برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف
دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

فروش ویژه رمان های ایرانی عاشقانه اکشن هیجانی ترسناک و… خارجی و ایرانی

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و … کلیک کنید

دانلود رمان پرفسور باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب پرفسور : PDF|APK|EPUB

photo_2016-08-15_03-41-24
1.gif نام کتاب رمان : پرفسور
1.gif نام نویسنده : میترا قلی پور
1.gifحجم رمان پرفسور : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان پرفسور :
گوشی رو روی قفسه ی سینه ی بیمار گذاشتم و به صدای منظم قلبش گوش دادم.
نگاهم همزمان به پرونده ش بود.
…:خانم دکتر،حالش چه طوره؟
-: همه چی خوبه، خدارو شکر وضعیت بحرانی رو پشت سر گذاشته. به زودی به هوش میاد.
… : خدا خیرتون بده. همش رو مدیون شماییم.
لبخندی به نشونه احترام زدم و از اتاق اومدم بیرون.
می خواستم برم طرف پاویون که صدای جیغ و داد متوقفم کرد.

-: چی شده؟
پرستار: وای خانم دکتر بیاین کمک. یه مدرسه آتیش گرفته؛ کلی مصدوم آوردن.
با عجله دوییدم طرف اورژانس،مثل این که روز پر مشغله ای در پیش داشتم!
در رو آروم باز کردم و رفتم تو.
آرین باز مثل همیشه رو مبل خوابیده بود.
آخه مگه تا اتاق چقدر راهه؟
این پسره آدم به شو نیست!
لباسام رو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه، خسته تر از اونی بودم که بخوام یه شام مفصل درست کنم.
یه لبخند خبیثانه زدم و رفتم سراغ تخم مرغ ها.
نیمرو رو با مایتابه گذاشتم رو میز که دستم خورد به لیوان آب و کلش رو پرونده ی آرین خالی شد.
جیغ خفیفی کشیدم و تند پرونده رو برداشتم و دونه دونه کاغذ های داخلش رو رو زمین پهن کردم.
آرین: می کشمت آیدا.
با لب و لوچه آویزون نگاهش کردم.
-: ببخشید داداشی.
آرین: ای دستو پا چلفتی.
-: اصلا به من چه،می خواستی لیوانت رونذاری اون جا.
آرین: طلبکارم شدی؟
-: حالا اینا چی هست؟ مهمه؟
آرین: پرونده جدیدمه.آوردم یه نگاهی بهش بندازم.
-: به به. پس جون میده برا فضولی.
مشغول خوندنش بودم که نگاهم در

دانلود رمان جدید

رمان جدید از میترا قلی پور پرفسور

***آیدا*** گوشی رو روی قفسه ی سینه ی بیمار گذاشتم و به صدای منظم قلبش گوش دادم. نگاهم همزمان به پرونده ش بود. …:خانم دکتر،حالش چه طوره؟ -: همه چی خوبه، خدارو شکر وضعیت بحرانی رو پشت سر گذاشته. به زودی به هوش میاد. … : خدا خیرتون بده. همش رو مدیون شماییم.

دانلود رمان پرفسور

 لبخندی به نشونه احترام زدم و از اتاق اومدم بیرون. می خواستم برم طرف پاویون که صدای جیغ و داد متوقفم کرد. -: چی شده؟ پرستار: وای خانم دکتر بیاین کمک. یه مدرسه آتیش گرفته؛ کلی مصدوم آوردن. با عجله دوییدم طرف اورژانس،مثل این که روز پر مشغله ای در پیش داشتم! *** در رو آروم باز کردم و رفتم تو. آرین باز مثل همیشه رو مبل خوابیده بود. آخه مگه تا اتاق چقدر راهه؟ این پسره آدم به شو نیست! لباسام رو عوض کردم و رفتم تو آشپزخونه، خسته تر از اونی بودم که بخوام یه شام مفصل درست کنم. یه لبخند خبیثانه زدم و رفتم سراغ تخم مرغ ها. نیمرو رو با مایتابه گذاشتم رو میز که دستم خورد به لیوان آب و کلش رو پرونده ی آرین خالی شد. جیغ خفیفی کشیدم و تند پرونده رو برداشتم و دونه دونه کاغذ های داخلش رو رو زمین پهن کردم. آرین: می کشمت آیدا. با لب و لوچه آویزون نگاهش کردم. -: ببخشید داداشی. آرین: ای دستو پا چلفتی. -: اصال به من چه،می خواستی لیوانت رونذاری اون جا. آرین: طلبکارم شدی؟ -: حاال اینا چی هست؟ مهمه؟

دانلود رمان پرفسور

آرین: پرونده جدیدمه.آوردم یه نگاهی بهش بندازم. -: به به. پس جون میده برا فضولی. مشغول خوندنش بودم که نگاهم رو یه قسمت ثابت موند. چند تا عالمت سوال پشت سر هم و کلمه ی “پروفسور” که توی پرانتز نوشته شده بود. -: این دیگه چیه؟ رفتی بخش ترور نخبگان؟ آرین: نخبه کجا بود؟ این یارو یکی از ستون های اصلی توزیع مواده ولی هنوز هویتش مشخص نیست،پروفسور لقبشه. -: چه بامزه. آرین:حاال شام چی داریم؟ یهو نیشم باز شد. -: همون همیشگی. با خنده نشست سر سفره. آرین: اونا رو ولش کن؛نسخه اصلیش رو دارم. با حرص یکی زدم پس کله ش. -: می مردی زود تر بگی؟مردم از استرس. آرین:حقته. بلکه آدم شی! زیر لب یه فوش بهش دادم و مشغول جمع کردن کاغذ ها شدم. “پروفسور” اون موقع این اسم فقط برام یه مطلب جالب، داخل پرونده ای بود که برادرم مسئول رسیدگی بهش بود ولی بعد ها تبدیل به اسمی شد که یه آینده متفاوت رو برام رقم زد. این اسم شروع ماجرا های غیر واقعی زندگی واقعی من بود. ماجراهایی که زندگیم رو تغییر داد. خیلی چیز ها رو ازم گرفت، ولی چیز هایی که بهم داد انقدر برام با ارزشند که با یاد آوریشون موجی از حس های خوب به قلبم سرازیر میشه.*** سامیـار*** دکمه ی کتم رو باز کردم و روبه روی تیمورخان نشستم. تیمورخان:چه طور پیش رفت؟ با بی تفاوتی پام رو رو پام انداختم. -: مثل همیشه سری به نشونه ی تایید تکون داد تیمورخان: خوبه،ولی وقت استراحت نداریم. عملیات بعدی تو راهه. با اجازه ی نگهبان ها،ماهان و کیارش و کیمیا هم اومدن داخل کیارش: از پس اونم بر میایم. تیمور خان: حتما،ولی الزمه احتیاط کنیم،عقاب بدجور پاپی مون شده. -: اون با من. کیمیا: یعنی واقعا می خواید بدون اطالع اون پیش برید؟ بفهمه دردسر میشه ها تیمورخان: راه دیگه ای نیست. الزمه یه چیزی تو دست و بالمون باشه که نتونه کنارمون بذاره ماهان: باید تا وقتی اون پسر احمقش کارها رو کنترل میکنه،تمومش کنیم. با خودش نمیشه طرف شد،خیلی تیزه. -: ولی من یه نقشه ای دارم. نگاه کنجکاوشون رو که رو خودم دیدم،از جام بلند شدم. تیمور خان: حرفت نیمه تموم موند -: فعال دارم روش کار می کنم،بعدا بهتون میگم. و بدون توجه به نگاه تهدیدآمیزش با قدم های محکم اومدم بیرون باید هرچه زودتر به هدفم می رسیدم. دیگه احتیاط مطلق جواب نمیداد،باید ریسک میکردم.

دانلود رمان پرفسور

یه پیامک با مضمون “شروع” به شماره ای که ایرانسل سیوش کرده بودم فرستادم و به طرف خونه راه افتادم. *** ماهان: سامیار حاال خودمون تنهاییم، واقعا می خوای چه کار کنی؟ کیمیا رو دسته ی مبل نشست کیمیا: وجدانا چی تو فکرته؟ -: همونایی که اونجا گفتم، با یه کم پیاز داغ بیشتر کیارش: عواقب مخالفت با عقاب رو می دونی دیگه؟ اون به هیچکی رحم نمی کنه -: االن بهترین فرصته که راهمون رو ازش جدا کنیم…می دونم ریسکش باالست ولی باید انجامش بدم،خودم تنهایی! ماهان: بله بله؟ دیگه چرا تنهایی؟ نکنه به ما اعتماد نداری؟ -: خودتم می دونی بحث اعتماد نیست…این تصمیمیه که خودم گرفتم،خودم هم انجامش میدم. شما همین که اون عماد مزاحم رو دست به سر کنید کافیه کیارش: بس کن سامیار. مثل همیشه با هم انجامش میدیم -: این دفعه با همیشه فرق داره…شانسمون کمه،نمی خوام شما رو هم تو دردسر بندازم ماهان: خودتم می دونی ما ول بکنت نیستیم. پس الکی زور نزن کیمیا: نکنه جریان پارسال رو یادت رفته؟ با یادآوری اون ماجرا لبخندی رو لب هر چهارتامون نشست -: مرغتون یه پا داره دیگه؟ کیارش: ما هم عین خودت کله شق ایم!!! ***آیدا ***  تو مطب نشسته بودم که صدای زنگ گوشی م بلند شد -: بله؟ یاشار: سالم خانم دکتر؛یاشار هستم. یکی رو فرستادم بیاد دنبالتون،چند تا مصدوم داریم -: االن مطب هستم.نمی تونم بیام. یاشار: اینا دارن میمیرن خانم…لطفا با بی حوصلگی نگاهی به ساعت انداختم. -: خیلی خوب،میام یاشار: ممنون تماس رو قطع کردم و وسایلی که فکر می کردم الزم میشه رو ریختم تو کوله پشتی باز یه دردسر جدید! *** از ماشین پیاده شدم و نگاهی به اطراف انداختم … یه انبار متروکه،خارج شهر باز ترس خفیفی به قلبم سرازیر شد ولی اهمیتی ندادم و رفتم داخل این تصمیمی بود که خودم گرفته بودم یاشار: سالم … از این طرف بیاید -: مگه نگفته بودی چند نفر بیشتر نیستن؟ یه نگاه ترسناک بهش کردم و کیفم رو گذاشتم زمین -: این میز رو کال خالی کن … یه چیزی برای پایه سرم بیار … افرادت رو هم به ترتیب فوریت بفرست پیشم یاشار: چشم خانم دکتر … فقط بجم،مکان لو رفته! زیرلب یه فوش بهش دادم و مشغول کارم شدم.

دانلود رمان پرفسور

حدودا ۳۵ دیقه گذشته بود که صدای آژیر ماشین پلیس بلند شد یاشار: وااای چرخیدم طرفش -: حاال چه کار کنیم؟ یاشار : شما با زخمی ها از در پشتی برید بیرون … ما مشغولشون می کنیم. …: بیاید خانم دکتر خواستم مسیرم رو عوض کنم که یه دست اومد جلوی دهنم و کشیدم عقب با پام کوبیدم رو زانوش و خواستم فرار کنم که با حرص دستم رو گرفت و نگاهم رو چشمای عصبانیش ثابت شد -: آرین!!! آرین: باز شروع کردی آیدا؟ این جا چه کار می کنی؟ -: آرین بهت گفته بودم به این یه قلم گیر نده … من یه پزشکم و االن دارم وظیفه م رو انجام میدم. آرین: آخه این چه طرز تفکریه که تو داری؟ از کی تا حاال کمک به یه عده گانگستر و خالفکار شده وظیفه ی یه پزشک؟ -: تو قسم پزشکی من درباره ی شغل آدما چیزی ننوشته آرین: این همه پزشک تو این شهر ریخته؛چرا اونا از این کارا نمیکنن؟ بی اختیار چشمام خیس شد -: چون پدر هیچ کدوم از اونا مثل پدر من از یه خونریزی ساده نمرد … زخم چاقوی بابا جدی نبود آرین … اگه اون شب که به خاطر ترس از پلیس نرفت بیمارستان،یه نفر مثل من کمکش میکرد االن اون زنده بود؛مامان از غصه ی بابا دق نمی کرد؛ما یتیم بزرگ نمی شدیم … من به خودم قول دادم نذارم بچه ی دیگه ای به سرنوشت ما دچار شه … می دونی همین امروز من جون چند نفر رو نجات دادم؟ می دونی چند تا خانواده رو خوشحال کردم؟ می دونی… منو کشید تو بغلش آرین: هیس… خیلی خوب، آروم باش خواهری صدای بی سیم ش بلند شد

دانلود رمان پرفسور

…: جناب سرگرد این جا کامال پاکساز ی شد … شما کجایید؟ حالتون خوبه؟ آرین: خوبم،شما برید؛من خودم میام …: چشم … پس یکی از ماشینا رو براتون میذاریم اشکام رو پاک کردم و ازش فاصله گرفتم آرین: نگاهش کن این دیوونه رو … از همون بچگی ت هم زرزرو بودی با حرص بازوم رو تو پهلوش فرو کردم آرین: ای بمیری … اول پام رو شکوندی حاال هم پهلوم رو سوراخ کردی … همنشینی با اینا بدجور روت اثر گذاشته هااا -: حقته ***سامیار*** -: خفه شو عماد بدون این که به روی خودش بیاره باهمون ژست مسخره ی همیشگی ش مشغول آدامس جوییدن شد عماد: این حرف من نیست؛دستور از باال اومده -: پس من کار خودم رو میکنم،ببینم کی میتونه اعتراض کنه! عماد: متنفرم از این نگاهت سامیار؛ سرد، بی روح،آهنی … الکی نیست پسر عقاب با اون همه ابهتش میگه از نگاه سامیار باید ترسید! -: اون رئیس کله خرابت اینو فهمیده ولی تو هنوز حالیت نشده؟ عماد: کسی نمی تونه ادعا کنه که از نگاه تو نمی ترسه -: خوبه که می دونی رفت طرف در

دانلود رمان پرفسور

عماد: ولی من بازم مامورم و معذور …رئیس گفت ازت بخوام باهاش تو اون ماموریت همکاری کنی باز صدام رفت باال -: رئیست غلط کرده. بهش بگو سامیار گفت من از جوجه ها دستور نمی گیرم … خودش گند زده،خودش هم درستش کنه. عماد: پسر عقاب خوشش نمیادااا با قدم های بلند رفتم سمتش یقه ش رو گرفتم و کوبوندمش به دیوار من هی می خوام خودم رو کنترل کنم ولی خودش نمی ذاره … تنش میخاره دیگه! -: عماد کاری نکن اون روی سگم رو نشونت بدم … به درک که خوشش نمیاد! خواستم یه چشمه از عصبانیتم رو بهش نشون بدم که ماهان اومد تو ماهان: باز این جا چه خبره؟ صدات تا پایین میاد سامیار با حرص فشاری به شونه ی عماد دادم و یقه ش رو ول کردم -: گمشو بیرون آدامس رو تو دهنش جا به جا کرد و با بی خیالی رفت بیرون عماد از جمله آدمایی بود که به شدت ازش متنفر بودم مخصوصا از این همه بی خیالی و بی رگیش! سرم رو به نشونه ی تاسف تکون دادم و دوباره نشستم رو مبل ماهان: تو که باز اعصابت خط خطیه پسر! -: خط خطیش میکنن. ***ماهان***

دانلود رمان پرفسور

 تا پام رو داخل ساختمون گذاشتم ،صدای داد سامیار پیچید تو گوشم سامیار: به درک که خوشش نمیاد خوب شد این اطراف پرنده هم پر نمیزنه وگرنه آبرو برامون نمی موند رمز در رو زدم و رفتم داخل سامیار یقه ی عماد رو گرفته بود و چسبونده بودش به دیوار عماد هم ظاهرا خودش رو به بی خیالی زده بود و اون الستیک لعنتی رو می جویید ولی به وضوح رنگش پریده بود حقم داشت … مگه می شد از این نگاه طوفانی نترسید؟ منم از نگاه کردن به چشمای عصبانی سامیار می ترسیدم ، وای به حال عمادی که سامیار به خونش تشنه بود سعی کردم جو رو آروم کنم -: باز این جا چه خبره؟ صدات تا پایین میاد سامیار یه نگاه تهدیدکننده به عماد انداخت و یقه ش رو ول کرد سامیار: گمشو بیرون با چشم بهش اشاره کردم زود فلنگ رو ببنده و برگشتم طرف سامیار -: تو که باز اعصابت خط خطیه پسر! سامیار: خط خطیش میکنن. -: بیخیال بابا سخت نگیر نشستم رو به روش -: سامیار جوابم همون تیکه کالم همیشگی ش بود: سامیار: بگو -: ماشینم دست کیمیاست… همچین سرش رو برگردوند طرفم که دنده هاش جا به جا شد سامیار: ماهان به خدا دستت به ماشین من بخوره قیمه قیمه ت میکنم

دانلود رمان پرفسور

-: خوب بابا چته؟ قالب تهی کردم … به رخش مشکی شما کاری ندارم؛ سفیده رو می خوام سامیار: سوئیچش رو میزه قبل از این که پشیمون بشه سوئیچ رو برداشتم و زدم بیرون یهو عماد جلوم سبز شد ای لعنت به تو عقاب که این پسره ی سیریش رو گذاشتی طبقه ی پایین ما! عماد که عقل درست و حسابی نداره،یه وقت یه چیزی میگه باز سامیار جوش میاره -: عماد به نظر من همین االن برو تو خونه سنگر بگیر… سامیار ببینتت دیگه تضمینی برا زنده بودنت ندارم! پوزخند زد عماد: دارم میرم به پسر عقاب گزارش بدم؛ یه حال اساسی ازش میگیره گوشه ی لب من هم متقابال رفت باال -: هه همین جوجه عقاب خودمون رو می گی؟ … عرضه ی این غلطا رو نداره! صدام رو اوردم پایین که به گوش سامیار نرسه -: تا خشم پروفسور دامنت رو نگیره بیخیال نمی شی؟… بزن به چاک. و هولش دادم طرف در ورودی این پسر واقعا بی کله بود!. عالم و آدم می دونن درافتادن با سامیار خریت می خواد. ***کیمیا*** قوطی های کنسرو رو گذاشتم تو آب جوش و در قابلمه رو بستم. همین طور که زیر لب آهنگ زمزمه می کردم رفتم طرف اتاق کیارش سکوت خونه نشون می داد که کیارش یا خوابه یا سرش با گوشی گرمه

دانلود رمان پرفسور

داداش گلم چه کار می کنه؟ حدسم درست بود؛ سرش رو تا گردن تو گوشی فرو کرده بود. -: آرتوروز گردن می گیری دیوونه بدون این که سرش رو بلد کنه به صندلی کنارش اشاره کرد کیارش: اینو نگاه کن … یه برنامه ی هک جدیده،تیمورخان برام فرستاده. یه نگاه اجمالی به برنامه انداختم به نظر خوب میومد -: باز برات چه خوابی دیده؟ کیارش: نمی دونم با شنیدن صدای زنگ از جام بلند شدم این مدل با ریتم زنگ زدن فقط مخصوص ماهان بود و الغیر! -: اومدم…کر شدیم! در رو با حرص براش باز کردم -: چته؟ زنگمون سوخت! بدون توجه به غرغرام از کنارم رد شد ماهان: کوشی کیارش؟ کیارش گوشی به دست از اتاق اومد بیرون کیارش: چه طوری پسر؟ زیر لب یه فوش به ماهان دادم و رو دسته ی مبل نشستم ماهان: هی بدک نیستم. و چرخید طرف من ماهان: به قول سامیار،مبل به این گندگی رو ول کردی نشستی رو دسته ش؟ -: حاال که سامیار نیست تو شدی معاونش؟ مثل همیشه کیارش سعی کرد مانع کل کل های تموم نشدنی من و ماهان بشه کیارش: چه خبرا؟ ماهان: خبر که زیاده … محموله ی تیمورخان برگشت خورده؛چک تقی لو پاس نشده؛عماد باز کرم ریخته؛سامیار هم طبق آخرین خبر آمپر چسبونده. کیارش: خوشم میاد همیشه سقه سیاهی. یه خبر خوب نداشتی اون وسطا بدی؟ ماهان: چرا؛ملوسک تیمورخان حامله ست. ابروم پرید باال -: زنش؟ ماهان: نه خیر نابغه … ملوسک؛سگ سفیده! کیارش: این خبرای خوب تو چه قدر حائز اهمیته! باز صدای زنگ در بلند شد. کیارش: سامیاره؟ سرم رو به نشونه ی نه باال انداختم و رفتم طرف در صدای قدم های سامیار اینجوری نبود،قدم هاش همیشه محکم و منظم بود. با دیدن چهره ی یکی از همسایه ها پشت در،آفرینی که هوش سرشارم گفتم و به کیارش اشاره کردم در رو باز کنه. همسایه: سالم کیارش: سالم آقای یزدانی؛ احوال شما؟ همسایه: ممنون … آقا کیارش شرمندگی م رو اوردم برات کیارش: دشمنتون شرمنده… مشکلی پیش اومده؟ همسایه: راستش پسرم داشت ماشین رو میوورد تو،خورد به ماشین شما… اومدم خسارتش رو تقدیم کنم. کیارش: ماشین من ته پارکینگه هااا.

دانلود رمان پرفسور

 همسایه: پس فکر کنم ماشین مهمونتونه … جلوی در پارک شده بود. کیارش برگشت طرف ماهان کیارش: تو ماشینت رو جلوی در پارک کردی؟ خواستم برم طرف آشپزخونه که با شنیدن جواب ماهان خشکم زد ماهان: مال من نیست؛ ماشین سامیاره دوتامون بهت زده چرخیدیم طرفش -: ماشین سامیار دستته؟ کیارش: بدبخت شدیم ماهان … آخه تو که میدونی اون به ماشینش حساسه،برا چی ازش می گیری؟ با تصور قیافه ی عصبانی و چشمای آتیشی سامیار رنگم پرید. ماهان یهو زد زیر خنده ماهان: وای خدا قیافه ی اینا روووو … سکته نکنین،بنز سفیدش دستمه یه نفس از سر آسودگی کشیدم و نگاه عصبانی م رو به ماهان دوختم این پسره مرض مردم آزاری داره. کیارش یزدانی رو پیچوند و اومد تو. کیارش:خدا لعنتت کنه ماهان قالب تهی کردم. یه چشم غره ی اساسی به ماهان رفتم و دوییدم تو آشپزخونه که به داد کنسروهای بیچاره برسم. بعضی آدما هستن که تو خوشی ها تا سر حد مرگ دیوونت می کنن ولی تو سختی یه جوری هوات رو دارن که یه عمر مدیونشون می مونی. ماهان هم از اون دسته بود. تو شرایط عادی چشم دیدن هم رو نداشتیم ولی وای به حال روزی که خطری تهدیدمون می کرد…یه جوری متحد می شدیم که دهن همه باز می موند. ولی برخالف ماهان،سامیار با این که خیلی جدی و خودخواه و مغرور و خشن و بی عصاب و زورگو بود)!( ولی بازم همه دوستش داشتیم. کال همین اخالقش بود که متفاوتش می کرد و منم که عاشق آدمای خاص !!!

دانلود رمان پرفسور

 با شنیدن صدای بیرون ریختن آب قابلمه از هپروت بیرون اومدم و تند گاز رو خاموش کردم. ماشاا… به حواس جمع! ***آیدا*** -: آرین، آرین پاشو… دیرت میشه ها با حرص بالش رو کوبوند تو صورتم. آرین: ساکت شو ساعت زنگی. -: اصال به من چه… خودت دیر می کنی. از اتاقش اومدم بیرون و میخواستم سفره ی صبحونه رو براش پهن کنم که نگاهم به نیمه پر لیوان آب افتاد. لبخند بدجنسی زدم و از رو میز برش داشتم. -:داداش آرین جونم آرین: اه تو کارو زندگی نداری؟ برو دیگه -: نمی خوای بیدارشی؟ آرین: نچ -: حرف آخرته؟ آرین: آره با بیخیالی شونم رو باال انداختم و آب رو رو سرش خالی کردم. -: خودت خواستی یهو عین قورباغه پرید هوا که سوییچ ماشین رو گرفتم و دویدم بیرون. -: خدافظ داداشی. یه تک بوق برای درآوردن حرص آرین زدم و می خواستم حرکت کنم که نگاهم به اون ور خیابون افتاد.

دانلود رمان پرفسور

 یه دختر داشت از دست دو تا غول تشن فرار می کرد. باز اون نیمه ی خیر خواهانه وجودم دست به عمل شد و جلوش زدم رو ترمز. -: بپر باال تند سوار شد و منم پام رو رو گاز فشار دادم. وارد یه فرعی شدم و از آیینه نگاهی به پشت سر انداختم -: فکر کنم گممون کردن. چرخید طرفم … : نمی دونم چه جوری تشکر کنم … واقعا کمک بزرگی بهم کردی -:چرا دنبالت بودن؟ به کوله پشتیش اشاره کرد … : به خاطر این -: خب می دادی بهشون … از جونت که با ارزش تر نیست دختر. … : نمی تونستم. بهش لبخند زدم و ماشین رو کنار خیابون پارک کردم. -: حاال که به خیر گذشت … : آره به لطف تو دستش رو به طرفم دراز کرد … : کیمیا هستم؛ ممنون از کمکت _: خوشبختم … منم آیدام کیمیا: خب آیدا جون میشه یه لحظه گوشیت رو بهم قرض بدی؟ سرم رو به نشونه تایید تکون دادم. با گوشیم یه تک نگ به گوشی خودش زد. کیمیا: شمارم رو سیو کن؛ به خاطر کمک امروزت بهت بدهکارم.دوست دارم جبران کنم.

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب پرفسور : PDF|APK|EPUB

تعداد صفحات کتاب : صفحات کتاب : ۲۰۳۴ صفحه پرنیان، ۳۴۱صفحه پی دی اف

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

ارسال نظر

۰ نظر