جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان پاورقی زندگی جلد دوم 2 اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب پاورقی زندگی جلد دوم 2 : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان پاورقی زندگی جلد دوم 2 اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : پاورقی زندگی جلد دوم 2
1.gif نام نویسنده : شادی داوودی
1.gifحجم رمان پاورقی زندگی جلد دوم 2 : 5 مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان پاورقی زندگی جلد دوم 2 :
ادامه ی رمان پاورقی هست و اتفاقاتی که بعد از مرگ …. برای آنیتا میفته و …..

دانلود رمان جدید

رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2

ظرفهای تزئین شده ی خرما و حلوا كه همگی باروبانهای مشكی و گلهای شب بو و مریم و نرگس تزئین بسیار زیبایی شده بودند در جای جای سالن پذیرایی روز میزها چیده شده بودند…عكس زیبایی از بهنام كه روی یك میز نیم دایره ای شكل در كنج سالن خودنمایی میكرد با ان شمعهای سیاه رنگ و روشن كه در شمعدانهای كریستال خودنمایی میكردند خبر از غم سنگین لانه كرده در دل خانواده و فامیل را داشت. مهین خانم با رنگی پریده و لبانی خشك در حالیكه سر تا پا سیاه پوشیده بود به روی یكی از مبلها نشسته بود و كاملا” مشخص بود كه از مرگ نابهنگام تنها پسرش دیگر رمقی در جان و روحش باقی نمانده. مهستی و هستی نیز حالی بهتر از مهین خانم نداشتند و در كنار یكدیگر نشسته بودند و اطراف آنها را دوستان دانشگاهیشان احاطه كرده بودند. كوروش و آرش دائم در رفت و امد بودند و پیوسته مراقبت میكردند تا چیزی در مراسم كم نباشد و همه چیز فراخور حال عزیز از دست رفته شان بوده و تمام تداركات را زیر نظر داشتند. آرش با تمام گرفتاریهایش دائم به اتاق خواب بهنام نیز در رفت و امد بود چرا كه از روز فوت بهنام تا امروز كه دو روز گذشته و تازه ساعتی بود از مراسم خاكسپاری برگشته بودند این پنجمین بار بود كه آناهیتا به علت افت فشار و شرایط بد روحی و عصبی به زیر سرم رفته بود. ماندانا در حالیكه زیر بغل مامان بزرگ را گرفته بود كمك كرد تا او را به سالن پذیرایی بیاورد و با ورود مامان بزرگ یكی از زن عموها كه در كنار مهین خانم نشسته بود سریع از جایش برخاست تا مامان بزرگ در كنار مهین خانم بنشیند. مهین خانم با دیدن مامان بزرگ بار دیگر اشك و ناله اش به هوا برخاست:ای وای…مامان…قربون اون قلب مریضت بشم كه بهنام همیشه مراقبت بود…مامان چرا دوباره اومدی اینجا؟..شما قلبت ناراحته…دیگه بهنام نیست كه دلواپست باشه…مانی جان چرا مامان بزرگ رو اوردی اینجا؟… مامان بزرگ در حالیكه آهسته آهسته قدم برمیداشت دائم میگفت:بمیرم برات مهینم…مهین جان اینجوری بیقراری نكن مادر…نكن مادرجان مریض میشی عزیزم…الهی قربون اون بهنام بشم من…گل نازنینم بود به خدا… مهستی و هستی از جایشان بلند شدند و برای ساكت كردن مهین خانم كه دیگر رمقی در جان نداشت شروع كردند به دلداری او و در میان دلداریهایشان دائم نیز تكرار میكردند:مامان بسه…مامان تو رو خدا…مامان آنیتا الان دوباره شروع میكنه به جیغ زدنها…مامان شما آورم باشی اونم آرومه… مهین خانم دوباره شروع كرد:ای وای بمیرم برای آنیتا…بمیرم برای دل تنها شده ی آنیتا…
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
و سپس رو كرد به مامان بزرگ و ادامه داد:ای وای مامان…روزی كه داداش منوچهر و ناهید توی تصادف مردن نفهمیدم چه دردی توی دلت لونه كرده…اون روز نمیفهمیدم مرگ فرزند چقدر سخته…یادته هی میگفتم مامان گریه نكن مامان گریه نكن…یادته بهم میگفتی مهین جیگرم سوخت مهین قلبم آتیش گرفت…حالا من جیگرم سوخته…قلبم اتیش گرفته…حالا میفهمم اون روز چی كشیدی…ای وای مامان بگو چطووری اینهمه سال تحمل كردی…بگو…به منم یاد بده مرگ بچه ام رو تحمل كنم… مامان بزرگ وقتی به كمك ماندانا روی مبل در كنار مهین خانم نشست دست دخترش را گرفت و شروع به دلداری او كرد ولی همه میدانستند كه مامان بزرگ بعد از فوت پسر و عروسش حالا با مرگ نوه غم جانسوز تر دیگری به جانش ریشه دوانده…اما بزرگوارانه سعی در ارام كردن دخترش داشت. آناهیتا كه در اتاق خواب بهنام او را خوابانده بودند و زیر سرم بود با دارویی كه شاهرخ و امیر برای چندمین بار به رگش تزریق كرده بودند او را وادار به خواب نموده و تقریبا”از هیاهوی ایجاد شده بی خبر مانده بود. آرش وقتی وارد اتاق شد امیر در حال گرفتن مجدد فشار خون از آناهیتا بود وشاهرخ نیز دارویی دیگر به سرم آناهیتا وارد میكرد كه مسلما”چیزی جز آرام بخش نمی توانست باشد. آرش جلو رفت و به صورت زیبای خواهرش كه حالا در اثر گریه ها و فریاد هایی كه هنگام خاكسپاری بهنام از اعماق وجودش كشیده بود حالتی از یاس مطلق را به نمایش گذارده بود خیره ماند. آرش بعد از فوت منوچهر خان و ناهید خانم تمام زندگی اش را به پای خواهرها و برادرش گذاشته بود ولی در میان خواهر و برادرش آناهیتا را به گونه ای دیگر دوست داشت و با وجود حضور دائم مامان بزرگ بعد از فوت سال یعنی بعد از 4والدینشان در كنار خود…ولی آناهیتا دقیقه ای از آرش جدا نشده بود و حتی آناهیتا را به مدت سالگی اش هرشب در آغوش خود گرفته و میخوابیدند…01شش سالگی تا حالا كه سالها از ان روزها و شبها گذشته و آناهیتا برای خود خانمی گشته بود ولی آرش هنوز او را همان دختر بچه ساله میدید و به همان اندازه و روزهای پرتنش و عذاب آور از دست دادن والدینشان او را دوست داشت و از 6ی رسیدن هر نوع آسیب و ناراحتی به وی شدیدا”غصه دار میشد. امیر وقتی فشار اناهیتا را گرفت تازه متوجه حضور آرش شد و رو كرد به او و گفت:آرش جان…نگران نباش…فشارش به حالت عادی داره برمیگرده…داروهایی هم كه شاهرخ بهش تزریق كرده اروم نگهش میداره…فكر میكنم چند ساعتی بخوابه… آرش در حالیكه صورت خیس از اشكش را پاك میكرد گفت:خدا كنه…خدا كنه آروم بگیره…كاش قبول میكرد ببریمش خونه ی خودمون…اینجا سر و صدا زیاده…طفلك عمه مهین هم…
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
امیر از روی صندلی بلند شد و دستگاه فشار را جمع كرد و در همان حال گفت:نه آرش جان…اینجا باشه بهتره…بگذار توی محیط باشه…درسته ما دائم سعی میكنیم كه با دارو بخوابونیمش ولی واقعیتش رو بخوای كار چندان درستی هم نمیكنیم…سر مزار موقع خاكسپاری…تو و كوروش نمیگذاشتین جیغ بكشه…نمیگذاشتین راحت گریه هاش رو بكنه…در حالیكه به نظر من…البته الان داشتم این رو به شاهرخ هم میگفتم كه كاش بگذارین هر قدر دلش میخواد جیغ بكشه…گریه كنه…فریاد بكشه…وقتی گریه میكنه و دلش میخواد فریاد بكشه سعی نكنید ساكتش كنید…وقتی به زور و التماس و تهدید از اینكه میبرینش خونه اگه گریه كنه ساكتش میكنید…وضعش همین میشه كه الان داری میبنی…خوب هی میریزه توی خودش…بغض رو قورت میده جای اینكه بریزه بیرون…بعد فشار عصبی كه زیاد بشه اینجوری بیهوش میشه و باید به ضرب و زور دارو و سرم فشارش رو كنترل كنیم… شاهرخ گفت:راست میگه آرش… هی بهش اصرار نكنید كه گریه نكنه یا جیغ نكشه…بگذارید خودش رو حتی با فریاد هم شده تخلیه كنه…الان بهترین چیز براش اینه كه بگذارید گریه كنه…نه اینكه جلوش رو بگیرید… آرش در حالیكه خیره به صورت آناهیتا نگاه میكرد گفت:آخه میترسم با اونهمه جیغ و گریه ایی كه این میكنه…بلایی سرش بیاد… امیر به طرف آرش رفت و گفت:نه…بلا موقعی سرش میاد كه بخواد به زور بغضش رو قورت بده و بیرون نریزه…خودتم حال خوشی نداری…بهنام برای همه ی ما عزیز بود ولی خوب میدونم رابطه ی شما ها خیلی صمیمی بوده و حق دارین غصه دار باشن اما… كوروش درب اتاق خواب را باز كرد و گفت:آرش تو اینجایی؟!. داشتم دنبالت میگشتم…بیا بیرون بچه ها و كاسبهای پاساژ همه اومدن…عمو مرتضی سراغت رو میگیره…بیاین بیرون… آرش و امیر از اتاق خارج شدند و شاهرخ بار دیگر سرعت تزریق سرم را تنظیم كرد و نبض آناهیتا را كنترل كرد و سپس او نیز از اتاق خارج شد.
2 منزل مهین خانم لحظه ای خالی نمیشد از فامیل و آشنایان گرفته تا دوستان و كاركنان بیمارستان…همه و همه هر لحظه برای عرض تسلیت به منزل رفت و آمد داشتند.دوستان آناهیتا نیز كه این واقعه برایشان هم به دلیل آشنایی كه با بهنام داشتند هم به دلیل شرایط بد روحی كه برای آناهیتا ایجاد شده بود دائم سعی داشتند با حضور و یا تماس تلفنی تسلی خاطری برای خانواده و آناهیتا گردند…اما هیچ چیز نمی توانست روح آشفته و دل شكسته ی آناهیتا را مرهمی گردد. الهام همسر امیر از همه بیشتر سعی داشت دائم در كنار آناهیتا باشد و او را تنها نگذارد.هر چه به شب نزدیكتر میشد همه میدانستند كه بی قراری های آناهیتا نیز بیشتر خواهد شد…البته از وقتی به زیر سرم رفته بود
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
ساعتی را در خواب عمیق سر كرده بود ولی حالا كه اثر داروهای آرام بخش رو به اتمام بود و كم كم هوش و 3حدود حواسش باز میگشت هنوز فریادی نكشیده و حتی سخنی نیز نگفته بود.روی تخت بهنام نشسته و به نقطه ای خیره بود و در سكوتی تلخ اشكهایش یكی پس از دیگری از چشمان زیبایش كه در دریایی از غم هر بیننده ای را در خود غرق میكرد جاری میگشتند. كوروش و آرش بنا به خواست آقا مرتضی در حال تهیه و تدارك شامی بودند كه از بیرون سفارش داده ولی هر لحظه نیز بر تعداد میهمانها افزوده میشد و نمی توانستند آمار دقیق حاضرین را مشخص كنند! مهستی و هستی هر یك بارها به اتاق نزد آناهیتا رفته ولی خودآنها نیز در عزای برادر عزیز و از دست رفته شان سوگوار بودند و كلامی برای تسلی آناهیتا در خود نمی یافتند. الهام در كنار آناهیتا به روی تخت نشسته و شانه های او را می مالید. درب اتاق باز شد و ماندانا به داخل آمد و پشت سرش امیر وارد شد.آناهیتا به محض دیدن امیر گریه اش بار دیگر شدت گرفت.امیر دوستی صمیمی و عمیقی با بهنام داشت البته نه تنها امیر كه شاهرخ نیز تنها دوستان صمیمی بهنام بودند و این دو تنها كسانی بودند كه هرگاه آناهیتا انها را میدید غم و غصه ی نهفته در دلش هزاران بار بیشتر شده و شدت بیشتری می یافت چرا كه دیگر بهنام را در كنار انها نمیدید. امیر در طرف دیگر آناهیتا روی تخت نشست و در حالیكه خودش نیز به آرامی اشك می ریخت دستش را به دورشانه ی آناهیتا انداخت و اناهیتا برای چندمین بار وقتی در آغوش برادرانه ی امیر قرار گرفت گویی بغض فرو خورده اش شكسته گشت و تلخ گریه كرد…دائم در میان گریه هایش این جمله را تكرار میكرد:امیر…امیر…من بدون بهنام چیكار كنم؟…ای وای امیر… شاهرخ نیز كه حالا به جمع آنها در اتاق پیوسته بود به دیوار تكیه داده و در حالیكه به اناهیتا خیره بود تمام صورتش از اشك خیس گشته و به یاد دوستیهای صمیمی خود كه از دوران كودكی با بهنام داشت گریه ای تلخ و مردانه سر داده بود. ساعتی بعد برای صرف شام تمام مهمانها را به منزل پدری آناهیتا یعنی مرحوم منوچهرخان فراخواندند چرا كه آرش و كوروش به علت جمعیت زیاد مهمانها مجبور شدند بساط میزهای شام را در منزل خویش مهیا نمایند. آناهیتا را نمی توانستند راضی به ترك اتاق بهنام كنند اما بالاخره تنها كسی كه با اشك و التماس توانست آناهیتا را راضی به ترك آنجا نماید كسی نبود جز آرش و شاید آرش تنها كسی بود كه در آن میان آناهیتا طاقت دیدن اشك او را نداشت و همین نقطه ضعف او سبب شد با تمام میلی كه به ماندن در منزل مهین خانم و بودن در اتاق بهنام را داشت لیكن با مشاهده ی چشمان گریان آرش والتماسهایی كه او به آناهیتا كرد بالاخره وی راضی به ترك آنجا شد.
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
از فردای آن شب دنیای پر از تنهایی و اشك و غصه ایی برای آناهیتا آغاز گشت كه چندی بیش طول نكشید تا همگان دریافتند فوت بهنام چه تاثیری در رفتار وی گذاشته است كه این تغییر برای خیلی ها باور كردنی نبود! دیگر از آن آناهیتای شلوغ و سركش اثری نمانده بود…دیگر حتی دیدن لبخندی بر لب او آرزویی گشته بود بر دل برادرانش…او كه همیشه بر سر هر چیز مخالف میلش ساعتها با دیگران بحث میكرد و تا حرف خویش را به كرسی نمی نشاند سكوت نمیكرد دیگر با هیچ چیز مخالفتی نداشت و اصلا نسبت به هیچ موردی اظهار عقیده و یا نظر هم نمیداد…گویا با مرگ بهنام دنیا نیز برای او در یك كلام…مرده بود! دیگر در جمع دوستان شركتی نداشت و با اینكه هر روز دوستانش به بهانه های مختلف و گاه احوالپرسی با او تماس برقرار میكردند اما تمام جملات او در پای تلفن بیش از چند جمله ای كوتاه نبوده و تمام مكالمات و ارتباطاتش به حداقل رسید! آناهیتا با تمام سكوتی كه اختیار كرده بود ولی نسبت به بعضی مسائل حساسیتهای شدید از خود بروز میداد…وتمام افراد خانواده سعی میكردند زیاد روی نقاط فكری حساس او تكیه نكنند و تا جایی كه امكان داشت او را به حال خود گذاشتند ولی دائم مراقب وضع روحی وی نیز بودند. روزهای پایانی سال بود و مامان بزرگ جهت سال نو وسایل سفره هفت سین را آماده میكرد و در دل بر غصه ی از دست دادن نوه ی عزیزش نیز اشك میریخت.مامان بزرگ كه با دلی پرغصه یك یك وسایل هفت سین را به روی ترمه ای كه به روی میز ناهارخوری در هال پهن كرده بود قرار میداد اما در دلش غوغایی از غصه نیز برپا بود واین سفره را تنها برای دادن اندكی روحیه به دیگر اعضای فامیل میچید نه برای دلخوشی خودش. آناهیتا به آهستگی از اتاقش خارج شد و برای خوردن آب به طبقه پایین رفت.برای لحظاتی ایستاد و خیره خیره به مامان بزرگ نگاه كرد و سپس بی آنكه سخنی بگوید در مقابل چشمان بهت زده ی مامان بزرگ تمام وسایل سفره هفت سین را برداشته و در حالیكه فریاد میكشید تمام آنها را به دیورا مقابل می كویبد و اشك میریخت…! از صدای فریادهای او كوروش كه هنوز به سر كار نرفته و در حیاط ایستاده بود به داخل خانه برگشت و هرچه سعی كرد اناهیتا را آرام كند موفق نشد! آناهیتا در میان جیغ و فریادش كه حالا كوروش سخت او را در آغوش گرفته بود گفت:شماها خجالت نمی كشین؟…سفره هفت سین میخواین توی این خونه پهن كنید؟…سفره یهفت سین؟!! مامان بزرگ در حالیكه گریه میكرد گفت:الهی قربون اون اشكات بشم…اینجوری گریه نكن عزیزم… . مامانی…چطور دلت میاد؟!!..هنوز یك ماه نشده…هنوز چهلمش نشده…ما عید میخوایم چیكار؟!! . باشه قربونت بشم…باشه…سفره هفت سین نمیندازم…اینجوری گریه نكن…هر چی تو بگی عزیزم…
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
كوروش در حالیكه سعی داشت همچنان آناهیتا را در آغوشش نگه دارد با عصبانیت گفت:بس كنی آنیتا…این خل بازیها چیه؟…سفره هفت سین چه ربطی به عزاداری خانواده داره… آناهیتا با فریاد گفت:ولم كن…ولم كن…تو شعور نداری…تو اگه شعور داشتی این حرف رو نمیزدی…سفره هفت سین دل خوش میخواد…ما كدوممون دلمون خوشه الان؟…هان؟…كدوممون؟…مثل اینكه تو دلت خیلی خوشه نه؟!… در همین لحظه توانست خود را ازآغوش براردش بیرون بكشد و باز با فریاد ادامه داد:آره…تو دلت خوشه…چرا خوش نباشه؟…تو هیچ وقت نمی تونستی بهنام رو تحمل كنی…حالا هم باید دلت خوش باشه…حق داری… كوروش هجوم برد سمت آناهیتا و با فریاد گفت:خفه شو…خفه شو…به خدا میزنم لهت میكنم…دهنت رو ببند! مامان بزرگ با گریه گفت:ای وای تو رو خدا تو بس كن كوروش… آناهیتا در حالیكه گریه و فریادش توام گشته بود گفت:آره…آره…لهم كن…مگه دروغ میگم؟… كوروش كه همیشه عصبانیت منطقش را تحت الشعاع قرار میداد گفت:مثلا” تو كه حالا داری تظاهر به عزاداری میكنی چقدرراست میگی؟…تو اگه آدم بودی كه اینقدر عذابش نمیدادی…تو اگه آدم بودی كه اون رفتارها رو باهاش نداشتی…اصلا”میدونی چیه؟…بهنام از دست تو و اون حماقتها و لوس بازیهات مریض شد دق كرد مرد…چرا نمیخوای این رو قبول كنی؟…چرا حالا كه كشتیش نشستی و ادای عاشقای دلسوخته رو در میاری؟…خودت رو گول میزنی یا بقیه رو خر گیر آوردی؟… حرفهای اخر كوروش مانند خنجری بود كه به قلب و روح خسته و زخم خورده ی اناهیتا وارد شد…نفس در سینه اش حبس شده…برای لحظاتی خیره به چشمان برادرش نگاه كرد و سپس سرش را رو به آسمان بلند كرد و در حالیكه اشك تمام صورتش را خیس كرده بود گفت:ای خدا…من عاشقش بودم…خدایا تو بهتر از هر كسی میدونی… وبعد مثل این بود كه تمام خانه دور سرش به دوران در آمد…سرش گیج رفت و با تمام تلاشی كه كرد تا بلكه از افتادن خود جلوگیری كند اما دیگر هیچ چیز نفهمید… مامان بزرگ در حالیكه به سر و صورت خود می كوبید با فریاد گفت:ای وای كوروش…ای وای كوروش آناهیتامم از دستم رفت… و سپس به سمت آناهیتا دوید.كوروش كه بهت زده ایستاده بود و اصلا” توقع این صحنه را نداشت برای لحظاتی گیج و دست پاچه شد ولی بعد به طرف آناهیتا دوید.مامان بزرگ سعی داشت با زدن ضرباتی به صورت آناهیتا وی را از حالت بیهوشی خارج كند. ماندانا كه به همراه علی همسرش تازه وارد حیاط شده بود با شنیدن هیاهوی داخل منزل مسیر جلوی درب حیاط تا هال را دوید و علی هم به دنبال او…
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
ماندانا وقتی وارد هال شد متوجه اوج فاجعه گشت و در ان میان اولین چیزی كه به ذهنش رسید تلفن به اورژانس بود ولی متاسفانه اورژانس تمام ماشینهایش به پست ماموریت رفته و ماشینی در اختیار نداشتند!…سپس با عجله شماره ی امیر را گرفت ولی تلفن او نیز روی پیغامگیر بود و در نهایت با شماره شاهرخ تماس گرفت كه با دومین بوق شاهرخ گوشی را برداشت: . الو…بفرمایین؟ ماندانا در حالیكه گریه میكرد گفت:ببخشید شاهرخ؟ . چیه؟…چی شده؟…چرا گریه میكنی؟…خانم بزرگ حالشون بد شده؟ . نه زود خودت رو برسون… . چی شده؟ . آناهیتا…زودباش…از حال رفته…حالش بده…بدو… شاهرخ گوشی را قطع كرد و سریع روپوش پزشكی اش را دراورده و روی صندلی انداخت و از اتاقش خارج شد و تنها توانست به یكی از نرسهای بخش بگوید كه كار فوری پیش آمده و باید برود و سپس با عجله به سمت پله ها رفت… نرسیده به پله ها محكم به امیر برخورد كرد كه تازه از اتاق رئیس بیمارستان خارج شده بود…چرا كه ساعتی قبل برای گرفتن یك سال مرخصب بدون حقوق برای مشورت با رئیس بیمارستان به اتاق وی رفته بود. امیر كه از حالت مضطرب شاهرخ متعجب شده بود گفت:چه خبرته؟!!…كجا؟!!
3 شاهرخ سریع در جواب گفت:دارم میرم خونه ی آنی اینا… . خونه ی آنای؟!!! چی شده؟!!! . نمیدونم…فقط ماندانا تماس گرفت و گفت حالش خیلی بده… . حال كی؟…ماندانا؟ . نه…حال آنی…
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
امیر برای لحظاتی كوتاه خیره به چشمهای مضطرب شاهرخ نگاه كرد و در عمق نگاه او چیزی را احساس كرد كه حس خوبی به او دست نداد چرا كه… شاهرخ به سمت پله ها رفت و امیر كه هنوز به او نگاه میكرد گفت:حالا دست خالی میشه بگی میری اونجا چیكار؟… . نمیدونم اصلا” چی شده…دارم میرم تازه ببینم چه اتفاقی افتاده… امیر با لبخند گفت:خسته نباشی…حالا اومدیم و رفتی اونجا تازه فهمیدی به چی احتیاج داری…جناب دكتر…بد جوری دست و پات رو گم كردی…حداقل چیزهایی كه باید به طور معمول همراهت باشه رو برداشتی یا نه؟ شاهرخ از لحن كلام امیر اندكی به خود آمد و گفت:احتمالا” دوباره شوك عصبی بوده…صد در صد داروهایی كه از قبل توی مراسم بهنام بردیم اونجا هنوزم دارنشون… . برو پایین…منم الان میام…ببینم چی میتونم با خودم بردارم بیارم…توی ماشین منتظر باش الان میام پایین… شاهرخ با سر حرف امیر را تایید كرد سپس با عجله از پله ها پایین رفت. امیر برای لحظاتی به نقطه ای خیره شد و سپس سرش را به علامت تاسف تكانی داد و به سمت اتاق مخصوص به خودش رفته و پس از تعویض سریع لباسش به داروخانه بیمارستان رفته و مقداری داروی مورد نظر گرفته و سپس به سرعت به پاركینگ بیمارستان رفته و به همراه شاهرخ راهی منزل پدری آناهیتا شدند. ………………. ………………. در منزل آناهیتا هر لحظه حالش رو به وخامت بیشتری میرفت و نفس كشیدن برایش سخت تر میشد…هیچ تكانی نمیخورد و دمای بدنش به شدت افول كرده و به هیچ صدایی پاسخ نمیداد.مامان بزرگ كه به شدت ترسیده بود سر آناهیتا را به روی پایش گرفته و با اشك و ناله گفت:الهی قربونت بشم…عزیز دلم…چشمت رو باز كن…آنی جونم…مامان بزرگ دورت بگرده…جواب بده عزیز دلم… ماندانا سعی داشت شانه ها و قفسه ی سینه ی آناهیتا را ماساژ بدهد و با باز كردن دكمه های پیراهن و آزاد كردن لباس زیرش حالت تنفس را برایش آسانتر كند.كوروش كه شدیدا” از كرده ی خود پشیمان شده بود در حالیكه اشك می ریخت رو به ماندانا كرده و گفت:مانی؟…مطمئنی شاهرخ فهمید كه تو چی گفتی؟…داره میاد؟ . آره…مرده شورت رو ببرن…چی گفتی به آنی كه یكدفعه اینجوری شد؟…تو كه میدونی این الان دیوونه تر از همیشه اس…چرا سر به سرش گذاشتی؟…بدبخت جواب آرش رو چی میدی؟…
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
زنگ تلفن به صدا در آمد و كوروش وقتی گوشی را برداشت با صدای آرش كه با عصبانیت از پشت خط حرف میزد برخورد كرد: . الو؟…مامان بزرگ…كوروش هنوز راه نیفتاده بیاد؟ . الو سلام… . كوروش؟…تو خونه ای هنوز؟…بلند شو بیا دیگه…این یارو اسدی اومده كلی سفارش گرفته برای شهرستان…من خودم كلی كار دارم…از دفتر و مغازه ی تو هم كه… . آرش ردش كن بره…بهش بگو نمی تونم بیام… . چی شده؟!!! . هیچی… آرش عصبی تر شد و با فریاد بلند تری گفت:بهت میگم چی شده؟…جواب من((هیچی))نیست…توی خونه چه خبره؟ كوروش كه از ذره ذره ی صدایش غصه فریاد میكشید گفت:من و آنی بحثمون شد…آنی حالش بهم خورده… آرش آب دهانش را فرو داد و پس از گذشت لحظاتی با صدایی آرام اما بسیار عصبی گفت:تو چه غلطی كردی؟ . به جون آرش نمیخواستم عصبیش كنم…به خدا اعصاب خودمم ریخته بود بهم… آرش گوشی را قطع كرد و سپس رو به منشی دفترش نموده و گفت:مراقب دفتر باش…این آقای اسدی هم اگه دوباره اومد اینجا بگو اگه عجله داره بره گمشه…من برم خونه ببینم چه خاكی توی سرم ریختن… آرش با عجله از محل كارش خارج شد و پس از اینكه سوار ماشینش شد با سرعت به سمت خونه حركت كرد. ……………………. ……………………. امیر از طرز رانندگی و سرعت بالای شاهرخ به قدری عصبی شده بود كه در نهایت با عصبانیت رو كرد به شاهرخ و گفت:ببین…ما داریم میریم خیر سرمون یكی رو درمون كنیم…نمیخوایم كه جنازه ی خودمون رو تحویل پزشكی قانونی بدیم…این چه طرز رانندگیه؟!!
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
ولی شاهرخ بدون توجه به حرفهای امیر مسیر بیمارستان تا منزل پدری آناهیتا را با سرعتی سرسام آور طی كرد به دقیقه جلوی درب حیاط ترمز نمود.امیر با عصبانیت در حالیكه داروها و ست سرم مورد 21طوریكه پس از گذشت نیاز را در دست داشت از ماشین پیاده شد و درب ماشین را محكم بهم كوبید و گفت:شاهرخ…مرده شورت رو ببرن…فكر نمیكردم زنده اینجا برسم. شاهرخ با ریموتی كه در دست داشت ماشین را قفل كرده و به سمت درب حیاط رفت و زنگ درب را فشرد.در همین لحظه ماشین آرش نیز پشت ماشین شاهرخ توقف كرد.امیر كه قصد داشت برای سلام و احوالپرسی به سمت آرش برود شاهرخ سریع كیسه ی محتوی داروها و سرم را از دست او گرفت سلام كوتاهی به آرش كرد و درب حیاط كه حالا باز شده بود را هل داد و با عجله به سمت ساختمان دوید. حدس شاهرخ درست بود…باز هم افت شدید فشار دراثر فشارهای عصبی… شاهرخ بدون اینكه علت این فشار عصبی وارده را از كسی سوال بكند فقط با سلام و علیك كوتاهی كه با اهل منزل كرد سریع فشار آناهیتا را گرفت و متوجه سقوط خطرناك فشارخون او شد و بدون معطلی شروع كرد به تزریق دارو به رگ دست آناهیتا و انجام اقدامات لازم جهت بازگرداندن حالت تنفسی او… ماندانا كه به شدت اشك میریخت سعی داشت مامان بزرگ را كه حالا روی مبل نشانده بود هم آرام كند.كوروش در پایین پای آناهیتا روی زمین نشسته بود و به تلاش شاهرخ جهت بهبود اوضاع آناهیتا نگاه میكرد. امیر وقتی به همراه آرش به هال وارد شدند شاهرخ سرم اناهیتا را وصل كرده بود و داروی دیگری را هم به رگ او تزریق میكرد. آرش از شدت عصبانیت دندانهایش را به هم فشار میداد و با خشم به چهره ی گریان كوروش كه چشم از آناهیتا برنمیداشت خیره شده بود. امیر به كنار شاهرخ رفت و گفت:وضعش چطوره؟ شاهرخ پس از اتمام تزریق به رگ دست اناهیتا سرعت تزریق سرم را نیز كمی افزایش داد و گفت:بازم شوك عصبی و افت فشار…مثل دفعات قبل… . لازمه منم یه كنترل بكنم؟ . آره…فشارش رو یه بار دیگه بگیر…فكر كنم باید چند دوز تزریق دیگه هم انجام بدم… . نه بابا…بسه…مگه تا الان… . حالا تو بگیر فشارش رو…
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
امیر مشغول گرفتن فشارخون آناهیتا شد و پس از لحظاتی گفت:تو گرفتی چند بود؟ 5تا4. بین . خوب اومده بالاتر…یعنی داره میاد…دیگه تزریق نیاز نداره…همین سرم و دارویی كه گرفته براش كافیه…فقط جاش بده…وسط هال…روی زمین… . مهم نیست امیر…بذار حالش جا بیاد…بعد یواش یواش جاش رو هم مرتب میكنیم… مامان بزرگ با گریه گفت:ای وای تو رو خدا…عزیزم رو اینجوری روی سرامیك كف هال نذارینش… كوروش و آرش به همراه شاهرخ كمك كردند و آناهیتا ا به اتاقش در طبقه ی بالا انتقال دادند چرا كه مامان بزرك دست بردار نبود تا اینكه پس از انتقال آناهیتا به تختخوابش او نیز اندكی آرام گرفت.تقریبا سه ربع ساعت بعد وضع عمومی آناهیتا رو به بهبودی رفت و زمانیكه چشم باز كرد شاهرخ نار او بود و با لبخند به او خیره شده بود. امیر كه در تمام این مدت رفتار شاهرخ را به شدت زیر نظر داشت و كاملا پی به احساس درونی شاهرخ برده بود با حالتی عصبی و ناراضی اتاق را ترك كرد.امیر در درون خود به این فكر میكرد كه شاهرخ حقی ندارد در جایی كه میداند بهنام دوست صمیمی آنها عاشق آناهیتا بوده حالا در نبودنش او بخواهد نسبت به آناهیتا علاقه مند شود…اما این حس مدتی بود كه به طور ناخواسته قلب و روح شاهرخ را به اتش كشیده بود. امیر كه با این افكار از اتاق خارج شد متوجه ی آرش و كوروش گشت كه بحثی میان آن دو صورت گرفته.آرش با صدایی آرام ولی بسیار جدی و عصبی رو به كوروش گقت:برو خدا رو شكر كن حالش داره بهتر میشه…به خداوندی خدا كوروش…به ارواح خاك مامان و بابا اگه یك مو از سر… امیر سریع به سمت آن دو رفت و گفت:آرش جون…نوكرتم…اتفاقیه كه افتاده…كوروشم نمیخواسته اینجوری بشه…الان بهترین چیز برای آنی كه تازه داره هوش میاد آرامشه…كوتاه بیاین دیگه…حالا هر چی بوده…تمومش كنید…الانم چشمش رو باز كرده…میخوای برو توی اتاق… آرش به سمت اتاق رفت و كوروش هم به دنبال او راهی شد ولی آرش سریع به سمت او برگشت و گفت:لازم نكرده تو فعلا” بیای توی اتاق…فعلا” نبینتت فكر كنم بهتر باشه… امیر هم بازوی كوروش را گرفت و با اینكه كوروش واقعا” دلش میخواست به اتاق رفته و از آناهیتا دلجویی و به نوعی عذرخواهی كند اما به ناچار همراه با امیر از پله ها پایین رفتند.
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
آرش وقتی وارد اتاق شد از اینكه حال آناهیتا رو به بهبودی بود احساس رضایت كرد و سپس با مهربانی بوسه ای بر پیشانی او گذاشت و بعد تشكری از شاهرخ نمود…سپس به بهانه ی اینكه امیر در طبقه ی پایین تنها است اتاق را ترك كرد ولی هدفش بیشتر صحبت كردن و دادن تذكری جدی به كوروش بود تا مراقب رفتار خود باشد و در چنین شرایطی اعصاب آناهیتا را خرابتر از آنچه هست نگرداند! آناهیتا كه حالش رو به بهبودی بود به آرامی چشمانش را چند بار باز و بسته كرد…گویا در ذهنش به دنبال وقایع گذشته میگشت. شاهرخ به آرامی گفت:چطوری؟… آناهیتا نگاهش را به شاهرخ دوخت و سپس همه چیز را به یاد آورد…بی اختیار اشكهایش سرازیرشد.در حالیكه صدایش از بغض میلرزید و اشك میریخت گفت:شاهرخ…ببخشید…بازم تو رو به خاطر من توی زحمت انداختن… و بعد نگاهش را بار دیگر به سقف امتداد داد و گذاشت اشكهایش بی محابا از گوشه چشمانش سرازیر شوند. شاهرخ به صورت زیبای آناهیتا و چشمان خوشرنگ او كه حالا غرق در دریایی از اشك بود نگاه میكرد…چقدر نگاه آن چشمها را دوست داشت…چقدر لطافت و ناز نهفته در بطن وجودی این دختر را میستود. آناهیتا در همان حال كه به سقف اتاق چشم دوخته بود و گریه میكرد گفت:كوروش راست میگه…مگه نه؟…منم این رو میدونستم ولی هر بار آرش بهم میگفت دارم چرند میگم… شاهرخ ترجیح داد سكوت كرده و اجازه دهد غم نهفته در سینه ی این دختر با بیان اندك جملاتی كه شاید پس ازچندین روز از درون به قلیان در آمده تسلی بر روح خسته ی او باشد. آناهیتا ادامه داد:میدونستم همه در درون خودشون همین فكر رو دارن…مطمئن بودم…ولی شاهرخ به خدا من عاشق بهنام بودم…هنوزم عاشقشم…قبول دارم كه همیشه عصبی و ناراحتش میكردم…همیشه باهاش لج میكردم…هر كاری میگفت برعكسش رو انجام میدادم…از هفت روز هفته ما شش روزش رو باهم یا قهر بودیم یا دعوا میكردیم…قهر…قهر كه نه…من احمق باهاش قهر میكردم…ولی بهنام در بدترین حالات هم با من قهر نمیكرد…امشب دعوا میكردیم فردا اولین كسی كه به گوشیم زنگ میزد اون بود…من حرف نمیزدم ولی اون كلی پای تلفن سر به سرم میذاشت…وای شاهرخ… شاهرخ در حالیكه یك دست آناهیتا در دستش بود با دست دیگرش سر و موهای او را نوازش میكرد و با سكوتی كه اختیار كرده بود اجازه میداد آناهیتا حرفهای ناگفته در دلش را بیرون بریزد… آناهیتا به شاهرخ نگاه كرد و گفت:تو دوست صمیمی بهنام بودی…حتی از امیر هم با بهنام صمیمی تر بودی…شما دو تا از دوران مدرسه با هم دوست بودین…از وقتی یادمه تو رو كنار بهنام یا توی خونه ی عمه مهین دیدم…بگو…بگو شاهرخ…تو هم بگو…بگو كه مرگ بهنام تقصیر من بوده…بگو كه حماقتهای من باعث مریضی اون شد…بگو شاهرخ
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
میدونم كه تو هم این توی دلت مونده…همه حق دارن…همه راست میگن…ولی به خدا من عاشقش بودم…شاهرخ من حالا میفهمم …حالا كه بدون بهنام شدم میفهمم كه چه عشقی بهش دارم و داشتم…آره من عصبیش میكردم…حتی به جنون میكشوندمش ولی به قرآن دوستش داشتم…بگو شاهرخ…تو هم بگو… شاهرخ در همان حال كه موهای نرم و صاف آناهیتا را نوازش میكرد گفت:آنیتا…نه من و نه هیچكس دیگه این فكر رو نمیكنیم…بیماری بهنام ربطی به تو نداشت…خودشم كه بارها این رو بهت گفته بود…ببین باور كن خود بهنامم دوست نداره تو اینجوری فكر كنی…هیچكس به اندازه ی من نمیدونه كه بهنام چقدر تو رو دوست داشته…چقدر عاشقت بوده… و بعد برای لحظاتی سكوت كرد و به صورت آناهیتا خیره شد و گویا در ذهن خویش خاطراتی را مرور میكند لبخند كمرنگی به لب آورد و گفت:میدونی بهنام كی به من گفت عاشقته؟…دوست داری بدونی كی اعتراف كرد كه مثل بت تو رو می پرسته؟ چشمان آناهیتا در حالیكه هنوز دریایی از اشك بود ولی گویا از شنیدن این سخنان كه هیچگاه از كسی نشنیده بود برایش لذت بخش بوده و در اوج غم چشمان به اشك نشسته اش برقی زد و در حالیكه منتظر ادامه ی سخنان شاهرخ بود به او نگاه كرد. شاهرخ ادامه داد:درست وقتی اول دبیرستان بودیم به عشقش نسبت به تو اعتراف كرد…میدونی اون موقع تو چند سالت بود؟…تو چهارم دبستان بودی…آره…خوب یادمه روزی كه این حرف رو زد چقدر بهش خندیدم…از راه مدرسه تا خونه كلی زدم توی سرش…ولی اون جدی میگفت و من شوخی گرفته بودیم…وقتی سرخیابون شما رسیدیم همون موقع سرویس مدرسه تو رو جلوی درب حیاطتون پیاده كرد…وقتی از مینی بوس پیاده شدی خوب یادمه كاپشنت توی دستت بود و كیفت توی یه دست دیگه ات…آستینهای كاپشنت كه توی دستت بود روی زمین كشیده میشد…وقتی من و بهنام رو دیدی با عجله خواستی به طرف ما بدوی كه آستینهای كاپشنت توی پاهات گیر كرد و با صورت افتادی روی برفها…هیچ وقت یادم نمیره كه بهنام چطوری كلاسورش رو پرت كرد كنار خیابون و به طرفت دوید…وقتی از روی برفها بلندت كرد با چنان عشقی برفهای روی صورت و روپوش مدرسه ات رو میتكوند و بوست میكرد و اشكات رو پاك میكرد كه درست در همون لحظه فهمیدم بهنام واقعا” عاشق دختردایی كوچولوی خودشه…آنیتا درسته تو و بهنام خیلی با هم اختلاف عقیده داشتین و خیلی با هم درگیر میشدین ولی هیچ وقت عشق بهنام نسبت به تو كم نمیشد…بلكه روز به روز شدت هم میگرفت…بهنام همیشه بعد از هر درگیری كه با تو داشت من تنها كسی بودم كه ساعتها می اومد و با هام صحبت میكرد…میگفت كه نمی خواسته اذیتت كرده باشه…نمیخواسته عصبیت كرده باشه چون عاشقته…درست همین حرفهایی كه تو الان میگفتی اون بارها و بارها به من گفته بود…آنیتا باور كن كه تو باعث مریضی بهنام نبودی…حتی میتونم قسم بخورم از عشق تو بود كه با مریضیش مبارزه میكرد…چون می پرستیدت…چون میخواست بمونه و به تو برسه…ولی خوب این خواست خدا بود و بیماری مجالش نداد…خودت كه خوب یادته و در جریان بودی كه سقوط پلاكتهاش چه سرعتی به خودشون گرفته بودن…آنیتا سعی كن بفهمی و مثل بچه ها فكر نكنی…باور كن بیماری و فوت بهنام هیچ ربطی به تو نداشته…
رمان جدید از شادی داوودی پاورقی زندگی جلد دوم 2
در همین لحظه الهام همسر امیر كه دقایقی قبل جهت احوالپرسی با آناهیتا با منزل آنها تماس گرفته و از طریق ماندنا از ماجرا مطلع گشته بود سریع خودش را به آنجا رسانده و وارد اتاق شد…در همان بدو ورود با اولین نگاه متوجه ی حس درونی شاهرخ نسبت به آناهیتا گشت و شاهرخ كه با ورد الهام حرفش را نیمه تمام گذاشته بود از جایش بلند شد ودر ادامه حرفهایش در ضمنی كه هنوز دست آناهیتا در دستش بود گفت:حالام ازت خواخش میكنم…سعی كن یك كم به خودت مسلط باشی…اینجوری بخوای ادامه بدی هیچی غیر از مریضی در انتظارت نیست. الهام درب اتاق را بست و بعد از سلام و احوالپرسی با شاهرخ روی تخت كنار آناهیتا نشست و شاهرخ هم برای راحتی حال دو دوست ترجیح داد اتاق را ترك كند و اصلا متوجه نگاه سنگین الهام به روی خود نشد! الهام با لبخند به صورت غمزده ی آناهیتا نگاه كرد و گفت:دیوونه ای تو دختر؟…تا خود رو نكشی آروم نمیگیری نه؟.. آناهیتا با بغض گفت:تو چرا خودت رو توی زحمت امداختی و اومدی؟ . آخه دوست دیوونه ام دوباره خل بازیش گل كرده بود…اومدم ببینم چه مرگشه؟ . گمشو… . تو گمشو كه هیچ وقت نمیخوای دست از خل بازیت برداری…این چه قشقرقی بوده كه راه انداختی؟…فكر خودت نیستی به درك…فكر قلب مریض خانم بزرگ رو بكن…چرا مثل خل و دیوونه ها اسباب سفره ی هفت سین رو زدی داغون كردی؟!!!…خوب خاك برسرت بفهم…مامان بزرگت اگرم كاری كرده برای خاطر شما نوه های تحفه اش بوده…خجالت نمیكشی دل اون پیرزن رو با این دیوونه بازیهات میشكونی؟ . بسه الهام…تو هیچی نمیفهمی… . آره فقط تو میفهمی…تو اگه بفهمی كه با این كارهات اینقدر روح بهنام بیچاره رو عذاب نمیدی…میدونی هر بار كه حالت بد میشه و كارت به دكتر و تزریق و دارو و سرم میكشه چقدر اون بیچاره رو عذاب میدی؟ . خفه الهام… . باشه…خفه میشم…ولی تو رو خدا یه ذره به فكر خودت باش… اون روز الهام تا ساعتها در كنار آناهیتا ماند و سعی كرد با او صحبت كند گرچه میدانست حرفهایش هیچ تاپیری در آناهیتا نخواهد داشت. الهام تمام مدتی كه صحبت میكرد دائم صحنه ای كه از شاهرخ دیده بود نیز او را وادار به فكر میكرد.

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب پاورقی زندگی جلد دوم 2 : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي آيفون،ايپد،،اندرويد،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان براي جاوا بافرمت jar

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. مریم00 گفت:

    سلام خسته نباشید
    ببخشید این رمان جلد دوم رمان پاورقی زندگی از پریبانو هستش؟؟؟؟؟
    خواهش میکنم جواب بدید.
    ممنون

ارسال دیدگاه کاربر