دانلود رمان جدید | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
نرم افزار ازمون راننذگی10000

نرم افزار ازمون راننذگی

بهترین سوالات با تضمین قبولی در آزمون آیین نامه را می توانید پیدا کنید بخش زیادی از سوالات به صورت رایگان در اختیار شما قرار داده شده است ولی در صورتی که بخواهید با هزینه ناچیز 10000تومان می توانید کاربر ویژه سایت شده و علاوه بر دسترسی به آزمون های ویژه به مجموعه فیلم های آموزشی در زمینه پارک دوبل، پارک موازی و سایر موارد مورد نیاز برای آزمون شهری دسترسی داشته باشید. قطعا از کیفیت انیمیشن های آموزشی شگفت زده خواهید شد. هزینه پرداختی شما صرف بهبود کیفیت سایت خواهد شد.

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب فصل پنجم عاشقانه هایم : PDF|APK|EPUB

fasle-panjome-asheqanehaiam

1.gif نام کتاب رمان : فصل پنجم عاشقانه هایم
1.gif نام نویسنده : فاطمه ایمانی (لیلین)
1.gifحجم رمان فصل پنجم عاشقانه هایم : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان فصل پنجم عاشقانه هایم :
عقیق که چندسالی می شد فداکارانه خودشو وقف مشکلات زندگی
خواهر ها و برادرهاش کرده ، بر اثر یه اتفاق کوچیک پی می بره که این
میون از محبت و سادگیش سواستفاده شده و اون پاسخ مناسبی در
جواب این چند سال فداکاری نگرفته و حالا که پا به سی سالگی گذاشته و
با وجود دوتا نامزدی نا موفقی که تو این مدت داشته، تنهاست و نه شغل
ثابتی داره و نه آینده ی تامین شده ای. اون تصمیم می گیره خودشو از این
شرایط نجات بده اما انگار لازمه برای این منظور یه سری آدما و اتفاقات تو
گذشته رو دوباره باهاشون روبرو شه و مرورشون کنه….پایان خوش
از زبان نویسنده رمان:
واما سوژه ی داستان که از زبان اول شخص و دختری به اسم عقیق
هست. وماجرا حول و حوش زندگی این دختر تو سی سالگیشه. یعنی
درست زمانی که حس می کنه علی رغم داشتن خونواده و دوستان و
مادری که همه جوره حمایتش می کنه بازم خلا های زیادی تو زندگیشه. و تصمیم می گیره اینارو به نوعی پر کنه.
کاری که به نظر چندان آسون نمی یاد. چون مشکلات زیادی سر راهش هست. و از طرفی گذشته جالبی هم به خصوص با دوتا نامزدی نافرجام و فوت پدرش و خونه نشین شدنش بعد این اتفاقات، نداره.
و البته خونواده ای که تا همین چند وقت پیش حس می کرد حاضره همه ی زندگیشو به پاشون بریزه امابا اتفاقی دردر

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فاطمه ایمانی (لیلین) فصل پنجم عاشقانه هایم

دوستان گل توجه داشته باشید این فقط یک رمان است نه واقعیت !!اتفاقات آن زاییده تخیل نویسنده است

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

 واما سوژه ی داستان که از زبان اول شخص و دختری به اسم عقیق هست. وماجرا حول و حوش زندگی این دختر تو سی سالگیشه. یعنی درست زمانی که حس می کنه علی رغم داشتن خونواده و دوستان و مادری که همه جوره حمایتش می کنه بازم خال های زیادی تو زندگیشه. و تصمیم می گیره اینارو به نوعی پر کنه. کاری که به نظر چندان آسون نمی یاد. چون مشکالت زیادی سر راهش هست. و از طرفی گذشته جالبی هم به خصوص با دوتا نامزدی نافرجام و فوت پدرش و خونه نشین شدنش بعد این اتفاقات، نداره. و البته خونواده ای که تا همین چند وقت پیش حس می کرد حاضره همه ی زندگیشو به پاشون بریزه امابا اتفاقی که براش رخ می ده خیلی چیزها به چشمش روشن می شه. و اون با یه سرخوردگی شدید به دنبال این می افته که به هر طریقی خودشو به دیگرون ثابت کنه. و تو این راه به طرز غریبی همه چیز به اولین اشتباه بزرگ زندگیش که درست ده سال قبل رخ داده، گره می خوره. فضای داستان توی یه بافت سنتی جامعه ی ایرانی و تو شهری که اینبار نمیخوایم صریحا بگیم کجاست، شکل گرفته. با معرفی شخصیت ها یه سری خاطرات مرور می شه و بعد به زمان حال می رسیم. تو این کار سعی شده تلخ نویسی نداشته باشیم. یا اگه باشه خیلی کم و مربوط به گذشته شه. واما یه نکته که مدتهای زیادیه رو دلم مونده: به دوستایی که معتقدن من ساده نویسی می کنم و تواناییم در همین حده که بتونم یه داستان قابل پیش بینی یا یه عاشقونه ی آروم بنویسم باید بگم، بازی با کلمات و پیچوندن عبارت ها و از یه رمان یه متن ادبی ساختن، کار چندان سختی نیست. آدم های غیر قابل دسترس و تجربه های شیک رو تو داستان آوردن خیلی راحته.اما من نمیخوام چیزی بنویسم که مخاطبم تجربه نکرده یا از نزدیک ندیده. من ساده می نویسم چون از به رخ کشیدن هنر نوشتن و بازی دادن ذهن مخاطبین کارهام خوشم نمی یاد. من ساده می نویسم چون دوست دارم نگاه آدم هابه زندگی ساده و به دور از پیچیدگی های حل نشده تو امروزمون باشه. من ساده می نویسم چون می خوام تلخ کامی ها قابل تحمل تر و اتفاق های خوب قابل باور تر باشند.

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

از زیر سوال رفتن و نقد شدن اصال ناراحت نمی شم. فقط دلگیرم از اینکه هدف و رسالتی که پشت این نوشتن دارم به پای همه ی کم کاری ها و نقص هایی که تو نگارش اثر دارم، گذاشته شه. نام کتاب: فصل پنجم عاشقانه هایم نویسنده: لیلین کاربر انجمن کجای چهار فصل نام تو می گنجد . . .؟ رویش از توست بهار ، بهانه ، باران هم ! تو … فصل پنجم عاشقانه های منی …! فصل اول( صدای تعارف مامان به شوهر مهناز تا اینجا هم می اومد. توی هال نشسته بودم و سعی داشتم قبل از اینکه آتیش پاره های مهناز سربرسن برگه های پخش و پالی دور خودمو به زحمت جمع کنم. این پای سنگین گچ گرفته هم یاری نمی کرد. رو زمین سینه خیز شده بودم تا آخرین برگه رو با کلی تقال بردارم که مهناز، شانار به بغل وارد شد. _ داری تمرین شنا می کنی؟ نفس نفس زنان سرجای اولم برگشتم و با دلخوری گفتم: _ داشتم اینارو از زیر دست و پا جمع می کردم. چپ چپ نگام کردو شانار رو که با دیدنم ذوق کرده بود و دست و پا می زد زمین گذاشت. خم شد برگه رو برداشت و درحالیکه زیر لب غرغر می کرد اونو به دستم داد. _ یکی نیست بهش بگه مجبوری مگه.

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

شانار رو همزمان تو بغلم گرفتم و اون به عادت همیشه صورتشو تو انحنای گردنم فرو برد. بوسه ی کوتاهی رو موهای مجعد بورش زدم و همزمان دنبال اون یکی شون گشتم. _ پس شایلین کجاست؟ ساک وسایل بچه هارو کنار خودش روی زمین گذاشت و نفسی تازه کرد. _ پیش مامان رامین موند. نمی تونستم هردوتاشون رو که با هم بیارم. _ آقا رامین چرا نیومد تو؟ گره روسری شو باز کرد و با پرش خودشو باد زد. _ کجا پاشه بیاد آخه؟ میخوایم خیر سرمون دوکلوم حرف زنونه بزنیم. _ فرصت نکردم بابت اون شب که تو بیمارستان موندی ازش تشکر کنم. به حالت بامزه ای ابرویی باال انداخت. _ از اون چرا؟! خوبه من تا صبح یه لنگ پا باال سرت بودم. همزمان با این حرفش مامان که با یه سینی چایی وارد شده بود، گفت: _ تا عمر دارم شرمنده تم مهناز جون. گرفتاری ما هم شد وبال گردن شما. و با این حرف نگاه سرزنشگری به من انداخت و مهناز که اصال انتظار نداشت مامان حرفاشو بشنوه حسابی سرخ و سفید شد. _ نفرمایین خاله جون، وظیفه ام بود. گفتن که نداره خودتون بهتر می دونین عقیق واسه من با شهناز فرقی نداره. مث خواهرمه. مامان آه بلندی کشید و نگاهشو با تاسف به من دوخت. از صبح تا حاال یا نه بهتره بگم از روزی که مرخص شده و از بیمارستان به خونه اومده بودم حال و روز مامان همین بود. مدام سرکوفت و سرزنش و نگاههای دلسوزانه ای که رو اعصابم بود و وادارم می کرد بخوام سرمو محکم به یه چیزی بکوبم. حاال خوبه علیل و معیوب نشده بودم که اون وقت دیگه باید به مرگم بیشتر از زندگی باهاش راضی می شدم.

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

 _ چته باز کشتی هات غرق شدن؟ سوال مهناز باعث شد اون نگاه کالفه رو از مامان بگیرم و به اَگی اگی گفتن شانار که صدام می زد و تصمیم داشت هرطور شده برگه ی تودستمو ازم بگیره زل بزنم. _ چیزیم نیست. مامان که حسابی از دست من و اتفاقات این چند وقت اخیر دلگیر و عصبانی بود دیگه طاقت نیاورد و پرخاش کنان منو هدف قرار داد. _ نه تورو خدا خجالت نکش بگو هرچی رو دلت مونده. بگو مادرت خسته ات کرده، دیگه تحمل حرفاشو نداری. شانار بالخره موفق شد و برگه رو از دستم کشید و درحالیکه به سختی روی پاهاش ایستاده بود اونو به دهان برد. _ مامان تورو خدا بس کن. خوبه می بینی وضعیتمو. _ اتفاقا چون می بینم نمی تونم ساکت بمونم. مهناز که همیشه میونه داری رو خوب بلد بود، پرسید. _ دیگه چی شده میمنت خانوم؟ کسی حرفی زده؟ عقیق کاری کرده؟ شانار برگه رو زمین انداخت و درقندون رو برداشت. مهناز سعی کرد ازش بگیره اما مامان مانعش شد. خودمو به سختی توجام جابه جا کردم و حق به جانب گفتم: _ حرفا می زنی، من با این تن زمینگیرآخه چه کاری ازم بر می یاد؟ قضیه باز برمی گرده به ماجرای تصادف من وموندن تو به جای بقیه تو بیمارستان. مهناز رو به مامان جواب داد. _ ای بابا خاله جون من که همون روزم گفتم مژگان یا منصوره هم که می خواستن نمیذاشتم بمونن. تا خودم پیش عقیق نمی موندم خیالم راحت نمی شد. نا سالمتی االن بیشتراز بیست ساله که با هم دوستیم.

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

مامان برگشت و از روی میز پذیرایی پشت سرش ظرف شیرینی رو برداشت و جلوی مهناز گذاشت. بخاطر شرایطم همگی رو زمین نشسته بودیم و من تکیه داده بودم به یکی از مبل های راحتی توی هال. _ همه ی این حرفایی که می گی درست، اما راه دوری نمی رفت اگه اونام یه تعارف می زدن شب رو پیش خواهرشون بمونن. حاال حرف عروسا پیشکش که هیچ جوری نمی شه ازشون انتظار داشت. به خدا تو این دلم از اون روز تا اآلن آتیشه. حرفی هم نمی تونم بزنم که هرچی بگم تف سرباالست. آدم تو همچین موقعیتی بچه هاشو اینطوری بشناسه وای به روزی که سرشو بذاره زمین. _ خدا نکنه مامان، این حرفا چیه؟ تو هم دیگه داری پیاز داغشو زیاد می کنی. باور کن اون شب اصال الزم نبود کسی کنارم بمونه. شما شلوغش کرده بودین وگرنه من از کسی انتظاری نداشتم چه برسه به منصوره و مژگان که خوب می دونم هرکدومشون یه جوری گرفتارن. _ یعنی نباید یه تعارف می زدن؟ مهناز سعی کرد جو رو آروم کنه. _ خدارو شکر همه چیز بخیر گذشت و حال عقیق هم خوبه. مامان لب برچید و چشمای ناز عسلیش پر اشک شد. با تکان دادن سر از جاش بلند شد و تنهامون گذاشت. مهناز سربه زیر انداخت و با تاسف زمزمه کرد. _ به خدا حق داره عقیق، خواهرات بد کردن. تنها جوابی که براش داشتم یه لبخند محو رو لبام بود که خوب می دونم تو اون لحظات منو مثل یه احمق نشون می داد اما این دست خودم نبود. حاضر بودم مثل احمقا دیده شم اما با حرفای این و اون نظرم در مورد خواهرها و برادرهام عوض نشه. اینکه فکر کنی اوضاع مرتبه و همه چیز سرجاشه و تو با همه ی کمبود هایی که داری بازم خوشبختی، خیلی بهتر از اینه که ببینی همون خوشبختی مختصرم نداری. خنده دار و مضحک به نظر می رسید اما من واقعا دلم می خواست تو این شرایط مثل کبک سرمو زیر برف کنم تا زیر بار حرفای سنگین مامان یا مهناز نرم.

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

اگه اون تصادف لعنتی نبود… همه چیز از همون روز شروع شد که من بی هوا با اونهمه خرید و بارون ریز و تندی که می بارید پا تو خیابون گذاشتم. بارونی که تو شهر خشک و سردسیرما باریدنش این وقت سال بجای برف نعمت بود. داشتم به سمت ایستگاه تاکسی می رفتم تا سوار ماشین شم و خودمو به خونه برسونم که این اتفاق برام افتاد. حتی نفهمیدم کی اون موتور سوار از سمت راست ماشینی که تو حاشیه ی خیابون حرکت می کرد، سبقت گرفت و بهم برخورد کرد. چشم که باز کردم تو بیمارستان بودم و پای گچ گرفته ام آویزون بود. همه ی خونواده ام دورم جمع شده بودن ومامان باچشمای خیس قربون صدقه ام می رفت. ظاهرا باید خدارو شکر می کردم که آسیب جدی جز این پای شکسته و کبودی های درد آور و خراش های جزئی روی دست و صورتم بهم نرسیده بود. اما مصیبت درست از اونجایی رو سرم آوار شد که بخاطر شرایطم یک شب تو بیمارستان موندم و همون یه شب شد بالی جون من. وقتی نه منصوره و مژگان پیشم موندن و نه عروسا تعارفی زدن که بمونن، مامان اینجوری بهم ریخت. خودشم که بخاطر شرایط جسمانیش نمی تونست بمونه دیگه اوضاع قوز باال قوز شد. خیلی شانس آوردم که تو اون شرایط الاقل مهناز رو داشتم که بخواد پیشم بمونه تا مامان با گریه بیمارستان رو ترک نکنه. اما درست از روزی که مرخص شدم کنایه و توپ و تشری نبوده که مامان به من و به خودش و زمین و زمان نزده باشه. شانار در قندون رو رها کرد و دوباره بااون برگه ی کاغذ کذایی مشغول شد. مهناز که بدجوری از اون لبخند مزخرف رو لبام حرصی شده بود برگه رو به زور از دست شانار بیرون کشید و اونو به گریه انداخت. _فقط بلدی مث منگال به روم بخندی. آخه کی می رسه یه بار تو چشماتو وا کنی و دور و برتو درست ببینی؟ شانار رو بغل کردم و برای دلجویی صورتشو بوسیدم. _ بچه رو چرا اذیت می کنی؟

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

_ حرفو عوض نکن عقیق. _ می خوای چی بگم؟ واسه شما این قضیه زیادی غیر عادی به نظر می یاد واسه من اما نه. منصوره مریضه، دخترش به سالمتی امسال کنکور داره. دوتا پسر زلزله هم داره که اگه یه ساعت تنهاشون بذاره زمین و رمان رو بهم می ریزن اما از همه ی اینا مهم تر شوهری مث جالل داره. تو که دیگه بعد اینهمه سال باید بدونی اون مردک به چیزی پیله کنه، روزگار خواهرم سیاهه. _ مژگان چی؟ _ اونم بچه ی کوچیک داره. نگین همش سه سالشه. مامان با یه ظرف میوه اومد تو اتاق و چون حواسش به حرفای ما بود گفت: _ مهناز بچه نداشت؟ با استیصال نگاش کردم و مهناز جواب داد. _ من قضیه ام فرق داره خاله جون. بچه های من همیشه یا پیش مادرشوهرم بودن یا مادر خودم. به خاطر شرایط شغلیم و دوقلو بودنشون واقعا نتونستم درست و حسابی باهاشون باشم واسه همین به نبودنم عادت دارن. مامان یه سیب قرمز استخوانی داد دست شانار تا باهاش بازی کنه. _ می تونستی اون یه شب رو نمونی و پیش بچه هات باشی. اما با این حال من دردم این چیزا نیست. دارم از این می سوزم که عقیق به خاطر اونا به این حال و روز افتاده. نگاه معترضمو صاف تو چشماش دوختم. _ مامان چرا حرف تو دهن این و اون میذاری؟ یکی ندونه فکر می کنه اونا زدن به این روز انداختنم. _ نزدن؟ مگه تو واسه کار اونا نرفته بودی؟ مگه تو کله ی سحر پانشدی بری اداره ی بیمه واسه اعتبار دفترچه ی مجید و زنش؟ اون پنج کیلو سبزی خورشتی سفارش مژگان که خریدی چی؟ کتابای تست سوگل رو هم که منصوره گفته بود بگیری البد فراموش نکردی. اصال مگه تو نبودی رفتی تا اون سر شهر واسه پسر عمید از منشی دکتر زاهد حضوری وقت بگیری؟

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

_ همه ی حرفات قبول اما اون تصادف از بی احتیاطی خودم بود. _ بس که ذهنت مشغوله. همشون به بهونه ای مسئولیت هاشونو انداختن گردنت و تو هم انگار بدت نیاد، دوست داری همه جوره در خدمتشون باشی. کالفه شانار رو تو بغلم جابه جا کردم. _ مگه چه عیبی داره مادر من؟ اینکه می خوام تو این شرایط یه کمکی کنم و گوشه ی کارشون رو بگیرم تا لنگ نمونن اشتباهه؟ _ نه تا وقتی که زندگی و آینده ی خودت لنگ کارهای اونا بمونه. بخدا نگرانتم عقیق. سی سالت شده دختر. یه نگاه به دور و برت بنداز، نشستی تو این خونه که چی بشه؟ همین فردا من سرمو بذارم زمین تو می خوای چیکار کنی؟ چرا به فکر خودت نیستی؟ با کی لج کردی بچه؟ فقط نگاش کردم. عادتمه وقتی بغض می کنم نمی تونم حرف بزنم و مامان این سکوت رو گذاشت پای اینکه حرفی واسه گفتن ندارم. حقیقتش خیلی حرفاست که گاهی دلم می خواد اونو به یکی بگم، یه چیزایی که اینجا تو سرمه و هیچ رقمه نمی تونم بی خیالش شم. راستش دنبال گوش شنوایی هم نیستم،یکی که بتونم بعد این هشت سالی که از فوت بابا میگذره بی دغدغه و نگرانی از قضاوت شدن باهاش حرف بزنم ، کسی که از مهناز هم حتی به این ناگفته ها محرم تر باشه. مهناز که سکوت منو طوالنی دید به جام جواب داد. _ نقل این حرفا نیست خاله، عقیق یاد نگرفته “نه” بگه. مطمئنم نصف این کارهایی روکه می کنه به میل خودش نیست اما نمی خواد مخالفتی هم بکنه. همیشه گفته “چشم” و اونام همینو ازش انتظار دارن. _ نه دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. این دفعه هرکی هرچیزی از این بچه خواست با من طرفه. با ناراحتی زمزمه کردم. _ همچین می گی بچه، انگار پنج سالمه. مهناز اخم کرد و گفت:

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

_ اون پنج سال رو هم زیاد حساب کردی. _ تو اومدی اینجا واسه عیادت یا شماتت؟ _ هردوش، مشکلی هست؟ نفسمو با حرص فوت کردم و چیزی نگفتم. شاید حق با مهناز بود و من نمی تونستم به دیگران نه بگم اما این همه ی دلیل من واسه اون کارها نبود. مامان به برگه های جمع شده کنار دستم اشاره کرد. _ ببین االنم که به این حال و روز افتاده باز دست از سرش بر نمی دارن. شوهر مژگان داده پایان نامه شو این خانوم براش تایپ کنه. _ بس کن دیگه مامان. بعد عمری بهنام یه چیزی ازم خواسته، انتظار داشتی بگم نه؟ اونم وقتی از صبح تا غروب باید تو این خونه بشینم و در و دیوارو نگاه کنم. خب اینجوری الاقل سرم گرم می شه. _ دِ منم دارم از همین دق می کنم. چرا باید تو به این سن و سال بشینی تو خونه و فکرت درگیر کار این و اون باشه. تو باید اآلن سر زندگیت بودی و با مشکالت خودت سرو کله می زدی. هربار که حرف خواستگاری و ازدواج تو این خونه پیش کشیده شد، زمین و زمان رو بهم ریختی و گفتی به هیچ وجه نمی خوای. لبخند درد آوری زدم و نگامو ازشون دزدیدم. _ دیگه بعد دوبار نشون کردن و نامزدی و بهم خوردنش چه روحیه ای واسه ازدواج برا آدم می مونه؟ _ این دوتا نامزدی رو زیادی برای خودت بزرگ کردی. مردم دوبار عقد می کنن و طالق می گیرن باز دنبال ازدواج سوم هستن…اصال همه ی این حرفا به کنار، گیرم می خوای تارک دنیا شی و ور دلم بمونی تا من ترشیتو بندازم. خب نباید واسه این قضیه فکر چاره ای هم باشی؟ کارت روبه که خاطر تعدیل نیرو ازدست دادی و هشت ساله خونه نشین شدی. از این بست نشستن چیزی هم نصیبت شد؟ داری فقط روزتو شب می کنی و هیچ هدفی نداری. مادر نشدی بفهمی آدم چه زجری می کشه وقتی بچه شو به این حال و روز می بینه. میخوای دوفردای دیگه که پیر شدی و قدرت کار کردن هم نداشتی چشمت به دست این و اون باشه؟

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

 _ می گی چیکار کنم؟ مشکلت کار نکردنمه؟ باشه، بذار این پای لعنتی خوب شه می رم دنبال کار. اصال یه کاری پیدا می کنم که صبح تا غروب باشه و تو قیافه ی نحس منو نبینی تا زجر بکشی. با دلخوری نگاشو ازم گرفت و رو به مهناز گفت: _ می بینی تورو خدا؟ حرفم که می زنیم به خانوم بر می خوره. مهناز بهم تشر زد. _ خاله راست می گه دیگه. این ادا و اصول چیه از خودت در می یاری؟ مامان با حرص مشغول میوه پوست کندن شد. _ نه دیگه می دونم این دفعه چیکار کنم. کافیه یکی شون برای کاری تماس بگیره… اصال می خوام شوهرش بدم. خودشم بی جا می کنه بخواد رو حرف من حرف بزنه. مهناز که دید قضیه داره بیخ پیدا می کنه با مهارت بحث رو عوض کرد و منو موقتاً از شنیدن خط و نشون و تهدید های مامان نجات داد. صدای اذان که از مسجد محل به گوش رسید، مهناز از جاش بلند شد و خداحافظی کرد و به منزل پدریش که فقط چندتا در با خونه ی ما فاصله داشت رفت. مامان هم به عادت همیشه مشغول ذکرگفتن زیر لب شد و دیگه به پر و پام نپیچید. چند لحظه بعد با پادردی که می دونستم امونشو بریده یه پارچ آب و یه تشت کوچیک برام آورد تا تو اتاق وضو بگیرم. وقتی کارم تموم شد حوله مو به دستم داد و با ناراحتی گفت: _ من اگه حرفی می زنم به خاطر خودته.وگرنه کی دوست داره به این سن و سالی که من دارم تو این خونه ی درندشت تک و تنها بمونه و از سر تنهایی ترک دیوار بشمره؟ چیزی نگفتم و اون با حوصله جانمازمو جلوم پهن کرد و چادرمو رو سرم انداخت. خودشم رفت تو ضلع دیگه ی هال و سجاده شو که دست بافت بود و بابا تو سفرش به اصفهان براش آورده بود، پهن کرد. به عادت همیشه اول دستی به تسبیح یاقوتی بابا که تو جانمازش بود کشید و با حسرت نگاهشو ازش گرفت.

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

خیلی درد بود این نگاه رو ببینی و بابتش از خودت متنفر نشی. من مقصر بودم و این شکنجه برای کسی که زندگیشو به حماقت هاش باخته بود، کم نبود. هشت سالی می شد که هر روز و هرشب این عذاب، خوره ی ذهن و روحم شده بود. آخه کم حرفی نبود، یه شهر می دونستن دختر حاج اسماعیل عطار با حماقتاش پدرشو دق داده و حاال مادرشم… با دیدن مامان که خمیده قامت بسته بود، دلم فشرده شد. نه من نمیذاشتم بالیی سرش بیاد. واسه دلخوشی اونم شده می رم سر کار. آره باید هرطور شده خیالشو از خودم راحت می کردم. با این فکرهای بی سرو ته و تصمیم های آنی که کم هم تو زندگیم نگرفته بودم، نشسته قامت بستم. **** صدای صحبت مامان و منصوره از توی هال می اومد.چشمام به سختی باز شد و نگاهی به درو و برم انداختم. تو اتاقم بودم و حرفاشونو واضح می شنیدم. هرچند هردوتاشون تالش داشتن به نحوی تن صداشونو پایین نگه دارن تا من بیدار نشم. _ آخه دردش چیه؟ این بچه که درسش خوبه. منصوره نالید. _ نمی دونم واهلل. یهو ویرش می گیره بیوفته به جون این طفل معصوم. وگرنه به پسرا کاری نداره، می دونه ازش حساب نمی برن. اما سوگل هرچی باباش می گه فقط سرشو میندازه پایین و گریه می کنه. اونم گیر داده به درس خوندنش و می گه بره دانشگاه که چی بشه. لحاف رو از روم پس زدم و دستمو گرفتم به دیوار. لنگان لنگان رفتم سمت در و بازش کردم. اتاق من ته راهرو و درست روبروی اتاق زمان مجردی عمید قرار داشت. برادری که دوسال از من کوچیکتر بود و در ظاهر خاطرات کودکی مشترک زیاد داشتیم اما اون قدر این خاطرات تلخ و زننده بود که ترجیح می دادم خیال کنم هیچ خاطره ی مشترکی باهاش ندارم. هرچند بعد ازدواجش بینمون یه مصالحه ی ناگفته شکل گرفت اما اون صمیمیت خواهر، برادرانه هم هرگز به وجود نیومد. اتاقش حاال شده بود انباری واسه خرت و پرت های من و مامان.

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

توی راهرو جز یه تابلوی وان یکاد که قاب نقره داشت و یه گلیم بافت کرمانشاه با رنگ های روشن فیروزه ای و اناری که پهن زمین بود، چیزی دیگه ای نبود. چسبیده به اتاق عمید، آشپزخونه قرار داشت که درش به هال پذیرایی اِل مانند بزرگی باز می شد و اتاق مامان هم کنار اتاق من بود. اتاقی که قاب عکس بزرگی از بابا تو چهل سالگیشو به دیوار داشت و خاطرات مشترک زندگیشون تو خرده وسایل ریز و درشتی که کنج تا کنج اتاق چیده بودن، یکجا جمع بود. منصوره با ناراحتی زمزمه کرد. _ غلط نکنم یه خوابای ناجوری براش دیده. با این ناصردوستش که خیلی مایه داره جدیداً زیاد می پره. _ کدوم ناصر؟! _ یه چندباری دیدیش اما فکر نکنم یادت بیاد. ناصر رزاقی رو میگم، همون دوستش که مجرده. نگامو از اتاق مامان گرفتم و یه قدم دیگه برداشتم. _ مگه جالل درموردش چیزی گفته؟ _ نه فقط می گه سوگل باید شوهر کنه. _ البد اونم با ناصر که سن باباشو داره. _ ناصر یه چند سالی از جالل کوچیکتره. حاال دیگه هردوشون تو تیررس نگام بودن و مامان حسابی ابروهاش تو هم گره خورده بود. _ بازم جای پدرشه. جالل زده به سرش؟ منصوره جرعه ای از چاییش نوشید و شونه باال انداخت. _ چی بگم؟ فعال که قصد کرده این بچه رو از درس خوندن بندازه. _ بفرستش اینجا، اتاق کوچیکه رو براش آماده می کنم. بشینه همینجا درسش رو بخونه تا انشاهلل نتیجه بگیره.

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

منظور مامان از اتاق کوچیکه،اتاق دوران مجردی منصوره و بعدها مژگان بود. همون اتاقی که چسبیده به اتاق مامان و بابا بود و درش برخالف اتاقای دیگه رو به هال باز می شد. _ نمی شه که مادر من. تو خودت با عقیق درگیری اونم می یاد اینجا جای درس خوندن سرش به شماها گرم می شه. مامان با ناباوری نگاش کرد. _ وا مادر منظورت چیه؟ یعنی فکر می کنی من و عقیق کارهامونو میندازیم گردنش و اون فرصت نمی کنه درس بخونه؟! دستام با ناراحتی رو دیوار مشت شد و منصوره کالفه سرتکان داد. _ نه عزیز من، منظورم این نبود. راستش چطور بگم؟ اینجا رفت و آمد زیاده و عقیق هم که طفلی زمین گیر شده. شما تنهایی… مامان دستشو باال آورد و حرفشو قطع کرد. _ تا همینجا بسه، خودم تا تهشو خوندم. _ ای بابا چرا هرچی می گم یه چیز دیگه برداشت می کنین.مشکل من االن درس خوندن سوگل نیست اون فکر ناثوابیه که افتاده تو سر این مرد. البته بگما ، ناصرخان از همه لحاظ خوبه. همین آالن از سوگل کوچیکتر هم حاضرن زنش بشن. جای برادر هم خوش تیپ و خوش بر و روئه، هم اینکه پولش از پارو باال می ره. اما واسه سوگل من زوده. _ حاال این ناصرخان شما دقیقا چند سالشه؟ _ فکر کنم باید همسن داداش مجید باشه. چهل و چهار یا چهل و پنج همین حدودا. البته از این خیلی جوون تر دیده می شه. _ واسه سوگل بازم جای باباشه. منصوره با ناراحتی سرتکان داد و لیوان چاییش رو نزدیک دهانش برد. _ منم همین فکرو می کنم اما جالل… مامان سعی کرد دلداریش بده.

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

_ اگه این قضیه جدی شد، می گم مجید باهاش حرف بزنه. به زور که نمی شه دختر شوهر داد. منصوره رفت تو فکر و من قدم دیگه ای برداشتم تا بهشون نزدیک شم. تو همین فاصله اون از چیزی که به ذهنش خطور کرده بود، تکانی خورد. _ می گم مامان، این ناصر مورد خوبیه. می خوای واسه عقیق جورش کنیم؟ با این حرفش سرجام میخکوب و تو صورت خواهرم مات شدم. باورم نمی شد بخواد همچین پیشنهادی بده. اما همین حرف واسه مامان شد جرقه ای که اونو از شدت خشم به مرز انفجار برسونه. این روزا اونقدر تو خودش ریخته و خودخوری کرده بود که خیلی زودتر از این باید طاقت از کف می داد و نداده بود. از جاش بلند شد و پرخاش کنان به دختر بزرگش پرید. _ چشمم روشن، حاال دیگه می خوای خواهرتو بالگردون دخترت کنی؟ عقیق اینقدر بدبخت شده که یه از خدا بی خبری مث دوست جالل بشه سایه ی سرش؟ هی هرچی من حرف نمی زنم شماها بدتر می کنین. منصوره وحشت زده از جاش بلند شد. _ مگه من چی گفتم آخه؟ _ دیگه چی می خواستی بگی؟ عقیق مگه چشه یکی مث ناصر بخواد شوهرش شه؟ _ من از سر خیرخواهی یه حرفی زدم اصال غلط کردم بیا… با کف دست رو دهنش کوبید. _ الل شم اگه دیگه نظر بدم. _ صد دفعه گفتم یه حرفو که می خواین بزنین اول سبک سنگین کنین، بد به زبون بیارین. ناصرخان شما اگه خوبه، برای خودش خوبه. دختر من لیاقتش بیشتر از این حرفاست. _ برمنکرش لعنت اما شمام یکم واقع بین باشین. عقیق دیگه سی سالش شده مادر من. هرکسی با هر موقعیتی نمی یاد در این خونه رو بزنه اونم با گذشته ای که اون…

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

 سر برگردوند و با دیدن من چشماش گرد شد و حرف تو دهنش ماسید. مامان با دیدن قیافه ی بهت زدش به عقب برگشت و نگام کرد.انگار می خواست هزار بار اینو تو صورتم بکوبه که ” دیدی به حرف من رسیدی ” من اما هنوز تو چشمای خالی منصوره دنبال عاطفه ی خواهرانه ای می گشتم که الاقل اینطور غیرمنصفانه بهم نگاه نکنه. یعنی من اینقدر تو چشم اونا خوار و کوچیک بودم که ناصرخان رو با پونزده سال اختالف سن برام شوهرایده آل می دیدن؟ یا اونقدری بی ارزش بودم که سپر بالی سوگل شم و اونو از یه ازدواج اجباری نجات بدم؟ اشک تو چشمام حلقه زد و فقط نگاش کردم. اونقدر نگاش کردم که سرشو انداخت پایین و رو به مامان گفت: _ بهتره که من برم. خم شد کیفشو از رو کاناپه برداره که مامان مچ دستشو گرفت. _ کجا؟ بمون باهات حرف دارم. ببین! اینایی که بهت می گم میری صاف و پوست کنده کف دست اون سه تای دیگه هم میذاری. من هنوز نمردم که شما واسه عقیق اینجوری لقمه می گیرین. میمنت نیستم اگه همین امسال به زندگیش سر و سامون ندم. شمام بهتره دنبال یه مباشر بی جیره و مواجب دیگه باشین. عقیق دختر من نیست اگه بخواد یه قدم اضافه ی دیگه واسه شما بی معرفتا برداره. مامان همیشه زن مقتدر و محکمی بود. درست و به جا محبت می کرد و حق که نا حق می شد زبون تند و تیزش به کار می افتاد و جای پشت سرگویی، رک و راست به طرف حرفشو می زد. شاید واسه همین اخالقش رویا زن مجید همیشه فاصله شو با خونواده ی ما حفظ می کرد و فتانه زن عمید با زبون بازی و خوب جلوه دادن خودش سعی در جلب توجهش داشت. من اما اخالقم به بابا کشیده بود. کم پیش می اومد به چیزی اعتراض کنم و مخالفتی نشون بدم خیلی سریع هم کوتاه می اومدم. اگه از کسی ناراحت می شدم به روش نمی آوردم و معموال این ناراحتی رو تو خودم می ریختم یا نهایتش تو خلوتم گریه می کردم. شاید واسه همین چتر حمایت مامان بیشتر از بقیه رو سر من سایه انداخته بود.

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب فصل پنجم عاشقانه هایم : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان فصل پنجم عاشقانه هایم برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 128 بار بار دسته بندی : فصل پنجم عاشقانه هایم تاريخ : ۱۴ شهریور ۱۳۹۵ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

شانزده − سیزده =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،