دانلود رمان جدید

سلام دوستان گرامی ، خوشحالم که دی ال رمان رو واسه بازدید انتخاب کردید ;) امیدوارم لحظات خوبی رو باهم داشته باشیم :)

بالماسکه

دانلود رمان بالماسکه

 

دانلود رمان بالماسکه

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

دانلود رمان بالماسکه

خب ژانر رمان بالماسکه چیه ؟
عاشقانه

خب رمان بالماسکه چند صفحه داره ؟

۸۱۹

خلاصه رمان بالماسکه

ترگل سادات توفیق،در شانزده سالگی در یک ازدواج سنتی،وارد زندگیه مرد جوانی میشه که هیچی ازش نمیدونه واین ندونستن ها،اونو به بند میکشه…که برای رهایی از بندها!!دست به دامان ماده و تبصره های قانونی میشه و اتفاق هایی که لابه لای دویدن هاش رخ میده…..

چند صفحه ای اول رمان : بالماسکه با هم بخونیم

در آن هوای سرد و سوز بی رحمانه ی اسفند ماه،کابـ ـوس نیمه شب گذشته یک لحظه رهایش نمیکرد…دستانش بی اختیار در میان جیب های پالتویش مشت شد…هرلحظه که یاد سنگ انداختن ها می افتاد تمام وجودش به عرق سردی می نشست…
حیف که فقط یک خیابان با دانشگاه فاصله داشت…پشیمان بود از اینکه امروز با آن حال روحی خراب به خاطر زبان عمومی دو واحدی از خانه بیرون زده است….
کلافه اندیشید که امروز با صارمی برادر همان دختری که کارش فقط زخم زدن بود،کلاس مشترک داشت…این سرراه سبز شدن های صارمی ها در زندگی اش را کجای دل می گذاشت!!!
لرزش میان مشتش باعث شد که از میان غرقابی از فکر وخیال بیرون آید…صفحه ی گوشی را باز کرد…۳۰۰/۰۰۰ از شماره حساب……میان راه ایستاد،چشمانش را محکم روی هم فشار داد،دندان روی هم سایید ،که ای کاش …ای کاش….متین بمیرد….
اوه…نه،عصبی سرش را به دو طرف تکان داد،دوباره راه گرفتن را از سرگرفت…..بی اراده بدون آنکه بتواند افسار ذهنش را در مشت نگه دارد،فکر کرد…مرور کرد…خودش را،زندگی اش را….
افکارش از روز قبل،از آن زخم زدن های بی رحمانه صفورا،شاید از قبل تر ،از کتک خوردن حمید…یا نه…آن زخم زدن های خودش به متین…متین به خودش…تماما در هم پیچیده بود…
مغازه های زیادی هنوز کرکره بالا نداده بودند وبالطبع تردد آدم ها کمتربود واو راحت بدون آنکه حواسش جمع اطرافش باشد قدم میزد وبه سنگ فرش ها خیره میشد گاهی…
تلخ اندیشید به ۱۶سالگیش…به دیروزها وامروزش..به دیروزهای که بی رحمانه ،امروزش را ساخته بودند…به اینکه چند ماهی از ۱۸ ساله بودنش می گذشت و هنوز او اندرخم کوچه ی بلاتکلیفی پرسه میزد…می دانست که نباید ته خط فکرش به متین برسد،اما چه میکرد؟؟تمام زندگیش تحت شعاع حضور متین در جریان بود…
به متینی که از راه رسید،تایید کرد انتخاب مادرش را وآمد جلو….تا آنقدر کم محلی خرج همسر کند تا چادرش را بردارد و بی وبرو برگرد طلاقش را بخواهد،که گمان نمیکرد دخترکی ریز نقش ببیند آنچه که نباید… وبعد پی بهانه بگردد تا بی سروصدا شر ترگل ۱۶ ساله رو از سرش کم کند…
روبه روی حاج لطف الله ایستاده بود و نمیدانست چه خبر است!!!چه ناگواری روی داده است که مرد مقابل موی دماغ می کند و عصبی نفس بیرون میدهد…
هرچه که بود برگه ای به صورتش پرت شدوکلمات با حقارت به صورتش تف شد که توی غربتی زیر سر من داری چه گهی میخوری؟؟
ناباور خیره شد به متین ومتین چه طلبکارانه نگاه دزدید…برگه را با دستانی لرزان از کف زمین برداشت…
-این چیه؟؟
-از من می پرسی؟چه غلطی کردی با پسر من؟؟با آبروی من؟؟
در ادامه فریاد زده بود که…
-ناهید احمق بیا تحویل بگیر انتخابتو…کدوم گوری قاییم شدی زنک؟؟

امیدوارم رمان بالماسکه خوشت اومده باشه اگه خوشت اومده پس یکم برو پایین تر رمان رو با فرمت های دلخواهت دانلود کن

اگر شما نویسنده رمان بالماسکه هستید و از انتشار این رمان در سایت  دی ال  رمان ناراضی هستین  در قسمت  نظرات  در میان  بگذارید !

منبع تایپ رمان :  forum.iranroman.com

 





نوروز پیروز
نوروز پیروز