جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

gole-hasrat

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان نگهبان ماهم شو باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب نگهبان ماهم شو : PDF|APK|EPUB

نگهبان (۱)

1.gif نام کتاب رمان : نگهبان ماهم شو
1.gif نام نویسنده : Elsa.shوRasa.sh
1.gifحجم رمان نگهبان ماهم شو : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان نگهبان ماهم شو :
میگویند زندگی شاید همین باشد…
خون دل خوردن….اولش رنج و آخرش مردن….
تعبیر دیگری می آوریم…
زندگی شاید همین باشد…
رو به ((عشق))آوردن….شکست…باخت..! آخرش بردن…!
شاید زندگی از جایی شروع شود که در هوای عشق نفس بکشی و عشق را با تمام وجود لمس کنی!!
زندگی میتواند سخت،اما زیبا و فوق العاده باشد!!!!!
((نگهبان ماهم شو)) زندگی دختری است که برای اولین بار عاشق میشود و این عشق را در قلب خود نگهبانی و نگهداری میکند!
دختر قصه ی ما ساده،مهربان و صبور است!
او عاشق واقعی است!
و زندگی خوبی دارد….
تا روزی از روزها که ورق زندگی برمیگردد…
و عشقش………
میخوانیم که ((نگهبان ماهم شو)) از عشق های واقعی سخن میگوید!!
از صبوری ها و فداکاری های خواهرانه ی دختری وفادار!
و حتی گذشت از عشق خود به ناچار!

دانلود رمان جدید

رمان جدید از Elsa.shوRasa.sh نگهبان ماهم شو

راستش ضربه شدیدی به سر برادرتون وارد شده…….تشخیص من کماست…..(( این جمله ای بود که دوبار زندگی منو تکون داد…. خیلی سخته خدا آدمو با به چیز، دوبار امتحان کنه….اونم درست زمانی که فکر میکنی همه چیز عالیه و دیگه هیچ مانعی بین تو و عشقت وجود نداره!!! عشقی که قراره بشه یه حسرت رو دلت… همه میگن این حادثه بود…

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

 اما من میگم این تقدیر منه… تقدیری که…….. فصل اول _تو باز خودتو شبیه گوسفند کردی؟؟؟؟ با چشای گررررد برگشتم سمتش…. با دیدنش…که حتی هنوز حاضر هم نشده بود،گفتم:مهیاااااس….میکشمت کثافت…من یه ساعته حاضرم و منتظر توام…. قیافشو جمع کرد:اه…با این قیافه گوسفندیت عمرا باهات جایی بیام… زبونمو واسش درآوردم:برو حاضر شو تا نزدم ناقصت کنم… درحالی که داشت وارد اتاقش میشد،با لحن مسخره ای گفت:وای وای…تـرسیدم… منم مسخره تر جواب دادم: بایدم بترسی… و دیگه جوابی از پشت درهای بسته اتاق مهیاس به گوش نرسید…. منم بیخیال داد و بیداد کردن سر آبجی بزرگه شدمو مث بچه ی آدم لم دادم رو مبل و منتظر مهیاس شدم…. حدودا یه رب بعد…مهیاس روبروم وایساده بود… با یه سارافون طرح سنتی کوتاه و دامن ستش…ساپورت و کالج و کوله اش که انواع و اقسام پیکسل ها و آویزهای زشت بهش آویزون بود… چشامو تو کاسه گردوندم : باز تو تیپ هنری زدی؟؟؟ مهیاس_باااااز من تیپ هنری زدم و تا آخر عمرم هم وضع همینه… از یه دانشجوی موسیقی بیشتر از اینم نمیشه انتظار داشت… واقعا چقد من و اون فرق داشتیما… هه….من….رزمی کار و دانشجوی تربیت بدنی… و مهیاس کال تو فاز هنر… …. گوشیمو هل دادم تو جیب مانتوم و با مهیاس از در خونه زدیم بیرون… بعله….کیمیا با قیافه ای اخمو به۲۰۶مهیاس تکیه داده بود! منو مهیاس همزمان گفتیم:تقصیر این بود! کیمیا دونقطه خط نگامون کرد و گفت:دوتاتون خفه شین که فاز من امروز افسردگیه… رفتم جلو و محکم دوست جونیمو بغل کردم… من_عزیزم….الهی مهیاس بمیره و من تورو افسرده نبینم… که البته با پس گردنی ای که بهم خورد،کامال خفه شدم… کیمیا خندید و از بغلم درومد!!

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

کیمیا_تو باز خودتو شبیه گوسفند کردی؟؟ در حالی که سوار ماشین مهیاس میشدم،لبامو جمع کردم و گفتم:من به این خشگلی عاخه کجام شکل گوسفند شده… و تو آینه ی ماشین،نگاهی به چتری هام انداختم کهmoussرو روشون خالی کرده بودم و فرفری و خشگل شده بودن….نخیر…اصنشم شبیه گوسفند نبودم…. من_شماها حسودیتون میشه من انقد خشگلم…. کیمیاو مهیاس همزمان گفتن:خفه شوووو… ************ _اسپرسو _کاپوچینو و کیک شکالتی…. منو رو انداختم رو میز و گفتم:آب معدنی فقط… گارسون سری تکون داد و رفت… مهیاس نگاهی بم انداخت و گفت:تو چرا یهو دپرس شدی آبجی کوچیکه؟!؟ مظلوم نگاش کردم و گفتم:از صب دارم ادای آدمارو درمیارم بابا..وگرنه حس و حال ندارم… کیمیا بغض کرد:منم…. مهیاس_قربون خودم برم که از هفت دولت آزادم…. و رو به کیمیا ادامه داد:تو که معلومه دلت واسه داداش خل و چل ما تنگ شده….تو چته!!؟ قبل از اینکه من دهنمو باز کنم کیمیا گفت:جا داره بگم خفه مهیاس…خل و چل خودتی..به مهب د من توهین نکن… منومهیاس همزمان ادای عق زدن درآوردیم و کیمیا بدون هیچ توجهی ادامه داد:اینم که تکلیفش معلومه….با امیرحسام جونش دعواش شده… لبمو دادم جلو و سرمو تکون دادم… مهیاس_اوووف…از امیرحسام بعیده تا االن منت کشی نکرده باشه… کیمیا مرموز گفت:بچمون عااااشقه… اومدم جوابشونو بدم که گوشیم تو جیبم لرزید… بدون نگاه کردن و حتی درآوردن گوشیم از جیبم گفتم:هه هه…حتما امیرحسامه…. کیمیا_خب جواب بده…. من_نچ… و گوشیمو از جیبم درآوردم…. یه نگاه به کیمیا انداختم:مهبده…نامزد جنابعالی! و جواب دادم:جونم داداشی؟!؟ مهبد_سالم چطوووری؟!؟! من_میدونم با کیمیا کار داری..!احتماال طبق معمول گوشیش گوشه ی کیفش سایلنته…به خودش بزنگ…

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

 مهبد_اوووی…با داداش بزرگترت درست صحبت کن… با حرص گفتم:خب عاخه تو اصن به من زنگ میزنی؟!؟ مهبد_به کیمیا بگو گوشیشو جواب بده…میدونم پیش همین…خدافظ آبجی کوچیکه… و قطع کرد…پسره ی روانی ی ی… رو به کیمیا که گوشیشو مث شئ قیمتی گرفته بود دستش گفتم:نمیدونم کدوم احمقی پیشنهاد داد تورو واس داداشم بگیریم؟!؟! و سرمو تکون دادم به نشونه تاسف… و دوباره لرزش گوشی تو دستام… ش نگاهی به اسم ذخیره شده انداختم:))علی سا م دادا خنگول(( من_بچه ها….امممم….میرم جواب بدم اینو… مهیاس_امیرحسامه؟؟ من_نچ….داداششه… و از کافه زدم بیرون… گلومو صاف کردم،صفحه رو لمس کردم،گوشیو گذاشتم کنار گوشم و اجازه ی حرف زدنو به علی سام ندادم!! من_ببین علی سام!!من اصن نمیفهمم چرا هردفعه امیرحسام تورو میفرسته واس آشتی؟!درسته…من تورو قبول دارم…خیلی هم واسم عزیزی…ولی با این وضع نمیتونم…میفهمی؟!؟به امیر بگو بچه بازیو بذاره کنار و عین آدم……… علی سام با یه صدای داغووون و گرفته حرفمو قطع کرد:مهباااان…بذا منم حرف بزنم… یکم مکث کردمو پرسیدم:علی خووووبی؟!؟!چرا صدات انقد داغوونه!!؟ صدای نفس عمیـق علی سام اومد و بعدش صدای خودش:امیرحسام تصادف کرده مهبان…. و واقعا قلب من یه لحظه ایستااااد…. من_امیرحسام…….چـ……..چـ………..چی کرده؟!؟!؟ علی_امیرحسام تصادف کرده…. من_علی شوخیه دیگه؟؟؟اصن……….اصن باش آشتی میکنم این مزخرفات چیه تحویل من میدی؟؟؟ ن________!!! علی_مهبان فقط بیااااا….بیمارستا و گوشی قطع شد…. انقد شک زده بودم که پریدم تو خیابون و با اولین تاکسی خودمو رسوندم بیمارستان… هرچی نذر تو دنیا بود کردم که علی سام شوخی کرده باشه… ولی وقتی خودمو تو بیمارستان دیدم و علی سامو با چشای قرمز روبه روم…فهمیدم که نمیتونه شوخی باشه… سریع به سمتش رفتم:کو؟!؟کجاست؟؟؟؟امیرحسام کو؟!؟!حالش….خوبه دیگه؟؟؟نع؟؟؟ علی سام دستمو گرفت و گفت:یه دقیقه بشین مهبان…. دستمو از تو دستش کشیدم بیرون…صدام میلرزیدوبغض داشتم:نمیخوام بشینم….میگم امیر کو؟!؟!………..چرا منو نمیبری پیشش؟!؟!میخوام امیرو ببینم….کـو؟!؟!

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

علی_یه دقیقه آروم باش مهبان… بغضم ترکید:نمیخواااااام م م… امیر من کو؟؟؟؟؟؟؟بذا برم ببینمش……به خدا……..به خدا منو ببینه حالش خوب میشه…. علی سام لبشو گاز گرفت و همینطور که منو به سمت صندلی های کنار راهروی بیمارستان میکشوند،آروم گفت:فک نکنم…. با بهت نگاش کردم:یـ……..یعنی چی؟؟؟؟؟ علی_مهبان یه دقیقه بشین…. نشستم و علی هم کنارم…. علی_مهبان…..امیرحسام دیشب تصادف کرده…. زمزمه کردم:دیشب……دیشب…… صدام بلندتر شد:دیشب؟؟؟علی دیشب؟!؟!امیر دیشب تصادف کرده تو االن به من میگی؟؟؟؟من…………….من دیشب راحت شام خوردم،راحت خوابیدم، بعد امیر رو تخت بیمارستان بوده؟!؟! دیگه داشتم زار میزدم:همش تقصیر منه……ای خدااااا….تقصیر منه….من عصبانیش کرده بودم…..تقصیر منه…. علی آروم پرسید:دعواتون شده بود؟!؟ نفسمو فوت کردم بیرون…. با هق هق جوابشو دادم:آ……آ…..آره….. *********************** دوشنبه،چهارم خرداد،ساعت۳۰:۱۸بعدازظهر گوشیو کمی از گوشش فاصله داد تا کمتر دادوبیدادهاشو بشنوه…. _آخه تو چرا به من نمیگی اینارو؟؟؟مگه من غریبه ام مهبان؟؟؟تو چرا منو آدم حسا…. حرفشو قطع کرد:پوووف….امیرحسام….چیزی نشده که حاال…. امیرحسام همچنان با ولوم باال اجازه ی حرف زدنو بهش نداد:چیزی نشده؟؟؟چـیزی نشده؟؟؟پسره اومده راس راس تو چش تو نگاه کرده اجازه خواسته بیان واس امر خیـر….من اون دانشگارو رو سرش خراب میکنم…… مهبان با چشای گررررد گفت:خب حاااااال….من که گفتم کسی تو زندگیم هس…. امیرحسام_مهبان اینو تو گوشت فرو کن….هیچ کس….هیچ کس به غیر از من حق نداره بیاد خواستگاریت…. مهبان لبخندی به این همه حسودیش زد…. امیرحسام که لحنش نرم شده بود، آروم گفت:میخندی؟؟؟؟؟؟میخندی دیوونه؟؟؟؟؟خنده هم داره…..تو که منو درک نمیکنی….. مهبان بلندتر خندید و گفت:دوستت دارم آقای حسوووود…. امیرحسام نفسشو فوت کرد بیرون: ازین حرفا نزنااا مهبان….میام یه لقمه چپت میکنم…. مهبان_دیوونه….حاال کجایی؟!؟! امیر_خونه خاله ام…. مهبان اخم کرد:اونجا چیکار میکنی؟؟؟ امیر_مامان اینا که مسافرتن…خاله هم منو علیو واس شام دعوت کرده… ن

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

مهبان_از االن رفتی اونجا واس شام؟؟؟؟ امیر_مهبان چته؟؟؟ مهبان_امیر تو یعنی نمیدونی دختر خالت دوستت داره؟؟؟من که یکی دوبار بیشتر ندیدمش فهمیدم…بعد تو از ساعت۶بعدازظهر رفتی ور د ل اون؟؟تازه زنگ میزنی با من دعوا هم میکنی که چرا هم دانشگاهی من ازم خواستگاری کرده…. صدایی ازونور تلفن شنیده شد که با عشوه امیرحسامو صدا میکرد:امیـر….نمیای بازی؟؟؟من از علی سام بردما…. مهبان پوزخندی کامال واضح زد:هه….آقای۲۸ساله……برو با دخترخاله جان باااازی کن….مزاحم نمیشم… و گوشیو قطع کردوخودشو روی تخت پرت کرد…. با حرص به بالش های تخت مشت میزد که صدایSMSگوشیش بلند شد…. ))خودتم میدونی خیلی بدم میاد یکی گوشیو روم قطع کنه….حاضر شو میام دنبالت باهم شام بخوریم…(( مهبان جواب داد:))نمیام(( امیرحسام_))مگه دست خودته…فقط حاضر شو…(( مهبان_))نمیام…(( امیرحسام_))…مهبان منو عصبی تر از اینی که هستم نکن!(( مهبان_))نمیام…(( ******************** علی سام لیوان آبی جلوم گرفت…توجهی نکردم… مهبان)باهق هق(_بع د…..- ش……نیومد….. د…….دنبالم…..منم…… ف…….فک کردم….. علی حرفمو قطع کرد:مهباان آرووم باش….هنوز که چیزی مشخص نشده……بذا دکترش بیاد باهاش حرف….. که با دیدن دکتر که از بخش مراقبت های ویژه بیرون میومد،ساکت شد… هردومون از جامون بلند شدیم و تقریبا به سمت دکتر حمله کردیم…. علی سام_دکتر چی شده؟؟؟؟؟ دکتر قدمی به عقب برداشت و گفت:شما چه نسبتی با بیمار دارین؟؟ علی سام کالفه گفت:برادرشم… دکتر_راستش ضربه شدیدی به سر برادرتون وارد شده……تشخیص من کماست….. ********************** مهبان:نگهبان ماه مهیاس:زیبا و لطیف مهبد:سرور ماه فصل دوم با خوشحالی جیغ میزنم و میدوم…

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

صدای نارسای امیرحسام از پشت سرم میاد:جوجه بگیرمت کشتمت!! سرعتمو تندتر میکنم : دستت بهم نمیرسـه…! ن پیرمردو دنبال خودت ندون! صدای نفس نفس اش میاد:بچه یکم آرومتر!انقد م از لحنش خندم میگیره… با خنده میگم:بابایی تا تو باشی ه*و*س نکنی منو بگیری..بعدشم۲۸ سالت شده راس میگی دیگه پیری…! سرعتمو کم میکنم که یهو از عقب شونمو میگیره و میکشه… جیغ میزنم…. میزنیم زیر خنده…. با خنده:که من پیرم….اونجوری گفتم که َر َکب بخوری بچه… مشت میزنم به بازوش:امیر خیلی کثافتی… با خنده ی شیطنت آمیزی از رو زمین بلندم میکنه و میگه:حاال میبرمت تو دریا خفت میکنم…. همش وول میخورم و مشت میزنم به سینه اش… من_امیر ولم کن…بذارم زمین….امیرررر…..!!! _انقد حرف نزن بچه…. کنار دریا که میرسیم دستمو میذارم رو چشممو جیغ میزنم: امیر توروخدا…..امیر غلط کردم… میزنه زیر خنده:پس هنوز از آب میترسی؟!؟ _نخیرم! _پس آماده باش برای شیرجه! _نههههه…..امیر خواهش میکنم!! اصن اشتباه کردم خیست کردم…ببخشید… میخنده و میزارتم زمین…. _ای قربون این جوجه ام بشم که انقد ترسو اه…. دستمو تو سینه ام جمع میکنم و اخم میکنم:خیلی بدی،سکته زدم! با خنده میگه:خیلی چسبید!دلم واس جیغ جیغ کردنت تنگ شده بود… به زور خندمو قایم میکنم و با چش غره ازش دور میشم…. همیشه عاشق منت کشیای امیر بودم… غرورشو خورد نمیکرد… ولی همیشه با یه ترفند منو آشتی میداد… کنار ساحل دارم قدم میزنم که هی سنگ ریزه میخوره به پام… برمیگردم….امیرحسام تو فاصله چندقدمی من داره راه میاد و هی سنگ ریزه میزنه به پشت پام… با چشم غره میگم:نکن….

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

و برمیگردمو به راهم ادامه میدم… دست از این کار نمیکشه…! سعی میکنم خودمو عصبی جلوه بدم:آقای شایان فر نکن گفتم!! دست از کارش نمیکشه..تا جایی که باالخره خندم میگیره و آشتی میکنم… پارچ آب یخی روم خالی میشه… مهیاسو میبینم که با چشمای پراشک و قرمز جلوم وایساده و پارچ آبم دستشه…. انگار تازه از اون زمان درومدم… مهیاس با نگرانی جلوم زانو میزنه:مهبان خوبی؟!؟!میدونی چقد صدات کردم؟!؟!اصن صدامو میشنیدی؟!؟! فقط زمینو نگاه میکنم… مهیاس نگران ادامه میده:مهبان توروخدا…توروخدا حرف بزن….دارم میمیرم مهبان… به حرف میام…همینجوری که به زمین خیره شدم و یه قطره اشک از گوشه چشمم سر میخوره پایین با صدای گرفته ای میگم:امیر…..امیرحسام…. مهیاس_عزیز دلم…مهبان جونم….باید صبر کنیم…باید دعا کنیم… بغض گلومو چنگ میزنه…. من_نباید…..نباید دعوا میکردیم… حتما بهم ریخته بوده….وگرنه…. بغضم میترکه…شروع میکنم به گریه کردن… مهیاس کنارم میشینه و شونه هامو فشار میده:قوی باش آبجی…این حرفا بدرد هیچی و هیشکی نمیخوره….اون یه حادثه بوده… _من بدون امیرحسام میمیرم مهیاس….میمیرم…. بغلم میکنه…. _امیرحسام خوب میشه….اون برمیگرده… بغلش میکنم… _فقط امیدم به همینه… مهیاس_آبجی من….مامان بابا داغونن تو۲۳ساعته که لب به هیچی نزدی…بخدا االن غش میکنیا…بیا بریم یه چیزی بخور… در اتاق باز میشه و مامان میاد تو… اخمی تو صورتش خودنمایی میکنه… عصبانیه ازم…. از اولم نمیخواست من با امیرحسام نامزد شم و االنم که بخاطرش داغونم عصبانیه…. صدای مامان بلند میشه:مهبان جان همین االن این بساط اشک و زاری رو تموم میکنی….این که نشد زندگی….تو آب و غذا نخوری اون از کما بیرون میاد؟!؟!ما همه براش دعا میکنیم و شماام االن خودتو جمعو جور میکنی و میای غذا میخوری……. چشم آرومی میگمو سرمو میندازم پایین….. نفس راحتی میکشه و از اتاق میره بیرون…

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

مهیاسم بلند میشه دستمو میگیره و میبرتم بیرون تا شام بخوریم…. بزور نگاه مامان و بابا و مهیاس چند لقمه که واسم از زهر تلخ تر بود و میخورم… و زود برمیگردم تو اتاق…. تا خود فردا به گذشته ی شیرینم با امیرحسام فکر میکنم…. و آخرین تصویر امیرحسام روی تخت بیمارستان….. و فردا هم زود و سریع حاضر میشم و میرم سمت بیمارستان برای دیدن عشق ابدیـم…. فصل سوم دستی رو شونه ام قرار گرفت و صدای خانم غریبه ای شنیده شد:خانم حالتون خوبه؟!؟ با لبخندی مصنوعی به سمتش برگشتم:بله ممنون… و دستی به صورتم کشیدم….طبق معمول از اشک خیس بووود…. نگاهی به ساعت انداختم و از جام بلند شدم…. برای آخرین بار نگاهی به امامزاده انداختم و تو دلم التماس کردم که ))خدا…..امیرحسامو خوب کن…(( چادر رو تحویل دادم و از امامزاده زدم بیرون… داشتم راه خودمو میرفتم که صدای بوقی شنیده شد…. برگشتم… هوووف…. مهیاس اینجا چیکار میکنه؟!؟! بدون هیچ حرفی رفتم نشستم تو ماشین… مهیاس نگام کرد:علیک سالم…باز گریه کردی؟!؟ نگاش نکردم….:تو اینجا چیکار میکنی؟!؟ مهیاس_اومدم دنبال آبجی کوچیکه…. و استارت زد و راه افتاد…. من_مهیاس میشه شماها انقد دنبال من راه نیفتین اینور اونور؟؟؟ مهیاس_خب داغونی میترسیم یه بالیی سر خودت بیاری…. بغض کردم:نترسین تا وقتی امیرحسام نفس میکشه،منم نفس میکشم…. مهیاس با درماندگی گفت:وااای….غلط کردم مهبان….گریه نکن جون هرکی دوس داری…. کالفه گفتم:باشه مهیاس…فعال با من حرف نزن اعصاب ندارم…. مهیاس زیر لب گفت:روانی…. مهبان)بی حوصله(_شنیدم….و خودتی… مهیاس دیگه چیزی نگفت و منم صندلیو دادم عقب و چشامو بستم…

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

 و به افکارم اجازه دادم هرجا که دلشون میخواد برن….اونا هم شروع کردن به مرور خاطرات خوب با امیرحسام… *********************** _دیوونه حذفت میکنن…. مهبان_ به درک…حذف کنن!! _هاااا؟؟؟؟تو که عاشق رشتت بودی و تو هیچ شرایطی غیبت نمیکردی…. هیچی نگفتم….ینی چیزی نداشتم که بگم چون از قضایای امیرحسام چیزی نمیدونست…. _هووووف….به درک…جواب نده…فقط استاد صبوری گفت بهت بگیم یه جلسه ی دیگه غیبت مساوی با حذف… من_اوهوم….مرسی که خبر دادی الناز… الناز_خواهش میکنم….وظیفه بود…امیدوارم هر مشکلی که داری هرچه زودتر حل شه… من_دعا کن الناز…خواهش میکنم… الناز_حتما عزیزمم….فعال کاری؟!؟ من_نه…به بچه ها سالم برسون… الناز_بااااوش….خدافظ… من_خدافظیییی…. و گوشیو قطع کردم…دو هفته بود که حتی دانشگاه هم نرفته بودم… و دوهفته بود که امیرحسام تو کما بود… و کار من فقط دعااا کردن بوددد… ن امامزاده باغ فیض و بیمارستا _______ هم شده بودن خونه ی دوم من… به صفحه ی گوشی نگاه انداختم… اه….لعنتی همه جا خاطراتش بود… بک گراند گوشی عکس من و امیرحسام بود… تو ماشین امیرحسام… یه تیکه از موهای من از شال بیرونه…امیرحسام اونو گرفته داره میکشه…و اخم کرده…منم چشامو گررررد کردم زبونمو آوردم بیرون… زل زدم به قیافه ی مردونه اش!! چشمای قهوه ای تیره و نسبتا درشت…موهای قهوه ای تیره و پرپشت…وطبق معمول رو هـوا…مث همیشه ته ریش… با اون نگاه جذذذذااااب…. وااای خدااااا…. امیرحسام خوب شه…من دیگه چیزی ازت نمیخوام… اه…بازم گریه…

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

رفیق همیشگی این روزام… گوشیو قفل کردم که چشمم به عکس نخوره… خودمو پرت کردم رو تخت و یکی از متکاهای ولو رو تختو بغل کردم… همزمان در اتاق باز شد… مهیاس_مهبان؟؟؟؟ من_هوم؟!؟؟ اومد تو،درو بست و لبه ی تخت نشست… مهیاس_مهبد داره میاد تهران!!!تو راهه… مهبد تو یه شهر دیگه درس میخوند…البته دیگه آخراش بود… بی تفاوت گفتم:آهاان…به سالمتی…خب خوش به حال کیمیا… مهیاس_خوشحال نشدی؟؟؟تو که…. ی مهبد بودم و کلی باهم جور بودیم… خب تعجب کردنش طبیعی بود…چون من روان به سمتش برگشتم… طبق معمول بغض:مهیاس بهترین دوستش تو کماست…و ما به مهبد هیچی نگفتیم… دستمو گذاشتم رو صورتم و زدم زیر گریه:ای خدااا….آخه چرا امیرحسام؟؟!؟!چرا اون که اینهمه خـوووووبه… مهیاس بغلم کرد:آبجی….گریه نکن…خدا بزرگه….ایشاال خووب میشه امیرحسام..غصه نخور… دماغمو کشیدم باال:ایشاال…کارم شده دعا کردن فقط… مهیاس_همه چی حل میشه… یکم سکوت بود که توسط مهیاس شکسته شد:ناهارتو نخوردی… مامان واست گذاشته تو ماکروفر ..پاشو برو بخور… من_تو برو… من نمازمو بخونم،میام… مهیاس باشه ای گفت واز اتاق بیرون رفت.. منم سریع وضو گرفتم وایستادم به نماز خوندن… وسطای نماز دوم بودم که گوشیم زنگ خورد… نماز که تموم شد، سریع حمله بردم سمت گوشیم… علی ساااااممم؟؟؟؟ ینی چیکارم داشته؟ سریع شمارشو گرفتم… بااولین بوق برداشت… من _الو.. علی سام؟؟ علی_مهبان فقط پاشو بیااااااا… سریع زدم زیر گریه :علی امیر حسام چیزیش شده؟آره؟؟؟ علی_مهبان گریه چرا؟؟؟ پاشو بیا.. امیر به هوش اومده…

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

من_د….دروغ که…نمیگی؟ علی_نه بابا… دروغم چیه.. دوساعت پیش به هوش اومد، دکتر معاینش کرد واالن میتونیم بریم مالقاتش… دستمو گذاشته بودم رو قلبم وفشار میدادم… هیچ کلمه ای به غیر از خداروشکر از زبونم بیرون نمیومد… نمیدونم کی باعلی سام خدافظی کردم… فقط وقتی به خودم اومدم که همه ی خانواده از جیغ ودادهای من پریده بودن تو اتاق… من_وااای… خدایا شکرت…خدااایااا شکرت…امیر به هوش اومد… واااااایییییی باورم نمیشه… خدایا شکرت… یکم به دیوونه بازیای من با تعجب نگاه کردن ورفتن بیرون… وای خدااا باید حاضر شم. چی بپوشم… چی بپوشم… آهان.. رنگ مورد عالقه ی امیرحسام چه رنگی بود؟؟؟؟ سررررمه ای… کمد لباسامو باز کردم… شلوار لوله ی سرمه ای رو سریع پام کردم… زیر سارافونی سفید… سارافون خشگل ویکم سنتی سرمه ای _سفید…. بلند داد زدم :مهیااااااس… انگار پشت در بود که سریع پرید تو اتاق:جووونم؟؟ من_یه شال سرمه ای_سفید داشتی که روش نوشته و اینا داشت… مهیاس_خب؟؟ من_میدی سرم کنم؟؟؟ مهیاس_باوش… ورفت واسم بیارتش… منم سریع نشستم جلوی آینه ی اتاق…. یه کم کرم زدم…رژ لب صورتی… خط چشمو بیخیال چون میرینم توش… مهیاس وارد اتاقم شد و شال اتو کرده ای رو گرفت سمتم…ازش گرفتم… با استرس گفتم:مهیاس من خوبم؟؟ یه قدم رفت عقب و چشاشو ریز کرد… مهیاس_اممم….تیپت که عالیه…قیافتم….یه چیزی کم داره.. بعد اومد جلو و ریمل آبی رو داد دستم… مهیاس_اینم بزن… ریمل رو هم زدم و به قیافم نگاه کردم… من_اوووممم….بازم یه چیزی کمه…

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

کم فـکـر…. یه بشکن زدم:مهیاس آبجی…موهامو میبافی؟!؟خواااهش… امیرحسام عاااشق موهای بافته شده ام بود… مهیاس_دیوونه…. من_مییییبااافییییی؟!؟! مهیاس_خیلی خب سیاه سوخته… واسش یه پشت چشم ریز اومدم:من فقط یکم سبزه ام… مهیاس چیزی نگفت و مشغول بافتن موهام شد! منم که تو آینه به خودم زل زده بودم… مهبد و مهیاس به خانواده ی مادری ام رفته بودن…پوست سفید،چشای درشت مشکی و کال ازین قیافه ها که آدم دلش میخواد همش نگاشون کنه… ولی من کپی بابام بودم… چشای کشیده سبز یخی…بعضی وقتا که لباس سفید میپوشیدم رنگ چشمام خیلی روشن و وحشتناک میشد… موهامم که ل*خ*ت…جلوش قهوه ای تیره بود و کم کم روشن میشد تا به عسلی تیره میرسید…بلندی اش هم تارو باسنم… هیکلمم…که خب…ریزه میزه هستم ولی چون رزمی کارم هیکلم خوبه… با صدای مهیاس به خودم اومدم:تمومه آبجی کوچیکه… سریع پریدم بوسش کردم…شالو انداختم رو سرم و بافتو از جلوی شال انداختم بیرون… یه خدافظی سریع با اهل خونه کردم و از خونه زدم بیرون… ************************** آب دهنمو قورت دادم:بهش گفتین من دارم میرم مالقاتش؟؟؟ علی سام_نچ…برو ببینتت سورپرایز شه… مامانشون)صفورا(هم بهم لبخند دلگرم کننده ای زد… با لبخند پراسترسی جوابشو دادم و بعد از پوشیدن لباس مخصوص،وارد بخش مراقبت های ویژه شدم… دلم براش در حددد مررررگ تنگ شده بووودددد… آخرین تخت،تخت امیرحسام بود… هر چقد بهش نزدیکتر میشدم،قلبم تندتر میکوبید و بغضم بیشتر میشد… باالخره رسیدم… چشاش بسته بود…هنوز کلی دستگاه بهش وصل بود ولی گفته بودن تا فردا به بخش منتقل میشه… یکم هم الغر شده بوود… با بغض صداش کردم:امـیـر حـسـام…

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

چشاشو باز کرد…وااای…خدایا شکرت….بعدازدوهفته رنگ چشاشو دیدم… یه قدم رفتم جلوتر… س بغضم ترکید:دلم تنگ شده بود دیوونه….واس رنگ چشات….واس نگاه کردنت…. وا …..واس صدات…… چیزی نگفت…. منم یکم نگاش کردم و دوباره با بی ربط ترین جمله شروع به حرف زدن کردم:امیرحسام اون سارافونی که تو خوشت میومدو پوشیدم…موهامم چون تو دوست داشتی بافتم….ولی…. وسط گریه خنده ام گرفت:این لباس مزخرف بیمارستان نمیذاره تیپ خشگل من معلوم شه… بازم امیرحسام چیزی نگفت… دماغمو کشیدم باال:امیر نمیخوای حرف بزنی؟؟؟ دوباره فقط نگام کرد… من_امیر….وقت مالقات کمه….یه بار صدام کن……یه بار صدام کن من فقط صداتو بشنوم…. امیرحسام زل زد بهم…. عمیـیـق… یه کوچولو اخم کرد… و با صدای بمش گفت: ))ببخشید ما همدیگه رو میشناسیم….؟؟؟(( فصل چهارم با بغض به خودم میگم:غیر ممکنه….غیر ممکنه……امیر حسام…. امیرحسام من….منو یادش نمیاد؟؟منی که……..منی که زندگیشم و یادش نمیاد؟!؟مگه میشه؟!؟!غیر ممکنه….. آخریو جیغ میکشم همراه با بغض وحشتناکی که میترکه…. به دکتر التماس میکنم که بذاره یه بار دیگه برم تو… باالخره درمقابل اشک و ناله ام راضی میشه…. میرم تو… بادیدن امیرحسام جون از بدنم کنده میشه… خودمو به تختش میرسونم و لبه ی تختو میگیرم و با زانو میفتم رو زمین…. _امیرم……امیرحسام…..منو ببین….مهبانت اومده….مگه میشه منو یادت نیاد امیر؟؟؟؟این مسخره بازیو تموم کن…..توروخدا تموم کن… بغض لعنتی بیشتر از این بهم اجازه ی حرف زدن نمیده… میزنم زیر گریه… تمام مدت مات و مبهوت نگام میکنه… باالخره به حرف میاد : من اصال نمیفهمم…! من واقعا شمارو یادم نمیاد…!

دانلود رمان نگهبان ماهم شو

صداش مثل پتک محکمی تو سرم خورد…. سرم از چهار ناحیه تیر کشید… شما….؟!؟!؟!؟!؟ امیرحسام به من کمتر از خانومم،زندگیم،مهبانم نمیگفت…. حالم قابل توصیف نیست….حس آوار شدن خونه ی آرزوهام… حسی بود که همه ی وجودمو گرفته بود….و داشت داغونم میکرد… به دستاش خیره شدم…. با چشمای پراشک… صدام به زور به گوش میرسه و شک دارم که بشنوه حرفامو…. اما شروع میکنم… _شاید دارم خواب میبینم….شاید….. با دستام صورتمو میگیرم…..ادامه میدم : نه….خواب نیست….امیرحسام منو نمیشناسه….خواب نیست…خواب نیست…خواب نیست…. این جمله ای بود که از اونجا تا رسیدن به در خونه تو گوشم تکرار میشد و رو لبام زمزمه… کیفمو انداختم رو مبلو پریدم تو حموم… با لباس رفتم زیر دوش و چشامو بستم… همه چیز اومد جلوی چشمم… همه ی اون خاطرات لعنتی… خاطراتی که تا۱۵روز پیش همش واقعی بود…بهم حس خوشبخت ترین دختر روی زمینو میداد… روز باهاش بیرون… شبا تا صبح بیدار و چت… عصرا دم دانشگاه…. کادو خریدناش… قهر کردنام…. یه کیسه پراز خوراکی خریدناش و آشتی کردنام…. بغلش،که باهمه ی دنیا عوض نمیکردم… صدای در زدن از فکر و خیال میکشتم بیرون.و پشتش صدای نگران مامان : مهبان عزیزم بیا بیرون ببینم چه خبر…..ما که مردیم از نگرانی و دلشوره… تازه یادم میفته که هیچی نمیدونن… البته از کجا باید بدونن… خودم تازه۲ساعته فهمیدم که مهبانش نیستم…

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب نگهبان ماهم شو : PDF|APK|EPUB

تعداد صفحات کتاب : ۲۱۳۳ صفحه پرنیان ،۲۱۵ صفحه پی دی اف

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر