برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف
دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

فروش ویژه رمان های ایرانی عاشقانه اکشن هیجانی ترسناک و… خارجی و ایرانی

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و … کلیک کنید

دانلود رمان پیش مرگ ارباب

دانلود رمان پیش مرگ ارباب اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب پیش مرگ ارباب : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان پیش مرگ ارباب اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : پیش مرگ ارباب
1.gif نام نویسنده : Taranom 25 ترنم
1.gifحجم رمان پیش مرگ ارباب : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان پیش مرگ ارباب :
هوراد ارباب جوون قصه است که غرور و نخوت تمام وجودش رو پر کرده …
بلوط دختر یکی از خدمتکاران ارباب جوان هست که بازی سرنوشت مسیر زندگی این دو نفر رو بهم پیوند میزنه البته نه از نوع یک پیوند عاشقانه تنها یک رابطه ارباب و رعیتی … و در
این بین بلوط قصه ما عاشق میشه … عشقی که با گوشه ای از یک حقیقت پنهان برباد میره و تنها کسی که از این زوال سود میبره کسی نیست جز ارباب جوان . ….. پایان خوش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از Taranom 25 ترنم پیش مرگ ارباب

هیچ کس نمی دانست مه لقا در این دقایق سخت و نفس گیری که می گذراند تنها در یاد همسرش احمد است و بس . احمدی که ماه ها قبل از تولد فرزند دلبندش زیر خروارها خاک آرمید . و چه سخت است تنها و بی کس به استقبال کودکی بروی که امید می بخشد . و چه سخت است انتظار فرزندی را بکشی که تنها مادری دارد و بس .

و چه سخت است همه ی امیدهای یک کودک ، هنوز نیامده بر باد باشد و چه تلخ است تمام سهم کودکی از پدر همان نطفه ی درون رحم مادر باشد و بس . خدمتکار جوان ساعت ها بود درد کشنده زایمان را به انتظار کودکش تحمل می کرد و هنوز هم خبری نبود و انگار این کودک قصد جدایی نداشت و انگار می دانست دنیای آدم ها چقدر سیاه و تاریک است و انگار حس می کرد تمام این زشتی ها را که دل از رحم مادر نمی کند و انگار مادر هنوز هم باید درد می کشید و انتظار . همایون خان بیرون از اتاق قدم رو می رفت و او هم انتظار می کشید . انگار که تمام عمارت انتظار تولد کودک جدید را می کشیدند . دقایقی دیگر هم گذشت که صدای گریه ی کودک خنده بر لب ها نشاند . قابله کودک را شست و در پتوی سفیدی پیچید . مه لقا دست های منتظرش را دراز کرد و کودک را در آغوش گرفت . دخترک هنوز قرمز بود و زشت . مه لقا خنده ای مملو از شادی زد و اشک شوقی ریخت . تای پتو را کمی کنار زد و با همان صدای خسته و بی حال در گوش دخترک زمزمه کرد . – هنوز که قرمزی دخترکم … هنوز که نمیشه گفت شبیه منی یا پدر حسرت به دلت … با پر کشیدن ذهنش به سوی احمد تبسمی تلخ کرد و ادامه داد . – بابات همیشه می خواست اگر دختر شدی اسمت رو بزاره بلوط … تو از امروز بلوط کوچولوی مامانی … بلوط قشنگم . مه لقا مادر انتظار کشیده ای بود که روز سختی را پشت سر گذاشته بود اما خوشحال بود و خندان . انگار کوهی بر دوش داشته و مزد تمام کارهای خوبش سبک شدن آن کوه بوده . و چه شیرین بود حس مادری کردن برای دخترک قرمزش و این دختر با وجود این مادر خوشبخت بود . آری حتی با وجود محروم بودن از پدرش باز هم خوشبخت بود چون مردی خارج از آن اتاق انتظار دختر بچه ای را می کشید که همیشه آرزویش را داشت و آیا نعمتی باالتر از پدر دار شدن آن هم در چشم بر هم زدنی هست ؟ قابله ، بلوط ، تک دخترک عمارت را از آغوش مه لقا گرفت تا مادرک زیادی درد کشیده کمی تنها کمی استراحت کند و سپس همراه دخترک از اتاق خارج شد و بلوط را در آغوش همایون خان گذاشت و گفت : – مبارک باشه ارباب . اسمش و بلوط گذاشت .

دانلود رمان پیش مرگ ارباب

و این ارباب کوه قند در دل آب می کرد . دخترکی که همیشه در آرزویش بود و با از دست دادن همسر مهربانش حسرت داشتنش بر دلش داغ خورده بود حاال مقابل دیدگانش بود و چه کاری مهم تر از پدری کردن برای بلوط کوچک . و انگار راستی راستی بلوط هم پدر داشت . همایون خان بلوط را نزدیک تر گرفت و نفسش را روی صورتش فوت کرد و کودک انگار طوفانی وزیده خودش را جمع کرد و خنده ارباب را به هوا برد . همایون خان لبخند به لب سرش را نزدیک تر کرد و گفت : – تو بلوط منم هستیا کوچولو … یادت نره … من پدرتم . درد و دل های ارباب با دخترک قرمزی هنوز تمام نشده بود که هوراد و هوتن به سمت پدرشان حمله ور شدند و تمام حرفشان این بود . – بابا بزار ما هم ببینیمش … بابا بیارش پایین صورتش و ببینیم . بلوط که مقابل چشم های مشتاق هوراد و هوتن قرار گرفت هوراد لب برچید و با تُخسیِ ذاتی اش گفت : – این چقدر قرمزه . چقدر زشته . این دیگه چیه ؟ ارباب لبخندی زد . دستی روی سر هوراد کشید و گفت : – تازه به دنیا اومده . بزار چند روز بگذره ، قرمزی صورتش میره . سفید میشه . خوشگل میشه . اما هوتن بی توجه به هر دوی آنها لبخند گشادی زد و گفت : – اما من خیلی دوستش دارم . با چشم های معصومش به پدرش خیره شد و گفت : – بابا میشه این قرمزی مالِ من باشه ؟ همایون خان تک خندی زد و گفت : – ای پدر سوخته . از االن میخوای تمام و کمال مالِ تو باشه ؟ و هوتن با همان بچگانه های شیرینش سری در تایید حرف پدرش تکان داد و همایون خان فکر کرد چرا باید دل پسرک مهربانش را بشکند . چشم در چشم هوتن ۵ ساله دوخت و گفت : – اون همیشه پیشِ ما هست . ما همه دوستش خواهیم داشت و بلوط کوچولو در کنار همه ما بزرگ میشه پس نگران نباش . اون یه روزی بانوی این عمارت میشه . قبوله ؟

دانلود رمان پیش مرگ ارباب

و مگر می شد این کودک مهربان قبول نکند ملکه شدن این دخترک قرمز را . و چه خواستنی بود این عروسک کوچک برای هوتن و چه خوب که هوراد نیز به این کوچک دوست داشتنی بی میل نبود و همیشه همه جا هوایش را داشت . و کسی چه می دانست سرنوشت چه بازی هایی خواهد داشت . و چه ماندگار بود در تاریخ خاطرات ، درختی که ارباب برای بلوطش کاشت در حالی که می دانست این درخت در این آب و هوا هرگز به ثمر نخواهد نشست . و چه زود گذشت و هوراد بزرگ شد و چه کسی فهمید پسرک از مه لقا متنفر شد و وای بر بلوط که هیچ کس ندانست هوراد چه چیزهایی دیده و چه حقیقت پنهانی را فهمیده و باز هم وای بر اقبال بلوط آن زمان که مادرش را در ۵ سالگی از دست داد . و هیچ کس نفهمید آن زمان که همه مه لقا را در گور سرد تنها گذاشتند هوراد ۲۱ ساله دست در خاک سرد کرد و قسم خورد هرگز مه لقا را نخواهد بخشید و شاید این جوانک زخم خورده هم در دل خون می بارید برای نبود مه لقایی که در تمام این سالها جای مادرش بود و ای کاش ارباب روزهای دور اما نزدیک هرگز نمی فهمید حقیقتی را که باورهایش را به آتش کشید . ۲۱ سال بعد بلوط با چشمان بی فروغش سینی استکان ها را به آشپزخانه برد و روی میز گذاشت . از در مخفی آشپزخانه به حیاط رفت و رو به روی درخت بلوطی که حاال همسن او بود و با ۱۲ سال سن هنوز هم میوه نداده بود نشست . چشمانش خیس از اشک بود و غبار خاطرات پنجره ی چشمانش را لحظه به لحظه کدر تر می کرد . چقدر زود گذشت آن روزها که با همایون خان زیر همین درخت می نشست و درد و دل می کرد . گله می کرد . از اذیت و آزار های هوراد می گفت و همایون خان دست نرمی روی سرش می کشید و می گفت : ” – بلوط من غصه نخور . هوراد چیزی تو دلش نیست ” اما چیزی در دلش بود و این را بلوط با تمام بچگی اش می فهمید . بلوط بعد از مادرش باز هم تنها شده بود . ۰۴ روز از نبود همایون خان می گذشت و داغ دل بلوطکِ مهربان هر روز تازه تر از دیروز می شد .

دانلود رمان پیش مرگ ارباب

 چقدر زود باز هم غم و غصه از دیوارهای بلند این خانه باال رفت و چقدر زود دوباره همه در ماتم عزیزی دیگر عزانشین شدند . و چه مهربان بود هوتنی که با تمام درد های خودش ، که با تمام داغ های در سینه اش برای فراق پدر باز هم حواسش در پی بلوط بود و بس . آهسته به سمت بلوطی که در کنار درخت بلند کِز کرده بود به راه افتاد و این قلب چه ریتم دار در سینه اش باال و پایین می شد و آری هوتن عاشق بلوط مهربان بود . با همان خونسردی ذاتی اش در کنار بلوط نشست و این دخترک مهربان با این چشم های قرمز شده از گریه چه زیباتر و خواستنی تر می شد . – چرا اینجا نشستی ؟ بیا بریم پیش مهمونا . بلوط تنها سرش را به چپ و راست تکان داد . نمی خواست شاید هم نمی توانست از خاطره های همایون خان که زیر آن درخت جا خوش کرده بودند دل بکند . هوتن کمی به بلوط نزدیک تر شد و گفت : – دیگه باید به نبودش عادت کنیم . بلوط جان بابا همایون رفته انقدر خودت و عذاب نده . بلوط بغض کرده بود . زیادی وحشیانه چنگ میزدند این بغض های تلنبار شده به گلویش . زیادی خَش می انداختند به صدای زیبایش و اصال شاید از سنگینی وجودشان نمی توانست حرف بزند که همچنان ساکت بود . هوتن دست دراز کرد و دست های سرد بلوط را در دست گرفت اصال انگار خون یخ بسته بود در حجم رگ های این دخترک . – چرا انقدر سردی بلوط ؟ و صدای متعجب هوتن ، بلوط را وادار کرد تا با چشمان خون بارش به او خیره شود و با کوهی از درد بگوید . – هوتن دیگه بابا هم ندارم . بازم تنها شدم . دیگه هیچکس من و دوست نداره . دیگه بابا همایون نیست . حاال من چیکار کنم ؟ هوتن لبخند خسته ای زد . – تو همیشه یه پشت و پناه محکم داری اونم منم . تو همیشه دوست داشتنی بودی هنوزم هستی . من و هوراد پشتت هستیم برای همیشه .

دانلود رمان پیش مرگ ارباب

 این حرف ها درمان درد بی درمان بلوط نبود . بلوط پدری را می خواست که پدرش نبود اما پدرانه خرجش می کرد . بلوط همایون خان را می خواست . دلش اربابی را می خواست که ارباب بود اما از تمام زیردستانش خاکی تر بود و چه سخت بود ندیدن هر روزه لبخند آرامش بخش همایون خان و چه عذاب آور بود نشنیدن هر روزه ی ” بلوط جان ” از زبانش چرا که دیگر نبود و هرگز نخواهد آمد . و دورتر از این دو داغ دیده عضو سوم خانواده پوزخند به لب ایستاده بود و مهر و محبت برادرش را به دختر مه لقا نگاه می کرد و انگار اصال این دختر زیادی بود در نظرش . پوزخندش پررنگ تر شد و گفت : – باالخره من ارباب شدم . و چه مصیبتی برای بلوط باالتر از این بود که اربابزاده ی روزهای قبل اکنون ارباب روزهای سخت شده است . هوراد رویش را برگرداند و به داخل برگشت . بلوط و هوتن متوجه حضور هوراد نشدند و این تنها هوراد بود که با دیدن صمیمیت آنها به نقشه اش گوشه و زاویه ی بیشتر و پُر رنگ و لعاب تری می داد . هوتن دستش را مقابل بلوطی که از غم فراق همایون خان بُق کرده بود دراز کرد . – دستت و بده من بلند شو بریم تو پیش بقیه . خوب نیست تنهاشون بزاریم . ناسالمتی مجس عزاداری مالِ ماست . بابا هم راضی نیست انقدر بی تابیش رو می کنی . بلوط با همان چشم های قرمز که دل و دین هوتن را می برد از جا بلند شد . دست های سردش را به چشم های جاری اش کشید و با چند حرکت آنها را پاک کرد . دست هوتن را گرفت و با هم به عمارت برگشتند و از همان در مخفی وارد آشپزخانه شدند . هنوز خوب داخل نشده بودند که فرشته با آن لباس مشکی مقابلشان ظاهر شد و با لبخند مهربانی رو به بلوط گفت : – میای کمکم میوه ها رو بچینیم ؟ بلوط به تکان دادن سر اکتفا کرد و هوتن هم با وقار و آرامش خاصی از آشپزخانه خارج شد . فرشته دختر زینت خانوم بهترین دوست بلوط در این عمارت بود و اصال مگر میشد فرشته از بلوط چیزی بخواهد و بلوط به این دخترک دوست داشتنی نه بگوید .

دانلود رمان پیش مرگ ارباب

بدون حرف مشغول چیدن میوه ها در بشقاب ها شدند و چقدر درد داشت با دست های خودش برای پدرانه های پدری که دیگر نبود میوه ی اختتامیه در بشقاب بچیند . میوه اختتامیه زندگی پدر عزیزش . باز هم چشم هایش پُر شد . باز هم بغض ها ریشه کردند در گلویش و بلوط با تمام خستگی اش مقاومت می کرد و همه ی این نفرین شده های وجودش را که در نبود پدرش حمله ور شده بودند به جسم نحیفش پس میزد . کار میوه ها که تمام شد دست برد زیر سینی تا همراه فرشته میوه ها را به سالن ببرد و در بین عزادارانی که آمده بودند پخش کند که زینت خانوم گفت : – نکن مادر . تو برو بشین . یادت رفته تو حُکم دختر ارباب و داری نباید کار کنی . اگر اون خدابیامرز االن اینجا بود از دستت ناراحت می شد . – زینت خانوم . همگی به سمت صدای هورادی برگشتند که در کنار قاب در ایستاده بود و با اخم های درهم به بلوط خیره شده بود . – بله آقا هوراد چیزی می خواید ؟ هوراد چشم از بلوط گرفت و روبه زینت خانوم گفت : – بلوط به فرشته کمک میکنه میوه ها رو پخش کنن . – اما آق… هنوز حرف از دهان زینت خارج نشده بود که هوراد با صدای کمی بلند تر و عصبانی تری گفت : – من اربابم . همین که من میگم . بلوط باید با فرشته پذیرایی کنن . بلوط ناراحت و غم زده به رفتن هوراد خیره شد و سپس دست زیر یکی از سینی ها انداخت و بلندش کرد . خیلی وقت بود که دیگر هوراد حامی اش نبود . خیلی وقت بود شده بود بختک تمام خوشی هایش و این دخترک نمی دانست کجا به خطا رفته که از تمام محبت های زیرپوستی هوراد محروم شده است . با قلبی مملو از غم های فراوان پشتِ سرِ فرشته حرکت کرد و ظرف های میوه را یک به یک به میهمانان داد . مقابل هوتن خم شد تا ظرف میوه را به او هم بدهد که با اخم های در همش مواجه شد .

دانلود رمان پیش مرگ ارباب

با همان صدای خسته و خَش دار پرسید : – چی شده ؟ – تو چرا داری میوه تعارف می کنی ؟ نمی خواست هوراد را در برابر هوتن بد جلوه دهد . اصال در نظر خودش کسی نبود که بخواهد رابطه دو برادر را خراب کند . لبخند تلخی زد و آهسته گفت : – فرشته تنها بود منم کمکش کردم . حاال اون سِگِرمه هاتو باز کن این میوه رم از دستم بگیر خسته شدم . هوتن با همان ابروهای در هم ظرف میوه را گرفت و چه کسی خبر داشت از دل عاشق این پسرک مهربان و اصال کدام عاشقی است که معشوق را در عذاب و سختی ببیند و دم نزند . چند میوه باقی مانده را هم پخش کرد و به آشپزخانه برگشت . سینی را روی میز گذاشت و لیوان آبی برای حنجره ی بغض کرده اش ریخت و یک نفس سرکشید . – تموم شد ؟ به سمت هوراد برگشت . زیادی خشن شده بود این ارباب جدید . زیادی دور شده بود این ارباب از بلوطِ مهربان . زیادی ریشه دوانده بود درخت فاصله یشان . با صدای صلح گری گفت : – اگر منظورت میوه هاست آره تموم شد . هوراد قدمی به داخل گذاشت و در آشپزخانه را بست و گفت : – چرا از زیر وظایفت فرار می کنی ؟ اَبروهای بلوط باال پرید و با صدای آهسته ای پرسید : – چه وظایفی ؟ من که میوه ها رو کمک کردم و پخش کردم . هوراد قدم دیگری جلو نهاد و سینه به سینه ی بلوط متوقف شد . راستی که ارباب بودن زیادی برازنده اش بود . مثل تمام ارباب های دنیا پرابهت و با جذبه . هوراد چشم هایش را ریز کرد و صورتش را به بلوط نزدیک تر کرد . بلوط ترسیده کمی خودش را عقب کشید . عقب کشید چون خیلی وقت بود که دیگر هوراد پشت و پناهش نبود . ترسید

دانلود رمان پیش مرگ ارباب

چون مدت ها می گذشت از آخرین حمایت های دلگرم کننده ی هوراد و چه تلخ بود این زمان زیادی که هوراد هر روز بیشتر از روز قبل دل می شکست از این دختر و حاال دیگر همایون خانی هم نبود برای دل داری وجود شکست خورده اش . هوراد باز هم قدمی نزدیک تر شد . بلوط باز هم خواست عقب بکشد که هوراد دست انداخت و بازوی لرزانش را دربر گرفت . با حرص در صورت بلوط توپید : – تو چیکاره ی من و هوتنی که مثل پرنسس ها تو این خونه زندگی میکنی ؟ بلوط ترسیده لب زد . – خواهرتو… و هنوز حرفش تمام نشده بود که هوراد با صدای کمی بلندتر داد زد . – نیستی لعنتی . تو هیچی ما نیستی . مادر تو کلفت خونه ما بوده . تو هم دختر کلفتمونی . دیگه همایون خانی نیست که با عشوه هات خَرش کنی . از امروز باید برای اینجا موندن کار کنی . باید برگردی به شغل خانوادگیت . میشی کلفت . نمی خوایَم هِری . و دستش را به سمت در دراز کرد . بلوط مات و مبهوت با چشم های شبنم زده نگاهش کرد . این هوراد بود ؟ همان پسری که همیشه برادرانه های پنهانش را پیش خود ستایش می کرد ؟ و وای بر این روزگار که که وقتی فلک می چرخد روزگار هم می چرخد و وقتی بدبختی یقه گیرت می شود تمام بالهای آسمانی به یکباره روی سرت آوار می شوند و تو می مانی و جسم دفن شده ات زیر تمام این فشارهای جان فرسا . و آن روز که فلک برگردد هیچ کس جلودارش نیست . هیچ کس . بلوط غرق در بهت و ناباوری پرسید : – کار کنم ؟ آب دهانش را که بیخ گلوی خُشک شده اش گیر کرده بود را پایین فرستاد و انگار با همین کار نیمی از انرژی اش را از دست داد . انگشت اشاره اش را به سمت خودش گرفت و با بغض ادامه داد :

دانلود رمان پیش مرگ ارباب

 – اگه کار نکنم بیرونم می کنی ؟ منو ؟ هوراد هم غُرید : – آره تو رو . مطمئن باش هیچ کسم جلودارم نیست . و سخت بود بلوطی که تاج سر بود تا چهل روز قبل به یکباره سقوط کند . خودش هم می دانست بی پشت و پناه می شود . و چاره چه بود اگر کار نمی کرد . کجا می توانست برود . نه پدری داشت و نه مادری و همایون خانی هم دیگر نبود تا به فریادش برسد . سرش را زیر انداخت و آهسته لب زد . – باشه . کار می کنم . هوراد خنده پیروزمندانه ای زد و بلوط را رها کرد . – خوبه . از فردا کارت شروع میشه . و در را باز کرد و از آنجا خارج شد . و بلوط انگار که منتظر همین بود . منتظر بود تا هوراد دور شود و او با آخرین توانش بر کف آشپزخانه سقوط کند . دلش برای مادری که بیشتر از ۵ سال سهمش نبود تنگ شده بود و پدری که هرگز ندیده بود و تنها اسمی بود در میان خاطراتِ کهنه اش . در تمام این سالها تنها همایون خان بود و بس . هوتن هم بود . تا چند سال پیش هوراد را هم داشت . اما همه را از دست داده بود و تنها هوتن برایش مانده بود و بس . ۲۱ سال پیش در چنین روزی زیاد هم بی تابی نکرده بود چون همایون خان را داشت . تنها نبود و اما امروز هیچ کس نبود تا درست و حسابی دلداری اش بدهد . هوتن که خودش هم ناراحت بود و هوراد که چند روزی می شد غرور ارباب شدن تمام وجودش را فتح کرده بود . در تمام این چهل روز تنها فرشته هم پایش بود و بس . چقدر برای فرشته درد و دل کرده بود . چقدر گالیه کرده بود و فرشته با آرامش خاصِّ خودش او را آرام کرده بود . – چرا کف زمین پخش شدی ؟ سر بلند کرد . باز هم فرشته بود . باز هم او . چشم های اشک آلودش را پاک کرد . نفس عمیقی کشید و بلند شد .

دانلود رمان پیش مرگ ارباب

– چیزی نیست . فرشته همانطور که نزدیک می شد گفت : – آقا هوتن دنبالت می گشت . – چیکارم داشت ؟ فرشته شانه ای باال انداخت و گفت : – نمی دونم . مهمونا که رفتن دیدم داره دنبالت می گرده . تعجب کرد بود . مهمان ها رفته بودند ؟ مگر چقدر برای غم و غصه هایش عزا گرفته بود که همه رفته بودند . – مهمونا کی رفتن ؟ – نیم ساعت پیش . بلوط سری تکان داد و از آشپزخانه خارج شد . همین که به سالن قدم گذاشت هوراد و هوتن را دید که مقابل هم نشسته بودند و صحبت می کردند . هوتن با دیدن بلوط گفت : – کجا بودی دختر یک ساعته دارم دنبالت می گردم . – همینجاها بودم . هوراد هم لبخند مسخره ای زد و گفت : – اتفاقا منم داشتم دنبالت می گشتم . می خواستم بهت بگم نظرم عوض شد از امروز کارت و شروع کن . این ظرفای کثیف و جمع کن و ببر . بعدم بیا اینجاها رو تمیز کن . حقارت می داد این ارباب جوان به بلوطِ بی کس و بلوط درد این تحقیرها را سلول به سلول حس می کرد . هوتن با تعجب گفت : – خدمتکارا خودشون اینجاها رو جمع می کنن به بلوط چه . امروز خیلی کمکشون کرد دیگه باید بره استراحت کنه . و رو به بلوط کرد و ادامه داد . – تو هم دفعه آخرت باشه که تو کارهای خدمتکارا دخالت می کنیا .

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب پیش مرگ ارباب : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

ارسال نظر

۰ نظر