جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

gole-hasrat

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان نگاه سرد

دانلود رمان نگاه سرد اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب نگاه سرد : PDF|APK|EPUB

رمان نگاه سرد |یاسمن محمدی کاربر انجمن نگاه دانلود

1.gif نام کتاب رمان : نگاه سرد
1.gif نام نویسنده : یاسمن محمدی
1.gifحجم رمان نگاه سرد : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان نگاه سرد :
می دونید … نگاه سرد قصه نیست … نگاه سرد زندگیه … ماجرای نگاه سرد هم زاده ی دل زندگیه … زندگی ساده ی دختری روستایی به اسم گیسو … گیسو خوشگل افسانه ای نیست ، پولدار نیست … گیسو فقط گیسوئه . مشکلاتی توی زندگی آرومش به وجود میاد که ممکنه هرکسی تجربه ش کنه . این مشکل هم بعد از قبول شدنش تو کنکور و ورودش به یه دنیای بزرگتر به وجود میاد که ریتم زندگی ساده ش رو تغییر میده . بعد از یه تجربه ی خوب رمان نویسی حس میکنم قلمم پخته تر شده و دلم می خواد کلیشه ای ننویسم … امیدوارم منو تا آخر راه همراهی کنید واز نگاه سرد دوست داشتنی من لذت ببرید . این رمانم رو هم می خوام مثل فریاد عشق تقدیم به همه ی رفیقام کنم که بودنشون بهم دل گرمی میده .

دانلود رمان جدید

رمان جدید از یاسمن محمدی نگاه سرد

مقدمه :
به چه میخندى تو…

به مفهوم جدائى… ؟
به چه چیز… ؟
به شکست دل من یابه پیروزى خویش…

به چه میخندى تو… ؟

به نگاهم که چه معصومانه تورا باور کرد…!
یابه افسونگرى چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد… ؟

به چه میخندى تو…

به دل ساده من میخندى… ؟
که دگر تابه ابد نیز به فکر خود نیست…

خنده دار است…

بخند…
ژانر : اجتماعی ، عاشقانه

سر بندم رو از روی طاقچه برداشتم و روی پیشونیم گذاشتم و گره ش رو از پشت محکم کردم . نور از پنجره ی بزرگ اتاق رد می شد و باعث می شد تصویر پولک های قرمز لباسم روی دیوار انعکاس کنن . با چرخیدنم ، نقطه های نورانی روی دیوار به ر**ق*ص دراومدن . به ساعت نگاه کردم … ۸ صبح بود . واسه آخرین بار توی آینه به خودم نگاه کردم …پوست گندمگون و صورت گرد . ابروهایی دست نخورده اما کمونی و کشیده . چشمایی کاملاً گرد قهوه ای و مژه هایی بلند . دماغ معمولی و متناسب با صورتم و لب هایی درشت . یه شیرازی اصیل !
به عکس پدرم که گوشه ی آینه جا خوش کرده بود ، نگاه کردم … چه قدر شبیه ش بودم ! قطره ی اشکِ لجوجِ گوشه ی چشمم رو که می خواست خودش رو به پایین پرتاب کنه ، با انگشت اشاره م گرفتم و از جلوی آینه کنار رفتم . کتاب زیست سال سومم رو از توی قفسه ی کتاب برداشتم و از در شیشه ای بزرگ اتاق خارج شدم و وارد حیاط شدم . اردیبهشت ماه بود و هوای بهاری و عطر بهار نارنج باعث شد ، حس کنم دارم از زندگیم لذت می برم . یه نگاه کلی به حیاط کردم و صدا زدم : خاتون … خاتونم کجایی ؟
جوابی نشنیدم . شونه هام رو بالا انداختم و رفتم زیر سایه ی درخت سیب توی حیاط نشستم . به کتاب زیست توی دستم نگاهی انداختم … خط به خطش رو بلد بودم … حتی اسم مؤلف های کتاب رو هم یادم بود ! بی حوصله کتاب رو کنار گذاشتم و به آسمون آبی و بدون ابر شیراز خیره شدم . صدای زنگوله ی گردن بزغاله ی سفید رنگی که تازه یک هفته بود که به دنیا اومده بود ، منو به خودم آورد . با لبخند به طرفش رفتم و دستی روی سرش کشیدم .
داشتم بزغاله ی کوچولو رو نوازش می کردم که خاتون در اصلی خونه رو باز کرد و وارد حیاط شد . با خوشحالی به سمت عزیز ترین کسم خاتون ، مادر بزرگ پدریم ، دویدم و صورتش رو بوسیدم و گفتم : سلام خاتونم … صبحت بخیر .
خاتون هم مثل همیشه پیشونیم رو بوسید و گفت : سلام مادر … صبح توام بخیر …صبحانه خوردی عزیز دل خاتون ؟
_ بله خوردم … کجا رفته بودین این وقت صبح ؟
_ عمارت معصوم خانوم اینا بودم … پسرش داوود راهی شده … داره آش پشت پاش رو می پزه … منم اومدم یه خرده وسیله ببرم .
با خواهش گفتم : میشه منم بیام ؟
خاتون عینک ظریف قاب طلایی روی چشمش رو جا به جا کرد و با اخم شیرینی گفت : خانوم دکتر شما بمون خونه درسِت رو بخون … در ضمن تست های فیزیکت رو زدی ؟
فوری گفتم : آره به خدا … دیشب تا ساعت ۳ بیدار موندم و همشون رو زدم .
_ حالا که انقدر اصرار داری بیا … یه روز درس نخوندن می تونه استراحت خوبی باشه .
پشت بند این حرف ، چشمکی زد و به طرف داخل راه افتاد .
خنده ای بلند از ته دل کردم . عاشق این شیطنت های مادربزرگ ۶۱ ساله م بودم . خاتون از بچگی منو بزرگ کرده بود . بعد از این که پدر و مادرم رو توی سن ۲ سالگی بر اثر تصادف از دست دادم ، عموم حضانتم رو بر عهده گرفت اما وقتی که به سن تکلیف رسیدم و نه سالم شد ،خاتون گفت درست نیست تو خونه ای که ۴ تا پسر هست بمونم و آوردم پیش خودش .
خاتون مدیر مدرسه ی بازنشسته بود و واسه همینم انقدر روی درسم حساس بود . ۶ سالی می شد که باز نشست شده بود . من و خاتون جز هم کس دیگه ای رو نداشتیم و پدربزرگمم قبل از به دنیا اومدن من از دنیا رفته بود . رفتم و لب حوض بزرگ آبی رنگ توی حیاط نشستم و به ماهی قرمز های داخلش خیره شدم و به فکر کردنم درباره ی شجره نامه ی خانوادگیم ادامه دادم .
خاتون بعد از ازدواج با پدربزرگم دو تا پسر به دنیا میاره … اولیش عموم هستش . خاتون اسمش رو محمد می ذاره اما من بعد از خوندن رمان سووشون سیمین دانشور ، عمو محمد رو خان کاکا صدا کردم . شخصیت های عموم و خان کاکا ی سووشون ، زمین تا آسمون فرق داشتن اما چون عموم مالک بیش تر اراضی روستامون بود ، حس کردم اسم خان کاکا می تونه براش مناسب باشه و به همین خاطر از چند سال پیش خان کاکا صداش کردم و از همون موقع هم توی روستا به این اسم معروف شد .
پسر دومم پدر من بود که خاتون اسمش رو علی می ذاره … هر دفعه با فکر کردن به پدری که دو سال بیش تر کنارم نبوده ، اشک گوشه ی چشمام جمع میشه . چشمام تار می دید و یه لایه ی ضخیم از اشک جلوی چشمم رو گرفته بود . همون لحظه صدای در خونه اومد و باعث شد رشته ی افکارم پاره بشه . سریع دستی به چشمام کشیدم که خاتون متوجه نشه گریه کردم و اونم غصه دار بشه و گفتم : خاتون جون بریم ؟
خاتون که آروم از پله های جلوی در ورودی پایین میومد گفت : آره عزیزم بریم .
به طرفش رفتم و وسایل رو از دستش گرفتم . خاتون زیر لب گفت : پیر شی دخترم .
لبخند محوی زدم و به طرف در اصلی رفتم . توی راه که به طرف ( به قول خاتون ) عمارت معصوم خانوم اینا می رفتیم ، گفتم : خاتون شب بریم خونه ی خان کاکا ؟ دلم اندازه ی تموم دنیا برای اونو و زن عمو تنگ شده …
خاتون با شیطنت گفت : مطمئنی دلت فقط برای اون و زن عموت تنگ شده ؟
با خجالت سرم رو پایین انداختم. مطمئن بودم الآن لپام گل انداخته . برای عوض کردن بحث فوری گفتم : راستی داوود کجا میره برای خدمت ؟
خاتون که از عوض کردن بحث ، به این سرعت ، توسط من به وجد اومده بود ، خنده ی ریزی کرد و لبخند به لب گفت : اول جواب سوال اولت … شب میریم خونه ی خان کاکا اینا … و دوم میره زاهدان … خدا پشت و پناهش باشه … بچه م باید لب مرز خدمت کنه … میگن قاچاقچی ها خیلی از سربازا رو شهید میکنن … به خاطر خون همین عزیزا ست که ما الآن آرامش داریم . خدا خودش از داوود و تمام سربازا محافظت کنه .
زیر لب انشاالله گفتم . هنوزم خجالت زده بودم !
بعد از رد کردن چند تا کوچه باغ ، به خونه ی معصوم خانوم اینا رسیدیم . وسایل رو توی دستم جا به جه کردم و زنگ در رو فشار دادم . صدای معصوم خانوم از پشت در به گوش رسید که گفت : اومدم … اومدم .
بعد از چند لحظه ، بعد از این که معصوم خانوم حیاط بزرگشون رو طی کرد ، در رو باز کرد و با دیدن خاتون گفت : بفرما … بفرما داخل خاتون .
منو ندید ، پس سرم رو به سمت راست متمایل کردم و گفتم : سلام معصوم خانوم .
معصوم خانوم با دیدن من لبخندی زد و دستام رو گرفت و کشوندم توی حیاط . بعد از این که باهام روبوسی کرد ، گفت : خوبی گیسو جان ؟ چه خبرا ؟ دو ، سه ماهی هست که ندیدمت … همش مشغول درس خوندنی آره ؟
_ ممنون خوبم … شما چطورین ؟ بله دیگه … ماهای آخره و سعی می کنم بیش تر تلاش کنم .
معصوم خانوم پیشونیم رو بوسید و گفت : ایشالا به حق پنج تن پزشکی قبولی و وقتی درست تموم شد ، میای قَلات و به مردم همین روستا خدمت می کنی .
لبخند گرمی به مهربونیش زدم و گفتم : شما لطف دارین … انشاالله .
بعد هم معصوم خانوم تعارف کرد و خودش و خاتون رفتن داخل خونه و منم از پله ها بالا رفتم و وارد اِیوون شدم . فرش قرمزی توی ایوون پهن شده بود و پشتی های قرمز رنگی هم وجود داشت . بساط قلیون و میوه هم آماده بود . با شیطنت نگاهی به قلیون انداختم و به طرفش رفتم . بعد از این که مطمئن شدم کسی نیست ، نی قلیون رو برداشتم و پکی زدم . وااای تنباکوی ساده بود ! فوراً به سرفه افتادم و بعد از یکی دو دقیقه که حالم بهتر شد ، مثل بچه ی آدم رفتم و به پشتی ها تکیه زدم .
چشمام رو بسته بودم و از هوای بهاری لذت می بردم که صدای آشنایی رو شنیدم :
_ گیسو جان ؟
با خوش حالی چشمام رو باز کردم و گفتم : سلام زن عمو .
از جام بلند شدم و درحالی که صورت مثل ماه زن عمو رو می بوسیدم گفتم : خوبین زن عمو ؟ عمو حالش خوبه ؟
_ آره دخترم ما خوبیم … تو چطوری ؟
_ خوبم خدا رو شکر .
_ همیشه خوب باشی … چه کار می کنی با درسا دخترم ؟
لبخند بزرگی زدم و گفتم : مثل همیشه از صب تا شب در حال درس خوندن .
_ ایشالا تا چند ماه دیگه نتیجه ی تلاش هات رو می بینی و مایه ی افتخار من و عموت میشی .
خجالت زده سرم رو پایین انداختم و گفتم : تمام تلاشم رو می کنم تا زحمتایی رو که برام کشیدین جبران کنم .
زن عمو سرم رو بوسید وگفت : زحمت چیه دخترم ؟ هر کاری کردیم وظیفه بوده … تو تنها یادگار میترا هستی .
میترا اسم مادرم بود . مادرم قبل از ازدواج با پدرم زرتشتی بوده و بعد از اون مسلمون میشه . مادرم تک دختر بوده و پدر و مادرش قبل از ازدواجش فوت می کنن . بعد از اون مادرم با عمه ش زندگی می کنه که بعد از فوتش عمه ش برای همیشه از ایران میره . یعنی من هیچ فامیلی از طرف مادری توی ایران ندارم . انگار سرنوشت من و مامانم با تنهایی و بی کسی گره خورده . با صدای زن عمو به خودم اومدم :
_ گیسو جان امشب با خاتون تشریف بیارید خونه ی ما .
در حالی که سعی می کردم لرزش صدایی رو که از بغض می لرزید کنترل کنم ، لبخندی تصنعی زدم و گفتم : چه جالب … اتفاقاً همین یک ساعت پیش به خاتون گفتم شب بریم خونه ی خان کاکا .
همین لحظه صدای معصوم خانوم رو شنیدیم که گفت : زهرا خانوم ؟
زن عمو برگشت و گفت : جانم ؟
دانلود رمان نگاه سرد
_ لوبیا واسه آش کم اومده … لوبیا داری ؟
_ آره … آره . صب کن الآن میرم میارم .
_ شرمنده به خدا … تقصیر این داراب ذلیل مرده ست ! نیم کیلو کم تر از اون چیزی که بهش گفتم خریده .
_ دشمنت شرمنده … من و تو که با هم این حرفا رو نداریم .
داراب پسر بزرگ معصوم خانوم بود . قبل از این که زن عمو از ایوون بیرون بره گفتم : زن عمو اجازه بدین من برم … فقط لطفاً بگین جای ظرفش کجاست ؟
_ باشه دخترم … تو برو … جای ظرفشم کابینت بالای گاز سمت چپی ست .
_ ممنون … راستی کلید رو میشه بدین ؟
_ در بازه … سامان خونه ست .
از پله های ایوون پایین رفتم و از خونه خارج شدم . خونه ی خان کاکا چند کوچه بالا تر بود . یه خونه ی بزرگ و قشنگ که وسط یه باغ پر از درخت میوه های مختلف ساخته شده بود . در ورودی اصلی نیمه باز بود . وارد شدم و در بزرگ سفید رنگ رو آروم بستم . از وسط باغ رد شدم و به پله های سنگی کرمی رنگ جلوی خونه رسیدم و بالا رفتم . در قهوه ای رنگ رو خیلی آروم باز کردم . سامان ، پسر عموی ۱۶ ساله م ، وسط خونه نشسته بود و غرق ریاضی حل کردن بود . هنوز این عادت مسخره ش رو ترک نکرده بود که وسط خونه نشینه موقع درس خوندن . انقدر سرگرم بود که حتی متوجه ی حضور من توی خونه نشد . آروم رفتم پشت سرش و موهاش رو بهم ریختم و گفتم : چطوری گل پسر ؟
دو متر از جاش پرید و گفت : گیـــسوی دیوونه … هنوزیاد نگرفتی که نباید یکیو این جوری بترسونی ؟ نمیگی یه دفعه سکته می کنم می میرم بعد خاندان تدیُن تا یه سال به عزای من میشینن ؟
_ اوهو … چه خودشم تحویل می گیره ! خاندان تدین به عزای تو یکی بشینن ؟ اونم یه سال ؟ حالا اینو بیخیال … توی خنگول هنوز یاد نگرفتی جایی که وسیله زیاده درس نخونی ؟ نمی فهمی تمرکزت به هم می ریزه ؟
_ گیسو خانوم این حرفا جای ابراز دلتنگیته ؟ اونم بعد از دو ماه ؟
با خنده گفتم : دلم واسه هر کس تنگ شده باشه واسه تو یکی نشده .

سامان با دلخوری مصنوعی گفت : واقعاً مرسی . و سرش رو تکون داد . رفتم توی آشپزخونه تا سطل حبوبات رو پیدا کنم . سامان اومد تو آشپزخونه و گفت : چیزی می خوای ؟
_ آره … لوبیا .
با تعجب گفت : لوبیا ؟! لوبیا واسه چی ؟
_ واسه آش پشت پای داوود پسر معصوم خانوم .
_ پس داوودم بالاخره راهی شد .
_ آره … ببین و عبرت بگیر … دانشگاه قبول نشد مجبور شد بره سربازی اونم لب مرز .
_ کجا ؟!
_ لب مرز … زاهدان .
_ خدا خودش نگهدارش باشه .
_ انشاالله .
سطل حبوبات رو پیدا کردم و از آشپزخونه بیرون اومدم . داشتم از خونه خارج می شدم که سامان با هیجان گفت : راستی گیسو …
برگشتم و منتظر بهش نگاه کردم . ادامه داد : این سوال ریاضی رو نمی تونم حل کنم . اگه برام حل کنی و توضیح بدی ، یه خبر خوب بهت میدم . سوال رو هم به عنوان مژده گونی می گیرم .
کنجکاو شدم بدونم خبر خوبش چیه . رفتم و سوال رو حل کردم . واقعاً برای یه بچه ی سال دوم دبیرستان سخت بود چون بیش تر مربوط به پیش دانشگاهی می شد . بعد از حل کردن سوال براش توضیح هم دادم و گفتم : حالا خبر خوبت چیه ؟
در حالی که چشمای عسلی رنگ سامان از هیجان و شیطنت می درخشید ، گفت : بالاخره امروز بعد از ۶ ماه میاد !
وجودم پر از یه حس ناب شد … ناخودآگاه جیغ خفیفی کشیدم و گفتم : جدی میگی ؟
سامان با حالت با نمکی دستش رو گاز گرفت و گفت : دختر جون حیا هم خوب چیزیه ها !
در حالی که ضربان قلبم از شدت هیجان و خوشحالی روی ۱۰۰۰ رفته بود گفتم : حیا کیلو چند ؟ می دونی چند وقته ندیدمش و چه قدر دلتنگشم ؟
سامان زد تو صورت خودش و با حالت بی نهایت خنده داری گفت : وااای خاک تو سرمممم ! این حرفا چیه جلوی یه بچه چشم و گوش بسته ؟
زدم پس کله ش و گفتم : برو گمشو بابا .
خندید و چیزی نگفت .

بلند شدم تا برم که سامان دوباره گفت : راستی گفت که بهت بگم ساعت ۵ بعد از ظهر توی باغ خان کاکا باشی … زیر درختِ گیسو.
پشت بندش هم چشمکی پر از شیطنت زد و گفت : شیطونی نکنید ها !
در حالی که سعی می کردم خنده م رو کنترل کنم ، اخم غلیظی همراه با نیمچه لبخند ،کردم و گفتم : درسِت رو بخون بچه !
سامان بلند خندید و منم با لبخند محوی از خونه ی خان کاکا خارج شدم . انقدر حالم خوب بود که باعث شده بود زیر لب آواز بخونم . دلم می خواست به همه بگم که بالاخره امروز میاد . دلم می خواست به همه بگم بالاخره امروز از شر یه دلتنگی ۶ ماهه خلاص میشم … اما خجالت می کشیدم . اگه به کسی می گفتم مطمئن بودم می گفت چه دختر پررویی .
لوبیا رو به دست مصوم خانوم رسوندم و تقریباً دو ساعت بعدش آش آماده بود . با کمک خاتون و زن عمو روی آش ها رو با کشک و نعناع و … تزئین کردیم و داراب و داوود هم اومدن تا کاسه های آش رو بین همسایه ها پخش کنن . بعد از این که ما هم خونه ی معصوم خانوم اینا یه کاسه آش به عنوان ناهار خوردیم ، من برگشتم خونه ی خودمون اما خاتون موند تا به معصوم خانوم کمک کنه و از اون طرف هم مستقیم با زن عمو بره خونه ی خان کاکا .
ساعت یک برگشتم خونه و خواستم برم درس بخونم که دیدم نه … شدنی نیست . انقدر ذهنم درگیر اومدنش بود که حتی نمی تونستم صورت سوال ها رو بخونم چه برسه به تست زدن . ساعت ۴ در حالی که قلبم داشت از خوشحالی از سینه ام در میومد ،آماده شدم تا به باغ خان کاکا برم . لباسام رو مرتب کردم و رفتم تو حیاط . گوشه ی حیاط یه اسطبل کوچیک برای اسب ۴ ساله م میرنا درست کرده بودیم . اسب اصیل ترکمنی که خان کاکا برای تولد ۱۴ سالگیم خریده بود و کلی هم پول بابتش پرداخت کرده بود اما می گفت به خوشحالی گیسو می ارزه چون من از وقتی یادم میاد عاشق اسب بودم و از ۶ ماهگی میرنا صاحب این اسب سفید رنگ شدم . در اسطبل رو باز کردم و میرنای خوشگلم رو آوردم تو حیاط .
اول یه خرده یال های خوشگل خاکستری رنگش رو که به زیبایی بافته بودم ، نوازش کردم . زین مشکی رنگش رو از توی انبار برداشتم و روی گرده ی اسب انداختم و با اسب از خونه خارج شدم و در رو بستم . با این لباس بلند به سختی می تونستم سوار اسب بشم . بعد از یه ربع کلنجار رفتن سوار میرنا شدم و آروم آروم به طرف باغ خان کاکا رفتم . یه ربع به ساعت ۵ مونده بود که به باغ رسیدم و زیر درخت گیسو افسار اسب رو کشیدم و ایستادم .
از اسب به سختی پیاده شدم . همراه خودم ، زیر انداز و یه مقدار میوه و شیرینی خونگی برده بودم . زیر انداز رو پهن کردم و زیر سایه ی درخت نشستم .
یه ربعی منتظر بودم ولی خبری ازش نبود . ایستادم و خواستم برم و نگاهی به اطراف بندازم که دو تا دست روی چشمام قرار گرفت . قلبم تند تند می زد . بوی ادکلنش داشت بی هوشم می کرد . با صدای هیجان زده ای گفتم : سیــــــاوش !
دستاش رو از روی صورتم کنار زدم و به سمتش برگشتم . سیاوش با لبخند خیلی قشنگی بهم خیره شده بود و قبل از این که به خودم بیام محکم بغلم کرد و گفت : جان سیاوش ؟ …
شوک بهم وارد شده بود و بی حرکت توی بغل سیاوش مونده بودم . بعد از چند لحظه به خودم اومدم و در حالی که سعی می کردم خودم رو از بغل سیاوش بیرون بکشم ، با خنده گفتم : دلت می خواد بمیری ؟ ولم کن … صد بار بهت گفتم از این کارا نکن .
سیاوش با اون چشمای درشت و گیراش بهم خیره شد و گفت : چی بهتر از این که گیسو بانو منو بکشه …
و قبل از این که بفهمم چه کار می خواد بکنه ، گونه م رو بوسید . این دفعه دیگه شوک زده نشدم و با لگد محکم زدم تو ساق پاش .
دو دستی پاش رو چسبید و گفت : آخ آخ … ولی به دردش می ارزید … دلتنگیم رفع شد .
دوباره از این حرفش آتیشی شدم و پس گردنی محکمی بهش زدم . از روی تأسف سری تکون داد و با ناراحتی ساختگی گفت : می دونم بالاخره من یه روز زیرکتک ها و شکنجه های تو جون میدم و بعدشم با این اخلاق داغونت کسی حاضر نمیشه بعد از مرگ من با تو ازدواج کنه .
یهو اخم غلیظی کرد و گفت : اصاً غلط می کنه کسی که بخواد بعد از مرگ من به تو نگاه کنه … حتی روحمم اجازه ی این کار رو نمیده .
لبخند بزرگی روی لبم نشست و همزمان ردیف دندون های سفید سیاوش هم نمایان شد و همون طور که پیش بینی می کردم ، هر دو انگشت اشاره ش رو توی چال های لپم فرو برد . در حالی که لبام عین ماهی شده بود گفتم : ول کن لپمو .
اما سیاوش انگار متوجه نشد و درحالی که مستقیم تو چشمام نگاه می کرد گفت : چطور این همه زیبایی تو این صورت جا شده؟چشمام از شدت تعجب گرد شد … کی ؟ … من خوشگل بودم ؟!!
سیاوش دوباره گفت : مخصوصاً وقتی این جوری چشمای گرد و براقت رو درشت می کنی .
بالاخره دستش رو از توی چال گونه هام بیرون آورد . درحالی که صورتم رو می مالیدم گفتم : دیوونه لپمو سوراخ کردی … بعدشم گفتی کی خوشگله ؟!! … من ؟!! .
سیاوش نشست و با لحن قشنگی گفت : آره تو خوشگلی … خوشگل تر از هر دختری که تا حالا دیدم .
_ سر کارم گذاشتی ؟ یا مثلاً می خوای دلمو بدست بیاری ؟ خودم خوب می دونم که خوشگل نیستم .

لحن سیاوش جدی شد و گفت : نه جدی میگم … کدوم دختری درحالی که یه تار از موهاش و ذره ای از بدنش پیدا نیست و حتی صورتشم دست نخورده ست ، میتونه انقدر خوشگل باشه ؟
_ خب من نمیگم زشتم ولی واقع بینانه می دونم که قیافه م معمولیه . یعنی یه جورایی بیش تر از این که خوشگل باشم ، بانمکم . اینو همه میگن .
_ میگن حتی سوسک ها هم فکر میکنن که بچه هاشون خوشگل ترین بچه های دنیان که در مورد عاشق ها هم صدق می کنه . منم چون عاشقتم تو رو خوشگل ترین دختر دنیا می بینم .
بدون این که دلخور شده باشم ، چون با اخلاق سیاوش آشنا بودم ، خندیدم و گفتم : نه بابا … دیگه به زشتی بچه سوسک هم نیستم .
سیاوش خندید و گفت : آره دیگه … تو خوشگل منی … فقط من .
بعد هم دستش رو دور شونه ام حلقه کرد و به درخت تکیه داد و چشماش رو بست . بین من و سیاوش صیغه ی محرمیت ۲ ساله خونده بودن اما با این حال بازم معذب بودم و حسم ناآشنا بود . از لحاظ شرعی برخورد من و سیاوش مشکلی نداشت و ما به هم حلال بودیم اما خب من اینجور مواقع خجالت زده می شدم . سعی کردم یه خرده منطقی فکر کنم و به خودم بفهمونم بابا این سیاوش دیگه همون سیاوش پسر عمویی نیست که از خجالت می کشیدم ، بلکه یه جورایی حکم شوهرم رو داره . درسته برام سخت بود اما سرم رو آروم روی بازوی سفت سیاوش گذاشتم . پلک بسته ی سیاوش لرزید و لبخند محوی زد .
با خودم گفتم تا چشماش بسته س به اندازه ی یه دلتنگی ۶ ماهه نگاش کنم . سیاوش خیلی قد بلند بود … حدود ۱۹۰ سانتی متر … طوری که من با قد ۱۶۸ سانتی متریم تا روی سینه ش بودم . بعد از ۴ سال بدنسازی هیکلی ورزیده و ورزشکاری پیدا کرده بود . پوست صورتش هم درست عین خودم گندمی بود . موهای پر کلاغی و لختش رو هم به صورت قشنگی به سمت بالا جمع کرده بود . چشمام سُر خورد و روی صوتش توقف کرد .
ابرو های بلند و کمونی مشکی رنگ . به نظرم وجه بارز قیافه ی سیاوش چشمای درشت و مشکیش بودن که مژه های بلندش این زیبایی رو دو چندان می کرد . دماغش هم معمولی و مردونه و کاملاً متناسب با صورتش بود . لب هاش هم عین لب های من درشت بود و فرم قشنگی داشت . وجدانم بهم نهیب زد و اخطار داد که دختره ی بی حیا سریع از این قسمت رد شو ! به حرف وجدانم گوش کردم و به فکش خیره شدم . فک استخونی و مستطیل شکلی که جذبه ی خاصی به قیافه ی سیاوش می داد .
ته ریش خیلی مرتبی هم روی صورتش بود که قیافه ش رو مردونه تر می کرد .
سیاوش ۲۳ ساله بود اما صورتش خیلی پخته بود طوری که انگار ۲۸-۲۷ ساله ست . بهش فکر کردم و فهمیدم خدایی چه قدر سیاوش از من سر تره . چه از لحاظ قیافه و چه از لحاظ موقعیت . سیاوش دانشجوی سال پنجم رشته ی پزشکی دانشگاه شیراز بود و من یه بچه دبیرستانی ! اصلاً با عقل جور در نمیومد . راستش منم علاقه ی خاصی به رشته ی تجربی نداشتم ام به خاطر سیاوش این رشته رو انتخاب کردم که اگه قرار بود یه روز باهاش ازدواج کنم ، تمام تلاشم رو کنم که پزشکی قبول بشم تا از لحاظ موقعیت هم سطح باشیم و گر نه قلباً رشته ی موسیقی رو دوست داشتم .

از سال دوم دبیرستان از سیاوش خوشم اومد . قبل تَرش به چشم برادری بهش نگاه می کردم . سال بعدش خان کاکا که متوجه ی علاقه ی سیاوش به من شده بود ، اومد و من رو از خاتون خواستگاری کرد . خاتون اون اوایل بدون این که به من بگه ، ردشون کرده بود و گفته بود ، گیسو فعلاً سرش به درس و مشقش گرمه اما خان کاکا انقدر باهاش کلنجار رفته بود که خاتون با خودش گفت اگه این موضوع رو با من مطرح نکنه ، خان کاکا کچلش می کنه .
برای همینم مرداد ماه تابستونی که می خواستم برم سال سوم ، خاتون این موضوع رو بهم گفت . درست یادمه که وقتی خاتون گفت (( سیاوش از تو خوشش اومده و خان کاکا تو رو از من برای سیاوش خواستگاری کرده )) قلبم تا چند دقیقه نمی زد و حس می کردم نفس نمی کشم !
تا اوایل مهر ماه همون سال ، یعنی تقریباً دو ماه ، هر وقت که خاتون این مسئله رو مطرح می کرد از زیر جواب دادن در می رفتم و اگه نمی تونستم در برم ، سعی می کردم بحث رو عوض کنم . درسته با فکر به این که سیاوش هم منو دوست داره قند توی دلم آب می شد اما در عوض حتی فکر کردن به این موضوع هم باعث می شد تقریباً از خجالت تبخیر بشم و بعد بر اثر سرمای دست و پاهام به خاطر هیجان به صورت میعان در بیام ! چه برسه به این که بخوام بگم جوابم مثبته !
بعد از دو ماه یه شب خاتون شاکی شد و گفت : بابا این عموی دیوونه ت بابای منو از تو گور بیرون کشید … امشب دیگه نمی ذارم از زیر جواب دادن قسر در بری . باید بالاخره بعد از دو ماه تکلیف من و عموت رو روشن کنی .
همون شب بود که بالاخره خاتون بعد از کلی مِن مِن کردن من و سَر و کله زدن باهام ، جواب مثبت رو از زیر زبونم بیرون کشید . حرف بیرون کشیدن از منم مصیبتی بود ها ! یعنی عین جاسوسا حاضر بودم سیانور بخورم ولی نَم پس ندم ! جون خاتون رو به لبش رسوندم تا یه بله ی خشک و خالی گفتم . وقتی هم که خاتون جوابم رو شنید ، شاکی شد و گفت : اگه بخوای به شوهر فکر کنی ، پس درس ومشقت چی میشه ؟
همین حرف باعث شد حتی دیگه مِن مِن هم نکنم و فقط از خجالت سرم رو پایین بندازم و عرق شرم هم روی پیشونیم بشینه . خاتون وقتی وضعیت منو دید ، از اون جا که درک بالایی داشت گفت : فقط چون فامیله و سیاوش هم نوه مه قبول می کنم . اونم نه عقد فقط صیغه ی محرمیت تا بعد از کنکورت تکلیفتون رو روش کنیم .
اون موقع دلم می خواست از خوشحالی بلند بخندم و بدون ساز بندری برقصم اما انقدر خجالت می کشیدم که حتی نتونستم یه لبخند بی جون بزنم و عقده ی اون ر**ق*ص تو دلم موند !
خلاصه ۹ مهر ، قبل از این که سیاوش برگرده دانشگاه ، من و اون با هم نامزد کردیم . روستای ما خیلی پر جمعیته و واسه ی مراسم نامزدی ما خان کاکا تقریباً همه ی روستا رو دعوت کرد و شیرینی داد !
از زمان نامزدی من و سیاوش تقریباً ۲ سال می گذره ، چون اول سال سومم نامزد کردیم و الآنم آخر سال چهارمم . از اون موقع تا به حال من فقط سیاوش رو ۲ بار دیدم ! تابستون پارسال و الآن که اردیبهشت ماه باشه ! قلات هم با شیراز ۳۶ کیلومتر بیش تر فاصله نداره ولی این سیاوش از بس خرخونه ، حتی عید ها هم می مونه شیراز و درس می خونه ! تو این مدت حتی از طریق تلقن هم نتونستیم با هم حرف بزنیم … حداقل اگه من گوشی داشتم ، می تونستیم یه وقتایی یواشکی با هم حرف بزنیم اما اگه سیاوش زنگ می زد خونه ، خاتون پا می شد می رفت شیراز ، دونه به دونه ی موهای سیاوش رو می کند و بر می گشت که چرا وقتی این بچه سرش به درس و مشقش گرمه ، زنگ می زنی و هواییش می کنی .
حتی امکان داشت طلاقم رو هم بگیره ! خلاصه بعد از این همه کش و قوس ، تونستم واسه اولین بار با سیاوش تنها باشم . تو همین لحظه صدای سیاوش باعث شد از فکر بیرون بیام :
دانلود رمان نگاه سرد
_ مقبول واقع شدم ؟
با گیجی گفتم : ها ؟
سیاوش در حالی که هنوز چشماش بسته بود ، گفت : ۱۰ دقیقه ست بهم خیره شدی … خوبم یا نه ؟
با پرروی گفتم : میشه تحملت کرد .
چشم غره ی با نمکی بهم رفت و منم ریز خندیدم . یادم افتاد که میوه و شیرینی با خودم آوردم . دستم رو دراز کردم و از پشت سرم سبد رو برداشتم . سیاوش با کنجکاوی گفت : این چیه دیگه ؟
_ میوه و شیرینی خونگی های خاتون .
_ آخ دلم لک زده واسه شیرینی هاش . اول دلم برای شیرینی خونگی های خاتون تنگ شده بود ، بعدم این که تو رو این جوری با لباس محلی ببینم … خیلی لباسا بهت میاد .
لبخندی زدم و گفتم : الحق که شما مردا همتون بنده ی شکمین . نامزدش رو ۸ ماه که ندیده بعد دلش اول برای شیرینی خونگی تنگ شده … واقعاً که .
سیاوش با لبخند دماغم رو کشید و گفت : حسود کوچولو .
در سبد رو باز کردم و خوراکی ها و بشقاب ها رو بیرون آوردم . سیبی برداشتم و شروع به پوست کندن برای سیاوش کردم . سیاوش هم ظرف شیرینی ها رو به دست گرفته بود و اون یکی رو کامل قوت نداده ، بعدی رو می خورد . شاکی شدم و گفتم : هی خرس گنده … همه ی شیرینیا رو نخور . خاتون دیشب پختشون … خودم یه دونه هم ازشون نخوردم . سیاوش ظرف شیرینی ها رو جلوم گذاشت و گفت : این دو تای آخرم برای تو … تازه اونم چون خیلی دوستت داشتم این دو تا رو نخوردم .
چشمام از تعجب گرد شد و هینی کشیدم و گفتم : چطور ۱۲ تا شیرینی رو عرض ۲ دقیقه خوردی ؟!
لبخند گشادی زد و گفت : خب خوشم از طعمشون میاد .
خندیدم و سرم رو تکون دادم و سیبی که پوست کنده بودم رو قاچ کردم و توی بشقاب گذاشتم و دادم دست سیاوش . گفت : این سیب خوردن داره … حالا خودت دهنت رو باز کن ببینم !
دهنم رو باز کردم و سیاوش یه قاچ کوچولو ی سیب رو توی دهنم گذاشت و اون موقع بود که کشف کردم سیب می تونه چه قدر میوه ی خوش مزه ای باشه البته اگه با دست سیاوش بخوریش . یه سوالی توی ذهنم بود که دوست داشتم از سیاوش بپرسم :
_ سیاوش ؟
_ جان سیاوش ؟
_ یه سوال بپرسم ؟
_ ۱۰۰ تا بپرس .
_ اممم … چه جوری بگم … خب راستش می خواستم بپرسم تو این مدت چشمت دختری رو نگرفته ؟ توی دانشگاه … نمی خوای بگی نگو ولی دروغم نگو .
_ چرا همچین فکری کردی ؟
_ خب می دونی شیراز شهر بزرگیه و دانشگاهش هم بزرگه … اونجا خیلی موقعیت های بهتر واسه ی پسری مثل تو هست . البته من به تو اطمینان کامل دارم اما خب کنجکاو بودم که بدونم چرا من ؟ منی که فقط یه دختر ساده ی روستایی ام و تیپ و قیافه ی فوق العاده ای هم ندارم .
سیاوش اخم کوچیکی کرد و گفت : اولاً تو چیزایی رو داری که خیلی از اونا ندارن … مثل نجابت و پاکی . در ضمن قیافه ت هم خیلی خوشگله و از هیچ لحاظی هیچ چیزی از هیچ دختر دیگه ای کم نداری و تازه خیلی هم بهتری … بعدشم روستایی بودن چه اشکالی داره ؟ تازه افتخارم هست . حالا جواب سوالت … نمی دونم باور می کنی یا نه اما از وقتی خودم رو شناختم چشمام تنها کسی رو که دیده تو بودی … گوشام تنها صدایی رو که شنیده صدای تو بوده … ذهنم به تنها کسی که فکر کرده تو بودی . اینو بدون که همیشه و تحت هر شرایطی تنها کسی رو که می تونم دوست داشته باشم فقط تویی . از هر کس دیگه ای بیش تر دوستت دارم و حاضر نیستم با دنیا عوضت کنم .
حس کردم گوشه ی چشمم خیس شد … سیاوش لبخند محوی زد و در حالی که با انگشت اشاره ش قطره ی اشک رو از روی گونم می گرفت گفت : گریه واسه چی خانومی ؟
_ خوشحالم … خوشحال از این که بهترین مرد دنیا رو دارم .
سیاوش لبخند خیلی گرمی زد و گفت : منم حس می کنم خوش بخت ترین مرد دنیام چون گیسو رو دارم .
نگاهی به آسمون کردم … خورشید دیگه داشت کم کم غروب می کرد . به سیاوش گفتم : سیاوش من دیگه کم کم باید برم … شب با خاتون خونه ی شما دعوتیم .
_ اِ چه خوب … راستی گیسو حواست باشه سوتی ندی که پیش هم بودیم .
و پشت بندش چشمکی زد . لبخندی زدم و گفتم : خیالت راحت حواسم هست .
سیاوش کمکم کرد تا سوار اسب بشم و زیر انداز و سبد رو هم دستم داد و گفت : مواظب خودت باش … منم تا یکی دو ساعت دیگه میام . مثلاً انگار تازه از راه رسیدم .
_ باشه … فعلاً خداحافظ .
_ خداحافظ گلم .
با مهمیز کفشهام به بدن میرنا ضربه ای زدم و اسب حرکت کرد و به طرف روستا رفتم . در خونه رو باز کردم و وارد خونه شدم . صدای اذان از گلدسته ی مسجد روستا به گوش می رسید . عادت داشتم همیشه می رفتم مسجد و نماز جماعت می خوندم اما اگر دیر می رفتم ، خاتون گیس توی سر گیسو باقی نمی ذاشت ! سریع رفتم و وضو گرفتم و برای نماز قامت بستم … بعد از تموم شدن نمازم و جمع کردن چادر و سجاده م ، لباس های محلیم ( اوز ) رو از تنم بیرون آوردم … همیشه نمی پوشیدم … فقط گاهی اوقات .
سر کمد لباسام رفتم و یه مانتوی آبی فیروزه ای با شال و شلوار سرمه ای رو بیرون کشیدم و پوشیدم . موهای بلند و ل*خ*تِ مشکی رنگم رو باز کردم و به سختی شونه زدم . به سختی ، چون بلندیشون تا روی رونم می رسید ! از ۸ سالگی کوتاهشون نکرده بودم ! با کلی کلنجار رفتن با کش مو بستمشون و شال رو روی سرم انداختم . کیف و کفش سرمه ایم رو هم برداشتم و چادرم رو هم سرم کردم . از خونه که داشتم میرفتم بیرون ، یه حسی از توی وجودم ازم خواست که یه مقدار به خودم برسم . دوباره برگشتم توی خونه و لوازم آرایشم رو از توی کشو در آوردم .
یه مقدار کرم زدم و بعد از اون خط چشم خیلی محوی کشیدم . به ریمل هم که نیاز نداشتم چون مژه هام خیلی پر و بلند بود . رژ لب هلویی کم رنگ رو هم ضمیمه ی کارم کردم ! دستم رو به طرف رژ گونه بردم که دیدم خیلی ضایع میشه . وسایل رو دوباره توی کشو گذاشتم و از خونه بیرون رفتم . بعد از طی کردن مصافت کوتاه خونه ی خان کاکا و خودمون ، به اونجا رسیدم و دکمه ی آیفون رو فشار دادم . صدای سامان رو که با لهجه ی شیرازی حرف می زد شنیدم : جونْ دِلُم بیا داخل .
_ نه کاکو … خودُم تنها تنها نمیام سی عمارت . یا خودت بیا یا ای چراغو حیاطِ روشن کن .
_ چراغو روشنه … بیا داخل .
عاشق این بودم که شیرازی حرف بزنم اما خاتون از بچگی باهام فارسی حرف زده بود و به همین خاطر خیلی خوب نمی تونستم شیرازی حرف بزنم .
حیاط باز شد و من موندم این باغی که حتی با وجود نور چراغم ازش می ترسیدم . بالاخره با هر جون کندنی بود ، خودم رو به خونه رسوندم و در زدم . به ثانیه نکشید که در خونه باز شد و منم با چهره ی خندون خان کاکا مواجه شدم و بعد از گفتن (( سلام )) خودم رو تو بغل خان کاکا جا دادم . خان کاکا گفت : سلام به روی ماهت عزیز دل خان کاکا .
و پیشونیم رو بوسید . منم طبق عادتی که از بچگی داشتم ، دست عمویی رو که برام پدری کرده بود رو بوسیدم و وارد شدم . خان کاکا یکی از دستاش رو دور شونه م حلقه کرد و در حالی که به سمت داخل هدایتم می کرد ، گفت : خوبی دختر گلم ؟
_ ممنون خوبم … شما چطورین ؟ اوضاع خوب پیش میره ؟
_ منم خوبم دخترم … خدا رو شکر … اوضاع هم رو به راهه .
زیر لب خدا رو شکر گفتم و وارد سالن پذیرایی شدم . کاوه و کیارش ، برادر های بزرگ تر سیاوش ، از جاشون بلند شدن . با هر دوشون سلام و احوال پرسی کردم و نشستم . کاوه پسر اول خان کاکا بود و ۲۶ سالش بود . فوق لیسانس برق داشت و توی شیراز شرکت داشت . هم قد سیاوش بود با این تفاوت که هیکلش معمولی بود و بدن سازی شده نبود . قیافه ش هم یه جورایی شبیه سیاوش بود ولی رنگ موهاش خرمایی بودن و چشماش به درشتی چشمای سیاوش نبودن . کیارش هم پسر دوم بود و ۲۴ سالش بود . سیاوش و کیارش ، به دلیل اختلاف سنی کمشون ، انگار دو قلو بودن . دو قلو هایی که شباهتی به هم نداشتن . کیارش داشت ارشد مهندسی بازرگانی می گرفت و می خواست بزنه تو کار نمایشگاه ماشین خارجی . از بچگی عاشق این کار بود . قد و قواره ش از سیاوش کوتاه تر بود ولی هیکل مناسبی داشت .
از لحاظ قیافه ، نقطه ی مقابل سیاوش بود ! پوست سفید و موهای طلایی تیره . چشم های عسلی و دماغ و لب کاملاً معمولی . آخرین بچه هم سامان بود که خودم بزرگش کرده بودم ! در حالی که دو سال اختلاف سنی داشتیم ، ولی از وقتی که یادم میاد سامان پیش من بوده و خودم تر و خشکش کردم !
سامان یه بچه دبیرستانی بی نهایت شیطون بود که علاوه بر شیطنت حسابی هم درس می خوند و عزیز دُردونه ی خان کاکا و زن عمو بود . قیافه ش از هر کسی بیش تر به سیاوش شبیه بود . با این تفاوت که پوستش روشن تر و موهاش هم قهوه ای تیره بود . همون جذبه و جذابیت قیافه ی سیاوش رو می تونستی تو صورت تازه از بلوغ در اومده ی سامان هم پیدا کنی .
اما از لحاظ اخلاقی سیاوش و کیارش بی نهایت به هم شبیه بودن . ازخان کاکا پرسیدم : خاتون و زن عمو کجان ؟
_ توی باغن … الآن پیداشون میشه .
توی همین لحظه سامان از اتاقش بیرون اومد و با خوشحالی به طرف من اومد . بعد از سلام و احوال پرسی کنار من نشست و طوری که بقیه نشنون گفت : همیشه ی خدا ضایع بازی در میاری !چشمام از تعجب گرد شد و مثل خودش آروم گفتم : مگه چی کار کردم ؟
_ توی جلبک هیچ وقت آرایش نمی کنی بعد عیناً شبی که قراره سیاوش بیاد ، باید سرخاب سفیداب بمالی ؟ شنقل مثلاً تو خبر نداری سیاوش داره میاد … بعد نکته ی جالب اینه که ازت انتظار پزشکی قبول شدنم دارن !
دیدم همچین بی راه هم نمیگه … لبخند احمقانه ای زدم و گفتم : بیخیال … همین یه شبه.

سامان طبق عادت مألوف سری از روی تأسف تکون داد و لبخند من گشاد تر شد . زن عمو خاتون اومدن و بعد از سلام کردن به اونا ، زن عمو با شور و شعف خاصی و در حالی که به وجد اومده بود ، گفت : امشب سیاوشم میاد … تصدق قد و بالای پسرم بشم .
و با کنجکاوی به عکس العمل من خیره شد . از یه طرف خبر تکراری بود و از یه طرف دیگه زیر نگاه ذره بینانه ی خاتون بودم ، برای همینم به گفتن یه (( به سلامتی )) زیر لبی اکتفا کردم . چشمای زن عمو از تعجب گرد شد و گفت : یعنی خوشحال نشدی ؟ اونم بعد از ۸ ماه ؟
جای من خاتون با اون جذبه و جدیت همیشگیش جواب داد : درسته سیاوش نامزد گیسو هستش ولی گیسو تو این ۸ ماه فقط به درسش فکر کرده … در ضمن زهرا صد بار گفتم واسه این بچه مشغله ی فکری درست نکن … اصلاً از همون اولم اشتباه کردم به این وصلت رضایت دادم … مگه اَجل خفتم کرده بود که گذاشتم این دو تا بچه ی شیر خواره با هم ازدواج کنن ؟ همش تقصیر تو و اون شوهر خیر دیده ت بود … عجب اشتباهی کردم ها !
منو زن عمو زهرا همزمان با هم لبخند بزرگی زدیم . هممون عاشق غرغرای خاتون سر این ماجرا بودیم . فقط خدا می دونست چه قدر این زن مسن با پوست سفید و چشم های خاکستری برای همه ی ما عزیز بود . اگر هم غر می زد ، می دونستیم از روی دل سوزیه وگرنه دلش از دل یه بچه ی تازه متولد شده هم پاک تره . رابطه ی زن عمو و خاتون هم درست عین مادر و دختر بود نه عروس و مادر شوهر ! خاتون هنوز داشت به خاطر رضایت دادن به ازدواج من و سیاوش به خودش غر می زد و من و زن عمو زهرا هم لذت می بردیم ، که صدای زنگ در ، حس دل تنگی رو تو دل همه ی اهل خونه انداخت .
می دونستم سیاوشه و در حالی که دیده بودمش اما قلبم از هیجان خودش رو به سینه می زد . دستی یه روسریم کشیدم و همراه زن عمو و خاتون به استقبال سیاوش رفتیم . بعد از این که سیاوش اومد داخل اول با خان کاکا روبوسی کرد . من عادت داشتم دست خان کاکا رو می بوسیدم ولی سیاوش روی شونه هاش ب*و*س*ه می زد . خاتون و زن عمو و داداش های سیاوش هم باهاش روبوسی و سلام و احوال پرسی کردن .
نفر آخر من بودم . سیاوش به من که رسید دور از چشم بقیه ، با شیطنت نگاهی بهم انداخت و گفت : سلام دختر عمو … خوبین ؟
با خجالت ساختگی گفتم : سلام ممنون … خیلی خوش اومدین .
سیاوش با صدای خاتون به سمتش برگشت :
_ ینی خاک عالم سیا ( سیاوش ) … !
همه با تعجب به خاتون نگاه می کردیم که خاتون ادامه داد : بزمجه این جوری بعد از ۸ ماه با زنت حرف می زنی ؟ خوبین دختر عمو هم شد حرف ؟ به ابراز دلتنگی چیزی …
همه از حرف خاتون تو شوک رفتیم … خاتون بعضی اوقات بی نهایت باحال و شیطون می شد . در حالی که به این رفتاراش عادت داشتیم اما همه اول شوک زده شدیم و بعد بقیه به جز من از خنده ترکیدن . دلم می خواست بخندم اما سر همون جریان دختر پررو بودن و این حرفا حتی لبخند هم نزدم !! بهترین اتفاق اون لحظه شنیدن صدای قشنگ و مردونه ی خنده ی سیاوش بود . بعد از این که خنده ش ته نشین شد ، گفت : چشم خاتون … به موقعش بهش میگم چه قدر دلم براش تنگ شده ، اما ه وقت موقعیت مناسب باشه .
این حرف سیاوش باعث شد بیش تر خجالت بکشم و بیش تر سرم رو توی یقه م فرو کنم . سیاوش در حالی که از کنار من رد می شد ، آروم ، بدون این که کسی بفهمه گفت : اینا که نمی دونن ما ۲ ساعت پیش از خجالت هم در اومدیم .
بدون این که توجه کسی رو جلب کنم ، نیشگون ریزی از بازوی سیاوش گرفتم که تقریباً از درد کبود شد ولی نتونست حرفی بزنه . چشم غره ی با نمکی بهم رفت و وسایلش رو برداشت و به سمت اتاقش رفت .

بعد از خوردن شام ، با زن عمو خاتون رفتیم توی اتاق و مشغول حرف زدن شدیم . آخر شب سیاوش من و خاتون رو رسوند خونه ی خودمون و برگشت . صبح حس کردم یکی تکونم میده . به پهلو خوابیدم و با چشمای بسته و صدای گرفته گفتم : خاتون تا دم اذان بیدار بودم … انصافاً بذار یه کم دیگه بخوابم .
_ منم دخترم … پاشو عزیزم ساعت ۱۰ صبه .
مغزم تا حدود ۳۰ ثانیه در حال تجزیه و تحلیل صدا بود . یهو از جا پریدم و دستی به صورتم کشیدم و گفتم : سلام … صبحتون بخیر زن عمو … ببخشید متوجه نشدم شمایین .
زن عمو لبخند گرمی زد و گفت : سلام به روی ماهت عروس گلم … عزیزم یه چیزی بخور باید با هم جایی بریم .
با کنجکاوی گفتم : کجا ؟
_ وقتی رفتیم می فهمی .
با تعجب از جام بلند شدم و رفتم که صورتم رو بشورم . از دستشویی بیرون اومدم و با حوله مشغول خشک کردن صورتم شدم . وارد آشپزخونه شدم و به خاتون صبح بخیر گفتم . اونم با مهربونی جوابم رو داد و لقمه ای به دستم داد و گفت: برو آماده شو می خوایم با زن عموت بریم شیراز .
_ شیراز ؟ شیراز واسه چی ؟
نگاه خاتون دوباره شیطون شد و گفت : میریم می فهمی .
شونه هام رو بالا انداختم و رفتم توی اتاقم . نزدیک بود از ترس سکته کنم چون سیاوش توی اتاقم نشسته بود و داشت کتابام رو زیر رو می کرد . جلوی دهنم و گرفتم که جیغ نکشم و با عصبانیت گفتم : تو اینجا چه کار می کنی اول صبحی ؟
سیاوش خیلی ریلکس سرش و بالا آورد و با قیافه ی حق به جانبی گفت : حس می کنم دارم از این همه محبت و مهربونیت نسبت به خودم زده میشم .
چشم غره ای بهش رفتم که نیشش تا بناگوش باز شد و گفت : در ضمن باید کسی باشه که شما رو تا شیراز برسونه .
لبخند شیطونی زدم و گفتم : اِ چه خوب … پس با الاغ میریم .
سیاوش بلند شد که بیاد سمتم ، اما من با خنده گفتم : جون سیا بیخیال … حالا من یه حرفی زدم . الآن صدامون بیرون میره .
سیاوش در حالی که اخم و لبخند رو با هم داشت ، گفت : نترس … خاتون می دونه من تو اتاق نشستم .
با تعجب گفتم : ناموساً ؟
دانلود رمان نگاه سرد
این دفعه اخم سیاوش جدی شد و گفت : این دیگه چه مدلِ حرف زدنه ؟ یه خانوم جوون این جوری حرف می زنه ؟ خودم که می دونم این حرفا رو از اون سامان بی شعور یاد می گیری .
_ نه اینو رسول پسر اصغر آقا می گفت . اینو از اون یاد گرفتم .
پشت بندش لبخند دندون نمایی زدم که سیاوش رو کفری تر کرد . رسول یه جوون اوباشه که زمان جاهلیتش و وقتی که من خیلی بچه بودم ، در حد ۱۳-۱۲ سال ، عاشقم بود و هر وقت اذیتم می کرد ، سیاوش باهاش درگیر می شد .
سیاوش کفری به سمتم اومد و دستم رو گرفت و نشوندم جلوی آینه و گفت : کم زبون درازی کن دختره ی سرتق .
با یه لبخند عمیق از تو آینه به سیاوش ، که پشت سرم نشسته بود ، خیره شدم . نمی تونم بگم که چه قدر دوستش داشتم … عاشقش بودم … می پرستیدمش … هر چه قدر بزرگ تر می شدم ، راحت تر عشق به سیاوش رو درک می کردم . سیاوش که حس می کردم تو فاصله ی یه روز ، تمام تنهاییم رو پر کرده و حس نبود پدر و مادر تو زندگیم تو این یه روز کمتر حس شده . درسته خاتون بی نهایت به من محبت کرده و عاشقشم و سیاوش حتی یک چهارم خاتون هم نمی تونه بهم محبت کنه اما خب جنس عشق زن و مرد به هم دیگه فرق داره و قابل مقایسه با عشق مادر به فرزند نیست چون وجه اشتراکی برای مقایسه ندارن . من و سیاوش تو این مدت از توی آینه به هم خیره شده بودیم که سیاوش نفس عمیقی کشید و گفت و از روی میز کوچیک کنار آینه شونه م رو برداشت و گره ی روسریم و باز کرد . با تعجب گفتم : می خوای چه کار کنی ؟
با لبخند گرمی جواب داد : موهاتو شونه کنم .
_ نه سیاوش … اگه خاتون یا زن عمو بیان داخل چی ؟
سیاوش شاکی شد و گفت : خب بیان … خلاف شرع که نیست آدم موهای زنش رو شونه کنه … گیسو تو چرا نمی خوای باور کنی بابا تو زن منی … شرعاً و قانوناً … هیچ کس هم نمی تونه منکرش بشه .
_ حالا چرا انقدر حرص و جوش می خوری ؟ آقا من تسلیم … من قبول دارم که زنتم . فقط به خاطر خاتون میگم که یه خرده رو این مسائل حساسه .
_ خاتون به این گلی و باحالی … تو فقط تذکرای به جای خاتون رو زیادی بزرگ کردی و فکر کردی خاتون نمی خواد ما کنار هم باشیم . اگه زیادی حساس بود ، هیچ وقت نمی ذاشت من بیام تو اتاقت .
چه آمپری چسبونده بود ها ! واسه این که آرومش کنم ، دستم رو تو موهاش بردم و به همشون ریختم و گفتم : اصاً ببخشید … من یه حرفی زدم تو به دل نگیر .
سیاوش عاشق این بود که موهاشو بهم بریزم … از بچگی این کار رو می کردم . وقتی ۱۱-۱۰ ساله بود بدش میومد و غر میزد اما یکی دو سال بعدش دیگه غر نزد . بعد تَرش هم که من دیگه به موهاش دست نزدم . ولی بعد نامزدیمون بهم گفت که چه قدر عاشق این کاره . سیاوش حالا که آروم تر شده بود ، لبخندی زد و گفت : وروجک بلدی چطوری آرومم کمی . به خاطر عصبی شدنم هم معذرت می خوام .
لبخندی زدم و چیزی نگفتم . حتی عاشق عصبانیتش هم بودم … کلاً رفتاراش خیلی مردونه بود .

سیاوش آروم روسریم رو برداشت و کش موم رو هم باز می کرد . موهای ل*خ*ت و بلند مشکیم روی کمرم ریختن . سیاوش با تعجب زیادی گفت : حتی فکرش رو هم نمی کردم موهات انقدر بلند و قشنگ باشن … آخرین باری که بودن روسری دیدمت ۸ سالت بود !
خودمم تعجب کردم … خنده م گرفته بود ! دوسال بود که به هم محرم بودیم بعد سیاوش تازه موهام رو دیده بود . توی مراسم نامزدیم هم لباس محلی تنم بود و روسری سرم بود . سیاوش بدون حرف و با لبخند موهام رو شونه می زد . مطمئن بودم بهترین حسی بود که تو این ۱۸ سال تجربه ش کرده بودم . بعد از شونه زدن موهام ، سیاوش سرش رو توی موهام فرو برد و نفس عمیقی کشید و گفت : شنیدی میگن حضرت حوا وقتی به زمین اومد موهاش بوی بهشت می داد ؟ باد وزید و بوی موهاش رو به سمت هند برد . واسه همینه هند انقدر گیاه خوشبو داره .
با تعجب گفتم : جدی ؟
سیاوش لبخندی زد و گفت : آره … به نظرم موهای تو هم بوی بهشتی داره .
می خواستم جواب سیاوش رو بدم که صدای زن عمو از توی پذیرایی اومد که گفت : گیسو جان آماده شدی ؟
_ تا ۱۰ دقیقه ی دیگه آماده ام زن عمو .
به سیاوش گفتم : شنیدی که … پاشو برو بیرون می خوام لباس عوض کنم .
سیاوش با شیطنت گفت : حالا نمیشه بمونم ؟
چشم غره ی غلیظی بهش رفتم و پس گردنی رو هم ضمیمه ی عملم کردم و گفتم : پاشو برو بیرون تا نکشتمت .
سیاوش با خنده از اتاق بیرون رفت . سری تکون دادم و به سمت کمد لباسام رفتم . مانتوی کرمی رنگی رو با شال و شلوار شتری ست کردم و کیف و کفش کرمی رنگم رو هم برداشتم . آرایش خیلی ملایمی هم کردم و بعد از زدن چادرم از اتاق خارج شدم . خاتون هم مانتوی مشکی و چادر مشکیش رو پوشیده بود و به سمت حیاط می رفت . از خونه خارج شدیم و به سمت پرشیای مشکی رنگ سیاوش رفتیم که کادوی عموم برای قبولی دانشگاهش بود . با زن عمو عقب نشستیم و خاتون هم جلو نشست . تا وقتی که به شیراز رسیدیم ، با هم شوخی کردیم و خندیدیم .
سیاوش و خاتون که جای خود داشتن ولی زن عمو رو هم واقعاً به اندازه ی مادر نداشته م دوست داشتم . از بس که خوب بود . به خاطر این که زن سیاوش بودم دوستم نداشت … نه … از بچگی عین دختر خودش باهام رفتار کرده بود . زن عمو آدرسی رو به سیاوش داد و سیاوش هم به همون سمت روند . بعد از حدود ۳۰ دقیقه جلوی آرایشگاهی به اسم لیلیان ، تو بلوار چمران ، توقف کرد . زن عمو با لبخند گفت : دخترن پیاده شو .
با تعجب پیاده شدم و به اطراف نگاهی کردم . خاتون هنوز پیاده نشده بود . سرم رو داخل ماشین بردم و گفتم : خاتون شما چرا پیاده نمیشین ؟
_ نیاز نیست بیام دخترم . با سیاوش میریم یه چرخی می زنیم تا کار شما تموم بشه .
از خاتون و سیاوش خداحافظی کردم و با زن عمو از خیابون رد شدیم .

پرسیدم : زن عمو آرایشگاه می خوایم بریم ؟
_ آره دخترم .
_ واسه چی ؟
زن عمو نگاه مهربونی بهم کرد و گفت : تو دیگه بزرگ و خانوم شدی عزیز دلم … تا چند ماه دیگه هم باید بری دانشگاه و به علاوه ی اینا ازدواج هم کردی … دیگه وقتش رسیده که صورتت تغییر کنه .
دروغ چرا ؟ خوشحال شدم که قراره یه تغییری تو قیافه م ایجاد بشه . حرفی نزدم و با زن عمو وارد آرایشگاه شدیم . آرایشگاه بزرگ و شیکی بود . با زن عمو به یه خانوم سلام کردیم و زن عمو مشغول صحبت باهاش شد و گفت که نوبت گرفته . به سمت یه قسمت دیگه ازآرایشگاه راهنماییمون کردن . زن آرایشگر از من پرسید : شما کار اصلاح ابرو دارین ؟
_ بله .
_ روسری و مانتوت رو در بیار بیا بشین اینجا عزیزم .
به حرفش گوش کردم و رفتم روی صندلی که یه جورایی باید روش دراز می کشیدی نشستم . خانوم جوونی اومد و ازم پرسید : گلم بار اوله که می خوای اصلاح کنی ؟
_ بله … اولین باره .
_ قیافه ی با نمکی داری … پس باید نمکش رو حفظ کرد و معصومیت چهره ت رو ازش نگرفت .
بعد از این حرفش پیش بندی رو دور گردنم بست و دست به کار شد . دلم می خواست از درد جیغ بکشم اما جلوی این همه آدم خجالت می کشیدم . برداشتن موهای صورتم واقعاً درد داشت . بعد از حدود ۲۰ دقیقه از اون درد عجیب خلاص شدم اما با نگاه کردن به آینه حس کردم این همه تغییر به دردش می ارزید . پوستم چند درجه سفید تر شده بود و مثل آینه صاف بود . خانوم آرایشگر با تعجب گفت : وااای … تا حالا هیچ کس رو ندیده بودم که بعد از اصلاح انقدر تغییر کنه و ناز بشه .
لبخندی زدم و آرایشگر به کارش ادامه داد و رفت سراغ ابروهام . تقریباً اصلاً درد نداشت . سعی می کردم چشمام رو ببندم که یهو با دیدن خودم غافلگیر بشم . با صدای آرایشگر به خودم اومدم :
_ عزیزم نمی خوای خودت رو تو آینه ببینی ؟
چشمام رو باز کردم و تقریباً از دیدن خودم شگفت زده شدم . زن عمو با لبخند اومد و ایستاد بالای سرم و گفت : مثل فرشته ها شدی عزیز دلم . خیلی خوشگل شدی .
با لبخند گفتم : ممنون … چشمای نازتون قشنگ می بینه .
آرایشگر که با لبخند به ما نگاه می کرد ، پرسید : دخترتون هستن ؟
زن عمو با لبخند گفت : عروس گلمه … اما از دختر نداشتم واسم عزیز تره .
آرایشگر با تعجب و خنده گفت : اولین مادر شوهری هستین که می بینم انقدر عروسش رو دوست داره .
_ از بس خوب و خانومه .
از تعریف زن عمو قند تو دلم آب شد و گفتم : خولب از خودتونه زن عمو .
از روی صندلی بلند شدم و مانتو و روسریم رو دوباره پوشیدم و چادرم رو هم زدم . زن عمو هزینه ی آرایشگاه رو حساب کرد و با هم از آرایشگاه خارج شدیم . خیلی هیجان داشتم تا عکس العمل سیاوش رو ببینم و بدونم نظر اون چیه .
زن عمو زنگ زد به سیاوش و بعد از ۵ دقیقه با خاتون جلوی آرایشگاه بودن . هم هیجان داشتم و هم یه جورایی خجالت می کشیدم . سوار ماشین که شدیم و بعد از سلام کردن به خاتون و سیاوش ، خاتون به سمت عقب برگشت و گفت : ماشاالله عزیزم … چه قدر ناز و خوشگل شدی .
_ ممنون خاتون .
بعد هم زد رو شونه ی سیاوش و گفت : سیاوش برگرد ببین خدا چه فرشته ی نازی رو نصیبت کرده !
سیاوش به جای این که برگرده ، آینه رو روی صورتم تنظیم کرد . حس کردم چشماش برق زد یا شاید توهم بود ولی به هر حال گفت : آره خاتون … نمی دونم کی و کجا چه کار خوبی انجام دادم که خدا گیسو رو بهم داده ؟ ماشاالله عروس مامانم همه چی تمومه . خانوم و نجیب … خوشگل و باهوش .
خاتون پس گردنی آرومی به سیاوش زد و گفت : خوبه دیگه بچه … پررو نشو .
سیاوش خندید و دستی به پس گردنش کشید و راه افتاد و به سمت بازار رفت . تو راه به جای این که حواسش به جلو باشه ، مدام از توی آینه به من نگاه می کرد . زیر نگاه خیره ی سیاوش داشتم ذوب می شدم . البته تو دلم عروسی بود که سیاوش انقدر بهم توجه می کنه اما خب جلوی زن عمو و خاتون یه خرده خجالت می کشیدم . گاهی اوقات از خودم متنفر می شدم که انقدر واسه هر چیز بی خودی خودمو اذیت می کنم . با توجه به مسیری که سیاوش می رفت ، متوجه شدم داریم به سمت عفیف آباد میریم . وقتی که رسیدیم ، سیاوش به طرف پارکینگ مجتمع تجاری ستاره ی فارس رفت و بعد از این که توی پارکینگ پارک کرد ، برگشت سمت من و زن عمو وگفت : بفرمایین پیاده شین .
پیاده شدیم و من با تعجب از زن عمو پرسیدم : اینجا اومدیم واسه چی ؟
_ خرید کنیم .
_ ولی زن عمو اینجا چیزاش خیلی گرونه .
_ می خوام واسه دخترم از جای گرون خرید کنم … اشکالی داره ؟
با تعجب گفتم : اما من که چیزی نیاز ندارم .
_ گیسو به جان عزیز خودت این دفعه دیگه نمی ذارم از زیر خرید کردن در بری . موقع نامزدیت کلی بهونه تراشیدی و نذاشتی واست خرید کنیم . بابا یه کم به فکر دل ما هم باش … منم آرزو دارم واسه دخترم خرید عروسی کنم .
وای خدایا این خانواده حتی شاکی شدنشون هم شبیه هم بود . زن عمو هم درست عین سیاوش آمپر می چسبوند و شاکی می شد . لبخندی زدم و گفتم : تسلیم … تسلیم . شما عصبی نشین . ولی زن عمو حداقل بیاین بریم یه جای ارزون تر … اینجا خیلی گرونه .
زن عمو اخم شیرینی کرد و گفت : در عوض جنسای شیکی داره … در ضمن تو کاری به این کارا نداشته باش و فقط دنبال من بیا .
خاتون به زن عمو گفت : زهرا عمراً بذارم چیز گرون واسه گیسو برداری ها ! رو گنج که نشستید .
_ خاتون حالا شما بیاین … ما که هنوز خرید رو شروع نکردیم .
بعد از این حرف زن عمو هم با هم وارد محیط مجتمع شدیم .
این دومین بارم بود که میومدم اینجا . انقدر ویترین و دکور مغازه ها قشنگ بود که لباسا به چشم نمیومدن . بعد از حدود ۲ ساعت چرخیدن تو مجتمع ، دستای سیاوش بیچاره پر از خرید شده بود . نه من ، نه خاتون تونستیم حریف زن عمو بشیم که از اینجا واسه من خرید نکنه . وارد مغازه می شدیم ، من لباس رو پرو می کردم ، و زن عمو اگر حس می کرد خوشم اومده بدون فوت وقت و اجازه ی حرف زدن به من می رفت و حساب می کرد . هر چه قدر هم خاتون باهاش جر و بحث می کرد زیر بار نخریدن وسایل نمی رفت . سیاوش بیچاره هم نقش باربر و راننده شخصی رو ایفا می کرد . انصافاً چه قدر این پسر گل بود ! خستگی و بی حوصلگی از چهره ش می بارید ولی سعی می کرد لبخند بزنه و دم نمی زد ! بیچاره حتی کسی نظرش رو هم نمی پرسید !
تقریباً همه چیز گرفته بودم . از مانتوی اسپرت و مجلسی گرفته تا کیف و کفش و هر چیز دیگه ای … البته خودم اصلاً دلم نمی خواست انقدر خرج رو دست خان کاکای بیچاره بذارم ، اما خب کی حریف زن عمو می شد ؟ اگه می گفتم قیمتش بالاست و چه می دونم زیاد خرید کردم و این حرفا ، دونه به دونه ی موهام رو می کند ! ولی واقعاً قیمت خرید ها سرسام آور شده بود و میلیونی ! خاتون هم مدام بهم چشم غره می رفت … انگار تقصیر من بود که زن عمو توی صدم ثانیه همه ی چیزا رو حساب می کنه . ولی از حق نگذریم ، واقعاً چیزای قشنگ و منحصر به فردی خریده بودم . نزدیکای ساعت ۳ بعد از ظهر بود که تصمیم گرفتیم بریم توی رستورانی که تو خود مجتمع بود ، غذا بخوریم .
بعد از خوردن غذا ، به سمت قلات راه افتادیم و ساعت ۴ خونه بودیم . سیاوش ما رو جلوی خونه ی خودمون پیاده کرد و خودش و زن عمو هم رفتن . وارد خونه شدم و مقنعه و مانتوم رو در آوردم و پرت کردم وسط خونه و پهن شدم روی زمین ! خاتون با گلایه گفت : گیسو … پاشو لباساتو جمع کن … این دیگه چه وضعشه ؟ چند وقت دیگه اگه تو خوابگاه از این بی نظمیا کنی ، دخترا زنده ت نمی ذارن .
با این حرف خاتون استرس گرفتم . تو این دو روزی که سیاوش اومده بود ، از کار و زندگی افتاده بودم . با نگرانی به خاتون خیره شدم و گفتم : خاتون … چرا حس می کنم هیچی نخوندم ؟
لبخند پر محبتی زد و جواب داد : انقدر خودتو خسته نکن … دلم نمی خواست اینو بهت بگم اما به نظرم ، تا الآنشم خیلی خوندی . از سال دوم دبیرستان تا الآن عین کنکوریا درس خوندی . حتی اگه این ۳-۲ ماه آخر رو هم هیچی نخونی ، به نظر من بازم قبولی .
با این حرف خاتون حالم بهتر شد . بلند شدم و لباسام رو از روی زمین برداشتم و به طرف خاتون رفتم و در حالی که صورتش رو می بوسیدم ، گفتم : مرسی خاتون … حالم واقعاً بهتر شد . ولی خب این دلیل نمیشه که دست از تلاش کردن بردارم .
_ من که نگفتم درس نخونی … گفتم اگه نخونی هم قبولی .
لبخندی زدم و به سمت اتاقم رفتم . درس های سال سوم و پیش دانشگاهیم رو چندین بار خونده بودم و عالی تست می زدم . اما درس های سال دومم رو گذاشته بود این ماهای آخر بخونم . کتاب تست شیمیم رو آوردم و مشغول شدم .
به خودم که اومدم دیدم ساعت ۹/۳۰ شبه ! یعنی من به وقفه پنج ساعت و نیمه که دارم تست می زنم . ۳ فصل اول رو خونده بودم و تستاش رو هم زده بودم . ولی هنوز به این ساختار لوویس های لعنتی نرسیده بودم … صدای خاتون رو شنیدم که گفت : گیسو … غذا حاضره .
از جام بلند شدم و حس کردم اگه ثانیه ای دیگه سر پا باشم ، مثانه م می ترکه ! سریع به سمت دستشویی رفتم . از دستشویی که بیرون اومدم ، دستام رو با حوله خشک کردم و سر سفره نشستم . خاتون در حالی که بشقابم رو پر از لوبیا پلوی زعفرونی می کرد ، گفت : زنده ای ؟
با تعجب گفتم : ها ؟
_ از ساعت ۴ تا حالا از اتاقت بیرون نیومدی .
_ خاتون باورت می شه حتی حس نکردم باید برم دستشویی ؟
_ دختره ی خل … اگه یه روز کلیه هات رو از دست ندادی .
_ اِ خاتون خدا نکنه …
_ خدا نکنه نداره دیگه … وقتی خودت به فکر سلامتیت نیستی ، انتظار داری خدا باشه ؟
جوابی ندادم و مشغول خوردن غذا شدم . دستپخت خاتون حرف نداشت . لبخندی اومد روی لبم و گفتم : عالیه خاتون . خاتون عینک ظریفش رو روی چشمش جا به جا کرد و با ناز پشت چشمی برام نازک کرد ! پقی زدم زیر خنده … انصافاً مگه عزیز تر از خاتون هم هست ؟ خنده م که ته نشین شد ، ادامه دادم : خاتون یه چیزی بگم ، نه نمیگی ؟
_ تا چی باشه …
دانلود رمان نگاه سرد
_ هر وقت تونستی کلم پلو درست کن .
_ اگه کلم پلو تو رو خوشحال می کنه ، همین الآن میرم واست درست می کنم .
_ قربون خاتون گلم بشم که انقدر ماهه … پس قرار فردا ناهار ما کلم پلو .
_ باشه دخترم .
_ وااای مرسییی .
بعد از تموم شدن غذام ، ظرف ها رو از دست خاتون گرفتم و بردم که بشورم . بعضی وقتا از خاتون خجالت می کشیدم . الآن وقتی بود که خاتون باید همش استراحت می کرد اما مجبور بود منو تر و خشک کنه . واسه همینم دلم می خواست زود تر دانشگاه قبول شم تا خاتون دیگه مجبور نباشه انقدر زحمت بکشه . از یه طرفم دل کندن از خاتون و عمو اینا برام سخت بود . به نبود سیاوشم که دیگه عادت کرده بودم ! شستن ظرفا که تموم شد ، وسایلی رو که امروز خریده بودم با شوق و ذوق از اتاق بیرون آوردم و به خاتون گفتم : خاتون من اینا رو دونه دونه می پوشم شما ببین خوبن یا نه .
خاتون سرش رو از توی کتاب لیلی و مجنون نظامی بالا آورد و گفت : فردا … الآن برو درست رو بخون .
_ خوندم خاتون … جون گیسو بذار بپوشم . شما هم ببین .
_ قسم نده … باشه .
در حالی که اخم شیرینی کرده بود ، ادامه داد : راستی جون دراومده این همه لباس چیه تو برداشتی ؟ چرا یه ذره به فکر جیب اون عموی بیچاره ت نبودی ؟
_ خب تقصیر من چیه خاتون ؟ دیدی که زن عمو امون نمی داد … فوری می رفت حساب می کرد .
_ بس کن بس کن … خودم بزرگت کردم . من که می دونم خودتم دلت می خواست وگرنه اگه نمی خواستی دنیا هم نمی تونست جلوت رو بگیره . گیسویی که من می شناسم یک دنده تر از این حرفاست . یه تعارف شاه عبدالعظیمی می زدی که نمی خوام و فلان اینا بعد کوتاه میومدی و زن عموت می رفت حساب می کرد .
خنده گرفت … راست می گفت خاتون … خودم دوست داشتم خرید کنم … الحق که خوب می شناستم . لبخند گشادی زدم و گفتم : برم لباسارو بپوشم ؟
خاتون در حالی که اخم و لبخند رو با هم داشت گفت : چه ذوق خودشم می کنه … برو بپوش .
دوستان لطفاً از روند داستان خسته نشین … داستان تا چندین پست بعدی روند یکسان و بدون و فراز و نشیبی رو داره . با قبول شدن گیسو تو کنکور داستان قالب اصلی خودش رو پیدا می کنه . پس لطفاً سریع قضاوت نکنین و با بودنتون بهم دل گرمی بدین … مرسی.
با خنده رفتم تو اتاقم و اول مانتو و شلواری رو که برای دانشگاهم خریده بودم ، پوشیدم . شلوار جین مشکی و مانتوی خاکستری اسپرتی که تا بالای زانوم . مقنعه ی مشکیم رو هم سرم کردم و اسپرت های نایکی خاکستری و سفیدم رو پوشیدم و کوله ی cat م رو هم روی شونه م انداختم . هر چیزی که خریده بودم ، مارک بود . واسه همینم قیمتشون انقدر بالا شده بود . درسته توی روستا زندگی می کردم اما دلیل نمی شد که این چیزا رو ندونم و مارک ها رو نشناسم . خودم رو مرتب کردم و جلوی آینه ایستادم . با اصلاح صورتم ، قیافه م خیلی بزرگونه تر و خانومانه تر شده بود . از اتاق بیرون رفتم . خاتون با طمأنینه سرش رو از توی کتاب بیرون آورد و بهم نگاه کرد . برقی که چشماش زد رو به وضوح می شد ببینی . لبخند عمیقی زد … گوشه ی چشم های خوشگلش یه قطره اشک که نه … مروارید نشست .
با روسریش قطره های اشک گوشه ی چشمش رو گرفت و آروم از جاش بلند شد و به طرفم اومد و پیشونیم رو بوسید و گفت : قربون قد و بالات بشم … چه قدر لباسات بهت میاد .
خاتون رو محکم بغل کردم و گفتم : مرسی خاتونم .
خاتون آروم و زیر لب گفت : کی فکرش رو می کرد که انقدر زود بزرگ بشی گیسو … که لباسایی که برای دانشگاه رفتنت خریدی رو تن کنی .
دستام رو ابراز احساسات خاتون حلقه کردم و گفتم : قربون خاتون خوشگلم بشم … بالاخره هر بچه ای یه روز بزرگ میشه … مگه نه ؟
خاتون اما انگار تو حال خودش نبود . در حالی که صداش از بغض می لرزید ، گفت : ای کاش علی و میترای خدا بیامرز بودن که دخترشون رو تو این لباس ببینن .
با این حرف خاتون قلبم فشرده شد و لایه ای از اشک جلوی دیدم رو گرفت . در حالی که سعی می کردم لرزش صدام رو مخفی کنم ، لبخند تلخی زدم و گفتم : خاتون چرا فکر می کنی اونا منو نمی بینن ؟ ۱۸ ساله که نگاهم می کنن … شاهد لحظه به لحظه ی بزرگ شدنم بودن … منم بودنشون رو کنار خودم حس می کنم . می دونی خاتون … هر دفعه که میرم سر جلسه ی امتحان مطمئنم مامان واسم دعا کرده ! من هر روز باهاشون حرف می زنم .
خیلی سخت بود که این حرفا رو بزنم و گریه نکنم اما شد . خنده ای تصنعی کردم و گفتم : حالا خاتون خوبه با لباس بیرونی دیدیم اگه با روپوش سفید ببینی چه کار می کنی ؟
خاتون لبخن محوی زد و چیزی نگفت . گفتم : میرم بعدی رو بپوشم .
به سمت اتقم رفتم و در رو بستم . هنوزم بغض تو گلوم بود . لبام رو محکم روی هم فشار دادم که اشکام نریزه . سعی کردم حواس خودم رو پرت کنم . لباسام رو از تنم بیرون آوردم و جمعشون کردم و سر جای اولش گذاشتم . پیراهن کوتاه مجلسی رو که خریده بودم از توی باکسش بیرون آوردم . یه لباس کوتاه نقره ای رنگ که تا روی رونم بود و روی همه ی پارچه ی لباس ، یه تیکه ، پولک نقره ای کار شده بود .
یه گردنبند بزرگ مشکی هم به وسط سینه ش وصل شده بود که باید قفلش رو پشت گردنت می بستی . از پشت هم زیپ می خورد و تا یه مقدار بالا تر از کمر ادم پیدا بود . یعنی اگه نمی پوشیدیش سنگین تر بودی ولی خب خیلی قشنگ بود .
موهام رو باز کردم و رژ لب صورتی کمرنگی رو محکم روی لبام کشیدم . از معدود دفعاتی بود که از خودم خوشم اومد . کفش های پاشنه بلند مشکیم رو هم پام کردم و از اتاق خارج شدم . خاتون نگاهم کرد و لبخندی روی لبش نشست و یه ابروش رو بالا انداخت و گفت : نه … خوبه . ترشی نخوری یه چیزی میشی . جوجه اردک زشت که میگن تویی ها .
با خنده گفتم : اِ خاتون … دیگه اینقدرا هم زشت نیستم .
_ نه عزیزم منظورم این بود که هر چه قدر بزرگ تر میشی ماشاالله هزار ماشاالله خوشگل تر میشی … فقط این لباسه یه خرده زیادی باز نیست ؟
راست می گفت خاتون . ولی خب گفتم : چرا هست … ولی قشنگه .
_ آره واقعاً قشنگه … البته گیسوی منه که باعث شده این لباس قشنگ به چشم بیاد .
همزمان با این حرف خاتون ، زنگ در هم به صدا در اومد . با تعجب به هم خیره شدیم و من گفتم : یعنی کیه این وقت شب ؟
_ نمی دونم مادر … ایشالا که خیره . میرم درو باز کنم .
_ نه خاتون … صب کن لباس عوض کنم خودم میرم .
_ تا تو لباس عوض کنی ، طرف رفته .
بعد هم پا شد و به سمت در رفت . شونه هام رو بالا انداختم و رفتم روبروی آینه ی توی نشیمن ایستادم . یه آینه ی دایره ای شکل بزرگ که قاب دورش آجری رنگ بود و مثل اشعه های خورشید بود و توش نگین کار شده بود . توی آینه به خودم نگاه می کردم که خاتون گفت : بیا داخل عزیزم .
فکر کردم یکی از همسایه هاست . با خودم گفتم چه اشکالی دره که منو اینطور ببینن ؟ واسه همینم نرفتم تو اتاقم . سرم رو به سمت در ورودی برگردوندم که با سیاوش که قامتش توی در معلوم شده بود ، روبرو شدم . سیاوش سرش رو بالا آورد و چند ثانیه به من نگاه کرد و منم چند ثانیه به اون نگاه کردم . دوباره چند ثانیه به من نگاه کرد و منم چند ثانیه به اون نگاه کردم . بعدش سیاوش چند ثانیه به سر تا پام نگاه کرد . منم چند ثانیه به سر تا پای خودم نگاه کردم و بعد از این که متوجه شدم با چه وضعیتی جلوی سیاوش ایستادم ، جیغ بنفشی کشیدم و با همون کفش های پاشنه بلند به سمت اتاقم دویدم و در رو بستم و نشستم وسط اتاق . همون لحظه صدای خنده ی بلند خاتون تو کل خونه پیچید . از خنده ش حرصم گرفت و کفشام رو در آوردم و پرت کردم گوشه ی اتاق . دست و پام از سرما بی حس شده بودن و کف دستام عرق کرده بود .
چند تا سیلی آروم به خودم زدم که یه ذره حالم بهتر بشه . به خودم تو آینه نگاه کردم … لپام گل انداخته بود . حالم خوب نبود … به معنای واقعی کلمه خجالت کشیده بودم . بی حوصله لباسم رو در آوردم و رژم رو هم پاک کردم و روی صندلی نشستم . سعی کردم اوضاع رو کنترل کنم و به خودم بفهمونم که اشکالی نداشت که سیاوش منو اینجوری دید . بلند شدم و لباسام رو دوباره تنم کردم . یه بلوز و شلوار ساده ی مشکی . می خواستم روسری سر کنم ، که دیدم خیلی ضایعس . سیاوش منو با اون لباس دیده بود ، حالا می خواستم جلوش روسری سر کنم ؟ موهام رو محکم با کش موم دم اسبی بستم و از اتاق بیرون اومدم .
رفتم روی کاناپه های کرمی رنگ اتاق نشیمن نشستم و به سیاوش سلام کردم و اونم خیلی ریلکس انگار که اصلا اتفاقی نیفتاده ، جوابم رو داد . تا با خودم خواستم بگم چه پسر با شعوری ، دیدم سیاوش داره کبود میشه . با تعجب بهش نگاه کردم که اونم نتونست خودشو کنترل کنه و زد زیر خنده . با اخم روم رو برگردوندم . سیاوش سعی می کرد آروم بخنده که خاتون صداش رو نشنوه چون خاتون توی آشپزخونه بود . از خندیدن سیاوش کفری شدم و گفتم : کوفت … بس کن دیگه . انگار فیلم کمدی دیده .
در حالی که سعی می کرد نخنده ، گفت : جون گیسو خیلی صحنه ی با حالی بود . با خاتون فشن شو راه انداختین ؟
و دوباره از خنده ترکید . داشت اعصابمو خرد می کرد . با اخم و جدیدت بهش خیره شدم . بعد از چند لحظه که عصبانیت منو دید ، خنده ش محو شد و اونم مثل من اخم کرد و با جدیدت گفت : تو به چه حقی رفتی تو اتاق ؟
چشمام از تعجب گرد شد . این چی میگه ؟ با تعجب گفتم : منظورت چیه ؟
_ من دلم می خواست با همون لباس ببینمت . مگه من نامحرمم ؟ خاتون دل داره من ندارم ؟ واسه خاتون دکلته می پوشی واسه من یقه اسکی ؟
خنده م گرفته بود . اخم نامحسوسی کردم و گفتم : اَی آدم هیز …
سیاوش لبخند شیطنت باری زد و گفت : اما من که دیدم …
و بعدشم ابروهاش رو پرت کرد بالا و ادامه داد : خب به هر حال چه بخوای چه نخوای وقتی رفتیم سر خونه زندگیمون باید بپوشی … بد تر از ایناشم باید بپوشی .
اصاً یه ذره حیا و فهم و شعور تو وجود این بی شعور نیست . نمی فهمه خجالت می کشم . می خواستم برم طرفش و تا اونجا که می خوره بزنمش ، دیدم خاتون با یه سینی شربت و شیرینی از آشپزخونه خارج شد . سیاوش که روی کاناپه ی دو نفره ی نشسته بود ، کنار خودش واسه خاتون جا باز کرد و گفت : مادر بزرگ عزیز … بفرمایید اینجا این بنه ی حقیر رو از وجود مبارکتون مستفیض کنید .
خاتون با لبخند رفت کنار این عزیز دردونه ی حسن کبابیش نشست و گفت : اولا ، بزمجه … مادربزرگ نه و خاتون . وقتی بهم مادربزرگ میگن احساس پیری بهم دست میده . دوما انقدر زبون نریز … حتی جلوم به نشانه ی اعتراض خود سوزی هم کنی ، گیسو رو قبل از تموم شدن دانشگاهش بهت نمیدم . خیال کردی من نمیدونم واسه چی انقدر شیرین زبونی می کنی ؟
از این که خاتون اینجوری به سیاوش ضد حال زده بود کیفور شدم و لبخند دندون نمایی زدم و براش ابرو پرت دادم . سیاوش با حالت تهدید گفت : واسه من ابرو پرت میدی اره ؟ وایسا تماشا کن .
رو کرد به سمت خاتون وگفت : خاتون آخه قربونت برم ، تا دیروز که قرار بود گیسو رو بعد کنکور بهم بدی ! بعدشم این گیسو اگه پزشکی قبول بشه ۷ سال طول میکشه تا تازه فقط عمومیش رو بگیره . تا اون موقع هم دیگه پیر شده … منم زن پیر نمی خوام . بعدشم تا قبل از امشب من یه پسر پاک و نجیب و چشم و گوش بسته بودم . اما با دیدن گیسو خانوم تو اون وضعیت چشم و گوشم باز شد … پس فکر نمی کنین بهتره دست ما دو تا کلاغ پیر رو بذارین تو دست هم ، جمع کنیم بریم سر خونه زندگیمون ؟
تو اون لحظه واقعا احساس کردم صورتم از عصبانیت و خجالت رنگ گوجه شده و از سرم داره دود بلند میشه .
خاتون نگاهی به من انداخت و با یه لبخند خاص ، در حالی که همزمان اخم هم کرده بود ، گفت : کم دخترمو اذیت کن … مگه نمی بینی خجالت می کشه ؟
سیاوش با شیطنت و شرارت نیم نگاهی به من انداخت و گفت : خاتون فقط گیسو دخترته ؟ من پسرت نیستم ؟
در حالی که انقدر از دست سیاوش کفری بودم ، تو اون لحظه دلم براش ضعف رفت … عین پسر یچه ها شده بود . خاتون هم انگار حس منو پیدا کرده بود چون با مهربونی پیشونیش رو بوسید و گفت : نه پسرم … توام عزیز دل خاتونی … عمر خاتونی … سیاوش همیشه گل پسر خاتونه … ۵۰ سالتم که بشه ها ، واسه من هنوز همون پسر بچه ی شیطون و نازی .
دوباره کفری شدم . پوفی کشیدم و لگد آرومی یه عسلی زدم و دست به سینه و طلبکار گفتم : زِکی … خاتون شما هم که رفتی تو جبهه ی این نره غول ! اصاً من میرم بخوابم .
از جام بلند شدم که به طرفم اتاقم برم ، که سیاوش با لحنی جدی گفت : کجا ؟
با تعجب گفتم : برم بخوابم دیگه …
درست عین من گفت : زکی … تو فکر کردی این وقت شب اومدم اینجا سر به سر توی فسقلیِ فنچ بذارم ؟ نخیر خانوم … امشب باید تا صبح بیدار بمونی . می خوام باهات درس کار کنم .
بعد که انگار چیزی یادش اومده باشه ، گفت : راستی خاتون امروز عمه مریم به بابا زنگ زده و گفته فردا میان شیراز … عصر هم میرسن . این گیسو انقدر شیطونی کرد ، داشت اصل مطلبو یادم می رفت . مامان می خواست زنگ بزنه بهتون … نذاشتم گفتم بیام یه سری هم بهتون بزنم .
اصاً حواسم به مکالمه ی سیاوش و خاتون نبود . توی شوک فرو رفته بودم . یهو با صدای جیغ مانندی گفتم : پاشو بروووو خونتون سیـــــاووششش . من خسته م می خوام بخوابم . نمی خوام درس بخونم .
سیاوش لبخند حرص دراری زد و گفت : اِ … خیال کردی الکیه ؟ واسه من ابرو پرت میدی ؟
مغزم سوت کشید . گفتم : عجب شتری هستی ها … کینه ت از کینه ی شترم بد تره . بابا من بدبخت ۵ ساعت بدون وقفه تست زدم . جون سامی ( سامان ) ول کن بذار امشب استراحت کنم .
_ جون خاتون راه نداره … تازه می خوام مبحث شیرین ژنتیک رو باهات کار کنم .
دلم می خواست گریه کنم و موهام رو دونه دونه بکنم ! می دونستم حتماً این کار رو می کنه چون جون خاتون رو قسم خورده بود . با حالت بغض و شکایت به خاتون گفتم : خاتون شما یه چیزی به این ظالم بی رحم بگو .
خاتون با لبخند حرص دراری گفت : راست میگه سیاوش بچه م … تو یکی دو ماه دیگه کنکور داری … چه وقت خواب و استراحته ؟ … بعدشم از خدات هم باشه یه دانشجوی پزشکی می خواد به توی بچه دبیرستانی درس یاد بده .
سعی کردم آخرین راه ممکن رو هم امتحان کنم و دست بذارم رو نقطه ضعف خاتون . با نهایت التماس تو صدام گفتم : خاتون بفرستش بره … اصاً درسته یه پسر تا صبح با من تو یه اتاق باشه ؟
_ پسر تو خیابون نیست که … شوهرته . بعدشم چی خیال کردی ؟ تا صبح میام بهتون سر می زنم .

من که حس کردم دارم از خجالت آب میشم ولی اون سیاوش پررو با لبخند پر از شیطنتش به من خیره شده بود . عین بچه ها پا کوبیدم زمین و گفتم : اصا من نمیام کسی نمی تونه مجبورم کنه …
سیاوش به طرفم اومد و دستم رو گرفت و کشون کشون بردم سمت اتاقم و طوری که خاتون نشنوه آروم گفت : امشب انتقام تمام اون کتک هایی که ازت خوردم رو می گیرم … باید تا صبح حداقل ۱۲۰ تا تست ژنتیک بزنی .
با اخم غلیظی نگاش کردم و سعی کردم دستم رو از تو دستش در بیارم اما سیاوش انقدر زور داشت که من در مقابلش مگس هم نبودم . در اتاق رو باز کرد و هلم داد داخل . با عصبانیت روی صندلی نشستم و به کار های سیاوش خیره شدم . اول رفت طرف اون لباس مجلسی فاجعه که به صورت برعکس پرتش کرده بودم وسط اتاق . لباس رو مرتب کرد و توی کمد آویزون کرد . کفش ها رو هم که گوشه ی اتاق پرت شده بود رو برداشت و توی جعبه گذاشت و جعبه رو گذاشت توی کمد .
با طمأنینه رفت سراغ کتابام و کتابای مورد نظرش رو برداشت و روی زمین گذاشت . دست منو گرفت و نشوندم وسط اتاق . عینک با فریم مشکی مستطیلیش رو که به جیب پیراهنش وصل کرده بود رو در آورد و به چشم زد . واسه دومین بار تو امشب دلم براش ضعف رفت . اعصابم از دستش خرد بود و دلم می خواست خفه ش کنم اما نمی شد عشق به نهایتم رو نسبت بهش نادیده گرفت . ناخودآگاه نیمچه لبخندی روی لبم اومد . قیافه ی سیاوش دیگه واقعا مثل پزشک ها شده بود . عینک ح
خیلی بهش میومد . با لبخند پر غروری گفت : می دونم دلت برام ضعف رفت .
تصمیم گرفتم اذیتش نکنم و بدون خجالت و لج کردن گفتم : آره … دروغ چرا ؟ … رفت .
لبخند عمیقی روی لبای سیاوش نشست و در حالی که آروم لپمو می کشید ، گفت : من خیلی وقته دلم ضعف رفته واسه این دختر بی ریا و پاک که دلش از نوزاد هم صاف تره . ببخشید گلم اگه امشب اذیتت کردم … تو که نمی دونی حرص دادنت چه قدر ملسه ! ببخشم اگه ناراحت شدی .
واااای فقط خدا می دونست که چه قدر عاشق این سیاوش دیوونه بودم . لبخندی زدم و گفتم : سیاوش اگه این دیوونه بازیا رو در نیاره که سیاوش نیس … سیب زمینه .
چشم غره ی با نمکی بهم رفت و گفت : شوهرت دیوونه ست .
خندیدم که یهو سیاوش دوباره جدی شد وگفت : خب بسه دیگه … از دلت در آوردم ، بهت انرژی هم دادم ، حالا وقتشه که بریم سراغ درس .
انقدر جدی گفت که منم دیگه ادامه ندادم و تصمیم گرفتم با دقت به حرفش گوش کنم .

یکی از کتابای کمک درسی رو باز کرد و شروع کرد تک تک درسنامه های مربوط به ژنتیک رو برام توضیح دادن . چیزایی که خودم توشون کلی مشکل داشتم رو به راحتی با توضیحات سیاوش متوجه می شدم . نمی دونم به خاطر اطلاعات بالاش بود یا تأثیر عشق ؟! فکر کنم هر دوش ! سیاوش اصلا موقه ی درس دادن شوخی نداشت . انقدر جدی بود که من به خودم اجازه نمی دادم سر به سرش بذارم . وقتی گفت دیگه بسه ، بعدش به کلمه یا غیر درسی هم نگفت . حدود یک ساعت بعد ، خاتون کارش تموم شد و تصمیم گرفت بخوابه . اومد توی چارچوب در ایستاد و گفت : خسته نباشید بچه ها … بیاین یه ذره استراحت کنین … واستون شربت بهار نارنج آوردم … خنکه ، خوابو می پرونه .
دانلود رمان نگاه سرد
ازش تشکر کردیم و سیاوش سینی شربت رو از دستش گرفت . خاتون شب بخیر گفت و ما هم جوابش رو دادیم . موقعی که می خواست از اتاق خارج بشه ، برگشت و انگشت اشاره ش رو به نشونه ی تهدید بالا گرفت و گفت : شیطونی موقوف ! میم بهتون سر می زنم !
سیاوش گفت : خاتون گیسو هم بخواد شیطونی کنه من نمی ذارم . امشب فقط درس .
دوباره این منو حرص داد . با آرنج محکم زدم تو پهلوش . مث کولیا داد و هوار راه انداخت و گفت : آخ ذلیل مرده … خیر ندیده … کلیه مو سوراخ کردی . نفروناش پاره شد !!! الهی بدنت بخاره ناخون نداشته باشی بخوارونیش … الهی رو دست ننه بزرگت باد کنی . ااااای خداااا ! منو از دست این روانی نجات بده .
خاتون با خنده به خل بازیای این پسره نگاه می کرد . اعصابم خرد شد و کیفمو که گوشه ی اتاق بود ، برداشتم و تا جایی که می خورد سیاوشو زدم . اونم مثل این پیرزنای ۸۰ ساله لعن و نفرین می کرد . خاتون رفت خوابید اما من داشتم به زدن سیاوش ادامه می دادم . یهو سیاوش کیفمو از دستم کشید و پرت کرد گوشه ی اتاق و طلبکارانه گفت : مظلوم گیر آوردی ؟ جلاد … ظالم … میر غضب … پس فردا که رفتیم سر خونه زندگیمون لابد می خوای با کمر بند سیاه و کبودم کنی … اصلا فردا میرم مهریه م رو می ذارم اجرا تا بفهمی مملکت بی قانون نیست .
بعدم دستی تو موهاش چرخ داد و به حالت قهر روشو برگردوند ! یعنی چشمام هر کدوم اندازه ی دو تا پرتقال شدن و فکم به زمین چسبید ! از یه زن قشنگ تر زنونه حرف می زد و رفتار می کرد . نیم نگاهی به من انداخت ، که با دیدن قیافه ی تو شوک رفته ی من خنده ش گرفت . گفتم : سیا خدا وکیلی بیا برو بازیگری چیزی شو … تو رو چه به پزشکی ؟ آخه چیزیم حالیت نیس که … استعداد ت همون تو بازیگریه .
اخم کرد و گفت : بزجه هر وقت تونستی پزشکی قبول بشی بیا نظر بده … با این بازیگوشی و حوس پرتی که من به تو دیدم ، چشمم آب نمی خوره قبول بشی .
_ اِ سیا نا امیدم نکن دیگه .
لبخند شیطونی زد و گفت : خدایی انتظار زیادیه توی ماش مخ پرشکی قبول بشی .
غضب آلود نگاهش کردم و گفتم : باز دلت ه*و*س کتک کرده ؟
شیطون گفت : خیال کردی این دفعه میشینم تا ازت کتک بخورم ؟ خاتون که خوابیده … درم که بسته ست … تنها هم که هستیم . نه جونم این دفعه به روش خودم پیش میرم .
با خودم گفتم حالا که دور دور پرو بازیه چرا من نباشم ؟ تا کی این خجالت می خواد نقطه ضعفم باشه ؟ با پررویی تو چشماش زل زدم وگفتم : پیش برو … کیه که بدش بیاد ؟
لپمو کشید و گفت : خاتون تو این چند روز بهت تخم کفتر داده ؟ زبون باز کردی وروجک !
_ توم که چه قدر بدت میاد !
با لبخند گفت : از خدامم هست … بالاخره گیسو هم باید یه روز بزرگ بشه و حرفای بزرگونه بزنه … حالا واقعا به روش خودم بیش برم ؟
بیا … اینم از سیاوش خان طیب و طاهر ! من میگم مردا جنبه ندارن این وجدان بی شعورم قبول نمی کنه . با اخم گفتم : بی جا می کنی با روش خودت پیش بری … خیر سرمون قرار بود امشب فقط درس بخونیم . اون خاتون بنده خدا که توی پلید منحرف رو نمی شناسه که .
سیاوش دستش رو زد زیر چونه ش و در حالی که به گوشه ی اتاق نگاه می کرد ، طوری که انگار داره فکر می کنه ، گفت : می دونی گیسو چی واسم خیلی عجیبه ؟
_ چی ؟
_ این که چطور با این اخلاق گندت عاشقت شدم ؟ و عجیب تر این که هر روز بیش تر دارم عاشفت میشم .
خیال کرده … این مرتیکه می خواد منو خر کنه .
لبخند مرموزی زدم وگفتم : اینم واسه من خیلی عجیبه که دو ساله دارم تو رو تحمل می کنم . خاتون راست میگه که میگه سلام گرگ بی طمع نیس . گفتم تو نمیای از خوابت بزنی به من درس یاد بدی که .
حس کردم سیاوش شوخیم رو جدی گرفت و چشمای مشکیش رنگ غم گرفت و عین یه پسر بچه ی پک و معصوم بهم خیره شد و گفت : واقعا داری تحملم می کنی ؟ بعدشم انقدر ذهنیتت در مورد من بده ؟
واااای خدا تو اون لحظه دلم براش ضعف رفت . حس کردم پسرمه ! ناخودآگاه به طرفش رفتم و گونه ش رو بوسیدم و گفتم : مگه میشه تو رو دوست نداشت آخه ؟
گوی های رنگ شب توی چشمای سیاوش درخشیدن . منم انگار تازه فهمیدم چی کار کردم . سرم رو پایین انداختم و رفتم عقب . با انگشت های دستم بازی می کردم . سیاوش با همون لبخند شیطونش گفت : ببین … تقصیر خودته دیگه . چطور از یه پسر انتظار داری وقتی کسی که انقدر دوستش داره می بوستش ، عکس العملى انجام نده ؟
_ خب … خب … ناخودآگاه بود . یعنی حواسم نبود .
_ ای کاش همیشه حواست پرت بشه .
چشم غره ای بهش رفتم و گفت : بچه پررو … مثلا می خواستی با من زیست کار کنی . ساعت ۱۲/۳۰ شد و تو هنوز داری سر به سر من می ذاری .
_ اینم بحثیه … فقط یه نکته … فردا که این مرتیکه شایان اومد ، اصلا نزدیکش نمیشی ، باهاش حرف نمی زنی ، چیزی بهش تعارف نمی کنی . خاتون میوه ای چیزی دستت داد ، که ببری تعارف کنی یا میدیش دست من یا یکی از داداشم . لباس کوتاه جلوش نمی پوشی ، موهات از روسری بیرون نباشن و …
یکم فکر کرد و گفت : آها … بلند هم نمی خندی .
با تعجب و نیمچه عصبانیتی گفتم : نظرت چیه کلاً نیام جلوشون ؟
خیلی جدی جواب داد : آره … اینم فکر خوبیه .
_ سیــاوووششش .
_ آروم … خاتون بیدار میشه … ببین گیسو جان من نه اُملم نه مرض دارم که بخوام جلوی روابط اجتماعی تو رو بگیرم . اما مسئله اینجاست که این مرتیکه ی بی ناموس ، حالیش نمیشه ناموس چیه .
حس کردم یه چیزی توی ذهنش داره اذیتش می کنه . چون با عصبانیت دستی تو موهاش کشید و رگ گردنش هم حسابی بیرون زده بود . با گیجی پرسیدم : آخه مگه چی کار کرده که تو انقدر از دستش شاکی شدی ؟
در حالی که چشماش رنگ خون گرفته بود ، با صدای عصبی ولی آرومی گفت : رفتارای اون مرتیکه لندهورِ چشم ناپاک رو تو مراسم نامزدیمون یادت نمیاد ؟
یه کم فکر کردم و دیدم کاملاً حق با سیاوشه . پسره ی چشم در اومده تو مراسم نامزدیمون می خواست با اون چشمای هیز آبی رنگش منو قورت بده ! کثافت جلوی سیاوش به من پیشنهاد ر**ق*ص داد ! یه زور کاوه و کیارش و سیاوش رو کنترل کردیم که نزنن لهش کنن . کلاً این شایان آدم جالبی نبود . از بچگی آمریکا بزرگ شده بود . همه می گفتن به خاطر این که خارج از کشور بزرگ شده ، این رفتارا ازش س می زنه . ولی به نظر من حرف مفت بود . یعنی هرکس یه مدت طولانی آمریکا زندگی کرده باشه یا اصلاً وطنش اونجاست ، رفتاراش خود سرانه و سبک هستن ؟ به نظر من که اینطور نیست .
این یارو از پایه مشکل داشت . به سیاوشی که هنوز عصبی بود گفتم : عزیزم اون پسره ی عوضی ارزشش و نداره که بخوای انقدر به خاطرش خودتو عصبی کنی . بهت قول میدم که کاری نکنم که تو بخوای حساس بشی . اجازه نمیدم پاش رو از گلیمش دراز تر کنه .
اما سیاوش بازم با این حرفا آروم نشد . گفت : آخه گیسو تو که نمی دونی چه قدر حس بدیه که یکی یه ناموست چشم داشته باشه … بخدا فردا بخواد گنده تر از دهنش حرف بزنه ، با خاک تو باغچه یکیش می کنم .
حس خوبی بهم دست می داد وقتی سیاوش این طوری غیرتی می شد . از مردایی که اجازه میدن زنشون با هر کس زیادی گرم بگیره و هر جور دلش می خواد بگرده ، متنفر بودم . به نظرم ارزش این جور مردا یک چهارم سیب زمینی هم نیست ! سیاوش دوباره دستی تو موهاش کشید و در حالی که سعی می کرد خودش رو کنترل کنه ، گفت : حالا بیخیال این مرتیکه ی عوضی … بیا بریم سراغ کار خودمون .
دوباره شروع کرد به درس دادن . واسم عجیب بود که چطور با اون همه عصبانیت تونست خودش و کنترل کنه و تمرکزش رو جمع کنه و دوباره بتونه درس بده . حدود یک ساعت و نیم بعد ، همه ی ایستگاه ها رو توضیح داده بود و نوبت این بود که من بفهمم چه قدر یاد گرفتم .
سیاوش ۱۵۰ تا تست رو برام تعیین کرد و گفت : این تست هایی رو که برات معین کردم رو می زنی . حوسم بهت هست که یه موقع از روی جوابیه نگاه نکنی . ۱۲۰ تا شون رو هم بزنی کافیه ولی چه بهتر که همه رو بزنی . از الآن تا ۱۵۰ دقیقه ی دیگه وقت داری .
_ یعنی برای هر تست یک دقیقه ؟!!
با خونسردی جواب داد : آره خب … تازه زیادم هست .
با عصبانیت چشمام رو چرخوندم و گفتم : نزده چی ؟ می تونم تستی رو نزده بذارم ؟
_ آره … درست فکر کن سر جلسه ی کنکوری .
سرم رو تکون دادم و شروع به زدن تست ها کردم . ساعت ۲/۳۰ شب بود که شروع کردم . سیاوش با گوشیش مشغول بود و چند دقیقه ای یک بار هم به من نگاه می کرد . توی این یک سال که درست و حسابی برای کنکور درس خونده بودم ، عادت کرده بودم که شبا تا ساعت ۳ بیدار بمونم اما بعد از ساعت ۳ کم کم پلکام سنگین می شد ، مخصوصا امشب که انقدر خسته بودم . ۳۰ تا تست اول رو که زدم ، خواب شد مهمون چشام .
با بدبختی و جون کندن ادامه می دادم و اون سیاوش زبون نفهم هم چند دقیقه ی یه بار ، تذکر می داد که خوابم نبره . اصلا نمی فهمید که چه قدر خوابم میاد . خاتون هم نیومد یه سر به ما بزنه … حداقل اگه میومد ، التماسش می کردم منو از زیر دست این جلاد نجات بده . با هر جون کندنی بود تا ساعت ۴:۵۸ دقیقه همه ى تست ها رو زدم و ۲ دقیقه هم وقت اضافه آوردم . نفهمیدم چی شد اما یهو ولو شدم رو زمین . سیاوش اومد بالای سرم و گفت : گیسو جان نماز صبحت رو نمی خونی ؟
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم : بخدا دیگه نمی تونم .
و بلافاصله بعد از گفتن این حرف خوابم برد . صبح با صدای ورق زدن کتاب از خواب بیدار شدم . یکی از چشمام رو باز کردم و بی حوصله نگاهی به ساعت انداختم . یک ظهر بود !! به اطرافم نگاه کردم که دیدم سیاوش کنارم نشسته و کتابی هم جلوی دستشه . با صدای گرفته که هنوزم خواب آلود بود ، گفتم : سلام … صبح بخیر .
سیاوش عینکش رو روی چشمش جا به جا کرد و با لبخند جواب داد : سلام وروجک … ظهر عالی متعالی .
راست می گفت ظهر بود . اومدم بلند بشم که چیزی توجه م رو جلب کرد . صبح تا جایی که یادم میاد تو اتاق خودم خوابم برد اما الآن تو یه اتاق دیگه م . و این که بدون بالش و رخت خوب خوابم برد ، اما الآن هم رخت خواب داشتم هم بالش . از سیاوش پرسیدم : تو منو آوردی اینجا ؟
_ آره …
_ چطوری ؟
نگاهی عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت : بغلت کردم دیگه …
_ چرا نذاشتی تو اتاق خودم بخوام ؟
_ آخه دلم می خواست خودم تو اتاقت بخوابم … البته دلم می خوات توام تو اتاقت بمونی ولی خب خاتون چشمام رو در می آورد .
بعدش هم لبخند دندون نمایی زد . سرم رو تکون دادم و در حالی که از اتاق بیرون می رفتم ، گفتم : خدا شفات بده .

بعد از شستن صورتم ، رفتم توی آشپزخونه . خاتون مشغول ناهار درست کردن بود . صورتش رو بوسیدم و بهش صبح بخیر گفتم . داشتم یه لقمه شامل نون خونگی و پنیر محلی برای خودم می گرفتم که خاتون گفت : دیشب درست رو خوب یاد گرفتی ؟
_ آره . بابا این سیاوش دهن مارو …
خاتون نذاشت جمله م رو کامل کنم و با اخم گفت : یه خانم جوان در مقابل یک آدم مسن و بزرگتر از خودش این جوری حرف می زنه ؟
قربونش بشم دوباره رفت تو فاز نصیحت و این حرفا . برای این که از غرغرا و نصیحت های تکراری خاتون جلوگیری کنم ، معذرت خواهی سرسری کردم و سریع از منطقه ی خطر دور شدم . به اتاقی که سیاوش اونجا بود ، پناه بردم . تا از در رفتم تو ، سیاوش بی مقدمه گفت : ۷ تا نزده و ۴ تا غلط . آمار خوبیه اما می تونست بهتر باشه .
اداش رو در آوردم و با دهن کجی گفتم : آمار خوبیه اما می تونست بهتر باشه … ولمون کن باووووو . مردم چه انتظارایی دارن … والا به قرآن . دیگه از این بهترم مگه میشه ؟ تازه با اون شرایطی که من داشتم . انقد خوام میومد که نمی تونستم درست سوالا رو بخونم .
سیاوش اخم کرد و گفت : این چه طرز حرف زدنه ؟ خجالت نمی کشی ادای بزرگترت رو در میاری ؟ بعدشم خیال کردی کنکور مسخره بازیه ؟ می دونی ۴ تا غلط یعنی چی ؟
با بی حوصلگی چشمام رو چرخوندم . امروز همه گیر دادن به حرف زدن ما . بعد یکی نی به این مشنگ بگه مگه کنکور ۱۵۰ تا تسته ؟ همش ۵۰ تا ست . که اونم فوقش ۷ تاش ژنتیک باشه . برای این که دوباره شروع به غر زدن نکنه ، لقمه رو به طرفش گرفتم و گفتم : صبحونه خوردی ؟
با اخم نگاهم کرد و جواب نداد . بی تفاوت شونه ها رو بالا انداختم و رفت گوشه ی اتاق نشستم و به سیاوش خیره شدم که داشت با آرامش کتابارو جمع می کرد . خنده م گرفته بود . این سیاوش انقدر درس خونده بود ، پاک روان شاد شده بود . با خنده گفتم : کوشولو از دستم ناراحتی ؟
سیاوش این دفعه اخم وحشتناکی کرد که لال شدم . و گفت : الحق که بچه ای .
خدایی این دفعه واقعا از اخمش ترسیدم ، چون جدی جدی بود . پایین ابروهاش به سمت بالا متمایل می شد و جذبه ی خاصی به قیافه ش می داد . با عصبانیت پا شد که از اتاق بیرون بره اما من رفتم و جلوش ایستادم و با شرمندگی گفتم : من … من نمی خواست ناراحتت کنم . فقط … شوخی کردم !
سیاوش با همون اخمش گفت : آره … عادت داری که کلی از حرفات و کاراتو در قالب شوخی نثار آدم کنی . می دونی چیه گیسو … باهات که خوب رفتار می کنن ، فکر می کنی باید سوار طرف بشی . من از خوابم و کار زندگیم زدم و اومدم با جنابعالی در کار کنم ، بعد تو حتی احترامم رو هم نگه نمی داری . درست عین بچه ها رفتار می کنی … لوس و پر توقع . انقدر خاتون لی لی به لالات گذاشته که انقدر لوس و از خود راضی شدی که حتی نمی تونی احترام دیگرن رو نگه داری . یه ذره بزرگ شو .
بعدم منو هل داد کنار و از اتاق بیرون رفت .

دانلود رمان نگاه سرد
تقدیم به رضوان عزیزم
دستی به صورتم کشیدم . نمی دونم چرا خیس بود ؟؟! حرفای سیاوش برام گرون تموم شده بود . یهو صدای گریه ام بالا رفت . رفتم گوشه ی اتاق نشستم و پاهام رو جمع کردم و سرم رو گذاشتم روی زانوهام . وقتی فکه فکر کردم ، فهمیدم حق با سیاوشه . خیلی از جنبه ی بالای سیاوش سوء استفاده کرده بودم . کاملا بهش حق می دادم که از دستم ناراحت بشه اما فقط یه چیزی اذیتم می کرد . اونم این بود که سیاوش همه ی شوخیام رو جدی گرفته بود و فکر می کرد بهش طعنه می زنم .
صدای خاتون و سیاوش از بیرون میومد که توجه منم به مکالمشون جلب شد :
_ بخدا اگه بذارم بری … من که می دونم هم تو هم گیسو عاشق کلم پلویین .
_ خاتون بخدا خسته ام … می خوام برم خونه دوش بگیرم . قول میدم شب بیام … نمی تونم گیسو رو با اون مرتیکه شایان تنها بذارم .
_ اول می مونی کلم پلوت رو می خوری بعد میری … بعدم عزیز دلم می دونم روی شایان حساسی … خودمم دل خوشی ازش ندارم ولی قربونت برم شب دعوا درست نکنی ها .
_ چشم … حالا خاتون اجازه میدین من برم ؟
_ اول کلم پلوت رو می خوری بعد میری .
فکر کنم سیاوش تسلیم شد چون یک دقیقه بعد وارد اتاق شد . سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم . اولش نگاهش متعجب شد اما بعد نگاهش رنگ بی تفاوتی گرفت . انگار قصد کوتاه اومدن نداشت . مردد بود که بیاد بشینه کنار من یا اونور اتاق . اومد با فاصله کنار من نشست و سرش رو به عقب خم کرد .
_ سیاوش من …
_ نمی خوام چیزی بشنوم …
_ اما تو باید …
با صدای بلند و عصبی گفت : گفتم نمی خوام چیزی بشنوم … حوصله ی بهونه های الکی رو ندارم .
اعصابم خرد شد … حتی اجازه ی حرف زدن هم بهم نمی داد . از جام بلند شدم و لیوانی رو که روی میز کنار دستم بود برداشتم . همون لحظه صدای زنگ در اومد و همزمان با خروج خاتون از خونه ، من لیوان رو پرت کردم روی زمین که شکست و با عصبانیت گفتم : می دونی سیاوش مشکل گیسوی بدبخت چیه ؟ مشکلش اینه که تنهاست … اینه که پدر و مادر بالای سرش نیست . اینه که مثل تو مادری نداره که به خاطر یه خستگی ساده ش نیم ساعت قربون صدقه ش بره . خاتون هم واسه این که اجازه نده کمبود پدر و مادر تو زندگیش حس بشه ، زیادی لوسش کرده . مشکلش اینه که پدر ندره که وقتی یکی مثل تو اشک تو چشماش نشوند ، پدرش بره دهن طرف رو پر خون کنه . اینا رو نمیگم که حس ترحم تو رو برانگیخته کنم چون حتی ترحم کردن اطرافیانم هم مصنوعیه . اینا درد دلم هستن که یه عمر توی خودم ریختم . مشکل من اینه که یکی مثل تو ر. ه عنوان مرد زندگیم انتخاب کردم … که حتی اجازه ی دفاع از خودم رو بهم نمیدی . حتی حاضر نیستی بشنوی و باور کنی که همه ی حرفایی که زدم فقط از روی شوخی بوده و با منظور چیزی نگفتم . فقط می خواستم با کسی که قراره یه عمر باهاش زندگی کنم ، احساس صمیمیت کنم . دلم می خواست همسر مثل دوستم باشه . توام زورت به من رسیده … چرا ؟ چون فقط حامی ندرم . نه پدری و برادری . و متأسفانه مشکل اینجاست که اگه بخوام از تو پیش کسی گلایه کنم ، همه طرف تو رو می گیرن فقط به خاطر این که پشتت گرمه به پدر و مادری که همه جوره هوات رو دارن . نمی دونم چرا اگه به نظرت بچه اومدم ، اومدی . باهام ازدواج کردی ؟ از دستم خسته شدی ؟ باشه … برو . ولم کن و برو تا از دست یه بچه ی لوس و پر توقع خلاص بشی .
………………………………………………………………………………………….
قسمت های جدید اضافه  شد  ۲۲ تیر ۹۵
………………………………………………………………..
سیاوش با ناباوری بهم نگاه می کرد . برگشتم و از پنجره بیرون رو نگاه کردم . یهو حس کردم تو یه حجم بزرگ و گرم فرو رفتم . سیاوش از پشت بغلم کرده بود . با صدای آرومی گفت : چی میگی دیوونه ؟ ولت کنم برم ؟!! مگه چنین چیزی ممکنه ؟
در حالی که دست و پا می زدم تا از بغلش بیرون بیام ، با صدای عصبی گفتم : ولم کن … حوصله ندارم .
_ تو اشتباه منو نکن … بذار من حرف بزنم .
جوابی ندادم و اجازه دادم که حرفش رو بزنه . ادامه داد : من ازت معذرت می خوام که باهات بد حرف زدم .. متوجه م که اشتباه کردم . امیدوارم بتونی منو ببخشی … اما متوجه نمیشم چه رفتاری از ما دیدی که فکر کردی دوست داشتن و محبتمون نسبت بهت مصنوعیه ؟ باور کن همه از ته قلب دوستت دارن . منم که دیگه اصلاً گفتن نداره …
با خنده گفتم : میشه ولم کنی ؟
با تعجب جواب داد : چرا ؟!!!
_ نفست می خوره به گردنم خنده م می گیره .
سرش رو آورد نزدیک تر و گفت : اِ ؟ حالا که اینجوریه عمراً ولت کنم . بعدشم من تو زندگیت اومدم که تمام تنهاییت رو پر کنم . حاضرم به خاطر تو تمام تو دهنی های عالم رو هم تحمل کنم . در ضمن تو حامی داری … اونم منم . همه جوره هوات رو دارم . دلم نمی خواد با وجود من هیچ وقت احساس تنهایی کنی .
حرفاش آرومم کردن … دیگه مثل چند دقیقه قبل عصبی نبودم . فقط نمی تونستم جدی باشم ، چون قلقلکم میومد . گفتم : اگه ولم کنی ، جوابت رو میدم … این طوری نمی تونم جدی باشم .
از بغلش بیرون اومدم و گفتم : باشه بخشیدم … ولی توام یه چیزی میگی ها ! من جنابعالی رو سال تا ماه نمی بینم ، بعد چطور می خوام احساس تنهایی نکنم ؟
لبخند شیطونی زد و گفت : تا یکی دو ماه دیگه میای پیش خودم .
با تعجب گفتم : منظورت چیه ؟
_ انشالا دانشگاه شیراز قبولی . بعدم ازدواج می کنیم و میریم سر خونه زندگیمون .
_ بروووو …. چه واسه خودش برنامه چیده . بر فرض که من شیراز قبول شدم ، بر فرض محال هم که خاتون گذاشت همین امسال ازدواج کنیم ، همه ی اینا به کنار … جنابعالی با کدوم پول می خوای زندگی رو بچرخونی ؟
_ بابا هوامون رو داره تا من درسم تموم بشه .
_پس فکر کنم دو سال باید نون و عشق بخوریم .
_ آره … خوبه که .
_ اصلا از کجا معلوم که من شیراز قبول بشم ؟
_ مطمئنم که قبولی … چون هم بومی هستی هم تواناییش رو داری . فقط اگه تهران قبول بشی ، شرایط فرق می کنه .
_ چه فرقی ؟
_ نمی تونم بذارم این فرصت خوب رو از دست بدی … دانشگاه های تهران یه چیز دیگه ن . اون وقت باید دوسال صبر کنیم تا عمومی من تموم بشه و تمام تلاشم رو بکنم که واسه تخصص تهران قبول بشم .
_ می دونی سیاوش … کلا حس خوبی به تهران ندارم … حس می کنم آدم بین ۱۲ میلیون آدم دیگه گم میشه . شلوغه … مسیرا طولانیه … پر از دوده . می دونی … یه جورایی حس می کنم احساس این شهر مرده … عین شیراز رنگ بوی عشق نداره … به نظرم اکثر مردم اونجا واسه زنده موندن دست و پا می زنن . تهران رو دوست ندارم … نمی تونم خودمو با شرایطش هماهنگ کنم .
_ به این بدی که تو میگی نیست … ولی خب شیراز خیلی بهتره .
توی همین لحظه ، خاتون صدامون کرد که بریم ناهار بخوریم .

انصافا کلم پلو رو به اندازه ی سیاوش دوست داشتم ! سر سفره نشستیم و دوتاییمون با ولع شروع به خوردن غذا کردیم . خاتون با چهره ای متعجب به ما دو تا خیره شده بود و لب به غذا نمی زد . در عرض ۶ یا ۷ دقیقه ، هر دومون بشقاب اول رو تموم کردیم و همزمان دستمون به طرف کفگیر رفت تا بشقابامون رو از غذا پر کنیم که خاتون زیر لب گفت : خوب شد غذا اندازه ی ۸ نفر پختم .
من و سیاوش لبخند گشادی بهم زدیم و سیاوش گفت : خب خاتون تقصیر خودته دیگه … از بس دستپختت خوبه ، ما نمی تونیم خودمونو کنترل کنیم .
_ نوش جونتون ولی مادر می ترسم دل دردی چیزی بگیرین . حداقل آروم بجوین .
چشمی گفتیم و اجازه دادیم خاتون بنده خدا هم غذا بکشه . بعد از خوردن غذا ، سیاوش رفت خونشون . خاتون هم در حال تدارک دیدن واسه شب بود که عمه مریم اینا میومدن . عمه مریم ، خواهر پدربزرگ خدا بیامرزم امیر مسعود خان بود . یعنی عمه ی بابام بود . یه زن مسن ، تقریبا همسن خاتون . خودش و دخترش ، لیلی ، خیلی ماه بودن . اما این بچه های لیلی … وااای وقتی بهشون فکر می کنم ، کهیر می زنم ! شایان و کیانا … یکی از اون دیگری چندش تر و حال بهم زن تر .
اصلاً کلاً تو فامیل هیچ کس از این خواهر و برادر خوشش نمیاد . حتی عمه مریم که مادر بزرگشونه . حالا باز شایان بهتره ! درسته هیز و چشم دریده ست … اما اخلاقش خوبه ولی این کیانای چندش علاوه بر بداخلاق بودن ، پررو هم هست . دختره ی بی حیا جلوی چشم من به سیاوش نخ که چه عرض کنم … طنابم نه … کابل میده ! اصلا حوصله نداشتم این دو تا آدم مسخره رو تحمل کنم .
شایان و کیانا بدون پدر بزرگ شدن . پدرشون آمریکایی بوده و وقتی که شایان ۶ ساله بوده و لیلی سر کیانا حامله بوده ، ترکشون می کنه . و حالا این خواهر و برادر چند ساله مایه ی عذاب من شدن . شایان ۲۷ ساله ست و کیانا ۲۱ ساله .
دست از این فکرای مسخره برداشتم و رفتم سراغ درسم . هر چه قدر به خاتون اصرار کردم که بذاره کمکش کنم ، اجازه نداد و گفت برو درست رو بخون . ساعت نزدیک ۶ غروب بود که صدای در اومد . مطمئن بودم خان کاکا اینان . قبل از این که می خواستم از اتاق بیرون برم ، لباسام رو با یه کت و شلوار آبی کاربنی عوض کردم . تاپ سفید رنگی زیر کت می خورد و با یه دکمه ای که روش پر از نگین بود ، بسته می شد . فقط یه دکمه ی زیر سینه می خورد . بلندی کت هم تا زیر باسنم بود .
موهام رو محکم بستم و با گل سر جمعشون کردم و شال همرنگ کت و شلوارم رو هم سرم کردم . دوباره دستم رفت سمت کشوی لوازم آرایشم . دلم نمی خواست در برابر اون کیانای عفریته چیزی کم داشته باشم . خط چشمی کشیدم و ریمل هم زدم . چشمام واقعا درشت به نظر میومدن . رژ جیگری تیره هم زدم و دیدم خیلی پررنگ شد . یه کم کمرنگ ترش کردم . رژ گونه ی تیره ای هم زدم . خوب شدم … در حالی که می دونستم سیاوش زنده م نمی ذاره ، اما ترجیح دادم امشب حداقل جلوی چشم کیانا خوب به نظر بیام . دستی به لباسام کشیدم و از اتاقم بیرون رفتم .

به همه سلام کردم و کنار سامان نشستم . سامان با لحن شیطونی ، آروم گفت : بلا خوب خوشگل بودی رو نمی کردی ها !
مثل خودش آروم گفتم : هوی چشم در اومده ، من جای مادرتم !
_ چه خودشم تحویل می گیره … انگار بهش نظر دارم ! من که می دونم به خاطر اون دختره کیانا انقدر به خودت رسیدی .
موهاش رو بهم ریختم و گفتم : الحق که بچه ی باهوشی هستی .
سامان لبخند پر غروری زد و جوابی نداد . کلا خانواده ی خان کاکا اینا خیلی خودشون رو دوست دارن ! همه ساکت بودیم که حس کردم زن عمو یه جور شیطونی نگاهم می کنه . متعجب شدم و فکر کردم تا بفهمم که چرا زن عمو این جور نگاه می کنه که انگار آب سرد ریختن روم . نکنه … نکنه داره در مورد دلیل موندن دیشب سیاوش خونه ی ما خیال بافی می کنه ؟؟؟ یعنی داشتم از خجالت آب می شدم . سرم رو پایین انداختم و سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم . خاتون صدام کرد که برم چایی ها رو بیارم . سیاوش هم همزمان با من از جاش بلند شد و دنبال من راه افتاد . وقتی از محدوده ی دید خان کاکا اینا خارج شدیم ، با عصبانیت دستم رو گرفت و گفت : یادت رفت دیشب بهت چی گفتم ؟ گفتم لباس کوتاه نپوش بعد اومدی آرایشم کردی ؟ دلت می خواد اون مرتیکه ی عوضی با اون چشمای هیزش قورتت بده ؟
منم با گستاخی زل زدم تو چشماش و گفتم : این دفعه هر چیزی بگی ، به حرفت گوش نمی کنم . نمی خوام جلوی اون کیانای عفریته کم بیارم .
سیاوش پوزخندی زد و گفت : یعنی به خاطر این که به اون دختره ثابت کنی ازش سر تری انقد تیپ زدی ؟
_ تو هر جور مایلی فکر کن ولی دلیل من فقط همینه .
دستم رو از دستش بیرون کشیدم و به طرف آشپز خونه رفتم . خاتون داشت چایی می ریخت که صدای زنگ در اومد . صد در صد عمه مریم اینا بودن . با خاتون از آشپزخونه بیرون اومدیم و به استقبال مهمونا رفتیم . سامان در اصلی رو کامل باز کرده بود و شایان داشت لند کروز مشکی رنگش رو توی حیاط پارک می کرد . در های ماشین باز شد و هر چهار نفرشون پیاده شدن . با دیدن کیانا اپی گلوتم پایین اومد تا راه نای رو ببنده ، زبان کوچکم بالا رفت تا راه بینی رو ببنده و دریچه ی کاردیام داشت انقباضش رو از دست می داد و محتویات معده م به سمت بالا حرکت می کردن تا عمل انعکاسی استفراغ رو شکل بدن ، که خودم رو کنترل کردم .
به معنای واقعی کلمه حالم ازش بهم می خورد . با غضب بهش خیره شدم . تقریبا ۴ سانتی قدش از من کوتاه تر بود و هیکل فوق العاده ای داشت . پوستش خیلی سفید بود و چشماش هم عین شایان آبی بودن . چشمای درشتی نداشت ، ولی با آرایش کاری می کرد که درشت به نظر برسن . دماغش رو عمل کرده بود که فقط ۲ تا سوراخ ازش باقی مونده بود ، از بس کوچیکش کرده بود . لب هاش هم معمولی بودن . موهاش رو هم کنفی رنگ کرده بود و بازشون گذاشته بود که همش از دو طرف شالش بیرون ریخته بود . اگه شال سرش نمی کرد ، سنگین تر بود . مانتو و شلوار سفیدی هم تنش بود که من از این فاصله می تونستم رنگ لباس زیرش رو هم تشخیص بدم ! شایان هم تا حدودی شبیه به کیانا بود . پوستش گندمی روشن بود و چشمای درشت آبی داشت . دماغش فرم خوبی داشت و لب هاش هم درشت بودن . خوش چهره بود اما چه فایده که هیز بود ! هم قد سیاوش بود و هیکلش هم دیگه زیادی بدن سازی شده بود . خیلی گنده بود . موهاش هم مشکی بودن و مدل سون زده بودشون . یه پیراهن تنگ سرمه ای و شلوار کتان مشکی هم پوشیده بود .

همگی از پله های جلوی در ورودی پایین رفتیم و به استقبالشون رفتیم . با عمه و لیلی خانوم روبوسی کردم . من و کیانا که به زور بهم حتی سلام کردیم . اصلاً چشم دیدن هم دیگه رو نداشتیم . شایان هنوز داشت وسیله از توی ماشینش خالی می کرد . حس کردم دستی ابراز احساسات شد . نگاه کردم دیدم سیاوشه که چسبیده به من و داره با اخم به شایان نگاه می کنه که به طرف ما میاد . خیلی ریلکس با سیاوش سلام و احوال پرسی کرد ولی سیاوش با اخم جوابش رو می داد . بعد از سیاوش به طرف من اومد و گفت : سلام گیسو جان … خوشحالم که دوباره می بینمت . از دو سال پیش تا الآن بزرگ تر و خانوم تر شدی .
زورکی لبخندی روی لبم نشوندم و گفتم : سلام آقا شایان … خیلی خوش اومدین .
همگی رفتن داخل و من و سیاوش موندیم تو حیاط . سیاوش با عصبانیت به من نگاه می کرد و حرفی نمى زد . پرسیدم : چرا نمیری داخل ؟
با عصبانیت دستی تو موهاش کشید و گفت : دعا کن تا آخر شب این یارو رو زنده بذارم .
لبخندی زدم و گفتم : ترجیح میدم خودش و خواهرش رو با هم آتیش بزنی .
لبخند محوی زد و با هم رفتیم داخل . این کیانای چندش یه جوری بهم نگاه می کرد که انگار من عامل اصلی جریان ۱۱ سپتامبر و بمب گزاری فرانسه و بلژیک بودم ! خاتون و زن عمو و لیلی خانوم و عمه مریم ، یه گوشه نشسته بودن و مشغول صحبت با هم دیگه بودن . خان کاکا هم داشت تلویزیون تماشا می کرد . کاوه هم مشغول صحبت با شایان بود . ما هم رفتیم کنار داداشای سیاوش نشستیم . کیانا چند لحظه با غضب من رو نگاه کرد و رفت داخل اتاق .
بعد از نیم ساعت که بیرون اومد ، من جای اون خجالت کشیدم با اون وضع لباس پوشیدنش ! تاپ حریر صورتی کمرنگی پوشیده بود که خیلی باز بود و همه ی دار و ندارش معلوم بود . با یه دامن حریر سفید خیلی کوتاه . سیاوش و داداشاش با دیدنش سرهاشون رو پایین انداختن و سیاوش زیر لب استغفرالله گفت . واقعا کیانا بی حیا بود . اومد درست نشست روبروی سیاوش و پاهاش رو روی هم دیگه انداخت . سیاوش هم که معلوم بود اعصابش خرد شده ، بلند شد و رفت . شایان هم که چشم سیاوش رو دور دیده بود ، گفت : گیسو امسال کنکور داری ؟
_ بله آقا شایان .
_ شنیدم که دختر باهوشی هستی … رشته ی تحصیلیت چیه ؟
_ تجربی .
لبخند خاصی زد و گفت : پس باید امیدوار باشیم که قراره تو فامیلمون پزشک داشته باشیم .
منم متقابلاً لبخند پر غروری زدم و گفتم : انگار فراموش کردین که سیاوشم پزشکی می خونه .
و اینجا بود که از اظهار نظر کیانا خانوم مستفیض شدیم :
شایان یه چیزی میگی ها … این چطوری می خواد از تو روستا پزشکی قبول بشه ؟ اینجا همین که اجازه میدن دخترا درس بخونن خودش به اندازه ی کافی عجیب هست .
پوزخند محوی زدم و جواب دادم : کیانا جان … اولاً این به درخت میگن ، بعدشم می تونم بپرسم چرا نمی تونم قبول بشم ؟ مدام در حال درس خوندن بودم و دنبال کار های مسخره مثل هر روز رنگ مو عوض کردن و مهمونی رفتن و با این و اون گشتن نبودم . بعدشم دیگه زمونه ای نیست که اجازه ندن دختر درس بخونه … دختر اگه واقعا دنبال درس باشه و هرز نپره ، دنیا رو بهم می ریزه تا یه کتاب تست پیدا کنه .
چشمای کیانا از عصبانیت قرمز شد و دستاش رو مشت کرد و شایان هم داشت از خنده منفجر می شد .

عجب سخنرانی کردم ها ! تمام کار های کیانا رو زدم تو صورتش . شایان اینا دو سال قبل از کنکور کیانا اومدن ایران . توی اون دو سال کیانا فقط دنبال کارای مزخرف بود و اصلا درس نمی خوند . منم همه ی حرفام رو با منظور زدم . معلوم بود داداش های سیاوش هم با جوابم حال کرده بودن . کیانا با حرص بلند شد و رفت توی اتاق. شایان خنده ی بلندی کرد و گفت : عجب دختر شیرین زبون و زبون داری هستی .
این دیگه چه قدر پرروعه ! جلوی برادر شوهرام هم ول کن نیست . کیارش با لحن عصبی گفت : به وقتش هم جواب آدم های گستاخ رو میده .
شایان طعنه ی حرف کیارش رو گرفت و پوزخندی زد و چیزی نگفت . خاتون صدام کرد که برم تو آشپزخونه . داشت شربت درست می کرد و می خواست برای مهمونا ببره . وقتی شربت آلبالو ها رو توی لیوان ها ریخت و توی سینی گذاشت ، سینی رو به دست من داد و منم از آشپزخونه بیرون رفتم . تا رفتم بیرون ، کیارش به طرفم اومد و فوراً سینی رو از دستم گرفت و رفت .
انصافاً داشتن برادر شوهر هم نعمتی بود ! نمی دونستم فقط این سیاوش کجا بود ؟ مثلاً قرار بود هیچ رقمه من رو با شایان تنها نذاره . رفتم تو حیاط و کل حیاط بزرگ خونه رو دنبالش گشتم اما نبود . وارد اسطبل کوچیک میرنا شدم ، که دیدم سیاوش داره یال های خوشگل اسبم رو نوازش می کنه . پرسیدم : اینجا چه کار می کنی ؟
_ هر جایی که باشم بهتر از اینه که این کیانا جلوی چشمام باشه … دختره ی بی حیا .
_ مثلا قرار بود لحظه ای از کنارم دورنشی .
_ خیالم راحته که داداشام هستن … مرتیکه زیادی حرف بزنه دهنش رو صاف می کنن .
_ سیاوش بیا بریم داخل … زشته جلوی عمه مریم و لیلی خانوم . کیانا هم قهر کرد و رفت تو اتاق .
سیاوش با تعجب گفت : قهر کرد ؟؟؟ چرا ؟؟!!
لبخند خبیثی زدم و گفتم : چزوندمش .
لبخند محوی زد و دماغم رو کشید . سیبی که توی دستش بود رو به میرنا داد که بخوره و گفت : دانشگاه قبول شدی ، میرنا رو بیار پیش اسب های ما … خاتون بنده خدا مگه چقد توان داره ؟ یه اسب رو تربیت کرده فرستاده دانشگاه حالا نوبت یه اسب دیگه س ؟
در حالی که جیغ می کشیدم ، گفتم : سیاوش می کشمــــت …
سیاوش عین شتر مرغ شروع کرد به دویدن ! انقدر سریع می دوید که من هر چه قدر می دویدم و سرعتم رو بالا می بردم ، بهش نمی رسیدم . حیاط هم که حسابی بزرگ بود و فضا برای دویدن سیاوش زیاد . داشتم از نفس میفتادم که تصمیم گرفتم از حیله بهرمند بشم . دست از دویدم برادشتم و پشت درخت هلوی توی حیاط قایم شدم . آروم شلنگ توی باغچه رو برداشتم ، سیاوش که حس کرد دیگه پشت سرش نمیدوم ، برگشت و به محض برگشتنش ، شلنگ آب رو که از قبل آب توش جریان داشت رو به طرف سیاوش گرفتم . سیاوش شوکه شده بود و اصلاً انتظار این کار رو از من نداشت . تا دیدم سیاوش داره به خودش میاد ، شلنگ آب رو ول کردم و به طرف خونه دویدم و روی پله های جلوی در به سیاوش گفتم : عزیزم سریع برو لباسات رو عوض کن یه وقت نچایی .
سیاوش بلند گفت : گیسو گیرت بیارم شهیدت می کنم .
با خنده سریع از پله ها بالا رفتم و وارد شدم .

نیم ساعت بعد خورشید غروب کرده بود و خاتون و زن عمو در حال تدارک شام بودن . دو نوع خورش درست کرده بودن با جوجه کباب که خان کاکا می خواست بره تو حیاط و درست کنه . منم برای این که سر و ریخت کیانا و شایان رو نبینم ، تو آشپزخونه نشسته بودم و مشغول سالاد درست کردن بودم . خاتون و زن عمو و هم توی آشپزخونه بودن که صدای سیاوش به گوشم رسید : سلام .
خاتون و زن عمو جوابش رو دادن و زن عمو پرسید : کجا رفته بودی مادر ؟
سیاوش نگاهی خشن به سمت من پرت کرد و همه چی رو صاف گذاشت کف دست خاتون و زن عمو گفت : گیسو خانوم مرحمت فرمودن از سر تا نوک پامو خیس کردن .
زن عمو بلند خندید و خاتون با عصبانیت گفت : گیسووو … این چه کاری بود کردی ؟
منم برای این که خودم رو تبرئه کنم ، گفتم : سیاوش خان چرا نمیگی بهم گفتی اسب ؟
این دفعه خاتون خندید و زن عمو با اخم به سیاوش نگاه کرد و گفت : سیاوش این چه حرفی بوده که به دخترم زدی ؟ دلت می خواد با همین چاقو چشمات رو در بیارم ؟
بعدش رو کرد به سمت من و گفت : اصلا ولش کن مادر … خودش اسبه .
لبخند دندون نمایى زدم که سیاوش گفت : واقعا مرسی مامان … نظر لطفته … میگم یه وقت زشت نباشه که انقدر برای پسرت احترام قائلی . والا تا حالا مادر شوهر ندیده بودیم طرف عروس رو بگیره .
زن عمو جدی شد و گفت : صد بار بهت گفتم قبل از این که تو پسرم باشی ، گیسو دخترمه . دخترا هم که عزیز دل مامان و بابا شونن .
_ خدا شانس بده .
با خروج سیاوش از آشپزخونه ، خاتون به زن عمو گفت : هی روزگار … انگار همین دیروز بود که توام محمد رو تو حیاط همین خونه خیس کردی … یادت میاد زهرا ؟
زن عمو هم با لبخند جواب داد : مگه میشه یادم بره ؟ اولین باری بود که محمد آقا رو دیدم .
خاتون به قیافه ی کنجکاو من نگاه کرد و گفت : ۲۷ سال پیش تو همین فصل بود که عموت از سربازی برگشت . زهرا اینا تازه اومده بودن قلات و عموت تا حالا زهرا رو ندیده بود . همگی داشتیم تو حیاط همین خونه آش نذری می پختیم . آش نذری واسه عموت بود که سربازیش تو دوران جنگ افتاده بود . می دونستیم اون روز قراره برگرده . زهرا هم اون موقع داشته حیاط رو می شسته که عموت یهویی از در میاد داخل . زهرا هم هول میشه و شلنگ آب رو به طرف عموت می گیره و جیغ می کشه . اونجا بود که کل کل های عموت و زهرا شروع شدن و بعدم یه دل نه صد دل عاشق هم شدن . منم از خدام بود که زهرا رو که اون موقع از همه ی دخترای همسایه و فامیل خانوم تر و خوش بر و رو تر بود رو برای محمد بگیرم . تا محمد جریان رو بهم گفت ، فورا رفتم خواستگاری .
لبخند عمیقی زدم … نمی دونستم عمو و زن عمو هم عاشق هم دیگه بودن .
این  رمان  در حال  تایپ هستش !
و ادامه دارد  !!!
 اگه  از رمان  خوشتون  اومد بگین  ادامشو  بدارم

دانلود رمان جدید 

منبع تایپ رمان : نگاه دانلود negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. زهرا می‌گه:

    رمانش عالیهههههههه … واقعاً به خانوم محمدی تبریک میگم … عالی می نویسن . جزء بهترین رمان هایی هستش که تا به حال خوندم .

  2. سحر می‌گه:

    عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود

  3. شانار می‌گه:

    رمان عالیییی بود
    nice nice nice

  4. یاسمن محمدی می‌گه:

    سلام … من نویسنده ی رمان نگاه سردم اگه بخوام بقیه ی رمانم رو تو سایت شما ادامه بدم ممکنه ؟

ارسال دیدگاه کاربر