برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف
دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

فروش ویژه رمان های ایرانی عاشقانه اکشن هیجانی ترسناک و… خارجی و ایرانی

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و … کلیک کنید

دانلود رمان پنجره ها می میرند

دانلود رمان پنجره ها می میرند اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب پنجره ها می میرند : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان پنجره ها می میرند اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : پنجره ها می میرند
1.gif نام نویسنده : رهایش
1.gifحجم رمان پنجره ها می میرند : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان پنجره ها می میرند :
خلاصه
زندگی فراز و نشیب های زیادی داره. زندگی هزار راه نرفته است که با انتخاب هر کدوم از راه ها اتفاقات گوناگونی رو برای خودمون رقم می زنیم. گاهی خوشنودیم از مسیر رفته و گاهی حسرت به دل و پشیمون از تصمیمات اشتباهمون به عقب نگاه می کنیم و آه سینه سوزی می کشیم.
قصه قصه ی پسریه که وقتی راهی رو می رفته ایمان داشته که درست می ره و حالا…! همیشه برای مردد بودن فرصت هست! همیشه برای اینکه تردید و شک به دل آدم راه پیدا کنه نشونه هایی هست! روزهای سخت و تلخ و بالا و پایین های زندگی پسری رو می خونیم که قطارش از ریل خارج شده و داره سعی می کنه دوباره به مسیر هدایتش کنه! …
سلام دوستان اکثریت با رهایش و قلم روون وتاثیر گذارش اشنا هستید این هم اثری دیگر از ایشون که درخواست کرده بودید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از رهایش پنجره ها می میرند

پی نوشت: بچه ها این رمان سعی داره حرفی برای گفتن داشته باشه. سعی دارم چیزهایی رو بگم، مثل رمان برای خوب بودن حالم نیست. شاید یه تلنگره به خودم و خیلی ها، شاید قراره از تلخی هایی گفته بشه که ته اش به نتیجه ای برسه. پس خواهشاً دوستانی که دنبال کل کل و حرفهای عاشقانه و …

دانلود رمان پنجره ها می میرند

 هستن، اگه فکر می کنن خسته می شن همراهیم نکنن، هر چند که هر دوست توی این صفحه ی مجازی برای من خیلی ارزشمنده و همراهیش صد چندان ارزشمندتر. *** رمان رویکردی سیاسی نداره و فقط راه و بیراهه های جوونی که گاهی درست و گاهی غلط رو توی زندگیش انتخاب می کنه رو به تصویر می کشه. **** بارون اونقدر تند شده که بخواد تا عمق لباسهام نفوذ کنه اما من مرد عقب نشینی کردن نیستم! هه! عقب نشینی! انگار تو صف اول کارزارم که حرف از عقب نشینی می زنم!تو این چند سال اونقدر عقب رونده شده ام که پشتم فقط دیوار باشه! اونقدر عقب عقب رفته ام که دیگه راهی برای عقب نشینی بیشتر نباشه! آره سخته! سخته که پیش خودت معترف باشی اشتباه کردی! شجاعت عجیبی می خواد! سخته از خودت شرمنده باشی اما … سخت تر از اون شرمنده بودن در مقابل کساییه که یه عمری دوستت داشتن و نگرانت بودن و دوستشون داشتی و نگرانشون بودی و هستی! صدای الستیک ماشینی که آب جمع شده ی کف خیابون رو به اطراف می پاشونه نظرم رو جلب می کنه. بر می گردم و نگاهی بهش می اندازم. درست دم در انتهایی ترین خونه ی اون کوچه ی بن بست پارک می کنه و راننده پیاده می شه! چتر به دست پا تند می کنه سمت دیگه ی ماشین، در جلو رو باز می کنه و همزمان چتر باز شده رو باال نگه می داره. صدای بسته شدن در ماشین، صدای خنده های گرم و از سر سرخوشی، صدای به در کوبیدن های با سوییچ، باز شدن در و رفتن و غیب شدنشون از پیش چشم های به خون نشسته ی من! همه و همه واقعیه! واقعیت این دنیای تلخ! سردم بوده اما حاال گرمم شده! گر گرفته ام. گر که نه آتیشیه که به جونم افتاده! آتیش هم نه! مواد مذابه! داره ذره ذره وجودم رو ذوب می کنه! تو اون سرمای استخون سوز دارم از ته وجود خاکستر می شم! آخرین بارقه های امید هم جلوی چشمم از بین رفته و حاال فقط پر خاموشیم! حتی کورسویی نیست! همه جا سیاهیه مطلقه! اونقدر تاریک که خودم رو هم گم می کنم! اونقدر تاریک که دنیامو هم گم می کنم! اونقدر تاریک که نفس کشیدن رو هم گم می کنم.

دانلود رمان پنجره ها می میرند

*** صدای معترض علی هم نمی تونه از جا بلندم کنه! با همون تن خیس و یخ زده، درست از یه ساعت قبل نشسته ام روی مبل و بی اهمیت به خیس شدن یا کثیف شدن پارچه ی مخمل طوسی رنگش سرمو تکیه داده ام به پشتیش. هیچ جام درد نمی کنه! نه سرم که اون همه بارون خورده تو فرقش، نه استخون هام که اون همه تو سرما مونده! فقط انگار تعطیل شده ام! انگار از کار افتاده ام و نمی تونم تکونی به خودم بدم! شنیدن همیشه اونقدری دردناک نیست که دیدن درد داره! وقتی نیستی، وقتی نمی بینی، حتی اگه بشنوی، حتی اگه در حد زمزمه باشه، حتی اگه کسی در گوشت بگه، اونقدرها اذیت نمی شی که با چشمهات ببینی! اونقدرها عذاب نمی کشی به نسبت وقتی که می یای، بر می گردی و می بینی همه چی سر جاشه اما نه برای تو! می بینی برای تو هیچی سر جاش نیست! هیچیِ هیچی! اینم یه جور مردنه دیگه! مرگ که حتماً نباید بیاد و بیخ خرت رو بچسبه و نفستو ببره! نفس هم که بکشی و دلت نخواد، کسی نباشه که این نفس کشیدن رو بخواد، یه جور مردی! یه جور بد هم مردی! اونقدر بد که حتی خودت هم حالت از خودت بهم می خوره! جوری مردی که حتی الشه هم نداری! حتی جنازه ای هم نداری که کفتارها بخورنش! صدای علی دوباره می پیچه تو سرم: پاشو برو یه دوش بگیر، من یه قرص بهت می دم چنان کله پا بشی که نفهمی خورشید کی باال اومده! دارم نگاهش می کنم، اون هم داره سعی می کنه با زبون خوش باهام راه بیاد! اما هم اون و هم من می دونیم تهش می شه چهار تا تو سری و زور و اجبار! هم من و هم خودش خوب می دونیم که این مرد متالشی شده ی روبروش اراده ای هم برای تکون خوردن داشته باشه توانی نداره! همین هم می شه، صبرش که سر می یاد، قدم پیش می ذاره، دستش بند بازوم می شه و به زور و جبر باال می کشدم و می گه: بیا برو گند زدی به همه ی زندگی! اآلن اون شِفتَک می یاد بیچاره امون می کنه! به زور تکونی به خودم می دم، علی هم هلم می ده سمت حموم و می گه: تا خودتو بشوری منم برات حوله می یارم. فقط ببین، زیاد نمون زیر دوش، کل آپارتمان امروز بشور و بساب داشتن، آب سرد می شه. جواب نمی دم، می رم تو حموم و با همون لباسها می ایستم یه گوشه. اآلن مثالً اگه لخت بشم و بایستم زیر دوش، آب شُرّه کنه رو هیکلم و خودمو کف مالی کنم از کثافتی که به تنمه پاک می

دانلود رمان پنجره ها می میرند

شم؟! مغزم چی؟! آب به عمق سرم هم نفوذ پیدا می کنه؟! اونو با چی بشورم؟! تصویرهایی که دیدم رو چه جوری پاک کنم؟! نه خیر! دوش گرفتن عالج کار من نیست! من باید یه غلطی بکنم که این مغز وامونده یه مدت از کار بیفته! بره تو کما! من باید دنیامو امشب، همین امشب نگه دارم که کمتر عذاب بکشم! آره! این بهترین گزینه است! امشب که بگذره و بگذرونمش، شاید فردا امیدی باشه که دوباره از جام بلند شم! همزمان با علی که حوله برام آورده می یام دم در حموم بدون اینکه دوش گرفته باشم! اخم کرده می پرسه: پس چی شد؟! بدون جواب دادن از کنارش رد می شم و وقتی پا می ذارم تو اتاق مشترکم باهاش در رو می بندم. این جوری بهتره! بذار یک کم فکر کنم، یک کم با خودم راه برم و حرف بزنم تا مغزم آروم بگیره و راحتم بذاره! *** صدای ناقوس کلیسا آرامشمو بهم زده! نه تنها صداش بلکه ارتعاش شدیدش هم همه ی وجودم رو می لرزونه! اونقدری که حس می کنم زمین زیر پام در حال فروپاشیه! سرمو فرو کرده ام توی اون زنگوله ی بزرگ برای اینکه از دنیا بریده بشم! تنها چیزی که می بینم فلز سرد بدنه اشه و تنها چیزی که می شنوم صدای دنگ دنگ کر کننده اش! این خیلی عالیه! اینکه کل دنیا اون بیرون باشه اما تو جاش بذاری و کاری کنی برات نباشه! صدایی که اسمم رو بلند به زبون می یاره باعث می شه پلک های سنگینم رو از هم فاصله بدم. مات به سیروانِ برزخیِ باالی سرم نگاه می کنم و حس می کنم داره به زبون کردی چیزی می گه که من متوجه نمی شم! دوباره پلکهامو روی هم می ذارم، این بار محکم تر تکونم می ده و صدای ناقوس که نه اما صدای زنگ واحد هم به تکونش اضافه می شه! پس تو کلیسا نیستم! نه صدای ناقوسه و نه ارتعاشش! قدرت دستای این مزاحمه که رعشه به تنم انداخته و خواب رو از سرم پرونده! صدای ممتد زنگ در که قطع می شه، می شنوم که سیروان به فارسی می گه: پاشو دیگه! با همون چشمای بسته بی انگیزه و خالی از هر نیرویی می پرسم: چرا؟! صدای عصبیش روحمو خراش می ده: چرا چی؟! پاشو می گم پاشنه درِ کند!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

چشم باز می کنم که بپرسم کی؟! راه می افته سمت در اتاق و توضیح می ده: یارو با تو کار داره، عجیب هم شاکیه! پاشو یا ردش کن بره، یا بیارش تو! دو زار آبرومانه داره به باد می ده! سر جام می شینم و صدای حرف زدنی رو از بیرون اتاق می شنوم. دستم چنگ موهام می شه و کالفه و گیج زل می زنم به انگشتهای پام! کی با من کار داره؟! اصالً کسی رو دارم که بخواد بیاد و ازم شاکی باشه و آبروریزی راه بندازه؟! از جام بلند می شم و می رم تو هال، علی رو می بینم که ایستاده جلوی در نیمه باز واحد و مشغول حرف زدن با آدم اون طرف دره! راه می افتم برم سمتش، متوجه ی حضورم می شه، لبخند بی موقعی به لب می یاره و در رو کامل باز می کنه. نگاهم از صورتش می ره سمت در، قدمم نیمه کاره می مونه و خشکم می زنه! درست عین آدم ایستاده توی درگاه! درست عین خونی که تو رگ هام خشکیده! درست عین عاطفه ای که کویر پر ترک شده! مردن ایستاده هم در نوع خودش مردن عجیبیه! بعد از تو هر آیینه ای دیدم دیوار در ذهنم مجسم شد نه اون تکون می خوره، نه من! نه من حرفی می زنم نه اون! علیه که به خودش می یاد، دست می ذاره رو بازوی مهمون ناخونده اش و به خونه اش دعوتش می کنه! حق اعتراض ندارم! من خودم هم اینجا مهمون ناخونده ام! خودم هم صاحب اختیار نیستم و چند روزی بیشتر قرار نیست بمونم پس تو سکوت می ایستم و اومدنش رو تماشا می کنم! خوبه! تغییر کرده! درست عین من! اون رو به خوب تر شدن، من رو به بدتر شدن، پست تر شدن! هنوز هم خوش پوشه! هنوز هم محکم قدم بر می داره و هنوز هم من از علی دلخورم! درست از چند ثانیه ی پیش که مهمونش رو به چشم دیدم ازش دلخورم! از اینکه خبر داده! از اینکه قول داده بود حرفی نزنه و حرف زده! جز اون کسی نمی تونسته به گوش بقیه برسونه برگشتم! جز اون کسی نمی تونسته آدرسم رو در اختیار کسِ دیگه ای بذاره!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

 ابروهامو به هم نزدیک می کنم به نشونه ی نارضایتی، دستی بین موهای آشفته ام که خیلی هاش تو این چند سال سفید شده می کشم و به جلو اومدنش نگاه می کنم. دارم فکر می کنم اگه دستش جلوم دراز بشه، اگه قرار باشه به بغل بکشدم چه واکنشی نشون بدم، اون اما مستقیم می ره می شینه رو یه مبل تک نفره و بدون اینکه دیگه نگاهی بهم بندازه رو به علی می گه: ببخش بد موقع اومدم. نگاهم از صورتش می شینه به صورت علی، لبخند نصفه و نیمه ی مصنوعی و بی رنگ و رویی بهم تحویل می ده و همون طور که می ره سمت آشپزخونه می گه: بد موقع کجا بود داداش! خیلی هم خوب کردی اومدی! بله! خوب که کرده! منتها برای کی؟! از نظر کی؟! از نظر علی و سیروان و پایاری که دلشون یه آدم اضافه ی سرخر نمی خواد بله! خیلی هم به موقع اومده! به موقع که مگس کش رو حرکت بدی و بکوبی رو سر یه مگس مزاحم، مطمئناً کار خیلی خوب و مفیدی انجام دادی! راهمو می گیرم که برم سمت اتاق، نه برای اینکه مثالً بخوام کم محلی کنم یا اعتراض! می رم که وسیله هامو، وسیله که نه، یه ساک کوچیک و چهار تا تیکه لباس رو جمع کنم که برم، صداش منو مخاطب قرار می ده:بشین می خوام باهات حرف بزنم! بر نمی گردم! دستم اما مشت می شه! نه از سر حرص، نه از سر کینه، نه از سر دشمنی! فقط و فقط از سر دلتنگی! مشتش می کنم که پاهام حساب کار دستشون بیاد و راه نگیرن سمتش واسه به آغوش کشیدنش! بر نمی گردم که با دیدن دوباره اش یه وقت وسوسه نشم برای بوسیدنش! می شنوم که می گه: زیاد وقتتو نمی گیرم! این بار مقاومتم می شکنه و به طرفش می چرخم و نگاهش می کنم! وقت؟! خیلی مسخره است با کسی که یه عمرو تلف کرده و حاال هیچ کاری برای انجام دادن نداره از وقت حرف بزنی! وقت؟! اونقدر وقت دارم که تا ته دنیا هم می تونم تو اون نقطه بایستم و نگاهش کنم! حاال داره نگاهم می کنه! همچنان رنگ دلخوری تو چشماشه! دلخوری که نه! سرزنش! منم مات چشماشم وقتی با دست به مبل روبروییش اشاره می کنه و می گه: بشینی بهتره. این طوری گردنم درد می گیره!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

حرکتی نمی کنم!بعد این همه ساعت و ماه و سال همو دیدیم و توقعم مهربونی نیست اما این لحن سرد و یخی رو هم دوست ندارم! زیر گوش سیروانی که مثالً داره تو اتاقش درس می خونه و علی که سرش تو آشپزخونه گرمه، غرور نداشته ام جریحه دار می شه از این لحن دستوری. پس راه می افتم سمت اتاق. دارم خرت و پرت هامو جمع می کنم که در باز می شه و علی می یاد و متعجب می پرسه: داری چی کار می کنی؟! جوابی نمی دم. دیالوگ یکی از سریال های ایرانی نیست که بخواد همچین چیزی رو بپرسه وقتی کامالً معلومه دارم چی کار می کنم! اون ولی می یاد کنارم و انگار که مفهوم جمع کردن ساک رو نمی دونه می پرسه: پرسیدم چی کار داری می کنی؟ بدون اینکه نگاهش کنم، پیرهن مردونه ی رنگ و رو رفته ای رو که روز قبل اتو کشیده ام مچاله می کنم توی ساک. می رم سمت کمد برای اینکه باقی لباس ها رو بیرون بکشم، بازوم گیر دست قوی علی می شه و این بار با صدای کنترل شده اما پرحرصی می پرسه: برای چی داری ساک می بندی؟! زل می زنم تو چشماش، به خیالش می خوام بتوپم بهش چون آروم می گه: می دونم عصبانی هستی اما … میون حرفش می یام و با لحن مالیمی می گم: عصبانی نیستم. -پس این کارها چیه؟! :عصبانی نیستم اما چیزی رو که باید بفهمم فهمیدم. مرسی که محترمانه بهم فهموندی.ببخش اگه این چند وقت مزا… حرفم کامل از دهنم بیرون نیومده عصبی می گه:دیوونه شدی؟! چرا شر می گی؟! کی گفت مزاحمی که داری جمع می کنی بری؟! همون طور که لباس های دیگه رو دارم می چپونم توی ساک می گم:شیوه ی خوبیه! متعجب می پرسه: چی؟!

دانلود رمان پنجره ها می میرند

نیم نگاهی بهش می اندازم که حاال کنارم دست به سینه ایستاده و با اخم نگاهم می کنه! زیپ ساک رو می بندم، دست علی گیر بندش می شه و می گه: جمع کن کاسه کوزه اتو واال یه بالیی سرت می یارم ها! این مسخره بازیا چیه؟! مگه من خبرش کردم که این طوری طلبکاری؟! اصالً ببینم بچه ای قهر می کنی؟! خجالت نمی کشی مرد گنده؟! با این قد و قواره… مکثی می کنه، نگاهی به هیکل آب شده ی من می اندازه و با لبخند می گه: البته قد فقط! واال قواره که نداری! حاال هرچی! با این سنت خجالت نمی کشی؟! ساک رو که به سمت خودش می کشه دستم رو شل می کنم. مگه توش چی هست که بخوام دو دستی بهش بچسبم؟! کل زندگیمو اون بیرون جا گذاشتم این هم روش! وقتی می بینه دارم نگاهش می کنم می ره سمت در و می گه: بیا بشین ببین چی می گه، این همه راهو نیومده نازتو بکشه یا قهر کردن و رفتنتو ببینه!حرف داره که اومده! از اتاق می ره بیرون، ساک رو هم می بره و این یعنی اآلن اون هم می فهمه تو این اتاق چه خبر بوده! می شینم رو لبه ی تخت و سرم رو که در حال ترکیدنه تو دستهام می گیرم، آرنج هامو هم قبلش می ذارم روی زانوهام! عین ژستی که همه ی مردهای ناراحت توی همه ی سریال ها و فیلم های سینمایی می گیرن! من اما ژست نمی گیرم! من از سر کالفگی، بی چارگی، درموندگیه که به اون حالت غمبرک می زنم! من اما از بدبختیمه که دلم می خواد موهامو با پنجه هام بکشم! صدای لوالی در نشون می ده یکی اومده تو، نیازی نیست سرمو بلند کنم! مشخصه کیه! از پاهاش معلومه! بهش می گفتیم قبر بچه اونقدری که بزرگ بود! روبروم می ایسته و آروم و این بار با لحنی که یه خرده گرمتره و البته فقط یک کم سردتر نیست می گه: بابایی فرستاد بیام دنبالت. می خواد ببیندت. سرمو بلند می کنم و زل می زنم به چشماش. متعجب نیستم. فقط نگاهش می کنم. نمی دونم چرا اما دوست دارم ساعت ها روبروم بایسته و من تماشاش کنم حتی اگه اون نگاه سرد باشه و پر از مالمت! نگاهشو ازم می گیره و می گه:تو خونه ی خاله اینا زندگی می کنه اما اگه می خوای می تونم یه روزی خونه اشونو خالی کنم که دو تایی تنها باشین. می دونی که مامان …

دانلود رمان پنجره ها می میرند

 آره! می دونم! نیازی نیست لب وا کنه و بگه! از نگاهم می خونه که لب می بنده و کنارم و البته با فاصله می شینه. ویروسی تو وجودم نیست که بخواد ازم دوری کنه اما بدم نمی اومد باشه و این فاصله رو بذارم به پای احتیاطش! می شنوم که زمزمه وار، طوری که انگار داره با خودش حرف می زنه می گه: بد کردی با همه و اول از همه هم با خودت! چشم می بندم و حرفی نمی زنم. حرفی نیست برای زدن! باشه هم مطمئناً گوشی برای شنیدنش نیست! تو کلنجار با خودم هستم که به سمتش بر نگردم و دستشو تو دستم نگیرم، دست اون اما در کمال ناباوری من می شینه رو پشتم و آروم می گه: بخوای جبران کنی می شه! دوست داشته باشی برگردی، می تونی رو من حساب کنی! برگردم؟! کجا؟! اآلن کجام؟! مگه برگشته نیستم؟! مگه منو نمی بینه؟! اآلنی که اینجا،کنارش نشستم و دستش روی پشتمه اومده حساب نمی شم؟! از سر شونه ام نگاهش می کنم، بدون اینکه لبخندی بزنه، بدون اینکه لبی باز کنه می گه: تاوان اشتباه تو رو همه امون دادیم اما اگه بخوای می شه جبران کرد! جبران؟! چیزی هم مونده که حرف از جبران می زنه؟! نامدار همیشه خوش خیال بوده! همیشه خوش بین بوده! نامدار برعکس من همیشه به دنیا لبخند زده! حتی همین اآلنی که با ابروهای درهم کنارم نشسته باز هم خوش بینه! خوشحاله! سرخوشه! شادانه! حرف که نمی زنم، سکوت بینمون که طوالنی می شه، نامدار سر پا می ایسته. به خیالمه می خواد بره، اما جلوی پاهام زانو می زنه و منو دوباره متعجب می کنه. میخ چشمهای این برادر ده سال از خودم بزرگتر می شم. سخت نیست فهمیدن اینکه بر خالف ظاهر سردش تو وجودش بدتر از من غوغاست، اون هم وقتی که سیب گلوش با اون شدت باال و پایین می شه. تاب نگاهشو ندارم! یعنی می ترسم! می ترسم جمله ای رو که نباید به زبون بیاره و منو از هم بپاشونه! پاشیده هستم، پاشیده ترم کنه! اون اما لب وا می کنه برای هل دادنم به سمت آرامش: فرصتو از دست نده. بذار پیرمرد ببیندت. از روزی که فهمیده اومدی بدجوری تو هول و والست. می دونی که! تو عزیز کرده اشی! بد حال نیست اما پیره، سنی ازش گذشته و می ترسم قبل از اینکه دست بجنبونی کار از کار بگذره!

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب پنجره ها می میرند : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

ارسال نظر

۰ نظر