفت:ابجی اینا که کرن..خودت بهشون بگو..
رادوین:خانم محترم مواظب حرف زدنت باش..ما همچین کاری رو نمی کنیم..
ترلان:نمی کنید؟..
رایان:معلومه که نه..مگه زده به سرمون؟..
ترلان:خیلی خب..الان میرم با نگهبان پارک بر می گردم..اونوقت ببینم قبول می کنید یا نه..
رایان:حالا مثلا بری با نگهبان برگردی چی میشه؟..
ترلان:وایسا تا بهت بگم..وقتی نگهبان اومد بهش میگم شماها مزاحممون شدین و ما باهاتون برخورد کردیم بستنی به طرفمون پرت کردین..اونوقت که تحویل قانون دادمتون حالتون جا میاد..حالا صبر کن و ببین..

ترلان خواست بره که تانیا بازوش و گرفت .. زیر گوشش گفت:دختر ولشون کن..دردسر میشنا..
ترلان:چی چی رو ولشون کنم؟..اینا کارشون همینه..به سر و تیپ و شکلِ بیستشون نگاه نکن…ازاون بچه پولدارای بی دردن..باید حالشونو بگیرم..

تانیا خندید و سرش و تکون داد..همون موقع تارا به طرفشون اومد..همزمان راشا هم به طرف رادوین و رایان رفت و کنارشان ایستاد..
نیم نگاهی به دخترا انداخت و با تعجب گفت: چی شده؟!..
رایان همه چیز رو برای راشا تعریف کرد..راشا با شیطنت خندید و گفت:ایول..منم میرم تو گروهه اینا..
رادوین:تو یکی خفه..
راشا:نه ببین جونه راشا خیلی حال میده..اصلا من میرم بستنی می گیرم یکی هم واسه خودم..اون دوتا که کارشون با شماها تموم شد منم یکی می زنم دقیق تو صورتتون..آی حال میده..
رایان:راشا خفه میشی یا خفه ت کنم؟..دو دقیقه زر نزن خاموش باش..
تارا هم همه چیز رو از زبان ترلان شنید و متوجه قضیه شد..رو لبای تارا لبخند نشست..
راشا خندید و رو به دخترا گفت:خانمای محترم..من برادر این دوتا اقای به اصطلاح محترم هستم..خودم شخصا میرم واسه تون بستنی میخرم میارم..هر بلایی خواستید سرشون بیارید..

دخترا با تعجب به راشا نگاه کردند..راشا رو به تارا گفت:فقط چون تعداد زیاده و بنده هم 2 تا دست ناقابل بیشتر ندارم شما هم با من بیا ..
تارا نیم نگاهی به خواهرانش انداخت و دنبال راشا رفت..فروشگاه درست روبه رویشان بود..
هر چی رایان و رادوین به راشا چشم غره می رفتند و چپ چپ نگاهش می کردند بی فایده بود..
ترلان:انگار عقل برادرتون بهتر از شما کار می کنه..
بعد هم خندید و به رایان نگاه کرد..
رادوین:حالا چی می شد می ذاشتید ما بریم؟..2 تا بستنی ارزشش و داشت؟..
ترلان:بستنیا که اصلا..ولی کار شما رو باید تلافی کرد تا دیگه تکرارش نکنید..تازه انقدر رو دارید که جواب می دید و یه معذرت خواهی هم زورتون میاد بکنید..
رایان:ما که گفتیم از عمد نبود..
ترلان:ما هم نگفتیم از عمد بود..معذرت بخواین تا بذاریم برید..
پسرا نگاهی به هم انداختند و هر دو گفتند:عمـــــرا..
دخترا هم دست به سینه نگاهی به اونها انداختند و با پوزخند گفتند:باشــــه..

همون موقع راشا همراه تارا در حالی که چندتا بستنی تو دستاشون بود به طرف اونها امدند..
تارا بستنی تانیا و ترلان رو به دستشون داد ..راشا هم بستنی تارا رو به طرفش گرفت..
راشا و تارا کناری ایستاده بودند و در حالی که بستنی هاشون رو می خوردند به اون 4 نفر نگاه می کردند..
راشا:خب شروع کنید..
رادوین با خشم گفت:هر چی اتیشه از گور تو بلند میشه..ما که امشب میریم خونه راشا..
راشا:به من چه؟..خب معلومه که میریم خونه..
رایان:همون دیگه..الان چیزی نمی دونی..ولی وقتی رفتیم خونه می فهمی..
راشا بی خیال گفت:باشه..حالا برنامه تون رو اجرا کنید تا بعد..

هر دو با خشم به راشا نگاه می کردند..ولی رو لب های دخترا لبخند مرموزی خودنمایی می کرد..
سراشون رو چرخوندند که همزمان دخترا بستی ها رو پرت کردن سمت لباسشون..
پسرا دستاشون رو اوردن بالا و نگاهی به خودشون انداختند..تانیا و ترلان می خندیدند..
تارا که ذوق کرده بود ..حواسش نبود دستاشو برد بالا که بگه ” هورا ” بستنی از دستش ول شد سمت راشا و تیشرت راشا هم بستنی ای شد..
تارا دستشو گرفت جلو دهانش و گفت :ای وای..حواسم نبود..
راشا خندید و بستنی خودشو خیلی دقیق و با حوصله مالید به مانتوی مشکی و براق تارا و گفت :اشکال نداره..در عوض من حواسم هست..

تارا تو شوک بود..راشا کارش که تموم شد..گویی تابلوی بدیعی خلق کرده باشد دستشو زد زیر چونه ش و متفکرانه گفت:بازم دمِ خودم گرم..یه کم از حالت کلاغ مانند بیرون اومدی..حالا شدی جوجه اردک زشت..واسه اینم یه فکری می کنم..غصه نخور تو کاره بعدیم یه طاووس ازت در میارم..
تارا دندوناشو با حرص روی هم فشرد و زیر لب غرید :مرتیکه ی عوضی..ببین با لباسم چکار کردی؟..
راشا خواست جوابش را بدهد که صدای دست و سوت از اطراف بلند شد..مردم که همه پسر و دخترای جوون بودند دورشون تجمع کرده و براشون دست می زدند..
با دیدن جمعیت در وحله ی اول تعجب کردند..تمام مدت اصلا متوجه اطراف نبودند..ناخداگاه رو لبای هر 6 نفر لبخنده محوی نشست..انگار تازه پی برده بودند که تا الان مثل 6 تا بچه ی لجباز با بستنی هاشون بازی می کردند..
تانیا و ترلان و تارا هر سه بدون هیچ حرفی از بین جمعیت رد شدند .. تا پسرا به خودشون بیان از پارک بیرون رفتند ..

مردم کم کم متفرق شدند..هر سه به سمت دستشویی پارک رفتند تا کمی سر و وضعشون رو مرتب کنند..
رادوین و رایان نگاهشون که به راشا افتاد تازه یاد کاری که کرده بود افتادند..راشا هم که فهمید اوضاع قمردرعقرب است دوید..
قرار امروزشون شهر بازی نبود ..همه ش به اصرار راشا بود که ان دو هم با او همراه شده بودند..ولی حالا با این تفریحی که تو پارک انجام دادند روحیه شون به کل عوض شده بود..
رادوین دستاشو خیس کرد و به لباسش کشید..
رادوین:بچه ها کار امشبمون زیادی بچه گانه نبود؟..
رایان:نه..این خویِ بچگانه تو همه ی ماها هست..امشب هم خودشو نشون داد..همیشه هم نمیشه تو دنیای ادم بزرگا موند..گاهی دوست داریم بزنیم جاده ی فرعی و سرکی تو خاطرات کودکیمون بکشیم..
راشا:اوهـــو..چه باحال بود این جملاته گوهربارت داش رایان..ولی منم موافقم..این تفریح و بچه بازیا به نظرم واسه ی هر سه تای ما لازم بود..الان روحیه مون بهترنشده؟..
رایان:چرا اتفاقا..من که عالیم..
رادوین هم با لبخند سر تکان داد..

رایان:ولی دخترای سیریشی بودنا..مگه ول می کردن..
رادوین:اره..اونا هم مثل ما..واسه شون تفریح شد..
راشا:البته نا گفته نمونه..به مردم بیشتر خوش گذشت..شاهد بستنی بازیه ما 6 تا دیوونه بودن..مفتی حال کردن..
رایان خندید و گفت :اره اینو راست میگی..من وقتی دیدم دورمون کردن و دارن برامون دست می زنن یه لحظه فکرکردم داریم فیلم بازی می کنیم اونا هم تماشاچی هستن..شوکه شدم..

رادوین:بهتره بریم خونه..این لکه ها پاک شدنی نیست..
رایان:باشه بریم..
رو به راشا ادامه داد: ولی من خونه با تو کار دارما..
راشا با خنده گفت :چه کار؟!..
رادوین به جای رایان گفت :بعد خودت می فهمی ادم فروش….

راشا که منظورشان را کاملا متوجه شده بود سریع دست هاش رو شست و زودتر از اونها بیرون رفت..
رایان و رادوین به این عمل راشا خندیدند ..وی مسیر خونه بودند که تارا گفت :عجب ادمایی بودنا..
ترلان:اول ما بهشون گیر دادیم..ولی اگه اون یکی پسره نرسیده بود رفته بودم پیش نگهبان پارک..
تارا:پس ما به موقع رسیدیم..
تانیا و ترلان همزمان گفتند:مــــا؟!..تو و کـــی؟!..
تارا:تعجب نداره..اره خب..منظورم من و اون یارو پسره بود..
ترلان:می شناختیش؟..
تارا:نه..تو کابین دیدمش..
تانیا:تو کابین چکار می کرد؟..
تارا:اومده بود جوراباشو بندازه لب کابین اون بالا خشک بشه.. د اخه اینم سواله تو پرسیدی ابجی؟..خب معلومه اونم مثل من اومده بود چرخ و فلک سوارشه..
تانیا با اخم گفت :با یه پسر جوون و غریبه تنها تو کابین؟..دیگه چی؟..
تارا:من چی میگم تو چی میگی؟..
بعد هم همه چیز رو از زمان سوار شدنش تا وقتی پیاده شده بود برای تانیا و ترلان تعریف کرد..
ترلان:که اینطور..پس تو اون بالا با اون درگیر بودی..من و تانیا این پایین با این دوتا..
تارا شونه ش رو انداخت بالا و سکوت کرد..

تانیا:با این حال درست نبود بری تو کابین پیشش بشینی..
تارا:دیگه وقتی سوار شدم دیر شده بود..چرخ و فلک حرکت کرد..
ترلان:ولی از حق نگذریم چیزای بدی نبودنا..همچین پر و خوشگل..
تانیا با تعجب گفت :چی رو میگی؟..
ترلان:وا ..پسرا رو میگم دیگه..دیدی سر و شکلشونو؟..قیافه هاشون بیست بود..
تارا:اره..خداییش اون دوتا رفتار بدی باهامون نداشتن..ولی اونی که تیشرت سفید تنش بود بستنیشو ریخت رو من..وای از دستش حرصی شدم در حد المپیک..دلم می خواست همونجا خفه ش کنم..بچه پررو..
ترلان خندید و گفت :وای اره..به تو گفت کلاغ بعد هم که بستنی ریخت روت گفت جوجه اردک زشت..
تارا دهانشو کج کرد وگفت : هه هه هه هه..ببند ..من میگم داشتم حرص می خوردم تو می خندی؟..
تانیا:اون بدبختکه ا می خواستن اروم باشن منتهی ما نمی ذاشتیم..
هر سه نگاهی به هم انداختند و خندیدند..
**********
تانیا:بچه ها اماده شدید؟..اقای شیبانی تو راهه..
تارا:اره بابا من حاضرم..
ترلان کنار تارا ایستاد و گفت :منم حاضرم..گفته ساعت چند میاد؟..
تانیا در حالی که شال را روی سرش مرتب می کرد گفت :6..الانا دیگه می رسه..

هر سه توی سالن نشستند..
تانیا خواهر بزرگتر و 23 سالش بود..صورت گرد و کمی کشیده..پوست گندمی..ابروهایی که حالتشان کمانی بود..چشمان قهوه ای روشن..بینی کوچک و متناسب..لبان صورتی و کوچک..موهای مشکی و بلند که تا پایین کمرش می رسید..قد بلند و زیبا بود..صدای دلنشینی داشت..رشته ی تحصیلیش عمران بود..دختری ارام و گاهی شیطون ..در همه حال هوادار و مراقب خواهرانش بود..ولی در بیشتر مواقع هر سه با هم شیطنت می کردند که تانیا هم جزوشان بود..
ترلان خواهر دیگر انها که 20 ساله بود..صورت کشیده و پوستی سفید..چشمان طوسی که از مادرشان به ارث برده بود..لبان گوشتی و برجسته به رنگ صورتی..بینی متناسب و زیبا..موهای حالت دار مشکی که بلندی انها تا کمرش می رسید..رشته ی تحصیلیش کامپیوتر بود..دخترِ شاد و زرنگی بود..

و خواهر کوچکترشان تارا که 18 ساله بود..دختری شیطون و بازیگوش..او هم در زیبایی چیزی از خواهرانش کم نداشت..به حیوانات علاقه ی وافری داشت و بی احترامی به انها را به خود می دید..
کسی در خانه جرات نداشت به حشره یا حیوانی ازار برساند..در مقابل هیچ کس هم از ترس جرات نداشت وارد اتاق تارا شود..
توی اتاقش چندین اکواریوم قرار داشت ..یک نوع مار که البته قبلا زهرش را کشیده بودند..افتاب پرست و مارمولک های رنگارنگ..ماهی های گوناگون و زیبا چه گوشت خوار و چه گونه های دیگر..
پروانه های خشک شده که تابلوی بزرگی از انها در اتاقش نصب بود..
تانیا و ترلان جرات نداشتند وارد اتاق او شوند ولی گاهی مجبور می شدند..

هر سه منتظر امدن اقای شیبانی بودند که زنگ در به صدا در امد..تانیا ایفون رو جواب داد..اقای شیبانی بود..در را باز کرد..
ترلان :خودش بود؟..
تانیا:اره..الان میاد تو..
هر سه جلوی در ایستادن..اقای شیبانی وارد شد..مردی قد بلند و چهارشانه..تقریبا 50 ساله..موهای جو گندمی و کوتاه..چشمان مشکی که در این سن هم نافذ بودنشان را نشان می داد..چونه ی چهارگوش که گویی همیشه در حالت منقبض شدن است و او را مردی محکم نشان می داد..
سالهای سال بود که اقای شیبانی وکیل خانواده ی کیهانی ست..وکالتِ اموالِ عمه خانم رو هم او بر عهده داشت..

بعد از سلام و احوال پرسی های روز..تانیا با دست به سالن اشاره کرد..اقای شیبانی با اجازه ای گفت و جلو حرکت کرد..
تانیا وسایل پذیرایی را روی میز چیده بود..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

اقای شیبانی روی مبل نشست..تانیا و ترلان و تارا هم درست روبه روی او روی مبلِ سه نفره ای نشستند..
کیفش را کنارش گذاشت و گفت :خب..چه خبر؟..همه چیز بر وفقِ مراده؟..
تانیا لبخند زد و گفت :اره خداروشکر..همه چیز خوبه..شما خوبین؟..خانواده ی محترمتون..
اقای شیبانی:خوبن دخترم..همگی سلام دارن خدمتتون..خب..بهتره بریم سر اصل مطلب..موضوعی که باید حتما شخصا می اومدم و بهتون می گفتم..
تانیا:بله..بفرمایید..

برگه ای از داخل کیفش بیرون اورد و به طرف تانیا گرفت..
اقای شیبانی:این برگه..وصیت نامه ی پدرتونه..نسخه ی دومش..
تانیا برگه رو گرفت و نگاهی به ان انداخت..ترلان و تارا هم نگاهی به برگه انداختند..
اقای شیبانی:همونطور که گفتم این برگه..نسخه ی دوم وصیت نامه ی پدر شماست که طبق گفته ی اقای کیهانی..یعنی پدر شما پیش من موند..ایشون به من گفتند که تا کارهای مربوطه ی ویلا انجام نشده شما رو در جریان قرار ندم..تنها قسمتی که تو وصیت نامه ی اول ذکر نشده همون قسمت ویلاست..بنا به دلایلی که خدمتتون میگم..
تانیا برگه رو گذاشت روی میز وگفت :بله درسته..پدرم توی این وصیت نامه با خط خودش درمورد ویلا هم نوشته..حتی ادرس و پلاکش رو هم گفته..
اقای شیبانی:درسته..ویلا تو خود منطقه ی تهران واقع هست..البته نه این مناطق ..میشه گفت خارج از شهر ..منطقه ی باصفا و سرسبزی هم هست..
تانیا:می تونیم اونجا رو ببینیم؟..
اقای شیبانی:البته..ولی الان نه..باید با وارثین اقای بزرگوار هم صحبت کنم..اونها هنوز در جریان این ویلا قرار نگرفتن..
ترلان:مگه وکیل پدر اونها هم بودید؟..
اقای شیبانی:نه..ولی خب وقتی 3 دونگِ ویلا به نام پدر شماست و من هم وکیل ایشون هستم اون 3 دونگ باقی می مونه که متعلق به وارثین اقای بزرگوار هست..همونطور که سه دونگِ پدرتون متعلق به شماست..در اینصورت تکلیف اون هم باید مشخص بشه..اقای کیهانی قبل از ذکر و ثبت وصیت نامه با اقای بزرگوار مشورت کرده بودند..طبق توافقه هر دو طرف این وصیت نامه صورت گرفت که تا به الان سربسته باقی موند..
تارا:خب بابا که ویلا زیاد داشت..اینم مثل بقیه..فکر نکنم زیاد مهم باشه..سه دونگمون رو می فروشیم به وارثین اقای بزگوار و خلاص..
اقای شیبانی لبخند زد و گفت :مگه وصیت نامه رو کامل نخوندید؟..پدرتون این رو هم ذکر کردن که هیچ کس حق فروش این ویلا رو نداره..گفتم که هم ایشون و هم اقای بزگوار توافق کردند که کسی ویلا رو نفروشه..
تارا:خب نمی فروشیم..اهمیتی هم نداره..
اقای شیبانی:ولی من اینطور فکر نمی کنم..مطمئنم با دیدن ویلا نظرتون تغییر می کنه..
تانیا:با این اوصاف من مشتاق شدم هر چه زودتر ویلا رو ببینم..خواهش می کنم هرچه سریعتر کارهاشو انجام بدید تا بتونیم ویلا رو ببینیم..
اقای شیبانی:باشه چشم..من فردا با پسرهای اقای بزرگوار هم حرف می زنم و موضوع رو بهشون میگم..بعد هم به شما اطلاع میدم که چه موقع می تونید برای دیدن ویلا اقدام کنید..

با زدن این حرف از جا بلند شد و ایستاد..
تانیا:شما که چیزی نخوردید..بشینید تا براتون چایی بیارم..
اقای شیبانی با لبخند سرش و تکان داد و گفت :نه دخترم..باید برم..کلی کار دارم..انشاالله تو یه فرصت مناسب حتما با خانواده خدمتتون می رسیم..
تانیا:خوشحال میشیم..بابت همه چیز ممنونم..
اقای شیبانی:نیازی به تشکر نیست دخترم..هم وظیفم رو انجام دادم و هم اینکه من و کیهانی خدابیامرز دوستان صمیمی بودیم..حق رفاقت رو به جا اوردم..

ترلان و تارا هم تشکرکردند..بعد از رفتن اقای شیبانی هر سه رفتند تو باغ و روی صندلی زیر درخت نشستند..

خانه یشان ویلایی بود..سمت چپ کنار دیوار سرتاسر درختان و گلها با حالتی مستطیل شکل کاشته شده بودند..سمت راست هم به همان صورت ولی با فاصله ..زیر درخت میز و صندلی گذاشته بودند و کمی بالاتر هم تاب فلزی و بزرگی قرار داشت..
فضای روبه رو هم یک سنگ فرش طویل که انتهای ان به ویلایی با نمای سنگی به رنگ سفید و کمی هم رنگ های مات می رسید..
استخر هم درست زیر ساختمان قرار داشت..که با چند پله به پایین منتهی می شد..

تارا:من که خیلی مشتاقم زودتر ویلا رو ببینم..
ترلان:منم همینطور..اینطور که اقای شیبانی گفت وقتی ببینید نظرتون تغییر می کنه منم دلم خواست ببینمش..
تانیا:فعلا باید منتظر باشیم ببینیم چی میشه..گفت خبرمون می کنه..
ترلان:اگر پسراش ویلا رو نخواستن همه ی سهمشون رو بخریم؟..
تانیا:مگه نشنیدی اقای شیبانی چی گفت؟..بابا گفته حق فروشش رو ندارن..
تارا:بابا واسه ما گفته نه اونا..اونا اگر بخوان می تونن بفروشنش..وصیت بابا ربطی به بچه های اقای بزرگوار نداره..اگر بتونیم سه دونگ رو ازشون بخریم عالی میشه..
ترلان:حالا صبر کن بریم ببینیمش..شاید همچین مالی هم نباشه..
تانیا:حتما چیز مهمی بوده که بابا انقدر روش اصرار داشته..می دونید که بابا بیخود رو یه چیزی اصرار نمی کرد..
ترلان:اره اینم حرفیه..
تارا:پس تا نبینیمش نمی تونیم در موردش تصمیم بگیریم..ولی من بازم میگم..اگر بتونیم سه دونگشون رو ازشون بخریم خوب میشه..

تانیا و ترلان در سکوت به هم نگاه کردند..با اینکه هیچ کدام ویلا را ندیده بودند..ولی احساس می کردند ندیده هم خواهانش هستند..
موبایل تانیا زنگ خورد..با دیدن شماره ی روهان اخمهایش را در هم کشید..
تارا:روهانه؟..
تانیا سرش را تکان داد و رد تماس زد..
تارا:همچین اخماتو کشیدی تو هم حدس زدم باید خودش باشه..

گوشیش دوباره زنگ خورد..
ترلان :جواب بده..تا کی می خوای سکوت کنی؟..
تانیا نگاهی به ترلان انداخت..حق با او بود..با سکوت به جایی نمی رسید..
سرش را تکان داد و از جا بلند شد..
گوشی همچنان زنگ می خورد..جواب داد..

چشمام سنگین بود و می سوخت!..جونی نداشتم که بخوام باز نگهشون دارم!..صداهای مختلفی توی سرم می پیچید..از بین اونها، فقط صدای نسترن رو تشخیص دادم..
ولی به وضوح متوجه نبودم که چی داره میگه.. جملاتش.. صدای گریه هاش..همه و همه توی سرم انعکاس داشت و پشت سر هم تکرار می شد….
شدت نور رو از پشت پلکای بسته م احساس می کردم..عکس ِ اون نور پشت پلکام، باعث شد چشمامو جمع کنم و بخوام که بازشون کنم..
اما همه چیز تار بود..نگاهم به سقف و گوشام پر شده بود از صدای حرکت چرخ های برانکاردی که بی حرکت روی اون افتاده بودم ..
با چند بار باز و بسته کردن چشمام دیدم بهتر شد و حالا واضح همه چیز رو می دیدم..گردنم درد می کرد..راحت نمی تونستم تکونش بدم!..
صدای نسترن که میون گریه ذوق زده شده بود رو شنیدم: الهی قربونت برم..خواهری منو ببین..منو ببین بگو حالت خوبه..سوگل..عزیزم…….
لبامو تکون دادم..اسمشو صدا زدم.. ولی انقدر اروم که حتی خودمم به سختی شنیدم!..
— خانم شما بیرون باشید..
نسترن_ ولی خواهرم…..
— می بینید که حالشون خوبه!..بیرون منتظر باشید..
و چند لحظه بعد صدای همون مرد..سرمو تا جایی که می تونستم کج کردم..دردم گرفت و اخمامو کشیدم تو هم..
–خانم پویان..حالتون خوبه؟..
سرمو به سختی تکون دادم..
–احساس درد یا سرگیجه و حالت تهوع ندارید؟!..
زمزمه کردم: گردنم..درد می کنه!
–مشکلی نیست درد گردنتون ناشی از تنش های عصبی ِ موجودیه که بهتون وارد شده..یه جور شوک ِ عصبی….تا چند ساعت اینده برطرف میشه!..حالت تهوع ندارید؟..
– نه..فقط..می خوام خواهرمو ببینم!..
دکتر که مردی تقریبا 45 ساله با موهای جوگندمی بود، بعد از معاینه با دقت چیزهایی رو روی کاغذی که تو دستش بود یادداشت کرد، برگه رو داد دست پرستار و گفت: تزریقاتشو انجام بدید…
پرستار_ چشم اقای دکتر!
دکتر نیم نگاهی به من انداخت و خواست از در بره بیرون که صداش زدم..بین راه برگشت و منتظر نگام کرد..
– کی مرخص میشم؟..
لبخند کمرنگی روی لباش نشست: نگران مرخص شدنت نباش دخترم..فعلا استراحت کن بدنت خیلی ضعیفه!
از در که رفت بیرون پرستار هم پشت سرش رفت..نگاهم هنوز روی در بود که بعد از چند لحظه باز شد و نسترن با چشم های اشک الود وارد اتاق شد..با دیدنم لباش به لبخند از هم باز شد..با 3 قدم بلند خودشو رسوند کنار تختم و دستمو گرفت..
— سوگل حالت خوبه؟..
با لبخند کم جونی نگاش کردم و گفتم: خوبم….
از یاداوری اتفاقاتی که برامون افتاده بود ابروهامو کشیدم تو هم و با لحنی نگران ادامه دادم: تا جایی که یادم میاد تو بیهوش بودی..الان حالت خوبه؟!..
با همون لبخند و بغضی که چونه ی خوش فرمش رو می لرزوند سرشو تکون داد: خوبم..چیزیم نیست..
-بچه ها کجان؟..حالشون چطوره؟!..
— اونا هم خوبن..فقط سارا حالش بد شده بود که الان نگار زنگ زد بهم گفت بهتره..
– الان کجان؟..
–اداره ی آگاهی..ما هم بـ ..
پرستار درو باز کرد و وارد اتاق شد..میز چرخداری رو که روش سرم و آمپول و چند جور قرص بود به سمت تختم هدایت کرد..بعد از اینکه کارش تموم شد و سرمم رو تزریق کرد ازم پرسید که به چیزی احتیاج ندارم؟.. فقط سرمو تکون دادم .. به صورتم لبخند زد و از اتاق بیرون رفت!..
نسترن کنارم روی تخت نشست..هنوز دستم تو دستش بود!..
– نسترن..هیچی یادم نیست..اون مرد درو بازکرد و اومد تو اتاق..دستش یه خنجر خونی بود..جلوم که ایستاد چشمامو بستم و تو دلم داشتم با خدا حرف می زدم و ازش می خواستم کمکم کنه……..دیگه بعدشو یادم نیست!….هیچی یادم نمیاد…
فشار کمی به دستم اورد و سرشو تکون داد: من اون موقع هوش بودم..ولی نمی تونستم بلند شم..از بس که ترسیده بودم نا نداشتم رو پاهام وایسم….
صورتش از یاداوری اون صحنه ها جمع شده بود..ادامه داد: اون مرد صورت کریهی داشت..به عمرم یه همچین چیزی رو ندیده بودم..انگار که صورتش به طرز فجیعی سوخته باشه حتی انگار که لب و بینیش کامل از بین رفته بود..نمی خوام بیشتر از این توضیح بدم چون دکترت گفته تشویش و نگرانی واسه ت خوب نیست!..
اون مرد تو اتاق بود که بیهوش شدی ..سارا از حال رفته بود و نگار بلند گریه می کرد..ولی من از دیدن هیکل چهارشونه و صورت زشتش لال شده بودم..هر چی زور می زدم که صدام در بیاد و داد بزنم « ازت فاصله بگیره » توانمو بیشتر از دست می دادم ..انقدر که به خودم فشار اوردم چشمام اتیش گرفته بود..ازحد معمول بازتر شده بود..حس می کردم دارم خفه میشم..اصلا یه حال عجیبی داشتم..
اب دهنشو قورت داد..به نقطه ی نامعلومی روی ملحفه ی سفیدی که روم کشیده بودند خیره شد و ادامه داد: تو تازه از هوش رفته بودی و اون مرد فقط یک قدم باهات فاصله داشت که از بیرون صدای شلیک گلوله اومد..نفهمیدم چی شد سوگل..به خدا نفهمیدم..باورت نمیشه اون مرد به محض شنیدن صدا چطور خودشو از داخل اتاق پرت کرد بیرون..انقدر سریع که خشکم زده بود و حواسم به صدای شلیک نبود!…….
مکث کرد..محو گفته هاش شده بودم و اشتیاقم برای دونستن ادامه ی حرفاش قابل وصف نبود………..
نسترن تو چشمام نگاه کرد و با لحن محزون و گرفته ای گفت: سوگل..آنیل چاقو خرده..از پشت بهش ضربه زدن ..دکترا میگن خون زیادی از دست داده الان تو اتاق عمله..مثل اینکه پلیسا رو هم اون خبر کرده بود ولی نمی دونم چطوری!..شاید با موبایلش..نمی دونم!..ولی حالش اصلا خوب نیست………

مات و مبهوت جلوی دهنم رو گرفتم..خدایا باورم نمیشه..پس اون خنجر خونی توی دستای نفرت انگیزه اون مرد….
بغضم گرفت..نمی دونم چرا ولی ناخداگاه چهره ی مهربون و اروم آنیل پیش چشمام تداعی شد..با هر جوشش از قطره ی زلال اشک توی چشمام، تصویرش تارمی شد اما..
حرکت جالب ِ اون شبش که سجاده ش رو بهم داد تا روش نماز بخونم..موقعی که خواستم سجاده ش رو بهش برگردونم و نگاهه خاص ِ همراه با شرمش توی صورتم، مخصوصا چشمام..اینکه سعی داشت نگام نکنه ولی انگار دست خودش نبود….
اون شب توی مهمونی..اینکه جونمو نجات داد با اینکه جون خودشم تو خطر بود!….تموم اون لحظات مثل پرده ی فیلم از جلوی چشمام رد می شد.. به خودم که اومدم صورتم خیس بود ..
بغض تو گلوم گیر کرده بود و اذیتم می کرد..نه می تونستم قورتش بدم نه با ریختن چند قطره اشک خودمو راحت کنم..
انگار اشکام هم قادر نبودند اون بغض لعنتی رو بشکنند….نگاهه خیره ی نسترن تو چشمای نمناکم بود..
بالاخره طاقتمو از دست دادم..صدای هق هقم بلند شد..فقط هق هق بود و ناله ای که رو شونه ی نسترن خالیش کردم..
گردنم دیگه درد نمی کرد..
نسترن پشتمو نوازش داد ..ازم می خواست اروم باشم..
ولی چرا نمی تونم؟..
چرا احساس می کنم دلم اتیش گرفته؟..
چرا نمی تونم تپش های نامنظم قلبم رو درک کنم؟!..
نسترن_ سوگل تو رو خدا اروم باش..تازه داره حالت بهتر میشه با خودت اینکارو نکن!..
رو شونه ش هق زدم: نسترن اگه اون چیزیش بشه من خودمو نمی بخشم..اون به خاطر نجات جون ما خودشو به خطر انداخت!..
نسترن_ خودخوری نکن سوگل این وسط اگه کسی مقصر باشه اون منم..منی که مثل همیشه با خودخواهیام همه رو تو دردسر انداختم..اگه به حرف آنیل گوش کرده بودم و برگشته بودیم هیچ کدوم از این اتفاقا نمیافتاد..تقصیر من بود سوگل نه تو……

از تو بغلش بیرون اومدم..تو صورتش نگاه کردم..اونم بی صدا گریه می کرد..حس پشیمونی تو چشماش موج می زد..
اب دهنم و برای هزارمین بار قورت دادم تا از شر اون بغض خلاص شم..اما نشد..لعنتی با این کارم سنگین تر شد: حالش خوب میشه؟!..
نگام کرد..واسه گفتن چیزی که سر زبونش بود تردید داشت..
اروم سرشو تکون داد و با لبخندی که مصنوعی بودنش کاملا مشهود بود زمزمه وار گفت: ایشاالله..توکلمون به خداست..آنیل ورزشکاره حتما می تونه مقاومت کنه!..
توکل!..تنها کاری که تو یه همچین موقعیتی از دستمون بر می اومد..
به صورتم دست کشیدم..گریه م به هق زدنای ریزی تبدیل شده بود..به صورت گرفته ی نسترن نگاه کردم..نگاه های کوتاه و عجیبی بهم می انداخت و با اضطراب خاصی انگشتای دستشو به بازی گرفته بود..
– نسترن………..
سرشو بلند کرد و زل زد تو چشمام..تردید توی نگاهش بیداد می کرد..
دماغمو بالا کشیدم و گفتم: چی شده؟..چی می خوای بگی؟..
نسترن من من کنان از کنارم بلند شد و گفت:نه..هیـ .. هیچی .. سرمت تموم شده برم به پرستار بگم که………
پریدم میون حرفش و دستش که از تو دستم رها شده بود رو گرفتم: تا نگی چی شده و این تردید تو چشمات از چیه نمیذارم پاتو از در بیرون بذاری..بگو چی شده؟..
نمی دونم چرا ولی دلشوره گرفته بودم..
کمی تو چشمام خیره موند..اروم اومد جلو و کنارم نشست..لبای خشک شده از استرسش رو با سر زبونش تر کرد..
نسترن_ سوگل..اون مرد…..
– اون مرد چی؟!..
نسترن چشماشو ریز کرد و اروم و شمرده گفت: بنیامین یه خالکوبی شبیهه اسکلت رو مچ دست راستش داشت که اسمش هم روش نوشته شده بود..یادته؟..
– خب..چطور مگه؟!..
نسترن_ اون مرد..وقتی رسید جلوت یه چراغ قوه از تو جیبش در اورد و روشنش کرد..دیدم که چشاتو بستی و داری زیر لب یه چیزایی رو زمزمه می کنی..نور که اطرافو روشن کرد دوباره صورتشو دیدم و از اونجایی که زبونم بند اومده بود و نمی تونستم جیغ بزنم فقط تموم تلاشمو کردم که نگاش نکنم..ولی نمی تونستم چشم از اون خنجر بردارم..محکم تو دستش گرفته بود و فشارش می داد….
مکث کرد و لرزون گفت: سوگل من……من اون خالکوبیو رو مچ دستش دیدم..همون اسکلت بود و اسم بنیامین وسطش که به لاتین حک شده بود..اصلا خودش بود!..حتی توی اون نور کم تونستم تشخیص بدم..مو نمی زد!..
اب دهنم رو با ترس قورت دادم..چشمام تا اخرین حد ممکن گشاد شده بود..لبهای سردم روی هم می لرزیدند..
نمی دونستم چی می خوام بگم..گیج و منگ فقط به نسترن زل زده بودم..
متوجهه رنگ ِ پریده م شد و دستمو محکم فشار داد..خودشو کشید جلو و صورتمو با دستاش قاب گرفت و پشت سر هم گفت: سوگل..سوگل عزیزم هیچی نیست اروم باش..به قرآن حدس زدم فقط حدس بود سوگل..سوگل……..
اون دستم که سرم بهش وصل نبود رو گذاشتم رو دستش..دستای جفتمون سرد بود..
شوکه بودم..مثل اینکه برق به تنم وصل کرده باشند..با بغض گفتم: نسترن..اون خالکوبی..گفتی که دیدیش..نسترن داری راستشو میگی مگه نه؟..نسترن..بنیامین..اون…….
نسترن نرم و آروم گونه م رو نوازش کرد و گفت:تو فقط اروم باش من همه چیز و برات میگم..باشه؟..
سرمو تکون دادم..فقط می خواستم که بگه..حالم بد بود ولی می خواستم که بشنوم..هر چی که بود رو بدونم..
حقیقت هر چی که می خواد باشه..من باید بدونم..حقم بود که بدونم!..
پرستار اومد تو اتاق و سرمو از دستم باز کرد..گفت که باید استراحت کنم..
از نسترن خواست که از اتاق بره بیرون ولی من نذاشتم..با اصرار 5 دقیقه بهمون وقت داد و از اتاق بیرون رفت..

نسترن بعد از رفتن پرستار رو کرد بهم و گفت: وقتی که صدای گلوله اومد ترسید و فرار کرد ولی من اون خالکوبی رو دیدم..این اتفاقا نمی تونه تصادفی باشه..اونم کسی که چشم دیدنمون رو نداره..
-آخه اون چرا باید اینکارو بکنه؟..چرا می خواست ما رو بکشه؟!..
نسترن_ نمی دونم..فرصت نبود بهش فکر کنم ولی الان که دارم اینا رو برات تعریف می کنم فقط یه حدس می تونم بزنم..
-چه حدسی؟!
مکث کوتاهی کرد و گفت: اون روز و یادته با بنیامین دعوامون شد که آنیل همون موقع سر رسید و جلوی بنیامین رو گرفت؟..
– یادمه..که بعدشم آنیل و تهدید کرد و به ما هم گفت همه چیز اینجا تموم نمیشه..درست یادم نیست ولی انگار یه همچین چیزی گفت..
نسترن_ من تو عصبانیت از دهنم پرید بهش گفتم که می دونم تو اون مهمونی بین اون ادما بوده..خب تا اینجا یه جورایی مطمئن شدیم که بنیامین با اونا دستش تو یه کاسه ست، خودتم خوب می دونی که چه کارایی ازشون بر میاد، کشتن ادما که واسه شون مثل آب خوردنه..من میگم شاید چون از جانب ما که دستش پیشمون رو شده احساس خطر کرده و واسه اینکه یه وقت جایی درز نکنه و کثافتکاریاشو به گوش بابا و بقیه نرسونیم خواسته اینجوری، هم تلافی کرده باشه و هم اینکه کلکه همه مون رو بکنه!..
– یعنی تو میگی..تموم مدت داشته تعقیبمون می کرده تا تو یه فرصت مناسب ما رو بکشه؟!..
نسترن_ خب من حدس می زنم این باشه..غیرمنطقی هم نیست، جور در میاد..ما 4 نفر همه چیزو در موردش می دونستیم..اون روز آنیل رو هم که تهدید کرده بود پس می تونه انگیزه ش و داشته باشه!..

هنگ کرده بودم..باورم نمی شد که بنیامین، نامزدم بخواد منو بکشه..اخه چطور ممکنه؟؟!!..
خب تو اینکه اخلاقای بخصوصی داره شکی نیست ولی اینکه بخواد دست به یه همچین کار وحشتناکی بزنه ……….خدایا چطور باور کنم؟!..
– مگه نمیگی صورتش سوخته بود؟..پس نمی تونه بنیامین باشه!..
نسترن پوزخند زد و سرشو بالا انداخت: تو چه ساده ای سوگل..اینکه کاری نداره با یه گریم ساده می تونه خودشو به هر ریخت و قیافه ای در بیاره..اگه قصدش کشتن ما بوده که نمیاد خودشو نشون بده..در هر صورت اون ادم چه بنیامین باشه چه هر ادم خل و چل دیگه ای به بابا همه چیزو میگم..دیگه بیشتر از این نمیشه طولش داد، داره دردسرساز میشه!..
– ولی نسترن اگه اون ادم بنیامین باشه ..اگه احتمالش وجود داشته باشه حتی واسه 1درصد، بازم ممکنه اینکارو تکرار کنه..اگه به بقیه بگیم که وضع بدتر میشه!..
نسترن_ فکر اینجاشم کردم..همه چیزو به پلیس میگیم..حتی از اون مهمونی و ادمایی که اونجا دیدیم..چیزی رو پنهون نمی کنیم اینجوری واسه خودمونم بهتره!..
سرمو تکون دادم .. به فکر فرو رفتم..حق با نسترن بود..تو یه همچین شرایطی که نه راه پس داشتیم نه راهه پیش بهترین تصمیم همین بود!..

نسترن گفت که آنیل و اوردن تو همین بیمارستان!..نمی تونستم بی تفاوت باشم..حالمم خوب بود ومشکلی نداشتم بنابراین دکتر اجازه ی ترخیص داد!..
نسترن به بابا زنگ زد و فقط گفت که چون بارون شدید بوده بین راه به مشکل برخوردیم..بابا ترسیده بود و فکر می کرد تصادف کردیم..ولی نسترن تونست ارومش کنه!..
گوشی رو که قطع کرد پرسیدم: بابا چی می گفت؟!..
نسترن_ گفت فردا تا ظهر خودشو می رسونه..ادرس اینجا رو دادم!فکر می کرد تصادف کردیم ولی گفتم حال سارا خوب نبوده و اوردیمش بیمارستان!..
– در مورد آنیل چیزی بهش نگفتی؟..بالاخره که بیاد همه چیزو می فهمه….
نسترن_ نشد..وقتی اومد بهش میگم!..فردا باید بریم اگاهی..چون حالت خوب نبود گفتم فردا صبح میایم مثل اینکه می خوان ازمون بازجویی کنن..

جلوی اتاق عمل کسی جز آروین نبود..با دیدنمون از رو صندلی بلند شد و با لبخند کمرنگی اومد طرفمون..چهره ش خسته و گرفته بود!..
قبل از نسترن من پرسیدم: حالشون چطوره؟!..
نگاهه آروین به من بود که گفت: هنوز خبری نشده..
نسترن_ ایشاالله خطر رفع میشه نگران نباشید!..
آروین تو موهاش دست کشید و نفسشو بیرون داد..
اخماش تو هم بود..انگار که از چیزی ناراحته: به بدبختی از خونه زدم بیرون، مامان و نازنین خبر ندارن..و به در اتاق اشاره کرد و گوشه ی لبشو گزید: حالا هم که آنیل…………
ادامه نداد..کلافه بود..
همون موقع در اتاق باز شد .. اقای دکتر با صورتی خسته که روپوش سبزرنگی هم به تن داشت از اتاق بیرون اومد !..
آروین سریع خودشو به دکتر رسوند و گفت: اقای دکتر حالش چطوره؟!..

دکتر لبه ی ماسکش رو گرفت و از رو صورتش پایین کشید..نگاهه کوتاهی به هر 3 نفرمون انداخت و گفت: خون زیادی از دست داده ولی بدنش قویه..همین باعث شد زیر عمل طاقت بیاره..خداروشکر دیگه خطری تهدیدش نمی کنه بهوش که اومد منتقل میشه بخش!..
و از کنارمون رد شد و حتی مهلت نداد ازش تشکر کنیم!..
اولین کاری که کردم شکر ِ خدا اونم از ته دلم بود..
لبهام به لبخند کمرنگی از هم باز شده بود..
دروغ چرا خیلی خوشحال بودم..
اگه آنیل چیزیش می شد من هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم……….
*********************************
صبح ساعت 9 آنیل به هوش اومد و منتقلش کردن بخش..
آروین هنوز هم به خانواده ش خبر نداده بود..
نسترن خواست بره ملاقاتش قبل از اون خواستم برم بیرون کمی هوا بخورم..از محیط بیمارستان حالم داشت بهم می خورد..
نسترن هم خواست باهام بیاد که قبول نکردم..نیاز داشتم که تنها باشم و کمی با خودم خلوت کنم..
توی محوطه قدم می زدم و با خودم و افکارم درگیر بودم..با افکار درهم و برهمی که بنیامین رو مسببش می دونستم..
حالا که به خودم و جایگاهم توی این زندگی، حتی توی این دنیا نگاه می کنم می بینم نه به خواسته م رسیدم و نه آرامشو تو زندگیم پیدا کردم..انتهای این راه به خوشبختی ختم نشد..به کسی که بتونم بهش تکیه کنم..
انتهای این مسیر به جایی رسید که احساس پوچی کنم..
روی این کره ی خاکی و بین ادمای زمینی، احساس بودن نکنم..
همیشه تهی بمونم..احساس کنم که نیستم..من بین این ادما نیستم..اصلا بشمار نمیام..
قسمت من این نبود،« خودم خواستم که به اینجا رسیدم »..
چقدر نسترن بهم گفت ومن گوش نکردم..با زندگی و ابروی همه مون بازی کردم..با ابرویی که دیگه شاید برنگرده..
از همین الان پچ پچ ها و نگاه های بد زنای همسایه رو می تونم تجسم کنم..
« این همون دختره ست که میگن نامزدش ولش کرده »..
« معلوم نیست دختره چه عیب و ایرادی داشته که پسر به اون آقایی و متشخصی پسش زده »..
هیچ کس واقعیت ها رو نمی بینه .. همه اون چیزی رو می بینند که دوست دارند ازش یاوه ببافند..
هیچ کس از دل بنده های خدا خبر نداره..هیچ کس از حقیقت ها حرفی نمی زنه..
می دونم..می دونم که زیر بار حرف مردم می شکنم ..
خودمو می شناسم..
زیر نگاه های سرزنش بار ِ مادرم..
نیش و کنایه های نگین..
حتی سکوته سنگین پدرم..
دلمو به کی خوش کنم که بدونم بعد از این پشتمه و هوامو داره؟..
به کی تکیه کنم؟..
غم هامو پیش کی فریاد بزنم؟..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

بارون نرمک نرمک می بارید..سرمو رو به اسمون بلند کردم..قطره ای شفاف و خنک روی صورتم نشست..
نگاهم به اون اسمون ِ گرفته و مه الود بود که تو دلم نجوا کردم: دردامو پیش کی بگم خدا؟..خدایی که اون بالایی و من فقط تو رو یار و مونس شب های تنهاییم می دونم..خدایی که تنهایی و ادمای تنها رو خیلی خوب درک می کنی..
خدایا می ترسم..
می ترسم یه روز..یه جایی..با یه تلنگر کوچیک بشکنم..ببرم..از این زندگی..می ترسم ایمانم سست بشه و برسم به اخرین خط این فصل زرد و خشک شده از کتاب کهنه و پوسیده ی زندگی ِ سوگل..نقطه ی پایانی رو جلوی اسمم بذارم و ……..

نفسم رو عمیق از سینه بیرون دادم تا بغضم نگیره….
چشمامو بستم..نسیم خنکی به صورتم خورد و قطرات نرمی که شبنم وار رو صورتم می نشستند..
خدایا می ترسم..
کمکم کن بتونم..
توانی بهم بده که طاقت بیارم..
سخته ولی..
اگه تو بخوای میشه..
تو بخوای هر چیز ِ غیرممکنی ممکن میشه..
فقط تو بخواه..

بغضم گرفت..
شکست..
چشمامو باز کردم..
اشکام با قطرات ارامش بخش بارون پیوند خوردند..
اینبار دل هم با صدام می لرزید..
زمزمه کردم:خدایا .. تویی حاظر، چه می جویم
تویی ناظر، چه می گویم..
خدایا .. از کسی یاری نمی جویم ..
فقط………..
تنها..
تو..
کنارم باش!..

**********************************
کسی توی راهرو نبود..پشت در اتاق ایستادم..لای در باز بود ولی درستش این بود که قبل از ورود در بزنم..
دست سرد و لرزونمو اوردم بالا…….با شنیدن صدای عصبانی نسترن دست ِ مشت شده م تو هوا خشک شد!!..
نسترن_ می تونستی جلومو بگیری..
آنیل_ درک کن که لجبازی…….
نسترن_ نمی تونم درک کنم آنیل..چرا پیشنهاد ندادی تو ماشینت بمونیم؟..از اون خونه ی متروکه و عجیب و غریب که بدتر نبود، بود؟!..
و صدای پر از حرص و خشونت آنیل_چون اون لعنتی داشت پشت سرمون می اومد..از جلوی ویلا تعقیبمون می کرد..بردمتون اونجا چون می دونستم سر و کله ش هرطور که باشه پیداش میشه..اگه تو ماشین مونده بودین که همون ثانیه ی اول کلکتونو میکند چرا نمی خوای بفهمی؟!..
نسترن_ من همه چیزو به پلیس میگم..
آنیل_ تو اینکارو نمی کنی…..
نسترن_ از همون اول قضیه رو شل گرفتم که شد این..اگه سرسختی به خرج داده بودم الان تو این مخمصه گیر نیافتاده بودیم..
آنیل_ با این لجبازیات همه مون و تو دردسر میندازی ..
نسترن_ پای جونم وسط بود می گفتم بی خیال ولی الان سوگل پاش کشیده شده وسط مـ …….
آنیل تقریبا داد زد: د ِ لعنتی درد ِ منم همینه..
نسترن_ پس بذار همه چیزو بگم..بگم و تمومش کنم..
آنیل_ با اینکارت زندگی سوگل و به خطر میندازی!..
نسترن- اما من……
آنیل_ بفهم نسترن، اون کثافت دنبالتونه..تا حدی که بدونم، می تونم از پسش بر بیام جلوشو می گیرم اما شماها چی؟..فکر کردی به پلیس همه چیزو بگی قضیه فیصله پیدا می کنه و میره پی کارش؟..تو فکر کردی اون عوضی از خودش وگروهش اثری به جا میذاره که پلیس بخواد دنبالشونو بگیره؟..فقط با اینکارت اوضاع رو از اینی که هست بدتر می کنی….سوگل جونش در خطره بفهم اینو نسترن!..
نسترن_ من به خاطر سوگل هر کاری می کنم..ولی چاره ی دیگه ای ندارم اگه به پلیسا نگم پس کی می خواد از جونش محافظت کنه؟..
آنیل_مــن….من ازش محافظت می کنم..اون تحت حمایت من می مونه!..
نسترن_ تا وقتی بخوای سکوت کنی نمی تونی نزدیکش باشی..سوگل بهت توجهی نمی کنه آنیل!..بذار من هـمه چیزو………
آنیل_ نه……
نسترن_ حالا کی داره لج می کنه؟من یا تو؟..سوگل حقشه که بدونه..آنیل اگه سوگل و در جریان بذاری می تونی همیشه نزدیکش باشی..منم قول میدم به پلیسا چیزی نگم..
آنیل_ این حرفتو پای تهدید بذارم یا یه پیشنهاد دوستانه؟..
نسترن_ پای هر چی که خودت می خوای ولی همه ی حرف ِ من همینه..به سوگل همه چیزو بگو تا بتونی ازش محافظت کنی در غیر اینصورت ممکنه اون بنیامین آشغال از هر حقه ای استفاده کنه تا سوگل رو………
آنیل_ نسترن حرفت و مزه مزه کن بعد بزن!..
سکوت نسترن..
ریتم نامنظم قلبم..
دستای سردتر از همیشه م..
همه ی وجودم می لرزید..از حرفایی که می شنیدم ..از گنگی حرفاشون..از گیج بودن خودم..اینکه مات موندم پشت در و قدرت هیچ حرکتی رو تو خودم نمی بینم..خدایا اینجا چه خبره؟..آنیل و نسترن دارن درباره ی چی حرف می زنن؟..
صدای اروم نسترن منو به خودم اورد..
نسترن_ تو که حتی طاقت شنیدنشو نداری پس چطور می خوای محافظ جونش باشی؟..بهش بگو آنیل..این حق و از سوگل نگیر…….
آنیل_ دیگه ادامه نده..دیگه نمی تونم..هیچی نگو………
نسترن_ باشه .. باشه، تا هر چقدر که می تونی لال مونی بگیر و لب از لب باز نکن..هر روز و هر ثانیه قسمم رو به روم بیار..ولی با اینکارت داری زندگی سوگل رو ازش می گیری..سوگل با شنیدن حرفام شکست آنیل..با اینکه بنیامین رو دوست نداشت ولی خرد شدنش رو دارم می بینم..اون طاقت این همه حرفو نداره به محض بهم خوردن نامزدی……………………..
اشک صورتمو خیس کرده بود..گریه ی بی صدام از چیه؟..من که از حرفای اونا چیزی نمی فهمم پس وجود این اشک های لعنتی رو صورتم به خاطر چیه؟..
نتونستم طاقت بیارم..نتونستم بمونم ومثل همیشه نسبت به اطرافم واتفاقات درش بی تفاوت باشم..
اون حق چیه که نسترن ازش حرف می زنه و اون رو به من نسبت میده؟..آنیل از چی داره فرار می کنه و دلیل ِ سکوتی که نسترن ازش حرف می زنه چیه؟….چه موضوعی این وسط وجود داره که آنیل با صراحت میگه ازم محفاظت می کنه؟……
اینا سوالاتی بودن که پشت سر هم تو ذهنم ردیف می شدند..

بی هوا میون حرفشون درو باز کردم..انقدر سریع توی درگاه ایستادم که حرف تو دهن نسترن ماسید و چشمای هردوشون از تعجب گرد شد..آنیل شاید فقط واسه 5 ثانیه نگاهش تو صورتم خیره موند که تند چشماشو بست و لباشو روی هم فشار داد و شنیدم که زیر لب گفت: لعنتی……
نسترن کنار تختش ایستاده بود .. از دیدن صورت بهت زده ی من رنگش پرید..خواست بیاد سمتم که تو همون قدم اول لب باز کردم و با صدایی که حتی به زور شنیده می شد گفتم: داشتید از چی حرف می زدید؟……
نسترن مات و مبهوت زل زد تو صورتم و من من کنان گفت: سـ ..سوگل..من………
– همه ی حرفاتون و شنیدم..
به طرفش رفتم..ولی نگاهه خیره م فقط صورت درهم فرو رفته ی آنیل رو نشونه گرفته بود..
نسترن که بغض کرده بود نیم نگاهی به آنیل انداخت و با گفتن: همینو می خواستی؟……….به طرف در دوید..صداش زدم و پشت سرش راه افتادم….
نرسیده به در صدای آنیل درجا میخکوبم کرد..
–ســوگل……

خشکم زده بود..تحکمی تو صداش بود که ناخودآگاه قدمامو سست می کرد..تا جایی که نسترن با شتاب از اتاق بیرون رفته بود و من با شنیدن اسمم، توان حرکت از پاهام سلب شده بود!..
— برگرد منو ببین!….
برگردم تا کیو ببینم؟..
مردی که از نظر من فقط یک غریبه ست ولی لحنش کذب این حقیقت رو ثابت می کرد؟..
مردی که صداش در عین محکم بودن ارامشی رو تو خودش داره که قصد تزریقش رو به تن ِ مرتعش از هیجان ِ من داشت ولی..من عجیب در برابرش مقاومت می کردم..
–سوگل..خواهش می کنم…..
اروم برگشتم..نگام که تو نگاهه گرم ولی روشن از برق اشکش گره خورد نفسم برید..این چشما چی داشتن که با قلب کم جونم همچین معامله ای می کردن؟..این اشک از چیه؟..
— بیا جلو..
قدمی به طرفش برداشتم..ناخواسته بود..بدون اراده..مغزم قفل کرده بود..پس این اراده از چیه؟…..

تنها 2 قدم با تختش فاصله داشتم که ایستادم..به سختی نگاهمو از تو چشمای شفاف و مسخ کننده ش گرفتم..به دستش دوختم..به سرمی که قطره قطره از طریق اون شلنگ نازک وارد رگش می شد..
لباسش یه پیرهن استین کوتاهه ابی کمرنگ بود..لباس مخصوص بیمارستان……2 تا از دکمه های بالای پیرهنش رو باز گذاشته بود..نگام واسه ثانیه ای روی باند سفید رنگی افتاد که از قسمت یقه ش مشخص بود..
سوالای بی جوابه زیادی داشتم که بخوام بپرسم و بی جواب نمونم..ولی مثل همیشه که در مقابل جنس مخالف قرار می گرفتم سکوت می کردم و قدرت بیان ازم گرفته می شد..اینبار حس می کردم می خوام حرف بزنم ولی نمی دونستم چطور و از کجا باید شروع کننده باشم..ای کاش کمی از جسارت نسترن رو من هم داشتم….

آنیل_ همه چیزو شنیدی؟……
سرمو بلند کردم..نگاهمو به یقه ی لباسش دوختم و سرمو تکون دادم…..
صدای خنده ش رو شنیدم که گفت:چرا نگاهتو می دزدی؟..
گوشه ی لبمو نامحسوس و بر حسب عادت گزیدم و همون نیم نگاه رو هم ازش گرفتم..
خندید..اینبار کمی بلندتر..حس می کردم شرمم رو به تمسخر گرفته..اخمامو کشیدم تو هم..
سکوتم رو، بعلاوه ی اخم روی پیشونیم رو دید که گفت: قصد مسخره کردنتو نداشتم..اخماتو باز کن…..
از این همه صمیمیت و ارامش کلامش حیرت زده مونده بودم ..حواسمو جمع کردم تا بتونم عکس العمل بعدیم رو در مقابلش پیش بینی کنم..
آنیل_ تا وقتی جسارت به خرج ندی و زل نزنی تو چشمام.. کنجکاویتو برطرف نمی کنم!..پس نگام کن……..
سخت بود..مخصوصا حالا که به روم میاورد..نگاهمو به دستش و از اونجا به سمت یقه..چونه و لبای خندونش..ودر اخر تو نگاهه شیطون و روشنش کشیدم..
خودم خیلی راحت بی قراری چشمامو حس کردم..این که تو معذوریتن و نمی خوان نااروم بمونن..ولی مجبورن..من هم مجبورم!……
سرشو تکون داد و با اینکه نگاهش رنگی از شیطنت داشت ولی لحنش کاملا بی تفاوت بود: خواهرت توهم زده..می خواست از این قضیه با پلیس حرف بزنه که من مجبور شدم اون حرفا رو تحویلش بدم..حرفی واسه گفتن ندارم..اگه که بخوای با……………
نگاهم سرد شد..سرمایی که با اخم روی پیشونیم باعث شد جمله ش رو نیمه تموم بذاره و توی چشمام خیره بشه..منو احمق فرض کرده؟..چه حرفایی که پشت همین در نشنیدم .. مکالماتشون هنوز هم داره توی سرم تکرار میشه اون وقت دم از اجبار می زنه؟……..قبل از اینکه بخواد چیزی بگه نگاهمو ازش گرفتم و از اتاق بیرون زدم..
آروین تازه رسیده بود پشت در که چون عجله داشتم حواسم نبود و بهش تنه زدم..بدون اینکه برگردم زیر لب معذرت خواستم و به سمت در خروجی دویدم….
چقدر ساده بودم که اطرافیانم فکر می کردن با 2 کلمه حرف خام گفته هاشون میشم و بی تفاوت از کنارشون می گذرم..یعنی تا این حد؟..تا این حد ساده لوحانه رفتار کردم که هر کس از راه رسید بتونه بازیم بده؟..چه با حرف و چه تو عمل بهم نیش بزنه و به ریشم بخنده؟..
چقدر احمقی سوگل!..چقدر کودنی!..چرا به خودت نمیای؟……..

نسترن توی حیاط بیمارستان نشسته بود..کنارش نشستم..صورتش درهم و گرفته بود..
بعد از چند لحظه بدون اینکه نگام کنه گفت: چی بهت گفت؟..
نفسمو از روی حرص فوت کردم: هیچی..میگه خواهرت توهم زده و واسه اینکه به پلیسا چیزی نگه مجبور شدم اون حرفا رو بهش بزنم..
پوزخند زد..نگام کرد..واسه چند ثانیه خیره شد توی چشمام و گفت: تو هم باور کردی؟..
– معلومه که نه……..
سکوت کرد..
واسه پرسیدن سوالام تردید داشتم..می ترسیدم از اون هم بپرسم و بخواد که به سکوتش ادامه بده….ترجیح دادم تو یه زمان مناسب تر قضیه رو پیش بکشم..موقعیتی که این همه تشویش دوره مون نکرده باشه و بتونیم تو ارامش با هم حرف بزنیم..مطمئنا حرفای زیادی برای گفتن داشت ولی الان زمان مناسبی برای مطرح کردنش نبود….
**********************************
بابا ساعت 11:30 رسید بیمارستان….نگران بود..نسترن همه چیزو واسه ش توضیح داد ولی حرفی از بنیامین نزد..
از دستمون عصبانی شد..اینکه چرا شبونه حرکت کردیم؟..بیشتر از اون نسترن رو سرزنش کرد..در اصل نگاهش به هردومون سرزنش بار بود و سکوتش پرمعنا..
به ملاقات آنیل رفت ولی من و نسترن بیرون ایستادیم..
هنگام خروج از بیمارستان، من و نسترن مادر آروین و نازنین رو دیدیم که تو ماشین آروین نشسته بودند و وارد حیاط بیمارستان شدند..
متوجهه ما نشدن و از همین جهت خدا رو شکر کردم..با سابقه ای که از مادر آروین و از اون بدتر نازنین سراغ داشتم کمتر از چیزی که تو ذهنم بود اتفاق نمیافتاد..
همراه بابا رفتیم اداره ی آگاهی..پدر نگار و پدر سارا هم اونجا بودند..بعد از سلام و احوال پرسی صدامون کردن داخل اتاق..
مردی چهارشونه تو لباس فرم سبزرنگ پلیس با صورتی جدی و نگاهی جستجوگرانه و تیز پشت میز نشسته بود..
نیم نگاهی به ما سه نفر انداخت و با دست به صندلی اشاره کرد: بنشینید لطفا……

با تشکری زیر لب، نشستیم..
با اولین سوال جناب سروان حرفایی که نسترن بین راه بهم زده بود رو به یاد اوردم..ازم خواسته بود هیچی از مهمونی و بنیامین به زبون نیارم….دلیلش هر چی که بود به مکالمه ی بین خودش و انیل مربوط می شد..واسه پی بردن به اصل قضایا مجبور بودم که چیزی نگم…..
جناب سروان ازمون سوالاتی رو پرسید مبنی بر اتفاقات اون شب که ما همه و هر اون چه که اون شب اتفاق افتاده بود رو تعریف کردیم..منتهی حرفی از اون خالکوبی و مهمونی به میون نیاوردیم..
بابا تموم مدت سکوت کرده بود و من و نسترن که به اخلاقش واقف بودیم خیلی خوب می دونستم این ارامش قبل از طوفانه که بابا داره لحظه شماری می کنه تا پامون به تهران برسه..
خودم رو برای رویارویی با هر برخوردی اماده کرده بودم..بابام اصولا مرد ارومی بود ولی وقتی که عصبانی می شد به سختی می تونست جلوی عصبانیتش رو بگیره..
اگه بفهمه..اگه موضوع جدایی ِ من از بنیامین و اینکه می خوام نامزدی رو بهم بزنمو بفهمه..خدایا..اگه این قضیه رو بهش می گفتم بلوا به پا می شد..
اما چاره ی دیگه ای نداشتم..باید تمومش می کردم..یکبار برای همیشه دردسرشو به جون میخرم فقط اون شیطان رو از تو زندگیم بیرون میندازم!….
همونجا از نگار و سارا خداحافظی کردیم..بابا رفت کارای تحویل ماشین رو انجام بده..تو محوطه ایستاده بودیم که صدای زنگ اس ام اس گوشیم بلند شد..شماره ش ناشناس بود!!..ولی با این حال پیام رو باز کردم..
« بهتره کار احمقانه ای نکرده باشی..گفته بودم که دست از سرت بر نمی دارم..من کابوست میشم سوگل..زندگیتو به جهنم تبدیل می کنم..فکت بجنبه بدن تیکه تیکه شده ی اعضای خانواده ت رو جلوی چشمات ردیف می کنم….منتظرم باش»……..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

چشمام کم مونده بود از کاسه بزنه بیرون ..با تموم شدن متن پیامش تنم یخ بست..اولین کاری که برای جلوگیری از سقوطم کردم دستمو به لوله ی سرد و آهنی گرفتم که به عنوان حصار دور اون باغچه ی تقریبا بزرگ کشیده شده بود..
نزدیک بود گوشی از دستم بیافته که نسترن بازومو چسبید..گوشی تو دستم مشت شد..
صدای نگران نسترن تو سرم پژواک عجیبی داشت: سوگل..سوگل چی شدی؟..سوگل..سوگل داری از حال میری!…..
همونجا زانو زدم..نسترن کمکم کرد نشستم سینه ی دیوار..سرمو به دیوار تکیه دادم..نفسم بالا نمی اومد..مرتب جملاتی که خونده بودم با تصویر بنیامین و اون لبخند مشمئزکننده ش پشت پلکای بسته م نقشی از حقیقت می بست…..
نسترن گوشیم و از دستم گرفت و متن پیام رو خوند..چشمامو باز کرده بودم و میون هق هقای ریزم نگاش می کردم..دیدم که با دستی لرزون گوشیشو از تو جیبش در اورد و متن رو از موبایل من فرستاد رو گوشی خودش..نمی دونم قصدش چی بود!..ولی با خوندن پیام چونه ش می لرزید..متن رو ارسال کرد..اما واسه کی؟!..
-نسترن………
گوشیشو گذاشت تو جیبش و دستامو گرفت..حلقه ی اشک و تو چشماش دیدم..
-نسترن..اون..یعنی اون ادم بنیامینه؟!..
سرشو تکون داد: اگه تا الان شک داشتم ولی حالا مطمئن شدم….
-اما چرا؟..چرا داره اینکارو باهامون می کنه؟..ما که کاری بهش نداریم؟…..
— احساس خطر کرده!..از همین می ترسیدم که بخواد کار احمقانه ای بکنه..برای همین گفتم چیزی به پلیس نگو..فعلا باید صبر کنیم..
هق زدم: که تهدیدشوعملی کنه؟..
میون گریه ی پر از دردم، نسترن با بغض بغلم کرد و زیر گوشم گفت: سوگل تو یه همچین شرایطی فقط باید قوی باشیم..چرا ضعف نشون میدی؟..یه کم محکم باش دختر….پاشو..پاشو الان بابا بیاد ببینه تو این حال و روز افتادی سینه ی دیوار بهمون شک می کنه…..
دستمو گرفت و بلندم کرد..
نسترن_ خطمونو عوض می کنیم..یه مدت که ببینه کاری بهش نداریم از خر شیطون میاد پایین..
هیچ کدوم از حرفاش با اطمینان نبود..انگار خودش هم به صدق گفته هاش ایمان نداشت..
و چیزی که این وسط بارز و روشنه اینه که هردوی ما می دونیم بنیامین حالا حالاها دست از سرمون بر نمی داره..
فقط امیدوار بودم به این جدایی تن بده..
از شیر ابی که کنار باغچه بود مشتی اب به صورتم پاشیدم..با دستمال صورتمو خشک کردم ..
رو به نسترن که به صفحه ی موبایلش خیره شده بود گفتم: اون موقع به کی اس دادی؟!..
گنگ نگام کرد و گفت: هوم؟!..
– دیدم که پیام منو فرستادی رو گوشی خودت بعدشم ارسال کردی..واسه کی فرستادی؟..
مکث کرد و گوشیشو گذاشت تو جیب مانتوش: واسه کسی که حتم دارم فقط اون می تونه بهمون کمک کنه!..
-کی؟!……
قبل از اینکه جوابمو بده ماشین بابا کنارمون ایستاد و گفت که سوار شیم..
***********************
تو مسیر بودیم..و من بدون اینکه حواسم باشه داشتم به آنیل فکر می کردم..به نگاهش..به وقتی که گفت برگرد و نم اشک رو تو چشماش دیدم..و همین درخشش ِ عجیب بود که اون چشمها رو با نگاهی مسخ کننده همراه می کرد..
صدای اس ام اس گوشیم منی که تو خودم و افکارم غرق بودم رو از جا پروند..حتی ترس اینو داشتم که به صفحه ش نگاه کنم..نسترن که جلو نشسته بود متوجه شد ولی به خاطر اینکه جلوی بابا تابلو نشیم عکس العملی نشون نداد..
این شماره هم ناشناس بود..
با ترس و لرز پیامشو باز کردم..
لبام از زور استرس خشک بودند..
« رسم معرفت اینه؟..به خاطرت افتادم رو تخت بیمارستان..تشکر نخواستم ولی خداحافظی هم نباید می کردی خانم پویان؟»
چشمام از تعجب گرد شد..
یعنی..
آنیل؟؟!!..
این شماره و این پیام………
اما اون شماره ی منو از کجا اورده؟..
نگام کشیده شد سمت نسترن که از پنجره بیرون و نگاه می کرد….پوفی کشیدم و سرمو تکون دادم..ممکنه کار اون باشه؟..
ترجیح دادم جوابشو ندم..وقتی رسیدیم به آفرین زنگ می زنم ……
صدای بلند زنگ اس ام اسم سکوت ماشین رو شکست..بابا از اینه ی جلو نگاهه مشکوکی بهم انداخت .. سرمو زیر انداختم که شاهد نگاهه شَک برانگیزش نباشم……..
به صفحه ی گوشیم نگاه کردم..خودش بود..
« می دونم که جوابمو نمیدی، اما یه خواهشی ازت دارم..از خواهرت در مورد من چیزی نپرس..صبرکن..فقط همین…….در پناه خدا»
نگاهمو از صفحه ی گوشیم گرفتم و به پنجره دوختم..
به قطرات بارونی که شیطنت وار، نرم و ریز رو شیشه ی پنجره سُر می خوردند..
از زور کنجکاوی داشتم هلاک می شدم..
پس این مسیر چرا به انتها نمی رسه؟!…………

بابا فریاد می زد و مامان بغض ِ توی گلوش از اون نگاهه سرزنش بار سنگین تر می شد..
نمی دونم چی شد!!!!!..اصلا چرا اینکارو کرد؟!!!!..فقط به خودم که اومدم دیدم مامان داره به سرعت میاد سمتم..دستش که رفت بالا نشستم سینه ی دیوار و تو خودم مچاله شدم..صدای جیغم انقدر بلند بود که خودمم به وحشت افتادم..
منو گرفت زیر مشت و لگد و با خشم و جنون داد می زد: همه ش به خاطر اینه..به خاطر این کثافت..بدبختیای من تمومش به خاطر این بی همه چیزه..وجودش توی زندگیم نحسه..شومه……..
نسترن و بابا هر کار می کردن نمی تونستن جلوشو بگیرن..مشتای مامان واقعا رو تن نحیفم سنگینی می کرد..از روی درد ناله می کردم و صدای ضجه هام تو فریاد مادرم گم می شد..دستامو گذاشته بودم رو سرم و خودمو گوشه ی دیوار جمع کرده بودم..هر مشتی که تو سر و کمرم می خورد می مردم و زنده می شدم..
نسترن گریه کنان روم خیمه زد..مثل اینکه بابا بالاخره موفق شده بود مامان رو بکشه کنار..نسترن سرمو می بوسید وهر دو با صدای بلند گریه می کردیم..میون گریه جملات نامفهومی رو زمزمه می کرد که انگار قصد داشت باهاشون ارومم کنه ولی حالم خیلی بد بود……
کمکم کرد بلند شم..زیر کتفمو گرفته بود..کمر و پهلوهام درد می کرد..چشمامو بسته بودم و فقط هق هق می کردم..
صدای نسترن و شنیدم: دست از سرش بردارید..شما دیگه چه پدر و مادری هستید؟..خوشی و زندگیشو ازش گرفتین بس نیست که حالا قصد جونشو کردید؟……
راه افتادیم سمت اتاق..پهلوم خیلی درد می کرد و با هر قدم دردش بیشتر می شد..
با گریه گفتم: نسترن………
نسترن_ الان می برمت تو اتاقت عزیزم..فدات شم هیچی نیست..
کمکم کرد رو تخت دراز بکشم..گریه هام از روی درد بود..دردی که حالا علاوه بر قلبم، جسمم ام ازار می داد!..
نسترن تو درگاه اتاق ایستاد و رو به بابا گفت: شما که این چیزا برات مهمه تا حالا شده یه تحقیق درست و حسابی در مورد بنیامین بکنی؟..پاره ی تنت و دادی دست یه ادم روانی..کسی که کنترلی رو رفتارش نداره…….
با دست به من اشاره کرد و گفت: باهاش جوری رفتار می کنید که نتونه حرف دلشو پیش یه کدومتون بزنه..بنیامین مدتهاست داره سوگل رو اذیت می کنه…..سوگل و با خودش برده تا خونه ای که خریده نشونش بده همونجا خواسته بهش دست درازی کنه اونم به طرز وحشیانه ای که خودشم پیش سوگل اعتراف کرده تو اینجور مسائل نمی تونه خودشو کنترل کنه..وقتی با حال زار برگشت خونه تن و بدنش زخمی بود کدوم یک از شماها که حالا با افتخار دم از پدر بودن و مادر بودنش می زنه اومد دست محبت به سرش بکشه؟………مامان تو که باید محرم دخترت باشی و بذاری باهات درد و دل کنه چرا مثل دشمنت باهاش رفتار می کنی؟….سوگل بنیامین رو پس نزد بنیامین تو شمال کارایی کرده که اگه واسه تون بگمم باور نمی کنید..اون یه کثافته به تمام معناست..اون هیچ وقت نمی تونه سوگل رو خوشبخت کنه……..
بابا اومد تو درگاه و با اخم تو چشمای نسترن نگاه کرد: یعنی چی این حرفا؟..چرا چرت میگی دختر؟……
نسترن پوزخند زد: من چرت میگم بابا؟..اینایی که بهتون گفتم تمومش حقیقته نه چرت..می تونید از خود سوگل هم بپرسید..بیچاره از ترسش پیش هیچ کدومتون حرفی نزده که مبادا سرزنشش کنید..باور داره که دوسش ندارید و اگه حقیقتو بگه طردش می کنید..چون انقدر که به بنیامین اعتماد دارید به دختر خودتون ندارید……با بغض گفت:اگه حرفامو باور نمی کنی بابا خودت برو تحقیق کن..ببین این پسره چکاره ست؟….هنوز هیچی نشده هر کار که دلش بخواد می کنه دیگه وای به حال اینکه………
نفسشو فوت کرد بیرون و صورتشو با دستاش پوشوند..شونه هاش می لرزید..داشت گریه می کرد..دردم کمترشده بود ولی تنم همونطور خشک مونده بود و عضلاتم درد می کرد……گریه هام بی صدا بود و نگاهم به نسترن..خواهری که اگه می گفتم عاشقش بودم دروغ نگفتم..
صدای مامان نمی اومد انگار که دیگه اونجا نبود..ولی بابا رو به روی نسترن ایستاده بود و از همونجا زل زده بود به من..قدمی به داخل اتاق برداشت و همونطور که اروم به طرفم می اومد گفت:نسترن چی میگه؟..واقعا بنیامین با تو همچین کاری رو کرده؟….
لبمو گزیدم و همزمان با قطره ای که از گوشه ی چشمم چکید سرمو تکون دادم……
بابا اهی از سر کلافگی کشید و کنارم نشست: پس چرا چیزی نگفتی؟..
بغض کردم..نتونستم بگم که چون می ترسیدم دیگه همین یه ذره توجه رو هم ازم بگیرید!..نگران بودم سرزنشم کنید و برای همیشه به دست فراموشی سپرده شم!..
نسترن اومد کنارمون..صورتش هنوز از اشک خیس بود..
رو به بابا گفت: این نامزدی رو بهم می زنید دیگه درسته؟..
بابا نیم نگاهی بهش انداخت و گفت: معلومه که نه….
هر دو با تعجب نگاش کردیم و نسترن گفت: یعنی چی بابا؟..مگه………
بابا_ من با بنیامین حرف می زنم..این دوتا الان نامزدن الکی که نیست..
نسترن_ عقد که نکردن چند روزم بیشتر تا پایان محرمیتشون نمونده اون موقع نامزدی رو بهم می زنیم..
بابا بلند گفت: گفتم نه……من پیش مردم ابرو دارم دختر!..
نسترن_ یعنی فقط عقایده مردم براتون مهمه؟..پس سوگل چی میشه؟..خوشبختیش براتون مهم نیست؟..
بابا_ معلومه که مهمه وگرنه نمی ذاشتم عروس اردشیرخان بشه..من باهاش یه عمر رفیق بودم می شناسمش..
نسترن_ بابا تو این دوره و زمونه خواهر و برادر هم اونطور که باید همدیگه رو نمی شناسن اونا که هم خونن اونوقت شما تکیه کردی رو یه رفاقته چند ساله و اینجوری می خوای رو زندگی دخترت ریسک کنی؟..
بابا از کنارم بلند شد و راه افتاد سمت در: همین که گفتم..فردا میرم شرکت اردشیر باهاشون حرف می زنم..دیگه نمی خوام چیزی بشنوم..
تو درگاه ایستاد..رو کرد بهمون و گفت: شب جمعه دعوتشون می کنم بیان اینجا.. ایشاالله همون موقع قرار مدارامونو می ذاریم واسه عقد و عروسی..اگه بنیامین مشکل روانی داشت من حتما می فهمیدم..بدون تحقیق که دخترمو ندادم بهشون از دو تا در و همسایه پرس و جو کردم..همه گفتن ادمای خوبین و کاری هم به کسی ندارن!…….

رو به من گفت: تو هم خودتو اذیت نکن هنوز قضیه ی امشب تموم نشده فردا باید مفصل باهات حرف بزنم..خیلی چیزا هست که تو و خواهرت باید برام توضیح بدید..درضمن بهتره فکر جدایی از بنیامین و از سرت بیرون کنی چون من هیچ وقت رضایت نمیدم که با افکار بچگانه ت زندگیتو نابود کنی..همون جلسه ی اول بهش بله رو دادی پس یعنی که دوسش داری و انتخابتو کردی..ازدواج که بچه بازی نیست امروز بگی می خوام و فردا پشیمون بشی!……
نیمخیز شدم و قبل از اینکه از در بره بیرون گفتم: ولی بابا من بنیامین و دوست ندارم..
موشکوفانه نگام کرد و گفت: پس چرا انتخابش کردی؟..
به تته پته افتادم: چون..چون می خواستم………..
به نسترن نگاه کردم..ساکت بود تا من حرفمو بزنم..
شاید دیگه موقعیتی بهتر از الان پیدا نمی کردم..
بابا_ چون چی؟..بگو دلیلت چیه؟….
دلمو به دریا زدم و گفتم: چون فکر می کردم شما دوسم ندارید و می خواستم اینجوری..منظورم اینه که قصدم فقط..فقط جلب توجه بود..

در حقیقت هم جلب توجه و هم اینکه ازادی و خوشبختیم رو تو ازدواج می دیدم ولی جرئت نداشتم اینو به بابا بگم..
در کمال تعجب بابا خندید و سرشو تکون داد: دختر برای من فیلم بازی نکن می دونم الان به هر ریسمونی چنگ میندازی که بنیامین و پس بزنی ولی نگران چیزی نباش بهش یه فرصت دیگه بده منم باهاش حرف می زنم همه چیز حل میشه….
مکث کرد: این دلایل بچگانه ت و نمی تونم باور کنم..دنبال راهی نگرد که بتونی از بنیامین جدا بشی..من حوصله ی بگو مگوهای مامانت و نگاه های در و همسایه رو ندارم که هر روز یه چیزی واسه حرف زدن پیدا کنن..کاری نکن اخرش اسباب اثاثیه مونو جمع کنیم و با سرافکندگی از این خونه بریم..اون موقع دیگه اسمی ازت نمیارم..انگار که از اول دختری به اسم سوگل نداشتم..
و بدون اینکه توجهی به نگاهه خیس و غم گرفته م بکنه از اتاق بیرون رفت و درو محکم پشت سرش بست!…..
خودمو به پشت پرت کردم رو تخت و نالیدم: می دونستم..می دونستم نسترن..به خدا می دونستم اخرش همین میشه!..
نسترن مچ دستمو گرفت: الان که فکرشو می کنم می بینم یه جورایی حق داشتی سکوت کنی..اینا هیچ کدوم حرفای من و تو رو درک نمی کنن!..
– حالا چکار کنم نسترن؟..بنیامین همینجوریش به خون ما تشنه ست بابا با این کارش بیچاره مون می کنه..به نظرت بهتر نیست به بابا همه چیزو بگیم؟..
— همین یه چیز ِ معمولی رو باور نکرد حالا بیایم بهش بگیم طرف از قضا شیطان پرست هم هست به نظرت بعدش چه عکسا العملی از خودش نشون میده؟….
پوزخند زد و جواب ِ سوال ِ خودشو داد: هیچی بهمون می خنده و میگه اونی که مشکل روانی داره شماهایین نه بنیامین ِ بیچاره!..
– به خدا وقتی داشت از بنیامین دفاع می کرد دلم می خواست برم بالای پشت بوم و از همون بالا خودمو پرت کنم پایین….باور کن حاضرم بمیرم ولی زن اون کثافت نشم..
نسترن اخم کرد: مگه خل شدی؟..هزارتا راه هست واسه خلاص شدن از دستش، فقط 1 هفته از محرمیتتون مونده..1 ماه که بیشتر صیغه نبودید……
– ولی بعد از فسخش میگی چکار کنم؟!..
— بعدش نه ولی قبلش میشه یه کاری کرد..به نگار و سارا زنگ می زنم که حواسشونو بیشتر جمع کنن چون ممکنه بنیامین سراغ اونا هم بره..اگه تو گروهشون تحقیق کنه و بفهمه ما هم اون شب اونجا بودیم سه سوت دستمونو می خونه و اون موقع خر بیارو باقالی بار کن..قبل از اینکه دستش بهت برسه و بابا بخواد کاری کنه یه مدت کوتاهی برو پیش عزیزجون تو روستا..صیغه که فسخ بشه نامزدیتون تمومه……
– پس تو چی؟..اینجا ولت کنم و برم؟..فقط کافیه بابا بفهمه اونوقت می دونی چی میشه؟..
لباشو جمع کرد و گفت: نگران من نباش..بالاخره یکی باید اینجا باشه که بهت انتن بده یا نه؟..کسی کار به من نداره همه ی کارا رو خودت می کنی..شبونه یه نامه می نویسی که برای همیشه داری از اینجا میری ولی نمیگی کجا..فقط میگی جات امنه و از این حرفا…من از قبلش یه تاکسی خبر می کنم که پشت کوچه منتظرت باشه..از این آژانسای نزدیک خونه نه، جایی که بابا نتونه راننده ش و پیدا کنه و ادرستو گیر بیاره..بقیه ش هر چی که شد با من….
-ولی اینجوری جون تو هم به خطر میافته..
خندید: دیوونه الان جون هر 4 نفرمون تو خطره..من و تو و نگار و سارا..به اونا می سپرم هوای خودشونو داشته باشن..
– اما…….
— اما و اگر نیار….پس فرداشب حرکت می کنی..تو این مدت زیاد بیرون نرو باشه؟..
انقدر نگام کرد که به ناچار سرمو تکون دادم..لبخند زد و خواست از کنارم بلند شه که مچ دستشو گرفتم..
نسترن_چی شده؟!..
– تو بیمارستان خواستم باهات حرف بزنم ولی موقعیتش جور نبود..بابا هم که تازه رسیده بود!..
–چه حرفی؟..
طبق عادت موقع استرس لبمو با سر زبونم تر کردم و نگاهمو لحظه ای به دستام دوختم و باز تو چشماش خیره شدم..

-من حرفای تو و آنیل رو توی اتاق شنیدم..داشتین درمورد من حرف می زدین….

صورتشو برگردوند و سکوت کرد..

واسه اینکه بتونم سکوتش رو بشکنم و بفهمم در پس این خاموشی چه رازی نهفته گفتم: شما اسم منو هم بین مکالماتتون اوردین..چرا انیل می خواد از من محافظت کنه؟..اون چه رازیه که باید بهم بگه تا بتونه نزدیکم باشه و ازم مراقبت کنه؟..آنیل داشت از یه چیزی فرار می کرد..این طفره رفتناش واسه چی بود؟……

نگام نمی کرد ..با انگشتای کشیده ی دستش سرگرم بود که پرسید: بهت چی گفت؟..

– فقط گفت از خواهرت هیچی نپرس و صبر کن…….

–پس صبر کن!…..

با حرص بازوشو گرفتم و تکون دادم: نمی تونم..تو خودت جای من باشی چه حسی بهت دست میده؟..سردرگمم نسترن خودم کم تو زندگیم مشکل داشتم که حالا این موضوع شده قوز ِ بالا قوز!..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

— بذار خودش بهت میگه..من نمی تونم……

-چـــرا؟..چرا نمی تونی بهم بگی؟..

نگام کرد و اروم گفت: چون به خاطرش قسم خوردم!……

از کنارم بلند شد..فقط نگاش می کردم..کلافه بود..

رفت سمت در و گفت: یادت نره چیا بهت گفتم..

-نسترن!…

— من همه چیزو هماهنگ می کنم فقط……

-نسترن……

جلوی در ایستاد: کسی چیزی نمی فهمه..

– نسترن خواهش می کنم……

— برم ببینم تو اشپزخونه چیزی پیدا می کنم بخوریم..کل مسیر گشنه بودم ولی از ترسم جیکم در نیومد..بابا بدجور جوش اورده بود می ترسیدم یه چیز بگم و بپره بهم..

نگام کرد و با سر به بیرون اشاره کرد: تو هم با شکم خالی نگیر بخواب بیا تو اشپزخونه….یا نه نمی خواد بیای غذامونو میارم همینجا………

می دونستم به خاطر مامان اینو میگه..فرصت نداد لب از لب باز کنم سریع رفت بیرون!..

با احساس سردرگمی و تشویش ِ عجیبی رو تخت نشستم و سرمو بین دستام گرفتم..میون پنجه هام انقدر فشارش دادم که انگار می خواستم بزنم و لهش کنم..

سرم درد گرفته بود..از این همه فکر و خیال!..حرفای بابام!..حرکت عجیب مامانم که نزدیک بود زیر مشت و لگداش جون بدم!..حرفایی که می زد و منو مسبب بدبختیاش می دونست!..حالا هم که بنیامین!..

این همه مشکل..واسه م مثل یه کابوس ِ ..یه کابوس ِ بد و وحشتناک که لا به لای حریر کدر و سیاهش تک تک روزای نحسم رو به نمایش گذاشته..

ولی ای کاش همه چیز واقعا یه کابوس بود که در اون صورت خیالم راحت می شد وقتی که بیدار شم دیگه اثری ازشون تو زندگی واقعیم نمی بینم..

اما حقیقت نداشت..زندگی من واقعیه..به کابوس شبیهه ولی واقعیه!..

هنوز هم زنگ صدای بنیامین، اون روز که اومد تو اتاق و بهم گفت دوستت دارم تو گوشمه..

«بنیامین_ سوگل به کی قسم بخورم که دوستت دارم؟!..من می خوامت..برای اولین بار وقتی رو به روی یه دختر قرار می گیرم دستام می لرزه..دلمو می لرزونی سوگل .. اینو می فهمی؟!..»

اون روز واقعا از شنیدن حرفاش یه حال عجیبی بهم دست داده بود..قلبم تندتر می زد..نمیگم دوسش داشتم یا علاقه ای بینمون بود..نه…..

ولی رفتارش هیجان زده م می کرد..به قدری با احساس حرف می زد که تاب و توان و ازم می گرفت.. که توی اون لحظه نخوام به درستی ِ راهی که دارم میرم فکر کنم..

اون هدیه..اون شاخه ی گل..هر دوشون رو گذاشتم توی همون ویلا و برگشتم..دیگه نمی خواستم هیچ اثری از اون شیطان صفت تو زندگیم ببینم..من بنیامین رو درست نشناختم..اون مرد زندگی من نبود..

کسی که بتونم بهش تکیه کنم و به عنوان شوهرم دوستش داشته باشم نبود..

اون ادم بنیامین نبود!..

**********************************

« آنیل »

دکمه های بلوز آستین کوتاهه سفید با چهارخونه های سرمه ای رنگش را باز کرد..شانه ی عضلانیش هنوز هم محصور ِ بانداژ بود و با همین حرکت کوچیک که بلوز را از تنش در اورد اخم هایش از درد جمع شد!..

بلوزش را با یک تیشرت مشکی جذب عوض کرد..لبه های تیشرتش را پایین کشید و همزمان نگاهش درون آینه، به طرح گیتاری افتاد که در میان شعله های اتش می سوخت..طرح زیبایی که درست وسط تیشرت ساده ش خودنمایی می کرد..

سگک کمربندش را محکم کرد..دستی به شلوار کتانش کشید..

شیشه ی شفاف ادکلنش را از روی میز برداشت و کمی از اون مایع ِ زرد رنگ با بویی سرد و تلخ به زیر گردن و سرشانه هایش زد..

نفس عمیقی کشید..بوی مدهوش کننده ای داشت..در یک همچین مواقعی لازم بود که از همین عطر استفاده کند..

قانونش همین بود..نه..این جزو قوانین گروه نبود تنها در کتاب ِ قانون ِ آنیل اهمیت داشت..برای اثبات هویتی کذب و پنهان کردن شخصیت واقعی ِ خود!..

بند چرمی قهوه ای ِ تیره ش را دور مچش محکم کرد..پلاک X را به گردنش انداخت..

از این علامت متنفر بود..دلش برای گردنبند « الله » ش تنگ شده بود..زنجیری که مادرش به عنوانه هدیه ی تولدش به گردنش اویخته بود..

با نفرت ِ خاصی به زنجیر خیره شد .. این هم یکی از نمادهای شیطان پرستی بود ..علامت x که خیلی ها بدون اگاهی از هویت و معانی ای که در پس ان نهفته به عنوان زیبایی و مد استفاده می کردند..

حتی آنیل بارها دیده بود که اکثر مردم این علامت را در ابعادی بزرگتر به اینه ی جلوی ماشین هایشان نصب می کنند..X نماد شیطان و شیطان پرستی ست..نمادی که کم کم با نااگاهی و سهل انگاری دارد جای خودش را میان مردم ساده اندیش باز می کند..

نگاهی سرسری به موهایش انداخت..همینطور هم آراسته و خوش حالت بود ولی به قول خودش برای جذب ِ انظار باید همرنگ جماعت شد..
با دقت و حوصله موهایش را اتو کشید و تافت زد تا حالتش بهم نریزد..از مدل موهای سیخ و زننده خوشش نمی امد..همیشه به همین حالت ِ ساده که چند تار روی پیشانیش افتاده بود بسنده می کرد..
به قول دوستانش فقط جزو آرشیو ِ فشن و مد باشد کافی ست..همین اسم ِ کوفتی برای جلب اعضای گروه بس بود..البته تا حدی!….
کارش که تمام شد دستی به صورتش کشید و نگاهی اجمالی به درون آینه انداخت..پوزخندی محو، بر لبان گوشتی و خوش فرمش نقش بست..به این همه تفاوت پوزخند زد……..بین ِ آنیلی که درحال حاضر جلوی آینه ایستاده با آنیل ِ چند دقیقه قبل زمین تا اسمان فاصله بود..در ظاهر همه چیز فرق می کند اما…….
پوفی کشید و نگاهش را از عکس چشمانش درون اینه برداشت..از اتاقش بیرون رفت……..صدای مادرش را شنید..مثل همیشه پای تلفن بود و طبق معمول پشت خط مادر نازنین!..
برای انکه بهانه دستش ندهد بی سر و صدا کت اسپرت مشکیش را از روی جا لباسی برداشت….خم شد تا پشت کفشش را بکشد که همان موقع صدای مادرش، از پشت سر نفسش را در سینه حبس کرد..در دل امیدوار بود که یک امروز را سر وقت برسد……
–اوغور بخیر پسرم..کجا شال و کلاه کردی با این عجله؟!..
لبش را از روی حرص گزید .. دستش را از پشت کفشش برداشت و ایستاد..
–آنیل؟!…….
دستش روی دستگیره بود که گفت: همیشه کجا میرم مادر ِ من؟..
— هنوز حالت کامل خوب نشده باشگاه رفتنت واسه چیه؟..نمی خواد بری بمون خونه استراحت کن..
آنیل با اخم و نگاهی دلسوزانه به مادرش زل زد: به اندازه ی کافی استراحت کردم می دونی که تو فضای بسته طاقت نمیارم و خفه میشم …..و با چشمک بامزه ای ادامه داد: قول میدم تا شب نشده ور ِ دلت باشم….
دستگیره را کشید..گرمی دست مادرش را به روی بازویش احساس کرد.. و همین حرکت، توانش را برای قدم بعدی سست کرد!..
— وایسا چند لحظه باهات کار دارم..
آنیل به ناچار برگشت..به صورت معصوم مادرش لبخند زد: الهی قربونت برم بذار برگشتم با هم حرف می زنیم کارم گیره به خدا…….
و مچ دستش را بالا اورد و به ساعتش اشاره کرد..
مادرش لبخند زد و بازوی پسرش را کشید دست انیل از روی دستگیره رها شد: بهونه نیار کار همیشه هست هر وقت خواستم دو کلمه درست و حسابی باهات حرف بزنم با یه بهونه ای میدونو خالی کردی!..
آنیل خنده ش گرفته بود..رو به رویش ایستاد و گردنش را خم کرد: این گردن از مو باریکتر شما امر کن نامردم بگم نه، ولی الان یه گُردان آدم چشم براهه من نشستن تو باشگاه.. با اونا چه کنم؟……
مادرش چپ چپ نگاهش کرد و گفت: ای بشکنه این دست که نمک نداره..کارت به جایی رسیده که دوست و رفیقات و به مادرت ترجیح میدی اره؟..برو..برو به کارت برس منم………..
غرغرکنان پشتش را به انیل کرد……..دلش گرفت..خندید و به سمت مادرش خیز برداشت و دستش را محکم گرفت..تا مادرش بخواهد ممانعت کند آنیل بوسه ای پشت دستش زد و سرش را بلند کرد..اشک توی چشماش حلقه بست و با محبتی مادرانه دستی بر سر پسرش کشید..
آنیل نگاهش را در چشمان مادرش دوخت و با همان لبخند گفت: فدای چشمای خوشگلت بشم، بارونیشون نکن..آنیلت غلط بکنه بخواد دلتو بشکنه….
مادرش میان اشک، لبخند زد..چین های گوشه ی لبش عمیق شد و نگاهه انیل به اون چین و چروک هایی افتاد که هرکدام گذر عمر ِ پر از درد را بر جان فریاد می زدند!..
— خدا نکنه پسرم..برو به کارت برس خدا پشت و پناهت باشه مادر، شب که برگشتی با هم حرف می زنیم……
آنیل دستانش را به حالت تسلیم بالای سرش برد و شیطنت وار به مادرش خیره شد: من چاکر شما هم هستم دربــست، فقط بگو از کدوم وری دورت بگــردم؟..
مادرش با همان لبخند از گوشه ی چشم نگاهه تیزی به او انداخت و قبل از انکه لب باز کند و چیزی بگوید آنیل خنده کنان از در بیرون رفت و قبل از اینکه در را کامل ببندد به داخل سرک کشید و گفت: اگه این همه قربون صدقه رو خرج دختر ِ فخری خانم همسایه ی دیوار به دیوارمون کرده بودم تا توی 19 سالگی انقدر واسه م عشوه نیاد الان دو جین نوه دورتو گرفته بود..ولی حالا در عوض دارم خرج شما می کنم تهش چیزی جز اخم و تخم عایدم نمیشه..اینم میذارم پای کم شانسیم!..
و صدای مادرش را در میان خنده هایش شنید: خدا بگم چکارت نکنه پسر برو دیگه..در ضمن تو که نازنین و داری خدا رو شکر کن که نذاشتم عزب بمونی……..
لبخند به یکباره روی لبان آنیل سرد شد و به همان سرعت رنگ باخت..و قبل از انکه مادرش متوجهه چیزی شود زیر لب خداحافظی کرد و در را بست!….پله های بالکن را تند و پشت سر هم طی کرد و در دل بر سر خود غر می زد: خودت کردی حالا بکش..خاک تو اون سرت کنن..گاهی حتی یادت میره که نازنین نامزدته………
سوئیچش را از جیبش بیرون اورد و اینبار کمی بلندتر زیر لب با حرص گفت : چون نیست که بخواد یادم بمونه….و به خودش تشر زد:تو نامزدی به اسم نازنین نداری..هر کی هر چی می خواد بگه..فقط تو مهمی!……..
دزدگیر ماشینش را زد و قبل از انکه درش را باز کند صدای حاج آقا از پشت سر میخکوبش کرد: این موقع صبح چی زیر لب پچ پچ می کنی پسر؟…….
آنیل پوف بلندی کشید و چشمانش را لحظه ای بست و زیر لب نالید: لعنت به این شــانس………..
و سعی کرد لبخند بزند و با همان لبخند ِ زورکی برگشت!……..
– به به، حاج اقا سحرخیز..مخلصیم…
حاج آقا با نگاهی جستجوگرانه، سرتا پای نوه ش را از نظر گذراند.. نتوانست منکر خوش قد و بالا بودن و جذبه ی مردانه ش بشود و در دل قربان صدقه ش نرود..
ولی با این حال اخم هایش را در هم کشید و با همان صلابت همیشگیش گفت: این چه سر و وضعیه پسر؟..حیا هم خوب چیزیه…..
آنیل که کامل پی به منظور حاج آقا برده بود از این رو سعی کرد خودش را بی توجه نشان دهد..لبه های کتش را گرفت و با همان لبخند ِ دلنشین روی لبانش چرخی زد و دستانش را از هم باز کرد: حال می کنی حاجی نوه ت چه خوش تیپه؟..جون من استایل رو نیگا..لاکردار چی ساخته….
و ضربه ی محکمی به بازوی خودش زد و لبخندش عمق گرفت..اخم های حاج آقا کمی از هم باز شد و لبخندی محو روی لبانش جای گرفت: خیلی خب میدم اختر واسه ت اسپند دود کنه ولی این لباسا در شان خانواده ی مودت نیست…..و به سرش اشاره کرد: این چه مدلشه؟ اصلا تو روت میشه با این سر و شکل پاتو از خونه میذاری بیرون؟…….
انیل لبخند زد و کاملا ریلکس دست به سینه به بدنه ی ماشینش تکیه داد: آره..تا دلت بخواد حاجی……
حاج اقا لبه ی سبیل های پرپشتش را با حرص جوید: حیا کن پسر..شرم کن..لا اله الا الله…………..

نیل دستش را بالا برد و ضربه ای به ساعت مچیش زد: حاجی دیرم شده..اگه خدایی نکرده رئیسم اخراجم کرد اونوقت من بیام یقه ی کیو بچسبم؟..از کار بیکارم کنه میرم تو خیابونا..رفقای ناباب میان سراغم.. از راه به درم می کنن..معتاد میشم..زنمو طلاق میدم..زنم بچه رو میذاره اجرا..یعنی مهریه شو میذاره اجرا.. بعد منه معتاده گِل به سر گرفته از کجا بیارم مهرشو بدم؟.. لااقل بذار برم کار کنم خرج مهریه شو در بیارم..خرج اعتیادمم هست..تازه هنوز بچه رو نگفتم.. مـ…………
حاج اقا عصایش را بالا اورد و بلند گفت: بسه پسر سرم رفت..تو غلط می کنی معتاد بشی..بعدشم تو که هنوز زنتو عقد نکردی بخوای طلاقش بدی……و با عصایش ضربه ی ارومی به بازوی آنیل که شانه هایش از زور خنده می لرزیدند زد و جدی گفت: منو سیاه می کنی؟ تو که تو اون باشگاهه خراب شده همه کاره ای رئیست کجا بود؟…….و عصایش را بالا برد و گفت: بزنم با همین عصا………
آنیل دست هایش را تسلیم وار بالا برد و تند تند گفت: غلط کردن و واسه همین موقع ها گذاشتن دیگه حاجی، جونه اخترت بی خیاله ما شو…….
حاج آقا خیز برداشت سمتش که انیل خنده کنان در ماشینش را باز کرد و نشست..استارت زد و همزمان شیشه ی ماشین را پایین کشید..
رو به حاج آقا که لبخندزنان به عصایش تکیه داده بود گفت: حاجی اسپند یادت نره!…….
حاج آقا خندید و سرش را تکان داد: برو بچه دهن منو وا نکن برو……..
آنیل انگشت اشاره ش را به پیشانی زد و گفت: مخلص ِ حاجی..زت زیاد!……
و پایش را روی گاز فشرد و سرایدار در را برایش باز کرد..
انیل با تک بوقی از در بیرون رفت!…….
************************************
پشت ترافیک گیر کرده بود..
شماره ی محمد را گرفت و به محض اینکه تماس برقرار شد گفت: الو.. محمد.. امروز دیرتر می رسم بچه ها رو خودت راه بنداز..
محمد_ بـــَه داش علی خودمون..علیک….باز چی شده که داری از زیر کار در میری؟..
– پشت ترافیکم، خلاص شم یه جا کار دارم تا ظهر علافم..
محمد_ ولی امروز برنامه ی بچه ها عوض میشه خودتم باید باشی..
– بگو برنامه رو تنظیم می کنم میدم دست رسولی بهشون بده فعلا که گیرم………
محمد_ باشه یه جوری راست و ریستش می کنم خیالت جمع..میگم بیا 3 دونگ این باشگاتو به نامم بزن جون ِ علی لااقل این خرحمالیاش یه جوری باید جبران بشه یا نه؟..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

آنیل خنده ش گرفت: وظیفه تو انجام میدی …….
محمد_ بدبخت یه روز اینجا نباشم شاگردات یه لنگ در هوا می مونن نصف تمریناشون زیر نظر خودمه کم هارت و پورت کن!..
آنیل بلندتر خندید و گفت: خیلی خب برو رد کارت فقط یادت نره چی بهت گفتم به رسولی بسپر حواسش باشه منم سعی می کنم تا ظهر خودمو برسونم….یا علی!..
صدای بلند محمد تو گوشی پیچید: وایسا بینم……..علیرضا……..الو…….. ..
– می شنوم……
محمد_ حواست هست؟…….
– محمد الان نمی تونم حرف بزنم بذار واسه بعد..
صدای نفس عمیقش را شنید: خیلی خب..می بینمت!..یاعلی………
تماس را قطع کرد و بدون انکه چشم از پورشه ی مشکی رنگی که رو به رویش بود بردارد پایش را تا حد نرمالی روی گاز فشرد..
بدون آنکه جلب توجه کند پشت سرش حرکت کرد….
پورشه رو به روی جواهر فروشی ایستاد..آنیل نگاهی به تابلوی سردر جواهر فروشی انداخت..دستور فرامرز خان را به خاطر داشت و اون هم یکی از برنامه های امروزش بود.. و به هیچ عنوان از حضور بنیامین جلوی جواهر فروشی تعجب نکرد……..
از ماشینش پیاده شد و قفل ان را زد….بنیامین بعد از دقایقی از مغازه بیرون امد و سوار ماشینش شد..
آنیل که با فاصله ی زیادی از او ایستاده بود نگاهی اجمالی به اطرافش انداخت و به سمت جواهرفروشی راه افتاد ….
نادر مثل همیشه پشت میزش نشسته بود و تمام حواسش را به صفحه ی مانیتورش داده بود..از شنیدن صدای برخورد زنگوله ی اویز با لبه ی در، سرش را بلند کرد..
با دیدن آنیل لبخند بر لب از پشت میزش بلند شد و به طرفش رفت: به به..داش آنیل ..چه عجب کم پیدایی…….
با هم دست دادند و آنیل نگاهی کوتاه به اطرافش و جواهرات داخل ویترین انداخت: زیر سایه ت می گذرونیم..چه خبر؟……
نادر دستش را روی ویترین گذاشت و کمی به سمتش مایل شد: خبرا که پیش شماست..شنیدم میون بچه ها بودی ……
سرش را تکان داد: سفارشا حاضره؟……
نادر_ تا دونه ی اخرش..همین دیشب رسید دستم..الان می بری؟…..
– اره دستورش رسیده….
نادر گوشیش را در اورد و درحالی که متن اس ام اس را ارسال می کرد گفت: پس صبر کن بگم بچه ها بیارن..همون تعداد که خواستی ِ..استیل ِ خالص!….
آنیل خندید و با سر انگشتانش روی ویترین ضرب گرفت: قبولت داریم داداش..فرامرزخان سفارشتو کرده!……
نادر_ مخلصیم..بگو تیشرتا رو هم سفارش دادم به یکی از رفیقام..ادم مطمئنیه گفته ظرف 1 هفته می رسونه دستم..رسید خبرشو بهت میدم…..
– باشه فقط قبلش فرامرز و هم تو جریان بذار، یه وقت سه نشه مثل اون بار…..
نادر خندید: اوکی، حواسم هست!……

در قهوه ای رنگی که انتهای مغازه بود باز شد و پسری ریز نقش با موهایی بلند که با کش نازکی از پشت سر بسته بود بیرون امد..یک جعبه ی مشکی رنگ توی دستاش بود..
زیر گوش نادر پچ پچی کرد و نادر سرش را تکان داد..پسرک جعبه را به دستش داد و از همان در برگشت….
نادر_ اینم از سفارش شما..دقیق 200 تا گردنبند با همون پلاکایی که فرامرز خواسته بود..
آنیل در جعبه را برداشت و به داخلش نگاهی انداخت..سرش را تکان داد: خوبه..همونایی که سفارش دادم..کارت حرف نداره………
و دستش را به طرف نادر دراز کرد..نادر با غروری خاص و همان لبخند روی لبانش دست آنیل را فشرد و سرش را تکان داد..
– خب دیگه داداش کاری نداری؟…….
نادر_ نه، فقط سلامم و به فرامرزخان برسون و بگو اونی که تیشرتا رو می فرسته حق زحمه شو یکجا می خواد..گفتم که در جریان باشی!..
– خیلی خب بهش میگم….کاری باری؟…..
نادر_ امشب بچه ها کرج برنامه دارن سفارش کردن تو هم باشی..پایه ای؟……
– نه امشب نیستم..تا چند روز سرم شلوغه نمی رسم ولی هفته ی دیگه فرامرز خان قراره میزبان باشه، بیا همه هستن!..
نادر_ حتما….می دونی که من سرم درد می کنه واسه اینجور کارا…..
آنیل خندید و چشمکی حواله ش کرد..دستش را به نشانه ی خداحافظی بلند کرد و از مغازه بیرون رفت..
مقصد بعدی خانه ی فرامرز خان بود..
یک عمارت بزرگ تو بالاترین نقطه از شهر..
فرامرز خان مردی مستبد و سخت گیر بود..اکثر خلافکارهای شهر او را می شناختند..کسی جرئت سرپیچی از دستوراتش را نداشت..در میان سینه چاکانش تنها چند نفر را بیش از دیگر افرادش قبول داشت که آنیل هم یکی از آنها بود..
آنیل امتحان خود را پس داده بود..هنوز هم که به گذشته فکر می کند مو به تنش سیخ می شد..
چه کارهایی که انجام نداد..چه زخم هایی که بر تن و روحش نزدند..تمامی آنها به کابوسی بدل شد که تا اخر عمر گریبانگیرش باشد..
رهایی از آن……..بی فایده ست!…….
**********************************
« سوگل »

نسترن_ دِ دست بجنبون دیر شد..
دسته ی ساکمو با استرس بین انگشتام گرفته بودم و فشار می دادم: نسترن می ترسم..اگه بیدار بشن چی؟..
نسترن نچی کرد و گفت: بیا برو ساعت 1 نصفه شبه 2 ساعته که خوابیدن……..
دستمو کشید و اروم و پاورچین از اتاق بیرون رفتیم..تا پشت در ورودی نفسمو حبس کرده بودم..دست و پام می لرزید..تا حالا از این کارا نکرده بودم..
اسم این کارمو چی بذارم؟.. فرار؟!…..
نه..
من فرار نمی کنم..فقط واسه یه مدت دارم میرم پیش عزیزجون..پدرم نخواست به حرفام گوش کنه..بدبخت شدن من رو به ابروش ترجیح داد..راهی جز این جلوی پام نذاشت..مجبورم..جای بدی که قرار نیست برم..میرم پیش عزیزجون.. تا یه مدت ابا از اسیاب بیافته و این 5 روزم تموم بشه!………
نسترن خیلی آروم درو باز کرد..شالمو رو سرم محکم کردم..هردومون رفتیم بیرون و نسترن به همون ارومی درو بست..همین که پامو گذاشتم تو کوچه یه نفس راحت کشیدم..
تا سر کوچه یک نفس دویدیم..یه ماشین مشکی ِ مدل بالا سرکوچه ایستاده بود و از چراغای روشنش فهمیدم منتظر ِ ماست..
با تردید دست نسترن و گرفتم و کشیدمش….
نسترن_ چیه؟…..
با سر به همون ماشین اشاره کردم و گفتم: من باید با این ماشین برم؟..
نسترن_ اره خودشه..زود باش!..
-ا..اما..تو مطمئنی این تاکسیه؟..
نسترن هولم داد طرفش و گفت: اره بابا بیا برو کم لفتش بده…..
– اخه….این ماشین…….
نسترن_ رسیدی روستا بهم زنگ بزن با عزیزجون هماهنگ کردم……
هنوز نگام به ماشین بود..راننده شو نمی تونستم ببینم..
اروم سرمو تکون دادم: باشه!…….
با بغض صورتشو بوسیدم و زیر گوشش گفتم: خواهری مدیونتم..می دونم من که برم اونا دست از سرت بر نمی دارن و اذیتت می کنن..تو رو خدا منو ببخش…..
دستمو گرفت..صدای اونم می لرزید..انگار که بغض داشت: برو بشین سوگل نگران منم نباش..کی می خواد بفهمه که من کمکت کردم؟..فقط همیشه گوشیتو روشن بذار..یادت نره همون سیم کارتی رو بذار که امروز بهت دادم اینجوری بابا و بنیامین نمی تونن ردتو بگیرن..باشه؟…..
بغض داشتم..فقط سرمو تکون دادم..صورت همو بوسیدیم و در عقب و باز کردم و نشستم..اون موقع ِ شب هوا نسبتا خنک بود و تو ماشین با وجود بوی عطری که یهو تو صورتم خورد واقعا گرم و..خاص بود……..
نسترن برام دست تکون داد و درو بست تا وقتی که راننده ماشین و روشن کنه و بخواد از پیچ کوچه رد بشه نگاهه من فقط به نسترن بود..هنوز داشت برام دست تکون می داد..
خدایا با این بغض تو گلوم چکار کنم که قصد جونمو کرده و داره خفه م می کنه؟…..
سرمو که چرخوندم طاقت نیاوردم..اشک خود به خود از چشمام جاری شد و نمی تونستم روی هق هق های ریزم کنترلی داشته باشم….
به صورتم دست کشیدم..راننده یه برگ دستمال کاغذی گرفت طرفم ولی هیچی نگفت..نگام کشیده شد سمتش..یه کلاهه لبه دار ِ سفید گذاشته بود رو سرش و نگاهش هم فقط به جاده بود..
صورتش معلوم نبود ولی از پشت سر که دیدمش چهارشونه بود..با یه تیشرت استین کوتاهه سفید که جذب عضله هاش شده بود..
نسترن چطور اعتماد کرد منو این موقع شب با این مرد جوون بفرسته تو جاده؟؟!!..برام عجیب بود..انقدر که هولم می داد سمت ماشین مهلت نمی داد حرف بزنم..از طرفی نصف شب بود و نمی شد تو کوچه راحت حرف زد!…
دستمال و از دستش گرفتم و زیر لب تشکر کردم..کلاهو از سرش برداشت و لا به لای موهاش دست کشید..ناخوداگاه و از روی ترس حرکاتشو زیر ذربین گذاشته بودم..آینه ی جلو رو، روی صورتم تنظیم کرد…. و اون موقع بود که تونستم چشماشو ببینم..چشمای عسلیش زیر نور ِ کم داخل ماشین می درخشیدند..نگاهش روی من بود..
ابروهاشو انداخت بالا و شیطنت وار گفت: سلام خانم ِ فراری..به جا اوردین؟……..
از تعجب دهنم باز مونده بود..
-شـ .. شما…..!!!!!!…
و با لحن بامزه و ارومی گفت: راننده تاکسی ِ شمــا!……..
خدای من..
گلوم خشک شده بود..نمی تونستم این کار نسترن رو درک کنم..
چه توجیهی براش داشت؟..
اصلا..اصلا آنیل اینجا چکار می کرد؟؟!!…………..

یک قدم بهم نزدیک شد و بلندتر از من صداشو برد بالا و گفت:ساکت شو سوگل فقط ساکت شو…..
داد زدم: به من نگو سوگل..اسمم و صدا نزن..صدا نزن لعنتی!..
گوشامو گرفتم ولی صداشو می شنیدم:تو دیوونه ای ولی اون راننده ی بدبخت چه گناهی کرده که باید به خاطر حماقته تو بیافته پشت میله های زندان؟..اگه نکشیده بودمت کنار که زیر لاستیکای اون ماشین تیکه تیکه شده بودی!……
میون گریه عصبی جیغ کشیدم: به تو چه؟..تو چرا دخالت می کنی؟..این زندگی مال منه می خوام که نباشه..هرکار که دلم بخواد باهاش می کنم….
پوزخند زدم..نفس کم اورده بودم ولی با این حال گفتم: تو الان بودی و تونستی جلومو بگیری ولی بالاخره یه روز مـ ……..
دستشو مشت کرد و برد بالا و همزمان با بسته شدن چشمام نعره کشید: ببند اون دهنتو تا دندوناتو توش خرد نکردم!………
از ترس ِ صدا و چشمای وحشتناکش که از زور خشم سفیدیش به سرخی می زد و هیچی از عسلی چشماش مشخص نبود سرجام میخکوب شدم و چشمامو بستم..

نفس تو سینه م حبس شده بود..با بیرون دادنش لای پلکامو باز کردم..نگام می کرد..ازش می ترسیدم!..
لباشو روی هم فشار داد .. اینبار تن صداش پایین تر اومده بود ولی هنوزم عصبانی بود..خیلی زیاد!……….
با سر به ماشینش اشاره کرد: برو بشین تو ماشین……
بی اختیار لبام ازهم باز شد و گفتم:مـ..من..من با تو جایی نمیام..ایـ ..این درست نیست!..
اخماش از هم باز شد..چشماشو واسه چند ثانیه بست و باز کرد..گوشه ی لبشو گزید و دیدم که لبخند زد و سرشو چند لحظه زیر انداخت..اینبار که سر بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد، با وجود اینکه چشماش هنوز هم قرمز بود ولی اثری از عصبانیت تو صورتش ندیدم..
برام عجیب بود .. یعنی به این سرعت رفتارش تغییر کرد؟؟!!..

مردونه خندید و نگاهه من ناخودآگاه به چال ِ گونه هاش کشیده شد ولی خیلی زود نگاهمو گرفتم و سرمو زیر انداختم..اب دهنمو قورت دادم..نه از ترس..از هیجان..
— منو ببین…..
اروم سرمو بلند کردم..با همون لبخند رو لباش با سر به ماشینش اشاره کرد: برو بشین….
لب باز کردم تا بگم نمیشینم که دستشو اورد بالا و دعوت به سکوتم کرد..
نگاهش تو چشمام بود که گفت: خواهرت تو رو دست من سپرده..الان امانتی دست من بهش قول دادم و اگه فکر می کنی که آنیل اهل بدقولی کردن و نامردیه سخت در اشتباهی..گفتم می برمت پس اینکارو می کنم..حالا راه بیافت….
ابروهاشو بالا برد….حالا که ازش پرسیدم نباید خیلی زود کوتاه بیام..دلیلش قانعم نمی کرد..
– چرا نسترن باید منو دست تو بسپره؟..می دونم که اون اینکارو نمی کنه..
— خودش تو رو سوار ماشین کرد..منو هم دید….دیگه چرا شک می کنی؟……..
– چرا نباید شک کنم؟..اصلا نمی فهمم..علت این کار نسترن برام واضح نیست..

مچش و اورد بالا و رو شیشه ی ساعتش ضربه زد: بیا برو بشین دختر دیرمون شد..
موبایلمو در اوردم و شماره ی نسترن و گرفتم..امیدوار بودم که بیدار باشه..5 بار بوق خورد دیگه داشتم ناامید می شدم که جواب داد..ولی انقدر اروم که صداشو واضح نمی شنیدم..

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

–الو…..
-الو..نسترن..بیداری؟..
پوفی کشید و نگران گفت: تو این موقعیت می تونم بخوابم؟..یعنی اگه بتونم که از خدامه..چی شده چرا زنگ زدی؟..حالت خوبه؟..
-نمی تونی یه کم بلندتر حرف بزنی؟..صداتو ضعیف دارم..
— سوگل نمی تونم مامان رفته تو اشپزخونه داره اب می خوره من تو اتاقم، بفهمه کارمون تمومه و………..
-باشه باشه..اگه کارم مهم نبود بهت زنگ نمی زدم……..
و به انیل نگاه کردم که دست به سینه رو به روم رژه می رفت و سرشو تکون می داد..
از حالت بامزه ای که به خودش گرفته بود قبل از اینکه لبخند بزنم نگاهمو گرفتم و پشتمو بهش کردم..
— چی شده سوگل؟..مگه آنیل پیشت نیست؟..
– اتفاقا چون پیشمه بهت زنگ زدم..نسترن چرا اینکارو کردی؟..
–سوگل یعنی فقط واسه همین زنگ زدی؟!..
– مهم نیست؟؟!!..
— الان کجایی؟..
– کنار جاده..بیرون ماشین..
— دیوونه تو انگار متوجهه موقعیتی که توش هستیم نیستی اره؟..برو بشین..صبح باید روستا باشی تو رو خدا آتو نده دست ِ این جماعت..
– نسترن واقعا نمی فهمم چی میگی..چطور حاضر شدی من و با یه مرد جوون……..
با حرص جمله م و قطع کرد: سوگل خواهش می کنم بس کن..اگه به آنیل اعتماد نداشتم فکر می کردی به همین راحتی میذاشتم پیشش باشی؟..بهش اعتماد کن فقط اونه که می تونه کمکت کنه!..
به پیشونیم دست کشیدم و کلافه گفتم: یعنی چی؟..نسترن چرا گیجم می کنی؟..اصلا این آنیل کیه؟..تو از کجا می شناسیش؟..

— الان نمی تونم زیاد حرف بزنم فردا تو یه موقعیت مناسب خودم بهت زنگ می زنم هر کاری داشتی بهم اس بده اگه واجب بود زنگ بزن .. هر اتفاقی که افتاد باخبرت می کنم حالا برو وقت و از دست نده هر چی آنیل گفت گوش کن باشه؟..
– اما اخه…………
— اما و اخه نداره سعی کن بفهمی سوگل…..قول بده کاری رو نسنجیده انجام نمیدی…….
سکوت کردم که گفت: سوگل..دردسر درست نکن باشه؟..
– چه دردسری؟!….
— فقط سعی کن اروم باشی و به چیزی هم فکر نکنی من همه چیزو حل می کنم..
-……..
–ســـوگل………
-خیلی خب……..
نفس راحتی کشید و گفت: کاری نداری؟..
– نه فقط…………
— سوگل باید برم از بیرون صدا میاد شاید مامان باشه..تا بعد!..
و صدای بوقی که تو گوشی پیچید و نشون می داد نسترن گوشی رو قطع کرده..

دستمو پایین اوردم..نگام به سنگریزه های کنار جاده بود که زیر نور کم موبایلم تنها سایه ای ازشون دیده می شد..
— رخصت؟…….
گنگ نگاش کردم..به صورتم لبخند می زد..چال رو گونه هاش با همون لبخند کوچیک انقدر عمیق بود که نمی شد تو صورتش نگاه کرد و متوجهه اونها نشد…….

منگی چشمام و که دید گفت: اگه همینطور بخوای لفتش بدی کم کم سپیده می زنه..لااقل از این جاده خلاص بشیم بقیه ش مهم نیست زود می رسیم……
من من کنان گفتم: خواهرم..چرا تو رو با من..فرستاده؟…….
یه قدم دیگه بهم نزدیک تر شد..با همون لبخندی که از نظرم دلنشین بود!..

ولی به خودم جرئت ندادم که بیش از اون بخوام حتی تو دلمم در موردش چیزی بگم…….
متقابلا یک قدم به عقب برداشتم..پام که به اسفالت رسید ایستادم..رو به روم بود..مسخ چشمام..مسخ چشماش..برق نگاهی که توی تاریکی بهتر خودشو نشون می داد..
لبخندش کمرنگ شده بود ولی لحنش اروم بود..
-دوست نداری کنارت باشم؟…….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


به قدری نرم جمله شو به زبون اورد که یه حالی بهم دست داد..حالی که تب گونه هام و بیشتر کرد و داغی ِ نگاهمو افزون…….
انگار که لبام به هم دوخته شده بودند..باز هم نجوا کرد: دوست نداری اونی که می خواد از ته دلش حامی و محافظت باشه من باشم؟….

قلبم می کوبید..تند می کوبید..با صدای بلند می کوبید..سرسام اور بود صداش..کف دستام عرق کرده بود ولی سر انگشتام سرد بود……..
سرشو پایین تر اورد..بی پروا تو صورتم نگاه می کرد..ولی نگاهه خیره ی من از سر بی پروایی نبود..از مسخ نگاهش بود که میخکوب شده بودم..تاب و توانم و ازم ربوده بود………
چشم تو چشم هم..صداش نرم تر از قبل توی گوشم پیچید: اگه که بگم..بگم که خودم می خوام..اگه که بخوام باهات باشم تا دیگه ابر بارونی نباشی..اگه بگم که حتی حاضر نیستم دست از سر سایه ت هم بردارم که مبادا تو تاریکی محو بشه و دیگه نتونم پیدات کنم..اگه خودم بخوام بمونم و کنارت باشم چی؟!……….
و قدمی که با برداشتنش فاصله ی محدود بینمون رو پر می کرد و برداشت و من ناخوداگاه تنمو منقبض کردم و به عقب مایل شدم که مبادا با سینه ی ستبرش برخورد کنم….
اینبار علاوه بر نرمشی که تو صداش بود نگاهش هم ارامش خاصی رو به همراه داشت..
خیره تو چشمام گفت: اگه تو هم بخوای، من نمی خوام که برم….
حالم یه جوری بود..یه جور عجیب..یه حس عجیب….اما پسش زدم..به همون سرعتی که تو دلم رخنه کرده بود ..
با بدبختی جرئت پیدا کردم تا بپرسم..لرزون بپرسم..با صدایی که گویی از ته چاه بیرون می اومد..لب باز کردم و پرسیدم: چرا؟……
و با مکث کوتاهی جواب شنیدم: فکر کن وظیفه……
چشمام از تعجب گرد شد و تکرار کردم: وظیفه؟..
لبخند زد و سر تکون داد: کنجکاوی نکن….
با نگاهم جوابشو دادم که نمی تونم..نمی تونم ببینم و هیچی نگم..در مقابل این مرد مرموز نمی تونستم کنجکاو نباشم……
نگاهمو دید ولی معنا نکرد..یا شاید هم کرد وهیچی نگفت….

راه افتاد سمت ماشین 3 قدم که ازم فاصله گرفت بی اختیار پاهام به حرکت در اومدن و پشت سرش راه افتادم..گیج بودم..منگ بودم..سرم پر بود از افکار درهم و برهم..ذهنم قفل کرده بود..گنجایش این همه سوال رو نداشت……….
هر دو سکوت کرده بودیم….دلم می خواست حرف بزنم..می خواستم فکر کنم..به حرفای نسترن..به اوضاع ِ فعلی خودم..به حرفای آنیل که از همه بیشتر ذهنم و به خودش مشغول کرده بود..
وقتی که برق نگاهش و دیدم و حرفاشو شنیدم پیش خودم احساس کردم از روی یه حس مبهم داره این حرفا رو می زنه..حسی که برای من هم گنگ بود..برای همین ترسیدم….
ولی وقتی گفت از روی « وظیفه » داره کمکم می کنه تردید کردم که نه….حرفاش نمی تونه از روی همون حس ِ ناشناخته باشه پس….
پوووووفففففف..ای کاش ادامه می داد..اون و نسترن یه چیزی می دونن و بهم نمیگن..
واقعا آنیل کیه؟!..حضورش توی زندگیم غیرمنتظره بود..من هنوز هم با اون احساس بیگانگی می کنم..من اونو نمی شناسم….
ولی….
چرا دروغ؟..اره..گاهی حس می کنم که برام اشناست..انگار که قبلا اون نگاه رو دیدم..درونم این حس رو دارم و همین برام عجیبه..نمیگم که از نظر شخصیتی برام مجهول نیست..نه….یه جور حسه..یه حس گنگ با اینکه به هیچ وجه ازش سر در نمیارم ولی..انگار که غریبی نمی کنم..
اون هم منی که با دیدن نگاهه خیره ی یک مرد روی خودم، سریع رنگ به رنگ می شدم و سرمو زیر می انداختم حالا تو نگاهه مردی که هیچی ازش نمی دونم خیره می مونم و حتی با وجود داغی ای که سراپام رو تو خودش می گیره بازم نمی تونم بی تفاوت باشم..
در مقابل اون نگاه قلبم بی تاب میشه..ضربانش شدت می گیره………

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.


دستم و مشت کردم و جلوی دهنم گرفتم..از پنجره بیرونو نگاه کردم..
این حس رو درک نمی کنم..
و دوست ندارم که درکش کنم..
هیچ وقت هم نمی خوام!………..

روم لای پلکامو باز کردم..نور از پنجره ی ماشین مستقیم تو صورتم می خورد..چشمامو باریک کردم چون اذیتم می کرد..به صورتم دست کشیدم..کمرم درد می کرد .. تا خود صبح به حالت نشسته خوابم برده بود..
به ساعتم نگاه کردم..7 و نشون می داد.. چند ساعته که خوابم؟!…..

آنیل تو ماشین نبود..از پشت شیشه بیرون و نگاه کردم..نتونستم ببینمش..اونجا نبود!..
در و باز کردم و پیاده شدم..قمقمه ای که تو کیفم بود رو برداشتم و کمی اب رو دستم ریختم و پاشیدم تو صورتم..
با گوشه ی شالم صورتمو خشک کردم .. نیم نگاهی به اطرافم انداختم..پس کجاست؟!..منو تنها اینجا ول کرده و رفته؟!….
در ماشین باز بود خم شدم تا قمقمه رو بذارم تو کیفم.. زیپ کیفمو بستم و کمرمو صاف کردم و از ماشین بیرون اومدم که همون موقع صدایی از پشت سرم گفت: صبح بخیر……
جیغ خفیفی کشیدم و بی هوا برگشتم که پشتم محکم خورد به در ماشین..دردم گرفت و صدای ( آخ) م بلند شد..خندید و از خنده ش حرصی شدم ولی تنها با نگاه و اخمای درهمم حرصم و نشونش دادم..من هر وقت که بیش از حد ِ نصاب عصبانی باشم زبونم به بیان هر جمله ای کار میافته ولی فقط تا وقتی که ارومم جواب طرف مقابلم رو با سکوتم میدم.. و نگاهی که حرفام و اونجا حبس می کنم..می دونم که چیزی ازشون نمی فهمه……
یه پاکت ِ پلاستیکی گرفت جلوم و گفت: بگیر حرص نخور..بهتر از اونم واسه خوردن هست..
و با چشم به پلاستیک توی دستش اشاره کرد: بسم الله……….

اخمام در کمترین زمان ممکن از هم باز شد..
پلاستیک و از دستش گرفتم: از کجا اوردیش؟..
در سمت راننده رو باز کرد و گفت:از تو یخچال خونه مون…..
لبخند زدم ..لای در ایستاد و رو به من گفت: نکنه فکر کردی از یه جایی همین اطراف خریدم؟..
سرمو تکون دادم: پس کجا رفته بودی؟….
یه تای ابروهاشو بالا انداخت و حینی که رو صندلی می نشست گفت: داشتم با تلفن حرف می زدم این اطراف درست انتن نمی داد..بشین باید راه بیافتیم……
نشستم و آنیل حرکت کرد..تو پاکت ساندویچ نون و پنیر و گردو بود….خیلی خیلی گرسنه م بود..جوری که تا تهشو با میل خوردم و تموم مدت حواسم نبود که آنیل از جلو نگاهش به منه……
— سیر شدی؟..
سر تکون دادم و با لبخند گفتم: ممنونم خیلی خوشمزه بود..
با لبخند سرشو تکون داد و گفت: صبحونه ی مورد علاقه ی من همینه..ولی خب فقط…..
از تو اینه نگام کرد وخندید: دست ساز مامانم بهم مزه میده………

لبخند زدم ..ولی خیلی زود، رو لبام خشکید و جاشو به غمی عمیق تو چشمام داد..
مادر….
تو دلم بهش حسادت کردم..لحظه ای بود ولی همینم داغ دلمو تازه می کرد..خوش به حالش..من از بچگی ارزوم بود که یه بار مامانم واسه م لقمه بگیره و با محبت بهم بده و بگه که ( بخور دخترم نوش جونت..)
همیشه با اخم و تخم نون و مینداخت جلوم ومی گفت: زود سق بزن و برو مدرسه دیرت شد….
به اون حس تلخ پوزخند زدم..چونه م می لرزید و چشمام اماده بودند که ببارند……

با تکون محکمی که ماشین خورد و صدای لاستیکا و..سرعــــت زیادش….جیغ کشیدم و محکم خودمو چسبوندم به صندلی..چشمام و تا اخرین حد ممکن باز نگه داشتم..
آنیل پاشو محکم روی پدال گاز فشار می داد و ماشین با سرعت تو دل اون جاده ی مسکوت حرکت می کرد….
با ترس خم شدم و دستمو گذاشتم پشت صندلیش: تـ..تو رو خدا..یواش تر…….
بلند گفت: نمی شنوم..
بلندتر گفتم: یواش برو..خواهش می کنم..
بازم داد زد: بلندتر سوگل صداتو نمی شنوم..بلندتر بگو..
می دونستم که می شنوه ولی از کاراش سر در نمی اوردم..از طرفی سرعتش انقدر زیاد بود که اگه بگم اون لحظه رسما داشتم پشت صندلیش جون می دادم دروغ نگفتم..
صدامو بردم بالاتر و داد زدم: اروم برو الان تصادف می کنیم..
داد زد: نه..اینجوری نمیشه..جیغ بزن و بگو..بلـــند….
با اینکه ترسیده بودم اما از این حرفش تعجب کردم..چشمایی که تا چند لحظه پیش پر بودن از اشک حالا از ترس و هیجان خشک شده بودند….
به حالت نیمرخ برگشت و نگام کرد: تا وقتی صدای جیغت تو ماشین نپیچه همینه….شروع کن………
و سرعتشو بیشتر کرد..حس می کردم ماشین داره پرواز می کنه ..سرعت ِ زیاد..صدای گوشخراش لاستیکا روی اسفالت..حرکتای مارپیچ و حرفه ای ..تکونای شدید ماشین..وای خدا قلبم داره از حلقم می زنه بیرون..
به نفس نفس افتاده بودم..از زور هیجان چیزی نمونده بود پس بیافتم….

.

رمان جدید ببار بارون از فرشته 27

.

کاملا ماهرانه فرمون و کشید سمت چپ.. ماشین دورخودش می چرخید..سرم داشت گیج می رفت..ماشین تو یه مسیر مستقیم قرار گرفت و اینبار محکم تر پاشو روی گاز فشار داد..انقدر ناگهانی که صدای جیغ لاستیکا بلند شد..
یه کامیون نارنجی رنگ مستقیم داشت به طرفمون می اومد، آنیل دقیقا رو به روش بود..وحشت زده به اون ماشین غول پیکر خیره شدم ..توی اون لحظه احساس می کردم حتی مویرگ های چشممم نبض دارند..

بیوگرافی فرشته 27

biography fereshteh 27

به این پست امتیاز دهید.
رمان جدید ببار بارون از فرشته 27
5 از 2 رای
 
بازدید : 653 بار بار دسته بندی : ببار بارون ، جدید ببار بارون ، فرشته 27 تاريخ : ۱۵ اسفند ۱۳۹۴ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

چهارده − 2 =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،