برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف

برترین رمان های سال شما میتوانید برترین رمان های جهان را در سال جاری مشاهده کنید

دانلود رمان آپارتمان شماره ۲۵ ا

دانلود رمان آپارتمان شماره 25مونا زارع

رمان ریما از الهه اختصاصی دی ال رمان + در حال تایپ

دانلود رمان ریماالهه

دانلود رمان دو نیمه ی سیب جلد دوم (موبایل و PDF) دانلود رمان ذهن خالی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) دانلود رمان آینه ای در برابر آینه ات می گذارم جاوا،اندروید،ایفون،pdf،تبلت دانلود رمان فریاد اثر رقیه نصرالله پور دانلود رمان وسوسه از زهره کلهر دانلود 137380_280x382 دانلود رمان, دانلود رمان ایرانی , رمان بدون سانسور, دانلود عشق کشکی, رمان هایی رویا, , رمان عشق کشکی از رویا, رویا, عشق کشکی, بیوگرافی نویسنده رویا, رمان فارسی رویااولین سایت رمان ایرانی , ,رمان عاشقانه, ,dlroman, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه, عشق کشکی, , دانلود رمان بدون سانسور, ، رمان های رویا, ، رمان, دانلود رمان عشق کشکی, ، دانلود رمان برای اندروید عشق کشکی, ، دانلود رمان برای جاوار عشق کشکی, ، دانلود رمان عشق کشکی برای کامپیوتر نسخه PDF, ، دانلود رمان عشق کشکی برای موبایل نسخه پرنیان, دانلود رمان عشق کشکی برای موبایل نسخه کتابچه , دانلود رمان عشق کشکی برای موبایل اندروید و آیفون نسخه EPUB , دانلود رمان , خواندن رمان عشق کشکی , خواندن انلاین عشق کشکی , دانلود رمان عاشقانه , ، دانلود رمان زیبا ، دانلود رمان هیجانی ، دانلود رمان جدید ، رمان پربازدید, نود و هشتیا , تک سایت , رمانستان , رمانسرا , رمان نویس, رمان عاشقانه, رمانی ها , بوستان رمان , دنیای رمان, دوسـتـداران رمـان, رستوران رمان, شهر رمان, رمان عاشقانه جدیدو, رمان جدید, نگاه دانلود, رمان 98, رمان رمان رمان,

دانلود رمان ببار بارون اختصاصی دی ال رمان
khateresaz.irعکس عاشقانه (444)
1.gif نام کتاب رمان : ببار بارون

1.gif نام نویسنده : fereshteh27
1.gifحجم رمان ببار بارون :

1.gif

خلاصه داستان رمان ببار بارون :

موضوع اصلی رمان در خصوص دختریه به اسم سوگل..دختری با ظاهری مهربون ولی نگاهی مملو از غم..
دختری که باید با گذشته ی سیاهش هرطور شده کنار بیاد..چاره ای جز این نداره چون بی پناهه..
سوگل ِ قصه ی ما دلش پر از غصه ست..سراسر زندگیش پر شده از دروغ..دروغ اون هم از جانب ادمایی که یه روزی فکر می کرد دوستش دارن..
ولی حقایق هیچ وقت اونطوری نیستن که ما می بینیم و هر روز شاهدشون هستیم..
سوگل هنوز اول راهه ولی تو همین اولین گام طعم خیانت رو می چشه..با چشم هر اونچه که نباید ببینه رو می بینه..
مشکلات دختر قصه ی ما یکی دوتا نیست..ولی نمی خواد کمرش زیر بار ِ این همه مشکل خم بشه..می خواد محکم باشه..می خواد بمونه و بجنگه..در برابر مشکلات سد بشه و نذاره سیاهی به درون قلب مهربونش نفوذ کنه..
سوگل نمی خواد که از جنس سنگ باشه..می خواد از جنس نسیم باشه..از جنس گلبرگ..از جنس آرامش..از جنس باران….عاری از هر بدی که اطرافش رو پر کرده..
و زمانی که از دنیا بریده و از خدا گله داره..درست تو یه شب بارونی..اتفاقی براش میافته که سرنوشتش رو به کل تغییر میده..سرنوشتی که خواسته یا ناخواسته رقم خورده و آبستن ِ اتفاقاتیه که قراره قلب دو دلداده رو به بازی بگیره..دو نفر که محکوم به چیدن میوه ی ممنوعه ی زندگیشون هستند..و این آغاز ماجراست….

 

بعد از تموم شدن حرفام تو همون حالت که زانوهامو بغل گرفته بودم نگاهم مستقیم رو یه نقطه ی نامعلوم ثابت مونده بود..
نسترن_ وای از دست تو سوگل.. اینا رو باید الان بگی؟!..
اشک تو چشماش حلقه بست……..
– می ترسیدم..می ترسیدم بگم و سرزنشم کنی..به بابا هم نتونستم چیزی بگم..روشو نداشتم که بگم!..
بغلم کرد..با بغض گفت: چرا تو انقدر مظلومی؟!..چرا درد و غماتو انبار می کنی تو دلت؟!..مگه من خواهرت نیستم؟..مگه من سنگ صبورت نیستم سوگل؟!..
هق زدم..صدام انقدر اروم بود که انگار از ته چاه شنیده می شد: نسترن من از بنیامین بدم نمی اومد فقط دوسش نداشتم..ولی با کاری که باهام کرد ازش می ترسم..نزدیکم که میشه وحشت می کنم..دستمو که می گیره ……………..
نسترن_هیسسسس..باشه..آروم باش..خودم تمومش می کنم!..تو فقط آروم باش!..
از تو بغلش اومدم بیرون..با پشت دست اشکامو پاک کردم: چطوری؟!..
— اینجا نمیشه حرفی زد..این چند روز و تحمل کن تا برگردیم تهران..به بنیامین هم هیچ حرفی نزن خب؟!..
– می خوای چکار کنی؟!..نکنه به بابا…………..
— بس کن سوگل..روز به روز داری اب میشی دختر به خودت یه نگاه بنداز..دیگه چی ازت مونده؟!..تا قبل از اینکه با بنیامین نامزد کنی با وجود اینکه همیشه این غم تو چشمات بود ولی خنده رو هم رو لبات می دیدم..گاهی سعی می کردی بی تفاوت باشی با اینکه سخت بود واسه ت……..تو می تونی با یه همچین ادمی زندگی کنی؟!..اونم بدون هیچ علاقه ای؟!..
با بغض سرمو انداختم بالا: نه………
دستامو نوازش کرد: پس بسپرش به من..این به نفع هر دوی شماست..تو با بنیامین احساس خوشبختی نمی کنی اونم مثل تو..اون همه چیزو تو نیازش می بینه ولی همین که وارد زندگی مشترک بشید واسه ش همه چیز یکنواخت میشه و این سردی دلشو می زنه..اونوقت این تویی که بدبخت میشی..جنگ ِ اول به از صلح اخر ِ ………
– نسترن هر کار می کنم می بینم نمی تونم..تا قبل از این اتفاق به خودم تلقین می کردم که میشه..اون نامزدمه و اگه از این دید بهش نگاه کنم که تا اخر عمرم باید کنارش باشم و بهش محبت کنم میشه همه چیزو تحمل کرد..ولی با اون کاری که باهام کرد ترسیدم..با وجود این ترس نمی تونم نسترن..اونی که بنیامین دنبالشه من نیستم..اون یه زن مطیع و چشم و گوش بسته می خواد تا هر کاری که خواست بکنه و هر چی که گفت بگه چشم ولی من اینجوری نابود میشم..فکر می کردم با این کارم دارم راه درست و انتخاب می کنم ولی حالا می بینم اون راه تهش بن بست ِ ..
— نگران هیچی نباش..به محض اینکه برسیم تهران خودم همه چیزو درست می کنم!….
دستمو تکون داد..نگاش کردم ..با لبخند تو صورتم زل زده بود: دیگه گریه نکن..نذار فکر کنه که جلوش کم اوردی..هر چی که گفت جوابشو بده..نترس هیچ کاری نمی تونه بکنه ..اگه اینجا نبودیم و بچه ها پیشمون نبودن می رفتم 2 تا حرفه کلفت بارش می کردم..ولی صبر کن پامون برسه تهران اون موقع حالیش می کنیم با کی طرفه!..
******************************************
نسترن با خونه تماس گرفت..اول مامان گوشی رو برداشت بعد از اینکه حالمونو پرسید گوشی رو داد به بابا….بابا راضی نمی شد اینجا بمونیم..نزدیک به نیم ساعت نسترن فقط داشت التماس می کرد..ولی بی فایده بود..می گفت معلوم نیست اونجا خونه ی کیه و قراره پیش چجور ادمایی بمونید………
نسترن حرفی از آنیل و آروین به میون نیاورد..فقط گفت ادمای مطمئنی هستن و بنیامین هم اینجاست و مشکلی هم پیش نمیاد!..چون گوشی رو ایفن بود منم صدای بابا رو می شنیدم!..
بابا_ دختر اینا که دلیل نمیشه!..
نسترن_ بابا حال مادرزن اقای کاویانی خوب نیست ..حتما زنش شب پیش مادرش می مونه بعد ما چطور تنهایی تو خونه ی مردم بمونیم؟!..اینجا لااقل دوستم هست، می شناسمش!..
بابا_ خانواده ش و چی؟!..اونا رو هم می شناسی؟!..
نسترن_ اره بابا با خانواده ش ام اشنام..مردم خوب و ابرودارین..مگه شما به من وسوگل شک دارید؟!..
بابا_ نه دخترم..ولی به این مردم اعتباری نیست..نگرانتونم!..
نسترن_ نگران نباش بابا..فقط 3 روز که بیشتر نیست زود بر می گردیم!..
بابا_ ای کاش بهم مرخصی می دادن همین فردا راه میافتادم..
نسترن_ من بهتون قول میدم هیچ اتفاقی نیافته..خواهش می کنم بابا..
صدای نفس عمیق و نااروم بابا رو هر دومون شنیدیم: بازم به کاویانی زنگ می زنم..اگه گفت شب همه شون خونه هستن باید برگردین اونجا..باشه؟!..
نسترن با لبخند یه چشمک حواله ی من کرد و گفت: ای به چشـــم..
خندیدم ..
بابا_ غروب بهت زنگ می زنم..
و بعد از خداحافظی با نسترن تماس رو قطع کرد..
– حالا چکار می کنی؟!..بریم یا بمونیم؟!..
–نه بابا می مونیم حالا صبر کن و ببین..راستی یه چیز جالب..مامان حال تو رو هم پرسید!..
لبخندمو جمع کردم: خب تعجب نداره گاهی اینکارو می کنه!..
–اما اینبار صداش یه جور دیگه بود..حس می کردم واقعا دلتنگه!…..
نگاه منو که رو خودش دید گفت: به جون خودم……..
سکوت کردم..این امکان نداره..اگرم اینکارو می کرد در حضور بابا بود و اونم گاهی که مجبور می شد ولی ..نسترن می گفت دلتنگ بوده!..اما اخه چطور ممکنه؟!..

عصر بعد از یه استراحت کوتاه رفتیم تو باغ..بالاخره بابا موافقت کرد اونجا بمونیم..ظاهرا زنگ می زنه به اقای کاویانی و اونم از برادرش می پرسه که شب خونه هستن یا نه..ولی برادرش میگه خانمم پیش مادرش تو بیمارستان می مونه..خب با این وجود بابا اجازه نمی داد اونجا بمونیم..
گرچه بابا هنوزم از وجود آنیل و آروین تو ویلا باخبر نبود وگرنه بی برو برگرد ازمون می خواست یا بریم هتل یا مسافرخونه!..
کنار بچه ها، لا به لای درختا ایستاده بودم که متوجه ِ نسترن و بنیامین شدم..با فاصله ی زیادی از ما جلوی ساختمون حرف می زدند..نسترن عصبانی بود .. چند لحظه بعد اومد کنارم ایستاد..اهسته زیر گوشش گفتم: به بنیامین چی می گفتی؟!..
با حرص گفت: بهش اولتیماتوم دادم که تا اینجاییم حق نداره به تو نزدیک بشه!..گفتم من پیش دوستم ابرو دارم و اگه بخوای ابروریزی کنی زنگ می زنم به بابا و همه چیزو بهش میگم ..اون موقع که دیپورت شدی می فهمی یه من ماست چقدر کره میده!..
از لحن عصبانی و جملاتی که پشت سرهم با حرص ردیف می کرد خنده م گرفت..
با دیدن لبخند رو لبام چشم غره رفت: اره بخند..خنده هم داره..تو واقعا تا الان چطور این زبون نفهمو تحمل می کردی من موندم..اصلا کوچکترین وجه اشتراکی بین شما دوتا نیست!..به خدا از زور پررویی روی سنگه پا رو هم کم کرده!..
به درخت پرتقالی که بچه ها ازش اویزون شده بودند نگاه کردم ..
– شاید واسه همینه که تا الان نتونستم بهش احساس نزدیکی کنم..ما زبون همو نمی فهمیم……..
— اون که کلا زبون نفهمه..زبون هیچ بنی بشری رو نمی فهمه…..رو به بچه ها داد زد: هووووووووووی.. وایسید بینم..
دستمو گرفت و دویدیم سمت نگار و سارا که از شاخه ی درخت بیچاره اویزون شده بودند!….
نسترن مانتوی نگارو گرفت و کشید: بیا پایین ببینم عین میمون چسبیدی به این درخت بخت برگشته ..ابروی منو بردی بیا پایین الان آفرین میاد!..
نگار شاخه رو ول کرد و دستاشو به هم کوبید: خب حالا تو ام ..
نسترن_ خب حالا تو ام ؟!…..رو به سارا که داشت تخمه می شکست گفت: پوسته هاشو نریز رو زمین مگه خونه ی باباته؟!……….و با حرص نالید: ای خدا عجب غلطی کردم با این دوتا اومدم مسافرت!..
آفرین_ بی خیال نسترن دیگه بابابزرگم که نیست رو این چیزا حساس باشه..
آفرین با یه سبد میوه پشت سرمون ایستاده بود..سبد میوه رو گذاشت رو میزی که زیر درخت انگور بود: بیاین بشینید..از دست آنیل همین چندتا میوه تو یخچال مونده بود!..
نگار_ چطور مگه؟!..
آفرین در حالی که تو بشقابامون میوه می ذاشت گفت: چون ورزشکاره میوه زیاد می خوره..میگه ابی که در اثر تعرق تحلیل بره، میوه با اب طبیعی خودش جایگزین می کنه!..در کل به سلامتی و هیکلش زیاد اهمیت میده!..
سارا_ چه جالب نمی دونستم..پس با این حساب از این به بعد وقتی از باشگاه برگشتم خونه می شینم یه دل سیر میوه می خورم!..
نگار چپ چپ نگاش کرد و اخرم طاقت نیاورد چیزی بهش نگه…..
نگار_ تو یکی اگه سند 6 دونگ میدون تره بار رو هم به اسمت بزنن بازم تغییری تو هیکل اندامی و س/ک/س/ی/ت حاصل نخواهد شد خواهر ِ من !..
سارا اخم کرد و به نگار توپید: مرض….تو انگار عادت کردی راه به راه به هیکل من گیر بدی، اره؟!..
نگار_ نه..ولی خب نه که زیادی باربی تشریف دارید شما، اینه که نمی تونم ببینم و هیچی نگم..بس که جلو چشــــمی ماشاالله…..و لپاشو باد کرد و دستاشو به طول چیزی حدود ِ 1 متر از هم باز کرد!..
من و نسترن و آفرین از خنده اشک تو چشمامون جمع شده بود..نگار جدی حرف می زد و سارا هم از این جدیت کلام نگار حرص می خورد..به قول نسترن این دوتا کنارهم می شدن لورل و هاردی که واقعا هیچ کس نمی تونه درمقابلشون جلوی خودشو بگیره و نخنده!……..
در ویلا باز شد و آروین در حالی که یه پاکت بزرگ تو دستش بود دوید سمت ساختمون..پشت سرش آنیل اومد تو حیاط که تا چشمش به ما افتاد ایستاد و با یه مکث کوتاه اومد اینطرف….
آفرین با دیدنش گفت: هنوزم مونده؟!..
آنیل نفس زنان پشت صندلی آفرین ایستاد و از همونجا خم شد یه سیب از تو سبد برداشت!..
— دیگه تموم شد!..
آفرین_ با آروین حرف زدی؟!..
آنیل بی خیال نگاهی به اطرافش انداخت و گازی به سیبش زد: واسه چی؟!..
آفرین از رو صندلی بلند شد و رو به روش ایستاد: تازه می پرسی واسه چی؟!..منو هم هر جور شده باید امشب با خودتون ببرید!..
آنیل با کمی اخم ابروهاشو انداخت بالا و گفت: اونجا جای تو نیست!..
آفرین_ چطور جای تو و آروین هست به من که رسید آسمون تپید؟!..
آنیل_ می خوای بیای بین یه مشت پسر که چی بشه؟!..
آفرین_ می دونم بینتون دخترم هست!..
آنیل- ولی نه از اون دخترایی که تو فکر می کنی..بخوای بدونی این یه مهمونی معمولی نیست! بالا غیرتا از خر شیطون بیا پایین بذار برم به بدبختیم برسم!..
راه افتاد که آفرین آستینشو گرفت..حرکتی نکرد و همونجا ایستاد….آفرین با تعجب ابروهاشو انداخت بالا و گفت: یعنی چی؟!..مگه فقط پارتی نیست؟..
آنیل بی توجه بدون اینکه جوابی به آفرین بده راه افتاد سمت ساختمون که آفرین جلوشو گرفت: به ارواح خاک حاج خانم اگه با زبون خوش ما رو هم با خودتون نبرید یه جوری خودمو می رسونم اونجا حالا ببین!..
آنیل_ « ما » یعنی کیا؟!..
آفرین به ما اشاره کرد .. آنیل نگاهشو واسه چند لحظه اینطرف انداخت و گفت: نمیشه..اردوی تابستونه که قرار نیست بریم!……
نسترن از رو صندلی بلند شد و گفت: آفرین تو اگه می خوای بری برو ولی ما تا همینجاشم کلی مزاحمتون شدیم دیگه درست نیست………
آفرین_ این چه حرفیه نسترن..اینا دارن میرن یه مهمونی معمولی منم تا قبل از اینکه شما بیاین داشتم سر رفتن باهاشون بحث می کردم منتهی اینا قبول نمی کنن!..حالا خوبه آروین از دهنش پرید و گفت که دختر اَم بینشون هست!..
آنیل بی حوصله رفت سمت ویلا و گفت: به من ربطی نداره خان داداشت اجازه داد حرفی نیست…….
آفرین صداش زد: پس دوستام چی؟!..
آنیل برگشت و در حالی که عقب عقب می رفت دستاشو اورد بالا و گفت: از من گفتن بود..دیگه خود دانید!..
و دوید سمت ساختمون!..

آفرین در حالی که اخماش رو حسابی تو هم کشیده بود نگاهشو از ساختمون گرفت..
نسترن_ درست نبود اسم ما رو هم بیاری..شاید داداشت و پسرعمه ت خوششون نیاد!..
آفرین درحالی که با حرص گوشه ی لبشو می جوید گفت: غلط کردن جفتشون..تنها، تنها برن عشق و حالشونو بکنن اونوقت ما رو اینجا ول کنن به امان خدا؟!..باز جای شکرش باقیه شما امروز اومدید به اینا باشه عین خیالشونم نیست که قراره شب اینجا تنها بمونم..

نگار دست به سینه کمرشو به صندلی تکیه داد و گفت: من که با آفرین موافقم..حالا کاری ندارم کی می خواد چکار کنه ما اومدیم یه مدت اینجا خوش بگذرونیم دیگه مگه نه؟!..حالا اگه جور شه یه پارتی هم بریم که دیگه………..
نسترن با اخم میون حرفش پرید: قرار ما پارتی رفتن نبود..ما فقط اومدیم یه کم اب و هوا عوض کنیم 3 روز بعدم برمی گردیم تهران!..
سارا_ حالا نسترن تو خون خودتو کثیف نکن نگار یه چیزی گفت..اما خب………
نسترن نگاهش رو میخ ِ سارا کرد: خب که چی؟!..

سارا لباشو جمع کرد..در حالی که نگاهش بی هدف روی درخت پرتقال می چرخید گفت: منم بدم نمیاد با آفرین برم…….به نسترن نگاه کرد: تهران که بودیم دم به دقیقه مامان پاپیچم می شد که کجا میری؟..مهمونی کدوم دوستته؟!..تولده یا پارتی؟!..خلاصه پدرمو در میاورد و تهشم مهمونی زهرمارم می شد..حالا که اینجا کسی نیست بهمون امر و نهی کنه ادای مامان بزرگا رو در نیار خواهشا!..

نسترن نفسش رو از سر حرص بیرون داد: من ادای کسی رو در نیاوردم..فقط میگم………
نگار_ اِِِِِ ..نسترن کوتاه بیا جون مادرت..فقط یه مهمونی ِ ساده ست..قرار که نیست اتفاقی بیافته انقدر « نه » میاری!..
نسترن دستشو گذاشته بود روی میز که آفرین مچشو گرفت و نرم تکونش داد: تازه از صحبتایی که بین پسرا رد و بدل می شد فهمیدم یه جور بالماسکه ست..یعنی کسی با لباس معمولی نمیره اونجا، پس می تونیم یه جوری بریم که کسی ما رو نشناسه..
نسترن_ من میگم کلا اصل کارمون اشتباهه اونوقت شماها میگید عشق و حال و بالماسکه و این کوفت و زهرمارا؟!..

آفرین- به خاطر من نسترن..خودم حلش می کنم..
نسترن_ چی رو می خوای حل کنی آفرین؟!..داداشت عمرا بذاره پامونو تو اون مهمونی بذاریم!..مگه ندیدی پسر عمه ت چی می گفت؟!..
برقی پر از شیطنت تو نگاهه آفرین جهید و در حالی که سعی داشت تن صداش رو پایین تر از حد معمول بیاره کمی به سمت ما خم شد و گفت: قرارم نیست پسرا متوجه ِ چیزی بشن!..

با تعجب نگاش کردیم: چی؟!؟!..
نسترن_ منظورت چیه؟!..نگو که می خوای……….
آفرین خندید و گفت: جلوتر از اینکه پسرا راه بیافتن یه تاکسی می گیرم و بهش میگم سر کوچه منتظرمون باشه!..
نگار با لبخند شیطنت باری سرشو تکون داد: بابا ایول داری دختر..عجب فکری..قضیه هیجانی شد، خوشم اومد..
نسترن_ پس می خوای تعقیبشون کنی آره؟!..
آفرین سرشو تکون داد..من که تا اون موقع جلوی خودمو گرفته بودم تا چیزی نگم، نتونستم ساکت بمونم و به ریسکی که قضیه داشت توجه نکنم گفتم: ولی به دردسرش نمیارزه..آفرین جون می دونی اگه داداشت بفهمه چی میشه؟!..یا حتی پسر عمه ت..حتما یه چیزی هست که میگن دخترا نباید باشن!..

آفرین پوزخند زد: اونا به فکر من و تو نیستن عزیزم..اونا فقط به فکر خودشونن که یه وقت کسی اشنا تو مهمونی نباشه تا ازشون آتو بگیره..من داداشمو می شناسم…….اصلا می دونید اونا واسه چی اینجان؟!..
سکوت و نگاهه منتظر ما رو که دید ادامه داد: مامانم افتاده رو دنده ی لج که آروین باید با دختر دوستش ازدواج کنه!..آروین هم زیر بار نمیره..از وقتی مامان دیده آنیل نامزد کرده پشت سر هم داره به آروین بیچاره گیر میده که تو هم باید سر و سامون بگیری..به هر روشی که فکرشو بکنید خواست راضیش کنه ولی آروین تن نداد..تا اینکه با آنیل قرار گذاشتن به بهونه ی کارای فروش زمینای بابا بزرگ که در اصل نصفش به نام آنیل ِ و نصف دیگه ش ام به نام آروین، بیان اینجا و یه مدت بمونن..ولی مامان هنوز خبر نداره..قرار شده بابا بهش بگه ولی می دونم به محض اینکه بفهمه راه میافته میاد اینجا!..

نگار خندید و گفت: پس بگو..داداشت دوماد فراری ِ ..
آفرین با لبخند سرشو تکون داد: آره خنده دارتر از اون اینه که عمه ریحانه می خواد نازنین رو بفرسته اینجا تا آنیل تنها نباشه..
سارا_ نازنین نامزد آنیل ِ ؟!..
آفرین _ آره..اینم قضیه ش مفصله .. فقط بهتون بگم که اگه این دوتا رو ول کنی به حال خودشون به قول عمه تا اخر عمر عزب می مونن..از دید حاج آقا مودت هم این خودش یه جور گناهه!….
نگار_ اگه اینجوریاست پس چرا آنیل نامزد کرده؟!..

آفرین_ میگم که اینم قضیه داره واسه خودش!..راستش عمه م مریضه..تا الان 2 بار سکته کرده و هر دو بارش خدا رو شکر بخیر گذشته.. ولی دکترا میگن با سکته ی سوم خدایی نکرده ممکنه……..
مکث کرد و آرومتر از قبل ادامه داد: آنیل سر همین موضوع خیلی عذاب کشید..چون سکته ی دوم عمه تقصیر اون شد..راضی نبود ازدواج کنه ولی عمه می گفت تا قبل از مرگم می خوام سر و سامون گرفتنت و ببینم..آنیل هم مجبور شد..گرچه با نازنین ابشون تو یه جوب نمیره ولی خب..همه می دونن که اون داره از یه چیزی فرار می کنه ولی هیچ وقت ازش حرفی به میون نمیاره..

نگار_ نازنین دوسش داره؟!..
آفرین_ اوه خیلی..به قول خودش جونش در میره واسه ش..نمیگم دختر ِ بدیه ها..نه اتفاقا.. به قول عمه با اصل و نصب ِ.. اما خب..زیادی خشکه..چطور بگم یه جورایی مغروره..البته از دید عمه این خصلت ِ نازنین اصلا ایراد به حساب نمیاد چون تربیت نازنین بر می گرده به خانواده ش که همه شون همینطورن!…………..ای بابا این همه حرف زدم چه ریلکس دارن گوش میدن پاشین بریم تو اتاق واسه شب کلی برنامه چیدم!..
نسترن پوفی کرد و به بدنش کش و قوس داد: گیر دادیا آفرین..من میگم کلا بی خیالش شیم، به فکر یه برنامه ی دیگه باش..
آفرین از پشت میز بلند شد و دست نسترن و کشید: « نه » نیار دیگه نسترن..بچه ها که راضی شدن..
نگار به من اشاره کرد و گفت: این دوتا خواهر سر هر چیزی با هم یه جور نظر میدن..اگه تونستی نسترن و راضی کنی بعدش باید بری سراغ سوگل!..
از لحن شاکی و بامزه ش خنده م گرفت..آفرین با اون یکی دستش که آزاد بود دست منو هم گرفت و کشید: باور کنید خوش می گذره..من یکی دو بار بالماسکه رفتم می دونم عاشقش می شید..
نسترن ایستاد و گفت: من کاری به مهمونیش ندارم فقط میگم اگه کسی بفهمه در موردمون چی فکر می کنه؟!..عین بچه ها راه بیافتیم دزدکی بریم مهمونی؟!..فکر کردی اونجا هم هر کی هر کیه و همینجوری رامون میدن تو؟!..
آفرین_ واسه اونجاشم یه فکری می کنیم..تو فقط اوکی بده بقیه ش با من..اوکی؟!..
نسترن نگاهشو اروم کشید سمت من که هنوز نشسته بودم ولی دستم تو دست آفرین بود..
نسترن_ تو چی میگی سوگل؟!..
شونه م رو انداختم بالا: با اینکه به اینجور مهمونیا عادت ندارم ولی بس که آفرین و بچه ها تعریف کردن .. خب……..
لبامو به نشونه ی « نمی دونم » کج کردم..نسترن به آفرین نگاه کرد که چطور ملتمسانه تو چشمای نسترن خیره شده بود..
شونه ای بالا انداخت و نفس عمیق کشید: اوکی..حرفی نیست..ولی به محض اینکه دیدیم مهمونیش مشکوکه سریع می زنیم بیرون..قبوله؟!..
آفرین با خوشحالی لبشو گزید و گفت: تو الان هر چی که بگی من فقط میگم قبوله..
بچه ها خندیدند..
**************************************« آنیل »

در اتاقش را بست..حوله ش را از روی جالباسی برداشت..به صورتش کشید….جلوی آینه ایستاد..حوله را با طمانینه پایین اورد..به تصویر خودش در آینه خیره شد..انگشتان مردانه ش را شانه وار لا به لای موهایش کشید..
به سمت کمدش رفت..گوشه ی اتاق..کلید این کمد را هیچ کس جز آنیل نداشت..درش را باز کرد..بدون انکه حواسش را پرت لوازم و خاطرات گذشته ش کند سجاده ش را برداشت..رو به قبله روی دو زانو نشست..با صلواتی زیر لب سجاده را پهن کرد..بوی عطر محمدی بینی اش را نوازش داد..مثل همیشه..چشمانش را بست..بو کشید..عمیق و کشیده..ریه ش پر شد از ان بوی ناب….
چشم باز کرد..نگاهش در دو چشم گیرا و دوست داشتنی گره خورد..تصویر دخترک لا به لای گلبرگ های صورتی و خشک شده به همون زیبایی ِ سابق می درخشید..
قبل از هر حرکتی..قبل از ایستادن..قبل از بستن قامت..قبل از هر نیتی دستش را پیش برد..چهره ش را لمس کرد..با سر انگشتان کشیده ش..نرم..آرام.. گویی بر جسمی ظریف و شکننده که ممنوعیت ِ لمس کردنش بر گوهر وجودیش اثبات شده..
اشک در چشمانش حلقه بست..خم بود روی صورتش..روی تصویر دخترک..قطره ای چکید..قطره ای زلال از میان مژگان پرپشت و سیاهش..چکید بر صورت دخترک..بر نگاهش..بر ان دو چشمی که آنیل در دل امید زندگی صدایش می زد..
دخترک می خندید..لبان خوش فرم و صورتی رنگش..دل آنیل را می لرزاند..آن دختر چه داشت با ان نگاهه سحرانگیز؟!..
و در دل زمزمه کرد: چرا پابندتم؟!..
سرش خم شد..به روی تصویر…….
اینبار زمزمه کرد: اما نباید….

لبانش بی تابانه در کمترین فاصله از صورت دخترک ایستاد..صورتش را از خط مجاز پیش نبرد..هنوز هم دو دل بود….باز هم پس زد..همان احساس سرکش را که سالهاست قصد سرکوب کردنش را دارد..هنوز هم با خود و احساسش درگیر بود..
تصویر را همراه تسبیحش برداشت..عکس را توی جیب پیراهنش گذاشت..قلبش می کوبید..به روی تصویر..
به عشق اون عکس؟..به عشق صاحب اون عکس!..
دیوانه شده بود و آنیل را هر بار در این دیوانه بازی های تکراری شریک می کرد!..
تسبیح را که چون قطره ای شفاف از دانه های باران بی رنگ و زلال بود بوسید..در میان انگشتان مشت شده ش فشرد..بویید..چشمانش را چند لحظه فرو بست تا ارام گیرد..
وقت نیایش بود..وقت عبادت..عبادت ِ معبود..معبودی که بر همه چیز عالم بود..او می دانست..تنها او از راز دلش آگاه بود..دستش را روی قبلش فشرد..یا شاید هم روی آن تصویر.. نزدیک به قلبش بود..عمیق نفس کشید..
زیر لب نجوا کرد: د ِ آروم بگیر لعنتی..بسه…..ولی آرام و قرار نداشت..این قلب ارامشش را گرفته بود و قراری بر او باقی نذاشته بود!..نفسش را بیرون داد..نگاهش را بالا کشید..به سقف اتاقش..رو به آسمان..آسمانی از پس ان سقف ِ سنگی..
و باز هم همان احساس همیشگی..احساس خفگی می کرد..نفس در سینه ش گره خورده بود..با یک تصمیم آنی سجاده ش را جمع کرد و آن را از روی زمین برداشت..دوید..تا خود باغ یک نفس دوید..باران می بارید..نم نمک..نفس کشید..باز هم عمیق..باز هم پر عطش..با حرارت..صورتش را رو به آسمان گرفت..زیر سقف این آسمان..با دلی عاری از آرامش..سجاده ش را پهن کرد..تسبیحش را که دور مچ قطور و محکمش گره خورده بود باز کرد..به دور مهر بزرگ و معطرش حلقه کرد..ایستاد..آسمان بارانی ست..چون چشمان آنیل که عجیب هوای باریدن داشت……
قامت بست..دیدش تار شد……نیت کرد..چشمانش را بست……قطره ای چکید..به روی گونه ش..قطره ای از باران نوازشگرانه به روی صورتش فرود امد….با ذکر الله اکبر چشمانش را باز کرد..دلش لرزید..با هر سوره..با هر آیه..با هر تکرار….نمازش را خواند..

در حضور معبودی چون خدا حق بر این بود که دل بلرزد و نیازش را نزد او فریاد زند..فریاد زد..در دل نالید و فریاد زد..
او اهل گناه نبود ولی خود را گناهکار می دید..ناخواسته گناهکار بود..ندانسته گناهکار بود..گناهکار بود که حالا از حضور صاحب تصویر تهی مانده بود..وجودش خالی بود..از یک چیز….و از یک چیز پر بود و لبریز..آن هم صبر..دیگر تحمل نداشت..بنشیند و چه چیز را بنگرد؟!..تحمل تا به کی؟!..
قصد توبه داشت..سالهاست نیتش را در دل دارد ولی چه حاصل؟!..هیچ…..او هنوز هم یک گناهکار بود..گناهکاری در درگاهه خداوند نشسته و سجده می کند ..هر روز و هر لحظه از او بخشش طلب می کند..و در تمام این سالها یکبار از او نخواست که جلوی گناهش را بگیرد..او را بازدارد..و یا حتی فراموشش کند….خواست گناه کند..چه گناهی شیرین تر از ان؟!..اگر ناخواسته است، گناه است..اگر هدفش ان است باز هم گناه است..ولی هدفش همین است..
سجاده ش کمی خیس شده بود….تصویر را بی درنگ در سجاده ش گذاشت و ان را بست..نخواست که نگاهش کند..می ترسید..از رسوایی هراس داشت..بیم ان را داشت که روزی……..

سرش را تکان داد..افکار ِمزاحم را پس زد..از روی زمین بلند شد و با قدم هایی آهسته وارد ویلا شد..صدای خنده ی دخترها فضا را پر کرده بود..توی درگاهه پذیرایی مکث کرد..نگاهش ناخداگاه به همان سمت کشیده شد..دخترها با دیدن آنیل سکوت کردند..آنیل سعی کرد بی توجه باشد..صورتش را گرداند سمت راه پله و تند و بی وقفه پله ها را طی کرد!..
سجاده ش را توی کمدش گذاشت و بعد از بیرون اوردن یک دست لباس کامل از داخل کمد در ان را قفل کرد و کلیدش را برداشت..

آروین_ پس چرا رفتی بیرون؟!..
توجهی نکرد..به طرف در رفت..
اروین_ دیدم داری تو باغ نماز می خونی..تعجب کردم..چیزی شده؟!..
خنده ش گرفته بود..اروین هیچ وقت تو کارهای انیل سرک نمی کشید..
شانه ی چپش را به درگاه اتاق تکیه داد و نگاهش را همراه با لبخند به آروین دوخت: وقتی اینجوری وایسادی جلوم و سین جیمم می کنی یعنی که یعنی……….
اروین اخم کرد: یعنی که یعنی چی؟!..
آنیل خندید و چشمک زد: زن دایی رو پختیش یا نه؟!..
اخمای آروین کمی ازهم باز شد و لبانش را روی هم فشرد: یعنی نامردتر از تو هم رو زمین هست آنیل؟!..
آنیل پشتش را به او کرد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت:می تونی، برو امارشو در بیار..
اروین پشت سرش راه افتاد:چرا گزارش کار تحویلش میدی؟..
آنیل در حمام را باز کرد..آروین پشت سرش ایستاد..آنیل دمپایی های پلاستیکی آبی رنگ را پوشید و لباس هایش را به چوب لباسی میخ ِ دیوار اویزان کرد..در حالی که دکمه های پیراهنش را باز می کرد گفت: قسمم داد..
آروین_ تو هم با یه قسم باید همه چیو میذاشتی کف دستش؟!..
آنیل_ همه چیو که نه!..« و با تک سرفه ای کوتاه سعی کرد صدایش را مثل مادر اروین ظریف و کشیده نشان دهد» بچه م کجاس؟!..چکار می کنه؟!..اب و دون داره گشنه نمونه؟..الهی بمیرم براش..دیشب خوابشو دیدم بچه م منو صدا می زد..دلم طاقت نداره اگه می دونی کجاست بگو بیام ببینمش!……….خندید و با یک حرکت پیراهن خیس را از تنش بیرون کشید..رکابی ِ خیس جذب عضلات ِ ورزیده ش شده بود ..

آروین_ آنیل وای به حالت.. یعنی اگه پاشه بیاد اینجا اونوقت من مـ ………
میان حرفش پرید و در حالی که کمر شلوارش را گرفته بود گفت: بذار بیاد دور هم یه دعوای خانوادگی راه میندازیم ..فقط اگه حریف حاج آقا مودت بشی….و خندید و با شیطنت توی چشمان سیاه و عصبی اروین خیره شد: زیاد رو پا وایسادی دم در بده بخوای هستم در خدمتت دادااااااااش..
و به پایین تنه ی آروین اشاره کرد..لب های آروین به لبخندی کمرنگ از هم باز شد ولی هنوز هم از دست سهل انگاری های آنیل عصبانی بود..
برگشت که آنیل از روی شیطنت دستش را گرفت و با لحنی ظریف که با کُلُفتی صدایش در هم آمیخته بود محکم گفت: ناز و کرشمتو به قربون..خریدارشم فقــــط بگو چنــد……
آروین هم که دست کمی از آنیل نداشت برگشت و با لبخند مشتش را گره کرد و بالا برد..آنیل به حالت تسلیم عقب رفت: تو روح هر چی ادم بی جنبه ست..نخواستیم بابا بکش بیرون هیکلو..
آروین _ خریدارشی درست ولی فروشی نیست….مگه اینکه اهلش باشی، اونوقت…………
آنیل صاف ایستاد و مشت گره کرده ش را بالا برد که آروین سریع از در بیرون رفت..
آنیل داد زد:پس چرا در رفتی؟!..وایسا تا نشونت بدم اهلش هستم یا نه!..
صدای قهقهه ی آروین بلند شد..آنیل لبخند زد..
در حالی که سرش را به نشانه ی افسوس تکان می داد زیر لب زمزمه کرد: بچه پررو………شیر اب را باز کرد..از اون گرمای مرطوب حس خوبی داشت..حسی که در عین رخوت با افکار درهمش ازاردهنده بود..حسی که امید داشت با همین آب شسته شود….
صدای مادرش..صدای قسم هایش..صدای گریه هایش..زمانی که یواشکی از درگاهه اتاق شاهد مناجات مادرش با خدا بود..دست به سوی اسمان بلند می کرد..زیر لب دعا می خواند و آنیل نام خود را از زبان مادرش شاهد بود..او دعا می خواند..به خاطر آنیل..که برگردد..که نگوید..که فراموش کند….

زیر دوش به نفس نفس افتاد..قطرات آب به روی عضلات مرتعش از خشمش رقصان و عجولانه در حرکتند..دست راستش مشت شد..رگ های دستش تا روی گردنش متورم شد..صورتش را بالا گرفت..چشمانش بسته بود..اب به صورتش شلاق زد..ای کاش شلاق زمانه مثل شلاق این اب بی رحمانه نبود..طاقت نیاورد..برگشت..مشت زد..مشتی از سر جنون.. بر دیوار ِ ضخیم و شیشه ای ِ حمام…….
پیشانیش را به ان تیکه داد..چشمانش را بست..اما چه دید؟!..باز همان تصویر..تصویری که دو حس متضاد را در او زنده می کرد..حس ارامش..و در کنارش احساس عذاب داشت..از دید آنیل این دو حس ِ در عین حال تلخ، چه خنده دار و مضحک بودند..بر تلخی ان لبخند زد..بر گس بودن ان خندید..قهقهه زد..
سرش را بلند کرد..

نگاهش در دو چشم عسلی با رگه هایی از سبز گره خورد..همه می گفتند جذابی و دخترا خیلی زود عاشقت میشن ولی بلد نیستی از جذابیتت استفاده کنی!..آنیل به این فکر خندید..بلند و مستانه….از نظر او این چیزها مهم نبود..این اراجیف واسه تو قصه هاست..پسر جذاب..صورت جذاب..چشمان گیرا و مسخ کننده….بارها همان چیزاهایی را که دیگران در نگاهش می دیدند در نگاهه خود جستجو کرده بود..نتیجه ای نداشت..از دید خود همه چیز معمولی بود..

به اندام خودش در اینه خیره شد..اندامی ورزیده که دعا به جان باشگاه و تمریناتش می کرد..حرفه ای بود..یک استاد کامل در رشته ی خودش..یاد گرفته بود که چطور خشم را سرکوب کند..چطور و در چه زمانی ان را تخلیه کند تا دیگران را به شک نیاندازد..
به بوکس و کاراته علاقه ی خاصی داشت..با هر ضربه به بدنه ی چرمی و سنگین کیسه خالی می شد..با هر فریاد.. از این همه خشمی که وجودش را احاطه کرده بود..

به کمک ورزش ِ بوکس و ضربات سهمگینی که بر ان فرود می اورد می توانست با تکنیک و استقامت.. نیرو و تعادلش را هماهنگ کند..ذهنش را ازاد کند و فارغ شود از این همه درد که حتی توان ِ به زبان اوردنش را هم در خود نمی دید..به کمک کاراته خشمش سرکوب می شد و فریادش را در گلو حبس نمی کرد!..

او مرد بود..مرد که زیر کوهی از غم گریه نمی کند!..دل مرد که بلرزد دیگر لرزیده….مردی که می خندد بی شک در پس ان لبخند دردی دارد که ماسکی از بی تفاوتی بر چهره نشانده تا بگوید: من هستم..من شادم..من غمی ندارم….
ولی هر انچه که نشان می دهد تنها تظاهر است..دیگران ظاهر را می بینند و همین برای خام شدن انها بس است..خود او مهم است..خود او و رازی که بر قلبش سالهاست که حکمرانی می کند…….فرمان می دهد..آنیل عمل می کند…..فرمان می دهد و انیل گاهی کم میاورد..

قلبش فرمان می دهد و او را به انجام ِ این گناه وادار می کند..گناهی که شاید از دید خداوند هم گناه نباشد ولی از دید بندگانش ظلم است….گناهکاری با گناهی به ظاهر سنگین..نیاز به کمک داشت..به دستان ِ امدادگر ِ کسی که تنها او از راز ِ سالها خفته درون سینه ش خبر دارد….

پشتش را به دیواره سرد حمام تکیه داد..سرش را بلند کرد..رو به سقف..رو به اسمان….زمزمه کرد….

گفت: نامت چه بود؟……..
بگفتم: آدم……………….
–محل تولد؟…….
– بهشت پاک………………
–اينک محل سكونت؟….
-زمين خاک……………………
–آن چيست بر گرده نهادی؟…..
-امانت است………………
–قدت؟…..
-روزی چنان بلند كه همسايه ی خدا،اينک به قدر سايه ی بختم به روی خاک……………..
–رنگت؟ ……
-اينک فقط سياه ، ز شرم چنان گناه……………..
–چشمت؟…..
– رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان……………….
–وزنت ؟ ……
-نه آنچنان سبک كه پرم در هوای دوست، نه آنچنان وزين كه نشينم بر اين خاک……………………..
–جنست؟…….
-نيمی مرا ز خاک ، نيمی دگر خدا…………………………
–شاكی ِتو؟…..
-خدا……………………
–نام وكيل؟…….
-آن هم خدا………………………
–جرمت؟…..
– يک سيب از درخت وسوسه………………
— تنها همين ؟…..
-همين!…………………
–حكمت؟…..
– تبعيد در زمين……………………
–همدست در گناه؟…..
-حوای آشنا…………………
–ترسيده ای؟….
-كمی………….
–ز چه؟….
– شوم اسير خاک…………………….
–داری گلايه ای؟….
-ديگر گلايه نه.. ولی ……………………
–ولی؟….
-حكمی چنين، آن هم به يک گناه؟………………
–داری تو ضامنی؟….
-بله……………
–چه كس ؟….
– تنها كَسم خدا…………………..
–در آخرين دفاع؟….
– می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا..

سکوت کرد..صورتش خیس بود..نه از اب حمام..نه از بخار و رطوبت حمام….صورتش خیس بود، چون تنها در پیشگاهه او با ریختن 2 قطره اشک آرام می گرفت..پیش او مرد بود با دلی بی طاقت..پیش او مرد بود با نگاهی تب دار و بی قرار..پیش او..مرد بود..با دلی که به اتشش کشیدند……..این دو قطره اشک چیزی از مردانگیش کم نمی کرد چون..پیش او..نزد معبود..خداوندی که آنیل با دلی پاک ستایشش می کرد..پرده ای بر این راز وجود نداشت………
پس چه عیبی داشت که گریه کند؟!..پیش چشمان دیگران بخندد و شاد باشد و نزد او گریه کند و بگوید: تنهاترین بنده ت رو هیچ وقت تنها نذار..
******************************************
از حمام بیرون امد..تو قسمت رختکن، پایین تنه ش را با حوله ای کوتاه و سفید پوشاند..عادت نداشت بعد از حمام بدنش را خشک کند..حوله ای کوچک به روی موهایش انداخت..
بخار حمام ازارش می داد..امروز زیادتر از معمول در حمام مانده بود و بی دلیل شیر اب را باز گذاشته بود..لباس هایش را برداشت و از حمام بیرون رفت..

در همان حال که با قدمهایی پیوسته و ارام به سمت اتاقش می رفت حوله را به موهایش کشید.. ناگهان متوجهه جیغ دختری شد و همزمان دستش روی حوله ثابت ماند..سرش را از زیر آن بیرون اورد..
دختری وحشت زده در حالی که صورتش را با دست پوشانده، رو به رویش ایستاده بود..تازه یادش امد!..مهمانان ِ آفرین!..چطور فراموش کرده بود؟!..
ناخداگاه کف دستش را به پیشانی زد..دخترک دستش را پایین اورد ..نگاهش مجدد به انیل افتاد..چشمانش را بست و صورتش را برگرداند..هر دو بی حرکت مانده بودند….دخترک از ترس خشکش زده بود..و آنیل از تعجب….
لب باز کرد..حس کرد در این حالت نباید سکوت کند..آن دختر نیاز به توضیح داشت..باید چیزی می گفت تا سوتفاهمی پیش نیاید..آنیل اهل دردسر نبود…..

اما دختر پیش دستی کرد..صدایش می لرزید..زنگ دلنشینی داشت..آنیل لبخند زد..از دیدن تَن ِ مرتعش دختر که با دیدن آنیل با اون سر و وضع دستپاچه شده بود لبخندش عمیق تر شد..
— بـ ..ببخشید..من..مـ..من حواسم نبود که شما تو حمومین وگرنه………..
آنیل یک قدم به طرفش برداشت..دخترک که چشمانش را بسته بود متوجه نشد..
آنیل_ من باید معذرت بخوام..پاک فراموش کرده بودم که دوستای آفرین الان تو ویلان و……….
جمله ش نصفه ماند..ادامه ش در نگاهه اون دختر گره خورد..از دیدن چشمان ِ او لبخندش رنگ باخت..خواست اخم را جایگزین کند ولی نشد..نتوانست!..
دخترک با دیدن آنیل نزدیک به خودش، دستپاچه تر از قبل با یک « ببخشید » به سمت اتاقش دوید..نگاهه آنیل بی هدف به روی رد پاهای دخترک خیره ماند..رد پاهایی که دیده نمی شد ولی ……….
نگاهش را بالا کشید..به در اتاق..با بسته شدن در نفسش را بیرون داد..به خودش نگاه کرد..
از آنیل بعید بود که با این سر و شکل جلوی دختری بایستد و با او حرف بزند..لبخند زد..سرش را تکان داد..حوله را دور گردنش انداخت..پنجه هایش را میان موهای خیس و نمدارش کشید..
نگاهش برای لحظه ای کوتاه روی راه پله ثابت ماند..منتظر دختر بعدی نبود..خندید..
به گردنش دست کشید و در همان حال به سمت اتاقش رفت!..
مهمانی ساعت 10 شروع می شد..چیزی تا زمان شروعش نمانده بود!..
***************************************« سوگل»

آفرین رو به راننده گفت: آقا همینجا نگه دار..
سارا جلو نشسته بود، بقیه مون صندلی ِعقب..تو هم فشرده شده بودیم..کل 45 دقیقه رو که تو مسیر بودیم دل و روده م اومد تو دهنم..
تموم مدت داشتم به حرفای خودم و بنیامین فکر می کردم..به مکالماتمون..به نگاهه عجیب ِ بنیامین!……

بعد از اون خرابکاری جلوی حمام که همون لحظه از خدا خواستم زمین دهن باز کنه و منو بکشه تو خودش، جرات نداشتم از اتاق برم بیرون که مبادا با آنیل چشم تو چشم بشم و………
ازش خجالت می کشیدم..
پامو که گذاشتم تو اتاق قلبم به قدری تند می زد که در اثر کوبش شدیدش قفسه ی سینه م درد گرفته بود..ولی یه لحظه خنده م گرفت..اونم دستپاچه شده بود..همین که یادش میافتم ناخواسته لبخند می زنم!..یادمه که چطور با دیدن من و جیغی که کشیدم درجا خشکش زد..با اینکه سریع جلوی چشمامو گرفتم ولی بعد از اون متوجهش شدم!..

تو خودم بودم که بنیامین سر زده اومد تو اتاق..کسی پیشم نبود..با دیدنش و ترسی که ناگهانی افتاد تو دلم باعث شد از جا بپرم و بگم: چرا اومدی اینجا؟!..
دستاشو برده بود پشت سرش..با لبخند به من نگاه می کرد..رنگی از شرارت تو اون چشما ندیدم..اروم بود..برعکس وقتی که با هم توی راهرو، جلوی همین اتاق حرف می زدیم..

به طرفم قدم برداشت..عقب رفتم..تخت پشت سرم بود..به ناچار نشستم..ولی نگاهمو از روی صورتش بر نداشتم..اگر هم می خواستم نمی شد..رنگم پریده بود..دستام سرد و بی حس بودند..
کنارم نشست..هنوزم با لبخند نگام می کرد..دستاشو اورد جلو..تو دست راستش یه جعبه ی کادو پیچ شده بود و تو دست چپش یه شاخه گل رز….با تعجب نگاهمو از رو دستاش تا روی صورتش بالا کشیدم..
بنیامین_با هر چی عشق تو قلبم نسبت بهت دارم اینا رو تقدیمت می کنم خانمم..فقط منو ببخش!..
فقط نگاش می کردم..بدون هیچ حرکتی..زبونم بند اومده بود..خدایا این خود ِ بنیامین ِ ؟؟!!..
جعبه ی کادو و گل رو گذاشت کنارم..کمی به طرفم خم شد..نگاهش رنگی از التماس داشت..باورم نمی شد!!..

بنیامین_ سوگل به کی قسم بخورم که دوستت دارم؟!..من می خوامت..برای اولین بار وقتی رو به روی یه دختر قرار می گیرم دستام می لرزه..دلمو می لرزونی سوگل .. اینو می فهمی؟!..

دستای سردمو توی دستاش گرفت..گرم بود..دستای بنیامین بر خلاف دستای بی روح من داغ بود..می سوزوند ولی..گرمم نمی کرد..
بنیامین_ کار اون روزم غیرارادی بود..چون می خواستمت..می خواستم مال خودم باشی..برای اولین بار بود که بهت دست می زدم واسه همین ازخود بیخود شده بودم..اون لحظه حالمو نمی فهمیدم!….صورتشو اورد جلو..زیر گوشم..هرم نفسش که زیر گوشم از روی همون شال پیچید یه حالی بهم دست داد..نه از روی علاقه..نه..نه از گرمی ِ نفسهای بنیامین هم نبود…….از یه چیزی که سر در نمیاوردم..قادر به معنا کردنش هم نبودم..
بنیامین_منو ببخش سوگل..بگو که می بخشی!..بگو که منو بخشیدی….بگو تا دنیا رو به پات بریزم..
صداش آرومتر شد..دستمو فشار داد: دوستت دارم سوگل!..
تنم لرزید..شاید چون برای اولین باره که داره اینطور باهام حرف می زنه..نمیگم تحت تاثیر حرفاش قرار نگرفتم..منکرش نمیشم….
اما از طرفی دوست داشتم پسش بزنم..و بهش بگم بیش از این حق پیشروی نداری..ولی نمی دونم..نمی دونم و برام عجیب بود که چرا در مقابلش کاری نکردم..حرفی نزدم..
گذاشتم که باور کنه سکوتم از سر رضایت بر این علاقه ست؟..من سکوت کردم چون حرفی برای گفتن نداشتم..حتی نگاهش هم نکردم..ولی اون لب های فرو بسته م رو پای اشتیاقم گذاشت و از اتاق بیرون رفت..
اما….بنیامین نفهمید که سکوت همیشه به معنای رضایت نیست..شاید حرفی تو دلت هست که می خوای بگی ولی..توان گفتنش رو نداری و ترجیح میدی فقط سکوت کنی..

قبل از اینکه از در بیرون بره گفت شب یه جایی همین حوالی کار داره و دیر بر می گرده..ازم خواست مراقب خودم باشم!..
ازش نپرسیدم کجا..اونم چیزی نگفت و درو پشت سرش بست..هنوزم کادوشو باز نکردم..ولی شاخه گلی که اورده بود رو لمس کردم..بوییدم..لبخند نزدم..لبخندی حاصل از اون بوی خوش ..دست خودم نبود..

با شنیدن صدای بچه ها به خودم اومدم..از تاکسی پیاده شدیم..ماشین که از اونجا دور شد صدای پارس سگ ها و زوزه ی گرگ ها و صدای جیرجیرک ها تنها چیزی بود که می تونستیم بشنویم!..همه جا تاریک بود..
نسترن- اینجا دیگه کجاست؟!..
آفرین_ اوناهاش..ویلا ِ همونه..ماشینشون پیچید اونطرف!..
نگار_ اینجا که جز همین ویلا هیچ خونه ی دیگه ای نیست..همه جا هم اونقدر تاریکه که چیزی دیده نمیشه!..
سارا- بچه ها من گ/و/ه خوردم..اصن پشیمون شدم مث سگ، میگم برگردیم..
نگار _د ِ زر نزن تو بینم..اولا که تا اینجا اومدیم هنوز چیز ِ مشکوکی هم ندیدیم که بخوایم برگردیم..دوما بخوایمم برگردیم با چی اخه آی کیو؟!..تو اینجا یه ماشین می بینی که رد بشه؟!..
سارا_ وقتی آفرین به راننده گفت همینجا نگه دار، خود ِ مرده چارشاخ موند که 5 تا دختر تو این دشت ِ برهوت چکار می تونن داشته باشن؟!..گیرم اینجا ویلا ست، ولی یارو حتما یه جای کارش می لنگیده که اومده اینجا مهمونی گرفته!..
آفرین- آروین وآنیل الان اون تو َ ن ..نترسید چیزی نمیشه!..خب شاید یارو از اب و هوای اینجا خوشش اومده دوست داشته تک و تنها واسه خودش زندگی کنه به خاطر همینم……….
نسترن_من با سارا موافقم..بر گردیم بهتره!..
نگار_ نسترن ضدحال نزن جون عزیزت..گفتم که بخوایمم نمی تونیم..لااقل بریم تو ببینیم چه خبره اگه دیدیم حال نمیده بر می گردیم..اوکی؟!..
آفرین_ نگار راست میگه..اینجا هم خیلی تاریکه یه کوچولوی دیگه بمونیم سکته رو زدم..

به ناچار راه افتادیم سمت ویلا که چیزی جز دیوارای بلندش مشخص نبود..
نسترن_ این خراب شده احیانا در نداره؟!..
نگار_ چرا من پیداش کردم..ایناهاش اینجاست!..

یه در سیاه رنگ که یه لامپ کم نور سر درش نصب بود..رعد و برق زد..هوا بارونی بود..چند دقیقه شدید می بارید و دقیقه ای بعد کمتر می شد..
سارا_ بچه ها در بسته ست!..
آفرین_ نقاباتونو بزنید تا زنگ بزنم!..
نسترن_ مگه همینجوری زنگ بزنی باز نمی کنن؟!..
آفرین_ نمی دونم..ولی خب محض اینکه شناخته نشیم گفتم!..
یه پلاستیک ِ بزرگ ِ سفید رنگ دستش بود..یکی یه دونه نقاب از توش در اورد و داد دستمون..واسه من سفید بود با یه پر ِ نقره ای سمت راستش ..
نسترن_ میگم حالا رفتیم تو ازمون نخوان لباسای عجق وجق بپوشیم؟!..گفته باشم اگه بخواد اینجوری باشه مـ ………….
نگار حرفشو قطع کرد و گفت: از غروب تا حالا 100 بار تهدید کردی..خیلی خب خودمون دیگه اینا رو می دونیم!..
نسترن_ هیچ حس خوبی به این مهمونی ندارم!..حالا ببینید کِی گفتم!..
– منم همینطور..نمی دونم چرا ولی دلم شور می زنه..انگار که بخواد یه اتفاق بد بیافته!..
سارا_ وای سوگل دلم آشوب شد..بچه ها بهتر نیست بی خیال شیم؟!..
نگار_ آفرین زنگو بزن دیگه دارم دیوونه میشم..هی آیه ی یاس می خونن..بزن زنگو..

آفرین انگشتشو روی دکمه ی ایفن گذاشت..و چند لحظه بعد بدون اینکه کسی جواب بده در با صدای تیکی باز شد!..
نگاهی همراه با شَک بینمون رد و بدل شد..اولین قدم رو نگار برداشت..پشت سرش راه افتادیم..
در فلزی با صدایی بلند پشت سرمون بسته شد..تنم لرزید!..نگاهمون به ساختمون قدیمی ای افتاد که در فاصله ی نسبتا زیادی از ما قرار داشت..مدلش ویلایی بود..با اجرنماهای قهوه ای ِ تیره..و پنجره هایی که با پرده های ضخیم اونا رو پوشونده بودند و از پشت اونها فقط سایه های محوی دیده می شد..

— شما کی هستید؟!..
از شنیدن اون صدای کلفت و مردونه سارا جیغ کشید و هر 5 نفر وحشت زده برگشتیم..اما در کمال تعجب صاحب صدا یک زن بود!!..زنی قد بلند و چهارشونه با هیکلی توپر و نگاهی اخم الود!..
نگاهه مشکوکی به سر تا پامون انداخت و گفت: چی می خواین؟!..
آفرین من من کنان گفت: مـ..ما راستش..جزو مهمونای این ویلا هستیم!..
زن بی وقفه گفت: اسم رمز!..
آفرین_ چی؟!..
–اسم رمزو بگو..د ِ یالا جوجه…..
عصبانی شده بود..
آفرین نیم نگاهی به ما انداخت و با تردید رو به زن گفت:گربه ی سياهی در اتاق تاریکتر از خود پنهان شده!..

لبای زن به پوزخندی ازهم باز شد..سرشو تکون داد..افتاد جلو و گفت: راهو نشونتون میدم!..
با قدم هایی آهسته پشت سرش حرکت کردیم..
نسترن زیر گوش آفرین گفت: تو اسم رمزشونو از کجا می دونستی؟!..
آفرین که از حالت چهره ش مشخص بود هنوزم ترسیده آروم گفت: وقتی آنیل داشت با آروین حرف می زد شنیدم..اون موقع به نظرم مسخره اومد ولی خداییش شانسی حفظش کردم!..
زن رو به روی در بزرگ ساختمون ایستاد..دو تقه پشت سرهم و یکی با فاصله ی چند ثانیه..انگار اینم یه جور رمز بود!…
در اروم باز شد!..

راهرویی تنگ و تاریک..بوی تند سیگار..بوی مشمئزکننده ی الکل..و یه بوی خیلی بد..بویی که وادارم کرد جلوی دهنمو بگیرم که مبادا بالا بیارم..
خدایا اینجا دیگه کجاست؟!..
از راهرو که رد شدیم رو به رومون سالنی رو دیدیم که از زور دود و شلوغی هیچ چیزش واضح دیده نمی شد!..
زن با دست گوشه ای رو نشونمون داد که تو اون مه ِ غلیظ هیچ کدوممون نتونستیم تشخیص بدیم که دقیقا منظورش به کدوم قسمت از سالن ِ : برید اونجا، به بچه ها میگم بیان واسه پذیرایی..
و به حالت مسخره ای چشماشو ریز کرد و گفت: خوش بگذره جوجوهای ناز و ملوس..
بلند خندید و به حالتی که انگار تعادل نداشت از کنارمون رد شد..با دیدن سالن غرق در دود و بوی گند دستمو گرفتم جلوی دهنم..صدای موزیک سرسام اور بود..بدتر از اون بوی تند الکل..صدای جیغ..فریاد..دخترا با موهای هایلایت شده ی بنفش و قرمز ..و پسرا با موهای سیخ شده رو هوا و بعضی ها هم پوف کرده که در کمال تعجب هر دو گروه آرایش کرده بودند..ارایش های زننده و بی روحی که واقعا ترسناک بود..کمی که جلو رفتیم با دیدن یه عده شون که تو بغل هم لخت می رقصیدند مات و مبهوت درجا خشکمون زد!..بدون هیچ پوششی؟؟!!..مسخ شده تو جامون مونده بودیم..
یه عده هم لباسای تیره با مارک های عجیب وغریب روی سینه شون کنار سالن رو صندلی نشسته بودند و با لبخند و فریاد به اونایی که می رقصیدن نگاه می کردند ..از فحش های رکیک و افتضاحی که به هم نسبت می دادند مو به تنم سیخ شد!..

سارا وحشت زده داد زد: خدایا اینجا جهنمه؟!..بچه هــــا..
و صدای بلند انفجار از بیرون..مثل نارنجک..یا شاید هم یه جور ترقه..همه جیغ کشیدند و صدای موزیک بلندتر شد….خدایـــــا..خدایا اینجا کجاست؟!..

نسترن داد زد: دست همو بگیرید بچه ها..مواظب باشید همدیگه رو گم نکنید..
تنم می لرزید..وحشت زده شاهد ادمایی بودم که پیش چشمامون مثل حیوون به جون هم افتاده بودند..به سختی خودمون رو رسوندیم سینه ی دیوار وهمونجا ایستادیم!..
صدای بلند یک نفرو شنیدم..با دیدن هیکل بزرگ و غول آسای مردی قد بلند نزدیک بود زانوهام از وحشت خم بشه و رو زمین فرو بریزم..
داد می زد: شاهرخ بجنب..لیوانا رو بیار..بچه ها تشنه شونه….

و پیش چشمای ما لیوان های یکبار مصرفی بین میهمانان توزیع شد که محتوای داخلش سرخ و غلیظ بود..
پسرک جلوی ما که رسید نسترن دست لرزونشو پیش برد و یکی برداشت!..می خواست بدونه محتواش چیه!..چیه که همه تو اون حالت وحشی گردی دارن می خورن و جیغ می کشن؟!..
کمی بو کشید..عق زد .. لیوان و پرت کرد کف سالن..به حدی تعدادشون زیاد بود که کسی متوجه نشد!..
آفرین رو به نسترن که هنوزم داشت عق می زد داد زد: نسترن..نسترن چی شدی؟!..نسترن…….
بازوی نسترن و گرفتم..سرشو بلند کرد..رنگش حسابی پریده بود!..زد زیر گریه..چیزی نمونده بود که پس بیافتم ..دستم به قدری سر شده بود که جون نداشتم بازوشو تکون بدم!..
و شنیدم که با هق هق گفت: بچه ها تو لیوانا خون ِ ..خــون..
سارا جیغ کشید..رنگ از رخ نگار پرید..آفرین چهره درهم کشید و وحشت زده دستش افتاد ..و من که دیگه توانی برام نمونده بود سر خوردم و افتادم .. آفرین دستمو گرفت..نگاهه بی رمق من به ادمایی بود که با ولع خون داخل لیوان های یکبار مصرف رو سر می کشیدند و قهقهه می زدند..

صدای اهنگ حالمو بدتر کرد..عق زدم..ولی معده م خالی بود..عق زدم..بوی خون تو فضا پیچیده بود..دستمو گرفتم جلوی دهنم و رو به زمین خم شدم..
آفرین_ سوگل..سوگل عزیزم..سوگل….
گوشم از فرط بلندی اون همه صدا و هیجان کیپ شده بود و صدای بچه ها رو واضح نمی شنیدم!..
سرمو تو دست گرفتم و جیغ کشیدم..از ته دل جیغ کشیدم..از سر وحشت..از زور ترس..جیغ کشیدم ..فریاد زدم..
سکوت که کردم صداها تا حدی واضح شد..دست و پام می لرزید..
نگار_ اینا چی می خونن؟..چرا اینجوری سراشونو دارن تکون میدن؟!..این لعنتیا چشونه؟!..
و آفرین که لاتین می فهمید تک تک جملاتی که مهمونا دیوانه وار به زبون می اوردن رو معنی کرد..

Everything’s been said before

همه چیز گفته شده
Nothin’ left to say anymore

چیزی برای گفتن نمونده
When it’s all the same

وقتی همه چیز مثل قبله
You can ask for it by name

می تونی با بردن اسمش اونو طلب کنی

Rebel, Rebel, Party, Party

یاغی گری، یاغی گری، جشن، جشن
S//x, s//x, s//x, don’t forget the violence

س/ک/س،س/ک/س،س/ک/س،خشونت یادت نره
Blah, blah, blah

اه،اه،اه
Stick your stupid slogan in

نعره بزن
Everybody sing along

بقیه هم با تو همخونی می کنن

آفرین_ آنیل و آروین اونجان..بچه ها دیدمشون..باور کنید خودشون بودن!.. این لباسایی که تنشونه رو قبلا تو اتاقشون دیدم..
به سمتی که اشاره می کرد نگاه کردم..2 تا مرد سیاهپوش و قد بلند، که مثل بقیه لباس پوشیده بودند و رو صورتشون نقاب بود..توی اون مه و دود غلیظ، واضح نمی تونستم ببینمشون..
با دیدن دختری که تعادل نداشت و با دیدن اون رد ِ پررنگ از خون کنار لبای سرخش حالم بدتر شد..از بس عق زده بودم که حس می کردم دل و روده م بهم گره خورده!..یه دفعه صداهای اطراف بلندتر شد..اوج گرفت..همه به هیاهو افتادند..می دویدند سمت در ..به خاطر شلوغی هیچ جا رو نمی دیدم..دستامو به دیوار گرفتم و سعی کردم از جام بلند شم..چشم چرخوندم تا نسترن و بچه ها رو پیدا کنم..ندیدمشون..نبودن..خدایـا !..
دختر و پسر لخت می دویدند سمت حیاط..اونایی هم که لباس تنشون بود دیگه تو سالن نبودن..
هیچ کدوم از بچه ها رو ندیدم..خدایا گمشون کردم؟!..دستمو به ستون گرفتم..جمعیت کمتر شده بود..صدا زدم: نستـــــرن..آفریــــن..بچه هـــا…..
هیچ کس جواب نداد..سالن پر بود از لیوان های یکبار مصرف.. و لکه ها خون رو پارکت ها به طرز وحشتناک و حال بهم زنی دیده می شد..
رومو گردوندم ..خواستم برم سمت در، با دیدن مردی که اونطرف درست رو به روی من ایستاده بود سر جام خشک شدم..بنیامین با کت و شلوار مشکی و کلاهی استوانه ای شکل و کوتاه تو راهروی تنگ درست رو به روی من جلوی یه دختر ایستاده بود و باهاش حرف می زد..صورتش نشون نمی داد مست باشه..همه ی تعجبم از این بود که اون اینجا چکار می کنه؟!….
تنم لرزید..لرزی ناگهانی..لرزی که وجودم رو درهم شکست..انگار هنوزم باور نداشتم که این مرد می تونه خود ِ بنیامین باشه! ..رفتم جلو..جلو..جلوتر..دیگه هیچ صدایی رو نمی شنیدم..فقط تصویر اون دوتا پیش چشمام بود..دخترو از کنار دیوار سُر داد سمت یکی از اتاقا..رفتن تو..بنیامین درو پشت سرش هول داد ولی در کامل بسته نشد..
پاهام می لرزید ولی هر جور که بود خودمو به پشت در رسوندم..دستمو جلوی دهنم گرفتم تا صدام بلند نشه!..داشتن دعوا می کردند..بنیامین سر دختر فریاد می کشید و دختر بی پروا تو چشماش خیره شده بود….

دست یکی نشست رو بازوم..نفسم حبس شد..جیغ کشیدم..ولی صدام بلند نشد..یه نفر محکم جلوی دهنمو گرفته بود!..
به تقلا افتادم..منو با خودش چرخوند سمت دیوار..یه جایی تو قسمت تاریک راهرو..به دور از دیوارکوب های قرمزرنگ روی دیوار……..
در حالی که نفس نفس می زد زیر گوشم با تشر گفت: هیششششششش .. صدات در نیاد..
گریه می کردم و ناله ای که شنیده نمی شد..با دستش محکم به دیوار فشارم داد تا جلوی تقلاهامو بگیره..
— بهت گفتم ساکت باش..می خوام ببرمت بیرون..فقط جیغ نزن!..اگه می خوای از این خراب شده نجاتت بدم ساکت باش!………
دست از تقلا برداشتم….ارومتر از قبل زمزمه کرد: قول میدی آروم باشی؟!..
سرمو تکون دادم..راه دیگه ای نداشتم!..
–دنبال من بیا!..بدون اینکه یه کلمه حرف بزنی..
دستشو که برداشت نفس عمیق کشیدم ..مچ دستم از روی مانتو کشیده شد..اون جلو می رفت و من پشت سرش ..صورتشو نمی دیدم..یه مرد چهارشونه و قد بلند با یه تیشرت چسبون مشکی و شلوار ِ همرنگش..لباساش تقریبا مثل بقیه ی مهمونا بود!..یه نقاب سیاه و چرمی هم به چشماش زده بود!..

رفتم تو حیاط..مات و مبهوت به اون صحنه نگاه می کردم..هیزمایی که روی هم تلنبار کرده بودند و.. به اتیش کشیده شدن اونها توسط 3 تا پسر..2 تا تیر چوبی بسته بودن وسط هیزما..روی یکی از تیرها به ترتیب یه « صلیب » چوبی و بعد از اون نشان « الله » و چند جور کلمه که به لاتین نوشته شده بود رو بسته بودند و اون نشانه ها میون شعله های رقصان اتیش در حال ذوب شدن بودند..
عده ای دیوانه وار دور اتیش می چرخیدن و شعر می خوندند..بقیه قهقهه می زدن و شادی می کردند..
میون جملاتشون بارها اسم شیطان و معبود رو شنیدم..زیر یکی از درختا به دور از بقیه ایستادیم..هنوز مچمو ول نکرده بود..
پس چرا از اینجا نمیریم؟!..این مرد کیه؟!..نسترن و بقیه کجان؟!….
صورتم از اشک خیس بود..از دیدن صحنه ای که پیش روم بود…. طاقت ایستان و تماشا کردنش رو نداشتم..این بی حرمتی ها دیدن نداشت!..
یک دفعه اونایی که جلوی اتیش ایستاده بودند رو زمین زانو زدند و به حالت سجده خم شدند..
مردی با سر و شکل مسخره و کاملا ترسناک رو به روشون ایستاد ..هاله ای سیاه رنگ دور چشماش کشیده شده بود..چند جای صورتش انگار به طرز فجیعی بخیه خورده بود..لبای کبود و نگاهه سرد..موهایی که از یه سمت کامل زده بود….دوتا حلقه ی بزرگ سیاه به گوشاش اویزون بود..یه حلقه به همین رنگ و کمی کوچیکتربه بینی و ابروی سمت چپش..با بالا تنه ی برهنه و شلوار مشکی جذب که تیکه پاره شده بود..بدن نحیف و استخونیش که خالکوبی های درهم و وحشتناکی از اسکلت ِ سر انسان روی سینه و بازوهاش حک شده بود زیر نور شعله های اتیش از دید من ترسناک و رقت انگیز بود!..
یه صلیب ِ بزرگ به حالت معکوس به گردنش داشت ..و کنارش یه تیغ که کوچکتر از اون صلیب ِ وارونه بود..شبیه به گردنبند..
دستاشو که اورد بالا همه جیغ کشیدند و خم و راست شدند..به حالت ستایش..
یه چیزیایی کوچیک شبیه ِ گرز و جمجمه ی انسان تو دست چپش بود و یه نماد به حالت دو مثلث وارونه، تو دست راستش…………..

از زور ترس زبونم بند اومده بود..مغزم قفل کرده بود..هیچ فرمانی نمی داد..
از دیدن اتفاقات پیش روم به قدری متحیر و متعجب بودم که بیشترین ترسم از این بود طاقتمو از دست بدم و همونجا از حال برم..
دستمو تکون دادم..مرد سیاهپوش برگشت و نگام کرد..از ترس تو صورتش نگاه نکردم..
– بذار برم!….
صورتشو برگردوند و شنیدم که آروم گفت: قولتو یادت رفت؟!..
دستام می لرزید: بـ ..باید برم..خـ .. خواهرم و دوستام……….
–هیشششششش….فقط ساکت باش!..
-نـ ….
–گفتم ساکت باش!..
از صدای بلندش تنم لرزید و چشمامو بستم!..بغضم شکست..بغض سنگینی که با ریختن چند قطره اشک هم دلم راضی نمی شد…..دیگه نه اون چیزی گفت و نه من…..
واقعا چه کاری از دستم بر می اومد؟!..نگران نسترن و بقیه بودم!.خدا، خدا می کردم که اتفاق بدی براشون نیافتاده باشه!…..
از شنیدن صدای مردی که جلوی آتیش ایستاده بود ناخداگاه سرمو بلند کردم..جوری حرف می زد که اگر هم می خواستم نمی تونستم نگاهمو به یه سمت دیگه منحرف کنم!..– به نام شیطان ای فرمانروای زمین..ای پادشاه جهان.. من گردن می نهم نیرویی از تاریکی را که به امانت گذاشته ای..
باز کن پهنای دروازه های جهنم را و برسان اکنون از عمق وجودم سلام مرا ..
من تحیر دارم از نام تو، چرا که بخشی از وجود من است..من زندگی می کنم همانند چهارپایان در مزرعه و خوشحال هستم از این زندگی حیوانی و ش/ه/و/ا/ن/ی..من طرفدار عدالتم ونفرین می فرستم بر پوسیدگی..
کنار تموم خدایان درون چاه، من گردن می نهم چیزهایی را که باید بگویم رخ خواهد داد..
بیرون بیا و به نام خودت به خواسته های من جواب ده!.. ( همون به نشانه ی « آمین » این قسمت رو میگن!)

انگار یه جور ستایش بود..پیش خودم یه حدسایی زده بودم ..از لا به لای کتابا و مطالبی که تو کامپیوترم داشتم می تونستم مطمئن بشم که حدسم درسته یا نه..گرچه با وجود این همه شواهد جز این نمی تونستم فکر کنم….این کارها جزو لاینفک فرقه ی ش/ی/ط/ا/ن پ/ر/س/ت/ا ست….
خدایا باورم نمیشه.. که این منم بینشون؟!..

و باز هم صدای همون مرد که اینبار بلندتر از قبل می گفت..
— ما راهی را انتخاب کرده ایم که شیطان نشانمان داد..

همه به حالت سجده کج و راست شدند..صداها به قدری بلند بود که گوشم سوت کشید..
–ما كسانی را كه چيزی را كوركورانه دنبال می كنند، سـرزنش می كنيم.. ما مخالف خداگرايی هستيم، ما بيرونی كردن گناه را نادرست و دردناک می دانیم … ما به جای جمع كردن امتياز همراه با رياضت، برای رسيدن به دنيايی خوب بعد از مرگ، به شادی خويش و جسم معتقديم..

همه جیغ کشیدن و یه عده زیر لب یه چیزایی رو زمزمه کردن..
— ای گناهکاران هوشیار باشید که شیطان از پدر شما آدم برتر بود..شیطان سرور یکتاپرستان است..سعی کنید آتش جهنم را روشن نگه دارید..دوزخی در هیچ کجا نیست..اخرت وجود ندارد..زندگی ِ دوباره دروغ است..
ضربه را با ضربه..تمسخر را با تمسخر..و بدرفتاری را با بد رفتاری فرو ریزید….آن را با خواست مضاعف و آزادی انتخاب کنید چشم را با چشم و دندان را با دندان..خود را برای ترور و کشتن مخالفانت بساز….

و در میان ولوله ای که بین جمعیت به راه انداخته بود فریاد زد:این شعار ماست..شعاری برای خوشحالی شیطان و آرامش خودمان..شعاری از دل آتش ِ وجودیمان..همه فریاد بکشید……..
و همه فریاد زدند:
(Kill God) خدا را بکش
(Kill your mom & dad) پدر و مادر خود را بکش
(Kill yourself) خودت را بکش

در میان بهت و ناباوری من همه شروع کردن به خودزنی..اونایی که لخت نشسته بودن وسط معرکه و جیغ می کشیدند..
صدای موزیک بلند شد..همه دیوانه وار بلند شده بودند و می رقصیدند..البته به ظاهر رقص بود وگرنه مثل یه مشت حیوون وحشی که از گله فرار کرده باشن افتاده بودند به جون هم..
یعنی این ادما هیچ بویی از انسانیت نبردند؟!..شک دارم که اصلا ادم باشن!………
خودشون دارن اعتراف می کنن که از حیوونات وحشی هم درنده ترن..

شنیده بودم تو یه همچین مهمونی هایی مواد مخدر مصرف می کنن..مثل شیشه..هروئین..حشیش..قرصای توهم زا..مصرف می کردن تا نفهمن که دارن با جسم و روح خودشون چکار می کنند….
با چشمای خودم شاهد بودم که این مواد کوفتی چطور عقل و منطقشون رو ازشون گرفته و پوچ و بی ارزششون کرده!..
6 تا مرد قوی هیکل با 6 جام سیاه رنگ تو دستاشون کنار اون مرد ایستادند..مرد یکی از جام ها رو از دستشون گرفت و جلو رفت..محتویاتش و رو سر اونایی که محکم خودشونو تکون می دادن و به ظاهر می رقصیدند پاشید و بلند بلند یه چیزایی گفت..از زبونشون چیزی سر در نیاوردم..واضح نبود..
داشت می اومد سمت ما..مرد سیاهپوش لباسمو کشید .. تا اون موقع تو یه قسمتی از تاریکی زیر سایه ی درخت ایستاده بودیم و حالا پشت تنه ی قطورش مخفی شده بودیم..
مرد جام به دست از کنارمون رد شد..بیرون که اومدیم نتونستم ببینم و نپرسم..
تشنه بودم که بدونم..تشنه ی دونستن و فهمیدن..
نمی تونستم به راحتی بگذرم…………
از هر چیزی که اطرافم می دیدم و نسبت بهش احساس کنجکاوی می کردم!..

ناخواسته این جمله روی زبونم چرخید: این چی بود؟!..
نمی دونم از کجا ولی انگار مطمئن بودم که جوابمو میده!..
و همونطور که احتمال می دادم سکوت نکرد و بدون اینکه نگام کنه گفت: چی می خوای بدونی؟!..
-همینی که ..این مرد داره می ریزه رو سر ِ …………..
ادامه ندادم..
نفس عمیق کشید..سکوتش رو که دیدم ناراحت شدم..دوست داشتم بدونم توی اون جام ها چیه؟!.. تا حالا در موردشون جایی نخونده بودم!..یه دفعه بدون هیچ مقدمه ای گفت: توی اون ظرفا اسپرم و ادرار ریختن..به عنوان آب مقدس می ریزن رو سرشون..

یه بار دیگه کامل چیزایی رو که شنیده بودم رو تو ذهنم ردیف کنار هم چیدم..
گفت اسپرم!..و ادرار!….آب مقـــدس؟؟؟؟!!!!!!..وای…..از حالت تهوعی که بهم دست داد محکم جلوی دهنمو گرفتم….و دقیقا توی اون لحظه، چیزی که خیلی خوشحالم کرد این بود که از محتویات اون جام روی من ریخته نشد!..اگه یه قطره ش بهم می پاشید خودمو زنده به گور می کردم!..
مرد سیاهپوش برگشت.. و با دیدن صورت رنگ پریده م که خیلی وقت بود ماسکمو برداشته بودم مچ دستمو ول کرد..محکم چسبیدم به درخت ..

— حالت خوبه؟!..
حالمو پرسید ولی به اون ربطی نداشت..اون یه غریبه ست..یکی از همیناست..رومو ازش گرفتم..صدای کرکننده ی موزیک رو اعصابم بود….
صدای واق واق سگا رو که شنیدم سرمو بلند کردم..
جلوم ایستاده بود و نمی تونستم رو به رومو ببینم..
نخواستم پسش بزنم..اگه اون صحنه ای که حدس می زنم پیش روم باشه نمی خوام که ببینم..
انگار اونم فهمید که همونجا ایستاد و یه ذره هم کنار نکشید..چشمامو روی هم فشار دادم..
صدای زوزه ی سگ ها..از روی درد زوزه می کشیدن….
با اینکه نمی دیدم ولی حالم بد شد..تصورش هم بد و نفرت انگیز بود..

بعد از چند دقیقه..دیگه هیچ صدایی نمی اومد..با ترس و لرز کج شدم..قدش از من بلندتر بود..نگام افتاد به اونایی که به نوبت می رفتن جلو و دستاشون رو تو تشت خون می زدن و به سر و صورتشون می مالیدن..اون مردی که جام رو تو دستاش نگه داشته بود با یه خنجری که رو دسته ش ستاره ی پنج پر رو نشون می داد آروم رو شونه هاشون ضربه می زد ..
جسم بی جون چند تا سگ رو کنار تشت دیدم..اونا رو قربانی کرده بودند.. سریع صورتمو برگردوندم و پای همون درخت زانو زدم..
خدایا منو از این جهنم نجات بده..خدایا زنده م و دارم جهنمت رو به چشم می بینم..خدایا مگه من چه گناهی کردم؟….
سرمو به تنه ی درخت تکیه داده بودم و هق هق می کردم …
— پاشو دختر، داری تابلومون می کنی..
تکون نخوردم..اینبار محکمتر گفت: بت میگم پاشو، شک کنن خونمونو حلال می کنن..
خواستم بلند شم ولی نتونستم..زانوهام خم می شد..دستمو به درخت گرفتم و لرزون و با ترس رو پاهام ایستادم..اگه تنه رو ول می کردم محکم می خوردم زمین..
– تـ .. تو..تو گفتی منو..منو نجات میدی..درسته؟!..
هیچی نگفت..فقط نگام کرد….
با همون حال خرابم ادامه دادم: می خوام برم..می خوام از این جهنم برم بیرون..دیگه نمی تونم…………..
به سرفه افتادم..گلوم خشک بود..
صداشو شنیدم: بازم باید صبر کنی!..

دیگه هیچ کس اون اطراف نبود..اونایی هم که لباس تنشون بود لباساشونو در اوردن و رفتن وسط جمعیت..دختر و پسر به طرز وحشتناکی داشتن با هم سـ …………
جیغ کشیدم وصورتمو با دستام پوشوندم..
این حیوونای وحشی دارن چکار می کنن؟!..صدای جیغ و داد دخترا بلند شده بود..
یه جایی خونده بودم که مهمترین اصل تو قانونشون رابطه ی ج/ن/س/ی/ ه اونم به طرز وحشیانه ای..چه اونایی که ه/م/ج/ن/س / ب/ا/ز بودن و…. س/ک/س یه چیز ضروری ِ بینشون..

یکی مچمو گرفت و دستمو از رو صورتم برداشت..هراسون نگاش کردم..قبل از اینکه به خودم بیام منو کشید پشت درختا و گفت: راه بیافت تا کسی نفهمیده!..
فقط می دویدم….زمینش صاف نبود و هر جا که پامو می ذاشتم سنگ ریزه بود و علفای هرز و بلند..
پشت به دیوار دستمو ول کرد: همینجا وایسا از جات تکونم نخور!..
قدرت تکون خوردن رو هم تو خودم نمی دیدم چه برسه بخوام فرار کنم!..
یه توده ی بزرگ از خار و چوب های خشک کنار دیوار بود که همه رو برداشت و ریخت کنار..یه سوراخ اونجا بود..یه سوراخ نسبتا بزرگ ..
در حالی که با نگاهش اطرافو می پایید با سر به دیوار اشاره کرد: رد شو………
کمرمو خم کردم و خیلی راحت از سوراخ رد شدم..پشت سرم اومد و خم شد اونطرف و چوب خشکا رو کشید سمت سوراخ..اما کامل جلوی سوراخ رو نگرفت..
— پشت سرم بیا…….
راه افتاد….ولی قدمای من شل شد..چرا باید دنبال این مرد برم؟!..از کجا معلوم تموم اینا نقشه نباشه؟!..اونم تو این مهمونی بوده و شاید می خواد از این طریق سواستفاده کنه!..
اونجا راهی نداشتم که به حرفاش گوش کنم ولی حالا که بیرونم چطور بهش اعتماد کنم؟!..من اون مرد و نمی شناسم!….

چند قدم ازم فاصله گرفته بود که برگشتم و به سمت مخالف دویدم..نمی دونستم دارم کجا میرم..هر چی از اون ویلا و ادماش دورتر، بهتر…
اون لحظه فقط همینو می خواستم..درست وغلطش برام مهم نبود..مغزم به تکاپو افتاده بود و بهم هشدار می داد.. راهی جز فرار از دست اون مرد نداشتم!..
رعد و برق زد..هنوزم بارون می بارید..اون موقع که داخل ساختمون بودیم کمتر بود ولی حالا شدید و سیل آسا می بارید..صداشو از پشت سر شنیدم: وایسا دختر..کجا داری میری؟..این اطراف خطرناکه!..
اهمیت ندادم..نه به خطرناکی شماها..شماها از حیوون هم پست ترین..نه ..حیوون در مقابل اینا واقعا بی آزاره..
نفس کم اوردم..صدای جریان رودخونه رو که شنیدم نفس گرفتم..دویدم..به همون سمتی که با نزدیک شدن بهش صدای شر شر آب هم واضح تر می شد..
کمی جلوتر رودخونه رو دیدم..کنار جاده ی سنگلاخی تیرچراغ برق بود که نورش رودخونه رو روشن می کرد..
شدت بارون زیاد بود..مانتوم خیس به تنم چسبیده بود..
نفس زنان لب رودخونه ایستادم..دیگه جون تو پاهام نبود که بدوم..
مانتوم بی هوا از پشت کشیده شد..جیغ زدم و برگشتم..خودش بود..نفس نفس می زد..دستاشو به زانو گرفت و خم شد: خدا..لعنتت نکنه دختر..چرا انقدر تند و تیزی؟!..مردم………..
خودمو کنار کشیدم..سرشو بلند کرد و یه قدم بهم نزدیک شد..صورتش که تو هاله ای از نور چراغ قرار گرفت دیدمش..نقاب نداشت……با دهان باز نگاش می کردم..رو لباش لبخند بود و تو نگاهش خشم….
استینمو کشید: راه بیافت به اندازه ی کافی دنبال بازی کردی..
مغزم به کار افتاد..اونم یکی از اعضای همون گروه بود!..
– منو کجا می بری؟!..
— پیش اون 4 تا چشم سفید!..
-مگه می دونید کجان؟!..
در ماشینشو باز کرد و با سر اشاره کرد: بشین……
تردید کردم..نگاهمو کوتاه بین خودش و ماشینش چرخوندم!..
— دست بجنبون تا یکی از اهالی اون ویلا سر و کله ش پیدا نشده!..
همین ترس واسه نشستنم و پس زدن تردیدم کافی بود..نشست پشت فرمون و سریع راه افتاد..سرعتش زیاد بود..جرئت نداشتم ازش چیزی بپرسم..فقط می خواستم هر چه زودتر نسترن و ببینم….
وارد ویلا که شدیم نگام به نسترن افتاد که تو بالکن ایستاده بود..با دیدنمون دوید سمت ماشین..سریع پیاده شدم و همدیگه رو محکم بغل کردیم..تو اغوش هم می لرزیدیم..هردمون سر رو شونه ی همدیگه بغض داشتیم..
صورتمو رو شونه ش فشار دادم و بغضمو خالی کردم: نسترن……..
–جانم عزیزم..داشتم دق می کردم سوگل….
سرشو بلند کرد..صورتمو با دستاش قاب گرفت و دقیق تو چشمام نگاه کرد..لباش می لرزید..چشماش از اشک خیس بود..زمزمه کرد: خوبی؟..چیزیت نیست؟!..
سرمو تکون دادم..لبخند زد و نفس راحتی کشید..
دخترا و آروین تو بالکن بودن..آروین، آنیل رو که تازه از ماشین پیاده شده بودو دید..با قدمای بلند و شتاب زده از پله ها اومد پایین .. یکراست رفت سمت آنیل و جلوی چشمای متعجب ما یقه ش رو محکم چسبید..
داد زد: د ِ نامرد ِ بی شرف، مگه تو نگفته بودی جمع خودیه ؟!..این کثافتکاریا چی بود؟!..چرا وقتی ازت پرسیدم گفتی فقط بالماسکه ست؟!.چرا آنیـــل؟!..
و محکم یقه ش رو ول کرد که پشت انیل خورد به در ماشین..هیچی نگفت..با یه پوزخند محو رو لباش به آروین نگاه می کرد که مثل اسپند رو اتیش بالا و پایین می پرید….
رفت سمت افرین و با عصبانیت در حالی که دستشو تو هوا تکون می داد گفت:مگه من بهت نگفته بودم حق نداری پاتو بذاری اونجا؟!..هان؟..آفرین با تو ام گفتم یا نگفتم؟!..
آفرین که به گریه افتاده بود سرشو تکون داد..آروین داد زد: پس چرا خودسر پاشدی اومدی یه همچین جایی؟!..اگه آنیل به موقع متوجهتون نمی شد می دونی الان کجا بودی؟!..اگه بین اون جمعیت یکی کار دستتون می داد چی؟!..اون موقع می خواستی چکار کنی افرین؟!..

و با خشم برگشت سمت آنیل و دستشو تو هوا تکون داد: از تو یکی توقع نداشتم آنیل..ایول..دست خوش………
دوید سمت در حیاط که آنیل تند پشت سرش رفت و بازوشو گرفت..یه چیزایی زیر گوشش گفت که آروین جوش اورد ولی انیل دستشو ول نکرد و کشیدش سمت ویلا….پسرا که رفتن تو نسترن آفرین رو بغل کرد تا آرومش کنه!..
نسترن_ گریه نکن آفرین..داداشت حق داشت اینجوری از کوره در بره..می دونی اونجایی که ما رفتیم کجا بود؟!..
آفرین با هق هق گفت: اما نباید اینجوری سرم داد می زد..می دونم من کار درستی نکردم..ولی تقصیر من چیه؟!..فکر می کردم یه مهمونی ساده ست مثل همونایی که با دوستام می رفتیم، از کجا باید می دونستم که اونجا……………..
سرشو رو شونه ی نسترن گذاشت و گریه کرد..
سارا هم صورتش خیس بود..
نگار_ منو ببخش آفرین..منم مقصر بودم نباید اونقدر اصرار می کردم!..
سارا_ وای خدا اگه مامانم بفهمه امشب پامو گذاشتم یه همچین جایی پدرمو در میاره..
نگار پشت چشم نازک کرد با اینکه صداش هنوزم از بغض دورگه بود گفت: برو بمیر تو هم، هی مامانم مامانم..آی کیو اگه خودت از دهنت نپره بیرون که چه غلطی کردی مامانت می خواد از کجا بفهمه؟!..
سارا دستمالشو به دماغش کشید و گفت: من هر کار کنم اون می فهمه..از بچگی همینطور بودم هر خطایی که مرتکب می شدم مامان سریع از یه جایی خبردار می شد همین امروز 10 بار بهم زنگ زده..اگه بابام اجازه نمی داد مامانم هیچ وقت راضی نمی شد بیام مسافرت..
ترسیده بود..رفتم طرفش..دستای سردشو گرفتم..با لحن ارومی دلداریش دادم: نگران نباش ساراجون..غیر از ما چند نفر کسی از موضوع ِ امشب خبر نداره..اصلا این مثل یه راز بین ما می مونه چطوره؟!..
نگار_ موافقم..
سارا_ پام برسه تهران صدقه میدم که خدا امشب هفتادتا که هیچ هفتصد بلا رو ازم دور کرده..هنوزم که یادشون میافتم تنم می لرزه بچه ها!..
نگار_ از سنت خجالت بکش..بعدشم همون موقع که نسترن گفت خون، فهمیدم پامون به کجا باز شده..درباره شون تو اینترنت سرچ کنید خیلی چیزا دستتون میاد!..
سارا_ من که اسمشونم نشنیده بودم..خدا به همه مون رحم کرد!..
آفرین_ بچه ها منو ببخشید..می دونم مقصر اصلی من بودم ..شما تازه امروز رسیده بودید بعد من به خاطر لجبازی های خودم نزدیک بود جونتونو به خطر بندازم!..
نگار_ ما که بدبخت خدادادی هستیم آفرین جون..ولی من میگم از همین الان فراموشش کنیم و دیگه هم اسمشو نیاریم..وقتی همه چیز به خیر گذشته دیگه کشش ندیم، باشه؟!..
نسترن_ نگار درست میگه بیشتر از این بخوایم کش بدیم قضیه رو، اعصاب خودمون خرد میشه ..
– راستی یه چیزی..شماها چطور از اونجا اومدید بیرون؟!..
نسترن_ وقتی همه دویدن سمت در به بچه ها که کنارم بودن گفتم دست همو بگیرید.. تا خواستم برگردم که ببینم کجایی هولمون دادن و ما رو هم با خودشون بردن بیرون..اوضاع خیلی بد بود..بیرون که رسیدیم دیدم یکی داره صدامون می زنه..آروین بود..بردمون یه گوشه گفت سر و صداها که زیاد شد فرار می کنیم..هر چی بهش گفتم تا سوگل رو هم پیدا نکنیم هیجا نمیام قبول نکرد..می گفت آنیل پیداش می کنه و بعدش میان ویلا..اوضاع هم جوری نبود که بخوام باهاش بحث کنم..از دور دیدمت که کنار یه مرد وایساده بودی..آروین گفت انیل ِ ..خواستم بیام پیشت ولی آروین نذاشت…..هر جوری بود از اونجا فرار کردیم..دل تو دلم نبود..مرتب به خودم فحش می دادم که چرا تو رو با خودم بردم اونجا…….به نگار نگاه کرد و خندید: این وسط کلی هم به نگار توپیدم ..
نگار_ در کل دیوار کوتاهتر از من گیر نمیاد..بچه ها بریم تو من دیگه دارم حروم میشم..

راه افتادیم سمت ساختمون..بازوی نسترن و کشیدم.. صورتشو برگردوند و نگام کرد..
–چیه؟!..
– نسترن باید باهات حرف بزنم..
–چی شده؟!..
– بذار بچه ها برن تو بهت میگم……توی بالکن ایستادیم..بقیه که رفتن تو، نسترن تند برگشت طرفم و در حالی که چشماشو طبق عادت همیشه ش از روی کنجکاوی باریک کرده بود گفت: نکنه واقعا چیزی شده و نتونستی جلوی بچه ها بگی؟!..
سرمو تکون دادم ..
چشماش گرد شد..بازومو گرفت: خاک تو سرم، پس چرا گفتی خوبم؟!..وای خدا..سوگل بگو چی شده جون به لبم کردی….
مثل اینکه درست متوجهه منظورم نشده بود!..منظور من به بنیامین بود و نسترن فکر می کرد که…….
دستشو گرفتم و رفتیم طرف صندلی هایی که دور یه میز ِ کوچیک، دایره وار چیده شده بودند..
– نسترن من خوبم چرا الکی شلوغش می کنی؟!..
نفسش و داد بیرون..معلوم بود حرصش گرفته: چرا همچین می کنی تو؟!..قبض روح شدم..بگو چی شده؟!..

لبامو با زبون تر کردم..آروم آروم همه چیزو واسه ش تعریف کردم..از بنیامین گفتم..از اون دختر……و می دیدم که لحظه به لحظه چشمای نسترن چطور از فرط تعجب داره گشاد میشه تا جایی که هنوز حرفم کامل تموم نشده بود گفت: تو مطمئنی سوگل؟!..مطمئنی که خودش بود؟!..
– مطمئنم..یه کت و شلوار مشکی تنش کرده بود با یه کلاهه استوانه ای شکل..دیدم که با دختره رفتن تو اتاق..داشتن دعوا می کردن که همون موقع آنیل سر رسید!……
لباشو روی هم فشار داد: عجب بی شرفیه..با اون چیزایی که تو ازش تعریف می کردی تعجبی هم نداره اینجور جاها ظاهر بشه!..
– یعنی تو میگی با اون ادما دستش تو یه کاسه ست؟!..
— جز این چی می تونه باشه؟!..مرتیکه ی آشغال…….حالیش می کنم!..
– نسترن با وجود اتفاقات امشب و اون مهمونی ِ کوفتی ترسم از بنیامین چند برابر شده!..دیگه حتی جرئت نمی کنم مستقیم تو چشماش نگاه کنم!..شی/طا/ن پرستی!..دیگه فراتر از حد تصورمه!..
–نگران نباش، برسیم تهران به بابا همه چیزو میگم!..
– اونوقت اگه بابا پرسید تو اینا رو از کجا می دونی چی می خوای جوابشو بدی؟!..می دونی اگه بابا بفهمه ما هم………………..
— نترس، بابا قرار نیست چیزی بفهمه!..فوقش میگیم یکی از دوستای من اتفاقی پاش به اونجا باز شده و بنیامین و دیده!..به هر حال تو و بنیامین رو چندباری بچه های دانشگاه دیدن!..
-اگه بنیامین به همین راحتی کنار نکشه چی؟!..اگه خواست تلافی کنه اونوقت………….
سکوت کردم..
نسترن خم شد طرفم و گفت: غلط کرده..نگران نباش کاری ازش بر نمیاد!..
– تو یه همچین گروهی فعالیت می کنه یعنی چی که کاری ازش بر نمیاد؟!..می دونی این ادما چه کارایی می تونن بکنن؟!..
— فعلا صداشو در نیار تا با بابا حرف بزنم!………….

صدای گوشیش بلند شد..به صفحه ش نگاه کرد: باباست…..تو گوشیت خاموشه؟!..
-نمی دونم..غروب شارژش کم بود فکر کنم خاموش شده!…..
از روی صندلی بلند شد و جواب داد!……
نزدیک به 10 دقیقه با بابا حرف زد..مثل اینکه نگرانمون شده بود!..
گوشی رو داد دستم: باباست..میگه با تو کار داره!..
تلفن رو کنار گوشم گرفتم: الو..سلام بابا!….
صدای مهربونش توی گوشی پیچید:سلام بابا..چطوری دخترم؟..همه چیز رو به راهه؟!..
لبخند زدم..چقدر توی اون لحظه دلتنگش بودم..حتی دلتنگ مامان..حتی دلتنگ نگین….یک آن بغضم گرفت!..
– خوبم بابا..دلم براتون تنگ شده!..
— منم دلتنگتم دخترم..با اینکه تازه 1 روزه ازم دور شدین…..بنیامین اونجاست؟!..هر چی به گوشیش زنگ می زنم خاموشه!..
هول شدم..نگام به نسترن افتاد که رو به روم نشسته بود و نگاهشو به لبای لرزون از تشویش من دوخته بود!..
– آ..آره همینجاست..ولی خوابه….می گفت سرش درد می کنه!..
–باشه فردا بهش زنگ می زنم!..مراقب خودتون باشید..به نسترن هم گفتم سعی کنید زودتر برگردید……..
– باشه چشم….مامان خوبه؟!..
–خوبه..تو اتاق گرفته خوابیده وگرنه می اومد باهات حرف می زد!..

لبخند زدم..لبخندی که بیشتر شبیه به پوزخند بود..حتی نسترن هم پی به تلخی اون لبخند برد که اخماش جمع شد!….
مامان هیچ وقت توی این ساعت نمی خوابید!!..
– باشه بابا، خوشحال شدم صداتو شنیدم..
— منم همینطور دخترم..تا می تونی سعی کن بهت خوش بگذره..بازم میگم مراقب خودت باش!..
– چشم..
–خداحافظ!..
– خدانگهدار!..
گوشی رو دادم نسترن..
دستمو به چشمام کشیدم..خیس نبودن ولی می سوختند..
– بابا چی گفت؟!..ریختی بهم!…….
– هیچی..نسترن من میرم بخوابم…..

— باشه با هم میریم منم خسته م..راستی فردا باید یه تشکر درست و حسابی از پسر عمه ی افرین و داداشش بکنیم..خداییش اگه امشب به دادمون نرسیده بودن معلوم نبود چه بلایی به سرمون می اومد..کم ِ کمش یا مجبورمون می کردن عضو گروهشون بشیم یا مثل اون سگای زبون بسته دخلمونو می اوردن!…..
– هنوزم باورم نمیشه نسترن!.. اینکه امشب یه همچین جایی بودیم!..بین ادمایی که خودشون هم قبول دارن مثل حیوون وحشی و درنده ن …….
–بی خیال سوگل..اسمشون که میاد اعصابم خرد میشه..بریم تو!..
شاید حق با نسترن بود..شاید حتی دیگه نباید اسمی ازشون به میون می اومد..
ولی من حال خودمو میگم!..خواه ناخواه تو ضمیرناخداگاهم ثبت شده بود..که وقتی رو تشک دراز کشیدم و چشم رو هم گذاشتم تموم اون صحنه ها پیش چشمام جون گرفتن و تا خود صبح یک لحظه کابوس های وحشتناک و چندش اور دست از سرم برنداشتند!………..
**************************************« آنیل»

آروین_ آنیل راستشو بگو!..
آنیل پوفی کشید و انگشتانش را لا به لای موهایش فرو برد..عادتش همین بود..هنگامی که کلافه و سرگردان باشد عکس العملش همین است..آروین این را خیلی خوب می دانست….
آنیل لپ تاپش را روشن کرد..
صدای آروین بلند شد: با تو ام آنیل..فکر نکن خیلی راحت ازش می گذرم!….و با سر انگشت محکم به شانه ش زد..
آنیل بدون آنکه منتظر بالا آمدن پنجره ی ویندوز باشد به سمت کمد لباس هایش رفت..در دل زمزمه کرد: گند زدی آنیل ..گند زدی! …….
بلوزی سفید رنگ از میان لباسهای تا شده و منظمش بیرون آورد و روی تخت انداخت!..
و با یک حرکت تیشرت خیس را از تنش بیرون کشید: خودمم فکر می کردم بالماسکه ست!..

آروین که از روی حرص گوشه ی لبش را می جوید داد زد: د ِ داری دروغ میگی مثل سگ..اون همه اطلاعات داشتی ازش..اسم رمز و لباس و ساعت دقیق مهمونی و حتی اون دعوتنامه ی کوفتی که مخصوص مهمونای ویژه شون بود…..آنیل تو همه چیزو می دونستی و به من دروغ گفتی..گفتی اونجا فقط یه مهمونی ِ ساده ست..گفتی یا نگفتی لعنتی؟!….
آروین فریاد می زد..اما آنیل خونسرد بود و همین خونسردی ذاتیش آروین را عصبانی می کرد..
روی تخت نرم و راحتش نشست..کمی بالا و پایین رفت و از شنیدن صدای جیر جیر فنر تختش برای یک لحظه یاد بچگی هایش افتاد….لبخند زد..لبخندی که هر چند کمرنگ، ولی آروین را دیوانه می کرد!..

آروین_ یه زری بزن بفهمم لال نیستی..واسه من می خندی؟!..
آنیل سرش را بلند کرد..با دیدن صورت برافروخته ی آروین خنده ش رنگ گرفت….عضلاتش گرفته بود..چند ضربه ی محکم روی بازوی راستش زد و کتف چپش….
باران بی موقع امشب کارش را ساخته بود..نیاز به یک دوش آب گرم داشت..از فکر کردن به حرارت و گرمای اغوش آب هم غرق در لذت می شد!..
برای انکه هر چه زودتر آروین دست از سرش بردارد با نگاهی از سر بی تفاوتی و لحنی کاملا معمولی گفت: من فقط می دونستم بالماسکه ست خبر نداشتم قراره توش چکار کنن!..بچه های باشگاه گفته بودن یه چند ساعت دور همیم دیگه بقیه شو……..
شانه ش را بالا انداخت..آروین نگاه شک برانگیزی حواله ش کرد و گفت: خودتی آنیل..خر خودتی!..
آنیل خندید و دو انگشت اشاره ش را بالای سرش برد: خرتم میشیم داداش..فقط تو اراده کن!…

آروین ناخواسته لبخند زد..سخت بود..جلوی حرفها و نگاه های آنیل بی تفاوت ماندن سخت بود..برای آروینی که خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانیش را با تنها دوست صمیمش آنیل پر کرده بود سخت بود کنار او باشد و در کمترین زمان ممکن آرام نگیرد!..
آنیل برای همه گنگ بود..مثل یک گره ی کور..یک معمای پیچیده..کسی از کارهای او سر در نمیاورد و آروین هم بر این امر واقف بود..
آنیل_ مرض..نیشتو ببند!……
با همین یک جمله ی کوتاه از جانب آنیل به خودش امد..آنیل می خندید و چپ چپ نگاهش می کرد..ظاهرا چند دقیقه به همان حالت مانده و به او خیره شده بود..
آنیل شیطنت بار نگاهش کرد: یه جایی..یه بنده خدایی..یه چیزی گفت که الان یاد تو افتادم..هر وقت نگاهه یکی روت سنگینی کرد بدون یا از عشقه یا نفرت..اگه خاص باشی خاص نگات می کنن……
صدایش را بم کرد و کشید ..و با چشم به تخت اشاره کرد: زیادی خاص نگاه می کنی دادااااااش!..قربونه اون حسرت ِعزب مونده ی چشات..بسه دیگه بوی ترشی همه جا رو برداشت!….ننه م می گفت با پسر عزب نگرد شیطون رفیق فابریکشه من گوش نگرفتم..اگه شبی، نصفه شبی اومدیم و جنابـ…………..
آروین به سمتش حمله کرد که آنیل خندید و از روی تخت پرید!..
اروین نشست و در حالی که صورتش از خنده سرخ شده بود گفت: تو روحت آنیل!..

آنیل پشت سیستمش نشست و در کمترین زمان ممکن همان نقاب بی تفاوتی را بر چهره زد..و آروین متحیر بود..از این همه تغییر ِ ناگهانی..خونسردی آنیل ذاتی نبود..آروین یقین داشت که این بی تفاوتی ها از یک جای دیگر آب می خورد….ولی از کجا؟!………

Local Drive : D را باز کرد..دنبال پوشه ی مورد نظرش می گشت..روی پوشه ی ( Bodybuilding) کلیک کرد..همه ی اطلاعات باشگاه را توی همین درایو ذخیره می کرد!..
آروین که حالا بالای سرش ایستاده بود گفت:هنوزم سبکت جو کای بو کاراته ست؟!..(ترکیبی از جودو، کاراته و بوکس)
آنیل_ و Bodybuilding..خیلی وقته به باشگاه سر نزدی!..
آروین_ وقتشو ندارم..این چند روز تازه دارم یه نفس راحت می کشم..از دست مامان و عقایدش کلافه م….
آنیل پوشه ی تصاویر را باز کرد..در حالی که دقیق به صفحه ی مانیتور زل زده بود گفت: تو که آخرش مجبوری گردن خم کنی بگی چشم ..همین الان اون وامونده رو بیار پایین بذار منم برم رد زندگیم!….
آروین آرنجش را گذاشت پشت صندلی آنیل و خم شد: تو خرت از پل گذشته حالیت نیس من چی دارم میگم!..همه ی دردشون اینه که زن بگیرم و بعدشم بچه و……پـــــــوف..درد اینا فقط بچه ست انیل نه اینده ی من……..
…..آنیل دسته ی صندلی را گرفت و با یک حرکت چرخید..آروین کمی کنار کشید..نگاهه آنیل خیره تو چشمای آروین بود..جستجوگرانه و دقیق!…….
آروین یک تای ابرویش را بالا داد: هوم؟!..چته؟!……….

آنیل_ یه چیزی رو لا به لای حرفات نگرفتم! ..مگه همه زن نمی گیرن که خانواده تشکیل بدن و بچه و اینده و فلان، که تو انتظارت ازش یه چیز دیگه ست؟!….
آروین گوشه ی لبش را بالا برد..پوزخند زد و کنار کشید..جلوی در ایستاد: من اهل این مسخره بازیا نیستم..یا زن نمی گیرم..یا اگرم بگیرم از روی علاقه اینکارو می کنم..مامان تا اینجا نتونسته کاری بکنه مِن بعدم نمی تونه…..آنیل لبخند زد و با لحنی که حتم داشت آروین را عصبانی می کند گفت: بــــرووو..دیگه هر کی زن دایی رو نشناسه من یکی خوب می دونم که چکارایی ازش ساخته ست!..پاش بیافته خِرکِشت می کنه و به زور می تمرگی سر سفره ی بردگی..صدای بع بع بعــله گفتنت از همین حالا بیخ گوشمه داش آروین!…….
آروین برخلاف تصور آنیل لبخند زد و سرش را تکان داد: اگه همچین روزی رو با چشمات دیدی هر چی خواستی میگم چشم!نه بیارم نامردم……….
آنیل_ من جلو جلو دیدم….خواستی یه شب بی س/ا/ن/س/و/رشو واسه ت تعریف می کنم…….
آروین اخم کرد: من هنوز بی خیال تو یکی نشدما حواست باشه! قضیه ی امشب حسابی بو داره….
آنیل_ باشه برو به تحقیقاتت برس ..بو بکش ببینم به کجا می رسی هر چند خر زرد برادر شغاله!……..
اخم روی پیشانی آروین عمیق تر شد: منظور؟!….وای به حالت آنیل اگه……..
آنیل خندید و با سر به در اتاق اشاره کرد: برو داداش رد کارت، کار ِ من از تهدید و این حرفا گذشته…..
آروین_ دوره منم می رسه .. راستی امشب از این یارو خبری نیست!…..
آنیل مکث کرد و پرسید: کدوم یارو؟!..
اروین_ همین که هنوز از گرد راه نرسیده فکر کرده این خونه ارث باباشه راه به راه دستور میده..بنیامین و میگم!..

آنیل ابروهایش را بالا انداخت و سرش را تکان داد..او بنیامین را توی مهمانی دیده بود..ولی به آروین چیزی از این موضوع نگفت……
اروین_ من میرم تو اتاقم آفرین و دیدی بهش بگو یه مدت جلوی چشمم افتابی نشه……………..
آنیل_ سخت نگیر تو ام ….خودش فهمیده چکار کرده شورشو در نیار!..
آروین_ حیف که حال وحوصله شو ندارم وگرنه می موندم و حالیت می کردم شورشو در اوردن یعنی چی!..شک ندارم همه ی این اتیشا از گور تو یکی بلند میشه!..معلوم نیست داری چه غلطی می کنی..بیچاره عمه که ……..
آنیل_ تو مگه خوابت نمی اومد؟!..برو بکپ بذار منم به کارم برسم…..
آروین_ زهرمار، بار اخرت باشه عین خر جفت پا می پری وسط حرفم!..
آنیل خندید و چیزی نگفت..اروین در حالی که سرش را تکان می داد از اتاق بیرون رفت!..
لبخند آنیل خود به خود محو شد!..به حالت قبل بازگشت….فرصت زیادی نداشت..قبل از اینکه مزاحم بعدی سر برسد متن ایمیل را آماده کرد….
انگشتانش ماشین وار روی صفحه ی کیبورد حرکت می کردند..متن را یک بار از اول مرور کرد و روی دکمه ی ارسال کلیک کرد!..
پیام با موفقیت ارسال شد……….
نفسش را بیرون داد..نگاهی به ساعت مچیش انداخت!..بی صبرانه منتظر بود..پنجره ی دریافت ایمیل روی صفحه ی مانیتور لپ تاپش بالا امد..نفسش را در سینه حبس کرد..روی پنجره کلیک کرد..صفحه باز شد..متن را کامل خواند..لبخند زد و خودش را به عقب پرت کرد..سرش را بالا گرفت..به صورتش دست کشید..حسابی عرق کرده بود……..

گردنش را به چپ و راست چرخواند..از صدای تیریک، تیریکه رگ های خشک شده ی گردنش خوشش آمد..در حالی که از روی صندلی بلند می شد آلبوم ترانه های گلچین شده را باز کرد..از روی عادت روی ترانه ی شماره 9 کلیک کرد….آهنگ play شد…..
به بدنش کش و قوس داد و انگشتانش را در هم قلاب کرد..در اتاقش را قفل کرد..شلوارش را در اورد..کمر شرت چسبان و اسپرت مشکی رنگش را گرفت و هر دو انگشت شصتش را یک دور لب آن چرخاند!….
صدای خواننده در سرش پیچید..زیر لب زمزمه کرد:
غروبم، مرگه رو دوشم
طلوعم کن، تو می تونی
تمومم…سایه می پوشم
شروعم کن، تو می تونی

ساعت نزدیک به 5 صبح بود و احساس خواب آلودگی نمی کرد..برعکس دوست داشت با تمام انرژی دور باغ را بدود..امشب خواب با او بیگانه بود..فقط امشب………
شدم خورشید ِ غرقِ خون
میون مغرب ِ دریا
منو با چشمای بازت
ببر تا مشرق ِرویا

به شکم روی زمین دراز کشید..کف هر دو دستش را روی زمین گذاشت و آرنجش را بالا آورد..لبانش را روی هم فشار داد و جسمش را با هر دم و باز دم، به بالا و پایین حرکت داد..
جسمش از روی عادت نرمش ها را پشت سر هم انجام می داد ولی ذهنش..پر بود…..پر بود از خاطراتش…….در دل با خواننده همنوا شد ……….
دلم با هر تپش با هر…..
شکستن داره می فهمه
که هر اندازه خوبه عشق
همون اندازه بی رحمه

نفس زنان روی زمین غلت زد..اینبار به پشت خوابید..پاشنه ی هر دو پایش را لب تخت گذاشت..دستانش را درهم قلاب کرد..کمرش را هماهنگ بالا کشید..تنش از عرق خیس بود..
چه راهایی که رفتم تا
بفهمم جز تو راهی نیست
خلاصم کن از عشقایی
که گاهی هست و گاهی نیست

نشست..آرنج دست راستش را روی زانو گذاشت .. با دست چپ موهایش را که روی پیشانیش ریخته بود به عقب هدایت کرد..چشمانش را بست..با انگشت شصت و اشاره ی دستش پشت پلکانش را فشار داد……
تو خوب سوختنو می شناسی
سکوتو از اونم بهتر
من آتیشم یه کاری کن
نمونم زیر خاکستر

آه کشید..با هر دو دست صورتش را پوشاند!..او در گذشته هیچ چیز نداشت..از گذشته فرار می کرد..ماندنش در کوچه پس کوچه های خاطراتش بی فایده بود..او خاطره ای نداشت..خاطراتش یک شبه سوختن و نابود شدند….ولی حالا..بعد از چند سال………
می خوام مثل همون روزا
که بارون بود و ابریشم
دوباره تو حریر تو
مثل چشمات ابری شم
(آهنگ خلاصم کن از احسان خواجه امیری)

به ساعتش نگاه کرد..چیزی تا اذان صبح نمانده بود..ترجیح داد قبل از هر چیز دوش بگیرد….
باز هم همان شلاق نوازشگر….و اینبار پشت چشمان بسته و پلک های خاموش، صحنه هایی از اتفاقات امشب را می دید..جزء به جزء ..بعد از این همه وقت به این مراسم های تکراری عادت داشت…..
پوزخند زد..ش/ی/ط/ا/ن/ /پ/ر/س/ت/ا/ن!……..
آروین سرش داد می زد که تو از همه چیز باخبر بودی و چیزی نگفتی..و آنیل انکار می کرد..ولی این حقیقت ماجرا نبود…….لبخند زد..چشمانش را باز کرد..باز هم خودش را درون آینه می دید..
آروین هیچ چیز نمی دانست..نمی دانست که آنیل شاهد چه چیزهایی بوده و مراسم امشب کمترین چیزش را نشان داده بود..کمترین و کمرنگ ترین اتفاقاتش را….
او به چشم شاهد قربانی شدن دختران ِ بی گناهه زیادی بوده است.. که تنها جرمشان باکرگی و پاکی ِ جسم و روحشان بود..شیطان علیه انسان می جنگد..انسانی که باعث شد شیطان از بهشت رانده شود..انسانی که باعث شد خداوند او را از خود براند..شیطان در دل ِ سیاه و چرکینش کینه دارد..از انسان….
او فریاد می زند که خودت را بکش..شیطان فریاد می زند…..برای همین است که ش/ی/ط/ا/ن/ /پ/ر/س/ت/ا/ن خود را انسان نه..بلکه حیوان می پندارند و از این بابت ابراز خوشحالی می کنند..
خوی حیوانی را در خود پرورش می دهند و قوی می سازند تا در مقابل انسانها بایستند..آنها شیطان را خدا نه..بلکه نمادی برای رسیدن به ازادی می دانند..اما این اسمش ازادی نیست تنها رذالت است!..
شیطان در صدد نابودی انسان به پا خواسته..او به اخرت ایمان ندارد..و فریاد می زند هر که دنیای مرگ را تجربه کند باز می گردد چون دنیای کثیف ش/ه/و/ا/ن/ی/ش هنوز کامل نشده است….
آنیل همه ی اینها را می دانست..ولی حضورش بین چنین افراد شیطان پرست و حیوان صفتی الزامی ست..او رسالتی به گردن دارد که هیچ کس از ان باخبر نیست..تنها خود و خدایش……..
امشب با تمام اتفاقاتش گذشت..حضور دخترها غیرمنتظره و خارج از برنامه های انیل بود ولی گذشت..خواسته خدا بود که از ان جهنم نجات پیدا کنند..آنیل راه و رسم گروهی که درش فعالیت می کرد را بلد بود ولی آروین و دخترها….
تمام نگرانیش ازهمین بود..آنها چیزهایی را دیدند که نباید می دیدند..شاهد اتفاقاتی بودند که نباید……
از اول هم می دانست که اروین اینکاره نیست..شهامتش را ندارد..قصدش چیز دیگری بود ولی طبق تصوراتش پیش نرفت………

دوش اب را بست و از حمام بیرون امد!….صدای اذان را شنید..مسجد ِ محل، فقط 1 کوچه با انها فاصله داشت..
دست و صورتش را کامل خشک کرد..موهایش هنوز خیس بود..مجبور شد سشوار بکشد..لباسهایش را پوشید…………از اتاق بیرون رفت و وضو گرفت ..طبق عادت در اتاقش را قفل کرد..سجاده ش را از کمد بیرون اورد..اینبار بدون آنکه به تصویر دخترک نگاه کند آن را برداشت و درون جیب پیراهنش گذاشت..قلبش یک امشب را دیگر گنجایش نداشت..همین درد برای او بس بود….
2 رکعت نماز صبحش را در ارامش خواند..تسبیح عقیق سفیدش را برداشت..بویید..بوی گل مشامش را پر کرد..چه لذتی داشت بوی عطر محمدی….
تسبیح را بوسید..سجده کرد..تسبیح در دست راستش بود و پیشانیش بر مهر بزرگ و معطرش..

در دل خواند:ي َأَيهَُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِنَّمَا الخَْمْرُ وَ الْمَيْسرُِ وَ الْأَنصَابُ وَ الْأَزْلَامُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون‏
(اى كسانى كه ايمان آورده‏ ايد، شراب و قمار و بت ها و گروبندى با تيرها پليدى و كار شيطان است، از آن اجتناب كنيد تا رستگار شويد………….سوره مائده ایه 90)

چشمانش را بست..هنوز هم به حالت سجده بود..با بغض زمزمه کرد: خــدایا .. شیطان رو از درگاهت بیرون کردی به خاطر انسان..اما انسان با تو چه معامله ای کرد؟..با شیطان متحد شد و در مقابلت ایستاد..شیطان بر او سجده نکرد ولی انسان بر شیطان سجده کرد..خدایا قربون صبر و تحملت برم..چطور می بینی و دم نمی زنی؟!..چطور خیانت بندگانت رو می بینی و کاری نمی کنی؟!……..
سرش را از روی مهر برداشت و دستانش را رو به اسمان بلند کرد و اینبار کمی بلندتر زمزمه کرد: خدایا از ما زمینیان ِ خاکی نشین، امتحانی نگیر که نتونیم ازش سربلند بیرون بیایم..خدايا لذت و شيرينی محبتت رو به همه ی بنده هات نشون بده…..کمکم کن خدایا..به این بنده ی خاطی و گناهکارت کمک کن…….دستش را به صورتش کشید و در دل آمین گفت!..

تصویر را از توی جیب پیراهنش بیرون اورد..نتوانست رخ دلنشینش را ببیند و لبخند نزند..نگاهش در نگاهه دخترک گره خورد..
در دل نجوا کرد: اخه من باید با تو چکار کنم؟!..تویی که دنیامو گرفتی توی دستات..تویی که شدی دنیای آنیل..من با تو چه کنم؟!……….
نگاهش روی لب های خندون و خوش فرم دخترک خیره ماند..چشمانش را برای چند ثانیه ای کوتاه بست و با یک نفس عمیق باز کرد..تند و شتاب زده تصویر را درون سجاده برگرداند..
و بر سر خود و به صاحب تصویر غر زد: واسه همینه که نمی خوام به صورتت نگاه کنم..دیوونه م می کنی..دیوونه م می کنی و خودت از هیچی خبر نداری…..
سجاده ش را درون کمد گذاشت و درش را قفل کرد…….
و اخرین جمله را در دل زمزمه کرد: خوش به حالت که تو بی خبری موندی و مثل من میون این همه حرف و حدیث دست و پا نمی زنی….خوش به حالت دنیای من!……..
*************************************

« سوگل »

سارا_ وای دیگه نا ندارم همینجا خوبه بشینیم نفسم جا بیاد!..
زیر انداز و انداختیم زیر یکی از درختا و نگار رو به سارا گفت: یه کم راه برو چربیات اب شه!..باز خوبه شکم نداری ولی از پشت عین ماشینای صندوق داری که ……………
با مشتی که سارا بی هوا پروند سمتش، نگار قهقهه زد و جا خالی داد!..

نگار_ حقیقت تلخه!..مانتوی چسبون هم که می پوشی.. همه ی زار و زندگیت زده بیرون..
سارا_ به تو چه آخه؟!..باز مانتوی من یه کوچولو از سر زانوهام بالاتره تو که تا یه وجب زیر باسنته چی میگی؟!.قلمبه سلمبه انداختی بیرون خجالتم نمی کشی!……….
نگار خودشو پرت کرد کنار سارا و به شوخی با ارنجش زد تو پهلوش..
نسترن_ بسه، باز که شروع کردید!..
به شوخی و خنده هاشون نگاه می کردم و من هم سعی داشتم مثل نگار و سارا خودمو بی خیال نشون بدم و لبخند بزنم..
ولی تو دلم غوغایی بود……..دیشب بنیامین برنگشت ویلا..اعصابم خرد بود….آفرین هم می خواست امروز باهامون بیاد ولی آروین اجازه نداد..توی قضیه ی دیشب همه ی ما مقصر بودیم و دلم نمی اومد آفرین تنها مجازات بشه!..روشو هم نداشتم برم و با داداشش حرف بزنم…………………
نگار_ اِ سوگل نامزدتم که اینجاست!..مثل برق گرفته ها تو جام پریدم و سرمو بلند کردم..بنیامین بود..با یه لبخند بزرگ روی لباش..داشت می اومد سمتمون!..ناخداگاه به نسترن نگاه کردم..اخماشو کشیده بود تو هم و نگاهش تیز روی بنیامین بود!..
بنیامین_ سلام خانم خانما…..پدرم در اومد تا پیداتون کردم! اینجا چکار می کنید؟!..
نسترن بلند شد ..با دیدن حالت تهاجمی که به خودش گرفته بود تند بلند شدم و کنارش ایستادم!..
سینه به سینه ی بنیامین ایستاد و گفت: به تو چه ربطی داره؟..هان؟!..بزن به چاک تا زنگ نزدم پلیس بیاد..د ِ یالا!…….
بنیامین مات و مبهوت تو چشمای نسترن خیره شد..یک دفعه پقی زد زیر خنده و خنده ش به قهقهه تبدیل شد..
بنیامین_ باز که تو رم کردی خواهر زن!..پلیس؟!..خب زنگ بزن بیاد منو از چی می ترسونی؟!..اصلا معلوم هست مشکل تو با من چیه؟!……….
و مچ دست منو گرفت و گفت: سوگل زن منه تو که هیچ باباتم نمی تونه جلوی منو بگیره….
تنم می لرزید..بدبختانه جایی بودیم که کمتر کسی از اونجا رد می شد..بیشتر به خاطر زمین سرسبزش و رودخونه ای که کنارش بود بچه ها اینجا رو واسه پیک نیک انتخاب کرده بودند!……….
از یاداوری دیشب و بنیامین و اون دختر دوست داشتم دستمو مشت کنم و بزنم توی دهنش..اون لحظه به قدری عصبانی بودم که اگه دستمو نگرفته بود شک نداشتم اینکارو می کردم….
با اون یکی دستم که ازاد بود زدم تخت سینه ش و گفتم : ولم کن روانی..چی از جونم می خوای؟!..

بنیامین پوزخند زد..کشیده شدم سمتش..یک لحظه احساس کردم مچ دستم تو حصار انگشتاش خرد شد..رنگم پریده بود و بدتر از اون اینکه ازش می ترسیدم..اونم یکی از ادمای همون مهمونی بود..یکی از همون ش/ی/ط/ا/ن/ /پ/ر/س/ت/ا و همین به ترسم دامن می زد!..
نسترن با کیفش محکم زد به شونه ی بنیامین: ولش کن کثافت..برو گورتو گم کن تا یه کار دستت ندادم..گمشو عوضی!…….
بنیامین خندید..از صدای بلندش گوشم سوت کشید..
بنیامین: حرص ِ چی رو می زنی؟!..من و سوگل زن و شوهریم ممکنه مثل همه ی زن و شوهرا یه وقتایی بینمون اختلاف به وجود بیاد این به خودمون مربوطه و می دونیم چطور رفعش کنیم!….
و رو به من گفت: راه بیافت عزیزم..باید باهات حرف بزنم!……

نسترن که دیگه از فرط عصبانیت سرخ شده بود کیفشو پرت کرد رو زمین و استین بنیامین رو گرفت و کشید:تو غلطه اضافه کردی..مرتیکه ی بی همه چیز فک کردی از کثافتکاریای ِ دیشبت خبر ندارم؟!..اینکه تو هم بین اون خوکای کثیف داشتی با یه دختر لاس می زدی؟…………
صورت بهت زده ی بنیامین رو که دید پوزخند زد: هه..چیه؟..فک کردی همه مث خودت خرن؟..یکی از دوستای مشترک من و سوگل دیشب اتفاقی توی اون مهمونی بوده و دست بر قضا تو رو اونجا می بینه.. راپورتت و تمام و کمال داده حواست به خودت باشه!..حالا هم بزن به چاک تا خبرشو به گوش پلیسا نرسوندم و دودمانت و به باد ندادم..همین یه شهادته کوچیک کافیه که پلیس بریزه تو اون ویلا و کارتونو یکسره کنه..یالا شرتو کم کن…….

تا حالا نسترن رو انقدر عصبانی ندیده بودم..می لرزید..دستاشو مشت کرده بود و چاره نداشت همون دست گره کرده ش رو توی صورت بنیامین فرود بیاره….
بنیامین منو ول کرد و خیز برداشت سمت نسترن که ناخوداگاه بینشون سد شدم ..
داد زد: ببند اون دهنتو بی شرف تا خودم نبستمش!..تو گ/و/ه خوردی یه همچین چیزایی رو به من نسبت میدی….
نسترن_مراقب حرف زدنت باش!..هه..که می خوای بگی از هیچی خبر نداری و اونی هم که تو مهمونی بوده تو نبودی اره؟!..
بنیامین خواست منو بزنه کنار که نذاشتم..محکم جلوشون ایستاده بودم..شک نداشتم برم کنار کم ِ کمش یه سیلی می خوابونه تو صورت نسترن که اگه اینکارو می کرد ابرو براش نمی ذاشتم و هست و نیستشو به باد می دادم!……..
بنیامین_ زر نزن، من اصلا نمی دونم داری از چی حرف می زنی..برو کنار سوگل..برو کنار تا حالیش کنم با کی طرفه..دختره ی ………..
نفس نفس می زدم..در آن ِ واحد سه حس رو به وضوح در خودم می دیدم..نفرت..خشم..ترس…….
و همین سه احساس در یک خط ثابت، کافی بود که بزنم به سیم آخر و با فریاد ِ « خفه شو » سیلی محکمی بخوابونم زیر گوشش و پرتش کنم عقب!……..

بنیامین چند قدم رفت عقب و در حالی که دست چپشو گذاشته بود روی گونه ش مات و مبهوت منو نگاه کرد..
نسترن بازومو گرفت و زمزمه کرد: سوگل………..
چشمام می سوخت..دلم می خواست قدرتشو داشتم برم جلو و انقدر بزنمش تا صدای سگ بده بی همه چیز……
با چشمای خودم توی مهمونی دیده بودمش و حالا انکار می کرد..به خواهرم توهین می کرد..به من..به شعورم..به خانواده م ..به همه چیزم….چه راحت تونست بازیم بده..چه راحت به ریشمون خندید..بازم از رو نمی رفت؟!..انکار می کرد؟!……..

دندوناشو روی هم فشار داد..دست راستشو مشت کرد و هجوم اورد سمتمون که هر 4 نفرمون جیغ کشیدیم و یه قدم رفتیم عقب.. ولی دست بنیامین با فریاد یک نفر از پشت سر تو هوا خشک شد: هی، وایسا بینم مرتیکه!……

یکی دست چپشو گرفته بود..بنیامین برگشت و تا خواست بفهمه که اون شخص کیه مشت محکمی حواله ی صورتش شد و با یک چرخش نقش زمین شد!…..
وحشت زده دستمو گرفتم جلوی دهنم..شدت ضربه به قدری زیاد بود که بنیامین قدرت بلند شدن از روی زمین رو نداشت..فقط ناله می کرد و صورتش رو دو دستی چسبیده بود!…….
نگاهمو از روی بنیامین بالا کشیدم..آنیل با صورتی سرخ و عصبانی جلومون ایستاده بود..دستش هنوز هم مشت بود..آب دهنمو به سختی قورت دادم..نگام روی رگ های متورم و عضله های قطورش خیره بود..
بنیامین تلو تلو خوران بلند شد و ایستاد..گونه ی چپش قرمز شده بود و از گوشه ی لبش خون زده بود بیرون!….
انگشت اشاره شو جلوی آنیل تکون داد: یه روز..یه جایی..جواب اینکارتو میدم..نتیجه شو می بینی عوضی..بد می بینی..بد………….
نگاهش چرخید رو من..با اون سر و وضع پریشون ترسناک شده بود..پوزخند زد و گفت:از دست من خلاص نمیشی..اینو یادت نره!………نگاهه وحشتناکی به تک تکمون انداخت و راه افتاد سمت ماشینش……..از اونجا که دور شد یه نفس راحت کشیدم..
آنیل برگشت سمتمون و در حالی که نگاهش روی من بود گفت: چیزیتون که نشد؟!..
سرمو تکون دادم..نمی دونم چرا ولی از نگاهش خجالت کشیدم..این بار سوم بود که من و بنیامین رو تو بدترین وضعیت ِ ممکن غافلگیر می کرد!…….
آنیل_ اومده بود ویلا سراغتونو می گرفت آفرین ادرسو بهش داد..به خاطر دیشب و اتفاقاتش احساس خوبی بهش نداشتم واسه همین چند دقیقه بعد پشت سرش راه افتادم….مثل اینکه حضورشو انکار می کنه درسته؟!..
نسترن_ حالا حالا ها دست بردار نیست..می دونستم همینکارو می کنه!..
سارا_ بچه ها برگردیم دیگه، گردش زهرمارمون شد……

زیر انداز و جمع کردن و راه افتادن سمت ماشین….نسترن سبد و برداشت و قبل از اینکه بره پیش بچه ها رو کرد به آنیل و با لبخند گفت: راستی یه معذرت خواهی و یه تشکر بهتون بدهکارم..اگه به موقع نرسیده بودید الان من و سوگل عین دوتا میوه ی له شده چسبیده بودیم به این چمنای ترو تمیز که با اب همین رودخونه باید جمعمون می کردن!..
آنیل لبخند زد و قبل از اینکه بخواد جوابشو بده نسترن رفت پیش نگار وسارا که کنار ماشین منتظرش ایستاده بودند..

آنیل رو به روم ایستاده بود..یه جورایی معذب بودم..احساس می کردم باید یه چیزی بگم..
سرمو زیر انداختم..سنگینی نگاهشو رو خودم احساس کردم..نگاهمو که بالا کشیدم مسیر چشماشو منحرف کرد سمت رودخونه!..ناخداگاه لبخند زدم………
– راستش منم باید ازتون تشکر کنم..شما سه بار شاهد بگو مگوهای شدید من و بنیامین بودید و از این بابت خجالت می کشم و ازتون معذرت می خوام..مهمونای خوبی براتون نبودیم..اون از قضیه ی دیشب که دردسر ساز شدم واسه تون اونم از امروز با کاری که بنیامین کرد!….

صدای خنده ی ارومش تو گوشم پیچید: این چه حرفیه ..نه نیازی به تشکر ِ و نه عذرخواهی….دیشب همه چیز اتفاقی پیش اومد.. چه خود ما و چه حضور شما اونجا!..
نتونستم جلوی کنجکاویمو بگیرم و نپرسم: شما دیشب از کارایی که توی اون مهمونی می شد خبر داشتید؟!..
سکوت کرد..سرشو زیر انداخت..با بند چرمی که به دستش بسته بود بازی می کرد….یه شلوار گرمکن مشکی با سیوشرت ِ همرنگش ست کرده بود و آستیناش رو تا آرنج بالا زده بود..
داشتم نگاش می کردم که بی هوا سرشو بلند کرد و نگاهه خیره ی منو رو خودش غافلگیر کرد….از روی خجالت گوشه ی لبمو به دندون گرفتم و سرمو زیر انداختم..این کار عادتم شده بود..
با یک مکث کوتاه گفت: ما فکر می کردیم که یه بالماسکه ی ساده ست!….اما خب…….نبود!…….
نگاهش کردم..تو موهاش دست کشید..انگار که کلافه بود..به زور سعی می کرد لبخندشو حفظ کنه: این همه جای باصفا و شلوغ، چرا یه جای خلوت و برای پیک نیک انتخاب کردید؟!..

راه افتادیم سمت ماشین و جوابش رو دادم: پیشنهاد بچه ها بود..اگه می دونستم قراره سر و کله ی بنیامین پیدا بشه هیچ وقت قبول نمی کردم!……
چیزی نگفت…..رسیدیم پیش بچه ها..سوار شدم و نسترن حرکت کرد..آنیل هم با ماشین خودش پشت سرمون می اومد……..
جلوی ویلا نسترن خواست پیدا شه که آنیل بوق زد و اشاره کرد بشینه!..خودش پیاده شد و در ویلا رو باز کرد..نسترن با تک بوقی که واسه تشکر از آنیل زد ماشینو برد تو حیاط ِ باغ و جلوی ساختمون نگه داشت….
ماشین آنیل هم پشت ماشین ما ایستاد….متعجب از صداهای بلندی که از داخل ساختمون می اومد پیاده شدیم…….آنیل که از اون همه سر و صدا جا خورده بود به خودش اومد و دوید سمت ساختمون..پشت سرش رفتیم!..
همه مون تو درگاهه هال ایستادیم…..

اروین کلافه طول وعرض مهمونخونه رو طی می کرد..آفرین اخم کرده بود و یه گوشه ایستاده بود..یه زن شیک پوش با نگاهی اشک الود ولی عصبانی وسط هال ایستاده بود و به آروین نگاه می کرد….و زن جوون و خوشگلی که کنار آفرین بود و سر و تیپش از نظر شیک پوشی و وقار شباهت بی حد و اندازه ای به همون زن داشت !…….
با دیدن آنیل لبخند زد و با قدمهایی پیوسته به طرفش رفت..
بازوش رو گرفت و گفت: سلام عزیزم…….آنیل ابرو در هم کشید و دستشو از تو دست اون دختر بیرون کشید!…..
آنیل_ اینجا چه خبره زن دایی؟!..

پس اون زن مادر آروین بود..ولی این دختر کیه؟!..پیش خودم احتمال می دادم نامزد آنیل باشه….نازنین!………
_ دیگه می خواستی چی بشه زن دایی؟این پسر ابرو واسه من نذاشته….
آروین داد زد: ابروی چی مادر ِ من؟!..مگه من دخترم که بخواین به زور شوهرم بدین؟!..
آفرین لبخند زد ولی خیلی زود جلوی لباشو گرفت که آروین لبخندشو نبینه!…..

مادرش با لحن ارومی گفت: پسرم..عزیزدلم..این چه حرفیه که می زنی؟..کسی که نمی خواد مجبورت کنه..تو یه نظر بیا این دخترو ببین..باهاش حرف بزن بعد اگه دیدی ازش خوشت نمیاد خب دختر که قحط نیست پسرم، می گردم یکی بهترشو واسه ت پیدا می کنم!……….
آروین_ مامان جان، حرف من یه چیز دیگه ست..من میگم فعلا زن نمی خوام و شما حرف خودتو می زنی؟ای بابا عجب گیری کردما!…….
_ پسرم پس دل من چی ..دل پدرت چی؟!..29 سالته مادر پس کی وقتش می رسه؟!……با دست به آنیل اشاره کرد و گفت: یه نگاه به پسر عمه ت بنداز..ماشاالله هزار ماشاالله فقط 1 سال از تو کوچیکتره ولی هم زنشو داره هم زندگیشو..به خودت بیا مادر من که بدتو نمی خوام!…….
آنیل دخالت کرد و گفت: زن دایی من خودمو در اون حد نمی دونم که بخوام تو کارتون دخالت کنم ولی خواهشا پای منو وسط نکشید..قضیه ی من و نازنین یه بحث جداست!……
نازنین_ یعنی چی این حرف؟!..
آنیل _ یعنی همین که گفتم!..چرا هر کی توی این قوم می خواد زن بگیره پای منو می کشه وسط؟!..با اینکه همه تون خوب می دونید من به خاطر چی قبول کردم…………

مادر آروین_ پسرم زن گرفتن که عار نیست شما دوتا چتونه آخه؟!…….
آنیل در حالی که اخم کرده بود چشماشو از روی حرص بست و سرشو زیر انداخت..بدون هیچ حرفی و بدون اینکه نیم نگاهی به کسی بندازه از کنارمون رد شد..نازنین هم که حالت ِ درهم و پریشونه صورتش نشون می داد تا چه حد عصبی و ناراحته پشت سرش راه افتاد!…….
آروین_ همینو می خواستی؟!..چرا هر بار پای آنیل و می کشی وسط؟..انگار واقعا واسه همه تون عادت شده!…….
مادرش رو ترش کرد و یه تای ابروشو بالا انداخت : مگه من چی گفتم؟..اونم عین ریحانه یه دنده ست، رو حرفشون نمیشه حرف زد………
آروین_ چرا این دختره رو با خودت اوردیش اینجا؟!…..
_ اولا دختره نه و نازنین..ناسلامتی عروس عمه ت ِ …….دوما آنیل هم یکی مثل تو..جوونین کله تون باد داره..دختر به این خوشگلی و خانمی دیگه ناز کردن داره؟!….حالا خوبه که………
آروین_ بس کن مامان……..
صدای فریاد آروین مادرشو بهت زده و ما رو میخکوب کرد!…..

اصلا ما چرا اونجا وایسادیم؟..این یه بحث خونوادگیه و حضور ما شاید بقیه رو ناراحت کنه!..
موندن من تا اون موقع فقط محض ارضای کنجکاویم بود..بقیه هم لابد به همین خاطر مات و مبهوت خشکشون زده!..گرچه مادرش هنوز متوجه ما نشده بود..انقدری درگیر بحث خودشون بودند که متوجهه ما نباشن!…….
دست نسترن و کشیدم: بریم بالا، به ما که ربطی نداره!زشته اینجا وایسادیم…….
نسترن که تازه به خودش اومده بود تند تند سرشو تکون داد..
ولی طبقه ی بالا هم صدای داد و هوار آنیل و نازنین شنیده می شد…..ما سمت دیگه ی سالن جلوی در اتاقمون بودیم که در اتاق آنیل به شدت باز شد و نازنین فریادزنان اومد بیرون و درو محکم به هم کوبید!……
نازنین داد زد: بالاخره یه روز این سکوت لعنتی رو می شکنم..فقط صبر کن و ببین!……..
وسط راه همین که نگاهش به ما افتاد قدماشو اهسته کرد….نگاهش رنگ تعجب گرفت..لباشو از روی حرص فشرد و با عجله از پله ها پایین رفت!….

نگار_ ای بابا اینجا چه خبره؟..خیر سرمون خواستیم 2،3 روز بیایم اینجا خوش بگذرونیما..اون از روز اولش که کلا گند زدیم و خرد تو حالمون اینم از روز دوم..خدا سومیشو بخیر کنه!……
نسترن_ دیگه روز سومی در کار نیست همین فردا راه میافتیم سمت تهران!….
سارا_ آی قربونه دهنت نسترن….باور کن طی همین 2 روز نصف گوشت تنم آب شد!….
نگار خندید: حالا گریه نکن، تو خودتم می کشتی تو تهران 2 ساله انقدر اب نمی کردی دعاشو به جون نسترن کن که این سفر 2 روزه تونسته معجزه کنه!……..
خندیدیم..سارا که حرصش در اومده بود افتاد دنبال نگار و نگارهم پا به فرار گذاشت و رفتند تو اتاق..
نسترن از خنده سرخ شده بود: جون به جونشون کنن ورژن اصلی ِ تام و جرین!….بیا بریم تو تا کار دست هم ندادن!…….
منم خنده م گرفته بود: اگه از جاهای دیگه می خوره تو ذوقمون ولی وجود این دوتا توی این سفر نعمتی بود!..
نسترن_ اینو حقیقتا راست گفتی!……

با شنیدن صدای بلند نازنین از پشت سرمون، بهت زده سرجامون ایستادیم : بیا زن دایی، بیا با چشمای خودت ببین ..
نازنین در حالی که دست مادر آروین رو محکم گرفته بود رو به رومون ایستاد..آروین و آفرین نفس زنان پشت سرشون از پله ها بالا اومدند…….
نازنین نگاهی از سر حقارت به سرتاپای من و نسترن انداخت و گفت: پس بیخود نیست آنیل باهام چپ افتاده و آروین هم میگه که نمی خواد ازدواج کنه…..و با دست به ما اشاره کرد و لباشو کج کرد: معلومه از کجا داره آب می خوره!..
آفرین_ ببند دهنتو نازنین..تو حق نـ ……..
مادر آروین_ بسه آفرین……………
آروین_ مامان شما داری یـ ……….
مادرش داد زد: خفه شو آروین……و با بغض گفت: دستت درد نکنه..خوب دستمزدمو دادی..چشممو روشن کردی!…..
از حرفایی که به من و نسترن ربط می دادند هر دو پام به زمین خشک شده بود و دهن هردومون از تعجب باز مونده بود..
نگار و سارا از اتاق اومدن بیرون..در اتاق انیل باز شد .. توی درگاه ایستاد..برای یک لحظه نگاهم روش ثابت موند..موهاش پریشون بود و صورتش گرفته….اومد جلو و کنار آروین ایستاد….یه تیشرت ِ سفید استین کوتاهه جذب تنش بود..عضله های کلفتش از عصبانیت منقبض بودند!……..
آنیل_ این سر و صداها واسه چیه؟!……

نازنین با بغض گفت:آنیل این دخترا کین تو ویلا؟!..با شماها اینجا چکار دارن؟!..
اخمای آنیل تو هم رفت و نگاهشو از روی نسترن تو چشمای من سوق داد..ولی فقط واسه چند لحظه ی کوتاه ..
آنیل_ این خانما فقط دوستای آفرینن…….
نازنین پوزخند زد و مادر آفرین رو کرد به آنیل و گفت: من فقط یکی دو بار نسترن و دیدم ولی اینکه چندتا دختر بخوان تو یه ویلا با دوتا پسر مجرد بمونن از نظر من در شان دخترای با اصل و نصب نیست………
چشماش رو باریک کرد و از گوشه ی چشم نگاهه تیزی به ما 4 نفر انداخت..لحنش بوی حقارت می داد..تلخ بود و این تلخی رو به بدترین شکل ممکن با چند کلمه ی به ظاهر ناچیز ولی سنگین، به کاممون پاشید: به سر و شکل این دخترا نمی خوره خانواده دار باشن..وگرنه اینجا بین 2 تا پسر موندگار نمی شدن..تمومش واسه گول زدن پسرای ساده لوح و زودباوری مثل شماهاست!..
خدا می دونه که با حرفاش چندبار وجودمو لرزوند و خردم کرد .. نمی دونم ..نمی دونم با چه جسارتی زانوهامو صامت نگه داشته بودم تا بتونم تو چشمای وقیحش خیره بمونم اما سکوت کنم!..
به صورت نسترن نگاه کردم که چطور از عصبانیت سرخ شده بود و لباشو روی هم فشار می داد .. خواهرم حرمت نگه می داشت..مثل من..مثل نگار و سارا که اشک توی چشماشون جمع شده بود و لب فرو بستند تا به احترام افرین هم که شده جواب این زن کوته فکر رو ندن!..
نسترن بغض داشت..مثل من چونه ش می لرزید..همه ی رفتاراش رو می شناختم و می دونستم الان سخت داره جلوی خودشو می گیره تا حرفی نزنه!..
امروز به اندازه ی کافی از جانب بنیامین کشیده بودم..و هنوز هم اون ناراحتی رو تو وجودم داشتم و با شنیدن این حرف های نامربوط و تهمت های بی پایه و اساس تنم خود به خود می لرزید و تو دلم فریاد می زدم که ای کاش می تونستم جواب این نگاه های بی شرمانه رو بدم….ولی منم می ترسیدم..مثل نسترن.. اینکه لب باز کنم و حرمت شکنی کنم!…..به خاطر آفرین..فقط همین!…..ولی سخت بود..واقعا سخت بود!…..
آروین_ مامان داری شورشو در میاری..تمومش کن دیگه..
— پسرمو دارن دستی دستی ازم می گیرن حواسم نباشه معلوم نیست تهش سر از کجاها که در نمیاری!..آنیل به صورتش دست کشید و چشماش رو بست و بعد از چند لحظه باز کرد..مثل کسی که بخواد فریاد بزنه ولی داره به سختی جلوی خودشو می گیره که طغیان نکنه در همون حد سرخورده و بی تاب بود..
آروین که به نفس نفس افتاده بود صداش رو بلند کرد و گفت: سرخود پاشدی اومدی اینجا تا اوقاته همه مون رو تلخ کنی؟..گفتی زن بگیر گفتم نمی گیرم وسلام..دیگه چرا به این بنده خداها توهین می کنی؟!..
— تو و انیل اینجا تنهایین..چرا 4 تا دختر باید با شماها شب و روزشون رو بگذرونن؟..مگه بی صاحابن؟!..خونه زندگی ندارن که بیان بین شما دوتا زندگی کنن؟!..ما اینجا ابرو داریم نذار این دم اخری که داریم میریم مردم پشت سرمون حرف در بیارن!..

همون لحظه آنیل کنترلش رو از دست داد و همچین اروین رو از جلوش پس زد که شونه ش محکم خورد به دیوار و صدای جیغ نازنین بلند شد..
تخم چشماش سرخ ِ سرخ بود..رگ گردنش متورم شده بود و فکش رو به قدری محکم روی هم فشار می داد که عضلاتش به وضوح دیده می شد..انگشت اشاره ش رو جلوی زن داییش تکون داد..چندبار بدون هیچ حرفی..انگار با همون نگاهه پر از غیظ و نفرت حرف ها داشت واسه گفتن ..
چشمای مادر آروین از حدقه بیرون زده بود..آنیل در حالی که چشماش رو تو نگاهه اون زن زووم کرده بود شمرده شمرده با لحنی که بوی خشم می داد گفت: دیگه بس کن..هر چی خواستی گفتی و به خیالت که این جماعت لالن و نمی تونن جوابتو بدن آره؟..
و محکمتر و بلندتر از قبل مسلسل وار جملاتش رو به زبون اورد: میگم « لطفا » چون می خوام مثل این دخترا حرمت نگه دارم..میگم لطفا تا یه فرقی بین کلام من وشما باشه..مرز میذارم بینش ..مرز گذاشتن بین حرفا و حد و حدودا رو ببین و حرفی نزن که بعد از گفتنش پشیمون بشی….این مردم اگه بخوان حرف درست کنن اینکارو می کنن چه با بهانه، چی بی بهانه..وجود 4تا دختر توی این خونه چیزی رو عوض نمی کنه..به درک بذار حرف در بیارن..بذار انقدر بگن تا تو وهم و خیالاتشون غرق بشن و نفسشون ببره..اگه به حرف اینا باشه نفسم نباید بکشی تا مبادا خفت ابروتو بگیرن و وسط همین میدون وصلت کنن به چوبه ی دار..شما دنبال بهانه ای تا آروین رو به کاری که نمی خواد مجاب کنی خیلی خب.. ولی حق نداری به کسی تهمت بزنی..حق نداری توهین کنی زن دایـــی!..حق نداری!..

نگاهه انیل هنوز تو چشم های مات ِ اون زن بود که نازنین با همون بغض توی گلوش ولی با ظاهری مظلومانه گفت: عزیزم ما که منظوری نداشتیم..من نامزدتم حق دارم که روی شوهرم تعصب داشته باشم….با دست به ما اشاره کرد و گفت:من کاری به این دخترا ندارم.. ولی تعصباتمو پای علاقه م بذار آنیل..
نسترن که دیگه نقطه ی جوشش به حد نصاب رسیده بود رو به نازنین با صدای لرزونی گفت: خانم محترم.. شاید توهین کردن واسه شما که خودتو از ما بهترون می دونی راحت باشه ولی ما انقدر شعور داریم که نخوایم دهنمونو مثل خودتون باز کنیم و هر چی دلمون خواست بریزیم بیرون….
و رو به مادر آروین که با اخم ما رو نگاه می کرد گفت: ما نه بی صاحابیم و نه اواره، که بخوایم شخصیت خودمونو له کنیم و این حرفای صدمن یه غازو بشنویم!..یه چند روز اینجا مسافر بودیم و توی این خونه مهمون، ولی دیگه با وجود این حرفا از نظر من درست نیست بیشتر از این لفتش بدیم و بمونیم تا امثال شماها بتونن خیلی راحت به دیده ی حقارت نگامون کنن!……
نگار و سارا رفتن تو ..ما هم خواستیم بریم که انیل صدامون زد..
صداش گرفته بود و نگاهش به ما رنگی از شرمندگی داشت: فقط یه سوتفاهم بود..می دونم این حرفا ناراحتتون کرده ولی………….
من که می دیدم نسترن بغض کرده طاقت نیاوردم و خودمم که دلم پر بود و پی بهانه می گشتم تا خالیش کنم در جواب انیل محترمانه گفتم: من و خواهرم شما رو درک می کنیم..وجود ما اینجا از اولشم درست نبود و صورت خوشی نداشت!..شاید اگه ما هم جای زن دایی و نامزدتون بودیم همین برداشت و می کردیم..ولی بهتره ما بریم اینجوری حرفی نمی مونه ما هم راحتتریم!….
آروین جلو اومد و درحالی که سرشو زیر انداخته بود آروم گفت: من از جانب مادرم و نازنین ازتون معذرت می خوام..
به هر جون کندنی بود یه لبخند کمرنگ ولی سرد نشوندم رو لبام..سرمو زیر انداختم و گفتم:نیازی به عذرخواهی نیست..این مدت هم به اندازه ی کافی باعث زحمتتون شدیم..قصدمون این بود که فردا حرکت کنیم ولی حالا..میندازیمش جلو..

رو به مادرش کردم و با همون لبخنده خشک روی لبام و آرامشی که سعی داشتم تو کلامم حفظش کنم گفتم: از طرف خودم و خواهرم ازتون معذرت می خوام که ناخواسته باعث شدیم شما درموردمون فکرای بدی بکنید…….با اجازه!….
هیچ کدوم چیزی نمی گفتند..فقط اخم ِ روی پیشونیشون و نگاهی که هیچ رنگ و بویی از شرمندگی نداشت!..هر حرفی بود زدن و ما هم گوش کردیم..اونها چی داشتند که بگن؟.. و ما در جوابشون چیا گفتیم؟!..به قول آنیل مرز بود بین حرفامون که حرمتها شکسته نشه..
دست نسترن رو گرفتم و رفتیم تو اتاق..همین که در و بستم صدای هق هقش بلند شد..بغلش کردم..بغض منم شکست….نسترن از تهمت بیزار بود….
گرچه تو چشمای منم اشک حلقه بسته بود ولی سعی داشتم نشونش ندم و بگم که بی تفاوتم..گرچه نمایان بود و درخشش رو نمی تونستم کاری کنم ولی برای اروم کردن خواهرم مجبور بودم ناراحتیمو پنهون کنم!…..
-نسترن..خواهری اروم باش……..
سرشو از تو بغلم بیرون اورد و با حرص دندوناشو روی هم فشار داد: چطور سوگل؟..چطوری اروم باشم؟..هر چی لایق خودشون بودو بار ما کردن..دیدی؟..واقعا از مادر آفرین توقع نداشتم..درسته منو نمی شناسه ولی حق نداره وقتی رو کسی شناخت نداره اینطوری درموردش قضاوت کنه!..حتی اون نازنین احمق!….
نگار هم پشت حرفو اورد و گفت: حق با نسترنه..من که یه لحظه هم حاضر نیستم این قوم عجوج مجوج رو تحمل کنم..انگار اسمون پاره شده این دوتا بــا اصـــل و نصــــب افتادن پایین که بقیه بلانسبت بی پدر و مادرن!..
من و سارا میون اشک خنده مون گرفت..نسترن و نگار از ته دل عصبانی بودن و حرفاشونو با غیظ می زدند…..لبخند و که رو لبای ما دیدند چند لحظه مات توی چشمامون خیره موندن و..یک دفعه هردوشون پقی زدند زیر خنده!…..
نگار رو به سارا کرد و با خنده گفت: مرض، بالاخره گریه می کنی یا می خندی؟!….پوفی کشید و ادامه داد: وااااااای دارم دیوونه میشم..چطور وایسادم تا هر چی خواستن بگن؟!.. دلم می خواست با همین ناخنام چشای اون دختره ی دریده رو از کاسه در بیارم..ولی به جون مامانم فقط به خاطر افرین هیچی نگفتم…..
سارا_ من که کلا لال شده بودم..واقعا یه ادم تا چه حد می تونه وقیح باشه؟!….
نسترن اشکاشو پاک کرد و دماغشو بالا کشید: خیلی خب به جای این حرفا پاشید لباساتونو جمع کنید..هرجور شده تا شب راه میافتیم!…..
سارا_ من گشنمه……
نگار_ حیف که منم گشنه م شده وگرنه یه تیکه ی چرب و چیلی مهمونت می کردم!..
سارا اخم کرد: مرض تو جونت که هیچ رقمه از رو نمیری!…
– من میگم بریم تو روستا یه چیزی بخوریم..حال و هوامونم عوض میشه..بعد که برگشتیم وسایلمونو جمع می کنیم…..
نسترن_ اگه ماشین بنزین داشت همین الان راه میافتادیم ولی باکش خالیه باید از یه جایی گیر بیارم!..
نگار_انقدری نداره که تا یه پمپ بنزینی جایی بکشه؟!..
نسترن_ نه….فک کنم اخرش مجبورم به یه کدوم از این پسرا رو بندازم!..
*******************************************
ناهارمونو تو روستا خوردیم..چند جور غذای محلی و خوشمزه..میرزا قاسمی که از بادمجون و گوجه فرنگی و سير و تخم مرغ و ادويه و رب درست شده بود..
و باقلا قاتق که غذای مورد علاقه ی نگار بود..من ونسترن از هر دوشون خوردیم..واقعا عالی بودند..
بعد از اون کمی توی روستا گشتیم و چند تا کاردستی مثل کلاهه حصیری و عروسکای خوشگل که کار دست اهالی همین روستا بودند رو جای سوغاتی خریدیم..
نسترن یه قالیچه ی خوشگل خرید که بیشتر جنبه ی تزئینی داشت با نقش وان یکاد….نمی دونم چرا ولی تموم مدت که بیرون بودیم احساسم بهم می گفت یکی ما رو گرفته زیر ذره بین و داره نگاهمون می کنه ..خیلی خوب حسش می کردم..
ولی خدا رو شکر اتفاقی نیافتاد…….همون اتفاقی که به کابوس زندگیم، بنیامین ربطش می دادم ..
دست پر برگشتیم ویلا….همه توی سالن نشسته بودند و سکوت سنگینی فضا رو پر کرده بود……..
آنیل زودتر از بقیه متوجهه ما شد..نسترن یه قدم رفت جلو و کاملا معمولی گفت: تو باک ماشینمون بنزین نیست اگه که اشکالی نداره و براتون مقدوره………..
سکوت کرد..آنیل با سر به اروین اشاره کرد و رو به نسترن گفت: نه این چه حرفیه الان اروین ترتیبش و میده….
نسترن تشکر کرد و پشت سر آروین رفت بیرون..ما هم خواستیم برگردیم بالا که آنیل گفت: سوگل..خانم!……….
برگشتم و نگاهش کردم..ولی نگاهه گرفته ی اون میخ چشمام بود و این من رو معذب می کرد..سرمو زیر انداختم که آرومتر از قبل گفت: خواهش می کنم از روی عصبانیت تصمیم نگیرید..من بهتون حق میدم اما..رفتنتون اونم اینطور..آخه….
کلافه بود..تو موهاش دست کشید و پشت گردنش رو ماساژ داد..در مقابلش فقط سکوت کردم..حرفامو بهش زده بودم..موندمون جایز نبود و خودش هم اینو خوب می دونست..مخصوصا با وجود نازنین و مادر آروین که هنوز هم نگاهشون به ما خصمانه که نه ولی دوستانه هم نبود!…….
سنگینی نگاهه آنیل روم بود..سرمو بلند نکردم..زمزمه وار گفتم: ما که بریم برای همه مون بهتره….بااجازه!..
پشتم و بهش کردم تا دنبال بچه ها برم که گفت: پس یه کم صبر کنید اروم که شدید راه بیافتید..باشه!…..
برگشتم ..اینبار سرمو زیر ننداختم..توی چشماش هم نمی تونستم زل بزنم..نگاهم به یقه ی تیشرتش بود که خیلی کوتاه گفتم: قراره شب حرکت کنیم……
و بدون اینکه فرصت دوباره ای بهش بدم تا بخواد چیزی بگه، قدمامو تند کردم و از پله ها بالا رفتم….
**************************************
شب شده بود..نسترن گفت بین راه یه چیزی می خوریم..تا اون موقع هنوز آفرین و ندیده بودم..وقتی هم که از روستا برگشتیم تو سالن نبود..
خدا رو شکر توی اتاق حموم شخصی بود..قرار بر این شد که عصر حموم کنیم و بعد راه بیافتیم..2 روز بود حموم نکرده بودم و حتی بدم می اومد تو اینه به خودم نگاه کنم..اخرین نفر من رفتم و بعد از 20 دقیقه اومدم بیرون…..
داشتم موهامو خشک می کردم که یکی آروم زد به در….
نسترن دکمه های مانتوش رو می بست، توی همون حالت که یکی از دستاش بند مانتوش بود در و باز کرد….آفرین بود!..سرشو زیر انداخت و اومد تو….دستاشو تو هم قلاب کرد..
نگام کشیده شد سمت بچه ها..صورت همه گرفته بود..از جوی که به وجود اومده بود.. و سکوتی که یه جورایی میشه گفت ازاردهنده بود هیچ کدوم راضی نبودیم!..
آفرین با بغض سرشو زیر انداخت و گفت: بچه ها به خدا شرمنده م….از ظهر تا حالا خودمو تو اتاق حبس کردم ..روشو نداشتم تو چشماتون نگاه کنم…..
نسترن دستشو دوستانه دور شونه ی آفرین حلقه کرد و با لحنی که سعی داشت اونو شاد نشون بده گفت: هی هی تو که هنوز این عادتتو ترک نکردی..چرا تا تقی به توقی می خوره به دل می گیری؟….بابا بی خیال چیزی نشده که..اونا که ما رو نمی شناسن شایدم به قول سوگل حق داشتن……..
آفرین_ نه نسترن، اونا حق نداشتن بهتون توهین کنن..قبلا برات گفته بودم که اخلاق مامان همیشه همینطور بوده..الان یه جورایی پشیمونه ولی نازنین از بس قد و مغروره که به روی مبارکشم نمیاره!….شما که رفتید بیرون کلی باهاش بحثم شد…..
دستای نسترن رو گرفت و رو به 4 نفرمون گفت: مدیونین اگه که دلتون از ما گرفته ست از اینجا برین……..لبخند نسترن پررنگ شد و دستای افرین رو نرم فشرد: دختر این چه حرفیه که می زنی؟..
آفرین_ همین که گفتم!عقایده مامانم برام مهم نیست شاید اون تو رو نشناسه ولی من انقدری روت شناخت دارم که بهترین دوستم بدونمت و باهات معاشرت داشته باشم!……..
نگار خندید و دستاشو از هم باز کرد: من که کلا هیچی تو دلم نیست خاطرت جمع..این دل پاکه پاک ِ …….
آفرین با لبخند نگاش کرد…..سارا گفت: آفرین جون خودتو ناراحت نکن منم اصلا به دل نگرفتم……
آفرین به من نگاه کرد..با لبخند سرمو تکون دادم و گفتم: عزیزم سخت نگیر هیچ اتفاقی نیافتاده..رفتن ما به خاطر حرفای مامانت و نازنین نیست..
نسترن_ سوگل راست میگه ما می خواستیم فردا راه بیافتیم که تصمیم بر این شد امشب حرکت کنیم..از طرفی بابام اصرار داره که زودتر برگردیم!..

آفرین_ اخه شب که نمیشه، خطرناکه..درضمن بدجور بارون میاد!….
نسترن_ نگران اونش نباش حواسم هست!..منو دست کم گرفتی؟….
و به خاطر اینکه افرین رو از اون حال و هوا بیرون بیاره گفت: حالا اون سگرمه هاتو باز کن تا دلم نگرفته…..
آفرین خندید..هنوزهم شرمندگی تو چشماش موج می زد….اون چه گناهی داشت که بخواد به پای حرفای مادرش بسوزه؟!..
هیچ وقت اهل دل سوزوندن نبودم، هنوزم نیستم..حتی اینکه بخوام دل دشمنم رو بسوزنم، افرین که ماه بود!..
بعد از چند لحظه لبخندش کمرنگ شد .. با انگشتای دستش بازی می کرد ..
آفرین_ به خدا خیلی گلین….سرشو بلند کرد و همونطور که نگاهش روی ما می چرخید ادامه داد: اولش فقط نسترن رو دوست خودم می دونستم ولی حالا خوشحالم که 3 تا دوست ِ خوب ِ دیگه هم بهش اضافه شد..دیدار اولمون زیاد خوب از اب در نیومد ولی حتما دفعه ی بعد جبران می کنم..اینو بهتون قول میدم!….
نسترن اخم کرد و به شوخی گفت: ای بابا زیر بغلمو پر کردی از هندونه….و نگاهی از سر خباثت به بچه ها انداخت: واسه این دوتا هم زیاد نوشابه باز نکن عادت ندارن بیچاره ها رودل می کنن توی راه میافتن رو دستم..از ما گفتن بود..
صدای جیغ بچه ها بلند شد و من و نسترن و افرین زدیم زیر خنده!
*******************************************
هر کار کردیم تا آفرین رو راضی کنیم که شام رو بیرون می خوریم و هر چی بیشتر بمونیم دیرتر میشه قانع نشد..انقدر قسممون داد و برامون خط و نشون کشید که دیگه جرات نکنیم روی حرفش نه بیاریم……
دیگه کم کم باید راه میافتادیم..ساعت 9:30 بود..بچه ها نشسته بودن روی تخت و حرف می زدند ..
چادر نماز و مهرمو از توی ساک برداشتم…نسترن که داشت سوغاتی ها رو می ذاشت تو چمدون گفت: کجا میری؟!…….
-اینجا سر و صداست میرم تو هال نماز بخونم!….
–باشه فقط سریعتر تا هوا بدتر نشده راه بیافتیم..
سرمو تکون دادم و بعد از اینکه وضو گرفتم چادر ِ سفیدمو سرم کردم و از اتاق رفتم بیرون..همه توی اتاقاشون بودن..طبقه ی پایین هم 2تا اتاق بود که آفرین می گفت متعلق به مادرش و نازنین ِ ……..
چراغای پایین خاموش بود..فقط چندتا از دیوارکوبای رنگی گوشه ی سالن و روشن گذاشته بودند..
رفتم تو هال که هیچ اثاثیه ای توش نبود و احتمال هم نمی دادم کسی اونجا بیاد.. مهرو گذاشتم جلوم و ایستادم..
همیشه عادت داشتم توی سجاده ی خودم نماز بخونم ولی از اونجایی که یه وقت تو ساک فشرده نشه وقتی می اومدم مسافرت با خودم نمیاوردمش..اینجور مواقع همین مهر هم کفایت می کرد!..
چادرمو توی صورتم کشیدم..قامت بستم و نیت کردم….سکوت ِ فضای اطراف بهم حس آرامش می داد..هیچ صدایی رو جز صدای نجوای درونم اون هم با خدا نمی شنیدم..
آخرای نمازم بود که حضور یک نفر رو کنارم احساس کردم..بوی عطری که واسه م آشنا نبود..چادر ِ سفیدم صورتم رو پوشونده بود و نمی تونستم چیزی جز گلهای ریز آبی رنگش رو ببینم..ولی درست زمانی که سر از روی مهر برداشتم نگاهم روی دستای مردونه ش بی حرکت موند..یه سجاده ی سرمه ای رنگ توی دستاش!…..
نمازم که تموم شد به سجده رفتم و مهر رو بوسیدم….سرمو که بلند کردم نبود..نگاهم به سجاده ای افتاد که کنارم باز شده بود..
اون دستای مردونه..اون بوی عطر نا آشنا برای من!……..
سجاده رو اروم کشیدم جلوم..بوی عطر محمدی بینیم رو نوازش داد..ناخداگاه لبخند زدم..چه حس خوبی داشت..یاد سجاده ی خودم افتادم….
روی مخمل لطیفش دست کشیدم..نقش حرم امام رضا(ع)….به گوشه ش دقیق شدم..(آنیل)!!…..و گوشه ی سمت چپش (علیرضا)!!……روی اسم های گلدوزی شده دست کشیدم….
با وجود این اسم..و عطر مردونه ای که هنوز هم حسش می کردم……این سجاده متعلق به آنیل بود!….

توی حال خودم بودم ولی احساس کردم یکی اینجا نزدیکم ِ و داره نگام می کنه..هر چی اطرافم رو نگاه کردم و چشم چرخوندم کسی رو ندیدم….
وقت نبود..هر ان امکان داشت صدای نسترن بلند شه که «زود باش سوگل داره دیرمون میشه!»….
ادامه ی نمازم رو اینبار روی سجاده خوندم….
تسبیح عقیق سفیدی که دور مهر با نظم خاصی پیچ خورده بود رو برداشتم و بوییدم..خدایا چقدر این بو رو دوست داشتم..بوی گل محمدی….تسبیح رو به چشمام کشیدم..و بوسیدم….
اون بوی خوش با اون حس خوب توی قلبم به قدری غلیظ و محکم درهم امیخته بود که باعث می شد کنترلی روی حرکاتم نداشته باشم و توی اون خلسه ی شیرین فرو برم!….
به کل فراموش کرده بودم که این سجاده مال من نیست و این مهر و تسبیح صاحبش یکی دیگه ست..اون هم یک مرد..مردی که از هر جهت باهاش غریبه م!……..
صدای بسته شدن درو که شنیدم به خودم اومدم..چشمام بسته بود .. اون آرامش هنوز هم وجودش حس می شد اما………..
چشمامو باز کردم..تسبیح لا به لای انگشتام بود..گذاشتم کنار مهر و سجاده رو جمع کردم….از پله ها رفتم بالا و جلوی اتاقش ایستادم..باید سجاده ش رو بهش می دادم و ازش تشکر می کردم!….
یه تقه ی کوچیک و اروم به در اتاقش زدم..جواب نداد..اینبار کمی بلندتر زدم..نه جواب می داد و نه درو باز می کرد….
چادرمو که داشت از سرم می افتاد رو کشیدم جلو و برگشتم ..همون موقع دیدمش که اخرین پله رو توی پاگرد طی کرد و اومد اینطرف..سرش پایین بود..چند قدم باهام فاصله داشت..صورتش خسته بود و با همون احساس کلافگی سرش رو بلند کرد..منو که جلوی اتاقش دید قدماش آهسته شد..و همون نگاهه خیره و کوتاه..و پشتش شرمی که ناخواسته معذبم می کرد..
از دیدن من جلوی اتاقش تعجب کرده بود..اینو از نگاهش می خوندم!..موها و سر شونه هاش خیس بودند..امشب هوا بارونی بود!..
رو به روم که ایستاد با لبخندی کمرنگ و نگاهی که هر لحظه از تو چشمای روشنش می دزدیدم سجاده رو به طرفش گرفتم و گفتم: فکر می کنم این سجاده مال شماست درسته؟!….
با یه مکث کوتاه دیدم که سرش رو تکون داد و آروم زمزمه کرد: بله…..قبول باشه!..
سجاده توی دستم بود..دستشو پیش اورد..
– ازتون..ممنونم….
دستش روی سجاده موند..بدون هیچ حرکتی ..بدون اینکه عکس العملی نشون بده!..سجاده هنوز توی دست من بود…نگاهمو بهش دوختم..نتونستم کنترلش کنم..حرکتش برام عجیب بود..
نگاهشو کشید بالا تا روی صورتم و توی چشمام نگه داشت..می دیدم ..اون شرم خاصی که توی چشماش نشسته بود رو به وضوح می دیدم..برقی که تعبیری واسه ش نداشتم..شاید نگاهه خیره و سرکشم فقط واسه چند لحظه توی چشمای آنیل موند ولی با گزیدن گوشه ی لبم به خودم تشر زدم که این کارم درست نیست!..دست خودم نبود ولی….من..دختری نبودم که بتونم با جرات تو چشمای یک مرد زل بزنم..آنیل برای من غریبه بود!..
سنگینی نگاهش روی من بود و بدتر از اون حال من و التهابی که ناگهانی زیر پوستم دوید و گونه هام رو گلگون کرد..
با اون یکی دستم لبه ی چادرمو گرفتم و کمی کشیدم جلو….می ترسیدم سجاده رو ول کنم و از دست جفتمون رها شه….
از عمد که متوجهه اطرافش بشه دستمو حرکت دادم..با همین تکون کوچیک انگار که به خودش اومد..صدای نفس عمیقش رو شنیدم و بعد از اون سجاده رو ازم گرفت و زیر لب گفت: معذرت می خوام!..من……
سکوت کرد..بودنم رو بیش از اون جایز ندونستم..از کنارش که رد می شدم بوی عطرش رو حس کردم..همون عطر مردونه موقع ِ نماز!..
لبمو گزیدم و چشمامو ثانیه ای بستم و باز کردم..تنم گر گرفته بود..قدمامو تند بر می داشتم..صورتم داغ شده بود و بر خلاف اون دستام سرد بود..یک تضاد عجیب!….
بچه ها حاضر بودند..مانتومو پوشیدم و ساکمو برداشتم و همراهه بقیه رفتم پایین..
دم در بودیم و داشتیم خداحافظی می کردیم..دیدم آنیل در حالی که داره کت اسپرت مشکیش رو می پوشه با عجله از پله ها میاد پایین..ظاهرا فقط من متوجهش شده بودم..خواستیم از در بریم بیرون که صدامون زد..بچه ها هم با من برگشتند..
دوید طرفمون و رو به رومون که ایستاد گفت: این جاده واسه 4 تا دختر جوون امن نیست..با ماشین پشت سرتون میام!….
نسترن_ نه زحمت نکشید..ما خودمون میریم……
آنیل چتر مشکی رنگی رو از روی جالباسی کنار در برداشت و درو باز کرد: من میرم ماشین و روشن کنم..بیرون منتظرم!…..
همین که از در رفت بیرون افرین گفت: یه دنده ست، از پسشم بر نمیاین فقط هر چی که گفت بگین چشم!..
نسترن_ اما آفرین می دونی تا تهران چقدر راهه؟…..
آفرین خندید: نه بابا آنیل تموم زار و زندگیش تهرانه..حتما دلش واسه باشگاهش تنگ شده فردا برمی گرده…..
تو بالکن بودیم که سر و کله ی آروین هم پیدا شد..آنیل چترشو گرفته بود بالای سرش و لای در ماشین ایستاده بود ..
آروین از همونجا رو بهش داد زد: چند دقیقه صبر کنی منم حاضر شدم!…..
آنیل_ زن دایی و بقیه تنهان وجودت اینجا لازمه..فردا عصر برمی گردم……
آروین پوفی کشید و سرشو تکون داد: منم کارا رو راست و ریست می کنم برنامه مون جور شه پس فردا راه میافتیم!…..
آنیل سرشو تکون داد…..
از آروین و آفرین خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت ماشین..
نسترن نشست پشت فرمون..من کنارش بودم و نگار و سارا صندلی عقب نشستند..
نسترن استارت ماشین رو زد و گفت: عجب بارونی میاد!..
نگار_ احتیاط کن، جاده ی شمال زیاد امن نیست مخصوصا تو یه همچین موقعیتی!..
نسترن سرشو تکون داد و ماشین و راه انداخت: حواسم هست!..
زیر لب « بسم الله » گفتم و حرکت کردیم….هنوز از در باغ بیرون نرفته بودیم..نگاهمو از پنجره به بیرون و فضای سرسبز باغ دوختم..درختها زیر رگبار بارون شسته می شدند و انگار از برخورد این قطرات ِ نوازشگر، با تن پوش سبز و لطیفشون سرمستن وغرق ِ شادی!..
دوست داشتم پنجره رو پایین بکشم و به اندازه ی یک نفس عمیق صورتمو به دست نوازش بارون بسپرم..ولی به خاطر بچه ها مجبور بودم فقط به تماشای اونها بسنده کنم!..
از در باغ بیرون رفتیم..ماشین آنیل پشت سرمون با فاصله می اومد!..
چشمامو بسته بودم.. و به صدای برخورد بارون با شیشه ی جلوی ماشین گوش می دادم که صدای نگار رو میونش شنیدم: نمی دونم چرا ولی دیگه از این شازده بدم نمیاد!..برعکس یه جورایی ازش خوشمم اومده!..
چشمامو باز کردم..
سارا_ کیو میگی؟!..
نگار با همون لحنی که پر بود از شیطنت ذاتیش، در جواب سارا گفت: همونی که پشت سرمونه!..بابا دمش گرم دست خوش به غیرتش!..اصلا وقتی گفت خوب نیست 4تا دختر این موقع شب تو جاده تنها باشنا قند تو دل من آب کردن!..
سارا_ باز تو یه پسر دیدی احساساتت به قُل قُل افتاد؟!..
نگار_ بُشکه خفه!..
سارا_ زهرمار و بُشکه..نگار می زنم اون……
نسترن تشر زد: بچــه ها…….
سارا از روی حرص نفس نفس می زد..چند لحظه سکوت بود..نگار با یه مکث کوتاه آه کشید و گفت: من کلا عاشق مردایی ام که غیرتشون خرکی باشه!..اصلا عجیب باهاشون حال می کنم ….
نسترن_ حالا تو از کجا می دونی غیرت آنیل خرکیه؟!..
من و سارا خندیدیم..
نگار _ تا خود تهران داره عین بادیگارد پشت سرمون میاد دیگه خرکی تر از این؟!..
اینبار نسترن هم به خنده افتاد!..
نگار دوباره آه کشید و گفت: اگه همین فرداشب بیاد خواستگاریما بی برو برگرد بله رو بهش میدم!..
سارا_ ادم قحطه که بیاد تو رو بگیره؟!..
نگار_ پ نه پ بیاد تو ِ کدو تنبلو بگیره!…..
جیغ سارا بلند شد و من که به سختی می تونستم جلوی خنده مو بگیرم برگشتم عقب و گفتم: بچه ها خواهش می کنم..هوا که همینجوریش ریخته بهم بذارید نسترن رانندگیشو کنه!..
نگار اخماشو کشید تو هم و گفت: ای بابا..ادم دو کلوم میاد حرف دلشو پیش دوستاش بزنه راه به راه می زنن تو برجکش..خیلی خب من خفه خون می گیرم..نسترن جون تو هم حواستو جمع کن کار دستمون ندی فرداشب که انیل اومد خواستگاریم دست و پا شکسته جلوش نشینم خوبیت نداره عروس شب خواستگاریش دستش وباله گردنش باشه!..
به قدری بامزه حرف می زد که همه مون زدیم زیر خنده و سارا با همون لبخند رو لباش سری به نشونه ی تاسف تکون داد!….دیگه هیچ کس حرفی نزد..سکوت سنگینی فضای ماشین رو پر کرده بود و تنها صدای بارون قادر به شکستن این سکوت، بین ما بود!..بارون به شدت می بارید جوری که نسترن به سختی می تونست رانندگی کنه..
هنوز 1 ساعت بیشتر از راه طی نشده بود ..نسترن در حالی که نگاهش از اینه ی ماشین به پشت سر بود گفت: بچه ها داره راهنما می زنه!…..
نگار و سارا همزمان برگشتند عقب..نسترن اروم کنار جاده نگه داشت…….آنیل پشت سرمون زد رو ترمز و پیاده شد..چترشو باز کرد و دوید سمتمون….نسترن شیشه رو کشید پایین…….
نسترن_ چی شده؟!..
آنیل_ مثل اینکه یه کم جلوتر راهو بستن..
صدای آه ِ من و نسترن بلند شد و نگار گفت: اَه..اینم از شانس ما!..
نسترن با حرص اروم زد رو فرمون..بعد از چند لحظه رو کرد به انیل و گفت: شما از کجا فهمیدید؟!..
آنیل که با وجود چتر باز هم صورتش خیس شده بود به صورتش و موهاش دست کشید و گفت:به یکی از دوستام زنگ زدم که مطمئن شم، اون خبر داد..
نسترن نگاهشو به جاده دوخت و پرسید: راهه دیگه ای نداره؟!..
آنیل_ این جاده ی اصلی ِ که بسته ست .. یه راهه فرعی ام پشت همین جنگله که زمینش خاکیه و رد شدن ازش توی این اوضاع ریسکه…..به نظرم برگردیم بهتره!…..
نسترن_ برگشتمون بی فایده ست..اگه میشه همون راهه فرعی رو نشونمون بدید ممنون میشم!..
آنیل_ اما اون راه زیاد امن نیست..ممکنه تو گل و لای گیر کنید!..
نسترن_ ایشاالله که چیزی نمیشه!..
آنیل_ با این امید نمیشه کاری کرد..توی جاده ش نه تیربرق هست که بتونید راحت جلوتونو ببینید و نه میشه رو امنیتش حساب کرد!..
نسترن مثل همیشه که رو تصمیمی پافشاری می کرد سرسختانه گفت: ولی راهه دیگه ای نداریم ما باید امشب برگردیم شما همون راهو نشونمون بدید، تصمیممون همینه!..
آنیل که خم شده بود نگاهه کوتاهی به من انداخت .. اخماشو کشیده بود تو هم….می دونستم نسترن حرفی رو که بزنه تا عملیش نکنه ول کن نیست..لجبازتر از این حرفا بود که بخواد ریسک این مسیر رو قبول نکنه!….
آنیل به ناچار سرشو تکون داد و گفت: پس خیلی آروم پشت سرم حرکت کنید .. و با یه حرص خاصی گفت: مراقب چاله چوله ها هم باش!……..
رفت سمت ماشینش و نسترن هم شیشه رو کشید بالا..
ماشین آنیل جلو افتاد و ما هم پشت سرش..
نگار_ اخر حرصشو در اوردی..چش سفید!..
نسترن خندید و چیزی نگفت..
جاده ش پر بود از چاله های کوچیک و بزرگ که رد شدن ازشون واقعا کار سختی بود..با اینکه سرعتمون خیلی کم بود ولی ماشین پشت سر هم تکون می خورد ..
نور چراغهای جلوی ماشین، تاریکی رو تا حد کمی از بین برده بود ولی فقط قسمت جلوی ماشین، اطرافمون کاملا تاریک بود….صدای برخورد قطرات سنگین بارون با شیشه ی جلو و درختایی که چیزی جز سایه هاشون دیده نمی شد…..طبیعت ِ شب، واقعا منظره ی وحشتناکی رو پیش رومون به نمایش گذاشته بود!……

سارا_ نمی خوام بترسونمتون ولی بدجور تاریکه..خوف برداشتم شدید!..
نگار_ استثنائا این یه قلمو باهات موافقم..نسترن خدا بگم چکارت کنه اگه یه بلایی سرم بیاد جواب پدر و مادر و شوهر اینده مو چی می خوای بدی؟!..
نسترن_ بادمجون بم تا حالا افت به خودش ندیده تو هم نمی بینی نترس!..
نگار_ تو روحت یعنی!..حداقل یه آهنگ بذار سرمون گرم شه!..
نسترن_ اَه..دو دقیقه نمی تونی ساکت باشی؟..ضبط روشن باشه تمرکزم می پره!..
نگار با مسخرگی خندید و گفت: اوهو، خوبه پشت iran air نیستی..ادمو برق بگیره عینه تو جو نگیره !..هواپیما که نمی رونی، روشن کن اون وامونده رو!..
نسترن لب باز کرد تا جواب نگار رو بده که ماشین تکون ِ وحشتناکی خورد و سارا جیغ کشید و صدای « یا خدا »ی من ونسترن بلند شد….
ماشین توی همون حالت که به سمت چپ مایل شده بود در جا ایستاد..وهر سه ی ما با چشمای گرد شده شاهد تلاش نسترن بودیم که هر چی پاشو روی گاز فشار می داد ماشین هیچ حرکتی نمی کرد و فقط صدای چرخش شدید لاستیکای ماشین زیر اون رگبار سیل آسا شنیده می شد..
نگار_ چی شد؟!..
نسترن_ بچه ها بدبخت شدیم..انگار ماشین تو چاله گیر کرده..
سارا که ترسیده بود با غیظ رو به نگار گفت: مرد شورتو ببرن با اون سق سیاه و نحست..یه کاره داشت تمرکز می کردا!..
نگارکه خنده ش گرفته بود هیچی نگفت و فقط به سارا چشم غره رفت!..
آنیل دنده عقب گرفت و ماشینش رو جلوی ماشین ما نگه داشت..پیاده شد و با چند قدم بلند اومد سمتمون..نیم نگاهی به لاستیک سمت چپ ماشین انداخت..نسترن شیشه رو کشید پایین..
آنیل_ گاز نده ممکنه چاله رو عمیق کنی….چتر دارین؟!..
نسترن_ اره چطور مگه؟!..
آنیل_ پیاده شین..
چترامون رو از صندلی عقب برداشتیم و پیاده شدیم..وای خدا عجب بارونی!….بدتر از اون اینکه همه جا تاریک بود..هر سه مون چسبیده بودیم به در ماشین و نسترن هم کنار آنیل ایستاده بود!..
و در حالی که نگاهش به جلوی ماشین بود گفت: حالا چکار کنیم؟!..نمیشه درش اورد؟!..
آنیل_ گفتم که جاده ش درست و حسابی نیست!..
نگار_ اینجا هم که مگس پر نمی زنه..چه تاریکه!..
آنیل_ خیلی کم پیش میاد کسی از اینجا رد بشه..
نسترن_ چطور؟!..مگه راهه فرعی نیست؟!..
آنیل مکث کرد و دستی به جلوی ماشین کشید: به ریسکش نمیارزه..همه اینو می دونن!..نگاهم روی صورتش بود..متوجه منظورش نشدم..خب از دید من ریسکش می شد جاده ی لغزنده تو یه شب بارونی، که مسلما همیشه بارونی نبود اون هم به این شدت….پس منظورش چی بود؟!..مردم حاضر نبودن ریسک این جاده رو قبول کنن؟ ولی اخه چرا؟!..
آنیل_موبایل من انتن نمیده…..
نسترن گوشیشو نگاه کرد و ناامیدانه گفت:مال منم همینطور..
گوشی ما هم انتن نداشت..خدایا عجب گرفتاری شدیم….
نسترن_ نمیشه کمک کنید ماشین و از تو چاله در بیاریم؟!..
آنیل- چاله ش عمیق ِ ولی امتحانش ضرری نداره..شما برید کنار….
کنار ایستادیم..آنیل کتشو در اورد و همراه با چترش انداخت تو ماشین..بارون به قدری شدید بود که سریع سرشونه و موهاشو خیس کرد..جلوی ماشین رو گرفت و به عقب هل داد..ماشین تکون کوچیکی خورد ولی هیچ اتفاقی نیافتاد..
بعد از چند لحظه نفس زنان کنار ایستاد و دستاشو به کمرش زد: بدجور تو گل و لای فرو رفته..چسبیده بیرون نمیاد!…….تو موهای خیسش دست کشید: راهی نیست..نمیشه درش اورد!..
نسترن_ پس اگه واسه تون مقدروه ما رو برسونید یه جایی بارون که بند اومد یکی رو میاریم کمک کنه!..
رفت سمت ماشینش و توی همون حالت جواب نسترن و داد: شما این اطرافمو نمی شناسید این جاده طولانیه نه میشه برگشت نه ادامه داد، ممکنه همین بلا سر ماشین منم بیاد اونوقت دیگه راهی نمی مونه و تا خود صبح توی همین تاریکی گیر میافتیم!..
کتشو پوشید و چترشو برداشت..در داشبورت و باز کرد ..یه چراغ قوه و همراهش یه پاکت مشکی برداشت و گفت: هر چی که می دونید لازمه از تو ماشین بردارین، درو هم قفل کنید…..
نسرتن_ که چی بشه؟!..
آنیل_ همین نزدیکی یه خونه ی متروکه ست چند قدم بیشتر از اینجا فاصله نداره ..می برمتون اونجا تا بارون بند بیاد!…..
نسترن نگاهه کوتاهی به ما انداخت..ظاهرا چاره ی دیگه ای نداشتیم..
آنیل چراغ قوه شو روشن کرد و جلو افتاد..توی همون چند قدم پاهام تا بالاتر از پاچه گلی شد..قدم برداشتن واسه م سخت شده بود..سارا و نگار محکم دست همو چسبیده بودند..زمین سُر بود و هر بار صدای جیغ سارا بلند می شد!..و این دلهره ی من رو بیشتر می کرد که عجیب امشب به دلم افتاده بود ..کمی جلوتر آنیل جلوی یه دیوار نرده ای ایستاد..
آنیل_همینجاست!حواستون باشه که سر و صدا نکنید!..نه کسی جیغ بکشه و نه بلند حرف بزنه!..
نسترن_ چرا؟!..مگه کسی هم اینجا زندگی می کنه؟!..
آنیل که از روی دیوار ِ کوتاه و چوبی اطراف خونه رو زیر نظر گرفته بود سرشو تکون داد و گفت: کسی اگر هم بخواد نمی تونه اینجا زندگی کنه ..مجبور نبودم نمیاوردمتون..فقط همون کاری که گفتمو بکنید!..
افتاد جلو و ما هم با فاصله ی کمی پشت سرش حرکت کردیم!..خونه قدیمی بود و در و پیکر درست و حسابی نداشت..یه در نرده ای که اونم باز چوبی بود و لولاهاش صدا می کرد..به کمک نورچراغ قوه ی آنیل مسیری که توش حرکت می کردیم روشن بود..ولی اطراف خونه توی تاریکی محو شده بود و حتی سایه ی درختا هم مشخص نبود..صدای واق واق سگ و زوزه ی گرگ ها ترس بدی رو به جونم انداخته بود..جرئت نداشتم برگردم و پشت سرمو نگاه کنم!..

آنیل هر کجا که نور چراغ قوه رو می چرخوند نگاهه ما هم به همون سمت کشیده می شد..کمی جلوتر یه حوض ِ سنگی که نصف دیواره ش ریخته بود و چندتا گلدون شکسته اطرافش افتاده بود….و رو به رومون یه ساختمون قدیمی که به یه خرابه بیشتر شبیه بود!..3 تا ستون چوبی داشت که به وسیله ی 3 تا پله ی بزرگ به بالکن منتهی می شد و بعد هم 3 تا اتاق جلوی هر ستون….
روی ستون ها با رنگ سفید اشکال عجیب وغریبی ترسیم شده بود..چیزی ازشون سر در نیاوردم..حتی قابل تشخیص هم نبودند..توی اون موقعیت انقدری ترسیده بودم که نه بتونم و نه بخوام به چیزی زیاد از حد دقیق بشم..مخصوصا من که همیشه ادم کنجکاوی بودم وهستم!..ولی موقعیت ِ الان کاملا فرق می کرد..
زوزه ی باد میون زوزه ی وحشتناک گرگ ها..صدای مکرر واق واق سگ ها ..صدای بلند رعد و برق ..شرشر بارون و برخورد قطراتش با سقف شیروونی خونه..یه حوض قدیمی و گلدونای شکسته…. دیوار و سقف و پله های فرسوده ..و اشکال و خطوط کج و معوجی که روی دیوارها و ستون خونه کشیده شده بود….تمومش به ترسم دامن می زد و من رو یاد صحنه هایی می انداخت که دوست نداشتم حتی ثانیه ای به اون زمان برگردم و یاداور ِ لحظاته نحسش باشم!..
آنیل رو به روی یکی از درها ایستاد..شیشه هاش کاملا ریخته بود و با پلاستیک ضخیمی اون رو پوشونده بودند..با پا ضربه ی محکمی بهش زد ..در با صدای بلندی از هم باز شد..داخلش تاریک بود..نور چراغ و توی درگاهش انداخت و با احتیاط قدم برداشت..
زانوهام می لرزید..ترس هم یک غریزه ست که ناخوداگاه به سراغت میاد..من هم از این قاعده مستثنا نبودم..دست خودم نبود..
بوی نا و خاک و کهنگی همه مون رو به سرفه انداخت..
سارا_اَه چه بوی بدی میاد!……
وسط اون اتاق تاریک که یه گوشه از سقفش هم ریخته بود بلاتکلیف ایستاده بودیم..آنیل نور چراغ رو اطراف چرخوند..روی دیوارها هم اون خط و نوشته ها دیده می شد..بعلاوه چندتا مجسمه ی سیاه رنگ، روی طاقچه….باد شدید بود و محکم به در چوبی برخورد می کرد..سر و صداش زیاد بود و آنیل هم که پی به ترسمون برده بود محکم بستش و قفلشو زد..
نسترن دستشو روی طاقچه ی چوبی کشید.. چندتا شمع اونجا بود..اونها رو برداشت و توی دستش چرخوند: خیس نیستن..میشه روشنشون کرد..
آنیل از تو پاکتی که دستش بود یه چیزی شبیه به فندک در اورد و داد دست نسترن..3 تا شمع بیشتر نبود..روشنشون کرد و گذاشتش کنار طاقچه و یه حباب شیشه ای که گوشه ش شکسته بود رو گذاشت روشون تا باد اونها رو خاموش نکنه!…..
نسترن_ شاید این بارون تا صبح بند نیاد..اینجا هم که بدتر از بیرونه!…
آنیل_ شاید بند نیاد ولی کمتر میشه!…….
من و نگار محو اون نوشته هایی بودیم که به لاتین روی دیوار کشیده شده بود..
نگار_ خطش جوریه که نمی تونم بخونم!..
سارا_ تو که زبانت خوبه!..
نگار_ گفتم که نمیشه خوند!..کج و کوله ست!..
آنیل_ یه چیزو همین اول کار بدونید بد نیست..توی این خونه نه به چیزی دقیق شید و نه درباره شون کنجکاوی کنید..
من که تا اون موقع روی زبونم بود این سوال و بپرسم، اخر هم طاقت نیاوردم و بدون اینکه نگاهش کنم و درحالی که صورتم سمت اون نوشته ها بود گفتم: این خونه یه جورایی عجیب وغریبه..اینو تو یه نظر هم میشه فهمید..ولی اخه چرا؟!….
برگشتم و نگاهش کردم..صورتش رو به من بود..آروم ادامه دادم: چی این خونه رو خاص کرده؟!..این نوشته ها؟!..یا…………..
همون موقع صدای تقی از بیرون اومد..مثل یه جسم اهنی که یکی محکم بهش ضربه بزنه و بندازتش زمین..سارا جیغ کشید و نگار جلوی دهنشو محکم چسبید..
وسط اتاق ایستاده بودم و با چشمای گرد شده زل زده بودم به در که سایه ی درختا روش افتاده بود و بادی که زوزه کشان از لای درز پلاستیک ها می اومد تو و..واقعا حس بدی بود..حسی بد و دلهره اور!..
صدای رعد و برق..و سایه ای که همزمان از جلوی در رد شد اینبار تاب و توانمو ازم گرفت و من هم بلند جیغ کشیدم و چشمامو محکم بستم.. وای خدا..دارم میمیرم..قلبم به چه تندی می زد!..
سارا که به گریه افتاده بود گفت: بـ..بچه ها..اون..سایه..چـ..چی بود؟!..
آنیل سریع رفت پشت پنجره و بیرونو نگاه کرد..رعد و برق که می زد بیرون روشن می شد ولی فقط واسه یه لحظه..
آنیل_ اینجا که چیزی نیست..سایه ی درختا بوده افتاده رو در!..
باز همون صدا ولی اینبار بلندتر..تا جایی که همه مون جز انیل جیغ کشیدیم و عقب رفتیم..
آنیل که انگار از صدای جیغ های پی در پی ِ ما عصبانی شده بود گفت: گفتم جیغ نکشیــد، صدا از تو حیاط نیست..حتما پشت ساختمونه!..
نسترن_ توی این بارون گربه و هر جک و جونور دیگه ای که نمی تونه باشه..اون سایه ی یه ادم بود..من مطمئنم..
نگار_مـ..منم همینطور..مطمئنم که ادم بود!..ولی خیلی سریع دوید اونطرف..
آنیل که از پنجره بیرون رو می پایید گفت:من میرم یه سر و گوشی اب بدم ببینم چه خبره!..و جلوی در برگشت و رو به ما گفت: همینجا باشید هر صدایی هم شنیدید تاکید می کنم هر صدایی، به هیچ وجه بیرون نیاین!……
زبونم به کار افتاد..می ترسیدم..می ترسیدم جون اون هم به خطر بیافته..ما..اینجا..تنها..توی این اوضاع و احوال……..اون چه گناهی داشت؟!..
-و..ولی خطرناکه..اگه یکی اون پشت باشه چی؟!..ا..اگه که……
سکوت کردم..زبونم نمی چرخید اونی که می خواستم رو بهش بگم..خندید..نگاهش توی چشمام بود..با ارامش گفت: هیچ اتفاقی نمیافته..هر کی هم که باشه می تونم از پسش بر بیام..فقط یادتون نره که چی گفتم!…..
نگاهه کوتاهی بهمون انداخت و بی معطلی از در بیرون رفت..
کسی جرئت نداشت بره جلو و قفل درو بزنه..
دست نسترن و گرفتم:نسترن حس بدی دارم..
نسترن دستمو فشرد: منم……..
– نکنه……..
نگام کرد: نکنه چی؟!..
اب دهنمو قورت دادم و با تردید گفتم: بنیامین!..او..اون به همین راحتی.. دست بردار نیست..دیدی که با چه ادمایی می گرده!…….
نسترن رنگ پریده و لرزون دستمو فشار می داد..معلوم بود ترسیده.. و با لبخند کم جونی روی لب، سعی داشت اون رو مخفی کنه..
نسترن_نه.. نگران نباش..کاری ازش بر نمیاد!..
– اما..اما می ترسم با اون حرفایی که بهش زدیم..بخواد یه جوری زهرشو بهمون بریزه!……با بغض ادامه دادم: اون ادم روانیه نسترن….این وسط آنیل و بقیه هم به پای ما می سوزن!..
تو نگاهه خیسم زل زد ..اشک توی چشماش حلقه بسته بود..لباش تکون خورد..خواست چیزی بگه که……….
صدای فریاد یک نفر از پشت ساختمون و بعد از اون صدای شکستن شیشه از بیرون،با صدای جیغ ِ آمیخته به وحشت ما گره خورد.. نسترن دوید سمت در و قفلشو زد..
رفتیم طرف پنجره..صدای بلند گریه ی سارا حس تشویش رو تو دلم بیشتر می کرد..بیرون تاریک بود..صدای رعد و برق لحظه ای قطع نمی شد..بیرون کسی نبود..حتی اون سایه!..
نسترن که به نفس نفس افتاده بود گفت: مـ .. من میرم بیرون ببینم چه خبره!….
دستشو محکم چسبیدم: نه..نسترن مگه دیوونه شدی؟……
نگار با صدای مرتعش و گرفته ای گفت: زده به سرت؟..مگه صداها رو نمی شنوی؟….و با بغض ادامه داد: من مطمئنم اون یارو یه بلایی سر آنیل اورده..صدای داد اون بود……
اشک صورتمو خیس کرده بود..خدایا…..خودت به فریادمون برس!….
نسترن_ دست رو دست بذاریم که چی بشه؟!….
یک نفر مثل یه سایه تند از جلوی پنجره رد شد و ما که متوجهش شده بودیم جوری جیغ کشیدیم که لرزش پرده ی گوشم رو خیلی راحت احساس کردم!..گلوم آتیش گرفته بود..لرزون و شمرده چند قدم رفتیم عقب..ولی چشم از اون پنجره و شیشه ی ترک خرده ش بر نمی داشتیم….
سارا به تته پته افتاده بود: شـ..شما..هم.. دیدید؟!..
نسترن_ مرد بود..من.. دیدمش!..
هق زدم و تو صورتش نگاه کردم..چشماش از حدقه زده بود بیرون: نسترن..نسترن خوبی؟!..
تکرار کرد: من دیدمش..مرد بود..ولی..ولی….
داد زدم: ولی چی نسترن؟..نسترن داری می لرزی..نسترن…..
نفسش بالا نمی اومد..رنگش به سفیدی می زد..و فقط زیر لب یه چیز رو تکرار می کرد: صورتش..صورتش…..
نگار_ بسم الله الرحمن الرحیم!…….
سارا_ چی؟!..
نگار وحشت زده گفت: شاید جن باشه……..
سارا_ ببند دهنتو..چرا بیخود جو میدی؟!..نمی بینی حالمونو؟..
نگار_ نه به قرآن راست میگم……از مادربزرگم شنیده بودم که تو خونه های قدیمی زندگی می کنن لابد از اینکه ما اینجاییم عصبانی شدن حالا می خوان..می خوان دخلمونو بیارن……
سارا جیغ خفیفی کشید و چشماشو بست….
به روح و اینجور چیزا اعتقاد نداشتم ولی به جن….با اینکه از موجودیتش چیزی نمی دونستم ولی بی اعتقاد هم نبودم..عقیده م این بود اگه وجود نداشت خداوند تو قرآن ازش اسمی نمی برد..پس حتما وجود داره!…..اما اینکه اینجا خونه شون باشه..نمی دونم چرا ولی اصلا تو کتم نمی رفت!….
نسترن رو زمین زانو زد..دوره ش کردیم..بلند صداش زدم..چشماش نیمه باز بود..
– نسترن..خواهری..الهی قربونت برم چی شدی؟..نسترن عزیزم چشماتو باز کن..نسترن..جونه سوگل..تو رو خدا چشاتو باز کن…..
نگار_ نسترن..چی شدی اخه؟..مگه چی دیدی؟..نسترن داری می ترسونیمون..نستـــرن…..
یهو یکی محکم به در ضربه زد..نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و جیغ نکشم..هر سه برگشتیم سمت در..همون سایه..با پاش محکم به در لگد می زد..
نگار جیغ کشید: بچه ها داره درو می شکنه..الان میاد تو..
سارا که از بس جیغ کشیده بود صداش بم و گرفته شده بود میون هق هق گفت: یا پنج تن..بچه ها نفسم بالا نمیاد دارم می میرم..وای..خـ..خدا…..
چشماش از کاسه زده بود بیرون..خس خس می کرد و قفسه ی سینه ش به سرعت بالا و پایین می شد….یه چشمم به در بود و یه چشمم به سارا..وحشتزده زل زده بود به در..
نگار بدتر از اون بود ..و من که زانوهام کنار نسترن خم شده بود و قلبم کم مونده بود سینه م رو بشکافه و بیرون بزنه..نا نداشتم گریه کنم یا حتی جیغ بکشم..
در طاق به طاق باز شد..باد که خودش رو پشت در حبس کرده بود با باز شدن در به داخل وزید و شدتش به قدری زیاد بود که شمعا رو خاموش کرد..همه جای اون اتاقه متروکه تو تاریکی فرو رفت..نگارجیغ کشید..سارا توان ایستادن نداشت..نسترن بیهوش شده بود و نگار می لرزید….و من..چیزی تا مردنم نمونده بود..خدایا..چیزی تا قبض روح شدنم نمونده!..
اون سایه که حالا جسمی شده بود تو درگاهه اتاق و تصویرش از جنس همین تاریکی بود قدم بلندی به داخل برداشت..نگاهم هیچ کجا رو نمی دید جز اندام چهارشونه ی اون سایه و صدای خرخری که ازش به گوش می رسید..مثل خُرناس..مثل کسی که از شدت خشم و عصبانیت صدای نفس کشیدنش به خُرناس و خرخر تبدیل بشه..
قدم دوم رو به طرفم برداشت و من عجیب حس می کردم که هیچ چیز از اطرافم نمی فهمم….فقط اون..فقط احساس ترس..وحشت….اون بود و این حس کشنده….توی تاریکی محض..وجود یه سایه مقابل نور ِ کم سویی از درگاهه اتاق به داخل….جلوتر که اومد متوجهه دستاش شدم..یه خنجر.. درست تو دست راستش..
توی اون تاریکی واضح نمی دیدم ولی سرش خیس بود که چند قطره از اون خیسی ِ سرش روی زمین چکید..اینو از سایه ی اون قطره ها روی زمین فهمیدم..باد وزید و بوی تند خون رو به مشامم رسوند..خــون!..یک خنجر ِ خونی..تو دستای این مرد!…….
گردنم خشک شده بود..توان این رو نداشتم که سرمو بچرخونم و به بچه ها نگاه کنم..
چرا گوش هام هیچ صدایی رو جز صدای زوزه ی باد و خرناس پی در پی اون مرد نمی شنوه؟!..چرا صدای بچه ها نمیاد؟..چرا چیزی نمیگن؟..چرا نگار جیغ نمی کشه و سارا گریه نمی کنه؟….نسترن..خواهرم بیهوشه!….چرا..چرا نمی تونم نگاهمو از این جسم ِ تاریک و خنجر ِ منفورش بگیرم؟..
خدایا!..
خدایا صدامو می شنوی؟!..
کمکم کن!……..
چشمامو بستم….راهی نداشتم..قدرت حرکت نداشتم مقابله که جای خود داشت..
پس..
طبق عادتی که از بچگی موقع ترس بهم دست می داد و با خدا توی دلم حرف می زدم..موقعی که از زور بی پناهی به کنج تاریک اتاقم تو یه شب بارونی پناه می بردم و چشمامو می بستم و گوشامو می گرفتم تا صدای غرغرای مامان رو نشنوم.. و درونم رو پر می کردم از نجوا و اسم زیبای خدا..خدایی که الان..توی همین لحظه….وجودش رو بیشتر از هر زمانی حس می کردم….زیر لب..لرزون..از روی عادت چندین و چند ساله م..با دلی که از یاد خدا سعی داشت اروم بگیره ولی از روی غریزه هم ترس رو لمس می کرد و لرزشش گویای همه چیز بود….با هر قدم که اون مرد به طرفم بر می داشت و من حتی با چشمای بسته هم صدای قدم هاشو می شنیدم، با خودم تند و بی وقفه زمزمه کردم: الهى بى پناهان را پناهى،به سوى خسته حالان کن نگاهى، مرا شرح پریشانى چه حاجت، که بر حال پریشانم گواهى …………………
چشمام سنگین بود و می سوخت!..جونی نداشتم که بخوام باز نگهشون دارم!..صداهای مختلفی توی سرم می پیچید..از بین اونها، فقط صدای نسترن رو تشخیص دادم..
ولی به وضوح متوجه نبودم که چی داره میگه.. جملاتش.. صدای گریه هاش..همه و همه توی سرم انعکاس داشت و پشت سر هم تکرار می شد….
شدت نور رو از پشت پلکای بسته م احساس می کردم..عکس ِ اون نور پشت پلکام، باعث شد چشمامو جمع کنم و بخوام که بازشون کنم..
اما همه چیز تار بود..نگاهم به سقف و گوشام پر شده بود از صدای حرکت چرخ های برانکاردی که بی حرکت روی اون افتاده بودم ..
با چند بار باز و بسته کردن چشمام دیدم بهتر شد و حالا واضح همه چیز رو می دیدم..گردنم درد می کرد..راحت نمی تونستم تکونش بدم!..
صدای نسترن که میون گریه ذوق زده شده بود رو شنیدم: الهی قربونت برم..خواهری منو ببین..منو ببین بگو حالت خوبه..سوگل..عزیزم…….
لبامو تکون دادم..اسمشو صدا زدم.. ولی انقدر اروم که حتی خودمم به سختی شنیدم!..
— خانم شما بیرون باشید..
نسترن_ ولی خواهرم…..
— می بینید که حالشون خوبه!..بیرون منتظر باشید..
و چند لحظه بعد صدای همون مرد..سرمو تا جایی که می تونستم کج کردم..دردم گرفت و اخمامو کشیدم تو هم..
–خانم پویان..حالتون خوبه؟..
سرمو به سختی تکون دادم..
–احساس درد یا سرگیجه و حالت تهوع ندارید؟!..
زمزمه کردم: گردنم..درد می کنه!
–مشکلی نیست درد گردنتون ناشی از تنش های عصبی ِ موجودیه که بهتون وارد شده..یه جور شوک ِ عصبی….تا چند ساعت اینده برطرف میشه!..حالت تهوع ندارید؟..
– نه..فقط..می خوام خواهرمو ببینم!..
دکتر که مردی تقریبا 45 ساله با موهای جوگندمی بود، بعد از معاینه با دقت چیزهایی رو روی کاغذی که تو دستش بود یادداشت کرد، برگه رو داد دست پرستار و گفت: تزریقاتشو انجام بدید…
پرستار_ چشم اقای دکتر!
دکتر نیم نگاهی به من انداخت و خواست از در بره بیرون که صداش زدم..بین راه برگشت و منتظر نگام کرد..
– کی مرخص میشم؟..
لبخند کمرنگی روی لباش نشست: نگران مرخص شدنت نباش دخترم..فعلا استراحت کن بدنت خیلی ضعیفه!
از در که رفت بیرون پرستار هم پشت سرش رفت..نگاهم هنوز روی در بود که بعد از چند لحظه باز شد و نسترن با چشم های اشک الود وارد اتاق شد..با دیدنم لباش به لبخند از هم باز شد..با 3 قدم بلند خودشو رسوند کنار تختم و دستمو گرفت..
— سوگل حالت خوبه؟..
با لبخند کم جونی نگاش کردم و گفتم: خوبم….
از یاداوری اتفاقاتی که برامون افتاده بود ابروهامو کشیدم تو هم و با لحنی نگران ادامه دادم: تا جایی که یادم میاد تو بیهوش بودی..الان حالت خوبه؟!..
با همون لبخند و بغضی که چونه ی خوش فرمش رو می لرزوند سرشو تکون داد: خوبم..چیزیم نیست..
-بچه ها کجان؟..حالشون چطوره؟!..
— اونا هم خوبن..فقط سارا حالش بد شده بود که الان نگار زنگ زد بهم گفت بهتره..
– الان کجان؟..
–اداره ی آگاهی..ما هم بـ ..
پرستار درو باز کرد و وارد اتاق شد..میز چرخداری رو که روش سرم و آمپول و چند جور قرص بود به سمت تختم هدایت کرد..بعد از اینکه کارش تموم شد و سرمم رو تزریق کرد ازم پرسید که به چیزی احتیاج ندارم؟.. فقط سرمو تکون دادم .. به صورتم لبخند زد و از اتاق بیرون رفت!..
نسترن کنارم روی تخت نشست..هنوز دستم تو دستش بود!..
– نسترن..هیچی یادم نیست..اون مرد درو بازکرد و اومد تو اتاق..دستش یه خنجر خونی بود..جلوم که ایستاد چشمامو بستم و تو دلم داشتم با خدا حرف می زدم و ازش می خواستم کمکم کنه……..دیگه بعدشو یادم نیست!….هیچی یادم نمیاد…
فشار کمی به دستم اورد و سرشو تکون داد: من اون موقع هوش بودم..ولی نمی تونستم بلند شم..از بس که ترسیده بودم نا نداشتم رو پاهام وایسم….
صورتش از یاداوری اون صحنه ها جمع شده بود..ادامه داد: اون مرد صورت کریهی داشت..به عمرم یه همچین چیزی رو ندیده بودم..انگار که صورتش به طرز فجیعی سوخته باشه حتی انگار که لب و بینیش کامل از بین رفته بود..نمی خوام بیشتر از این توضیح بدم چون دکترت گفته تشویش و نگرانی واسه ت خوب نیست!..
اون مرد تو اتاق بود که بیهوش شدی ..سارا از حال رفته بود و نگار بلند گریه می کرد..ولی من از دیدن هیکل چهارشونه و صورت زشتش لال شده بودم..هر چی زور می زدم که صدام در بیاد و داد بزنم « ازت فاصله بگیره » توانمو بیشتر از دست می دادم ..انقدر که به خودم فشار اوردم چشمام اتیش گرفته بود..ازحد معمول بازتر شده بود..حس می کردم دارم خفه میشم..اصلا یه حال عجیبی داشتم..
اب دهنشو قورت داد..به نقطه ی نامعلومی روی ملحفه ی سفیدی که روم کشیده بودند خیره شد و ادامه داد: تو تازه از هوش رفته بودی و اون مرد فقط یک قدم باهات فاصله داشت که از بیرون صدای شلیک گلوله اومد..نفهمیدم چی شد سوگل..به خدا نفهمیدم..باورت نمیشه اون مرد به محض شنیدن صدا چطور خودشو از داخل اتاق پرت کرد بیرون..انقدر سریع که خشکم زده بود و حواسم به صدای شلیک نبود!…….
مکث کرد..محو گفته هاش شده بودم و اشتیاقم برای دونستن ادامه ی حرفاش قابل وصف نبود………..
نسترن تو چشمام نگاه کرد و با لحن محزون و گرفته ای گفت: سوگل..آنیل چاقو خرده..از پشت بهش ضربه زدن ..دکترا میگن خون زیادی از دست داده الان تو اتاق عمله..مثل اینکه پلیسا رو هم اون خبر کرده بود ولی نمی دونم چطوری!..شاید با موبایلش..نمی دونم!..ولی حالش اصلا خوب نیست………
مات و مبهوت جلوی دهنم رو گرفتم..خدایا باورم نمیشه..پس اون خنجر خونی توی دستای نفرت انگیزه اون مرد….
بغضم گرفت..نمی دونم چرا ولی ناخوداگاه چهره ی مهربون و اروم آنیل پیش چشمام تداعی شد..با هر جوشش از قطره ی زلال اشک توی چشمام، تصویرش تارمی شد اما..
حرکت جالب ِ اون شبش که سجاده ش رو بهم داد تا روش نماز بخونم..موقعی که خواستم سجاده ش رو بهش برگردونم و نگاهه خاص ِ همراه با شرمش توی صورتم، مخصوصا چشمام..اینکه سعی داشت نگام نکنه ولی انگار دست خودش نبود….
اون شب توی مهمونی..اینکه جونمو نجات داد با اینکه جون خودشم تو خطر بود!….تموم اون لحظات مثل پرده ی فیلم از جلوی چشمام رد می شد.. به خودم که اومدم صورتم خیس بود ..
بغض تو گلوم گیر کرده بود و اذیتم می کرد..نه می تونستم قورتش بدم نه با ریختن چند قطره اشک خودمو راحت کنم..
انگار اشکام هم قادر نبودند اون بغض لعنتی رو بشکنند….نگاهه خیره ی نسترن تو چشمای نمناکم بود..
بالاخره طاقتمو از دست دادم..صدای هق هقم بلند شد..فقط هق هق بود و ناله ای که رو شونه ی نسترن خالیش کردم..
گردنم دیگه درد نمی کرد..
نسترن پشتمو نوازش داد ..ازم می خواست اروم باشم..
ولی چرا نمی تونم؟..
چرا احساس می کنم دلم اتیش گرفته؟..
چرا نمی تونم تپش های نامنظم قلبم رو درک کنم؟!..
نسترن_ سوگل تو رو خدا اروم باش..تازه داره حالت بهتر میشه با خودت اینکارو نکن!..
رو شونه ش هق زدم: نسترن اگه اون چیزیش بشه من خودمو نمی بخشم..اون به خاطر نجات جون ما خودشو به خطر انداخت!..
نسترن_ خودخوری نکن سوگل این وسط اگه کسی مقصر باشه اون منم..منی که مثل همیشه با خودخواهیام همه رو تو دردسر انداختم..اگه به حرف آنیل گوش کرده بودم و برگشته بودیم هیچ کدوم از این اتفاقا نمیافتاد..تقصیر من بود سوگل نه تو……از تو بغلش بیرون اومدم..تو صورتش نگاه کردم..اونم بی صدا گریه می کرد..حس پشیمونی تو چشماش موج می زد..
اب دهنم و برای هزارمین بار قورت دادم تا از شر اون بغض خلاص شم..اما نشد..لعنتی با این کارم سنگین تر شد: حالش خوب میشه؟!..
نگام کرد..واسه گفتن چیزی که سر زبونش بود تردید داشت..
اروم سرشو تکون داد و با لبخندی که مصنوعی بودنش کاملا مشهود بود زمزمه وار گفت: ایشاالله..توکلمون به خداست..آنیل ورزشکاره حتما می تونه مقاومت کنه!..
توکل!..تنها کاری که تو یه همچین موقعیتی از دستمون بر می اومد..
به صورتم دست کشیدم..گریه م به هق زدنای ریزی تبدیل شده بود..به صورت گرفته ی نسترن نگاه کردم..نگاه های کوتاه و عجیبی بهم می انداخت و با اضطراب خاصی انگشتای دستشو به بازی گرفته بود..
– نسترن………..
سرشو بلند کرد و زل زد تو چشمام..تردید توی نگاهش بیداد می کرد..
دماغمو بالا کشیدم و گفتم: چی شده؟..چی می خوای بگی؟..
نسترن من من کنان از کنارم بلند شد و گفت:نه..هیـ .. هیچی .. سرمت تموم شده برم به پرستار بگم که………
پریدم میون حرفش و دستش که از تو دستم رها شده بود رو گرفتم: تا نگی چی شده و این تردید تو چشمات از چیه نمیذارم پاتو از در بیرون بذاری..بگو چی شده؟..
نمی دونم چرا ولی دلشوره گرفته بودم..
کمی تو چشمام خیره موند..اروم اومد جلو و کنارم نشست..لبای خشک شده از استرسش رو با سر زبونش تر کرد..
نسترن_ سوگل..اون مرد…..
– اون مرد چی؟!..
نسترن چشماشو ریز کرد و اروم و شمرده گفت: بنیامین یه خالکوبی شبیهه اسکلت رو مچ دست راستش داشت که اسمش هم روش نوشته شده بود..یادته؟..
– خب..چطور مگه؟!..
نسترن_ اون مرد..وقتی رسید جلوت یه چراغ قوه از تو جیبش در اورد و روشنش کرد..دیدم که چشاتو بستی و داری زیر لب یه چیزایی رو زمزمه می کنی..نور که اطرافو روشن کرد دوباره صورتشو دیدم و از اونجایی که زبونم بند اومده بود و نمی تونستم جیغ بزنم فقط تموم تلاشمو کردم که نگاش نکنم..ولی نمی تونستم چشم از اون خنجر بردارم..محکم تو دستش گرفته بود و فشارش می داد….
مکث کرد و لرزون گفت: سوگل من……من اون خالکوبیو رو مچ دستش دیدم..همون اسکلت بود و اسم بنیامین وسطش که به لاتین حک شده بود..سوگل، همون خالکوبی بود!..حتی توی اون نور کم تونستم تشخیص بدم..مو نمی زد!..
اب دهنم رو با ترس قورت دادم..چشمام تا اخرین حد ممکن گشاد شده بود..لبهای سردم روی هم می لرزیدند..
نمی دونستم چی می خوام بگم..گیج و منگ فقط به نسترن زل زده بودم..
متوجهه رنگ ِ پریده م شد و دستمو محکم فشار داد..خودشو کشید جلو و صورتمو با دستاش قاب گرفت و پشت سر هم گفت: سوگل..سوگل عزیزم هیچی نیست اروم باش..به قرآن حدس زدم فقط حدس بود سوگل..سوگل……..
اون دستم که سرم بهش وصل نبود رو گذاشتم رو دستش..دستای جفتمون سرد بود..
شوکه بودم..مثل اینکه برق به تنم وصل کرده باشند..با بغض گفتم: نسترن..اون خالکوبی..گفتی که دیدیش..نسترن داری راستشو میگی مگه نه؟..نسترن..بنیامین..اون…….
نسترن نرم و آروم گونه م رو نوازش کرد و گفت:تو فقط اروم باش من همه چیز و برات میگم..باشه؟..
سرمو تکون دادم..فقط می خواستم که بگه..حالم بد بود ولی می خواستم که بشنوم..هر چی که بود رو بدونم..
حقیقت هر چی که می خواد باشه..من باید بدونم..حقم بود که بدونم!..
پرستار اومد تو اتاق و سرمو از دستم باز کرد..گفت که باید استراحت کنم..
از نسترن خواست که از اتاق بره بیرون ولی من نذاشتم..با اصرار 5 دقیقه بهمون وقت داد و از اتاق بیرون رفت..

نسترن بعد از رفتن پرستار رو کرد بهم و گفت: وقتی که صدای گلوله اومد ترسید و فرار کرد ولی من اون خالکوبی رو دیدم..این اتفاقا نمی تونه تصادفی باشه..اونم کسی که چشم دیدنمون رو نداره..
-آخه اون چرا باید اینکارو بکنه؟..چرا می خواست ما رو بکشه؟!..
نسترن_ نمی دونم..فرصت نبود بهش فکر کنم ولی الان که دارم اینا رو برات تعریف می کنم فقط یه حدس می تونم بزنم..
-چه حدسی؟!
مکث کوتاهی کرد و گفت: اون روز و یادته با بنیامین دعوامون شد که آنیل همون موقع سر رسید و جلوی بنیامین رو گرفت؟..
– یادمه..بعدشم آنیل و تهدید کرد که « یه روز جواب اینکارتو میدم » به منم گفت « از دست من خلاص نمیشی » ..درست یادم نیست ولی انگار یه همچین چیزی رو گفت..
نسترن_ من تو عصبانیت از دهنم پرید بهش گفتم که می دونم تو اون مهمونی بین اون ادما بوده..خب تا اینجا یه جورایی مطمئن شدیم که بنیامین با اونا دستش تو یه کاسه ست، خودتم خوب می دونی که چه کارایی ازشون بر میاد، کشتن ادما که واسه شون مثل آب خوردنه..من میگم شاید چون از جانب ما که دستش پیشمون رو شده احساس خطر کرده و واسه اینکه یه وقت جایی درز نکنه و کثافتکاریاشو به گوش بابا و بقیه نرسونیم خواسته اینجوری، هم تلافی کرده باشه و هم اینکه کلکه همه مون رو بکنه!..
– یعنی تو میگی..تموم مدت داشته تعقیبمون می کرده تا تو یه فرصت مناسب ما رو بکشه؟!..
نسترن_ خب من حدس می زنم این باشه..غیرمنطقی هم نیست، جور در میاد..ما 4 نفر همه چیزو در موردش می دونستیم..اون روز آنیل رو هم که تهدید کرده بود پس می تونه انگیزه ش و داشته باشه!..هنگ کرده بودم..باورم نمی شد که بنیامین، نامزدم بخواد منو بکشه..اخه چطور ممکنه؟؟!!..
خب تو اینکه اخلاقای بخصوصی داره شکی نیست ولی اینکه بخواد دست به یه همچین کار وحشتناکی بزنه ……….خدایا چطور باور کنم؟!..
– مگه نمیگی صورتش سوخته بود؟..پس نمی تونه بنیامین باشه!..
نسترن پوزخند زد و سرشو بالا انداخت: تو چه ساده ای سوگل..اینکه کاری نداره با یه گریم ساده می تونه خودشو به هر ریخت و قیافه ای در بیاره..اگه قصدش کشتن ما بوده که نمیاد خودشو نشون بده..در هر صورت اون ادم چه بنیامین باشه چه هر ادم خل و چل دیگه ای به بابا همه چیزو میگم..دیگه بیشتر از این نمیشه طولش داد، داره دردسرساز میشه!..
– ولی نسترن اگه اون ادم بنیامین باشه ..اگه احتمالش وجود داشته باشه حتی واسه 1درصد، بازم ممکنه اینکارو تکرار کنه..اگه به بقیه بگیم که وضع بدتر میشه!..
نسترن_ فکر اینجاشم کردم..همه چیزو به پلیس میگیم..حتی از اون مهمونی و ادمایی که اونجا دیدیم..چیزی رو پنهون نمی کنیم اینجوری واسه خودمونم بهتره!..
سرمو تکون دادم .. به فکر فرو رفتم..حق با نسترن بود..تو یه همچین شرایطی که نه راه پس داشتیم نه راهه پیش بهترین تصمیم همین بود!..

نسترن گفت که آنیل و اوردن تو همین بیمارستان!..نمی تونستم بی تفاوت باشم..حالمم خوب بود ومشکلی نداشتم بنابراین دکتر اجازه ی ترخیص داد!..
نسترن به بابا زنگ زد و فقط گفت که چون بارون شدید بوده بین راه به مشکل برخوردیم..بابا ترسیده بود و فکر می کرد تصادف کردیم..ولی نسترن تونست ارومش کنه!..
گوشی رو که قطع کرد پرسیدم: بابا چی می گفت؟!..
نسترن_ گفت فردا تا ظهر خودشو می رسونه..ادرس اینجا رو دادم!فکر می کرد تصادف کردیم ولی گفتم حال سارا خوب نبوده و اوردیمش بیمارستان!..
– در مورد آنیل چیزی بهش نگفتی؟..بالاخره که بیاد همه چیزو می فهمه….
نسترن_ نشد..وقتی اومد بهش میگم!..فردا باید بریم اگاهی..چون حالت خوب نبود گفتم فردا صبح میایم مثل اینکه می خوان ازمون بازجویی کنن..

جلوی اتاق عمل کسی جز آروین نبود..با دیدنمون از رو صندلی بلند شد و با لبخند کمرنگی اومد طرفمون..چهره ش خسته و گرفته بود!..
قبل از نسترن من پرسیدم: حالشون چطوره؟!..
نگاهه آروین به من بود که گفت: هنوز خبری نشده..
نسترن_ ایشاالله خطر رفع میشه نگران نباشید!..
آروین تو موهاش دست کشید و نفسشو بیرون داد..
اخماش تو هم بود..انگار که از چیزی ناراحته: به بدبختی از خونه زدم بیرون، مامان و نازنین خبر ندارن..و به در اتاق اشاره کرد و گوشه ی لبشو گزید: حالا هم که آنیل…………
ادامه نداد..کلافه بود..
همون موقع در اتاق باز شد .. اقای دکتر با صورتی خسته که روپوش سبزرنگی هم به تن داشت از اتاق بیرون اومد !..
آروین سریع خودشو به دکتر رسوند و گفت: اقای دکتر حالش چطوره؟!..دکتر لبه ی ماسکش رو گرفت و از رو صورتش پایین کشید..نگاهه کوتاهی به هر 3 نفرمون انداخت و گفت: خون زیادی از دست داده ولی بدنش قویه..همین باعث شد زیر عمل طاقت بیاره..خداروشکر دیگه خطری تهدیدش نمی کنه بهوش که اومد منتقل میشه بخش!..
و از کنارمون رد شد و حتی مهلت نداد ازش تشکر کنیم!..
اولین کاری که کردم شکر ِ خدا اونم از ته دلم بود..
لبهام به لبخند کمرنگی از هم باز شده بود..
دروغ چرا خیلی خوشحال بودم..
اگه آنیل چیزیش می شد من هیچ وقت خودمو نمی بخشیدم……….
*********************************
صبح ساعت 9 آنیل به هوش اومد و منتقلش کردن بخش..
آروین هنوز هم به خانواده ش خبر نداده بود..
نسترن خواست بره ملاقاتش قبل از اون خواستم برم بیرون کمی هوا بخورم..از محیط بیمارستان حالم داشت بهم می خورد..
نسترن هم خواست باهام بیاد که قبول نکردم..نیاز داشتم که تنها باشم و کمی با خودم خلوت کنم..
توی محوطه قدم می زدم و با خودم و افکارم درگیر بودم..با افکار درهم و برهمی که بنیامین رو مسببش می دونستم..
حالا که به خودم و جایگاهم توی این زندگی، حتی توی این دنیا نگاه می کنم می بینم نه به خواسته م رسیدم و نه آرامشو تو زندگیم پیدا کردم..انتهای این راه به خوشبختی ختم نشد..به کسی که بتونم بهش تکیه کنم..
انتهای این مسیر به جایی رسید که احساس پوچی کنم..
روی این کره ی خاکی و بین ادمای زمینی، احساس بودن نکنم..
همیشه تهی بمونم..احساس کنم که نیستم..من بین این ادما نیستم..اصلا بشمار نمیام..
قسمت من این نبود،« خودم خواستم که به اینجا رسیدم »..
چقدر نسترن بهم گفت ومن گوش نکردم..با زندگی و ابروی همه مون بازی کردم..با ابرویی که دیگه شاید برنگرده..
از همین الان پچ پچ ها و نگاه های بد زنای همسایه رو می تونم تجسم کنم..
« این همون دختره ست که میگن نامزدش ولش کرده »..
« معلوم نیست دختره چه عیب و ایرادی داشته که پسر به اون آقایی و متشخصی پسش زده »..
هیچ کس واقعیت ها رو نمی بینه .. همه اون چیزی رو می بینند که دوست دارند ازش یاوه ببافند..
هیچ کس از دل بنده های خدا خبر نداره..هیچ کس از حقیقت ها حرفی نمی زنه..
می دونم..می دونم که زیر بار حرف مردم می شکنم ..
خودمو می شناسم..
زیر نگاه های سرزنش بار ِ مادرم..
نیش و کنایه های نگین..
حتی سکوته سنگین پدرم..
دلمو به کی خوش کنم که بدونم بعد از این پشتمه و هوامو داره؟..
به کی تکیه کنم؟..
غم هامو پیش کی فریاد بزنم؟..

بارون نرمک نرمک می بارید..سرمو رو به اسمون بلند کردم..قطره ای شفاف و خنک روی صورتم نشست..
نگاهم به اون اسمون ِ گرفته و مه الود بود که تو دلم نجوا کردم: دردامو پیش کی بگم خدا؟..خدایی که اون بالایی و من فقط تو رو یار و مونس شب های تنهاییم می دونم..خدایی که تنهایی و ادمای تنها رو خیلی خوب درک می کنی..
خدایا می ترسم..
می ترسم یه روز..یه جایی..با یه تلنگر کوچیک بشکنم..ببرم..از این زندگی..می ترسم ایمانم سست بشه و برسم به اخرین خط این فصل زرد و خشک شده از کتاب کهنه و پوسیده ی زندگی ِ سوگل..نقطه ی پایانی رو جلوی اسمم بذارم و ……..

نفسم رو عمیق از سینه بیرون دادم تا بغضم نگیره….
چشمامو بستم..نسیم خنکی به صورتم خورد و قطرات نرمی که شبنم وار رو صورتم می نشستند..
خدایا می ترسم..
کمکم کن بتونم..
توانی بهم بده که طاقت بیارم..
سخته ولی..
اگه تو بخوای میشه..
تو بخوای هر چیز ِ غیرممکنی ممکن میشه..
فقط تو بخواه..

بغضم گرفت..
شکست..
چشمامو باز کردم..
اشکام با قطرات ارامش بخش بارون پیوند خوردند..
اینبار دل هم با صدام می لرزید..
زمزمه کردم:خدایا .. تویی حاظر، چه می جویم
تویی ناظر، چه می گویم..
خدایا .. از کسی یاری نمی جویم ..
فقط………..
تنها..
تو..
کنارم باش!..

ادامه دارد …

برای خواندان قسمت قبل رمام  ببار بارون اینجا کلیک کنید 

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر