جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

رمان جدید زیبای نیلوفر لاری به نام به خدا نامه خواهم نوشت اختصاصی دال رمان
رمان جدید به خدا نامه خواهم نوشت از نیلوفر لاری

text New Music niloufarlaripour – be khoda name khaham nivesht

رمان جدید زیبای نیلوفر لاری به نام به خدا نامه خواهم نوشت
برای خواندن رمان به خدا نامه خواهم نوشت به ادامه مطلب مراجعه کنید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از نیلوفر لاری به خدا نامه خواهم نوشت

فصل1 من رکسانا هستم رکسانا سپهری.متولد خرداد 1331 شماره شناسنامه ام چهاررقمی است صادره از تهران 11 سالم است… رکسانا نگاه ناموافقی به آن چند خطی که نوشته بود انداخت ابروان مشکی کمانی اش خم شدند روی چشمان درشت و کشیده بنفش رنگش دست گذاشت زیر چانه و فکر کرد:شروع خوبی نبود.به خواننده های کتاب چه مربوط است که شماره شناسنامه ام چند رقمی است یا صادره از کجاست؟باید آغاز بهتری داشته باشم…باید کمی برگردم به عقب… شاید هم الزم نباشد برگردم عقب… کسی صدایش زد:رکسانا … باز کدام گوری رفتی؟! رکسانا فکر کرد:م م م ؟!نه … الزم است کمی برگردم عقب…خیال میکنم دارم خاطره نویسی میکنم …کتاب نوشتن به این اسانی هم نیست…مرا چه به نوشتن کتاب! کسی دوباره صدایش زد :رکسانا … خدا کند خفه شده باشی که صدایت در نمی آید. رکسانا کاغذ کنده شده را مچاله کرد و گذاشت کنار دستش.با نور ضعیفی که از پنجره میزد تو گاهی مجبور میشد چشمانش را بیش از حد گشاد کند تا جایی که فکر میکرد نزدیک است سفیدی چشمانش بترکد و آن بنفش گرد رادر خودش حل کند.نگاهی به جوهر خودکارش انداخت فکر کرد:چند صفحه ای میشود نوشت… فقط نمیدانم اگر تمام شد چه خاکی به سرم بریزم؟و با احتیاط و تانی خودکار را الی دو انگشتش فشرد.دفتر چهل برگ را روی زانوانش گذاشت و تکیه زد به دیوار و نوشت: پاییز بود… یادم نمی آید آبان بود یا آذر…فقط خوب یادم است که تمام درختان تبریزی حاشیه کوچه مان یکدست لخت شده بودند و ان پایین هنوز نعش رنگین برگهای خشکیده زیر پای آدمها خش خش میکرد.آسمان آن روز را هم خوب بخاطر دارم خاکستری رنگ بود از همان رنگهایی که به سیاهی بیشتر میزند تا به سفیدی هر وقت آسمان این رنگی میشد دلم میگرفت.آنقدر که دلم گریه میخواست.ازپای میز صبحانه هنوز بلند نشده بودم که با شنیدن صدای داد و بیداد پدرم و متعاقب آن صدای جیغ مادرم یکهو از صندلی کنده شدم.چسبیده به چهارچوب در اتاق خواب پدر و مادرم با صحنه عجیبی روبرو شدم.صحنه ای که چشمان بنفشم را گرد کرد و موی بدنم را سیخ.پدر چاقوی تیزی را بیخ گلوی مادرم گذاشته بود.آنچنان سفت و محکم که انگار مادرم جرات نداشت تکان بخورد یا حتی نفس بکشد… حتی پلک بزند… پدر با همان چشمان وق زده و با همان چهره قرمز و برافروخته فریاد زنان گفت:اگر بار دیگر حرفی از رفتن بزنی میکشمت! نمیدانم چرا مادر گریه نمیکرد .در همان حال که بنظر میرسید نفس نمیکشد تمام نفرتش را ریخت توی نگاه بنفش و لحن خصمانه اش و گفت:جرات اینکار را نداری…من دیگر اینجا بمان نیستم … دست رکسانا را میگیرم و از این خانه نکبت میروم. رمان جدید به خدا نامه خواهم نوشت از نیلوفر لاری

پدر تیزی چاقوی آشپزخانه که یادم می آید همیشه طلعت…آشپزمان را میگویم … با آن سیب زمینی پوست میکند یا پیاز خرد میکرد را سفت تر به گلوی سپید مادرم چسباند. -دست رکسانا را میگیری که ببری پیش معشوقه ات؟همان پسر دایی انترت که یکهو از میان زمین و هوا پیدایش شده… ها؟چه خیال کردی؟فکر کردی من خرم؟نمیفهمم؟حالیم نیست؟ مادر که صدایش از زیر تیزی چاقو زیر گلویش میگذشت نفس زنان گفت:هم خری هم نمیفهمی و هم حالیت نیست… اگر میفهمیدی میدانستی که نباید جلوی بچه از این کارها کرد … دیگه ازدستت خسته شدم … مرا بکش و راحتم کن… نه ابرو برایم گذاشتی و نه حرمت و نه هیچ چیز دیگر! پدر خنده ای عصبی سر داد و به طعنه گفت:آبرو؟مگه تو آبرو هم سرت میشود… اگر آبرو داشتی که با داشتن شوهر و بچه با پسر دایی ات نمیریختی رو هم! مادر با اکراه نگاهش کرد و اب دهانش را پرت کرد روی صورت قرمز او.پدر جری تر و عصبی تر از پیش بی آنکه مالحظه دختر 8 ساله اش را بکند که با نگاهی هراسناک به این صحنه وحشتناک زل زده است چاقوی تیز را به گلوی سپید مادر فرو کرد و در امتداد ناله و جیغ آرام او با همان چاقو سینه اش را از هم درید. من با چشم خویش شاهد این صحنه تلخ و ناگوار بودم.شاهد بودم چطور مادرم با چشمانی وق زده روی زمین افتاد.میدیدم چطور در خون خودش میغلتد.چطور به مالفه سفید تخت چنگ می اندازد و تقال میکند نفسش را از سینه دریده اش بیرون میکشد و نمیتواند…من دیدم چطور جان از بدن خونین مادر پر کشید … زمانی که مالفه سفید از میان چنگ دستانش رها شد و نگاه بنفشش روی سقف باالی سرش مات ماند. هنوز نمیدانستم جیغ بکشم گریه کنم یا اینکه همانجا در همان حال بایستم و از خودم بپرسم آیا این حقیقت دارد؟آیا این مادرم است که در رختخواب خونین برای ابد به خواب رفته و آیا این پدرم بود؟پدرم بود که… حیف که جوهر خودکارم تمام شده و یواش یواش دارد از نفس می افتد و اال مینوشتم که… آفتاب داشت وسط آسمان جایی که هیچ ابری نبود کالغی روی شاخه درخت خرمالو قارقار میکرد.رکسانا رختها را یکی یکی شست یکی یکی آب کشید و یکی یکی پهن کرد روی طناب.بعد برگشت و رو به درخت خرمالو ایستاد کالغ هنوز داشت میخواند.پیش خودش گفت کاش نوک نزنی به خرمالوها… خرمالوها در حال رسیدن بودند.رکسانا دستهایش را با گوشه دامنش خشک کرد و دوید تا سری به اشپزخانه بزند.بوی سوختگی غذا می آمد.رکسانا تنها پنجره آشپزخانه را گشود و بعد در قابلمه را برداشت نخود و لوبیا چسبیده بود به ته قابلمه دمبه ها سیاه شده بودند و گوشت چسبیده به استخوان میان نخود و لوبیای له شده ته گرفته بود رکسانا محکم سرش را کوبید به دیوار.میدانست هر آن زن عمویش از راه میرسد و با دیدن غذای سوخته کارش زار است.دستش به هیچ جا بند نبود.آنقدر هم وقت نداشت که به فکر غذای دیگری باشد.در قابلمه را گذاشت و بدون هیچ فکری پشت پنجره ایستاد و به رختهای شسته شده نگاه کرد که از این گوشه حیاط تا آن گوشه حیاط از طناب آویزان بودند.صدای در آمد.بی آنکه هیچ عجله ای برای باز کردن در از خودش نشان بدهد از آشپزخانه آمد بیرون.از حیاط که میگذشت سرش را خم کرد و از زیر پیراهن سبز ز ن عمویش رد شد.در را باز کرد.زن عمویش را که دید تازه دلش به جوش آمد.آهسته سالم کرد. زن عمو با تشر گفت:سالم و زهرمار چقدر لفتش دادی؟پاهایم درد گرفتند از بس که پشت در ماندم.و از مقابلش گذشت.

رمان جدید به خدا نامه خواهم نوشت از نیلوفر لاری

رکسانا در را بسته و نبسته فکر کرد خدا به من رحم کند. زن عمو بی آنکه احتیاج پیدا کند که خم شد از زیر طناب رخت گذشت کالغ هنوز داشت قارقار میکرد.رکسانا از زیر درخت خرمالو ایستاد و منتظر ماند تا زنعمویش عربده کشان از آشپزخانه به سمت او یورش آورد اما انتظار او کمی طول کشید.خبر نداشت زنعمویش توی صندوقخانه در حال شمردن پول هایسست که پسرش از بندر برایشان فرستاده بود و از ترس اینکه رکسانا سر نرسد محکم به در صندوقخانه چسبیده بود.بی آنکه المپی روشن کند توی تاریک روشن اتاق پولها را شمرد و دسته کرد و توی صندوق کوچکی گذاشت و در حالیکه دستهایش را بر هم میمالید و نگاهش در آن تاریکی برق میزد پیش خودش گفت نصفش را میدهم به رباب… نصف دیگرش را هم پس انداز میکنم … بعد نامه پسرش را از توی یقه اش بیرون کشید بیرون و بازش کرد.نگاهی از سر بیسوادی به دستخط پسرش انداخت و پوزخند موذیانه ای زد.نصف دیگرش را هم خیال کن خرج دختر عمویت کردم … چه غلطها!؟نامه را گذاشت کنار نامه های دیگر توی همان صندوق کوچک و در صندوق را قفل کرد و کلیدش را به کشی که از گردنش آویزان بود بست و با احتیاط از صندوقخانه آمد بیرون. رکسانا نیمی از خرمالوهای رسیده را شمرد.چند دقیقه ای بود که کالغ از روی شاخه پریده بود.خسته از انتظار با خیال اینکه زنعمویش یا خانه خواهرش خورده و یا میان پر حرفیهایشان آجیل زیادی خورده است و اشتهایی برای خوردن ندارد فکر کرد البد فرقی هم به حالش نمیکند که غذای ظهر سوخته است بطرف پله ها رفت.هنوز از پله آخر باال نرفته بود که صدای جیغ زنعمویش را شنید:رکسانا … الهی که ذلیل شوی الهی که حناق بگیری… ورپریده بی همه چیز … کدام گوری غیبت زده؟ببین چه بر سر نهار ظهر آورده… رکسانا بی هیچ تعللی پیش چشمان دریده زن عمویش حاضر شد.بس که انتظار تنبیه شدن کشیده بود خسته و عصبی بود و دلش میخواست هر چه زودتر قال قضیه کنده شود.زن عمو لحظه ای بعد موهای بلند و قهوه ای رکسانا را از پشت میکشید و از رانها و بازوانش نیشگون میگرفت و تا آنجا که میتوانست به او بد و بیراه گفت.رکسانا که از درد نیشگونها ناله خفه ای کرد و بی آنکه به التماس بیفتد سعی کرد تا تمام شدن آن حمله وحشیانه از خودش تحمل به خرج دهد.یک مشت از موهای فردار و قهوه ای رنگ رکسانا توی دست زنعمو ماند.رکسانا احساس میکرد با چند سوزن توی کاسه سرش فرو میکنند.پوست سرش میسوخت.چشمان از کاسه در آمده زنعمویش پیش چشمانش بود که با حالت وحشیانه ای به او زل زده بود. -دفعه بعد چشمانت را از کاسه در میاورم اگر غذا را بسوزانی… میروی توی انباری و حق نداری تا فردا از آنجا بیای بیرون …. فهمیدی؟ رکسانا سر تکان داد که فهمیدم.انگشت تهدید زن عمویش هنوز به طرفش نشانه میرفت:یادت باشد دفعه بعد اینقدر با گذشت رفتار نخواهم کرد… یک جای سالم توی بدنت باقی نمیگذارم … حاال برو گمشو … تا فردا نمیخواهم ببینمت! رکسانا جای خالی اشک را از گوشه چشمانش پاک کرد.خیلی وقت بود بهمین راحتی گریه اش نمیگرفت.سرش را پایین انداخته بود و در همان حال که از وسط هال کوچک خانه میگذشت چشمش افتاد به مداد ابروی مشکی رنگی که متعلق به زنعمویش بود.همان لحظه فکری از سرش گذشت با این مداد میتوانست چند صفحه ای بنویسد.خم شد و دور از چشمان زنعمویش مداد را از بین دو پشتی کنج هال برداشت و زیر کش دامن وصله دارش پنهان کرد. صدای زنعمویش را میشنید که توی آشپزخانه با صدای بلند میگفت:حقا که دختر همان مادر گور به گور شده ای.

رمان جدید به خدا نامه خواهم نوشت از نیلوفر لاری

 رکسانا از هال آمد بیرون از پاییز چمبر زده بر حیاط گذشت و خودش را به انبار رساند.از خدایش بود جلوی چشمان زنعمویش نباشد.شکمش قار و قور میکرد او بی اهمیت جایی کنار خرت و پرتهای تلنبار شده برای خودش دست و پا کرد.دفتر چهل برگش را از زیر چند قابلمه دود زده کشید بیرون.همراه با نفس عمیقی هوای پر از گرد و خاک انبار را به ریشه ای فرستاد و مداد ابرو را از زیر کش دامنش کشید بیرون: از آن روز خاکستری فقط همین یادم مانده.پدرم مثل دیوانه ها راه میرفت و با خودش حرف میزد و به خودش بد و بیراه میگفت آمبوالنس آمد و مادرم را روی برانکار بردند.همان روز دستهای پدرم نیز با دستبند به هم قفل شد و از بین جمعیتی که پشت در خانه درهم میلولیدند گذشت و با دو پلیس همراهش توی ماشین نشستند.در آن لحظه هیچکس به فکر من نبود که در یک روز هم مادرم را از دست دادم و هم پدرم را.یادم نمی اید گریه کرده باشم.فقط زل زده بودم به تخت جای خالی مادرم را نگاه میکردم و باور نداشتم همه چیز اینگونه از هم پاشیده باشد.مادرم زن زیبایی بود.باریک بود و بلند.چشمانش بنفش میزد.مهربان بود با همه احساس صمیمیت میکرد و با همه میگفت و میخندید.روحیه شادی داشت و پدر از این خصوصیت او خوشش نمی آمد.او را تنها برای خودش میخواست.دلش نمیخواست خنده های زیبای زنش را هیچکس به غیر از خودش بشنود دوست نداشت زنش لباسی بپوشد که او را بیش از حد پیش چشمان همه زیبا جلوه دهد.مادرم همیشه در برابر حسادتها و حساسیتهای پدرم صبور بود و سعی میکرد با رفتار مالطفت آمیزش خشم و تعصب فوران کرده پدر را فرو بنشاند اما همیشه هم موفق نبود.پدر گاهی زیادی از حد از خودش حساسیت به خرج میداد و این اواخر مادر را به ستوه آورده بود. ما زندگی خوبی داشتیم و از رفاه کامل برخوردار بودیم تا اینکه پسردایی مادرم از فرنگ آمد و پیشنهاد داد تا با پدرم در کار و تجارت شریک شوند.پدر با رغبت و خواست خودش تن به این شراکت داد.پسر دایی مادرم تقریبا هم سن و سال مادرم بود و هنوز تشکیل خانواده نداده بود.این شراکت در ابتدای کار سود دهی باالیی را برای هر دو طرف در بر داشت تا اینکه رفته رفته وضع تغییر کرد و پدرم مقصر آن اشفتگیها را پسر دایی مادرم میدانست.مادر گاهی به قصد میانجی گری سعی میکرد میان آن دو نفرکه در هر جمعی بهم میپریدند و همدیگر را مقصر نشان میدادند صلح و آشتی ایجاد کد.این کار او حساسیت و ظن پدرم را سیخونک میزد و همیشه مادرم با بدترین لحن ممکن محکوم میشد به اینکه با پسر دایی اش سر و سر دارد و با هم دست به یکی شده اند که او را از هستی ساقط کنند.مادرم هر چه قسم میخورد و هر چه سعی میکرد خودش را از این اتهام تبرئه کند فایده ای نداشت.از نظر پدرم او زن خائنی به حساب می آمد که با داشتن شوهر و فرزند عاشق پسر دایی اش شده و قصد دارد او را پس از اینکه به خاک سیاه بنشاند ترک کند و پی زندگی دیگری برود.کم کم همه چیز تا فروپاشی کامل پیش رفت.پدر مقروض گشت و شرکت اعالم ورشکستگی کرد.بنظر میرسید این وضعیت برای پسر دایی مادرم نیز اتفاق افتاده.اما پدرم به هیچ وجه زیربار نمیرفت.او با اصرار زیاد سعی داشت خیانت همسرش را به همه ثابت کند.روی همین اصل در هر جمعی مادرم را با شدیدترین لحن به باد شماتت و توبیخ میگرفت.مادرم حسابی از دست پدرم به تنگ آمده بود روابط خانواده مادرم با دایی و پسر دایی روزبروز تیره تر گشت.پسردایی مادرم مجبور شد از ترس طلبکارهایش به خارج بگریزد.کالغها برای پدر خبر آوردند که او پولهای شرکت را باال کشیده و با دسیسه همسرت به خارج رفته و آنجا منتظر زنت است.رمان جدید به خدا نامه خواهم نوشت از نیلوفر لاری

پدر مادرم را به باد کتک میگرفت و به زور میخواست از او اعتراف بگیرد که به او خیانت کرده است.مادرم خسته از رفتار جنون آمیز پدر به ستوه آمد و با صالحدید پدرش تقاضای طالق داد.اینکار مادرم بیشتر قضیه را بغرنج کرد و انگ خیانت را پر رنگ تر ساخت. پدرم طی دادگاهی جنجالی به خواست خانواده مادرم با پرداخت دیه کامل به اعدام محکوم شد.چندی بعد خانه بزرگ و اعیانی ما به محاصره طلبکارها در آمد و طولی نکشید که یک منکه دختری ثروتمند و دارا به حساب می آمدم به دختری فقیر و بی چیز تبدیل شدم.دختر 8 ساله ای که پدرش طی وصیتی قیومیتش را به تنها برادرزاده اش سپرده بود که هنوز خودش به سن قانونی نرسیده بود.پسرعمویم رضا 11 سال بیشتر نداشت و طبق خواست پدرم بعد از اینکه به سن قانونی رسید قیوممیت من بر دوش او افتاد.پدرم که اعدام شد پدربزرگم که از داغ دخترش همیشه بیمار و بیحال در بستر افتاده بود نفس راحتی کشید و خیلی زود جان سپرد.مادربزرگم که هر دو پایش را در تصادف از دست داده بود و همیشه با ویلچیر حرکت میکرد چون کسی را نداشت که از او مراقبت کند خانه را فروخت.مرا به یتیمخانه فرستاد و خودش با کمک برادرش به یکی از آسایشگاههای سالمندان پاریس منتقل شد. برای منکه روزی بهترین لباسها را میپوشیدم و بهترین اتاقها و عروسکها و لوازم شخصی را داشتم زندگی در محیط یتیم خانه غیرقابل تحمل بود.هیچ نمیتوانستم با آن لباسهای کهنه و غذاهای بدمزه و اتاقهای شلوغ و پر سر و صدا کنار بیایم.صحنه به قتل رسیدن مادرم همیشه جلوی چشمانم بود.به قدری پرخاشگر و عصبی شده بودم که همه از دستم به ستوه آمده بودند.هیچکدام از بچه ها دوستم نداشتند هیچکدامشان با من بازی نمیکردند و سعی میکردند از من دوری کنند و من بدتر با تک تک شان عناد میورزیدم.انگار که کشته شدن مادرم به گردن آنان بود انگار که اعدام پدرم زیر سر آنان بود.به یکباره زندگی ام از این رو به آن رو شده بود و این از تحمل کودکانه من خارج بود.شبها خواب مادرم را میدیدم با همان سینه دریده و گلوی پاره شده با همان خونی که تمام تختخواب را در برگرفته بود.جیغ زنان از خواب بیدار میشدم و میدیدم در یتیم خانه هستم.کنار بچه هایی که هیچوقت ثروتمند نبودند.از اول که به دنیا آمده بودند بدبخت و بیچاره و بی کس و کار بودند و به هیچ وجه طعم خوشبختی را نچشیده پس میتوانستند براحتی با آن فضای خشک و عاری از محبت کنار بیایند اما من خودم را از آنان نمیدیدم.هنوز مزه زندگی راحت و بی دغدغه در کنار پدر و مادر زیر زبانم بود.نمیتوانستم خودم را یکی از آنان بدانم یکی از آنانی که هیچوقت طعم خوشی و شادی را نچشیده بودند. -رکسانا … چرا عروسک لیال را پاره کردی؟ -دلم میخوست… چون از قیافه عروسکش بدم می آمد … چون شکل عروسک نبود. -ولی حق نداشتی پاره اش کنی … دیروز هم مالفه سمیرا را جر دادی… چرا؟ -چون از مالفه سفید بدم می آید … میفهمی!از مالفه سفید بدم می آید. خودم را رساندم به اتاقی که مثل همیشه شلوغ بود.با فریاد رو به بچه ها گفتم:بروید بیرون … میخواهم تنها باشم.بچه ها بدون هیچ اعتراضی از اتاق رفتند بیرون.خودم را پرت کردم روی تخت و با صدای بلند گریستم

رمان جدید به خدا نامه خواهم نوشت از نیلوفر لاری

 آفتاب پاییز لک لک کنان در پس کوهها فرو می رفت . دور حوض دو پسر قد و نیم قد دنبال هم می دویدند ، یکی که بزرگ تر نشان می داد و دور لبش لواشکی بود و بلوز و شلوار چرکی بر تن داشت داد زد : » وایسا پدر سگ . . . لواشکم را بده . . . « آن یکی که دور لبش لواشکی نبود و شلوار چرکش پاره بود سرش را باال انداخت و گفت : » نمی دهم . . . به ننه می گویم پولهایش را از زیر قالی کش رفتی ! « پسر بزرگ تر دوباره دنبالش دوید . هر دو حوض را سه مرتبه دور زدند . پسر بزرگ تر با تشر گفت : » اگر بگویی مث دفه پیش مشت می کوبم پای چشمت . « پسر کوچک تر که نفس نفس می زد و لواشک را سفت میان مشتش می فشرد گفت : » غلط می کنی . . . من هم دایی رضا که آمد بهش می گویم که کتکت بزند . « رکسانا از پشت دریچه انبار کنار رفت و از میان گرد و غبار گذشت . فکر کرد : رباب کی آمد که من نفهمیدم ؟ و نشست و نگاهی به نوک مداد انداخت . فکر کرد با اینکه نمیشود نوشت . . . کاش یک خودکار درست و حسابی داشتم . بعد یادش آمد چند تومانی توی همان انباری پس انداز دارد . با شتاب از جا برخاست و به ته انبار رفت . یک دستش را برد زیر صندوق چوبی و نایلون سیاهی را کشید بیرون . شتابزده گره سفت نایلون را از هم گشود . با دیدن دو اسکناس دو تومانی و چند سکه یک قرانی دل در سینه اش تپید . اسکناسهای دو تومانی را جلوی چشمانش گرفت و یادش آمد سال گذشته ، پیش از آنکه پسر عمویش ، رضا ، برای کار به بندر برود اینها را به او داده بود و در حالی که به رویش می خندید گفته بود : هر ماه برایت پول می فرستم که از درس و مشقت نمانی . . . رکسانا آهی کشید و اسکناسها را دوباره توی نایلون گذاشت و چند سکه یک قرانی بر داشت . فکر کرد : کجایی آقا رضا ، نه تنها زن عمو پول ماهیانه ای را که برای من می فرستی کش می رود ، تازه اجبار کرده که نروم مدرسه . . . دوباره از همان گره ها به نایلون زد و آن را فرو کرد زیر صندوق و رفت پشت دریچه ایستاد . آن دو پسر بچه روی لبه حوض نشسته بودند و انگار که به توافق رسیده باشند با هم در حال خوردن لواشک بودند . رکسانا سرش را برد تا پشت میله های عمودی دریچه و به آرامی صدا زد . » تقی . . . تقی . . . « هر دو پسر بچه هم زمان برگشتند به سمت انبار . با دیدن کله رکسانا میان دریچه نگاهی به هم انداختند . رکسانا برایشان دست تکان داد . تقی و نقی هر دو دستهای لواشکیشان را به لباسشان مالیدند و دویدند به طرف انبار . رکسانا که هر دو را در برابر خود دید سعی کرد با لبخند و لحن پر مهری نظر آن دو را به سوی خودش جلب کند . » ببینم . . .. کدامتان حاضر است برود برایم خودکار بخرد ؟ « نقی نگاهی انداخت به تقی که شق ایستاده بود . لبهایش را داد جلو . گفت : » ننه جان بفهمد پوست ازسر ما می کند . » تقی در تأیید حرفهای برادر بزرگتر سر تکان داد . رکسانا با همان لبخند آهسته گفت : » اگر برایم خودکار بخرید به ننه جانتن نمی گویم پولها را از زیر قالی کش رفتید ! « تقی و نقی هر دو نگاه پر هراسی به هم انداختند . رکسانا زیرکانه نگاهشان می کرد . » باشه . . . پول بده بخریم . « رکسانا پولها را داد به تقی . » اگر اضافه آمد یک مداد هم بخر . « نقی گفت : » به ننه جان نگویی ها . «

رمان جدید به خدا نامه خواهم نوشت از نیلوفر لاری

رکسانا با مالحت گفت : » نمی گویم . . . خاطرتان جمع ! « تقی و نقی آهسته و پاورچین از در حیاط زدند بیرون . رکسانا نفس عمیقی کشید و به سینه سرخ آسمان نگاهی انداخت . تصمیم داشت تا برگشتن تقی و نقی همان جا کنار دریچه کشیک بکشد که با شنیدن صدای عربده زن عمو و متعاقب آن فریاد دختر عمویش رباب ، دلش به لرزه افتاد . این صدا ها لحظه به لحظه رسا تر به گوش می رسد . » گیسهایش را دور گردنش می پیچم و خفه اش می کنم . . . دیگر کارش به جایی رسیده که دزدی می کند . . . « » باید روی دستش انبر داغ بگذاری که دیگر دزدی نکند . . . دختره بی چشم و رو . « تا رکسانا به خودش بیاید ، هیکل گرد و پا کوتاه زن عمو و دختر عموی دراز و الغرش جلوی چشمانش قد کشیدند . هنوز از آن گیجی و منگی در نیامده بود که نیمی از صورتش از سیلی داغ زن عمویش سوخت . رباب مو های بلند و فر دار او را دور دستش پیچیده و از رانهایش نیشگون گرفت . زن عمو از گوشه انبار پارو را بر داشت و بی امان بر کمر باریک رکسانا کوبید . فریاد می زد : » این قدر پدر سوخته شدی که پولهای مرا کش می روی . . . االن از حلقومت می کشم بیرون . . . دختره بی کس و کار . اگر سر سفره پدر و مادرت بزرگ شده بودی این طور دزد بار نمی آمدی . « رباب مو های دخترک را رها کرد و همان دم مشت محکمی زیر چشم راست او خواباند . رکسانا با چشمانی گریان و خونین پرت شد و افتاد روی گونیهای گچ و سیمانی که مثل سنگ شده بودند . زن عمویش دست به کمر ایستاده بود ، با چشمانی که از فرط خشم انگار به جان رکسانا آتش می کشیدند . » بگو پولها را چه کار کردی ؟ « رکسانا نگاهش را انداخت پایین . جای نیشگونها درد می کرد . رباب گفت : » ولش کن ننه ! کتک امروز یادش می ماند و دیگر از این غلطها نمی کند ! « زن عمو با همان نگاه وقیح زل زده بود به چهره کتک خورده رکسانا . قری به گردنش داد و گفت : » مادر گور به گور شده ات را پیش چشمانت می آورم اگر بار دیگر به پولهای من دست درازی کنی . نه از شام امشب خبری هست و نه از ناهار فردا . . . آن قدر اینجا گشنگی بکش که بمیری . « و پیشاپیش دخترش از انبار رفت بیرون . رباب با نگاه موذیانه ای گفت : » شنیدی دزد بی چشم و رو ؟ « رکسانا با حرص لبهایش را به هم فشرد . رباب در را بست و نگاهی به پسر های رنگ و رو باخته اش انداخت که لب حوض نشسته بودند و میخ نگاهش می کردند . به طرفشان رفت و رو به تقی که رنگ به چهره نداشت گفت : » پولها را چه کردی ؟ « تقی گفت : » خرجشان نکردم . « رباب دستی روی مو های وزوزی پسرش کشید . » بارک اهلل پسرم . . . فقط مواظب باش ننه جان نبیند . « و به رویشان خندید و هیکل دراز و استخوانی اش را به طرف اتاق کشاند . نقی نگاهی به تقی انداخت و گفت : » رکسانا چرا به ننه نگفت ! « تقی خودکار و مداد را از زیر پیراهنش کشید بیرون . » برای اینکه رکسانا به ما قول داده بود . « و پرید و خودش را به کنار دریچه رساند .

:دانلود رمان به خدا نامه خواهم نوشت از نیلوفر لاری با فرمت pdf

 :دانلود رمان به خدا نامه خواهم نوشت از نیلوفر لاری با فرمت apk

 :دانلود رمان به خدا نامه خواهم نوشت از نیلوفر لاری با فرمت epub

 

biography niloufarlaripour

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. elham گفت:

    تا حالا رمانی با درجه از حماقت و بی مایه بودن نخونده بودم!متاسفم برای نویسنده

ارسال دیدگاه کاربر