جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان کنار پنجره اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب کنار پنجره : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان کنار پنجره (موبال و PDF)

1.gif نام کتاب رمان : کنار پنجره
1.gif نام نویسنده : پرنیان نیکزاد
1.gifحجم رمان کنار پنجره : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان کنار پنجره :
این رمان ترکیبیه از ژانرهای درام و عاشقانه…
آدما میگن همیشه به اون چیزی که حتی فکرشم نمیکنی میرسی
توی این داستان ۴شخصیت اصلی وجود داره…ولی شخصیت اول و اصلی تر راجب یه پسره به اسم بیژن که دانشجوی ترم آخر پزشکیه و از خانواده ای بسیار سرشناس و ثروتمنده و با تموم امکانات و رفاهی که داره نمیدونه محبت مادرانه چه شکلیه و حتی محبت پدرانه…طعم خوشبختی رو نچشیده و همیشه با خونوادش مشکل داشته حتی به خاطر فرار از مشکلاتش دست به کارایی میزنه که نباید بزنه اما توی یکی از همین کارا…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

دانلود رمان جدید

کنار پنجره… 4931 -چته؟چرا میزنی آرمین؟ -باز چی شده پکری؟ -پکر نیستم -چرا طبق آمار من تو %33مواقع پکری.هه هه هه -رو آب بخند مسخره -بابا بیژن چته!بگو دلت وا شه.دور همیم میخندیم.هه هه -با بابام و مامانم بحثم شد -ووومن فکر کردم چی شده این که چیز جدیدی نیست کار همیشگیتون. -برو بابا.با تو هم خو نمیشه حرف زد -خیلی خب بیژن حاال چرا ترش میکنی تا کالس بعدی شروع بشه و استاد محمدی بیاد یه ربع وقت هست بیا بریم کافی شاپ دلی از عزا در بیاریم. -بریم من و آرمین دوستای صمیمی هستیم همه ی مسائلمونو به هم میگیم البته…آه…آرمین خیلی صادق تر با من تا من با اون. ****** -چی میل دارین آقایون؟ -دو تا قهوه فرانسه لطفا. -میارم خدمتتون -خب آقا بیژن بگو ببینیم واسه چی با بابا و مامانت بحثت شد؟

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

 -همون بحث همیشگی…چرا قدر خودتو نمیدونی!!!!! پدر من شرکت داره مامانم تاجر…تاجر طال وضع مالیمون خیلی توپ چندین ویال توی این کشور اون کشور داریم از امریکا و کانادا گرفته تا مالزی اون طرفا تقریبا ماهی دو سه بارهم ماشینامونو عوض میکنیم مامانو بابامم به خاطر وضع مالیمون از باال به دیگران نگاه میکنن یعنی هیچ کس و غیر از کسی که وضع مالیشون هم سطح با ما باشه آدم حساب نمیکنن البته من اینو به آرمین نگفته بودم -به خدا صبر ایوب داری این مامانو بابات چند بار در طول روز اینو به تو میگن؟!؟!؟! گارسون-بفرمایید -مچکرم…قهوتو بخوربیژن آرمین و خونوادش وضع مالی متوسطی دارن یه خونه دارن پایین تر از میدون آرژانتین یه پژوپارسم دارن… پدر و مادرم مخالف سرسخت رفت وآمد من با آرمین هستن… چون که اونا 4-پول 2-اصالتو برای دوستی در نظر میگرفتن…هه…ولی من مرام و معرفت و صفا رو برای انتخاب یه دوست زیر نظر داشتم…ولی واسه ی این که آرمین یه وقت ناراحت نشه براش جریان دیگه ای رو گفته بودم…الکی از خودم در آورده بودم -چه میدونم آرمین دم ودیقه میگن برو خارج تحصیل کن…میگم آخه پدر من مادر من تمام دوستام اینجان…من از این جا بودن راضیم…نمیتونمم دوستامو ول کنم -بیژن میگم این بابای تو هم پول مفت داره نمیدونه باهاش چی کارکنه ها -چه میدونم -پاشو پاشو ساعت 44االن که سروکله ی محمدی پیدا شه -بابا آرمین من هنوز قهومو نترکیدم -خب زود تر میترکیدی ******* ر

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

سر کالس مفت و مسخره ی محمدی نشسته بودیم اومد یه سری چرت و پرت گفت بعدم رفت…نه من بلکه همه داشتیم سر کالسش چرت میزدیم اصال هواسمون بش نبود بعد از تموم شدن کالسا هم از آرمین خدافظی کردم ********* کپمو گذاشته بودم تو ماشین داشتم میرفتم خونه…معموال زمانی که از دانشگاه میرم خونه آهنگ گوش میدم ظبتو روشن کردم: ضربان قلب من تند میزنه میخواد آروم بزنه نه دیگه نمیتونه -این دیگه چیه مال چهارصد سال پیش: حالم عوض میشه حرف تو که باشه اسم تو بارونه )درینگ…درینگ… -ای بابا این پارازیت دیگه کیه؟؟؟؟ ظبتو خاموش کردم مامانم بود بی تفاوت گوشی رو قطع کردم اصال برام اهمیتی نداشت…دیگه ظبتو روشن نکردم حال نداشتم تا خونه روندم ماشینو تو پارکینگ پارک کردم از ماشین پیاده شدم مش قربونو دیدم که داشت خاک گال رو عوض میکرد باغبون خونمون بود رفتم جلو پیشش -سالم مش قربون…خسته نباشید -سالم آقا سالمت باشید یعنی شیطونه میگفت خودمو نصف کنم

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

-مش قربون من چند بار به شما گفتم به من نگو آقا…بابا با من راحت باش منو مثل پسرت بدون به من بگو بیژن -آخه نزاشتم حرفشو کامل بزنه چون میدونستم چی میخواد بگه -به بابام کاری نداشته باش من خودم دارم بهت میگم…فعال زیر لبی طوری که نشنوه گفتم:اون فقط دوست داره دستور بده وگرنه تو منو بی شعورم صدا کنی واسه اون فرقی نمیکنه از پله ها رفتم باال رفتم داخل خونه منیژه خانم تا منو دید اومد سمتم یکی از خدمتکارای خونه بود -سالم آقا یعنی خدا منو بزنه بکشه -آقا کیفتونو بدین بزارم داخل اتاقتون -منیژه خانم باز که شما به من گفتین آقا…من هزاربار به شما گفتم با من راحت باشین به من بگین بیژن خنده ای کرد و گفت: آخه پدر و مادرتون با من برخورد میکنن. -شما حرف منو گوش بده کیفمم خودم میزارم فقط بی زحمت واسه من یه نسکافه آماده کن . -چشم رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم یکم سر مبل کنار تختم لم دادم…یکم ضعیف شده بودم ولی باید مصرفشو کمتر میکردم چون بهم شک کرده بودن فکرامو کنار زدم که صدای مامانمو شنیدم باز مثل همیشه داشت به خدمتکارا دستور میداد بعد صداشو شنیدم که به منیژه خانم گفت: -منیژه این نسکافه واسه ی کیه؟ -واسه بیژن جان

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

-چی گفتی؟ اینو که مامانم گفت با دو رفتم پایین چون میدونستم االن یه بالیی سر اون بدبخت میاره وقتی که داشتم میرفتم پایین صدای یه سیلی شنیدم نه…کار از کار گذشته بود صداشو شنیدم که گفت: اینو زدم که بفهمی پسر منو چطوری صدا بزنی.باید بهش بگی آقا…فهمیدی؟ صدای بغض آلود منیژه خانم شنیدم که گفت: بله خانم -حاالهم نسکافه رو ببر باال -خانم گفتن خودشون میان پایین. -رو حرف من حرف میزنی؟ببرش باال سریع رفتم باال که یه وقت منو نبینن ناراحت بودم خیلی هم ناراحت بودم مقصر من بودم…من که مامانمو میشناختم نباید به منیژه خانم میگفتم با من راحت حرف بزنه )تق تق… مطمئن بودم منیژه خانم -بفرمایید تو تا دیدمش اشکم دراومد صورتش از انگشتای مامانم قرمز بود نسکافه رو بهم داد موقعی که خواست بره گفتم: منیژه خانم متاسفم. هیچی نگفت فقط رفت پایین.این رفتارای مامانم براش عادی بود نه تنها منیژه خانم بلکه همشون ولی چون محتاج پول بودن جیک نمیزدن. اون نسکافه هم که برام زهرمار شد از گلوم پایین نرفت. *********

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

سرگرم گوشیم بودم که مامانم سرشو انداخت پایین اومد تو اتاق بدون در زدن خیال کرده اتاق من طویلست. عصبانی گفتم: بد نیست در بزنی -سالمت کو پسره ی نفهم اونقدر بی ارزش بود مامانم که اصال وجودشو احساس نمیکردم اون وقت میومدم بهش سالم میکردم ولی با این وجود گفتم: سالم -میخوایم بریم خونه ی فرشته جون تولد پریاست -مبارک باشه به من چه؟ -آماده شو باید بریم یکم عصبانی گفتم: من از ساعت 8 صبح بیدار شدم رفتم دانشگاه تا ساعت6بعد از ظهر حاال هم میخوام استراحت کنم خستم -میدونی که اگه نیای چی میشه؟ -این االن تهدید بود یا سوال؟ -انقدر با من کل کل نکن…زود آماده شو -لباس ندارم -ازاسپانیا برات یه چند تا تک کت گرفتم با ستشون انقدر خوشگلن…فروشندش میگفت مدل لباسای لیونل مسی… خداتومن قیمتشون بود ولی من برات گرفتم بیا -مدل لباس هر کی میخواد باشه من لباسی که خودم انتخاب نکرده باشم نمیپوشم . )تق تق…

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

-بیا تو سوسن خانم بود یکی از خدمتکارایی که بیشتر در اختیار مامانم بود -خانم …آرایشگر شما و آقا اومدن هیچی نگفتم میترسیدم این بدبختم کتک بخوره -بهشون بگو یکم منتظر بمونن تا بیژن لباسشو بپوشه -چشم خانم -پاشو پاشو زود باش…قبل ازاین که تو بیای ست لباستو گذاشتم تو اتاقت پروت برو بپوشش. بی سابقه بود که مامانم انقدر برای تولد کسی به تیپ قیافه من گیر بده بیشتر به تیپ و قیافه خودش گیر میداد…همون طور که تو اتاق پرو لباسمو عوض میکردم بلند گفتم: -حاال چه خبره مگه؟ -بیا بیرون بهت میگم یه نگاه به لباسا انداختم لیونل مسی هم خیلی خوش لباس ها یه تک کت شکالتی با پیراهن کرمی شلوار قهوه ای شکالتی که همرنگ کتم بود فقط از اون جنس نبود با یه پاپیون شکالتی …اومدم بیرون…مامان یه نگاه تحسین آمیزی بهم انداخت بعدم داد زد: سوسن… آقای نصیری رو بگو بیاد باال آقای نصیری آرایشگر مخصوص من بود که هر ماه میومد یه کارای جزءای انجام میداد میرفت کلی هم تیغم میزد -بیژن من میرم خودم آماده شم -نگفتی جریان این کارا چیه؟ -تو چی کار به این کارا داری؟کاری که من میگم بکن

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

خواستم جوابشو بدم که آقای نصیری اومد باال بعد از کلی سالم و احوال پرسی شروع کرد به کار کردن روی موهام دوباره حالم خراب شده بود لرز گرفته بودم میترسیدم تو مهمونی گند بزنم همه همه چیو بفهمن برای همین اس دادم به سانازگفتم: شب میام پیشت… اونم اس داد: باش منتظرم کار آقای نصیری که تموم شد وسایلشو جمع کرد که بره یه نگاه تو آینه به خودم انداختم عجب تیکه ای شده بودم کشته مرده ندم یه وقت خخخخخخخخخ راستش اصال نفهمیدم خانم بیگدلی)آرایشگر مامان(کی اومد کی رفت؟!؟!؟!چون اصال واسم فرقی نمیکرد مامان اومد تو اتاقم باورم نمیشد این زنی که جلوی منه همون مامان 55ساله ی بنده ست یه لباس دکلته نسبتا بلند قرمز… کفش پاشنه 42سانتی قرمزجیر… یه آرایش غلیظ که راستش داشت حالم به هم میخورد… موهاشم یه مدل اجق وجق که برای 22 ساله ها مناسب بود…این رفتاراشون حال منو به هم میزد هم مامان هم بابا جفتشون این طوری بودن میخواستن با این کاراشون بگن ما چه قدر پول داریم و همه چیمون گرونه مامان رو کرد به منو گفت: بیژن مادربزرگ پدری پریا یه نسبت فامیلی تقریبا دور با فرح پهلوی داشته و از خانواده های سلطنتی بوده این به کنارخودت خوب میدونی وضع مالیشون توپ توپ این ریگ خرج میکنن برازنده ی ما هستن باید پریا رو تورش کنی آهان……..حاال گرفتم چی شد پس بگو چرا انقدر رو من کلیک کرده بود…حاال این به کنار هیچ کی هم نه الی بال این دختره ی جلف لوند…اووووق -اگر که زودتر بهم میگفتین تکلیفتونو روشن میکردم…من هیچ عالقه ای به این دختر ندارم فعال هم تصمیم به ازدواج ندارم. -غلط کردی کی رو میخوای بگیری پس؟

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

-ننه ی مش قربون -توچرا انقدر امشب با من کل میندازی یه کاری نکن نزاشتم حرفشو کامل بزنه داد زدم گفتم: یه کاری نکن چی ؟؟؟؟؟چی میخوای بکنی؟؟هیچ کاری نمیتونی بکنی…هیچ کاری از عهدت بر نمیاد تا مامان اومد حرف بزنه بابا اومد تو اتاق…ای خدااااااا اینو دیگه کجای دلم بزارم بابا-باز دارین با هم دعوا میکنین -داشتم به این پسره ی ابله راجب پریا میگفتم -خب -میگه من نمیام عالقه ای به پریا ندارم -بیژن هزار بار بهت گفتم عالقه و عشق و عاشقی این چیزا همش کشکه آدم قبل از این که با عشق ازدواج کنه باید با عقلش ازدواج کنه کی از این دختره بهتر بابا میخواست ادامه بده که سوسن اومد گفت: آقا مش قربون میگه ماشین آمادست -باشه االن میایم…بیژن یاال دیگه چاره ای نداشتم مجبور شدم باهاشون برم…میدونستم مامان و بابا ازم چی میخوان اونا میخواستن عشوه های دختره رو بخرم نازشم بکشم این کارو میکردم کافی بود تا پریا آویزونم بشه…اییییییی تصورشم چندش بود منو پریا…اوووق ******* تو ماشین که بودیم مامان یه عالمه سفارشم کرد منم مثال داشتم گوش میکردم…یه خرده استرسم داشتم فاصله افتاده بود بین مصرفم لرز داشتم ولی باید خودمو کنترل میکردم وقتی که رفتم پیش ساناز ازش میگیرم یکم آروم میشم *******

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

باالخره رسیدیم به اون جایی که نباید میرسیدیم ماشین و پارک کردیم رفتیم داخل تاالر…یعنی خدای من این خونواده هر کاری میکنن تا جلب توجه کنن و پولشونو به رخ بکشن یه تزئیناتی کرده بودن که آدم تو کفش میموند همه جا رو چراغونی کرده بودن تاالر دراندشتی بود و مخصوص خرپوال زیاد میومدیم این تاالر چون اکثر فک وفامیالمون وضعشون مثل خودمون… فرشته جونم از فامیالی دورمون محسوب میشد ولی رفت و آمد مامان باهاشون زیاد بود تو فکر بودم که فرشته جون اومد طرفمون راستش از فرشته جونم خوشم نمیومد به اندازه ی دخترش ازش بدم نمیومدولی خیلی هم خوشم نمیومد اومد سمتمون و گفت: به به به دالرام خانم سالم حال شما؟ -خوبم ممنون تو خوبی؟ -قربونت برم یک آن که به خودم اومدم دیدم بابا نیست یه دید زدم اطرافمو دیدم بابا با پرویز مشغول حرف زدنه پرویز شوهر فرشته جون بود و از رفیق فابریکای بابا…دیدم اگه من کنار مامان وفرشته جون بایستم ضایست برای همین رفتم یه گوشه نشستم چند دقیقه بعد دیدم پریا داره میاد طرفم…یعنی دیدمش حالم به هم خورد انقدر که این دختر بی بند و بارهیچ حیا هم نداره فقط نیم متر پارچه رو دور خودش پیچیده بود بقیه هیکلشم ریخته بود بیرون لباشم یه ماتیک مالی کرده بود که داشت حالمو به هم میزد. -سالم بیژن جون خوبی؟خیلی خوش اومدی عزیزم تو دلم گفتم:من عزیز تو نیستم -سالم پریاخانم خوبم ممنون شما خوب هستین؟تولدتون مبارک -مرسی عزیزم چه خبرا؟ نشست جفتم و یه جوری هیکلشو بهم چسبونده بود که داشت گرمم میشد -خبر که واال خبر خاصی نیست سالمتی یه لحظه چِشَم به مامان افتاد که زل زده بود به من… که یعنی حواستو جمع کن چی کارمیکنی؟!

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

-بیژن بیا بریم برقصیم من…اونم با تو…اووووق -راستش پریا خانم من یکم خستم دستمو کشید بلندم کرد -نگران نباش یکم که برقصی انرژی میگیری تا خواستم حرفی بزنم کشوندم وسط…اه دختره ی آدامس جلف یه موزیک بندری گذاشتن: البه الی قصه ها قصه ی منو تو دو تا عاشق دو پرنده…دو رفیق و همنفس واسه ی رسیدن تو بهم بگو یه راهی است یه راهی واسه رسیدن به توعشقم تو همونی ای…تو همونی ای اول وآخر عشقم تو بودی )خشایارآذر-جونم فدات( آهنگ میخوند ما هی میرقصیدیم…البته الزم به ذکر فقط من میرقصیدم پریا از اول تا آخر هی لباس چسبون کوتاشو میکشید باال که یه عرض اندامی کرده باشه فقطم عشوه میریخت اصال بلد نبود برقصه…آهنگ که تموم شد به بهونه خسته شدن رفتم تمرگیدم سر جام اون آدامسم باهام اومد همین که نشستیم مامانو فرشته جون اومدن طرفمون دست میزدن فرشته جون گفت: عالی بود…عالی خسته نباشید مامان رو کرد به پریا گفت:

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

پریا خیلی خوشگل میرقصی …آفرین -قربونت برم دالرام جون اینو که گفت خیلی به حالت ناجوری دستشو انداخت دور گردنم و گفت: البته بیژنم خیلی قشنگ میرقصه تو دلم گفتم برو گمشو بابا…ولی خیلی با اکراه گفتم: نظر لطف شماست پریا خانم ******** ساعت 92:44 بود که از تاالر زدیم بیرون اصال خوب نبود هیچ خوش نگذشت البته به من…چون تو تمام مدت داشتم با خودم میگفتم…خدایا کی تموم میشه… حتی کیکم نخوردم چون حوصله نداشتم ذره ای از جام تکون بخورم باالخره رسیدیم خونه …وقتی رسیدیم خونه ساعت42بود باید زودم میرفتم چون ساناز منتظرم بود مامانو بابا رو پیاده کردم ولی همین که خواستم حرکت کنم بستنم به بمب سوال: -نصف شبی کدوم گوری میری بیژن؟ -به خودم مربوطه. -جواب سوال مامانتو بده! -دارم میرم خونه ی دوستم…جناب بابا خان…بعد اصال مگه برای شما هم فرقی میکنه -خونه ی کدوم دوسته خنگ تو که شب و روز نمیشناسه -نکنه خونه ی اون پسره ی ییال قبا آرمین عصبانی شدم به نقطه ی انفجار رسیدم و گفتم: به شما ها چه ربطی داره؟خیال کردین نمیدونم میخواین بیام باال که در مورداون دختره…پریا حرف بزنین…وگرنه مرده و زنده ی من براتون فرق نمیکنه فردا صبح میام تکلیف خودمو شما و اون دختره رو روشن میکنم االنم هر جهنم دره ای که میرم به خودم مربوطه تنها خودمو خودم

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

دیگه نزاشتم حرفی بزنن سریع گازشو گرفتم و رفتم عصبانی شده بودم با سرعت 422خودمو رسوندم به هتلی که ساناز توش بود سریع سوارآسانسورشدم رفتم باال…طبقه ی 41بود اتاق212 )تق تق… در زدم سانازم درو برام باز کرد… انقدر خسته بودم که حتی سالم نکردم رفتم رو مبل سه نفره لم دادم اونم اومد رو به روی من نشست… داستان آشنایی منو ساناز سردراز دارد…ساناز یه دختریه که داستان زندگیش یه جورایی شبیه منه اونم انقدر با پدر و مادرش مشکل داره که تنها ازشون زندگی میکنه نمیتونه اخالق خونوادشو تحمل کنه برای همین برای تسکین تنهاییش دست به کارایی میزنه که نباید بزنه…حاال یه سال پیش موقعی که داشتم ازجشن تولد آرمین برمیگشتم ساعت حدودا 92:2شب چشم افتاد به یه دختری که لب جدول وانگاراستفراغ میکنه منم دلم براش سوخت زدم کنار و رفتم پیشش وگفتم:مشکلی پیش اومده خانم؟میتونم کمکتون کنم؟؟ اونم گفت که حالش بده ولی نمیخواد بیمارستان بره ازمن خواست ببرمش هتلی که توش زندگی میکنه وبا هرجمله یی که میگفت بوی مشروب و سیگاروقلیون از دهنش میومد بااین که حس کردم کار درستی نیست ولی خواستم بهش کمک کنم کمکش کردم سوار ماشین بشه بعد خودم نشستم بردمش هتلی که گفت وقتی رسیدیم ازم خواهش کرد که بیام باال جون میگفت حالش خوب نیست اولش دودل بودم ولی بعدش قبول کردم بهم گفت باید منو شوهرش معرفی کنه که بزارن بیام باال منم با وجود حس بدی که داشتم قبول کردم باالخره رفتیم باال تو خونش…هتل خوبی بود اتاقاشم بزرگ بودن…وقتی رفتیم داخل خونه بردمش سمت اتاقش روی تخت که دراز بکشه خیلی احساس بدی داشتم یکمم میترسیدم وقتی که خوابید خواستم برگردم که چشمم افتاد به یه پالستیک خیلی کوچیک که افتاده روی زمین برش داشتم از جیب مانتوش افتاده بود بازش کردم یکم مزه کردم در جا تفش کردم باورم نمیشد این دخترسنی نداشت که بخواست مواد مصرف کنه بیدارش کردم وقتی فهمیدهمه چیو میدونم کلی گریه کرد که به پلیس لوش ندم منم قبول کردم ولی ازش توضیح خواستم که چرا این کارو میکنه اونم بهم دلیلشو گفت…شدیدا با خونوادش مشکل داشت…مهر و محبت ندیده بود درست مثل من حتی گفت که چند بارم میخواسته خودکشی کنه ولی دل و جراتشو نداشته وضع مالی پدرو مادرشم خوب بوده همین باعث شد که ازشون بخواد یه جایی واسش بگیرن که تنها زندگی کنه اوناهم که براشون فرقی نداشت قبول کردن و این اتاق تو این هتل براش گرفتن و خرابکاریاشم از زمانی شروع شد که

.

.

رمان جدید از پرنیان نیکزاد کنار پنجره

.

.

ازشون جداشده برای تسکین ناراحتیاش پارتیای ناجور شرکت میکنه قلیون و سیگار ومشروب هرچی که بگی میخوره…از وقتی منم داستان زندگیشو شنیدم رفت و آمدام باهاش ادامه داشته تا این که یه شب که با مامانم بحثم شده بودبه قهر از خونه اومدم بیرون و رفتم پیش ساناز خیلی ناراحت بودم همین باعث شد که سانازبرای آروم شدنم بهم تعارف کنه منم که انقدر ناراحت بودم به هیچی فکر نکردم ازش گرفتم همین باعث شدکه دیگه معتاد بشم و هر وقت حالم خرابه بیام پیش سانازو ازش بگیرم…امشبم از اون شبا بود( -چی شده بیژن؟ -هیچ باهاشون دعوام شد. -جالبه ها بیژن قبل از این که تو بیای بابام زنگ زد و گیر داد…دعوامون شد…حاال تو چرا با مامان و بابات دعوات شد؟ -هیچی بابا داستانش مفصله…یه نخ سیگار بده؟ -بیا سیگارو روشن کردم چند تا پک سنگین کشیدم -مثل این که حالت خیلی بده بیژن؟!؟!؟! -آره یکم بده باید بکشم -باشه…وایسا برم بیارم یه نگاه به میز انداختم شیشه های مشروب روش بود طوری که صدام برسه گفتم: -مهمون داشتی ساناز -آره -بازم دوست پسرای گرامی -نه -پس کی؟؟؟

1.gif

فرمت کتاب کنار پنجره : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي آيفون،ايپد،،اندرويد،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان براي جاوا بافرمت jar

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر