جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان شبنم عشق اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
Shabnam_Eshgh_roman
1.gif نام کتاب رمان : شبنم عشق

1.gif نام نویسنده : مریم و نازنین

1.gifخلاصه داستان رمان شبنم عشق :

شبنم عشق داستان زندگی یه پسر جوان هست که از اوج به زیر کشیده میشه ولی همیشه سعی خودش میکنه که در مقابل شکستاش خم نشه و …

دانلود رمان جدید

رمان جدید از مریم و نازنین شبنم عشق

دانلود رمان جدید

1.gif

غروب بود که رسیدم تو کوچه باغ هیچ چیز تغییر نکرده بود صدای سنگ ریزه ها زیر کفشام آرامش خاصی بهم میداد سوز سردی می اومد.دستمو تو جیب پالتوم کردم و تند تر راه رفتم بعد از 5 دقیقه رسیدم جلو درب مشکی بزرگی که یادگار هزارتا خاطره بود .دستمو بالا بردمو زنگ زدم بعد از چنددقیقه صدای زنی رو شنیدم که میگفت با کی کار داری آقا؟نمیدونستم کی هست شاید خدمتکار جدید بود با صدای ارومی گفتم با خانم سالاری کار دارم
-خانم نیستن
-میتونم بیام داخل
-نخیر آقا گفتم که خانم نیستن من اجازه ندارم
کلافه شده بودم هوا سرد بود و اون سردرد لعنتی بازم اومده بود سراغم عصبانی دستم رو روی زنگ فشار دادم همون خانمه با عصبانیت اف اف رو برداشت
-چه خبرته آقا سر آوردی این چه وضع زنگ زدن دستتون بردارین
-فقط خواستم بگم خانم اومدن بگید نوه اشون اومد نبودید راهشون ندادم رفت هتل
بر گشتم که برم که صدای باز شدن در اومد و صدای زن
-آقا خواهش میکنم ببخشید من نمیدونستم شما هستید بفرمایید داخل خواهش میکنم
دسته چمدونم رو تو دستم گرفتم در هل دادم رفتم داخل همه چی مثل قبل بود انگار زمان از اونجا عبور نکرده بود.
از روی سنگ فرشایی که به سمت خونه باغ منتهی میشد رد شدم که دیدم زن و مردی با عجله دارن به سمتم میان همونطور که حدس زدم خدمتکارای جدید مسلما بعد از رفتن من اومده بودن
-سلام آقا خوش اومدین
-سلام ممنون
-سلام آقا ببخشید من شما رو نشناختم آخه خانم گفتن فردا تشریف میارید
– میخواستم بی خبر بیام حوصله شلوغی ندارم حالااشکال نداره من باید خودم رو معرفی میکردم حالا بریم داخل یخ زدم
در ورودی که باز شد و موجی از گرما و خاطره ها به صورتم خورد جلوتر رفتم تا بهتر بررسی کنم که سرم تیر کشید
نگاهی به زن ومرد کردم که همونجور با تعجب به من نگاه میکردن گفتم اسمتون چی هست
-آقا من حمید هستم و خانمم فاطمه من باغبون هستم خانمم آشپزی میکنن.
-خیلی خب فاطمه خانم من سرم درد میکنه میشه بگی تو کدوم اتاق برم.
-بله آقا بفرمایید بالا یکی از اتاقای بالا رو براتون آماده کردم.
همراه فاطمه خانم رفتم بالا ودر اتاق همیشگی رو باز کرد و گفت بفرمایید.
با نوازش دستی روی موهام چشمامو باز کردم مادربزرگ بود که با اون صورت مهربونش بالای سرم نشسته بود و اشک قشنگی تو چشمای سیاهش حلقه زده بود بلند شدم تو آغوشم کشیدمش تنها پناه محکم زندگیم
-سلام مادرجون
-سلام پسر بیمعرفت تو که قرار بود فردا بیای؟
-ناراحتی زودتر اومدم؟
-خودتو لوس نکن بچه
-حوصله شلوغی نداشتم خواستم یه کم آرامش داشته باشم فردا بقیه رو ببینم
-خوب کاری کردی خیلی خوشحال شدم عزیزم حالا یه کم استراحت کن بعد بیا پایین شام بخوریم
-چشم شما برید منم یه دوش میگیرم میام
چقدر خوبه بین خانواده بودن کاش هیچوقت مجبور نبودم خانوادم و کشورم رو ترک کنم برم جایی که همه چشما مثل هواش سرده
سریع دوش گرفتم و اومدم پایین فاطمه خانم داشت میز شام رو اماده میکرد مادر جون جلو شومینه نشسته بود و تو فکر بود سراغ دستگاه پخش رفتم و روشنش کردم آهنگ ملایمی از داریوش پخش شد مادرجون سرش رو بالا اورد و به من نگاه کرد دستشو بالا آورد . اشاره کرد که برم کنارش رفتم نزدیک و نشستم جلو پاش سرمو گذاشتم رو پاهاش اونم موهامو نوازش میکرد
ببین تمام من شدی
اوج صدای من شدی
بت منی شکستمت
وقتی خدای من شدی
ببین به یک نگاه تو
تمامه من خراب شد
چه کردی با سراب من
که قطره قطره اب شد
به ماه بوسه میزنم
به کوه تکیه میکنم
به من نگاه کن ببین
به عشق تو چه میکنم
به ماه بوسه میزنم
به کوه تکیه میکنم
به من نگاه کن ببین
به عشق تو چه میکنم
منو به دست من بکش
به نام من گناه کن
اگرمن اشتباهتم همیشه اشتباه کن
نگو به من گناه تو به پای من
حساب نیست که از تو آرزوی من
محو اهنگ شده بودیم که فاطمه خانم گفت بفرمایید شام بلند شدیم بریم سر میز که در ورودی باز شد
-سلام مادر جون عشقم خوب..
چشمش به من خورد و همینجور مات به من نگاه میکرد
-سلام عسل خانم
بعد از چند لحظه به خودش اومد
-وای آبتین تو کی اومدی تو که قرار بود فردا بیای
به سمت من اومد و با من دست داد عسل دختردایی نیما بود 25 سالشه یه دخترمغرورکه یه روزی تنها عشق من بود
-سلام عرض شد عسل خانم
-من که سلام کردم مادرجونم ویه بوس محکم از لپ مادر جون گرفت
-عسل خانم تو هنوز لوس وخودشیرینی چه جوری اومدی داخل؟
-اون که تویی شیرین پلو کلید دارم

-بسه بچه ها بیاید شام بخوریم هنوز نیومده شروع کردن

-مادرجون من نیومدم شام بخورم که من اومده بودم اینجا شما رو ببرم خونه تا فردا بریم استقبال بعضیا که خودشون تشریف اوردن
-خب حالاکه بعضیا تشریف آوردن میتونی بری خونتون

-عمرن من تا تو رو از اینجا بیرون نکنم نمیرم

-حالا میبینیم
-حالام زنگ میزنم به همه خبر میدم که اومدی بیان
– نه جان من اینکارو نکن بذار برای فردا
-چرا خب؟
-خیلی خستمه
-باشه هر طور راحتی
خیلی خسته بودم عذرخواهی کردم و رفتم تو اتاقم.اما تنها چیزی که سراغم نیومد خواب بود.رفتم کنار پنجره بازش کردم هوای سردی به صورتم خورد که روحمو تازه میکرد ولی از ترس سردرد کذایی بستمش و تو تاریکی چشم دوختم به باغ نگاهم افتاد به تاب آهنی احساس کردم هنوز اونجا نشسته داره منو نگاه میکنه دقیقتر نگاه کردم ولی مثل همیشه توهم بود رفتم روی تخت دراز کشیدم فکر کردم به اینکه چرا اینجوری شد چرا من رفتم و چرا برگشتم ؟مرور خاطرات هیچوقت فکر نمیکردم منم یه روز بشینم خاطرات زندگیم رو مرور کنم و به تلخی برسم وآرزو کنم کاش پدرو مادرم هنوزم زنده بودن .روی تخت دراز کشیدم و فکرم رفت به گذشته به روزای خوبی که از دست رفت.
چه زود گذشتن اون روزا بهترین روزای زندگیم که بیخبر از دنیای اطرافم خوش بودم برای خودم بدون هیچ فکر بدون هیچ مشکلی اما همیشه که روزگار بر وفق مراد ما نیست میبرتت اون بالا بالاها بعد یه دفعه میبینی زیر پات خالی شد افتادی پایین تمام جسم وروحت لگد مال میشه. پدرم دکتر بود دکتر داروساز و بخاطر شغلش یه شرکت پخش داروی بزرگ داشت و مادرم مهربونم معلم بود و خواهرم آران که 7سال از من کوچیکتر یه خانواده 4 نفری شاد وآروم یه خونه گرم که با تدبیر پدرم و عشق مادرم همیشه پناهگاه امنی بود برای من و آران.
6 سال پیش دوروز قبل از عید به همراه خانوادم رفتیم اصفهان به دعوت یکی از دوستای پدرم صبح زود حرکت کردیم بعد ازظهر بود که رسیدیم و حدود 4 روز اونجا بودیم تصمیم داشتیم بعد از اصفهان بریم شمال ولی یه تماس از شیراز همه چیز رو خراب کرد باید برمیگشتیم توی شرکت به وجود پدر نیاز بود عصر حرکت کردیم. نمیدونم چه اتفاقی افتاده بود پدر همش تو فکر بود.حدودای ساعت 9 بود رسیدیم شهر پاسارگاد توی یکی از رستوران های بین راهی شام خوردیم 2 ساعت دیگه تا شیراز مونده بود دیدم پدر خسته هست گفتم من رانندگی میکنم ولی چون شب بود پدر قبول نکرد همه خسته راه بودیم آران خواب بود سرشو گذاشتم رو شونه ام تا راحتتر بخوابه چشمای خودمم گرم شد که یه دفعه یه نور شدید خورد به چشمم صدای فریاد پدرم و مادرم و دیگه هیچی نفهمیدم.
چشمامو باز کردم جلو چشمام تار بود دوباره چشممو بستمو باز کردم حالا واضح بود همه چیز تو یه اتاق پر از دستگاه فکر کردم من اینجا چیکار میکنم قبلش کجا بودم با به کار افتادن فکرم انگارحسای بدنمم به کار افتاد تمام بدنم درد میکرد فکر نمیکنم استخوان سالمی تو بدنم باشه یه پام تو گچ بود گردنمم بسته بودن یکی از دستامم با باند بسته بودن خدایا خانوادم کجا هستن چه بلایی سرشون اومد هیچکاری نمیتونستم بکنم جز داد زدن دو تا پرستار سریع اومدن داخل
-چی شده پسر خوب چرا داد میزنی ؟
-خانوادم کجا هستن من چرا اینجام؟
-درد داری؟
– دارم میگم خانوادم کجاست جواب منو بده ؟
-خوب هستن بیرون منتطر تو
-پس چرا نمیان داخل بگو بیان من میخوام ببینمشون
-نمیشه آقا صبر کنید
داد زدم میدونستم یه اتفاقی افتاده نمیخوان به من بگن بلند شدم سرمو از دستم کشیدم دویدن طرف ملافه پر از خون شد تمام بدنم درد میکرد نمیتونستم تکون بخورم یکی از پرستارا دستمو گرفت اون یکی یه آمپول بهم زد بعد از چند لحطه باز به خواب عمیق رفتم.
این دفعه که چشمامو باز کردم تو یه اتاق دیگه بودم و خبری از دستگاه ها نبود.در باز شد دکترمسن اومد داخل با یه پرستار
-خوبی پسرم
جوابشو ندادم
-اومد جلو ووضعیتمو چک کرد
-جایی از بدنت احساس درد نداری؟
-خانوادم کجا هستن؟
-اونام مثل تو یه کم زخمی شدن بستری هستن حالشون خوبه به زودی یا اونا میان پیش تو یا تومیری میبینیشون
-کسی خبر داره ما تصادف کردیم؟
-بله پسرم فامیلاتون اینجا هستن ولی الان ساعت ملاقات نیست تو استراحت کن
ورفت داشتم فکر میکردم اگه این پای لعنتی نشکسته بود راحت میتونستم برم خانوادمو ببینم که یه پرستار اومد با ظرف غذا تو تو یکی از دستام سرم بود اون یکیم درد میکرد کنارم نشست و اروم قاشق سوپ رو تو دهانم میذاشت
-خانم پرستار
-بله
-شما که راستشو میگید خانوادم زنده هستن
بغضی که تو صدام بود باعث شد سرشو بیاره بالا تو چشمام نگاه کنه و من نم اشک رو تو چشماش دیدم مطمئن شدم تنها شدم صورتم خیس اشک شد
-وا چرا گریه میکنی پسرخوب چیزی نشده همه خوب هستن یه کم بهتر بشی میریم پیش خواهرت
یه کم آروم شدم پس خواهرم زنده بود آران من پرستار با یه دستمال اشکامو پاک کرد و ظرف غذا رو برداشت رفت بیرون ولی من حس کردم لرزش شونه هاشو لعنت به این حس من ساعت ملاقات بود و چشمم به در تا یه آشنا بیاد خبر بده و خیالمو راحت کنه بلاخره اومدن خاله ها و دایی و تنها فامیل پدرم عموم آروم اومدن داخل چرا اینجوریه قیافه هاشون اگه همه چی خوبه پس غم چشماشون نیومدن مادرجون چی میگه
-سلام پسرم خوبی بهتر شدی؟
-سلام عموجان خوبم ممنون عمو شما بابا و مامان و آران رو دید خوب هستن
جوابم شکستن بغضاشون بود باورم نمیشد پرستار گفت آران زنده هست دروغ گفت دکتر دروغ گفت همه حالشون خوبه لعنتیا داد زدم فریاد کشیدم هرچی تو دلم بود به اون دروغگوها گفتم خواستم بلند شم عمو نذاشت پرستارا اومدن داخل و یه سرنگ تو سرم و بیهوشی من
دو روز بود که تو بیمارستان بودم و چهار روز از مرگ مادر عزیزم میگذشت. و نه من نه آران نتونستیم برای آخرین بار صورت مهربونشو ببینینم.از آران بگم یه طرف بدنش فلج شده بود و حافظشو از دست داده بود دکترا میگفتن بخاطر شوک که بهش وارد شده و زو خوب میشه و پدر مهربونم خورد شد بعد از مادرم کمرش شکست دیگه چیزی جز یه جسم بی روح ازش نمونده بود آسیب زیادی ندیده بود ولی اونم توشوک بود یه جا می نشست به یه نقطه زل میزد.بالاخره از بیمارستان مرخص شدیم من وپدر رفتیم خونه مادر جون دیگه هیچی مثل قبل نبود همه چی سرد و بی روح بود نه مادری بود که به خونه گرمی بده نه خواهری که با خندهاش شادمون کنه .بعد از دوهفته آرانم مرخص شد براش یه پرستار گرفتیم رفتیم خونه خودمون همه چی بوی مرگ میداد جای خالی مادر بد جوری آزارمون میداد. و احساس عذاب وجدانی که دست از سر پدر برنمی داشت و مدام خودش رو سرزنش میکرد.وضع شرکت خراب شده بود پدر دل به کار نمیداد منم سر رشته ای تو کار شرکت نداشتم شرکت داشت ورشکست می شد تمام فامیل از دورمون پراکنده شدن انگاری که هیچوقت وجود نداشتیم.کم کم همه چی عادی شد به ظاهر ولی نه اون پدر/ پدر سابقم بود ونه آران حافظه اشو به دست آورد هیچوقت نمیذاشت بهش نزدیک بشیم یکسال بعد از این ماجراها شرکت به کلی نابود شد پدر ضرر بزرگی کرده بود و رقبا از موقعیت استفاده کردن همه چی رو باختیم هرچی با زحمت پدر به دست اومده بود تمام دارایی پدرم به حراج گذاشته شد باورم نمیشد روزی که وسایلای که مادرم با سلیقه خریده بود دارن بار کامیون میکنن.کمر پدرم خم شد و با آخرین ضربه از پا افتاد آرانم رفت توی تصادف زخم پاش عفونت کرده بود و هیچکس نفهمید شایدم اونم از غصه دق کرد ولی اون که چیزی یادش نبود کاش من رفته بودم به جای اون هرچی مادر جون اصرار کرد بریم خونه اون پدرم قبول نکرد. با ته مونده پس اندازی که براش مونده بود یه آپارتمان کوچیک پایین شهر خریدیم ولی دیگه توان کار کردن نداشت کارش شده بود پشت پنجره اتاق نشستن سیگار کشیدن منم قید درس زدم باید میرفتم سرکار ولی کار نبود دوست نداشتم از فامیل کمک بخوام نمیخواستم آخرین ذره های غرور خودم و پدرم بشکنه بالاخره تو یه شرکت استخدام شدم نه فکر کنید کارمند شدم نه رفتم تو قسمت آبدارخونه کی فکرشو میکرد در عرض یکسال از عرش به فرش برسم غرورمو گذاشتم کنار کار کردم در حدی که خرج غذا و سیگار پدرم در بیارم چندماهی بود که به اون زندگی نکبتی عادت کرده بودم یه روز که رفتم خونه هرچی پدر صدا زدم جواب نداد دیدم جلو پنجره نشسته مثل همیشه رفتم نزدیکش دستمو گذاشتم رو شونه اش ولی خم شد رو زمین نمیخواستم باور کنم تنهای تنها شدم برش گردوندم صداش زدم گریه کردم ولی نفس نمیکشید زنگ زدم اورژانس ولی یه کار بیهوده بود دوساعت قبل تمام کرده بود دیگه اشکی نداشتم واسه ریختن پدرم به خاک سپردیم همه فامیل بودن ولی هیچکس برای همدردی نیومده بود هر کسی به احترام یکی دیگه اومده بود بدم اومد از این همه دورویی دو رنگی نامردی بی پناهی باید میرفتم جایی که هیچ خاطره تلخی برام زنده نشه خونه رو فروختم از مادربزرگ خداحافظی کردم رفتم کشوری که هیچ نشانی از آشنایی نباشه از صفر شروع کردم کار کردم و درس خوندم 4 سال گذشت حالا یه مدرک داشتم فوق لیسانس نقشه کشی از یه دانشگاه معتبر کلی تجربه و مقدار زیادی پس انداز ولی میدونستم هنوز اول راه هستم مردم اطرافم اینقدر خونسرد بودن که منم یاد گرفتم خونسرد باشم یاد گرفتم بی تفاوت باشم یاد گرفتم منطقی باشم تصمیم گرفتم برگردم ایران و یه بار دیگه تو وطن خودم شانسمو امتحان کنم و برگشتم.

نور خورشید که به چشمم خورد چشمامو باز کردم یه لحظه زمان ومکان رو گم کردم یادم نبود که الان تو خونه مادرجون هستم بعد از اینکه موقعیتمو پیدا کردم بلند شدم یه دوش گرفتم رفتم پایین.

مادرجون وعسل رو مبل نشسته بودن مادرجون کتاب میخوند عسلم سرش تو گوشیش بود داشت خبرا رو رله میکرد

-سلام مادرجون صبح بخیر

-سلام مادرخوب خوابیدی؟

-اره مادری خوب خوابیدم

-خوبه برو صبحانه بخور آماده هست

-سلام منم خوبم صبح منم بخیر

-سلام عسل خانوم نرفتی خونتون دلت اینقدر برام تنگ شده بود میدونستم زودتر میومدما

-چه خوش خیال یه کم خودت تحویل بگیر من اومدم تو دست از پا خطا نکنی

– آره صد در صد ارواح دلت

-چی گفتی؟ اگه راست میگی بلندتر بگو

داشت میرفت سراغ دمپایی که پریدم تو آشپزخونه

ساعت 10 بود که کم کم همه اومدن.اول خاله سارا اومد با شوهرش شیرین و شایان.شیرین 29 سالش و شایان 22 سالشه دانشجوی برق.بعدش دایی وخانمش نسترن و پسرش علی اومدن علی همسن من و یه روزی بهترین همبازی.بعدش فرشیدو نامزدشو رویا بچه های خاله سیما اومدن اومدنشون نه خوشحالم کرد نه ناراحت من روزای سختی بهشون به محبتشون نیاز داشتم نمیدونم شاید توقع من زیاد.آخر از همه خاله سیما وشوهرشون و نادیا اومدن بازار ماچ و بوسه داغ بود .خب خداروشکر انگار همه چی خوبه همه خوشحالن به قول شاعر همه چی آروم من چقدر خوشحالم جان خودم .از میوه خوری یه سیب برداشتم گذاشتم تو بشقاب اروم پوست گرفتم و فکر کردم به کارایی که باید انجام بدم .

-تو فکری آبتین جان

صدای خالم بود

-ببخشید یه کم فکرم درگیر کارامه

-خب چه خبرچیکارا کردی اونور

-خبری نبود اقای صدری کار بود و درس و تنهایی

-آره تنهایی اونور خیلی دردناک با اون دخترای خوشکلی که داره

باز این عسل مثل قاشق نشسته پرید وسط البته اینارو آروم کنار گوشم گفت

-به پای دخترای ایرونی که نمیرسن اومدم ایران دردتنهایی رو با دخترای ایرانی هم تجربه کنم از قدیم گفتن چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.

بیچاره قرمز شد بلند شد رفت.دیدم همه دارن نگامون میکنن یکی با لبخند یکی بیتفاوت یکی با اخم مهم نبود بذار فکر کنن پیش خودشون

نمیتونستم بیشتر از این میان جمع باشم رفتم تو اتاقم لباسمو عوض کردم یه پیراهن مشکی و شلوار جین مشکی پوشیدم موهامو مرتب کردم عطر زدم عینکمو برداشتم رفتم پایین یه عذرخواهی کردم و بهانه اینکه دوستم تماس گرفته در رابطه با کار جیم زدم.

احساس آزادی بهم دست داد.از در باغ زدم بیرون داشتم قدم میزدم صدای حرکت اروم یه ماشینو رو پشت سرم شنیدم که یه موزیک تند از تو ماشین پخش میشد.و صدای جیغ و شادی چندتا دختر ماشین کنار من رسیده بود. سنگینی نگاشون رو خودم حس کردم. برگشتم نگاه کردم دیدم 4 تا دختر خوشکل وشیطون تو ماشین دارن منو نگاه میکنن

-ببخشید اقای زورو شما مال این محل هستید؟
-با من بودید؟
-په ن په با روح اقاجونم که لباس زورو پوشیده پشت سرت وایساده مزاحم ما نشی
خنده ام گرفت از این همه سرتق بودنش
-خب جواب ندادیا مال این محله هستید؟
-آره کاری داری؟
-آره نیست سر به زیری میخوام آمارتو بگیرم بیام خاستگاریت
دوست داشتم یه کم سربه سرش بذارم صدامو نازک کردم و گفتم
-اوا خدا مرگم بده مگه تو خودت ناموس نداری چشم سفید
اونم مثل پسرای لات زبونش کشید رولبش سر تا پای منو نگاه کرد
-ناموسم دارم ولی تو یه هلویی هستی نمیشه ازت گذشت جیگر
اون میگفت دوستاشم هر هر میخندیدن
-برو لطفا مزاحم نشید آقام ببینه سرمو میذاره لب باغچه
-خب میذاره لب باغچه چیکار میکنه؟
– بعد یه شلنگ میده دست ننم
همشون باهم گفتن خب؟
-بعد آقام سرمو با شامپو گلرنگ میشوره ننم آب میریزه روسرم بعد تمیز شدم میارنم که تو رو عقدت کنم بعد من میدونم و تو
دختر یه کم سرخ شد .دختر پررو اومده حرف میزنه با یه پسر که چی اه
راهمو گرفتم که برم رسیده بودم اخر کوچه باغ داشتم از کنار یه چاله آب رد میشدم که ماشین با سرعت ازکنارم رد شد هرچی آب بود ریخت سر تا پام رفت جلوتر وایساد داد زد حالا برو لب باغچه به اقات بگو شامپو بزنه به ننت بگو آب بگیره رو سرت بعد برو دخترعمتو بگیر دویدم تا بگیرمش گاز دادن رفتن اگه دستم بهش میرسید داشتم براش برگشتم که برم خونه مادرجون همینجور داشتم غر میزدم
-دختر نفهم دخترم دخترای قدیم یه شرم و حیا داشتن انگار نه انگار به من میگه هلو
داشتم غر میزدم در خونه کناری خونه مادرجون باز شد .خونه دوستم بود که سالها بود رفته بود آمریکا میخواستم برم که چشمم خورد به قیافه اش اونم منو دید باورم نمیشد شروین ولی اون که آمریکا بود.کی برگشت از بهت بیرون اومدم
-آبتین خودتی ؟
-شروین دیونه
-همدیگرو بغل کردیم
واقعا داشتن یه دوست یه همراه یه همراز قابل اعتماد چقدر خوبه
-کجا بودی تو وقتی اومدم گفتن تو رفتی متاسفم بخاطر پدرو مادرت
-ممنون من دیشب اومدم فکر نمیکردم تو هم برگشتی
شروین بهترین دوستم بود وقتی دیپلمشو گرفت باباش فرستادش آمریکا اونجا مهندسی عمران بخونه
تو فکر شروین بودم که صدای دادش بلند شد
-پسر چه گندی به لباسم زدی تو چرا اینجوری شدی
تازه یادم افتاده بود جریان رو براش تعریف کردم مرد از خنده
-صبر کن فقط ببینمشش بلایی به سرش بیارم دختر پررو
-خون نجس خودت کثیف نکن برو لباست عوض کن ماشین بیارم یه دور تو شهر بزنیم
منم از خدا خواسته رفتم داخل همه با تعجب نگام میکردن
مادرجون گفت:آبتین چی شد ؟چرا اینجوری شدی
-چیزی نیست مادرجون یه ماشین آب ریخت روم دارم میرم لباس عوض کنم
سریع رفتم تو حمام و لباس عوض کردم رفتم بیرون دیدم شروین تکیه داده به در ماشینش داره منو نگاه میکنه
-به شاه داماد بالاخره تشریف اوردن حمام دامادی تشریف برده بودین یه ساعت طول کشید
داشتم میخندیدم دادش رفت بالا
-بخند خوبه بخند حقت با همون دخترا درخت بیدی که جلوی خونه مادرجون بود نشونم داد وگفت اینو میبینی زیر پای خودم سبز شده یا اون یکی
دیدم داره چرت میگه هلش دادم توماشین خودمم رفتم نشستم یه خورده دیگه فک زد بالاخره ساکت شد و یه اهنگ باحال گذاشت
شهر تغییر چندانی نکرده بود مثل همیشه شلوغ و پر ترافیک خوشحال بودم از اینکه دارم به آرامش میرسم
-جای خاصی داری میری ؟
-آره میریم پاساژ آفتاب پیش دوستم بعد میریم یه ناهار باحال مهمان تو
-آره ارواح شکمت باش تا بریم
-خاک توسرت هنو خسیسی
-تو هم هنوز دله ایی
رسیدیم پاساژ رفتیم پیش دوستش یه دوریم تو پاساژ زدیم دخترای خوشکلی اونجا بودن برای وقت گذرونی اونجا بودن یکی دوتا شماره شروین خله گرفت بعد رفتیم یه رستوران تو خیابون چمران ناهارخوردیم هرچی خواستم حساب کنم شروین نذاشت وقتی اومدیم بیرون گفت خب حالا کجا بریم ؟یه نگاه به ساعت کردم گفتم ساعت 3 بریم خونه دیگه حرکت کرد طرف خونه جلو خونه خودشون نگه داشت با ریموت در حیاط باز کرد خواستم پیاده شم گفت کجا؟
-خونه
-غلط کردی-بی ادب خر
-بریم خونه ما میخوای بری اونجا چیکار بعدم عصری میریم ستارخان دوردور
دیدم بدم نمیگه قبول کردم(منم که پررو)رفتیم تو خونشون هیچکس نبود مثل اینکه خواب بودن داشتیم از پله ها میرفتیم بالا صدای در حیاط اومد.شروین گفت یا خدا زلزله اومد فرار کن اگه منو ببینه تا مخمو نخوره ول نمیکنه سریع رفتیم تو اتاقش مثل سابق بود.یه بالشت و پتو اورد رو زمین خوابید به من گفت برم رو تخت منم چون اصولا بچه خوبیم تیشرتمو در اوردم رفتم زیر پتو خوابیدم.نمیدونم کی خوابم برده بود دیدم یکی نشسته روم داره میکوبه رو بدنم به طرز وحشیانه ایی با هر سختی بود دستمو از زیر پتو بیرون که شروین خفه کنم بالاخره موفق شدم پتو رو انداختم رو اون حالا جامون برعکس شد من نشستم روش با مشت کوبیدم روش حال جا بیاد تو حال زدن بودن دیدم صدای جیغ دخترونه میاد خاک برسر شروین صداشو دخترونه کرده میخواستم بزنمش دیدم در اتاق باز شد شروین اومد داخل یه نگاه به پتو کردم یه نگاه به شروین اونم مات جلو در وایساده بود یه دفعه دیدم یه دستی از زیر پتو اومد در رفت طرف موهام و کشید جیغم رفت هوا دیدم یه دختر با صورت قرمز از زیر پتو اومد بیرون حمله کرد طرف من منم همونجور مچ دستشو گرفته بودم موهامو ول کنه شروینم که از بهت در اومده بود اومد طرف ما دست دختررو گرفت جلوش گرفت نیاد طرف من
-اینجا چه خبر ؟
-من نمیدونم شروین خواب بودم دیدم یکی داره منو میزنه و تازه فهمیدم چیزی تنم نیست سریع تیشرتمو برداشتم کردم تنم تو همون حال شروین یه نگاه به دختره کرد که صورتش هنوز تو حالت کما بود
-خب اینجا چه خبر بود زلزله؟
داشتم فکر میکردم قیافه زلزله چقدر آشناست کجا دیدمش خدایا اه یادم نمیاد
-هیچی شری من فکر کردم تو زیر پتویی
صداشو که شنیدم صورتم قرمز شد فهمیدم این 8 ریشتری کیه همون دختر که آب ریخت رو من برگشتم طرفش
اونم منو شناخت یه دفعه گفت نه ولی دیر شده بود چون حمله کردم طرفش اون دور اتاق میدوید منم دنبالش شروین بیچاره هم دنبال ما هردومون مثل سرخپوستا داد میزدیم دستم بهش میرسید میکشتمش یه دفعه صدای داد شروین ما رو آروم کرد همونجور که نفس نفس میزدیم برای هم خط و نشون میکشیدیم
-خی یکی به من بگه چه مرگتونه؟
-این همون دخترست آب ریخت رو من مزاحمم شد
شروین خنده اش گرفت خیلی سعی کرد جلو خندشو بگیره
-آره زلزله ؟تو این بچه رو اذیت کردی؟خجالت نمیکشی هیچکی تو این محل نباید از دست تو آسایش داشته باشه
-شروین؟
-جانم؟
-این زلزله چند ریشتر؟وتوخونه شما چیکار میکنه؟
-هوی زلزله خودتی تو تو خونه ما چیکار میکنی؟
– خونه شما؟
-په نه په خونه اونا
-آبتین جان شبنم خواهرمه باید بشناسی که
-نه این شبنم الکی نگو
-شروین این همون آبتین لوس و ننر نیست؟
-هوی بس زلزله برو بیرون کار داریم
صبر کن دستم بهت برسه خرخرتو میجووم عجوز(اینارو تو دلم گفتم وگرنه شروین خرخرمو میخورد)
-شبنم لیسانس نقاشی داره ولی صدقه سر بابا بیخیالکار همش علافه
آماده شدیم اومدیم پایین دیدم مامانش پایین اومد طرف ما(وای صاحبش اومد)
-سلام خانم حال شما؟خوب هستید؟
-سلام آبتین جان خوبی چه عجب ما شما رو دیدم
-کم سعادتی از من بوده
-اختیار داری پسرم خوشحال شدم دیدمت
در همین حال که داشتم با مامانش حرف میزدم یه موجود شیطون رو دیدم پشت سر مامانش برای من زبونک مینداخت ومن تو دلم هزارتا خط ونشون کشیدم براش
از مامانش خداحافظی کردم رفتیم تو حیاط تا اومدم در باز کنم دیدم یه چی مثل میگ میگ از کنارم رد شد پرید تو ماشین نگاه کردم فقط نفهمیدم این دخترمنگل با چه سرعتی خودش رسوند به ما در عقبم قفل کرده بود شروین نتونه بیاردش پایین دختر بامزه ای بود(مرض*خب چیه مریم جون تعریف کردم از دخترا)
به هیچ طریقی نشد از دستش راحت بشیم آویزونمون شد رفتیم تو شهر یه دور زدیم ولی برای سرگرمی خوب بود حسابی کل کل کردم باهاش شروین رفت ماشین پارک کنه بریم تو پاساژ بگردیم و من چندتا لباس بخرم با مسخره بازی زلزله و شروین خیلی خوش گذشت.داشتیم میرفتیم بیرون دیدم شبنم جلو یه اسباب بازی فروشی وایساده رفتم کنارش دیدم زل زذه به یه باب اسفنجی دستشو انداخت دور دست شروین که واسش بخره اما شروین دستشو کشید بردش باورم نمیشد اشک تو چشمام جمع شد وقتی داشت میرفت. برگشتم تو مغازه سریع خریدمش رفتیم کنار ماشین و همراه وسایلام گذاشتمش تو صندوق عقب ماشین رفتم نشستم تو ماشین زلزله کوچولومون ناراحت نشسته بود.برگشتم گفتم چی شدبلای آسمونی؟روش کرد اونطرف گفتم خب چرا خودت نخریدیش؟
-چون با عجله اومدم کیف نیاوردم
-آبتین ولش کن تو اتاقش پر عروسک خجالت نمیکشه از سنش 22 سالشه ها انگار 2 سالشه
-خب بچه هابریم یه شام بخوریم مهمان من
– اینو خوب اومدی داداش
تا پیاده شدم رفتم باب اسفنجی رو از صندوق عقب اوردم گرفتم جلو زلزله مثل یه بچه ذوق میکرد دختر خل وچل با خودش اوردش تو رستوران عجب غلطی کردم
آخر شب بود که رفتیم خونه از شروین تشکر کردم داشتم میرفتم دیدم یه چیزی خورد بهم دیدم این خل وچل نصف تنشو از ماشین کرده بیرون داره با سنگ ریزه میزنه بهم من موندم کی وقت کرد سنگ برداره وقتی دید برگشتم گفت مرسی کارت درسته و زبونشو تا حلقش کرد بیرون ماشین شروین رفت داخل عجبا.
برای خواندن قسمت های بعد  رمان شبنم عشق  اینجا کلیک کنید 

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر