جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان چشم های جادویی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب چشم های جادویی : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان چشم های جادویی
1.gif نام کتاب رمان : چشم های جادویی
1.gif نام نویسنده : پریسا Parisa78
1.gifحجم رمان چشم های جادویی : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان چشم های جادویی :
داستانی از تبار عشق…
عشقی پاک…
عشقی که با یک نگاه شروع شد…
با یک جفت چشم…
چشم هایی عسلی رنگ…
چشم هایی که جادویش قلبی را ویران کرد…
و به سرزمین مقدس عشق برد…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از پریسا Parisa78 چشم های جادویی

حسنی نگو بال بگو..تنبل تنبال بگو..موی بلند..روی سیاه..ناخن دراز..واه و واه و واه… ای خداااااا باز این آرمین گوشی منو دست کاری کرد..آخرش من از دست این بچه سر به کوه و بیابون میذارم.. این دیگه کیه اول صبحی…گوشیمو ک دیگه داشت خودشو تیکه پاره میکرد ور داشتم ببینم کدوم بیشعوری منو از خواب ناز بیدار کرده ک بلهههههه طبق معمول خروس بی محل…دکمه ی اتصال رو زدمو همونجوری ک رو تخت دراز کشیده بودم جواب دادم:هاااااا چیه باز اول صبحی؟؟؟؟تو خواب و خوراک نداااااری نه؟؟؟؟مردی؟؟؟؟جواب بده دیگهههههه.. -چتهههه بابا آروم یواش…دودیقه زبون به دهن بگیر خووو…یه نگا به ساعت انداختی اصن خرس گنده؟؟؟؟ساعت از یازده هم گذشته..خیر سرمون امروز با شرکت ایران پایا قرار داریم اون

دانلود رمان چشم های جادویی

وقت تو کپه مرگتو گذاشتی غرهم میزنیییی؟؟؟؟ -وااااای پژمان بدبخت شدم زود تر نمیتونستی بگی؟؟؟؟ یه نگا به ساعتم انداختم و زدم تو سرم..پژمانم اونور خط یه سره غر میزد که آقا طلب کارم هستن وحاال بیا و خوبی کن و این چرت و پرتا…گوشیو روش قطع کردم تا کمتر زر بزنه. پریدم سر کمد لباسام.یه دست کت و شلوار شیک انتخاب کردم و همین که میخواستم بپوشم یهو در با صدای وحشتناااکی باز شد…رسماً سکته کردم…آرمین با دست وصورت شکالتی وارد اتاق شد و جیغ کشید:آروییییییین چرا بیدار شدی خودم میخواستم بیدارت کنممممممممم… گودزیال..دستمو گذاشتم رو گوشمو مثل خودش با داد گفتم:آرمین سرم رفت ساکت شو دیگه بچه… آرمین دستشو زد به کمرش:سر من داد نکشااا مامان گفت بیام بیدارت کنم لنگه ظهره خیر سرت رییس شرکتی… باچشمای از کاسه در اومده داشتم نگاش میکردم…این بچه چه رویی داره…داشت از در میرفت بیرون که منم دوباره مثل خودش دستمو گذاشتم رو کمرم:واستا ببینم تو باز زنگ گوشی منو دست کاری کردی؟؟؟ یه لبخند دندون نما زدو سرشو به نشونه ی اره تکون داد…خندم گرفت..چقدر این بچه شیطوونه الحق که گودزیالست..رفتم جلو طبق عادت همیشگیم لپشو کشیدم و گفتم بدو تا نکشتمت…لبخندش شدت گرفتو با هیجان جیغ زدو دویید تو اتاقش..مامانم سرشو از آشپزخونه بیرون آورد:سالم پسرم بیدار شدی؟ پ ن پ هنوز خوابم اینم روحمه که دارین میبینین…بروش لبخند زدم:سالم بر مادر گرام..صبح عالی متعالی.. -صبح تو هم بخیر آروین جان..بیا مادر..بیا صبحونتو بخور ای جان صبحونه..وای که چقدر گرسنم بود..داشتم میرفتم سرمیز صبحونه که گوشیم زنگ خورد..حسنی نگو بال بگو….پووووف یادم باشه در اولین فرصت صدای زنگشو عوض کنم…اول خواستم بی خیال شمو به صبحونم برسم ولی نظرم عوض شد..شاید یکی کار واجب داشته باشه…همین که صفحه ی گوشیم رو دیدم چشمام شد قد ۳ توپ پینگ پونگ…پژمان..شرکت..قرار..ایران پایاااااا..یا حضرت بدبخت شدم..دکمه اتصال و زدم و بدون اینکه به

دانلود رمان چشم های جادویی

پژمان محلت حرف زدن بدم با عجله گفتم:اومدم اومدم..پنج دیقه دیگه اونجام…بعدم سریع گوشیو قطع کردمو دوییدم سمت اتاقم که لباسامو بپوشم… بعد ازچند دقیقه لباس پوشیده و شیک رفتم جلو آینه..با ادکلن خوش عطرم دوش گرفتم و بعد از خداحافظی بااهل خونه رفتم تو پارکینگ ودر خونه رو باعجله باز کردم.بدجوری استرس داشتم.خدایا یه امروزو به خیر بگذرون قول میدم از این به بعد زود از خواب بیدار شم… ۲۰۷ خوشگلمو با سرعت از پارکینگ آوردم بیرون طوری که صدای کشیده شدن الستیکا روی خیابون با صدای فجیعی بلند شد..به این صدای گوش خراش توجهی نکردم و مثل جت پریدم پایین و در خونه رو بستم..دویدم سمت ماشین و بعد از نشستن تو ماشین پامو گذاشتم رو پدال گازو با تمام قدرت فشار دادم..اگه همه چی خراب شه بیچاره میشم.. واای دیگه بدبختی از این باالتر عایا؟؟این ترافیکو حاال کجای دلم بذارم..اینقدر این ماشینا بوق زدن,انقدر من بوق زدم که باالخره بعد از بیست دقیقه از ترافیک لعنتی عبور کردم.. همین که رسیدم جلوی شرکت با چنان شتابی از ماشین پیاده شدم که مار کبری هم برای گرفتن طعمش نمیگرفت.. سوییچ ماشینو زدمو رفتم داخل..ای لعنت به این آسانسور که همیشه ی خدا پره..به اجبار از راه پله ها رفتم..نفسم داشت بند میومد.یه ذره راه نبود که..چهااارطبقه مگه الکیه..خالصه به هر بدبختی بود باالخره نفس نفس زنان رسیدم جلوی در شرکتمون..همین که خواستم دستگیره رو بکشم در باز شدو من رخ زیبای آقای کاشفی رو که از زور عصبانیت اخماش حسااابی تو هم بودو مشاهده کردم.همین که منو دید با خشم کنترل شده ای تقریبأ غرید:به به آقای سعادت باالخره تشریف آوردین؟؟

دانلود رمان چشم های جادویی

نیازی نبود به خودتون زحمت بدین ما دیگه داشتیم رفع زحمت میکردیم. بعدم یه نگاه به مدیر برنامه ش آقای صبوری انداخت و با همون لحن گفت: بریم آقای صبوری.. پژمان از پشت سرشون هی اشاره میزد که نذار برن و با چشماش واسم شاخ و شونه میکشید..جلوی آقای کاشفی ایستادمو زل زدم تو چشماش:آقای کاشفی یه لحظه صبر کنین.چرا اینقدر جوش میزنید.من فقط یه مشکلی واسم پیش اومده بود وگرنه آقای اسکندری در جریانن که من چه آدم خوش قولی هستم.بفرمایید داخل مطمئن باشید ضررنمیکنید.. اخمای کاشفی کم کم باز شدو نفسشو محکم فرستاد بیرون:خیلی خب باشه..میمونیم.. ای جااان خدایا دمت گرم مث اینکه حرفام اثر کرد..یه نگا به پژمان انداختم که دیدم اون بدتر از منه..حسابی خوش

دانلود رمان چشم های جادویی

خوشانشه..اینو از چشماش فهمیدم که شده بود پروژکتوووور..راهنماییشون کردم سمت دفتر.خودمم همراه پژمان پشت سرشون راه افتادیم.پژمان میخواست یواشکی چیزی بهم بگه منم به خیال اینکه دوباره میخواد غر بزنه سریع گفتم:پژمان خفه که اصال حوصله ندارم..بعدم وارد دفتر شدم که ای کااااش دو دیقه وایمیستادم تا پژمان حرفاشو بزنه. با خونسردی ظاهری نشستم پشت میزو آقای کاشفی و آقای صبوری رو دعوت به نشستن کردم..آقای کاشفی همین که نشست با پوزخند گفت:خب آقای سعادت حاال چه مشکلی پیش اومده بود واستون؟خدای نکرده اتفاق بدی که نیوفتاده… یهویی دلم شور افتاد..وای خدا حاال چی بگم..دستامو تو هم قفل کردمو گذاشتم رومیز..بعدم توچشماش نگاه کردم تا تأثیرکالمم مثأل بیشتر بشه:نه مشکل آنچنانی ای نبود..یه تصادف جزئی که خداروشکر به خیر گذشت… همین که حرفم تموم شد پژمان شروع کرد به سرفه کردن..آقای کاشفی هم چشماش شد قد توپ پینگ پونگ..واین یعنی گند زدم… آقای کاشفی که معلوم بود عصبانی شده یه نگاه به پژمان بعدم یه نگاه به من کرد:اما آقای اسکندری یه چیز دیگه میگفتن.. بعدم دوباره به پژمان نگاه کرد:شما که میگفتین حال نامزدشون بد شده بردنش بیمارستان!!! جااااانممم؟؟؟نامزد دیگه کدوم خریه..اصن من نامزد دارم عایا؟!؟! هنوز تو شک حرف کاشفی بودم که یهو گوشیم زنگ خورد و من به فنااا رفتم.. حسنی نگو بال بگو…تنبل تنبال بگو..موی بلند روی سیاه ناخن دراز واه و واه و واه…. پژمان بدبخت واااا رفت..منم حساابی پنچر شدم..انقد عجله کرده بودم که یادم رفته بود زنگ گوشیمو عوض کنم..آرمین آرمین مگه اینکه گیرت بیارم.. آقای کاشفی رو که اصن نگم بهتره..داشت زمین و گاز میگرفت.. با این اوصاف عمرأ اگه باهامون قرارداد ببندن..

دانلود رمان چشم های جادویی

پووووف چقد روش حساب باز کرده بودم..خنده ی کاشفی که تموم شد رو کرد سمت صبوری که حاال از شدت خنده قرمز شده بودو گفت:پاشو آقای صبوری..پاشو دیگه موندن واقعأ جایز نیست..حسابی وقتم هدر رفت..بعدم یه نگاه جزئی به من و پژمان انداخت و گفت:ولی سرگرمی جالبی بود.. این داشت مارو مسخره میکرررد؟؟خونم به جوش اومد..اون حق نداره اینطوری صحبت کنه..باچشمای به خون نشستم نگاش کردم:مراقب حرف زدنتون باشید آقای به ظاهر محترم..بفرمایید بیرون اصن شما لیاقت شراکت با شرکت ما رو نداری..هررری.. گر جهنم میروی مردانه رو..واال دیگه..ما که دیگه عمرأ قردادمون با اینا جور میشد پس القل یکم خودمو خالی کنم.. کاشفی پوزخند زدو گفت:شما که راست میگید..خدافس.. باهمون پوزخند حرص درارش با آقای صبوری از شرکت بیرون رفتن.. عجب خرتوخری شد..به پژمان نگاه کردم..تو چشماش پر سرزنش بود ولی بروم نیاورد و دستشو گذاشت رو شونم:عیب نداره داداش بیخیال اتفاقیه که افتاده خودتو عصبانی نکن.. پژمان بهترین رفیقم بود..واقعا دمش گرم که چیزی نگفت وگرنه حسابی قاطی ۵ میکردم.. به روش لبخند زدم:همه چی خراب شد همشم تقصیر منه..این قرارداد میتونست وضع شرکت رو از این رو به اون رو کنه.. پژمانم به روم لبخند زد:تو باز چشماتو مث گربه ی شرک کردی؟؟هزار دفعه بهت گفتم المصب تو چشمات سبز که هست اینطوری هم میکنیشون همه ی دخترا کشته مردت میشن اون وقت هیچی به منه بدبخت نمیرسه.. از رو صندلی بلند شدم:نترس بابا همه رو به تو پیشکش میکنم خوبه؟؟

دانلود رمان چشم های جادویی

پژمان یه چشم غره توپ رفت واسم:بعله میدونم شیشه پاستوریزه ای..من اگه جای تو بودما با همشون دوست میشدم..از هر کدومم که بیشتر خوشم میومد باهاش ازدواج میکردم..واال..عقل تو کله ی تو نیست اصال.. دیدم ولش کنم یه ریز تا صبح میخواد فک بزنه..دستمو به نشونه ی سکوت آوردم باال و گفتم:پژمان جان آلبوم پندواندرزتو بعدا بده بیرون که االن اصال حوصله ندارم..خدافس..پژمانم با بی حوصلگی گفت:خیلی خب بابا برو نخواستیم..خداسعدی.. پسره ی دیواانه..از شرکت زدم بیرونو سوار ماشین شدم.. من و پژمان هردو تو دانشگاه معماری خوندیمو بعد از فارغ التحصیلیمون تصمیم گرفتیم این شرکت رو تأسیس کنیم که خدا رو شکراوضاع کاریمون بد نیست ولی خوب اگه با ایران پایا قرارداد میبستیم عالی میشد..درسته پژمان چیزی بهم نگفت ولی خودم نمیتونستم خودمو ببخشمو حسابی اعصابم بهم ریخته بود.. تو همین فکرا بودم که رسیدم خونه..ماشین رو تو کوچه پارک کردمو همین که خواستم پیاده شم عزرائیلم رو دیدم…سرم رو انداختم پایین تا منو نبینه ولی همین که اولین قدم رو برداشتم صداش در اومد… -واااااای آروین جونم دلم برات یه ذره شده بووود کجابودی اخه؟؟نمیدونی من دلم برات تنگ میشه؟؟یه وقت احوالم رو نپرسیاااا.. خدایاااا من از دست این بشر چی کار کنم اخه..با عصبانیت سرم رو بلند کردم:چته کوچه رو گذاشتی رو سرت؟من تو این محل آبرو دارم خانوم..هزار دفعه بهت گفتم آقا جان من ازت خوشم نمیاد زوره مگه؟اصن چه دلیلی داره دله تو واسه ی من تنگ شه؟؟چرا من باید احوالتو بگیرم ها؟؟؟؟ همه ی اینارو باداد بهش میگفتم..اصن کارام دست خودم نبود..از اون ور به خاطر شرکت بهم بودم از این ورم ستاره..دیگه واقعأ از این بهتر نمیشد.. ستاره اخم کمرنگی کرد:واااه چرا اینجوری میکنی؟خب من دوست دارم آروین… دیگه سیم پیچی های مغزم ارور داد..این دیگه کیه آخه؟!؟! ینی تا این حد آدم پرروهم مگه میشه؟؟هرچی من هیچی نمیگم این بد تر میکنه..همیشه سعی کردم کاری کنم که غرورش له نشه..ولی اینبار با توجه به شرایطی که خودم داشتم همه چی رو زیر پام گذاشتم و به اوج رسیدم:عجب سیریشی هستی تو بابا..من دوست ندارم میفهمی؟؟ دو..سِت..نَ..دا..رم..ولم کن.. اشک تو چشماش جمع شد..تو یه لحظه از زیاده رویم پشیمون شدم..چه کنیم دل رحمم دیگه..دلم واسش سوخت و لحنم آروم تر شد:چرا اینقد خودتو کوچیک میکنی آخه؟این که تو رو پس میزنم به این معنا نیست که

دانلود رمان چشم های جادویی

تو مشکلی داری..تو خیلی هم دختر خوبی هستی و من مطمئنم پسرای زیادی آرزوی داشتنتو دارن..ولی من بهت عالقه ندارم..دوست داشتن که زورکی نمیشه..یه ذره غرورتو حفظ کن..تو دختری باید سنگین تر از این حرفا باشی نه این که خودتو به کسی بندازی..پس لطفأ بیخیال من شو..چون من..من یکی دیگه رو دوست دارم… ستاره با دهان باز داشت نگام میکرد..خودمم تعجب کردم از این که گفتم کس دیگه ای رو دوست دارم ولی این تنها راهش بود.. ستاره آب دهنشو قورت داد و گفت:تو واقعأ یکی دیگه رو دوست داری؟؟ پوووف من این همه حرف زدم اونوقت این فقط همین تیکه رو شنید..سرمو به نشونه ی آره تکون دادم.. ستا ره که از چهرش معلوم بود حسابی ناراحت شده سرشو انداخت پایین:باشه..خوشبخت بشی..خداحافظ… ای ول اگه میدونستم به همین راحتی میذاره میره همون دو سال پیش که پاپیچم شد همینو میگفتم دیگه..منم خداحافظی کردمو رفتم تو خونه.. در رو که باز کردم آرمین رو دیدم که مشغول بازی کردنه..بیخیال تنبیه ش برای عوض کردن آهنگ گوشیم شدم..چون مقصر خودم بودم..اینقدر که عجله کرده بودم یادم رفته بود آهنگشوعوض کنم..رفتم سمتش..همین که منو دید با ذوق پرید تو بغلم و بهم سالم کرد.. منم گونشو ب*و*سیدم و همون طور که تو بغلم بود رفتم سمت آشپزخونه که دیدم مامان داره میزناهار رو میچینه و بابا هم نشسته سر میز و از همونجا داره تی وی تماشا میکنه.. آرمین رو از بغلم پایین آوردم و بالبخند وارد آشپزخونه شدم:سالم بر اهالی خانه… مامانم که تازه متوجه من شده بود با مهربونی گفت:سالم به روی ماهت مادر..لباساتو عوض کن بیا ناهار عزیزم..برو.. بابام لبخند مهربونی زد و گفت:سالم پسرم..خوبی بابا؟کارای شرکت خوب پیش میره؟ –ممنون آره خوبم..شرکتم بد نیست..یه سری مشکالت هست که ایشاال حل میشه..شما نگران نباشید.. -موفق باشی آروین جان..نگران نیستم چون بهت اطمینان دارم ومیدونم از پسش بر میای.. بعدم پدرانه رو شونم زد و من هم به روش لبخند زدم و رفتم تو اتاقم که لباسام رو عوض کنم..حسابی گرسنم بود..صبحونه هم که نخورده بودم پس پیش به سوی غذااا… غذا قرمه سبزی بود و من عاشق قرمه سبزی بودم.. بعد از اینکه ناهارم رو خوردم از مامان تشکر کردمو رفتم تو اتاقم تا نقشه ی جدیدم رو طراحی کنم…

دانلود رمان چشم های جادویی

با احساس خستگی سرم رو از نقشه ها بلند کردم و به ساعت چشم دوختم..چشمام گرد شد..ساعت شش بود یعنی من قشنگ چهار ساعت سر نقشه بودم..همیشه عادت داشتم موقع نقشه کشی گوشیم رو بزارم رو سایلنت پس یه نگاه بهش انداختم دیدم یاخدا چه خبره..ده تا میس کال و سی تا اس ام اس از یه شماره ناشناس… یه نگاه به اس ام اس هاش انداختم تا بفهمم کیه که ابروهام پرید باال..اس ام اس هاش همه ۷ عاشقونه بودو تقریبأ ده تای آخری اظهار نگرانی میکرد و میگفت:عشق زندگی من چرا جواب نمیدی؟فقط میخوام صدای نازتو بشنوم تاباهم بیشتر آشنا شیم و از این مزخرفات… همون لحظه گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن..دوباره همون شماره بود..به خیال اینکه طرف پسره و فکرمیکنه مخاطبش یه دختره جواب دادم تا شرش کم شه ولی هرچی الو الو کردم جواب نداد و بعد از چن ثانیه خودش قطع کرد..وااا مردم بیکارن.. اول گوشیم رو از سایلنت در آوردم وبعد گذاشتمش رو عسلی کنار تختو دراز کشیدم که واسه گوشیم اس ام اس اومد..با بی حوصلگی بازش کردم و دیدم که نوشته:واای چه صدای جیگری داری فداتشم..من سپیده ام اسم تو چیه؟ بله دیگه بدشانسی از سرو کول منه بدبخت میباره..عجب غلطی کردم جواب دادم..یعنی احتمال اینکه پشت خط یه دختر باشه دو درصد بود..نفسم رو باحرص بیرون فرستادمو تایپ کردم:ببین دختر جون من حال و حوصله ی این جنگولک بازی هارو ندارم و باید بگم که اینبار تیرت به هدف نخورد چون من اصال اهل این روابط مسخره نیستم..هری..وفرستادم..بعد چن ثانیه جواب داد:تروخدا اینجوری نگو دلم میگیره..من عاشق صدات شدم بیا با هم بیشتر آشنا شیم مطمئن باش پشیمون نمیشی..ومن فقط به این فکر کردم که چقد تند تایپ کرده..معلومه حسابی این کاره هست..یهو یه فکری به ذهنم اومد..من که از نامزد خیالیم نهایت استفاده رو کرده بود..این یه بارم روش..سریع تایپ کردم:خانوم محترم ولم کن من خودم دوست دختردارم خیلی هم بهش عالقه دارم وقراره باهم ازدواج کنیم..توهم برو دنبال یکی دیگه و شرتو کم کن.. مثل سری قبل سریع جواب داد:عزیزم مطمئنم که دوست دختر نداری اصن اگرم داشته باشی قطعأ من از اون سر ترم..خیلیا دوست دارن با من رفیق شن..این فرصت رو از دست نده که پشیمون میشی…

دانلود رمان چشم های جادویی

اه اه دختره ی از خود راضی..اعصابم رو به هم ریخت..تایپ کردم:خفه شو عوضی..اگه یک بارِ دیگه فقط یک بارِ دیگه شمارت رو گوشیم بیوفته دودمانتو به باد میدم تا ببینم دیگه به عشق من توهین میکنی یا نه.. هه چه جدی هم گرفته بودم..یه لحظه خودمم باورم شد که یه نفر رو دوست دارم..گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن..وباز هم اون شماره ی ناشناس..دکمه ی اتصال رو زدن با کر شدن بنده یکی شد ودر کمال تعجب دیدم که پژمان بیشعور از اون ور خط فریاد میزنه:عوضی هفت جدو آبادته..ینی من اینقدر غریبه بودم که بهم نگفتی دوست دختر گرفتی؟؟منه خررو بگو فکر میکردم اگه کسی رو دوست داشته باشی به اولین نفری که میگی منم..اون وقت آقا با کمال پررویی میگه به عشق من توهین نکن..هه مسخره هست.. دیگه داشت روانیم میکرد..این بی شعور دوساعته من رو سرکار گذاشته بود اونوقت طلب کارم بود..باتمام قدرتم داد کشیدم:خفه شو پژمان..

دانلود رمان چشم های جادویی

وپژمان رسمأ خفه که چه عرض کنم الل شد..با همون عصبانیت گفتم:هیچ میفهمی چی میگی؟؟آخه دوست دختر من کجا بود نابقه..من فکر کردم پشت خط واقعأ یه دختره و واسه اینکه دکش کنم اون چرت و پرتا رو گفتم.. با حرص گوشی رو قطع کردم و دوباره دراز کشیدم..پسره روانی تا اآلن هزار دفعه از این غلطا کرده که ببینه من پا میدم یا نه..ولی منه احمق هیچوقت متوجه نمیشم و ازش گول میخورم..آخ که چقدر مسخره ام میکرد سر این قضیه..گوشیم دوباره زنگ خورد..پژمان بود با همون شماره ی جدیدش..محل ندادم..بذار اینقد زنگ بزنه تا بترکه ولی اون دست بردار نبودو یه سره زنگ میزد..از سیریش بودنش خندم گرفتو با همون خنده جواب دادم:ها؟ -داش آروین بی خیال دیگه..یه لحظه اینقد جدی گفتی که من فکر کردم واقعأ خبراییه.. –باشه بابا..بعدأ به حسابت میرسم..حاال میذازی بخوابم یا نه؟ – اآلن وقته خوابه مگه..پاشو بریم بیرون یه آب و هوایی عوض کنیم… -نه داداش اصن حسش نیست..امروز کلی رو نقشه کار کردم حسابی خسته شدم..بذار واسه فردا.. -اوکی پس تا فردا..بای -خداحافظ چشمام رو آروم بستم و نفهمیدم کی خوابم برد… -دادااااش پاشو..بدو دیگه خستم کردی بیدار شووووو.. الی پلکام رو باز کردمو دیدم آرمین نشسته رو تخت و با بالشت میکوبه رو تن و بدن منه بدبخت..همین که اومد ضربه ی بعدی رو بزنه دستاشو محکم گرفتم و قلقلکش دادم..دیگه داشت از خنده قش میکرد..مامانم با نگرانی اومد داخل اتاق و گفت:وای خاک به سرم چی شده؟!؟ رو تخت نشستم و گفتم:سالم مامان..نه چیزی نشده فقط دارم این پسربچه ی شیطون رو ادب میکنم.. مامان خندید و زیر لب گفت:از دست شما..بعدم از اتاقم خارج شد.. آرمین هم از این فرصت استفاده کرد از اتاق پرید بیرون..از دست این بچه… از رو تخت بلند شدم و بعد از دستشویی لباس هامو پوشیدم..بدون صبحونه از خونه بیرون اومدم و رفتم سمت شرکت.. با پژمان تصمیم گرفتیم بعد از شرکت بریم بیرون تا یه آب و هوایی عوض کنیم..امروز سرمون خیلی شلوغ نبود و کارمون ساعت هفت تموم شدو شرکت رو تعطیل کردیم.. تصمیم گرفتیم اول بریم شهربازی تا یکم خوش بگذرونیم بعد بریم رستوران یه چیزی بخوریم.. به پیشنهاد پژمان با ماشین خودش رفتیم..تو ماشین یه آهنگ شاد گذاشته بود که صداش کر کننده بود..

دانلود رمان چشم های جادویی

با صدای بلند گفتم:کمش کن اون پخشو بابا کر شدم.. پژمان خندید و صداش رو کم کرد:ضد حالی دیگه.. یه چشم غره واسش رفتم و سرمو برگردوندم سمت مخالف پژمان که با چیزی که دیدم اخمام رفت تو هم و داد زدم:پژمان نگه دار.. پژمان بدبخت سکته کرد..سریع یه گوشه پارک کردو گفت:چته روانی؟؟ ولی من بهش توجهی نکردمو فقط به رو به روم نگا میکردم..یه پسره مزاحم یه دختر شده بود و دختره ی بیچاره خون گریه میکردو به پسره فحش میداد و ازش میخواست ولش کنه..از ماشین پیاده شدم..همین که نزدیکشون شدم چنان فریادی زدم که خودمم یه ۹ لحظه ترسیدم:چه غلطی میکنی کثافت؟؟؟ خونم به جوش اومده بود..چون مردم به جای اینکه به دختره ی بیچاره کمک کنن فقط تماشا میکردنو یه سری هاشونم با گوشی هاشون فیلم میگرفتن..هه ملت مارو.. پسره که سعی داشت دختره رو آروم کنه و هی میگفت:آروم باش عزیزم..باشه هرچی تو بگی..فقط یه فرصت دیگه به من بده با فریادی که سرش کشیدم عصبانی شدو داد زد:چته صداتو گذاشتی پس کلت؟اصأل به تو چه که خودتو انداختی وسط؟نامزدمه هر جوریم ک بخوام باهاش رفتار میکنم..بعدم رفت سمت دختره و گفت:بیا بریم عزیزم تو ماشین با هم صحبت میکنیم.. دختره با گریه ای که جیگر آدمو کباب میکرد جیغ زد:خفه شو عوضی من عزیز تو نیستم..غلط بکنم نامزد تو باشم..برو گمشو شاهین تا به پلیس گزارش ندادم..تو حق نداری دم به دقیقه مزاحمم بشی..برو بمیییر.. اشکاشو پاک کرد و دست یه دختر دیگه رو که فکر کنم دوستش بود رو کشید و با سرعت رفت به یه سمت دیگه.. پسره که اسمش شاهین بود هم رفت دنبالش و گفت:عسل وایسا دودیقه به حرفام گوش کن..بابا من غلط کردم یه دقیقه وایساااا دیگه رسمأ خل شدم..همیشه دیدن این صحنه ها عصبانیم میکرد ولی نمیدونم چرا این بار سگ شده بودمو دلم میخواست شاهین رو بکشم..با سرعت رفتم سمت شاهین و دستش رو از پشت گرفتم..همین که برگشت سمتم با مشت محکم کوبیدم تو صورتش و چون غافل گیر شده بود محکم خورد زمین و دماغش خون اومد.. همین که اومد بلند شه تامن رو بزنه مردم اومدن و سریع گرفتنش.پژمانم من رو محکم نگه داشته بودو ازم میخواست که آروم باشم.. ولی ما هیچکدوم آروم نمیشدیم و با حرف واسه هم خط و نشون میکشیدیم.. –به چه حقی رو من دست بلند کردی؟پدرتو درمیارم پسره ی پررو اصن تو رو سننه که خودتو انداختی وسط؟؟ – خفه شو بابا سگه کی باشی؟هیچ غلطی نمیتونی بکنی پسره ی عالفه مزاحم..

دانلود رمان چشم های جادویی

-از روزگار محوت میکنم..مادر زاده نشده با شاهین اینجوری حرف بزنن.. باز این داشت منو روانی میکرد..دستمو محکم از دست پژمان کشیدمو همین که خواستم برم بزنمش صدای جیغ همون دختره یا عسل اومد و خودشو انداخت جلوی منو با گریه گفت:آقا تو رو خدا بیخیال شو..این بیشعور ارزش زدن نداره خواهش میکنم بی خیالش شین اون هر کاری از دستش برمیاد به خدا میکشه شما رو..التماستون میکنم بریییین.. اون هر چی میگفت من هیچ عکس العملی نشون نمیدادمو فقط محو چشماش شده بودم..عسلیه عسلی..به عمرم چنین چشمای گیرایی ندیده بودم..نفسم بند اومده بود و ناخواسته زل زده بودم به چشماش.. با فریاد پژمان که میگفت:ولش کن آروین بیا بریم این پسره دیوونه هست به خودم اومدم..عسل هق هق میکردو اشکاشو پاک میکرد..یه نگاه به شاهین کردم..مردم هنوز نگهش داشته بودن و اون تقال میکرد که ولشش کنن.. هر کاری کردم دیدم نمیتونم عسل رو همینجوری ول کنم..امکان داشت پسره تالفی کار من رو سر عسل خالی کنه و اذیتش کنه..از اون طرفم پژمان هی دستمو میکشیدو ازم میخواست که بریم.. به عسل نگاه کردمو گفتم:عسل خانم بیا سوار ماشین شو..بدو.. دیدم با تعجب زل زده به من و هیچی نمیگه..با کالفگی دست کردم تو موهامو داد زدم:این پسره ممکنه بالیی سرتون بیاره خواهش میکنم سوار شید تا از این جا دورتون کنیم.. شاهین داد زد:عسل اگه باهاشون بری هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.. با این حرفش عسل بیشتر ترسید..دوست عسل دستش رو گرفت و تند تند گفت:عسل بیا با اینا بریم..این شاهین رو ول کنن میزنه میکشه تورو..توروخدا بیا بریم.. بعد از اینکه عسل حرفای دوستش رو شنید یه نگاه به من کرد..بعد دوباره به دوستش نگاه کرد و گفت:باشه پس بدو..هر دو سریع دویدن سمت ماشین پژمان و سوار شدن..منو پژمانم سریع سوار شدیم و پژمان با تمام سرعت شروع کرد به حرکت کردن..عسل با ترس یه نگاه به پشت سرش کردو دید که مردم شاهین رو ول کردن و شاهین با عصبانیت زل زده به ماشین..

دانلود رمان چشم های جادویی

برگشت سمت جلو و نفسی از سر آسودگی کشید..همین که دید دارم نگاهش میکنم گفت:ممنونم آقای.. -آروین هستم.. -بله..ممنونم آقا آروین..بعد یه نگاه به پژمان انداخت:و همچنین از شما..بی زحمت یه جا همین بغال نگه دارین منو دوستم پیاده شیم.. پژمان:ای به چشم..همین االن.. همین که میخواست راهنما رو بزنه و نگه داره با صدای بلند گفتم:نه نه شما هر جا برید ما میرسونیمتون..امکان داره شاهین هنوزم دنبالتون باشه.. دوست عسل گفت:آره عسل بیا با همینا بریم دیگه.. از پررویش خندم گرفت..عسل یه نگاه تیز به دوستش کردو زیر لبی گفت:زشته فرشته.. فرشته شونه ای باال انداخت و گفت:صالح مملکت خویش خسروان دانند..من به خاطر خودت گفتم.. پژمان که دیگه داشت آروم میروند گفت:راست میگن فرشته خانم..مشکلی نیست.. عسل یه چشم غره واسه فرشته زدو گفت:آخه مزاحمتون میشیم… عزییییییزم بچم چه خجالتیه..لبخند زدمو گفتم:این چه حرفیه عسل خانم..ما که تو همین مسیر هستیم..شمارو هم میرسونیم دیگه.. عسل سرش رو انداخت پایین و سمت راست رو نشون داد و گفت:پس بی زحمت از این سمت برید.. پژمان سرش رو به نشونه ی باشه تکون داد و از همون سمت رفت..یه نگاه به عسل انداختم و گفتم:ببخشید عسل خانم که این سوال رو ازتون میپرسم..از اونجایی که شما اسم شاهین رو میدونستید مشخصه که میشناسینشون..پس چرا اینقد ازش میترسیدین ؟مگه چه نسبتی باهاتون داره؟؟همین ۱۱ که عسل خواست جواب بده فرشته گفت:دوست پسر سابقشه..خیلی هم پولداره و باباش از اون کله گنده هاست..از وقتی هم که عسل باهاش کات کرده همش مزاحمش میشه..واسه همین عسل ازش میترسه.. عسل یه دونه محکم زد تو پهلوی فرشته که همزمان صدای آخ فرشته و پژمان باهم بلند شد..هر سه تامون یه نگاه متعجب به پژمان انداختیم و از اونجایی که این بشر به سنگ پای قزوین گفته زکی شونه ای باال انداخت و گفت:بنی آدم اعضای یکدیگرند دیگه..چو عضوی به درد آورد روزگار,صدای آخ بقیه هم بلند میشه..

دانلود رمان چشم های جادویی

از این حرفش همه زدیم زیر خنده و عسل با همون خندش گفت:بله همین که فرشته گفت.. واای که چقدر قشنگ میخنده..باز دوباره محو چماش شدم که متوجه نگاه خیره ی من به خودش شد و خندش رو قورت داد و با اخم رو شو برگردوند سمت پنجره..آخ که چقدر من ضایع ام..از صندلی جلو برگشتم و با کمال پررویی زل زدم به دختر مردم..بیچاره حق داره اخم کنه..برگشتم سمت جلو و از این همه بی حواسی خودم لجم گرفت..یه نگاه به پژمان انداختم که دیدم از آینه داره فرشته رو دید میزنه و فرشته هم بی خیال داره با گوشیش ور میره..شونه ای باال انداختم و مثل عسل از پنجره بیرون رو نگاه کردم ولی حواسم جای دیگه بود..گفت دوست پسر سابق عسل..هه پس خانم دوست پسرم داشتن..از این فکر اخمام به شدت رفت تو هم و دیگه هم وا نشد.. عسل آدرس میداد و پژمان میروند و من با کمال تعجب دیدم هرچی بیشتر میریم جلو به خونمون نزدیک تر میشیم..تا اینکه دو تا کوچه اونور تر از خونه ی ما عسل گفت:همین جاست بی زحمت نگه دارید.. پژمان نگه داشت و عسل و فرشته پیاده شدن..عسل از شیشه سمت من یه نگاه به جفتمون انداخت و گفت:بازم ممنونم..خداحافظ.. فرشته هم تشکر زیر لبی کرد و جفتشون رفتن سمت خونه هاشون..منو پژمانم همزمان ازشون خداحافظی کردیم..چشمم به عسل بود که ببینم کجا میره..جالبه خونه هاشون دقیقأ کنار هم بود..از هم خداحافظی کردن و رفتن داخل خونه هاشون.. برگشتم سمت پژمان که دیدم اونم داره به همون سمت ولی خونه ای که فرشته رفته نگاه میکنه..زدم رو شونش:عاشق شدی رفتااا..

دانلود رمان چشم های جادویی

پژمان پوزخند زد و گفت:هه منو عشق؟میشناسم این دختره رو.. -کیو میگی؟؟ -فرشته.. -واقعأ؟؟؟؟از کجا؟؟؟ -اولین روزی که میخواستم برم دانشگاه دیدمش..یادمه اون موقع لباس دبیرستانی پوشیده بود..ازش خوشم اومده بود..قیافه ی بانمکی داشت مخصوصأ چشمای مشکیش که حسابی تو چشم بود..میخواستم بهش شماره بدم ولی پا نمیداد..آخرشم چنان دادی سرم کشید که بی خیالش شدم..فکر کنم منو نشناخت..ولی من از همون اول شناختمش..حالشو میگیرم حاال ببین..سر من داد میکشه؟!؟  باصدای بلند زدم زیر خنده:پس حسابی حالتو گرفت.خوب یادمه اون روز حسابی سگ بودی هرچی هم میگفتم چته جواب سر باال میدادی..پس یه دختر دبیرستانی اونطوریت کرده بود..ودوباره زدم زیر خنده..پژمان هم یه چشم غره توپ واسم زد و راه افتاد…همین طور که پخش رو روشن میکرد گفت:حاال کجا بریم؟ -نمیدونم..ولی دیگه وقت شهربازی نیست..بریم رستوران یه چیزی بزنیم.. -بله دیگه به خاطر سوپرمن شدن جناب عالی از شهر بازی افتادیم.. -چی کار میکردم؟ول میکردم تا دختر مردم به خاطر اون پسره ی آشغال از گریه پرپر بزنه؟؟؟ -خب بابا بی خیال..راستی چی کار کردی با ستاره؟؟ -همون روزی که قراردادمون با ایران پایا بهم خورد رفتم خونه دیدم اونجاست..اول باهاش دعوا گرفتم بعد که دیدم ول کن نیست گفتم من یکی دیگه رو دوست دارم,اونم گذاشت رفت..

دانلود رمان چشم های جادویی

-بابا تو اصن آدم نیستی..دختر به اون خوشگلی رسمأ داره منتتو میکشه اون وقت تویِ بیشعور دختره رو پروندی رفت؟؟؟خیلی مغروری.. من مغرورم؟؟نه من مغرور نیستم..نمیگم غرور ندارم چرا ولی آدم مغروری نیستم..من فقط با هر کسی به اندازه ارزشش رفتار میکنم..پس به پژمان گفتم:پژمان جان لطفأ کمتر چرت و پرت بگو..خودتم میدونی من مغرور نیستم.. -خیلی خب بابا من مغرور تو سوپر من..من واشر تو ارباب حلقه ها..من زشت تو زیبای خفته..خوبه؟؟اآلن راضی شدی؟؟نیششو نگا..ببند بابا.. خودشم از این همه لودگیش زد زیر خنده.. منم که به قول پژمان نیشم حسابی شل شده بود..پژمان کنار خیابون نگه داشت:خیلی خوب..رسیدیم بدو بیا بریم یه چیزی بزنیم که روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد.. منم حسابی گرسنم بود..پس سریع پیاده شدم و باهم رفتیم داخل رستوران همیشگی مون.. بعد از اینکه شاممون رو خوردیم با ماشین یکم دور زدیم وپژمان من و رسوند دم شرکت تا باماشین خودم برم خونه..وقتی تو راه بودم ناخودآگاه چشمم چرخید سمت کوچه ی عسل اینا..خلوت خلوت بود..درست مثل کوچه ی ما..با این که امروز کارخاصی نکرده بودیم وشهربازی رفتنمون بهم خورد اما حس میکردم حالم حسابی توپه..بعد از مراسم سالم و احوال پرسی با اهل خانواده رفتم داخل اتاقم و لباس بیرونم رو با لباس راحتی هام عوض کردم و رو تخت دراز کشیدم..همون لحظه در بشدت باز شد که من ندیده هم میتونستم حدس بزنم کیه چون تنها کسی که عین وحشی ها سرش رو میندازه پایین و بدووون در زدن وارد اتاق من میشه این آرمین فضوله.. به صورتش که یه اخم وحشت ناک کرده بود نگاه کردمو با مهربونی گفتم:داداش کوچولوی من چرا اخم هاش توهمه؟؟ -من کوچولو نیستم..در ضمن توخیلی خیلی بدی.. -من؟؟؟چرا کوچولو؟؟ دست به سینه وایستاد:چون یه چیزی یادت رفته..و من..کو..چو..لو..نیس..تم.. دستمام رو به حالت تسلیم بردم باال و گفتم:باشه تو کوچولو نیستی..ولی از کجا میدونی که اون یه چیز رو که خیلی هم مهمه من فراموش کردم؟؟ چشماش برق زد:اگه راست میگی بگو ببینم اون یه چیز چیه؟؟ -اممم..خب فردا.. -فردا چی؟؟؟؟ -فردا تولد بهترین داداش کوچولوی دنیاست.. آرمین که از خوشحالی داشت پس میوفتاد خودش رو انداخت تو بغلم و با هیجان گفت:میدونستم یادت نمیره..هوووراااا..تو بهترین داداش بزرگه ی دنیایی و منم کوچولو نیستم چون فردا هشت سالم میشه.. یه لبخند دندون نما زد و از بغلم اومد

دانلود رمان چشم های جادویی

بیرون:تازشم مامان میخواد واسم تولد بگیره و گفت که بهت بگم فردا زودتر از شرکت بیای و پژمانم با خودت بیاری..بای بای. وروجک..پس قراره تولد بگیره..چه خوب..هههه آقا تازه هشت سالش میشه اونوقت میگه من بچه نیستم..ایول پژمانم میاد..پس قراره حسابی خوش بگذرونیم..بی خیال این فکرا شدم و دوباره رو تخت دراز کشیدم..همین که خواستم چشمام رو ببندم گوشیم زنگ خورد و از اونجایی که رو میز کامپیوترم بود مجبور شدم دوباره از تخت بلند شم و برم ببینم کیه که در کمال تعجب دیدم پژمانه..یه لحظه دلشوره گرفتم آخه ما تا همین نیم ساعت پیش با هم بودیم..با نگرانی جواب دادم:پژمان چیزی شده؟؟؟ -اوأل سالم..دومأ نه خیر چیزی نشده.. -علیک سالم..پَ واس چی زنگ زدی؟؟ما که همین نیم ساعت پیش با هم بودیم.. –زنگ زدم بگم یه وقت نگرانم نشی من رسیدم خونه.. بعدم بلند بلند زد زیر خنده و گفت:آخه آدم عاقل البد کارت داشتم دیگه وگرنه مرض نداشتم که..و دوباره زد زیر خنده.. خودمم خندم گرفته بود:خب حاال بگو بینم چی کارم داشتی؟ -آروین یادته یه دوست داشتی تو مخابرات کار میکرد؟ -اره اسمش هومنِ چطور مگه؟؟ -ببین میتونی یه کاری واسم بکنی؟ -چه کاری؟ -به هومن بگو شماره ی فرشته رو واسم در بیاره..ببین االن فکرای مزخرفتو که من عاشقش شدمو اینا رو نکنا..فقط میخوام یکم حالشو بگیرم همین..جون پژمان نه نیار.. –باشه داداش جور میکنم برات ولی بدون فامیلیش که نمیشه.. –فکر اونجا شم کردم..خونه ی یکی از دوست دخترام دقیقأ تو کوچه ی فرشته ایناست..بهش گفتم آمارشو واسم در بیاره میخوام حالشو بگیرم اونم با کله قبول کرد..چه کنیم کشته مرده زیاد داریم دیگه.. واقعأ هم پژمان پسر خیلی جذابی بودو خیلی ها تو کفه یه نیم نگاه ازشن و میدونم بخاطر این که فرشته قبأل پسش زده واسش گرون تموم شده و میخواد حالش رو بگیره.. پس گفتم:باشه پس هر وقت فامیلیش رو در آوردی بگو تا شماره

دانلود رمان چشم های جادویی

 ش رو از هومن بگیرم..یه لحظه سکوت کردمو طی یک تصمیم آنی گفتم:به دوست دخترت بگو فامیلی عسل رو هم در بیاره.. –ایول داداش فهمیدم خیلی نگاش میکردی..پس تو هم آره.. –خفه..فقط از روی کنجکاوی میخوام بدونم همین.. –باشه منم باور کردم.. –هر جور راحتی..راستی فردا تولد آرمینِ..مامان میخواد واسش تولد بگیره..گفت که تو رو هم دعوت کنم..میای دیگه؟؟ -اره حتمأ میام..من که این جا کسی رو ندارم..آرمین هم مث داداش من.. پژمان بیست و یک سالش بود که پدر و مادرش تصمیم میگیرن برای همیشه برن آمریکا چون همه ی اقوامشون اونجا بودن اما پژمان قبول نکرد که باهاشون بره و اینجا موندگار شد..از اون موقع تا حاال پژمان خانواده ی منو مثل خانواده ی خودش میدونه و همیشه بهمون سر میزنه..و چون خانواده ی پژمان قبل از رفتنشون خیلی با ما رفت و آمد داشتن,هم اون ها از این قضیه خوشحالن هم ما..چون اینطوری پژمان دیگه احساس تنهایی نمیکنه.. -باشه پس میبینمت..من دیگه برم کپه ی مرگمو بذارم..کار نداری؟ -نه آروین جان برو کپه ی مرگتو بذار..بقول آرمین بای بای.. –خدافس جناب دلقک.. گوشی رو قطع کردم و سه باره رو تخت دراز کشیدم..واقعأ چرا گفتم فامیلیه عسل رو واسم در بیاره..خوب میدونستم از روی کنجکاویم نبوده..من شماره ش رو میخوام..ولی واسه چی خودمم نمیدونم..تصمیم گرفتم بخوابم تا از این افکار بیام بیرون..

دانلود رمان چشم های جادویی

اما همین که چشم هام رو بستم چشمای عسل اومد جلو روم..المصب عجب رنگ نابی هم داشت..حتی با دیدنش توی ذهنم هم نفسم میگرفت..نفسم رو آروم فرستادم بیرون و چشم هام رو باز کردم..نه خیر مثل اینکه این دختره بدجور ذهن من رو به خودش درگیر کرده..یهو یاد شاهین افتادم و با یادش دوباره یه اخم مهمون پیشونیم شد..یه پسر با چشم های قهوه ای..پوست تقریبأ سفید..وموهای خرمایی خیلی تیره که به مشکی میزد..و از همه مهم تر ماشینش بود که اونجا پارک کرده بود..جنسیس..چیزی که آرزوی هر دختریه ولی چرا عسل اون رو نخواست و باهاش کات کرد؟کاش میدونستم..ولی همون بهتر که باهاش نموند..اصأل از شاهین خوشم نیومد..لیاقت عسل رو نداشت..تو همین فکر ها بودم که نفهمیدم کی خوابم برد… از بیرون سروصدای زیادی میومد..اه نمیذارن آدم دو دقیقه بخوابه..چشم هام رو باز کردم و دیم ساعت هفته.. از رو تخت بلند شدم و رفتم بیرون تا ببینم این سرو صداها برای چیه..اوه اوه چه خبره.. مامان و خاله ام داشتن بادکنک باد میکردن و بابام داشت بادکنک ها و وسایل تزئینی رو به دیوارها وصل میکرد.

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب چشم های جادویی : PDF|APK|EPUB  

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان :  roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر