برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف
دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

فروش ویژه رمان های ایرانی عاشقانه اکشن هیجانی ترسناک و… خارجی و ایرانی

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و … کلیک کنید

دانلود رمان ولوله ها

دانلود رمان ولوله ها اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب ولوله ها : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان ولوله ها اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : ولوله ها
1.gif نام نویسنده : اشک سرخ
1.gifحجم رمان ولوله ها : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان ولوله ها :
ژانر : طنز

سه تا دختر . سه تا پسر.
هر شیشتا شیطون و لجباز .حاظرن برن زیر ماشین ولی از هم دیگه کم نیارن.
تو دانشگاه همه اونا رو از شیطنتشون میشناسن.
بیشتر از این نمیگم برین خودتون بخونین:))

دانلود رمان جدید

رمان جدید از اشک سرخ ولوله ها

لیسا با هیجان وارد کلاس شد .
نشست روبروی من و گفت:
_بچه ها؟؟
من گفتم:
_بگو جیگر.
با خوشحالی گفت:
_یه اتفاق خوب افتاده.
سونیا با بی حوصلگی گفت :
_باز چی شده؟
الیاس با خنده اومد تو کلاس و به جای الیسا گفت:
_هیچی بابا دستشویی هارو تمیز کردن .
الیسا با ناراحتی گفت:
_الیاس خیلی نامردی خودم میخواستم بگم.
بق کرد و نشست رو صندلیش.
سونیا در حالی که میخندید گفت:
_آخه این خبر چه افتخاری داره . که دوست داری تو اولین نفر باشی تو گفتنش.؟؟
الیسا یه چشم غره به سونیا رفت و رو به من گفت:
_هانیتا یه چیزی به این بگو ها.
_خب راس میگه دیگه . همچین با خوشحالی میایی آدم فکر میکنه مخ الیاس درمون شده.
الیاس:حالا دیگه مخ من اشکال داره؟دارم برات.
افتاد دنبالم. منم فقط میدوییدم که پام به بند کتونیم گیر کرد و با مخ رفتم تو زمین.

یعنی داشتم میفتادم که الیاس منو از پشت گرفت.
الیاس:حالا دیگه مغز من مشکل داره .دارم برات .
_اشتباه نکن من گفتم مخت .
الیاس:حالا هرچی .باید جریمه بدی.
من با ناراحتی و الیاس با خوشحالی رفتیم تو کلاس.
(اهان راستی الیاس و الیسا دوقلو ان).قرار شد الیاس بعد کلاس جریمم رو بگه چون بیشتر دانشجوها تو کلاس بودند.
ااااااااه این سه تا میمون هم اینجان. خیلی خوشم میاد ازشون. منظورم از سه تا میمون (آبتین-سورنا-آتیلا)سه تا آدم بیخود. من حاظرم برم زیر تریلی هیجده چرخ ولی از اینا کم نیارم.
_خانم اسکندری؟؟
با تعجب به جایی که ازش صدا میومد نگاه کردم.
خاک برسرم این ترم و افتادم.این استاد اسماعیلی کی اومد تو کلاس.
_خانم اسکندرییییی؟؟
من با خوسردی گفتم:بله.

دانلود رمان ولوله ها

اسماعیلی:بلند شید همین مبحثی که من توضیح دادم رو دوباره توضیح بدید.
با خنده گفتم:استاد بچه ها مخشون عیب نداره که. با همون یبار شما فهمیدن.
اسماعیلی با عصبانیت گفت:منو مسخره میکنید .از دفعه بعد سر کلاس من نیاید.بیرون خانم.
در حالی که از کلاس میرفتم بیرون رو به استاد گفتم:
_استاد جان ؟؟
اسماعیلی با حرص به من نگاه کرد و گفت:چیه؟
با ترس ساختگی گفتم :هیچ…هیچی فقط میخواستم بگم خداحافظتون.
رفتم از کلاس بیرون.
یه نفس عمیق کشیدم و رفتم تو حیاط که یاد جریمه الیاس افتادم با بی حالی نشستم رو پله ها و یه آه از ته ته دلم کشیدم.
_حالا چرا آه میکشی؟؟

برگشتم دیدم سورنا پشت سرم وایساده.
_تو اینجا چی کار میکنی.؟
سورنا:نمی دونستم واسه دستشویی رفتن باید از تو اجازه میگرفتم.
بلند شدم وایسادم و گفتم:
_از این به بعد بدون.
سورنا یه اخم غلیظ کرد وگفت:
_هر چی بهت هیچی نمیگم پرو تر میشی.
_تازه فهمیدی!
با تعجب گفت:
_چیو؟
تازه میگه لیلی زن بود یا مرد.
_اینکه پرو ام.
اهان، اون که از اول رو پیشونیت نوشته شده بود._
_شما اینجا هم دست بردار نیستید؟ بیا بریم دیگه. دو ساعته اینجا وایساده.
من که روم به طرف یا همون آتیلا بود،سورنا برگشت سمتش و گفت:
_آتیلا جان شما خفه.
کیف کردم ،آخییییییش.
بعد رو کرد سمت من گفت:
_حساب تو یکیرم بعدا میرسم خانم کوچولو.
با حرص بهش نگاه میکردم ،اون بیشوعورم با یه لبخند حرص درار رفت.
پسره ی چندش،اااااا به من میگه خانم کوچولو.
تا موقعی که کلاس تموم بشه تو سلف نشسته بودم و به سورنا حرف های زشت نسبت میدادم(خوبه خودتم میدونی زشتن.
_پ ن پ فقط خودت میدونی!
وجدان:خیله خب بابا چرا میزنی ،انگار حالت اصلا خوب نیستا.
_نخیر من حالم خیلی هم خوبه.
_باشه!!
با داد گفتم:من حالم خوبه.
_باشه دیگه.)
._هانیتا،هانیتااااا
_هاااا،چرا داد میزنی ،خل شدی؟
سونیا:نه ،ولی انگار تو خل شدی!!
_چرا؟؟؟
الیسا:چون با خودت حرف میزدی ،هی میگفتی ،من خوبم.
با خنده گفتم:داشتم با وجدانم میحرفیدم.
الیسا و سونیا:کیییی؟؟
_هیچی ولش کنید.
الیسا با خنده گفت:دست ما که چیزی نیست بخوایم ولش کنیم.!!
با حرص گفتم:الان وقت شوخیه.؟؟
الیسا:پس وقت چیه؟؟
_نقشه کشیدن.
الیسا و سونیا با هیجان :برای کییی؟؟
_سورنا.
سونیا:آبتین.
الیسا:آتیلا.
هرسه با یه لبخنده خبیث بهم نگاه کردیم.
بعد آخرین کلاس رفتیم سمت ماشین و حرکت کردیم.
سر راه بغل یه مغازه لوازم آرایشی وایسادم و با هم رفتیم تو.
من:
یه رژ لب خیلی قرمز با اسپری تند زنونه.
سونیا:
اونم مثل من برداشت.
الیسا:
فقط یه ادکلن زنونه برداشت
(دارم برات سورنا)
هرکی رفت خونه خودش.
رفتم تو سلام کردم و رفتم تو اتاقم.
(اواااا ،دیدین چی شد یادم رفت خودمونو معرفی کنم.)
بنده هانیتا اسکندری.پرستاری میخونم. چشمام آبیه. موهام یخی. دماغ دهن متناسب با صورت.
بعدی:سونیا کریمی.پرستاری میخونه. چشاش و موهاش طوسی.دماغ و دهن متناسب با صورت.
بعدی:الیسا سلطانی.اونم پرستاری میخونه.چشاش سبز موهاش قهوهای روشن.دماغ و دهن متناسب با صورت.
_هانیتا تو دوساعت اون تو چیکار میکنی؟
در با شدت باز شد و قیافه عصبانیه مامان دیده شد.
_مامان جان مگه طویلس اینجوری میایی تو؟
مامان با یه لبخند حرص درار به من نگاه کرد و گفت:
_نمی دونم، شایدم باشه.
با ناراحتی گفتم:دست شما درد نکنه دیگه مامان خانوم.
با خنده گفت:حالا نمیخواد قهر کنی ،بیا پایین بریم ناهار بخوریم.
_شما برید منم میام.
پشت سرش درو بستم.
دانلود رمان ولوله ها
_هووووف.
لباسامو با یه بلیز شلوار آبی عوض کردم ،موهامو یه وری بافتم و رفتم سمت گوشیم.
سونیا اس داده بود.
(فردا ساعت شیش تو دانشگاه واسه اجرای عملیات.)
یه باشه واسش فرستادم و رفتم پایین.
هیرسا:چیه هانیتا خانم دیگه مارو تحویل نمیگیری!!
جولوش زانو زدم و گفتم:آه ،ای برادر مرا ببخش که تحویلت نگرفتم و پست فرستادم.
همه زدیم زیر خنده. نشستم سر جام و رو به هیرسا گفتم:
_اصلا خوب کردم پست فرستادم،من موندم تو چی داری که دخترا انقد واست بال بال میزنن.
هیرسا:خانم باهوش هرچی در مورد قیافه من بگی به خودتم بر میگرده ها.
_اااا،راست میگیا از شانس گند من…
هیرسا:از شانس گند تو چی که با من دوقلو در اومدی.؟
_اینو ولش کن ،یادم بنداز امروز یه چیزی میخوام بهت بگم.
هیرسا:چه کاریه بعدا یادت بندازم الان بعد غذا بیا اتاقم با هم حرف بزنیم.
مامان یهو گفت:چی چی بعد غذا ،اول میزو جمع میکنید ،بعد ظرفارو میشورید.
با تعجب گفتم:جون مامان اگه کار دیگه ای مونده بگو ،تعارف نکن.
مامانم در کمال تعجب گفت:بعد از حرف زدنتون.گردگیری کنید.
ناهارو خوردیم و بعد هیرسا میزو جمع کرد منم ظرفارو شستم.
رفتیم تو اتاق هیرسا.تمام ماجرا رو براش تعریف کردم.که از خنده پهن زمین شد.(حالا یکی بیاد اینو با کارتک جمع کنه.)
وقتی خندش تموم شد. درباره پسرا اطلاعات داد.
تا صبح درباره اینکه چجوری رژ لب رو به یقش بزنم.
صبح ساعت پنج ونیم سوار ماشین شدم و رفتم دنبال بچه ها.
قرار بود یه تیپ خوجل بزنیم. من که یه مانتو آبی نفتی که روش طرح های سنتی بود،یه شلوار لی مشکی، یه مقنعه مشکی.کیفمم طرح های سنتی سرمه ای ولی زمینش کرمی بود.
الیسا و سونیا رو سوار ماشین کردم.اوفففف. چه تیپایی.
الیسا یه مانتو کرمی با طرح های مشکی.شلوار و مقنعه مشکی.کیف کرمی.
سونیا هم همون بود فقط کیف مانتوش سفید بود.
وارد دانشگاه شدیم. همه چشما رو ما بود.حتی اون سه تا وزق.
رفتیم رو نیمکت نشستیم تا کلاس شروع بشه. با بچه ها تصمیم گرفیم پشت هدفش بشینه.
بالاخره کلاس شروع شد و دقیقا همونجوری شد که میخواستیم.
اون سه تا بزغاله کناره هم نشسته بودند و داشتند حرف میزدند و دقیقا سه تا صندلی پشتشون خالی بود. یه لبخند خبیثانه به هم زدیم.
و نشستیم پشتشون.
من پشت سورنا.سونیا پشت آبتین.الیسا پشت آتیلا.
قبل اینکه استاد بیاد کارمون رو انجام دادیم بدون هیچ اشکالی.نه خودشون فهمیدن. نه بقیه.
رژ لب رو دقیقا رو یقشون مثل لب کشیدیم.
استاد اومد تو و شروع کرد درس دادن.
کلاس که تموم شد.ما سه تا آروم آروم وسایلمون رو جمع میکردیم تا شاهد ماجرا باشیم و البته یه نمه بخندیم.
دانلود رمان ولوله ها
ترانه یه نمه با ما صمیمی بود یه چشمک به ما زد و رو اون سه گفت:
_آقایون یه نگاه به یقه هاتون انداختین.
آبتین بدون اینکه به یقش نگا کنه با حرص گفت:
_یقه هامون به شما ربطی نداره.
ترانه در حالی که سعی میکرد جلوی خندشو بگیره گفت:
_به خاطر خودتون.
و بعد بدو بدو رفت سمت حیاط. ما سه تاهم وضعیت رو که قرمز دیدیم رفتیم بیرون.
پامون که به حیاط رسید زدیم زیر خنده.
در حالی که میخندیدیم به طرف سلف رفتیم.هر سه تامون قهوه بدست پشت میز نشسته بودیم و به نقشه ی بعدی فکر میکردیم.
کلاس بعدی هم تموم شد و رفتیم طرف ماشین.
یه کاغذ رو شیشه بود. روش نوشته شده بود.
(داریم براتو خانم کوچولوها…. سورنا،آبتین،آتیلا.)
یه پوزخند زدم و گفتم :
_دارم برات آقای سورنا کریمی.
یهو صدای سورنا اومد:
_داشته باش.
برگشتم سمتش و گفتم :
_دارم خوبشم دارم.
برگشتم سمت بچه ها ، سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه.
خودت بازی رو شروع کردی سورنا. ولی خودم تمومش میکنم.

 ‘

صبح زنگ زدم به الیسا و سونیا ،قرار شد ساعت چهار هرسه تو پارک سر کوچه ما باشیم.
لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین.
به به خانواده ما رو باش. منو باش فکر میکردم در حال تلاش و کوششن.
هرسه تا جلوی تلویزیون نشسته بودن و داشتن فیلم خاک برسری نگا می کردن.
سری از تأسف تکون دادم و رفتم تو اتاقم یه ذره تو نت گشتم.به ساعت نگا کردم اوووووه چه زود دوازده شد.تا جایی که یادمه ساعت هفت بود.
ماشاالله خانواده ما رو باش یه خبر از من نمیگیرن ببینن زندم یا مرده.
اصلا اونا رو ول کن من الان حوصلم سریده چیکار کنم.
چند تا گزینه داریم:
١_برقصم.
٢_فیلم ببینم.
٣_آهنگ گوش کنم.
۴_درس بخونم.:-\
و من گزینه سه رو انتخاب میکنم.
خبببب چی گوش کنم.
اهاااا.
(واسه منی که دیگه ته خطممممم
مهم نیستش کنار کی راه میره
مهم نیست از نگاه کی گرم میشییییی
مهم نیست که دلم از چی میگیره
واسه منی که دیگه ته خطممممم
تموم آدما مثل تو هستن
همه بعد یه مدت سرد میشن
مثل رابطه تلخ تو با من …)
(واسه منی که دیگه ته خطم. از باران.خیلی قشنگه.)
همینجوری پشت سر هم آهنگ گوش میدادم که چشمم به ساعت افتاد.
وااااااااااااای فقط سه ساعت وقت دارم.
بلند شدم یه مانتو قرمز جیغ با یه شلوار مشکی ، یه شال مشکی،با کفش و کیف قرمز.
رفتم پایین سر میز نشستم که مامان با تعجب گفت:
_کجا به سلامتی.؟؟
هیرسا تا این حرف و شنید با تعجب برگشت سمتم ،یه سوت بلند زد و گفت:
_هر جا می خوای بری برو ،فقط چشم چنتا پسرو مخوای دربیاری؟؟
سری از تأسف براش تکون دادم و رو به مامان گفتم:
_با الیسا و سونیا تو پارک سر کوچه قرار دارم.
مامان باشه ای گفت و ناهارمونو خوردیم.
ناهارو که خوردم.رفتم تو اتاقم نشستم رو تخت و به ساعت نگا کردم.
۱ساعت تا چهار مونده بود رفتم جلوی آیینه و شروع کردم به آرایش کردن.
یه رژ لب قرمز با ریمل که موژه هامو بلند تر جلوه بده.
بلند شدم ،رفتم دم در و آروم آروم به طرف پارک سر کوچه رفتم.
_شماره بدم خانم خوشگله.
همینو کم داشتم. یک عدد آدم سمج کنار کوچه وایساده بود و با اون چشای هیزش سرتاپامو نگا میکرد.
_آره.
با خوشحالی گفت:
_بیا اینم شماره من عزیزم.
و یه کاغذ داد دستم.شماره رو ازش گرفتم و در حالی که میرفتم گفتم:
_هر موقع به کارگر احتیاج داشتم بهت زنگ میزنم.
برگشتم سمتش رنگش شده بود گوجه فرنگی، دیدم وضعیت واقعا خرابه قدم ها مو تند تر کردم.
رسیدم به قرار ،هر دوشون اونجا بودن.
نشستیم رو نیمکت. به بچه ها قضیه اون پسره رو گفتم.
_راستی بچه ها شمارشو دارما!
الیسا:هانیتا توام گیر دادی به این پسره.مثلا اومدیم واسه پسرا نقشه سر هم کنیم.
_بچه ها دارم براشون فقط هر کاری من کردم انجام بدید.
نقشه رو به بچه ها گفتم که زدن زیر خنده.
(فردا تو دانشگاه)
با بچه ها نشستیم سر جامون تا پسرا بیان .
همه اومدن . استادم اومد .ولی اینا نیومدن.
تق تق تق.
همه سرا به طرف در برگشت که دیدم این سه تا ….درو باز کردن و از استاد گرفتن.اومد دقیقا جلوی ما نشستن.
هر کدوممون یه کاغذ داشتیم.من رو کاغذ A4 تو دستم نوشتم.
دانلود رمان ولوله ها
(من خرم. عر عر عر)
الیسا نوشت:(من گاوم دوست این خره.)
سونیا:(من ببعی هستم .دوست خره و گاوه)
و هم زمان پشت پسرا با چسب چسبوندیم.
استاد که گفت خسته نباشید ما سه تاهم سریع رفتیم بیرون.
تو حیاط دخترایی که از بغل پسرا رد میشدن میگفتن واقعا .؟؟
پسرا هم میگفتن خودم میدونستم.
ما هم که کلا میخندیدیم.
اینا هم از تعجب رو سرشون شاخ در اومده بود.
وقتی فهمیدن چی شده قرمز شدن.
سورنا با چشم غره نگام کرد یعنی دارم برات .
منم یه ابرو براش بالا انداختم و از داشتم از کنارش رد میشدم که مچ دستمو گرفت و فشار داد.
_اگه زور آزمایتون تموم شد دستمو ول کنید باید برم .
سورنا:دارم برات خانم هانیتا اسکندری.
_داشته باش.
مچ دستمو آزاد کردم و رفتم سمت دخترا.
کلاس آخری رو با پسرا نداشتیم .
رفتیم سمت ماشین اومدم سوارشم که چیزی توجهم رو جلب کرد .
رفتم سمت شیشه که یه کاغذ بهش چسبیده بود.
کاغذو کندم .
متن نامه:
(این بازی رو خودتون شروع کردید ولی ما تمومش میکنیم.
خانم کوچولو ها.)
کاغذ و پاره کردم و ریختم دور.
برا دخترا قضیه رو تعریف کردم یه نقشه با حال کشیدیم و سوار ماشین شدیم.
تو راه خونه بودم که مامان زنگ زد.
_جانم، مامان جان.
مامان:هانیتا یادم رفت بهت بگم امروز خونه عمت دعوت بودیم بیا اینجا.
_اینجا دقیقا منظورتون کجاست.؟
مامان با تعجب گفت:
_اینجا یعنی جایی که ما هستیم دیگه؟
_شما کجا هستین؟
_هانیتا حالت خوبه،میگم خونه عمت.!
__خوب از اول می گفتی خونه عمه..
مامان با گفتن واقعا که دیوانه ای تلفن و قطع کرد.
دانلود رمان ولوله ها
رفتم خونه عمه و قبل اینکه برم تو هانا و هیربد پریدن بغلم.
یه ماچ آبدار از لپشون گرفتم و گذاشتمشون پایین.
تا رفتم تو عمه به سمتم حمله ور شد.
یه قیافه التماس به خودم گرفتم و رو به عمه گفتم:
_به جون هانا و هیربد دانشگاه نمی ذاشت بهت سر بزنم.
هانا با لحن بامزه ای گفت:
_چلا از ما ماله میذالی هانی جوون.(چرا از ما مایه می ذاری،هانی جوون.)
_اول اینکه هانی نه هانیتا،بعدشم الان وضعیت خطریه مامان بزرگت میخواد منو بزنه.
هیربد با تعجب گفت:چلااااا؟؟(چرااااا)
همه زدیم زیر خنده.
انقد خندیدم که به سرفه افتادم.
هانا بدو بدو اومد سمتم و با اون دستای کوچولوش میزد پشتمو میگفت:
_هاله تحمل تون الان هیلبد آب میاله.(خاله تحمل کن الان هیربد آب میاره.)
باز زدم زیر خنده.
دیگه نفسم بالا نمیومد.
هانا با نگرانی داد زد:
_هیلبد بدو دیده هاله ملد.(هیربد بدو دیگه خاله مرد.)
هیربد در حالی که یه لیوان آب دستش بود عین پنگوئن می دویید سمتمو میگفت:
_اومدم دیده.(اومدم دیگه.)
آبو داد دستم یه نفس همشو خوردم و رو به هیربد گفتم:
_دستت درد نکنه.
هیربد:قولبونت(قربونت.)
باز زدیم زیر خنده.
هانا رو به هیربد گفت:
_هاله دیوونه شد.(خاله دیوونه شد.)
هیربد هم با سر تایید کرد حرفشو.
با خنده از جام بلند شدم و رو به هانا و هیربد گفتم:
_خیلی باحالید.
هر دوتاشون با هم گفتن:
_قولبون شما.(قربان شما.)
با خنده نشستم رو مبل.
خلاصه کلی با این دو تا فسقلی خوش گذروندیم.
با عمه اینا تصمیم گرفتیم موقع تعطیلات بریم شمال.
منم گفتم اگه اجازه بدید بگم الیسا و سونیا هم باهامون بیان.
عمه و مامان با خوشحالی گفتن:
_آره زنگ بزن بگو با خانوادشون بیان ،دلمونم واسشون تنگ شده.
باشه ای گفتم و رفتم تو اتاق هیوا و زنگ زدم بهشون و رفتم بیرون.
مامان و عمه با هم گفتن:
_چی شد.؟؟
با تعجب گفتم:
_هیچی گفتن خبر میدن.
یه آهان با هم گفتن و رفتن سر بحث خودشون.
من موندم اینا چشونه!
من باید از اومدن دوستام خوشحال بشم ،اینا ذوق میکنن.
رفتیم خونه تا رفتم تو اتاقم مربایلم زنگ زد.
الیسا بود دکمه اتصال رو زدم و گذاشتم رو بلندگو تا لباسام رو عوض کنم.
الیسا:
_سلام عشقمم.
_چیه شادی!!
سونیا:بده میخوایم خبر خوب بدیم.؟؟
_اااااا توام اونجایی،حالا خبر خوبتون چیه؟؟
الیسا :درباره مسافرته.
_اهان، راستی چی شد بالاخره، میاین یا نه؟؟
هر دو تاشون با هم گفتن :
_بلههه.
_چار دستو پاتون نعله.
دانلود رمان ولوله ها
الیسا:خیلی بیشعوری.
_نظر لطفتونه.
الیسا:خواهش میکنم فرزندم.
_خب اینارو وللش تعطیلات کیه؟؟
سونیا:فردا .
با تعجب گفتم:
_چقد زود شروع شد!!
سونیا:حالا ولش کناینارو ما کی آماده باشیم؟؟
_آهان خوب شد گفتی.فردا.
الیسا و سونیا با هم گفتن:
_چیییییی؟
_پیچ پیچی .
سونیا:هانیتا من فردا نمیتونم بیام.
_چرااااا؟
سونیا:به خاطر اینکه فردا خونه عمم دعوتیم.
_خوب اونارو بپیچونید بیاید.
سونیا با نارحتی گفت:
_نمیشه بابام رو آبجیش حساسه.
_آهان به بابات بگو من با هانیتا اینا میرم شما هم بعدا بیاید.
الیسا با خوشحالی گفت:
_آره راست میگه همینو بگو به بابات.
سونیا:آره خوبه ولی فکر نکنم بابام قبول کنه.
_قبول میکنه تو اسرار کن.
سونیا:باشه پس من رفتم.
گوشی رو از بلندگو ور داشتم و به الیسا گفتم:
_تو چی تو کی میای.؟
الیسا:
_من الانم بگی آمادشو بریم میام.
_پس پاشو بیا اینجا حوصلم سر رفته.
الیسا:
_باشه ده مین دیگه اونجام.
خدافظی کردم و رفتم پایین.
رفتم پیش مامان تو آشپزخونه.
با داد گفتم:
دانلود رمان ولوله ها
_مااااماااان.
مامان بشقاب دستش از ترس افتاد تو سینک با عصبانیت برگشت سمتم و گفت:
_دختر زهره ترک شدم . چرا اینجوری میای تو.
با خنده گفتم:
_وااااا. مامان مگه چجوری اومدم تو.؟؟
مامان :
_دختر نزدیک بود سکته کنم .بعد میگی مگه چجوری اومدم.؟؟

با خنده گفتم:
_شما به بزرگیه خودت ببخش .
_آهااان راستی الیسا اکی شد ولی سونیا باید با باباش حرف بزنه.
مامان: چرااااااا؟؟
_چون قراره فردا برن خونه عمش.میخواد به باباش بگه اون با ما بیاد.
_آهاااااان.
_پخخخخخخ.
این کدوم خری بود. ینی سه متر پریدم هوا .دستمو گذاشتم رو قلبم و اخمام رفت تو هم.(الکی میگه)
هیرسا فکر کرد واقعا وضعیت خرابه با نگرانی گفت:
_هانیتا خواهری . چی شد؟به جون خودت نمیخواستم اینجوری بشه؟؟
(آره جون عمه جونت)
یهو زدم زیر خنده.
هیرسا:منو دست میندازی دارم برات.
با اخم رفت سمت اتاقش.
(خب به من چه میخواست منو نترسونه.)
با بیخیالی رفتم تو اتاقم و تو نت گشتم.(توام که وقت گیر میاری میری تو نت.)
تا چشت دراد وجدان جووووووون.
(اییییییییییییییش)
فییییییییییش.
(نییییییش)
اممممممم.آهان کییییییییییش.
(امممممم….)
دیدی کم آوردیییییییی.
(اههههه اصلا من رفتممم.)
به سلامت.

(سورنا)
سروینا:سورنااااااااا.
_هااااااان.
سروینا:هان چیه بی شخصیت .
با خنده گفتم:
_خیله خب جانم ؟؟
سروینا:اهان حالا شد .
بعد با بیخیلی رفت سمت اتاقش با تعجب گفتم:
_خب چیکارم داشتی؟؟
همونجوری که میرفت سمت اتاقش گفت:
_هیچی یادم رفت بعدا میگم.
با حرص گفتم :
_منو الاف خودت کردی؟دارم برات.
سروینا:داشته باش داداش جااااان.
رفتم تو اتاقم و رفتم تو نت.
(اینا که کلا میرن تو نت.)
تق تق تق.
_بفرمایید.
دانلود رمان ولوله ها
مامان اومد تو و گفت:
_سورنا منو بابات فردا میخوایم بریم یزد به خاطر کار بابات.
_پووووووف. باشه پس منم با بچه ها هماهنگ میکنم بریم شمال.
مامان :خیله خب.
از اتاق که رفت بیرون گوشیمو برداشتم رفتم تو گروه و زدم :
_فردا کی شمال میاد.؟؟
طبق معمول آتیلا و آبتین گفتن:
_مااااااا.
یهو در اتاق باز شد .
_سروینا اینجا در داره ها یه در بزنی بد نیست.
سروینا با اخم گفت :
_مامان گفت میخوای با دوستات بری شمال . اومدم بگم منم میام.
رفت بیرون و درو محکم پشت سرش بست.که یه مرت پریدم هوا.
نوشتم:
_بچه ها خواهراتونو با خودتون بیارید.
هر دوتاشون استیکر تعجب گذاشتن.
_بابا این سروینا گفت منم میام.
دوتایی:باوشه.
بلند شدم رفتم وسایلام رو جمع کردم و خوابیدم.
صبح که بلند شدم و رفتم بیرون.دیدم سروینا حاضروآماده داره صبحونه میخوره.
رفتم سمت در که صدای مامانو شنیدم.
_سورنا چیزی نمیخوری؟؟
_سلام .نه تو راه یه چیزی میخورم.
رفتم ماشینو در آوردم و رفتم وسایلو برداشتم و گذاشتم تو ماشین.
سروینا که اومد سوار شدیم و پیش به سوی شمال.
قرار بود منو آتیلا بریم دم خونه آبتین.
ادامه  دارد بزودی اپ میشود !!!
منبع : انجمن  نگاه دانلود !!!

دانلود رمان جدید

1.gif

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

ارسال نظر

۳ نظر
ترانه در شنبه , ۱۲ تیر ۱۳۹۵ گفته :

سلام……. ببخشید چرا لینک دانلودش رو نذاشتین؟

رمان نویس در شنبه , ۱۲ تیر ۱۳۹۵ گفته :

این رمان در حال تایپ هستش

yas در پنج شنبه , ۱۳ آبان ۱۳۹۵ گفته :

سلام …..این رمان کی تموم میشه؟