دانلود رمان جدید رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت اختصاصی قسمت پنجم | دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان
فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان 5000

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلاماین بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم.دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

رمان جدید زیبای میس پریسا به نام بی برگشت قسمت پنجم اختصاصی دی ال رمان
رمان جدید بی برگشت از میس پریسا

roman by miss parisa – bi bargasht

رمان بی برگشت
برای خواندن رمان بی برگشت به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از میس پریسا بی برگشت

دانلود رمان جدید

با خوندن اون جمله ها خنده ای شیرین روی لبم نشست اما زود محو شد…
یاد حرف های بابا افتادم…با خودم گفتم من عماد رو دوست دارم و بابا هم دیروز فقط می خواست من بترسم وگرنه انقدر هم بد نیست…اس ام اسی واسه عماد فرستادم :
(سلام عزیزم…من خوبم عشقم اما نمی خوام فعلاً با کسی حرف بزنم باید با یک سری چیز ها کنار بیام …زود خوب شو فقط…عاشقتم…مواظب خودت باش…)
از فکر هایی که کرده بودم خوشحال بودم و با خودم می گفتم بابا حتماً الان از حرفای دیشبش پشیمونه…داشتم چادرم رو سرم می کردم که برم حرم که گوشیم زنگ زد…
به صفحه ی گوشیم نگاه کردم که دیدم که شماره و اسم بابا افتاده…
لبخندی زدم و گفتم با خودم : دیدی لیلی خانم بابات انقدر هم بد نیست حتماً زنگ زده منت کشی کنه…نخیر آقای کمالی بزرگ تلفنت رو جواب نمیدم تا بفهمی چطوری باید با دخترت حرف بزنی…
چند بار زنگ زد اما من بازم گوشی رو جواب ندادم…
برام پیام اومد از بابا :
(کری گوشیتو جواب نمیدی ؟…مگه نگفتم حلقش رو پس بده ؟…امروز رفتم بیمارستان دیدم هیچی از حرفایی که بهت گفتم رو منتقل نکردی…لیلی به خدا به همه ی حرفام عمل می کنم ها…خود دانی …)
بازم همه ی امیدم رو از دست دادم من رو بگو گفتم زنگ زده معذرت خواهی کنه…بغضم ترکید و تا میتونستم داد زدم و خودم رو تخلیه کردم …
چادرم رو درست کردم رفتم سمت حرم باید با تموم وجود کمک می خواستم…
اون روزتوی حرم همه از هق هق من تعجب کرده بودند…اما آخرین فرصتم بود و باید با تموم وجودم ازش کمک می خواستم…

با چشمای پف کرده رفتم سمت اتاقی که اجاره کرده بودم و خودم رو انداختم روی تخت و چشمام رو آروم بستم…
*********
صبح که از خواب بلند شدم دیدم دیشب با همون چادر خوابم برده …ساعتم رو نگاه کردم 11 ظهر بود…ده ساعت خوابیده بودم
رفتم بیرون و یک سری چیز برای صبحونه ام خریدم و بر گشتم اتاق…
بعد از خوردن صبحانه دلم برای صدای عماد تنگ شد مطمئن بودم با شنیدن صداش به آرامش میرسم …
گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به گوشیش…
-بله؟
صدای ریحانه جون بود …چرا گوشیه عماد رو مامانش جواب داد ؟
-سلام ریحانه جون
-سلام دخترم خوبی ؟
-ممنون خوبم …ریحانه جون عماد خوبه ؟
از اون ور صدای عماد می اومد که مدام میگفت مامان نگی ها نگران میشه…
عماد فکر می کرد من نمی شنوم …
-چیزی شده ؟
-نه دخترم چی می خواد بشه…
-ریحانه جون من صدای عماد رو دارم میشنوم که تاکید میکنه شما یک چیزی رو به من نگید…مگه من غریبم ؟ تو رو خدا بگید چی شده ؟
-راستش دیشب عماد گفت که بریم خونه…قول داد واسه ادامه درمانش مدام بره بیمارستان و پی گیر باشه…
صبح بلند شد که بره به آتلیه سر بزنه مثل اینکه اونجا که از ماشین پیاده شده بره توی آتلیه یک سری آدم ریختن سرش و بچم رو تا میخورده زدن…وقتی برگشت خونه یک جای سالم توی صورت بچم نبود…معلوم نبود عوضی ها چی کار با پسرم داشتن…خدا ازشون نگذره…

از حرف های ریحانه جون دهنم باز مونده بود…آخه مگه عماد چی کار کرده بود که ریختن سرش و زدنش…؟
-ریحانه جون میشه باهاش حرف بزنم ؟ یعنی میتونه حرف بزنه؟
-آره مادر الان گوشی رو میدم بهش…
بعد از چند ثانیه معطلی عماد گوشی رو گرفت…
-سلام خانمم
-سلام عزیزم حالت خوبه ؟
-آره گلم…آقا هرکوله به این زودی نمیمیره…
-این حرفا چیه…الهی بگردم…مگه چی کار کرده بودی کلک که این طوری کتک خوردی ؟
-لیلی به خدا از صبح دارم فکر میکنم که من به کی بدی کردم که این طوری ازم شاکیه…فکر کنم اشتباه گرفته بودن…
-حالا زدی هم ؟ یا فقط خوردی ؟
-هرکدوم 3تای من بودن لامصبا 5 نفر هم بودن …شرمنده فقط خوردم
-شوخی داشتم میکردم دیوونه…
-لیلی میگم میخوام لقب هرکول بودن رو واگذار کنم به اون 5تا…من غلط بکنم پیش اون 5تا هرکول باشم…
از لحنش خندم گرفت…دلم براش ضعف رفت…
-نخیرم تو هرکول خودمی…
-هرچی پرنسس خانم خودم بگه…
بعد از یکم حرف زدن خداحافظی کردیم…واقعاً با شنیدن صداش انرژی گرفتم …تازه توی دلم اون 5 تا رو هم لعنت میکردم که اشتباهی عماد من رو زده بودن…

بازم گوشیم زنگ خورد بابا بود با خودم گفتم تلفن رو بردارم و باهاش خوب حرف بزنم شاید از خر شیطون پیاده بشه…

-سلام بر بابای خودم…
-خودت رو لوس نکن من با این کارا بیخیال ازدواج تو با پسر حاج آقا فلاحی نمیشم…دیدی ؟
-بابا خواهش می کنم زجرم ندین …بعدش هم چی رو باید میدیدم ؟
-صورت آش و لاش شده ی اون پسر رو ؟
-عماد ؟ شما هم خبر دار شدین پس ؟ آره فهمیدم…
-من وقتی میگم کاری رو میکنم یادت باشه حتماً میکنم…دختر این حالا یک نمونه اش بود…گفتم فقط صورتش رو نقاشی کنن همین…اگه حلقه رو پس ندی مطمئن نیستم زندش بزارم یا نه…
دیگه فقط صدای بوق می اومد…گوشی از دستم افتاد…
هنوز توی شوک بودم…اون واقعاً پدر بود؟…اصلا پدر نه ، اون اصلاً آدم بود ؟
چطوری تونسته بود با عماد این کار رو کنه…عماد ببخشید…به خاطر من چی کشیدی عزیز دلم…

فقط گریه میکردم…به حال خودم…به حال عماد …به حال بابا که انقدر کثیف و ظالم بود…

حدود دوسه ساعت فکر کردم و گریه کردم…
تصمیمم رو گرفته بودم…من عماد رو دوست داشتم اما نه به قیمت از دست دادن جونش اونم به خاطر من…
نمیتونستم باهاش بمونم…نمی تونستم کنارش باشم…نمی تونستم اجازه بدم به خاطر من بهش آسیبی برسه…

باید تمومش میکردم…
خدایا به لیلیت صبر بده…خدایا چرا انقدر اشکای من گستاخ شدن و بدون اجازه ی من میریزن ؟ خدایا من بدون عماد چی کار کنم ؟…خدایا فقط صبر بده…
رفتم سمت کیف آرایشم و تیغ ابروم رو برداشتم و رفتم توی دستشویی…
آستین دستم رو زدم بالا و بسم الله گفتم…
قبل از اینکه تیغ رو روی رگم بکشم همه ی اون مریضام که رگ خودشون رو زده بودن اومدن جلوم…
همشون دختر بودن…سارا ،فاطمه، شایسته ، کیانا و خیلیا …همشون هم میگفتن : شکست عشقی…
اون روزا توی دلم با خودم میگفتم مگه میشه انقدر عاشق باشی که به خاطر نداشتنش بخوای خودت رو بکشی ؟…اما الان خودم داشتم به خاطر از دست دادن عماد خودم رو میکشتم…
یاد حرفام افتادم به اونا : آخه عزیزم اگه تو بمیری هم عشق زمینیت رو از دست میدی و هم عشق آسمونیتو یعنی خدا…دلت می خواد خدا ازت شاکی شه ؟ دلت می خواد باهات قهر کنه ؟…
حالا لیلی تو جواب بده…تو خودت به مردم درس زندگی میدی که این کار رو بکن اون کار رو نکن حالا اومدی خودت داری کارای اونا رو تکرار می کنی ؟
جواب بده …دلت می خواد خدایی که میمیری براش باهات قهر کنه…؟
انقدر ضعیف شدی …؟ انقدر خرابی ؟
عماد من میترسم از این کار…عماد من می خواستم تمومش کنم اما نمی تونم…من انقدر قوی نیستم که بتونم جونم رو خودم از خودم بگیرم…
خودم رو توی آینه نگاه کردم…

لیلی خوب نگاه کن…این چیزی که توی آینه میبینی مرده ای بیش نیست…شاید جسمش زنده باشه اما از لحاظ روحی مرده…
وسایلم رو جمع کردم و رفتم سمت ماشین سوارش شدم و راه افتادم…
بغض لعنتی توی راه داشت خفم می کرد …
توی ترافیک بودیم که حلقم رو دیدم…اشکم افتاد روش…بوسیدمش و درش آوردمش و گذاشتمش توی داشبورد…
بالاخره رسیدم خونه …مامان انگار از همه چیز خبر داشت چون فقط زیر لب سلامی داد و دیگه هیچی نپرسید…
رفتم توی اتاقم و در رو هم قفل کردم…فقط احتیاج به تنهایی داشتم …
فقط احتیاج به گریه داشتم…
رفتم سمت کشوی کنار تختم و سی دی گیتار زدن و خوندن عماد رو در آوردم…
صداش توی تمام اتاقم پخش شد…
((سلام عشقم…من همیشه کنارت هستم و این آهنگ رو برات میزنم و میخونم اما این سی دی رو ضبط کردم که اگه یک وقتایی با هام قهر کردی و
روت نشد ازم بخوای برات بخونم بیای و این رو گوش بدی و بفهمی که دوستت دارم تا آخرین نفس))
همون آهنگی بود که قول داده بود فقط واسه من بخونه…
من فدای اون صدای قشنگت برم…کاش واسه من بودی…
اون می خوند و من گریه می کردم…برام مهم نبود مامان صدامو میشنوه یا نه…فقط می خواستم خودم رو خالی کنم…
هیچ وقت یادم نمیره فردای اون روزی که اولین بار این آهنگ رو برام خوند یه سی دی آورد و با همون لبخندش گفت تقدیم به خوشگل خانم خودم…
اون موقع که اولین بار سی دی رو گوش دادم انقدر ذوق کردم و خندیدم که حد نداشت…اما الان گریه جای خنده رو گرفته بود…
زیر لب زمزمه میکردم و گریه می کردم : میمیرم برات ، نمیدونستی میمیرم بدون چشات…
چشماش اومد تو ذهنم…دوتا تیله ی مشکی …واقعاً بابا نمی دونست میمیرم بدون چشماش ؟…
*******
تا یک هفته توی اتاقم موندم و فقط صدای عماد رو گوش میدادم …
این یک هفته خیلی فکر کردم باید بالاخره تمومش کنم…
چند روز پیش بابا اومد توی اتاقم وباهام حرف زد:
-لیلی گفتی به اون پسره که دیگه نمی خوای باهاش عروسی کنی؟
-من میخوام تو نمی خوای…
-حرف نباشه زودتر بگو…
-دلت برام نمیسوزه؟
-دلم نمی سوخت که نمیگفتم باهاش عروسی نکن…ببین من کلی چک و صفته دست حاج آقا فلاحی دارم …
اگه عروسی کنی باهاش همه رو پاره میکنه خوب؟ تو که نمی خوای بی پول شیم …
-پس بگو…به خاطر پولات داری من رو قربانی می کنی خوبه …خیلی خوبه…
اشک توی چشمام جمع شده بود…چه قدر من بی ارزش بودم…
خودم هم میدونستم که فقط به خاطر سلامتی عماد دارم ازش دور میشم نه پولای بابا…
تازه بابا کلی هم منت میزاشت که به خاطر آینده ی خودته…

یکی نیست بفهمه من آینده ی بدون عماد رو نمی خوام..

وقتی فرهاد زنگ میزنه سعی می کنم خوشحال خودم رو نشون بدم که نگران نباشه اما کجایی داداش کوچولو که دارن خواهرت رو زجر میدن…
این یک هفته هیچ کدوم از تلفن های عماد رو هم جواب ندادم…فقط میدونم دوباره رفته بیمارستان…با این که نگرانشم اما زنگ نمیزنم…
میدونستم اگه صدای مهربونش رو بشنوم جدا شدن ازش برام سخت میشه…
دیگه باید برم…
برم و بدترین خاطره ی زندگیم رو بسازم…
یک شلوار ساده و رنگ و رو رفته…یک مانتوی مشکی ساده و قدیمی…با یک شاله مشکی…بدون هیچ عطری…
بدترین کفشم رو هم انتخاب می کنم و می پوشم…دلم می خواد عماد وقتی من رو میبینه ازم زده بشه…دلم می خواد حالش ازم بهم بخوره…شاید این طوری واسه هر دوتامون راحت تر باشه…شاید کم تر زجر بکشه…
تا میتونم لفتش میدم…به امید اینکه روز تموم شه و بمونه واسه فردا…
اما عقربه ها هم با من لج کردن و از جاشون تکون نمیخورن…
حوصله ی رانندگی ندارم…میرم سر خیابون و سوار تاکسی میشم…
دلم نمی خواد از تاکسی پیاده شم…دلم نمی خواد پا توی اون بیمارستان لعنتی بزارم…اصلاً دلم میخواد فلج باشم و نتونم راه برم…
میرم توی بخش مورد نظر و بابای عماد رو میبینم که روی صندلی جلوی اتاق عماد خوابش برده…
آروم از کنارش رد میشم که از خواب بلند نشه…
با پاهای لرزون میرم سمت در اتاق…با این که دلم براش تنگ شده اما دیدنش خیلی برام سخته…
دستام هم داره میلرزه و یخ کرده …با همون دستای لرزونم در میزنم..

صدای قشنگش میاد:
-بفرمایید
در رو آروم باز می کنم و میرم تو…
سرش رو سمت در میچرخونه و من رو میبینه…
چشماش با دیدن من سرخ میشه…اخم میکنه…
تو رو خدا عماد بخند…بزار آخرین صحنه هایی که ازت دارم با خنده باشی…با همون خنده ی خاصت…
-زیر لب آروم سلام دادم و نشستم روی صندلی که کنار تختش بود…
-تشریف می آوردید خانم…دیگه قیافت داشت یادم میرفت…نمیگی نه زنگ میزنی و نه جواب زنگ میدی من از نگرانی دق می کنم ؟
فقط سکوت…
-چیه زل زدی به من ؟ جواب بده دیگه…این یک هفته میدونی چی گذشت به من…؟داشتم دیوونه میشدم…
توی دلم گفتم عماد به خدا حال من بهتر از تو نبود…
باید به حرف می اومدم…
-ببخشید…
تا دهنم رو باز کردم بغضم هم شکست و شروع کردم به گریه…
نباید این طوری میشد…من باید نقش سنگ رو بازی می کردم…
دستاش رو باز کرد سمتم…
-لیلی به خدا من نمی خواستم ناراحتت کنم…من فقط نگرانت بودم همین…
دلم برای آغوشش پر میزد اما باید مبارزه می کردم…
-نمیای بغل آقا هرکوله ؟

الهی من فدات شم…تو رو خدا این جوری حرف نزن…بزار خوب نقشم رو بازی کنم…عماد بد باش…عماد یه کاری کن ازت بدم بیاد…خدایااااااا…
-نه …
دستاش افتاد…قیافش رفت تو هم…
-آخه…آخه چرا ؟
رفتم توی نقشم…سخت و محکم…سنگ و بدون احساس…
-چون حدود یک هفته است که صیغه ی ما دیگه تموم شده…
-خب تموم بشه…من و تو که میدونیم ما ماله همیم مگه نه ؟
کم آوردم…من بازیگر خوبی نبودم …فقط سکوت کردم…
-با تو ام لیلی…نگام کن…ما می خوایم عروسی کنیم زود مگه نه؟
بازم سکوت با بغضی که داشت نفسم رو می گرفت…
داشت اشکش در می اومد و صداش بلند شده بود …
-بگو دیگه لعنتی…ما رفتیم لباس عروس خریدیم…تو عروس منی دیگه نه ؟
چی میتونستم بگم…
-لیلی یادته قرار گذاشتیم دو تا بچه داشته باشیم…اصلاً تو اسماشون رو انتخاب کن…خب ؟…به خدا من دیگه هیچی نمیگم…باشه لیلی ؟
دست خودم نبود اگه گریه نمیکردم خفه میشدم…آروم و بی صدا فقط گریه می کردم و اون با حالت عصبی حرف میزد…
-لیلی غلط کردم سرت داد زدم به خدا فقط نگران بودم…لیلی ببین من رو…لیلی قرار بود تو لیلی باشی و من مجنون یادته…نگام کن لعنتی…بزار اون چشمای طوسیتو ببینم…لیلی…

داد میزد دیگه…
-نگام کن میگم…
از تحکم صداش چشمای خیسم رو دوختم بهش …داشت گریه می کرد…
با دیدن چشمام صداش رو آروم کرد
-تو ماله منی دیگه نه؟
دیگه طاقت نگاه مظلومش رونداشتم…
با صدای بلند و گریه جوابش رو دادم:
-نه عماد…نشد…من…من دیگه ماله تو نیستم…تو هم ماله من نیستی..تو دیگه یه غریبه ای…

بلند شدم و با گریه دوییدم سمت در …داشتم خفه میشدم…دیگه تحمل فضای اونجا رو نداشتم…
عماد هم داشت می دویید پشت من…
فاصلش از من چند متری میشد…

انقدر صداش پر از خواهش بود که نتونستم بی اعتنا ازش بگذرم و بی اختیار وایستادم….
-لیلی به خدا خوب میشم…خودت گفتی یادته ؟ مگه نگفتی پا به پات میام…؟
به خدا همه ی زورم رو میزنم خوب بشم…
لیلی تو بمون من خوب میشم…لیلی قول میدم خوب بشم…لیلی تو رو خدا تنهام نزار…لیلی اگه از بابت امروز ناراحتی که سرت داد زدم گفتم که ببخشید…غلط کردم…دیگه داد نمی زنم به خدا…تو فقط بمون…لیلی من هرکول تو بودم یادته ؟…لیلی نرو…لیلی تو نفس منی…اگه بری میمیرم بفهم …

دیگه نمی تونستم بمونم…دلم می خواست برگردم بگم عماد به خدا به خاطر خودت میرم…بگم اگه نرم میمیری…بگم عاشقتم…بگم میمیرم برات …بگم تو هم نفسی برای من…
اما نگفتم…هیچی نگفتم…
همه داشتن ما رو نگاه می کردن…
عماد خورده بود زمین…داشت صدام میکرد…
-لیلی خوب میشم…لیلی نرو…بمون…تو رو خدا بمون…
راه افتادم سمت در خروجی…همین جوری صدام می کرد…داد می زد…
-حداقل برگرد چشمات رو یک بار دیگه ببینم…فقط یک بار قول میدم…آخرین بار باشه…
برگشتم و نگاهش کردم…از اون دو تا تیله ی مشکی فقط خون مونده بود…داشت نگام می کرد…زیر لب می گفت : نرو…خواهش می کنم…نرو…
زود روم رو برگردوندم و رفتم از بیمارستان بیرون…
دلم می خواست پیاده برم خونه…داشتم خفه میشدم…احتیاج به هوا داشتم…همش قیافه ی عماد می اومد جلوی چشمام…
اون مردی که برام مظهر غرور و قدرت بود افتاده بود زمین و داشت جلوی همه با گریه ازم خواهش می کرد که برگردم…داشت خواهش می کرد نرم…

حالم از خودم به هم می خورد ، حالم از بابا به هم می خورد اصلاً حالم از همه ی دنیا به هم می خورد…
تا شب توی خیابونا قدم زدم و گریه کردم…
دلم میخواست یک ماشین با سرعت بهم بزنه و همون موقع تموم کنم…
اما جرعتش رو نداشتم که برم وسط خیابون…

دلم نمی خواست خونه برم…
شماره ی سحر رو گرفتم که ببینم خونه است یا نه…
رفتم سمت خونش…خیلی با خونه ی ما فاصله داشت…اونا تو جنوب تهران و ما در شمال تهران…
سحر پشت تلفن گفت که مامان و باباش رفتن شهرستان و تنهاست…
بعد از کلی ترافیک بالاخره رسیدم به کوچه ی خونه ی سحر…
یک کوچه تنگ که فقط دو نفر می تونستن کنار هم راه برن…با یک جوب که از وسط کوچه می گذشت…
به سختی پلاک 8 رو پیدا کردم و زنگ رو زدم…
آیفون خراب بود و سحر خودش مجبور شد بیاد و در رو باز کنه…
خونه ی سحر یک حس نوستالژی بهم میداد…یک خونه ی قدیمی و نقلی…
سحر با شربت اومد :
-خوش اومدی خانم…ببخشید دیگه میدونم مثل خونه ی شما نمیشه…
-این چه حرفیه عزیز دلم…خیلی هم قشنگ و دل نشینه خونتون…
-لیلی نمی خوای بگی چی شده ؟ اون از مطب که یک هفته است نمیای و مریضا رو کنسل می کنی و
اینم از الان که با این سر و وضع و قیافه ی در هم پاشودی اومدی این جا…با عماد حرفت شده ؟
با شنیدن اسمش بغضم شکست…

بیشتر نزدیکم شد و سرم رو گذاشت روی شونش…
-فدات شم بین زن و شوهر این چیزا پیش میاد دیگه انقدر غصه خوردن نداره که…
با حرفاش غمم بیشتر میشد…زن و شوهر…دو نقشی که هیچ وقت قرار نبود من و عماد کنار هم بازی کنیم…
-همه چیز تموم شد…
سکوتی طولانی بینمون رخنه انداخت…
-یعنی چی ؟ چی میگی تو ؟ چی تموم شد…
-سحر داغونم…دلم می خواد بمیرم…عمادم رو ازم گرفتن…سحر نمی زارن ما به هم برسیم…نمیزارن…
دستم رو بالا آوردم و دست بی حلقم رو نشونش دادم…
تعجب کرده بود و هیچی نمی فهمید از حرفام…
همه چی رو گفتم…بابا…فلاحی…چک و صفته…هر چیز لعنتی که باعث جدایی من و عماد میشد…گفتم و به حال خودم زار زدم…
فقط سرم رو گذاشته بودم روی شونه ی سحر و می باریدم…
اون شب سحر خیلی باهام حرف زد و آرومم کرد…
هر کاری کرد که بخندم…اما فایده نداشت…
خنده با لب های من غریبه بود…وقتی دیگه عمادی نیست که قربون صدقه ی خنده هام بره خنده به چه کارم میاد …؟
تا صبح پیش سحر بودم…

اونم از غماش گفت…از این که دانشگاه آزاد قبول شده…از این که پدر و مادرش رفتن شهرستان زندگی کنن …از این که از این به بعد توی این شهر بزرگ و کثیف باید تنها زندگی کنه…
از این که واسه جهیزیه خواهرش آه در بساط ندارن…
-لیلی میبینی چه خنگم…یه دانشگاهم نتونستم قبول بشم…
-سحر خب تو تازه یک ماه مونده بود به کنکور شروع کردی به درس خوندن معلومه که قبول نمیشی…انشاالله سال بعد قبول میشی…

-برو بابا دلت خوشه…من و تو دیگه حدود 26 سالمونه الانم دیره واسه درس خوندن چه برسه به سال بعد…

حوصله روحیه دادن به کسی رو نداشتم…پس سکوت کردم
فرداش صبح زود، قبل از اینکه سحر از خواب بلند شه بلند شدم و یکم پول گذاشتم روی طاقچه و رفتم از خونه بیرون…
هوا عالی بود…به قول سحر دونفره بود…اما کجاست اون یک نفری که باید من رو توی این هوا همراهی می کرد ؟ …
چشمام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و سرم رو کردم سمت آسمون : خدایا دلم اندکی هوا می خواهد…اما این بار در سرنگ…
تا جایی که پام درد نگرفته بود پیاده رفتم…اما دیگه حوصله ی راه رفتن نداشتم…سوار تاکسی شدم و رفتم سمت خونه …
بابا خونه نبود…وچه خوب که خونه نبود…
مامان هم با دیدنم شروع کرد به سوال پیچ کردن…به این که کجا بودم…به این که چی شد…؟
فقط نگاهش کردم…
چشمام انقدر غم داشت و گویا بود که جواب همه ی سوالاش رو گرفت…
بوسه ای روی پیشونیم زد و رفت…
منم به پناهگاه همیشگیم پناه بردم…

اتاق بزرگی که هم توش خندیدم و هم های های گریه کرده بودم…
از عکسایی که اون روز توی آتلیه انداخته بودیم فقط دوتاشون رو داشتم یک عکس تکی ازخودم و یک عکس تکی هم از عماد…
قرار بود بقیه عکس ها و عکس های دونفرمون رو بعد از عروسی از آتلیه ببریم خونه…خونه ی خودمون…
عکس عماد رو زده بودم اون ور اتاق و عکس خودم هم زده بودم روی دیوار روبرویی عکس عماد…
عکس خودم رو برداشتم و بردم چسبوندم به عکس عماد…
حالا یک عکس دونفره از خودمون داشتم…
روی تختم دراز کشیدم و به عکس ها نگاه کردم…چه قدر اون روز خوشحال بودیم…احساس میکنم تو این چند وقت ده سال پیر شدم…
صدای گوشیم اومد…
حوصله ی هیچ کس رو نداشتم…اما خدایا میشد عماد باشه…
رفتم سمت گوشیم…صدا ، صدای اومدن پیام بود…
صفحه ی گوشی رو نگاه کردم…
پیامک تبلیغاتی…
گوشیم رو گذاشتم کنار تختم و دوباره رفتم توی فکر…
بازم صدای گوشی…
گوشی رو برداشتم که خاموشش کنم که دیدم عماده…!!!
باورم نمی شد..خدا اجابت کرده بود…

پیام رو خوندم :
((دردناک ترین جدایی ها آنهایی هستند که…
نه کسی گفت چرا…
ونه کسی فهمید چرا…))
بهش حق میدادم…در عرض چند روز همه چی عوض شد…
توی دلم از خدا خواستم که سلامتیش رو به دست بیاره و یه روزی…یه روزی دا…داماد بشه…خوش به حال عروسش…
چند ماه گذشته و من هنوز نفهمیدم که لیلی چرا من رو ول کرد و رفت…
هنوز که هنوزه توی شوک اون روزم…
اون روز من مردم…روحم…غرورم…و الان هم کم کم جسمم…
خیلی سوال توی ذهنم هست…خیلی چرا…
دلم می خواد لیلی بیاد و جلوم بشینه و بگه واقعاً چرا….؟
انقدر تحمل مریضیم براش سخت بود…
یعنی اصلاً دوستم نداشت که حاضر بشه مریضیم رو هم تحمل کنه…
پس اصلاً خدایا برای چی اومد تو زندگیم…؟
به خاطر کی من رو ول کرد و رفت ؟
الان یعنی عروس شده…؟ یعنی پرنسس خانم یکی دیگه شده…؟
دلم می خواد بیاد و بگه آقا هرکولش که الان دیگه جوجه هم زیادیشه رو به چی یا به کی فروخته ؟…
دلم می خواد بپرسم اگه عروسی کردی خوشبختی؟…بگم دوستش داری؟
هه…خب دوستش نداشت که من رو ول نمی کرد…
همه ی اینا رو دلم می خواد…اما میدونم فقط رویان…
حتی…حتی اگه الان برگرده و بگه ببخشید قول میدم ببخشمش…
فقط برام توضیح بده…همین!
بعد از اون روز خیلی رفتم دم در خونشون ولی حتی حاضر نشد من رو ببینه…
به باباش هم گفته بود راهم نده خونه…باباش هر وقت که رفتم یکی این ورم زد یکی هم اون ورم…
دارم دیوونه میشم…آخه…آخه کجا اشتباه کردم که این طوری ازم دل کند…
خدایا ازت می خوام که اگه عروسی کرده خوش بخت باشه…خوش به حاله دامادش…
این چند وقت خیلی کم رفتم خونه …باید توی مرکز درمانی میموندم…حالم دیگه داره از این جا به هم میخوره…
چند بار از طرف مامان و بابا و دوستان بهم پیشنهاد شد که برای درمان به مالزی برم که یک مرکز درمان بیماران سرطانی داره و
خیلی هم معروفه…اما من می خواستم تو ایران باشم…می خواستم که اگه هم قراره بمیرم تو کشور و شهر خودم بمیرم…
توی شهری بمیرم که با عشقم توی خیابوناش قدم زدم…
این جا آدم های زیادی هستن که عین منن…
داغون و بریده از زندگی…

بعضی ها هم کوه انرژی و امیدن…خوش به حالشون…
چه قدر دیر این شش ماه گذشت…
شش ماهی که با درد و گریه و خیانت عشق گذشت…
این جا فقط همدمم گیتارمه …اتاقم خصوصیه…یک بالکن داره که تا الان هرشبم رو اونجا گذروندم…هرشب میرم توی بالکن و شروع میکنم به زدن:
میمیرم برات… نمیدونستی که میمیرم بی تو بدون چشات …
رفتی از برم
تو می دونستی که دلم بسته به ساز صدات
عاشقم هنوز…
لیلی کجایی که واقعاً عاشقم هنوز…کجایی که هرکولت داره پرپر میشه….
خدایا کاش از اون بالا بیای پایین و دستم رو بگیری و بگی :

آدما این جا اذیتت می کنن؟ بیا بریم اون بالا…

خدایا هر لحظه منتظرتم که بیای و دستم و رو بگیری و ببری…
شاید از اون بالا بتونم لیلی رو ببینم…
دلم بد براش تنگه…دلم می خواد دست بندازم لای موهاش و عطر تنش رو با یه نفس عمیق بکشم تو وجودم…
********

می خوام یکم از نا امیدی دست بردارم…
دلم هوای آتلیه رو کرده…
میدونم دیگه قدرت و انرژی قبلی رو ندارم برای کار…
اما شاید سرم گرم بشه و لیلی رو فراموش کنم…
هه…زهی خیال باطل…خودمم میدونم بیشتر از خودم هر روز به اون فکر می کنم…
حالم از خودم به هم میخوره…من الان باید از اون متنفر باشم…اون کسی هست که من رو به خاطر یکی دیگه ول کرد و من رو به این حال و روز در آورد…
اما نمی تونم…
خدایا قدرت بده ازش متنفر باشم…
اما…اما چطوری میتونم ازش متنفر باشم وقتی واسه لباس پوشیدنش نگرانم…وقتی واسه غذا خوردنش نگرانم…وقتی واسه خوش بختیش نگرانم…
شیدا زنگ زد و گفت که امروز یه عروسی هست که تیم ما قراره بره بهم گفت منم پاشم برم تا یکم روحیه ام عوض شه…
گفت که شش ماه از کارا دور بودی بسه دیگه پاشوبیا…راست می گفت…کلی از حساب کتابام بهم ریخته…

قبلاً با دکتر حرف زده بودم و گفته بود که خوبه به کارای قبلیم برسم تا یکم روحیه ام خوب بشه…
حتی مامان و بابا با دکتر حرف زده بودن و دکتر گفته بود میتونم برم خونه فقط باید برای شیمی درمانی و پرتو درمانی چند وقت یک بار برم بیمارستان…

با این که با خیلی از آدمای اینجا رفیق شده بودم اما خونه رو به اونجا ترجیح میدادم…
دلم می خواست منم مثل آدمای عادی زندگی کنم…
به پیشنهاد شیدا هم فکر کردم…
به مامان و بابا زنگ زدم گفتم که می خوام برم خونه …
وسایلم رو جمع کردم و حاضر شدم…
همه ی لباسام برام بزرگ بود…بابا از لباسای خودش برام آورد…
بالاخره از خونه ایی که شش ماه توش زندگی کردم دل کندم و رفتیم سمت خونه…
رفتم توی اتاقم…هنوز عکس دو نفره ی من و لیلی روی دیوار بود…
همون عکسی که سرش کلی عرق کردم و خجالت کشیدم…
قرار بود توی آتلیه بمونه اما من شیطونی کردم و بردم زدم به اتاق خودم…
کجایی نفسم…
اون دیگه مال من نبود و درست نبود عکسش اونم با اون لباس توی اتاقم باشه…با این که دلم پر می زد واسه دیدنش توی اون عکس اما به خودم نمی تونستم این اجازه رو بدم…
رفتم و عکس رو از دیوار برداشتم و بوسه ای به لیلی زدم و گذاشتمش زیر تخت..
زیر تخت یک جعبه بود که من ندیده بودمش هیچ وقت…
جعبه مشکی که با یک ربان قرمز تزیین شده بود…
بازش کردم …یک نامه توش بود:
((سلام…نمی دونم باید چی بنویسم ولی اگه این نامه رو نمی نوشتم دیوونه میشدم…می خوام برای آخرین بار باهات حرف بزنم…
عماد من رو ببخش …همه چی یکدفعه ای اتفاق افتاد…
امیدوارم به زودی خبر خوب شدنت رو بشنوم…همه ی تلاشت رو بکن که خوب بشی…تو برای من مثل نفسی نباشی منم نیستم…
یادت باشه ما زیاد از هم دور نیستیم…تو زیر همون سقف آبی هستی که منم هستم…
این پیراهن رو دلم می خواست یک وقت بهتر بهت بدم …اما وقتی نیست…به عنوان یادگاری آخر…
میدونم که بهت میاد…حلالم کن هرکول من…
رفتم،مرا ببخش و نگو او وفا نداشت…
راهی بجز گریز برایم نمانده بود….
نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست…
گوش کن…
نبض دلم زمزمه اش با تو یکیست…))
گوشه ی کاغذ جای اشک بود…
من فدای اون اشکت بشم پس چرا رفتی …؟
خدایا سوالام داره بیشتر و بیشتر میشه کمکم کن…
توی جعبه رو نگاه کردم…
همون پیرهنی بود که توی مسافرت کیش می خواست برای فرهاد بخره…
همونی که با کلی خجالت ازم خواست براش پرو کنم…
یادش بخیر وقتی من رو دید برق تحسین رو توی چشماش دیدم…گفت که بهم میاد..
حتماً دید بهم میاد یکی هم برای من خرید…
من رو بگو اون روزا فکر می کردم اون ازم بدش بیاد…پس از همون اول هم اون من رو دوست داشت…
نگاه کردم به تاریخ نامه…

نامه ماله همون شش ماه پیش بوده…شاید الان دیگه دوستم نداره…
توی شش ماه شاید تونسته باشه یکی دیگه رو دوست داشته باشه…نمیدونم…

پیراهن رو بو کردم…
حتی این که دستای لیلی بهش خورده برام کافی بود…
پوشیدمش…داشت توی تنم گریه می کرد …اما بازم دوستش داشتم…
آویزونش کردم به کمدم…چرا مامان تا الان راجع به این کادو با من حرف نزده بود…
با خوندن اون نامه یکم انرژی گرفته بودم حداقل اگه دیگه نبینمش یه یادگاری که ازش دارم…همینم کافیه…
به شیدا زنگ زدم و گفتم که میام آتلیه برای مراسم …
زود حاضر شدم ساعت هنوز هفت صبح بود و ساعت هشت تیم ما کارش رو شروع می کرد…
رفتم توی آشپزخونه و یک لقمه نون و پنیر خوردم و حاضر شدم و رفتم سمت آتلیه…
از ماشین که پیاده شدم تعجب کردم…
همه ی تیم اومده بودن جلوی در و یک گوسفند داشت قربونی میشد و یکی هم اسفند دود می کرد…
از کارشون هم تعجب کرده بودم و هم خیلی خوشحال شده بودم…
تنها چیزی که ناراحتم می کرد نگاه بعضی از بچه های آتلیه بود…
می خواستم داد بزنم : من میدونم خیلی عوض شدم…میدونم پیر شدم…میدونم هیکلم به هم خورده ولی…ولی به خدا دست خودم نبوده…
تو رو خدا من رو مثل آدمای عادی نگاه کنید…
رفتم و تک تک از همشون تشکر کردم واقعاً سنگ تموم گذاشته بودن

وای که چه قدر دلم برای اون جا و آدماش تنگ شده بود…
حتی دلم برای کار کردن و مراسم رفتن هم تنگ شده بود…
رفتم تو و به بچه ها کمک کردم و وسایل رو برداشتیم و رفتیم سر کار…
اون روز مراسم توی باغ بود و زنانه و مردانه جدا بود و شیدا با چند تا از همکارا رفتن زنانه و منم با چند نفر رفتیم مردانه…
عروس خیلی کم سن و سال بود …شیدا می گفت ازش پرسیدم گفت شانزده سالمه…البته داماد هم سنی نداشت و خیلی میشد بیست و پنج میشد…
توی دلم داشتم می گفتم چه خبره به این زودی…؟ جالب این جا بود که نه داماد قیافه داشت و نه عروس…
اما با دیدنشون حسرت بزرگی خوردم…
دلم می خواست نقش داماد رو من بازی کنم و نقش عروس رو هم لیلی…
اما نشد…حیف…
اون روز هم با دعوای دو تا خانواده تموم شد…
فردا هم جمعه است و بازم تیم ما مراسم داره…این مراسممون توی شماله و باید صبح زود بریم شمال امروز زیاد انرژی نزاشتم
ولی می خوام از فردا همه ی تمرکزم رو بزارم روی کارم که بهترین فیلم و عکس رو تحویل مردم بدیم…اونم عروس دامادی که از تهران فیلمبردار بردن شمال…

امروز صبح بعضی از بچه ها زنگ زدن و گفتن که مثل اینکه جایی مهمونن و نمی تونن برای کار بیان…منم سرمای بدی خورده بودم و صدام عجیب گرفته بود…مامان می گفت حرف میزنی انگار تو نیستی انقدر که صدات کلفت شده…
اشکالی نداشت من و شیدا بودیم و همین کافی بود…رفتیم سمت تنکابن…

بیوگرافی میس پریسا

biography miss parisa

به این پست امتیاز دهید.
Rate this post
بازدید : 164 بار بار دسته بندی : بی برگشت تاريخ : ۱۲ اسفند ۱۳۹۴ به اشتراک بگذارید :
دیدگاه کاربران
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

13 − نه =

برچسب ها

، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ، ،