برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف

دانلود رمان جدید

رمان جدید ویرانگر از فرشته قسمت ششم - دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
جمعه ۱۲ آذر ۱۳۹۵
دانلود رمان دانلود رمان شهید همت – کتاب معلم فراری اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
رمان شهید همت
دانلود رمان شب پره ها
رمان شب پره ها
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
رمان هیپنوتیزم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
دانلود رمان هیپنوتیزم
رمان زندگی بعد از تو اختصاصی دی ال رمان قسمت جدید اضافه شد
زندگی بعد از تو
دانلود رمان نگاه سرد اختصاصی دی ال رمان قسمت های جدید اضافه  شد
رمان نگاه سرد
دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
لحظات تلخ سرنوشت
دانلود رمان بی تو ، با عشق اختصاصی دی ال رمان قسمت های جدید  اضافه  شد !
رمان بی تو


کسب درامد ماهانه

tely copy

دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

توضیحات

فروش ویژه 300 رمان
رمان های نایاب و کم یاب
ایرانی گلچین شده فقط
پنج هزار تومان

فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

رمان جدید ویرانگر از فرشته قسمت ششم

دسته بندی : ویرانگر تاریخ : جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵

رمان جدید ویرانگر از فرشته قسمت ششماختصاصی دی ال رمان
رمان جدید ویرانگر از فرشته

roman by fereshteh 27 – virangar

رمان جدید ویرانگر از فرشته
برای خواندن رمان ویرانگر به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فرشته ویرانگر

دانلود رمان جدید

« امیرسـام »

حواسم بهش هست!..نمی دونم چرا؟!..شاید خودشم متوجه نباشه!..
زیادی گستاخه..می دونم..و بیشتر از اون مغرور….
پس چیزایی که سهیل درباره ش گفته بود حقیقت داشت!….
راستش برای اولین باره که یه همچین خصلت هایی رو تو یک زن می بینم و همینش برام جالبه!..
« صحــرا »..بی نهایت برازنده ش بود!..
از حرارت غرورش قدم گذاشتنبه حریم خشکی که داره یه جورایی بازی با زندگیته..
نه روزهای گرم و سوزانشو می تونی تحمل کنی.. و نه شب های سرد و جانسوزش رو زیر آسمون پر ستاره ش….
پس اون صحرای معروف، همین دختر بود!..دختری که غرورش زبانزد خاص و عامه..کم ازش نشنیدم..با اینکه خواستم، ولی هیچ وقت نتونستم ببینمش!..

سر میز شام می دیدم که چطور پروانه وار به دور مادرش می گرده..باور کردنش از اون چیزی که شنیدم سخته..مگه سنگ هم محبت کردن بلده؟!..این نگاه از اون چشمای سیاه ِ شب زده، نمی تونه اون چیزی باشه که من تا به الان فکر می کردم!..
پس اون سنگ خوش تراشی که سد خوشبختی سهیل شده بود..صحراست!..
عجیبه!..این دختر با چنین جثه ی ظریف و شکننده ای چطور می تونه یه تهدید بزرگ باشه واسه زندگی ِ برادر ِ من؟!..

— سلام!..
از صدای ریز و خوش آهنگ دختری که کنارم بود، چرخیدم!..
با تعجب نگاهش کردم!..
دختری خوش سیما و شیک پوشی که کنار مادرم ایستاده بود و با لبخند به من زل زده بود!..

— امیرسام..پسرم، چرا تعجب کردی؟..وخنده ای کرد و گفت: نگو که آیدا رو یادت نمیاد!..
یک تای ابروم از شنیدن اسمش خود به خود بالا رفت و تکرار کردم: آیدا؟!..
لبخند رو لباش پررنگ شد و رو به مادرم گفت:خاله جون انگار واقعا منو یادشون نمیاد!..
مادرم با اخمی ساختگی، منو نگاه کرد..
— حتما داره سر به سرت میذاره آیداجون..من امیرمو می شناسم محاله ممکنه همبازی بچگیاشو فراموش کرده باشه!..
همبازی بچگی هام؟؟!!..آیدا؟؟!!..

نگاهی اجمالی به سر تا پاش انداختم..نهایتا 27 سالش که بیشتر نبود..بود؟!..
و منی که الان 35 سالمه، چطور اون زمان با یه دختر به این سن همبازی بودم؟؟!!….
دختر نگاهه گله مندی داشت..
با اینکه چیزی یادم نمیاد ولی با احترام سرمو تکون دادم..
– اوه بله..یه چیزایی خاطرم هست..خوشبختم از آشناییتون آیدا خانم!..
با شرم نگاهش رو دزدید و سرشو پایین انداخت!..
و مادرم رشته ی کلام رو در دست گرفت..
— آیدا جون همراه خونواده ش تازه برگشتن تهران..درضمن روانپزشک ماهر و موفقی هم هست!..
— شما لطف دارید خاله زیور..
— حقیقتو گفتم دخترم….و نگاهی به پشت سر آیدا انداخت و گفت: تا شما با هم بیشتر آشنا می شید من برم پیش رعنا جون و برگردم….
نگاهه سنگینی به من انداخت و اینطور ادامه داد: آیداجونو تعارفش کن پسرم ناسلامتی امشب مهمونمونه….و با محبت نگاهش رفت رو آیدا: البته مهمون که نه دخترم صاحب خونه ست….
آیدا شرمگین سر به زیرتر شد و تشکر کرد..
مادرم که ازمون فاصله گرفت، سرشو آروم بلند کرد..نگاهمو از روش برداشتم و با دست به میز اشاره کردم..
– بفرمایید خواهش می کنم..هنوز که شام نخوردید؟..
— ممنونم..امشب زیاد میل به غذا ندارم!..
– چرا؟اگر مشکلی هست بگید..غذاها رو دوست نداشتید؟..
–نه نه این چه حرفیه؟ همه چیز در نوع خودش عالیه، من دختر کم توقعی هستم!..
– هر جور که راحتید!..
انگار از این جواب خوشش نیومد که لبخندش کم و کمرنگ شد..تا جایی که حس کردم از حرفم ناراحت شد!!..

خواستم چیزی بگم که گوشیم زنگ خورد!..زیر لب معذرت خواستم و از کنارش رد شدم!..
نفس راحتی کشیدم و گوشیمو از جیب در آوردم..
با دیدن شماره، کنار یکی از ستون ها که سر و صدای کمتری هم بود ایستادم و جواب دادم!..
– الو..چی شد؟!..
— قربان قِسِر در رفت!..

پوفــــــ .. با حرص چشمامو بستم و باز کردم..
– بی عرضه ها..چطور نتونستید از پس یه کار به این کوچیکی بر بیاید؟!..
— قربان خیلی تر و فرز بود..ناکس 6 تا خیابون ما رو دور خودش گردوند آخرم یه جوری کله پامون کرد!..
– به پاتوقش سر زدید؟..
— سر زدیم .. همه ی رفیق رفقاش جمع بودن جز خود نامردش!..

لعنتـــــی ..
برگ برنده ی پر و پیمونی بود که پرید!..
— دستور چیه قربان؟..
– فعلا برگردید عمارت!..
و با خشم تماسو قطع کردم و گوشی رو تو مشتم فشار دادم..انگشت اشاره و شصتمو دور لبم کشیدم و تا زیر چونه م بردم پایین..
حسابی جوش آوردم!..
یعنی 2 تا مرد گنده از پس یه جوجه فُکُلی بر نیومدن!..
لعنت به این شانس!..
*******
صدای انفجار و جیغ مهمونا و هجوم جمعیت به حیاط عمارت باعث شد رو به نگهبانایی که جلوی در منتظر دستور من بودن، داد بزنم: ببندید درو، نذارید برن بیرون!..

5 تا از نگهبانا زنجیر شدن و جلوی جمعیتو گرفتن.. در که بسته شد همهمه ها اوج گرفت..
چند نفری هم که تونسته بودن از لای جمعیت خارج بشن توسط نگهبانا فرستاده شدن تو سالن!..
از لا به لای جمعیت رد شدم ولی صدای وحشت زده ی مادرمو شنیدم که همین باعث شد برگردم و پشت سرمو نگاه کنم..
رنگش پریده بود و سوگند کنارش بود..
— پسرم چی شده؟صدای انفجار از کجا بود؟..
– از تو حیاط ِ.. نمی دونم چی شده ولی حواستون باشه هیچ کس نباید از سالن بره بیرون!..

خواستم برم که بازومو گرفت..
— نرو امیر، مگه این سر و صداها رو نمی شنوی؟..میری خدایی نکرده یه بلا سرت میاد!..
بازومو از دستش در اوردم..
– مراقبم..شماها فقط همینجا باشید، حواستونم به بقیه باشه..
و به سوگند اشاره کردم که مامانو بگیره..دستشو که گرفت رفتم سمت در..
به دوتا از نگهبانا گفتم پشت سرم بیان..
جلوی عمارت هیچ خبری نبود..

— قربان از پشت عمارت داره دود بلند میشه!..صدا از اونطرف بود!..
بی معطلی دویدم ..دود همه جا رو گرفته بود..
پام که به پشت عمارت رسید، مات سر جام خشکم شد..درختا و بوته های گل و میز صندلی ها لا به لای شعله های عظیم آتیش می سوختن و خاکستر می شدن..
ولی…….
صدای سرفه های ممتد و ناله های یک نفر رو از لا به لای صدای شکسته شدن و سوختن شاخ و برگای درختا تشخیص دادم..
کتمو کندم..یه قدم به آتیش نزدیک شدم که یکی از نگهبانا دستمو گرفت..
— قربان اینکارو نکنید زنگ زدیم آتش نشانی تو راهه!..
-تو همینجا باش، جلو هم نیا!..
–اما قربان…..!..
– هیچ کدومتون حق دخالت نداره..مفهومه؟!..
با اخم نگاهش کردم که سر تکون داد و قدمی به عقب برداشت..

نگاهی به اون شعله های رقصان انداختم و کتمو رو سرم گرفتم و دویدم..
دیگه صدای سرفه هاش شنیده نمی شد!..
صدا زدم ولی بی فایده بود..لااقل صدای ناله هاش می تونست انقدر ضعیف باشه که به گوشم نرسه!..

کتمو تو دستم تاب دادم..هر قدمی که برمی داشتم اونو اطرافم می چرخوندم تا آتیش رو که سد شده بود و راهمو بسته بود، مهار کنم!..
کمی جلوتر گوشه ی دیوار زیر یکی از درختا دیدمش که افتاده بود رو زمین..
آتیشو پس زدم و دویدم سمتش..کنارش زانو زدم..رو شکم افتاده بود و صورتشو نمی دیدم..
ولی لباساش برام خیلی آشناست………!!..

بازوی راستشو گرفتم و سریع برگردوندم سمت خودم..
صــحــرا؟؟!!..
اینجا چکار می کرد؟!..

اما قبل از اینکه بتونم یا حتی بخوام یه جواب منطقی واسه سوالم پیدا کنم، یه دستمو انداختم زیر پاهاش و دست دیگه مو زیر شونه ش و با یک حرکت از رو زمین بلندش کردم..
حالا چطور ببرمش بیرون؟!..
آتیش دور تا دورمون حصار کشیده بود!..
به صورت صحرا نگاه کردم..چشماش بسته بود..ولی نفس می کشید..
دودی که در اثر جریان هوا تو صورتمون خورد، هردومونو به سرفه انداخت!..پس کامل از هوش نرفته!..

با فکری آنی گذاشتمش زمین..دکمه های پیراهنمو باز کردم و از تنم در اوردم..
با احتیاط خم شدم و شالشو از دور موهاش برداشتم و پیراهنمو پیچیدم دور صورتش، جوری که فقط قسمتی از صورتشو باز گذاشتم تا بتونه نفس بکشه..
و با شال خودش دستاشو به هم بستم و انداختم دور گردنم تا که اگر بین راه آتیش زبانه کشید دستاش آسیب نبینن!..
وقتی خواستم از رو زمین بلندش کنم آروم لای پلکاشو باز کرد..صورتش بیرون بود و رو به قفسه ی سینه م..سرخی آتیش تو چشماش می رقصید..پلک زد..نگاهمو برداشتم..
عجیب دلم خواست تو اوج گرمایی که نمی دونم چرا انقدر بهم نزدیک بود و لا به لای آتیشی به اون بزرگی و عظمت یه نفس عمیق و بلند بکشم که این نفس گره خورده تو سینه م رو یه جوری بفرستم بیرون..
ولی تو این موقعیت فقط یه رویا بود واسه م..فقط یه رویا!..

حلقه ی دستمو دور کمرش تنگ کردم و مسیر فرضی ای که باید طی می کردم رو با یک نگاه مشخص کردم..
چشمامو باریک کردم و با قدم های بلند از لا به لای آتیش رد شدم..حلقه ی دستش به دور گردنم محکم شد..نگران برگشتم و تو صورتش نگاه کردم..چشماش بسته بود..
حواسم لحظه ای رو صورتش بود که نفهمیدم چی شد، از درختی که کنارش بودیم شاخه ای شعله ور و سوزان کنده شد و افتاد..مغزم فعال شد..تا اون شاخه بخواد رو سرمون فرود بیاد به چپ چرخیدم و یه قدم ِکوتاه و بعد از اون تو حالت ایستاده خیمه زدم رو صحرا..از انقباض عضلاتم دستای اونم به دور گردنم فشار آورد و محکم شد..بی اراده از روی غریزه ی ترس، به قفسه ی سینه م فشارش دادم ..
و همزمان سوزش خفیفی رو بازوی چپم حس کردم و بی اعتنا چشمامو که در اثر هرم آتیش سوز عجیبی داشتن رو بستم و رو هم فشار دادم و لحظه ای بعد باز کردم..

چیز زیادی نمونده!..با یه خیز میشه رد شد..
هرچند ممکنه آتیش زبانه بکشه و اونوقت….!..
خدایا به امید تو!..
دیگه چاره ای نیست..هر چــه بادابـــاد!..
و چشمامو بستم و بدون اینکه به چیزی جز رهایی از اون همه گرمایی که دروه م کرده بود فکر کنم فقط دویدم..شونه ی راستم تیر کشید و آتیش گرفت..لبمو محکم گزیدم و زمانی چشمامو باز کردم که باد ملایمی تو صورتم خورد و فهمیدم اینجا دیگه اکسیژن ِ کافی واسه نفس کشیدن هست!..
سریع خوابوندمش رو چمنای سرد و پیراهنمو از سرش باز کردم و شال رو هم از دور دستش برداشتم..
دکمه های مانتوش رو 3 تای بالا رو باز کردم و با پیراهنم صورتشو باد زدم!..
– یکیتون یه پتو و یه پارچه ی خیس بیاره..دِ یالا، زود باشید!..

بعد از چند دقیقه بالاخره ماشین آتش نشانی هم رسید!..
صورت صحرا از حرارت آتیش گل انداخته بود..دستمال خیسو گذاشتم رو پیشونیش و پتو رو پیچیدم دور بدنش که می لرزید و دومرتبه بغلش کردم!..
رفتم سمت عمارت و به بچه ها سپردم حواسشون باشه تا برگردم!..

از در پشتی رفتم تو و یکراست بردمش اتاق خودم..
مهمونا هنوز تو سالن جمع بودن!..و شانس آوردم که اینجا به سالن دید نداشت!..
به یکی از خدمتکارا که از تعجب وسط راهرو از دیدن من با اون سر و وضع خشکش زده بود گفتم: زود سوگندو صدا بزن بیاد بالا تو اتاقم!..
–بـ ..بله آقا..همین الان!..

با آرنجم درو باز کردم و با پاشنه ی پا بستمش..
صحرا رو خوابوندم رو تخت.. پتو رو برداشتم و ملحفه ی نازک تری کشیدم روش..
زیر لب یه چیزایی می گفت.. و هر از گاهی چشماشو باز می کرد و دوباره می بست!..

کلافه دستامو به کمرم زدم و از تخت فاصله گرفتم!..
در باز شد و سوگند با صورتی نگران وارد اتاق شد..
— امیرسام چی شده؟!..
و نگاهش افتاد رو تخت..با تعجب اومد جلو..نگاهش از رو صورت صحرا چرخید رو صورت من..
— این صحراست؟!..چش شده؟!..
– فعلا هیچی نپرس..زنگ بزن دکتر محبی بگو سریع خودشو برسونه عمارت..فقط سفارش کن مورد اورژانسیه!..
جلوی در برگشتم طرفش و جدی گفتم: به مامان درمورد صحرا چیزی نگو فقط سحرو یه جوری خبر کن بیاد بالا کنار خواهرش باشه..
— امیر کجا میری؟!..
– آتش نشانی اومده باید برم پایین..تو حواست باشه!..
— نفهمیدی آتیش سوزی از چی بوده؟..
– نـــه!..

از اتاق زدم بیرون و از همون در رفتم پشت عمارت..آتیشو مهار کرده بودن..
رفتم کنار سرپرستشون و پرسیدم: نفهمیدین علت آتیش سوزی از چی بوده؟..
برگشت سمتم..باهاش دست دادم و خسته نباشید گفتم!..
–ممنونم..بچه ها تا الان چیزی پیدا نکردن ولی بازم دارن می گردن!….و مکث کرد و گفت: اقای پناهی کاملا مشخصه که قصدی تو کار بوده!..
– شک منم به همینه..یه مشت درخت و چوب که خود به خود آتیش نمی گیره!..
— بله دقیقا همینطوره..بهتره پلیس رو هم در جریان بذارید!..

سرمو تکون دادم.. ولی.. از این بابت مطمئن بودم که پلیس هیچ وقت از موضوعه این آتیش سوزی با خبر نمیشه!..
حدس می زدم کار کی باشه!..
کسی که همیشه عاشق سوپرایز کردن منه!..
البته به خیال خودش!..

بعد از نیم ساعت برگشتم تو اتاق..
دکتر محبی بالای سرش بود..
– حالش چطوره دکتر؟!..
— نگران نباشید، فقط ترسیده واسه همین شوکه شده..مشکلی هم تو تنفس و ریه هاش حس نکردم!..ولی برای راحتی خاطر خودتون بهتره فردا یه سر به بیمارستان بزنه هرچند از نظر من مشکل اونقدرا جدی نیست!….

باهاش دست دادم و ازش بابت وقتی که گذاشته بود و این موقع شب قبول کرده بود بیاد عمارت تشکر کردم..
ازش خواستم بمونه و تو مهمونی شرکت کنه ولی مثل همیشه قبول نکرد و گفت تو یه فرصت دیگه!..
رفت سمت در.. نامحسوس به سوگند اشاره کردم که اون هم سریع فهمید و پشت سرش رفت!..
سحر با بغض رو تخت نشسته بود و دست صحرا رو گرفته بود و نوازش می کرد!..
بعد از چند لحظه سوگند برگشت تو اتاق..پشتم بهش بود که صدای جیغ خفیفش رو شنیدم و سریع برگشتم..دستشو گرفته بود جلوی دهنش..
با اخم گفتم: چته؟!..

اومد طرفم..چشمای گرد شده شو دوخت تو چشمام و گفت: داداش پشتت….!..
پشتم؟!..حتما منظورش به اون سوختگی بود!..
خونسرد وبی تفاوت نگاهمو چرخوندم سمت صحرا..
– چیز مهمی نیست!..
— ولی سوخته!..وای خدا بازوتم که هست!..چرا تا دکتر بود چیزی نگفتی؟..
– بس کن سوگند شلوغش نکن یه زخم سطحی ِ ، فقط همین..
با حرص گفت: به این میگی یه زخم سطحی؟!..پشتت بدجور سوخته!….الان بر می گردم..

و تا بخوام جلوشو بگیرم رفت بیرون..
اخمامو کشیدم تو هم..وقتی میگم سطحیه بگو چشم چرا حرف رو حرفم میاری آخه دختر خوب؟..
نمی دونم چرا انقدر عصبیم؟!..
می دونم کار اشتباهی نکرده ولی باز بهش خرده می گیرم!..

صدای سحر باعث شد حواسم جمع بشه!..
— آقا امیر، سوگند گفت که چکار کردید..واقعا نمی دونم چطوری ازتون تشکر کنم..شما امشب جون خواهر منو نجات دادید!..

سرمو زیر انداختم..
– این چه حرفیه سحرخانم..من کاری نکردم..خواهرتون نیاز به کمک داشت، مطمئنا هرکس دیگه ای هم که امشب جای من بود همینکارو می کرد!..
— ولی کارتون واقعا قابل تقدیره..تو این دوره و زمونه هر کسی اینجوری جونشو برای یه نفر به خطر نمیندازه..امشب خدا به واسطه ی شما صحرا رو به من و مادرم و لیلی برگردوند..بازم ازتون ممنونم!..

با لبخند کمرنگی سر بلند کردم..
– دیگه این تعارفا رو بذارید کنار..هرچی نباشه ما با هم فامیلیم، به هر حال توقعمون نسبت به بقیه از هم بیشتره اینطور نیست؟..
با لبخند اشکاشو پاک کرد و گفت: درسته!..
–سهیل کجاست؟..
-پایینه..خبر نداره من اینجام!..
– خیلی خب پس شما هم برید پایین..سعی کنید فعلا به مادرتون و بقیه چیزی نگید..حال صحرا خانم تا چند دقیقه ی دیگه بهتر میشه و خودش میاد پیشتون..

با نگرانی بلند شد..
— ای وای اصلا حواسم نبود، حتما مامان تا الان کلی نگران شده..نه من پیششم نه صحرا!..
سرمو تکون دادم و کنار ایستادم تا رد شه..از اتاق که رفت بیرون نفسمو محکم بیرون دادم و به صحرا نگاه کردم..
با قدمی کوتاه به تخت نزدیک شدم و دستامو تو جیب بردم..
تو صورتش دقیق شدم!..
ناخواسته بود!..
یا شاید هم بر حسب کنجکاوی از زمینه ای که واسه م فراهم شده بود تا بی دردسر از نگاه های تیزش بتونم نگاهش کنم!..
ولی کند و کاوم با ورود بی موقع سوگند زیاد دووم نیاورد!..
— زود بیا اینجا، باید زخمتو ضدعفونی کنم و ببندم!..

کلافه تو موهام دست کشیدم..نه انگار این خواهر ما، امشب کوتاه بیا نیست..
یه زخم کوچیک و سطحی که باند و بتادین و پماد و قرص نمی خواست..با این سر و وضع دود زده، فقط یه دوش آب گرم می چسبه!..

ولی بالاخره کوتاه اومدم و رو صندلی ای که کشیده بود جلو، نشستم!..
صندلی ای که دقیقا رو به روی تخت بود!..
تختی که صحرا روش خوابیده بود!..
و منی که نگاهم خیره رو صورتش بود و گاهی لجوجانه افسارش از دستم در می رفت و کشیده می شد رو اندامش..که با سوزش پنبه ی آغشته به بتادین رو زخم بازوم، ابروهام جمع شد و چشمامو بستم!..

« صحرا »

پلکای سنگینمو آهسته باز کردم..ولی همه چیز تار بود..
سرم درد می کرد!..
انگار رو تنم سنگینی می کنه!..
مچ دست راستمو گذاشتم رو پیشونیم..سرد و عرق کرده بود..
چشمامو محکم بستم و دومرتبه باز کردم..دیدم، بهتر شد ولی هنوز همه چیز واضح نیست!..
صدای چند نفرو شنیدم..که یکیش مامان بود و..
اون یکی..آشناست اما………
— ایشاالله خیر از جوونیت ببینی پسرم!..اگه تو نبودی معلوم نبود تا حالا چه بلایی سر صحرای من اومده بود!..
— خواست خدا بود من که کاری نکردم!..
— از بزرگواریته پسرم که لطف به این بزرگی رو به روت نمیاری!..
— ……………
— صحرا از بچگی از آتیش می ترسید..متاسفانه خاطره ی خوبی ازش نداره!..
— پس به خاطر ترسش از آتیش بی هوش شده بود؟!اما چرا؟!..
— قضیه ش مفصله خودشم دوست نداره کسی ازش حرف بزنه!..
— شرمنده م پس نباید می پرسیدم!..
— نه پسرم شرمندگی از منه تو چرا شرمنده باشی؟..آخرین بار باغ لواسون بودیم که همین اتفاق براش افتاد..دقیقا یادمه که چهارشنبه سوری بود..بچه ها آتیش روشن کرده بودن، شیطنت یکیشون گل کرد و یه چیزی شبیه پودرو ریخت لای هیزما..یه دفعه آتیش شعله کشید و تا کسی بخواد به خودش باید همه جا روآتیش گرفت..صحرا هم اونجا بود..همه از ترس جونشون فرار کردن ولی صحرا..
شوکه شده بود و نمی تونست از جاش تکون بخوره..آتیش اونقدر نبود که نشه مهارش کرد وقتی رسوندیمش بیمارستان گفتن به خاطر شوک عصبی ای بوده که بهش دست داده..که اونم بر می گرده به 14 سال پیش………..ای وای از کی گرفتمت به حرف، ببخش پسرم سر تو رو هم با حرفام درد اوردم..
— نه نه اتفاقا حرفاتون برام خیلی جالب بود..اصلا فکرشو نمی کردم که صحرا خانم یه همچین خاطره ی تلخی از گذشته داشته باشه!….

ردیف دندونامو جوری روی هم فشار دادم که احتمال خرد شدنشون 99 درصد بود اگر به موقع فکمو شل نمی گرفتم..
پسره ی آب زیرکاه ببین چجوری با سیاستش مامان ساده ی منو گرفته به حرف..
اصلا به چه حقی نشسته شجره نامه ی منو از زیر زبون مادرم می کشه بیرون؟!..
هیچ دوست نداشتم ترسم از آتیش رو یه نقطه ضعف بدونه و بگیره تو دستش..از این جماعت مذکر هر کاری بگی ساخته ست!..

تا دهنمو باز کردم که یه چیزی بگم، سرم تیر کشید و زیپ دهنم کشیده شد..یه پرده ی سیاه پیش چشمام نقش بست و بعد از چند ثانیه هم ناپدید شد..
این نشون می داد فشارم خیلی پایینه…سرگیجه و حالت تهوعی هم که بهم دست داده بود علتش می تونست همین باشه!..

سعی کردم نیم خیز شم که مامان متوجه شد و نگاهشو از رو اون مردک گرفت..صدای قدماش باعث شد چشمامو باز کنم..رو تخت کنارم نشست و دستای سردمو تو دستای گرم و پر مهرش گرفت..
چشماش نم زده بود و یه رد خیس از اشک هم لا به لای چین و چروکای پای چشمش نشسته بود که می گفت تا قبل از این یه دل سیر اشک ریخته..
از حالت غمگین و اون چشمای بارون خورده ی همیشه مهربونش، دلم آتیش گرفت و باعث شد با اینکه دستام جونی تو خودشون احساس نمی کردن دستای گرم اونو فشار بدم و به صورتش لبخند بزنم..
از لبخندم، لبخند زد و با سر انگشت نم چشماشو گرفت..
ریز زمزمه کرد: خوبی مادر؟..تو که نصف عمرم کردی!..
– دور از جونت باشه مامان..مگه نمی دونی صحرای تو جنسش از آهن و سنگه و هیچیش نمیشه؟..

خندید ولی با غم..با درد..
— الهی قربونت برم نگو اینو چشم می خوری..دختر من محکمه کسی جرات داره خلافشو بگه؟!..

خندیدم..دستش تو دستم می لرزید..پشتشونو بوسیدم…سرمو که از رو دستاش بلند کردم چشمام قفل یه جفت چشم متعجب اما مشتاق شد که از شب زدگی نگاهش و ستاره ای که تو عمق چشماش می درخشید و خیره تو چشمای من قصد عقب نشینی هم نداشت اخم کردم و….
بعد از چند لحظه نگاهمو از نگاهش گرفتم..

تموم اون لحظاتو خوب یادمه..از وقتی که صدای انفجار و شنیدم و بعد از اون مشعلایی که از روی دیوار پرت می شدن لا به لای درختا.. و شاخ و برگای خشکشون رو به آتیش می کشیدن و….
حتی یادمه که پای درخت زانو زدم و تو خودم مچاله شدم و با چشمای از حدقه بیرون زده مسخ اون شعله های رقصان بودم که هر لحظه به من نزدیک تر می شدن..
جیغ کشیدم..
کمک خواستم..
ولی خیلی زود زبونم از کار افتاد و..به معنای واقعی کلمه لال شدم..
و اون درست زمانی بود که یه شاخه ی بزرگ، شعله ور از درختی که زیرش بودم کنده شد و افتاد جلوی پاهام..همون موقع از حال رفتم..
ولی وقتی چشمامو باز کردم اونو دیدم..کسی که ناجی ِ من شد تا از اون جهنم نجاتم بده..
همه ی اتفاقاتو به یاد دارم..ولی هنوز حصار عظیم و سرخ آتیش به دورمون کشیده شده بود که دوباره چشمام بسته شد..دیگه هیچی نفهمیدم….
تا الان که چشم باز کردم و..می بینم تو این اتاق روی تخت دراز کشیدم!..

مامان دستمو تکون داد..با یه لرز خفیف از میون ازدحام افکار گوناگونی که در سر داشتم پرت شدم روی همون تخت و با نگاهی گنگ تو چشمای مامان سرمو تکون دادم….
— خوبی صحرا؟..اگه جاییت درد می کنه بریم بیمارستان..

درد داشتم؟..فقط سرم……….!…..
-نه..خوبم!..

— ولی همه ی ما رو امشب حسابی نگران کردید صحرا خانم!..
صداش سوهان شد و پرده ی گوشمو خراش داد..
با همون اخم رو پیشونیم نگاهش کردم..ناجی من..کسی که امشب جونشو فدای من کرده بود..
لایق تشکر نبود؟!….
بود!..
پس چرا جای اینکه لب باز کنم و یه کلمه به پاس ِ جان فشانی ای که در قبال سلامتی من از خودش نشون داده بود چیزی بگم، دارم گره ی ابروهامو هر لحظه کورتر می کنم؟!..
دست خودم نبود..ازش متنفر نیستم اما..حس خوبی هم ندارم!..
صحرا!..
حتی حالا که از جون خودش گذشته تا جون تو رو نجات بده؟!….

با خودم درگیر بودم و تموم مدت خیره تو چشماش!..لبخند خاص و مردونه ش منو به خودم اورد..برق چشماش دستپاچه م کرد از چیزی که احتمال می دادم تو مغزش داره جولان میده!..
خودمو رو تخت کشیدم و پاهامو به کف پوش اتاق رسوندم..خنک بود و کف پاهای من تب دار..
چه تضاد عجیبی بین دستام و پاهام ایجاد شده!..

-مامان بهتره برگردیم خونه!..
— مطمئنی خوبی؟..
– خوبم فقط می خوام برم خونه استراحت کنم!..

و دستامو به لب تخت گرفتم و یک آن ضعف جسمانیم رو فراموش کردم و به ضرب بلند شدم که سرم گیج رفت و نزدیک بود بیافتم رو مامان که یکی بازومو چنگ زد و از پشت کشیدم عقب….
دستمو به سرم گرفتم و چند بار پشت سر هم پلک زدم..
جای پنجه های قوی و نیرومندش از روی پارچه ی نازک مانتوم پوست دستمو می سوزوند!..
بدون اینکه نگاهش کنم دستمو اروم کشیدم..
صدای مامان نسبتا بلند بود!..
— لج نکن دخترم، معلومه حالت خوب نیست بذار ببرمت دکتر!..
– گفتم که خوبم فقط بدنم ضعیف شده واسه اینم دکتر و بیمارستان لازم ندارم!..

— خانم ایزدی از نظر منم صحرا خانم به دکتر نیازی ندارن، پزشک هم که اومد بالای سرشون گفت که مشکل جدی ای تهدیدشون نمی کنه..مطمئنا با استراحت و مراقبت حالشون بهتر میشه!..
— خدا از دهنت بشنوه..هر چند دلم اینجوری آروم نمی گیره ولی چون میگی دکتر گفته دیگه من چی می تونم بگم!..

راه افتادم سمت در که مامان غرغرکنان پشت سرم اومد..خواست دستمو بگیره نذاشتم..
دوست ندارم کسی فکر کنه که تا این حد ضعیفم!..
تو راهرو به لیلی و سحر و سهیل برخوردم ..
سحر با نگرانی حالمو پرسید..دقیقا هر کس بهم می رسید این سوال کلیشه ای رو به زبون میاورد..
دستمو گرفتم به نرده ها و به هر جون کندنی بود خودمو رسوندم پایین..هرچند از پشت سرم 3-4 نفر هوامو داشتن!..

مثل اینکه مهمونی خیلی وقته تموم شده!..زیور خانم از تو آشپزخونه اومد بیرون و با دیدن ما یه لبخند دندون نما زد و با لحنی محبت آمیز که فقط من می تونستم بفهمم تا چه حد می تونه ساختگی باشه تو صورتم نگاه کرد و گفت: دخترم چرا اومدی پایین؟..استراحت می کردی خب، با این حال و روزت کجا پاشدی؟!..
سعی کردم اخم نکنم..فقط به خاطر مادرم که نگران تو صورتم زل زده بود..
ولی لحنم سرد بود..دیگه اینو نمی تونستم کاری کنم!..
– امشب به اندازه ی کافی زحمت دادیم!..
خندید..دستشو گرفت رو لبش و گفت: چه حرفا می زنی صحرا جون این عمارت قابل تو و مامان اینا رو نداره..ناسلامتی سحر عروس ماست مادر و خواهرای گلش که رو سرمون جا دارن!..

وای که این زن چقدر سیاستمدار بود..نمی دونم جلوی کدوم یک از ما اینطور داشت نقش بازی می کرد ولی حتی یه بچه ی 7 ساله هم که بود می فهمید تموم حرفاش به ظاهره و از ته دل نیست!..
– شما لطف دارید خانم پناهی، اما ما خونه ی خودمون راحت تریم، خداحافظ….بریم مامان!..
از لحن سردم لبخندش جمع شد!..
چقدر دوست داشتم همون حرفای نیش داری رو که به سحر تحویل داده برای یک بار هم که شده بود به من می زد!..
اونوقت کاری می کردم که بفهمه هفت جد و آباد کی دزده..و کی با اصل و نصب و خانواده دار!…
فکر کرده با این چرب زبونیا می تونه منو هم مثل بقیه فرض کنه ولی هنوز صحرا رو نشناخته..

با سوگند که هنوزم چشمای نگرانش رو صورتم بود به نشونه ی خداحافظی دست دادم و روبوسی کردم..
–اینجوری که بد شد..قول بده یه روز بیای خونمون..
– این روزا کلی کار ریخته سرم نمی دونم چی پیش بیاد..
— باشه هر جور راحتی عزیزم….
و با شیطنت رو صورتم خم شد و با خنده ولی آروم گفت: نمی دونم چرا این همه ازت خوشم اومده..با اینکه یه شب بیشتر نیست دیدمت!..
از لحن بامزه ش لبخند نشست رو لبام..دختر خونگرمی بود..حسم بهش سوای بقیه ست!..

سحر گفت که با سهیل برمی گرده!..
تو حیاط بودیم..زیور خانم همون تو سالن ازمون خداحافظی کرد ولی امیرسام و سوگند پشت سرمون اومدن….
هر چند مامان اصرار داشت اینکارو نکنن!..

جلوی در سوگند پرسید: صحرا خودت می خوای رانندگی کنی؟!..
قبل از من لیلی جواب داد: صحرا که با این حالش نمی تونه، من می شینم پشت فرمون……!..

با اخم نگاهش کردم که ادامه ی حرفشو خورد!..
از آخرین بار که نشست پشت فرمون نه من خاطره ی خوشی داشتم و نه مامان..
واسه همین مامان جای من رو ترش کرد!..
— دستت در نکنه همون یه بار که نشستی برای هفت پشتمون بس بود!..
لیلی اخماشو کشید تو هم و لب ورچید..
–اِ مامان چرا اینو میگی؟..مگه دست فرمونم چشه؟..
–اونبارو یادت رفته؟..نزدیک بود به کشتنمون بدی دخترم….نه نمیشه!..
–اون فقط یه اتفاق بود نمی دونستم اونجوری میشه که!..

جدی رو کردم بهش و گفتم: در روز این همه تصادف تو سطح تهران اتفاق میافته هیچ کدومشون نمی دونن قراره اون بلا سرشون بیاد که تو توقع داشتی از قبل بهت وحی بشه!..بیا برو بشین خودم می رونم..مامان شما هم سوار شو!..

سوگند می خندید و امیرسام با یه لبخند محو منو نگاه می کرد..
رو کردم بهشون تا خداحافظی کنم که امیرسام یه قدم کوتاه اومد جلو و گفت: منم با خواهرتون موافقم شما امشب پشت فرمون نباشید بهتره!..
لیلی با ذوق اومد جلو..
— دقیقــــا نظر منم همینه..صحرا ابجی سوئیچو بده!..

با همون اخمی که نمی دونم چه سِری بود واسه ش که تا به این مردک می رسیدم کور می شد، نگاهمو دوختم تو چشماش و گفتم:شرمنده م ولی دوست ندارم کسی واسه م رانندگی کنه!..
یه تای ابروش پرید بالا و مغرورانه سر تکون داد..
— و من چطور؟!..

با تعجب نگاهش کردم و اون گره ی کور کمی شل شد..
منظورش چی بود؟!..

هنوز داشتم نگاهش می کردم که نفهمیدم چی شد سوئیچو از بین انگشتام خیلی راحت کشید بیرون و جلوی صورتم تکون داد..
تازه اون موقع بود که به خودم اومدم ولی اون در کمال پررویی رفت سمت ماشین و در سمت راننده رو باز کرد و خونسرد نشست پشت فرمون..

دستامو از خشم مشت کردم..قدم اولو که برداشتم مامان نامحسوس بازومو گرفت و صدام زد..
بدون اینکه نگاهش کنم نفس داغمو محکم دادم بیرون که از داغیش پشت لبم سوخت..

سوگند که متوجه عصبانیت من نبود دستی به بازوم کشید و گفت: دست فرمون امیر حرف نداره نگران نباش، اینجوری خیال ما هم راحت تره که سالم رسیدید!….

فقط تونستم سرمو تکون بدم وهمونطور که نگاهه برنده و تیزم رو امیرسام بود از لا به لای دندونای کلید شده از خشمم با صدایی که خیلی سخت داشتم کنترلش می کردم از سوگند خداحافظی کردم و رفتم سمت ماشینم!..
بدون اینکه نگاهم کنه با ژست سنگینی آرنج دست چپشو گذاشته بود لب پنجره و با انگشتای دست راستش رو فرمون ضرب گرفته بود!..یه تیشرت سرمه ای تنش بود با یه جین مشکی ساده!….

از قصد واسه اینکه قشنگ حس کنه یه راننده ی تمام و کماله در عقبو باز کردم و قبل از همه نشستم ..و با حرص شدیدی در ماشین نازنینم رو همچین به هم کوبیدم که در و پیکرش لرزید!..
از اینه ی جلو نگاهم کرد..فقط چشماشو می دیدم..نتونستم ببینم که الان داره می خنده یا بی خیاله!..
هر چی که بود نگاهش واسه چند ثانیه رو چشمای عصبانی من دووم نیاورد و سرش چرخید سمت پنجره..!……

مامان کنارم نشست و بهم چشم غره رفت..و زمانی عصبانیتم اوج گرفت که لیلی در کمال وقاحت در جلو رو باز کرد و با لبخند نشست کنارش..دختره ی چشم سفید..این ادم بشو نیست!….
تا دید با حرص نگاهش می کنم اونم از کار بی شرمانه ش جلوی من، سریع برگشت و تو کل مسیر یه لحظه هم برنگشت عقبو نگاه کنه!….

لیلی آدرسو داد و امیر جلوی در پارک کرد..
لیلی و مامان همزمان پیاده شدن..ولی من با کمی تامل!………..
منتظر بودم سوئیچو تحویلم بده!..
دستاشو برد تو جیبش و به بدنه ی ماشین تکیه داد..
ماشین سهیل هم کمی جلوتر از ما پارک شده بود.. سحر با دیدن ما پیاده شد و با لبخند از سهیل خداحافظی کرد..سهیل هم براش دست تکون داد و لبخندشو بی پاسخ نذاشت!..

مامان هر دو برادر رو تعارف کرد داخل ولی هیچ کدوم قبول نکردن..
سهیل که شاهد نگاه های سنگین من رو خودش بود سرشو انداخت پایین و رفت تو ماشینش و همونجا منتظر خان داداشش شد، که انگار قصد رفتن نداشت!..
مامان مجدد از امیرسام تشکر کرد ..اون هم متین و موقر در کمال احترام سرشو زیر انداخت!..
مامان و سحر و لیلی رفتن تو….و من همچنان منتظر بودم!….
کمی کج شدم تا ببنیم سوئیچ هنوز رو ماشینه که دیدم نیست..نفسمو سنگین فرستادم بیرون..
برگشتم و نگاهش کردم..زل زده بود به من..
دستمو دراز کردم جلوش و با حرص گفتم: سوئیچ!…….
بدون اینکه نگاهشو یه میلی تکون بده دستشو آورد بالا و سوئیچو گذاشت کف دستم..
خواستم مشتش کنم که ولش نکرد..
با تعجب نگاهم از رو دستامون کشیده شد رو صورتش..می خواستم دلیل این کارشو بفهمم..زیاد از حد خونسرد بود..
سوئیچو کمی کشیدم ولی همچنان حلقه ش تو دستش بود و ول نمی کرد!..

– میشه سوئیچو بدید؟..
سمتم مایل شد..واسه دیدن چشماش باید کمی سرمو بالا می گرفتم..
— و تو هم می تونی انقدر مغرور نباشی؟!..
-بلــه؟؟!!..
— می دونم که همه چیزو خوب یادته..و می دونم که خوب می دونی کی امشب جونشو به خطر انداخت که فقط جون تو رو نجات بده!..
-اولا « تو » نه و « شما »..دوما متوجه منظورتون نمیشم!..
— فهمیدنش زیاد سخت نیست!..
-منظور؟!..
–منتظرم!
-چــی؟؟!!..
— منتظرم تا تشکرتو بشنوم!..فکر می کنم حداقل 2 بارشو بهم بدهکاری!……..
جفت ابروهام از تعجب پریدن بالا که خونسرد چشماشو باریک کرد و گفت: توقعم که زیاد نیست!هست؟!..

توقع زیادی بود؟!..
نه نبود!..واقعا نبود!..حق طبیعیش همین بود که ازش تشکر کنم!..
ولی این همه سال جز خدا و پدرم و مادرم از هیچ کس نه معذرت خواستم.. و نه تشکر کردم..
و حالا..
این مرد بیش از حد تصورم با من غریبه ست!..
خب غریبه ست که باشه!..یادت نره همین مرد غریبه « بود » که امشب از بین آتیش کشیدت بیرون!..« نبود؟! »..
تو تا این حد ناسپاس نبودی صحرا!….
ولی از غرور سنگینی که تو چشماش ِ نمی تونم بگذرم!..نمی تونم به همین آسونی کاری که ازم می خوادو انجام بدم!..
بهانه ست!..
اره بهانه ست..
یه بهانه واسه حفظ اونچه که سالیانه سال تو خودم پرورشش دادم!..
همون چیزی که همیشه باورش داشتم!..
غرورم!..
همون غروری که خرد کردنش به این آسونی ها نیست!…….

خیره تو نگاهش، حواسم جایی پرت از اون کوچه ی خلوت بود که سکوتشو فقط صدای موتور ماشین سهیل می شکست!..
کمی صورتشو آورد جلو..نفسش تو صورتم پخش شد..از گرمای اون بود که به خودم اومدم..
و اون که تقریبا فاصله ای رو بینمون رعایت کرده بود، زمزمه کرد: صبر من اونقدرا نیست که به خاطرش بخوای این همه معطلم کنی صحرا خانم!..
با اخم یه قدم رفتم عقب..
لبخند زد..
پرخاش گرانه تو سینه ش رفتم و توپیدم: اولا بار آخرتون باشه که اسم کوچیکمو به زبون میارید..دوما اگر لایقش باشید حتما یه روز اینکارو می کنم..از طرفی هم دوست ندارم به کسی بدهکار باشم!..
پوزخند زدم..که لبخندش کمرنگ شد و گفت: پس تشکر کردن نباید واسه ت اونقدرا هم سخت باشه!..

نه..سخت نبود..اتفاقا می خواستم اینکارو بکنم..ولی چشماش..سیاهی عمیقش زیاد از حد اشباع از غروره..اینو نمی تونم تحمل کنم..
شاید اگر اینو مستقیم ازم درخواست نکرده بود بعد از گرفتن سوئیچ حتما چیزی که می خواستو می گفتم..ولی الان……….

هیچ وقت به خواسته ی کسی کاری رو انجام نمیدم..
خصوصا اگر اون شخص یکی از پناهی ها باشه..
مخصوصا اگر..یکی از اون پناهی ها..امیرسام باشه!..
کسی که نمی تونم حس خوبی نسبت بهش داشته باشم..نه اون حسی که به سهیل دارم..از اون متنفرم ولی از این مرد..جنس این احساس فرق داشت..انگار یه جور کینه بود..
اما چرا؟!..خودمم نمی دونم!..

از احساس سبک شدن سوئیچ توی دستم پلک زدم و نگاهش کردم..نگاهه خاصی به صورتم انداخت و یه قدم رفت عقب..
— منتظر اون روز می مونم..مطمئنم ارزششو داره..شب خوش خانم صحرا ایزدی!….

و همون طور که سنگین و شمرده قدماشو به عقب بر می داشت انگشت اشاره ش رو به نشونه ی احترام به پیشونیش زد..
چشمام مات ِ صورتش بود..ولی اون دیگه نگاهم نمی کرد..سوار ماشین سهیل شد و اونم حرکت کرد..
تا ماشین بخواد تو خم کوچه گم بشه نگاهم همچنان بهش بود!..
این مرد زیاد از حد احساس صمیمیت نمی کرد؟..
اونم با 2 تا برخورد فقط تو یه روز؟..
شخصیت عجیبی داشت..در عین حال که سنگین و موقر رفتار می کرد و حرف می زد یک آن ساده و خودمونی می شد!..
و همین خودمونی بودنش بود که متعجبم می کرد!..

ماشینو بردم تو و درو بستم..چقدر خسته بودم..به زور خودمو کشوندم تو اتاقم و با همون لباسایی که تنم بود پرت شدم رو تخت….
دیگه دوست نداشتم به چیزی فکر کنم..دوست داشتم قبل از اینکه بخواد پلکام رو هم بیافتن ذهنمو از هر فکر و خیالی پاک کنم..
سبک و ازاد..
به بابا فکر کردم..به پدری که اسطوره ی من توی زندگیم فقط اون بود..
به پوریا..به کسی که فقط با اون از ته دل می خندیدم..
پلکام رو هم افتادن..
در پس تاریکی چشمای بسته ام..صورت زیبای هردوشون ترسیم شد..
با همون نگاه های مهربون ِ همیشگی..
و با تنی خسته و نالان، زمزمه کردم: خیلی دوستتون دارم!..خیلی!………
*******
لباسامو از کاورشون در اوردم و به چوب لباسی توی کمدم آویزون کردم..
تازه از فروشگاه برگشته بودم..امروز به طور عجیبی حال و حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم برای همین هر چی مونده بود و به شبنم سپردم و برگشتم خونه..
دقیقا 3 روزه که از اون شب کذایی می گذره..
از اون شب دیگه خبری از پیامکای اون مزاحم احمق نشده بود..تا امروز صبح وقتی تو مسیر بودم..یه متن کوتاه فرستاد!..
« دروغ حقیقت نیست، اما حقیقت دروغ است..
انگار..
حَقیَت نمی خواهد حقیقت این انتقام را..ببیند..
بیشتر مراقب باش »

منظورشو نفهمیدم..هر چند تا حالا هر چی فرستاده برام گنگ بوده و نامفهوم..
قرارو واسه فردا گذاشته بود..واسه فهمیدن حقیقت..
من فقط به دنبال یه حقیقت بودم..فقط به دنبال یک نفر..همون کسی که بی رحمانه دو تن از عزیزترین اعضای خونواده ام رو اسیر خاک کرد!..
ولی این ادما کی بودن؟..چطور می تونم بهشون اعتماد کنم؟..ازکجا اون حقیقتی رو می دونستن که حتی پلیس هم نتونست ازش سرنخی به دست بیاره؟..
هیچ کس جز من و سرگرد و اون مرد چوپان در جریان این قتل قرار نداشت..هیچ کدوم از اعضای خونواده م نمی دونستن که من هنوز اون آدمو فراموش نکردم..نمی دونستن هرشب و هرروز دارم به احساس گزنده و تلخ ِ انتقام فکر می کنم..
هر شب با احساس اینکه روزی پیداش می کنم و تقاص خون پدرم و پوریا رو ازش می گیرم می تونم آروم بگیرم و شبامو بدون کابوس پشت سر بذارم..
فقط می خوام که پیداش کنم..
اونوقت بود که می شدم عذاب اورترین کابوس زندگیش!….
*******
ساعت 5 عصر بود که زنگ درو زدن..مامان ایفونو جواب داد..
-کی بود مامان؟!..
— یکی از همسایه هاست، اش نذری آورده!..

از در که رفت بیرون، منم پشت سرش رفتم..فقط خدا کنه یه دردسر جدید نباشه!..
تو حیاط وایسادم و مامان درو باز کرد!..
یه خانم نسبتا میانسال بود با یه مانتوی ساده ولی شیک مشکی و روسری زرشکی..با یه سینی و یه کاسه آش تو دستش..
بعد از سلام و احوالپرسی سینی رو گرفت جلوی مامان و با خوش رویی گفت: نذری ِ ..نوش جانتون..
–قبول باشه..زحمت کشیدید..
— رحمته چه زحمتی….این اش متبرک بهونه ای شد واسه عرض تبریک خانم ایزدی..
— لطف دارید..چرا دم در بفرمایید تو..
— نه والا کلی کار دارم باید برم فقط نیت احوالپرسی و دادن نذری بود که ادا شد…….

من که از کنار حیاط خودمو کشیده بودم پشت در، فقط می تونستم صداشونو بشنوم..
زن همسایه من من کنان گفت: فقط یه چیزی خانم ایزدی….
— بله!…..
— من از طرف خواهرم واقعا ازتون معذرت می خوام..اون روز با حرفاشون جلوی در و همسایه بدجور باعث ناراحتی و کدروت شدن!..
— ای وای نگید تو رو خدا شما چرا معذرت بخواین..دیگه گذشته!..
–خواهرم اخلاقش همیشه همینجور بوده عوض بشو هم نیست..حرفای خوبی بهتون نزد خدا ببخشه ولی پشت سرتون هم حرفای خوبی نمی زنه تو رو خدا حلال کنید..تهمت گناهه بزرگیه ولی خواهرم انگار به تهمت زدن عادت کرده..هرچند بعد از اون ماجرا کلی باهاش حرف زدم که اینکارش اشتباهه و باید بیاد ازتون حلالیت بطلبه ولی اشتباهشو قبول نمی کنه..این شد که من جورشو می کشم و ازتون می خوام حلالش کنید و به دل نگیرید!..
— تو رو خدا بیشتر از این ما رو شرمنده نکنید خانم ِ …….
–هدایتی هستم!………
— بله خانم هدایتی، ما به دل نگرفتیم..درسته حرفاشون اونم اونطور جلوی همسایه ها که قراره یه عمر چشم تو چشمشون بشیم و هنوز ما رو خوب نمی شناسن شایسته نبود اما خب..ما هم نباید تند می رفتیم!..
–شما هم حق داشتید..هر کس دیگه ای جای شما بود انقدر با متانت رفتار نمی کرد که بخواد مراعات سن وسالشونو بکنه حتی ممکن بود درگیری پیش بیاد یا حتی کار به شکایت و شکایت کشی برسه!..شما و دخترخانمای گلت بزرگی کردین و به روی خودتون نیاوردید….بی تعارف میگم به دل من که نشستید، خواهرمم منی که باهاش بزرگ شدم بهتر از همه می شناسمش..هم دهن بینه و هم ساده..
–می فهمم چی میگین..دیگه هر چی بوده گذشته، خوب نیست قدیمیا رو بکشیم وسط..همین که یه همسایه ی گل مثل شما داریم خدا رو هم شکر می کنیم..
— اختیار دارید..باعث سرافرازیه ما هم هست!..

بعد از کلی تعارف و تعریف و تمجید بالاخره خانم هدایتی رضایت داد و مامان اومد تو….
چشمش که به من افتاد گفت:چه زن نازنین و فهمیده ای بود..شنیدی حرفاشو؟..
سرمو تکون دادم و سینی رو از دستش گرفتم..
لیلی که تو هال نشسته بود و مجله می خوند با دیدن ظرف آش مثل بچه ها ذوق کرد و دوید سمت آشپزخونه..
–ای جونــم آش..کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودم..
مامان خندید و گفت: مگه هوس آش کرده بودی؟..خب می گفتی برات می پختم مادر!..
— وای نه هیچی آش نذری نمیشه!..جونم چه خوشگل روشو تزئین کردن!..
– جای اینکه عین بچه ها بالا پایین بپری برو 2 تا بشقاب و قاشق بردار بیار..
— چرا 2 تا؟!..مگه تو هم نمی خوری؟!..
– تو بخور جا من!…..سحر هنوز نیومده نه؟..
— نه یه چندتا خرید ِ دیگه داشت سهیل اومد دنبالش با هم رفتن….مامان واسه شما هم بشقاب بیارم؟..
– بیار دخترم رنگ و لعابش منو هم گرفته!..

خندیدم و برای هردوشون از آش نذری به قول مامان خوش رنگ و لعاب ریختم تو بشقاب و گذاشتم جلوشون..
بوی نعنا داغ و سیرداغش هوش از سر ادم می برد..
می دونستم سحر آش خیلی دوست داره..اگر منم می خواستم بخورم دیگه چیز زیادی ازش نمی موند..
واسه مامان و لیلی که ریختم مابقیشو خالی کردم تو یه ظرف جدا و گذاشتم کنار که سحر اومد بخوره..
خودمم واسه اینکه تو حسرتش نمونم فقط یه قاشقشو گذاشتم دهنم..اومم..عالی بود!..
— صحرا واسه من زیاد ریختی دخترم بیا خودتم یه کم بخور..نذریِ تبرکه!..
– نه مامان من میلم نیست خودتون بخورید نوش جان..واسه سحرو گذاشتم رو کابینت اومد بگو گرمش کنه بخوره..
خواستم برم تو اتاقم که باز زنگ درو زدن!..

مامان خواست بلند شه که دستمو آوردم بالا..
– من باز می کنم شما بشین..
مامان با لبخند سرشو تکون داد و نشست..
آیفونو برداشتم..
-بله؟!..
–منم صحرا..سهیل….
سهیل؟!..
ابروهام ازتعجب بالا پرید و..صداش به طرز عجیبی خط کشید رو اعصابم..
بدون اینکه منتظر جواب من باشه از پشت آیفون گفت: با سحرم، دارم میام تو زنگ زدم خبر داده باشم که………..
گوشی رو محکم گذاشتم و با اخم بهش خیره شدم..گوشه ی لبمو می جویدم که صدای مامانو شنیدم..
–کی بود صحرا؟..
تنم داغ بود..از همونجا بلند گفتم: سحر و نامزد ِ مـحـتــرمـش!….

و « محترمش » رو محکم تر و البته بلندتر گفتم تا هم مامان و لیلی بشنون و هم سحر و سهیل که دیگه رسیده بودن پشت در..

بدون اینکه خودمم متوجه باشم رو لبم پوزخند بود..رفتم سمت اتاقم که صدای باز شدن در و همزمان ورودشون رو شنیدم..
مامان رفت جلو و با سهیل سلام و احوالپرسی کرد..
جلوی در اتاق ایستادم..دستم روی دستگیره ی در بود ولی نگاهم..مستقیم زووم شده رو سهیل و سحر ..

مامان سهیل و تعارف زد تو پذیرایی که اون هم با لبخند سرشو زیر انداخت و تشکر کرد..
مامان رفت تو آشپزخونه..
صدای سحر اینبار منو متوجه اون کرد..مخاطبش سهیل بود..
— من برم لباسامو عوض کنم برمی گردم..
و سهیل با لحنی عاشقانه (!) و البته آروم به صورتش لبخند زد و گفت: باشه گل ِ من..منتظرتم..
لحن لوسش رنگ پاشید به پوزخند من..
سحر بدون سلام فقط نیم نگاهی به صورتم انداخت و از کنارم رد شد و رفت تو راهرویی که پشت اتاق من بود..

خواستم دستگیره رو بدم پایین که سنگینی نگاهش همزمان شد با صدای نحسش تو گوش هام..
— احوال خواهرزن ِ عزیز..ما رو نمی بینید خوش می گذره خواهــرزن؟!..
تیکه و کنایه ش رو با نگاهم جواب دادم و نیشخند ِ معنی داری که شاید عصبیش می کرد..یادمه سحر گفته بود که سهیل از بی توجهی و کم محلی متنفره!..

تموم خشم و نفرتمو تو چشمام ریختم و چون زهری به حلقومش پاشیدم..
و چه زود زهر ِ چشمامو گرفت و لبخندش رو جمع کرد..
با ژست خاصی کج رو مبل نشسته بود و به پشت تکیه داده بود..بدون اینکه لبخند بزنه نگاهش مستقیم توی چشمام بود..
شاید اون برق خاموش توی چشماش از حس ندامت بود..نمی دونم….اما با سری افتاده چشماشو چرخوند و بست..

رفتم تو اتاق و درو بستم و پشتمو بهش تکیه دادم..نفسمو عصبی بیرون فرستادم و چشمامو روی هم فشردم..
-چطور باور کنم که عاشقانه سحر رو دوست داری؟..
چطور باور کنم که دیگه اون آدم گذشته نیستی؟..
چطور باور کنم که عوض شدی؟..
یعنی همچین چیزی میشه؟!………..

برای دیدن سایر قسمت های رمان ویرانگر اینجا کلیک کنید !

دسته بندی

آرشیو خوانندگان

درخواست آهنگ مجاز

آهنگ مورد نیاز خود را درخواست کنید.

تبلیغات بنری
مطالب محبوب
پست بزودی
تبلیغات متنی
آنتی ویروس اورجینال ESET, Kaspersky

آنتی ویروس اورجینال ESET, Kaspersky

http://shopanti.ir/