جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان نمیذارم بری

دانلود رمان نمیذارم بری باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب نمیذارم بری : PDF|APK|EPUB

nemizaram-beri.jpgقق

1.gif نام کتاب رمان : نمیذارم بری
1.gif نام نویسنده : ببار بارون
1.gifحجم رمان نمیذارم بری : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان نمیذارم بری :
ترسم از این نیست که او عاشق نیست…
دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی ست…
دردم این است که با این همه سردی ها …
من چرا دل بستم؟؟؟دانلود رمان نمیذارم بریخلاصه:
داستان ، داستان عشق است. مهتا دختری جوان اسیر عشق پسردایی تحصیل کرده اش رامتین است..غافل از اینکه رامتین از او متنفر است…
روزها میگذرد…ماه ها و سال ها..روزگار دست این دو جوان را در دست هم میگذارد اما…این احبار حاصلی جز شب های غمگین و محزون مهتا و روزهای پرکار و خشمگین رامتین ندارد…
اما! زمان همه چیز را حل میکند. گذر زمان عشق مهتا را همچون جوانه ای در قلب رامتین کاشت و به دنیا امدن دو فرشته ی کوچک از جنس بهشت و با آمدن بهار عاشقی این جوانه رشد کرد و تبدیل شد به عشقی جنون آمیز..عشقی که برای هردوی آنها شیرین بود…پایان خوش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از ببار بارون نمیذارم بری

بسم هللا الرحمن الرحیم اهلل ِ َوت ِه ِهللا ب َو َکل ُت اَالَ هلل ماشاهللا الحول َوال قُ اهلل تَ ِ َمن ُت ب ِسِم هللاِ آ ب به نام خدا، ایمان دارم به خدا، توکل میکنم به خدا، اگر او بخواهد، به حول و قوه ی الهی برمیخیزم و هیچ نیرویی باالتر از نیروی خداوند نیست.

 *************** *مقدمه* ترسم از این نیست که او عاشق نیست… دردم این نیست که معشوق من از عشق تهی ست… دردم این است که با این همه سردی ها … من چرا دل بستم؟؟؟ **************** روی تختم دراز کشیده بودم و با موهام ور میرفتم. طبق معمول بهش فکر میکردم. یاد لبخنداش که می افتادم، یه جوری میشدم… انگار از ارتفاع چندصد متری پرتاب شده باشم، ت ِه دلم خالی میشد. صدای مامانم رشته ی افکارم رو بهم ریخت. _مهتا؟؟ دخترم؟؟ کجایی؟؟ _تو اتاقم مامان. با دو اومد تو اتاق و بدون اجازه در رو باز کرد. _اِ مامان باز شما در نزدی؟ بابا شاید من لخت باشم. _خوب حاال من محرمتم دیگه. زود باش اماده شو، آقاجون و دایی جون اینا دارن میان اینجا. با اینکه خوشحال شده بودم اما برای اینکه ذوقم رو نشون ندم،گفتم: _ خوب چرا؟؟ مناسبتی داره؟؟ _وااا! نه مادر مگه قراره مناسبتی داشته باشه تا بیان اینجا؟؟ همین طوری اومدن. _اوهوم. _لباسات رو عوض کن دیگه. _خیله خب شما که اینجایی نمی تونم عوض کنم. برید بیرون تا عوض کنم.

دانلود رمان نمیذارم بری

سرش رو تکون داد و خارج شد. با خوشحالی تو جام پریدم. امشب بازم می بینمش. لباسام رو اماده کردم و رفتم تو حموم. یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و رفتم سراغ لباسام. تو خونواده ای بزرگ نشدم که خیلی سنتی باشن ولی خوب پدربزرگم یه خورده سخت میگیره و چون خیلی دوسش دارم نمی خوام عذابش بدم. بنابراین یه سارافون مشکی حلقه ای تا یه وجب باالی ساقم آماده کردم، یه کت چهارخونه سفید مشکی هم گرفتم که آستیناش روی آرنجم تنگ میشد. جوراب شلواری مشکیم رو هم آماده کردم و نشستم پشت میز آرایش. موهای بلندم رو که تا زیر باسنم میرسید، رو سشوار کشیدم.یه رژ صورتی دخترونه به لبای درشت و قلوه ایم زدم و یه خط چشم هم به چشام کشیدم. کارم که تموم شد، به سمت لباسام رفتم. لباسا کیپ تنم بودن. موهام رو کج گرفتم و کمی ازشون رو باالی سرم بستم و بقیه رو آزاد گذاشتم. ساعت مشکیم رو هم که صفحه ی درشتی نسبت به بندش داشت، دستم کردم.صندالی سفیدم رو پوشیدم و بعد از زدن کمی عطر از اتاقم خارج شدم. _اومدی مامان؟؟ نگاش کردم. بادیدنم لبخندی زد و دوئید تو آشپزخونه. شونه ای باال انداختم و از پله ها اومدم پایین. مهرشاد و مهرداد مثل همیشه عالف، نشسته بودن پشت تلویزیون و تخمه میشکستن و با هم یکی به دو میکردن. رفتم کنارشون که با صدای کفشم هردوشن برگشتن سمتم. مهرشاد: چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب؟؟ خندیدم و زدم پس کلش و گفت: دیوونه. _دیوونه داداشته. با صدای بلند خندیدم که مهرداد گفت:البته داداش مهرشادته! _ نه خیرم داداش مهردادته… _خودتی!

دانلود رمان نمیذارم بری

 _تویی! در حال جر و بحث بودن که صدای مامان اومد. _ الهم صلی الی محمد و ال محمد و عجل فرجهم… چسم حسود کور بشه الهی… اسپند رو اورد باالی سرم گردوند و هر دفعه یه مشت اسپند میریخت تو اتیش و میگفت: چشم حسود بترکه…. و باز صلوات میفرستاد. صدای اعتراض مهرداد و مهرشاد بلند شد. _ اااا مامان ماهم بچتیمااااا! از زن کوچیکه بابا که نیستیم. _ واال همش به دخترش میرسه. _ اااا خوبه شماهم شما رو چیکار دارم این دختر پس فردا باید شوور کنه . مادرشوورش نمیگه این دختره چقد بی ریخته؟؟ من: مامان! باچشای گرد زل زده بودم بهش که این دوتا پقی زدن زیر خنده. _مرضضضضض! با چش غره رفتم رو مبل نشستم. حاال انگار قراره اینا تا آخر عمرشون مجرد بمونن! واال! اسمم مهتاست. ۷۱سالمه و توی یه خانواده ی پنج نفره زندگی می کنم. دوتا داداش دارم، مهرداد و مهرشاد که به ترتیب، ۵۲و ۵۲ سالشونه. دوتا دایی دارم و یه خاله. آقاجونمم خیلی دوست دارم و در واقع عزیز دردونشم! همیشه همه بهم حسودی می کنن. تازه مادر جونمم خیلی دوسم داره. مهتا مهتا از دهنش نمی افته. حیف که مریضه. سه تا پسردایی دارم و چهار تا دختر دایی و یه دختر خاله، یه پسر خاله هم دارم. رامتین و کامران و کامیار پسردایی هام هستن که رامتین از دایی محمدمه و کامیار و کامران از دایی مجید.رها و ریما دخترای دایی محمدن و کاملیا و کتایون هم دخترای دایی مجیدن. سیاوش و سارا هم بچه های خاله مینام ان.

دانلود رمان نمیذارم بری

 اسم مامانم مهنازه و اسم بابام وحید. درکل جمعیتمون خوبه. نه کمه نه زیاد. صدای زنگ در اومد. کمی دلشوره داشتم ولی نمی دونم چرا… مامانم بابام رو صدا کرد و باهم در رو باز کردن. همه اومدن تو و نشستن رو مبال.با همه سالم و احوال پرسی کردم که مامانم از تو آشپزخونه، اسمم رو صدا زد. _مهتا؟ دخترم؟ دوئیدم سمت آشپزخونه و جوابشو دادم. _بله مامان؟ _مادر بیا این چاییا رو ببر. بدبخت مهین امروز رفته مرخسی مادرش مریض شده بود منم دلم نیومد بهش بگم نره. سرم رو تکون دادم و سینی چایی رو از مامانم گرفتم: وایی مامان چقد سنگینه؟ میدونی اینا چند نفرن؟؟ _برو ببینم اینقدر غرنزن. تو زور نداری وگرنه خیلی هم سبکه . با خشم از آشپزخونه رفتم بیرون و به سمت نشیمن رفتم.اول از همه به آقاجون تعارف کردم که با نگاهی پر از محبت و پدرانه بهم خیره شده بود. بعد هم به بقیه. نشستم کنار مامان که آقاجون به مامانم گفت: مهناز جان به مهتا گفتی قضیه رو؟؟ با تعجب و سوالی به مامانم نگاه کردم. مامانم نگاهی بهم کرد و گفت: نه آقاجون نتونستم. خودتون بگید. آقاجون نفس عمیقی کشید و گفت: خیله خب بعد از چایی میگیم بهشون.محمد توهم که بهش نگفتی؟ دایی: نه آقاجون منم مثل مهناز. آقاجون سری تکون داد و همه مشغول خوردن چایی شدن.سرم رو به سمتش چرخوندم. چه قدر خوشتیپ شده بود. یه تی شرت جذب سفید با شلوار جین همرنگش. کت مشکیش رو هم در اورده بود و گذاشته بود رو دسته ی مبل. چشام رو دزدیدم و سرم رو انداختم زیر. وقتی پیشش بودم، تپش قلب می گرفتم. چند دقیقه بعد آقاجون رو به بابام گفت: وحیدجان؟؟بگم؟

دانلود رمان نمیذارم بری

 پدرم سرش رو انداخت پایین و با لحن مغمومی گفت: بگید اقاجون. آقاجون: مهتا جان؟؟ تو االن ۷۱ سالته درسته؟؟ با تعجب به آقاجون نگاه کردم و با بهت گفت: اره خب… آقاجون: میدونی مامانت تو چند سالگی ازدواج کرد؟؟فقط ۷۲ سالش بود. ببین دخترم یه مشکلی واسمون پیش اومده. تو که وضعیت مادرجونت رو میدونی؟ مریضه و نمی تونه از جاش بلند شه. خیلی ناامیده. سرش رو انداخت زیر و با آه سوزناکی گفت: اون االن فقط یه ارزو داره. اون می خواد ازدواج تو رو ببینه… با بهت و چشایی گرد به آقاجون زل زده بودم. سیاوش با خنده: خخخخخ ! چه جو سنگینی! آقاجون بگین ببینم این پسر بخت برگشته کیه؟؟؟ آقاجون چش غره ای به سیاوش رفتکه سیاوش الل مونی گرفت و بعد رو کرد سمت راستش و به رامتین گفت: بابا جان رامتین تو و مهتا باید با هم ازدواج کنین. من: چـــــــــــــــــــی؟؟؟ رامتین: چـــــــــــــــــی؟؟؟ آقاجون: بچه ها مادرجونتون به شماها احتاج داره. هردوتون هم می دونید که من و مادرجون چقدر دوستون داریم. با چشایی گرد به آقاجون زل زده بودم. من؟؟ رامتین؟؟ ازدواج؟؟ خدای من… رامتین هم بدتر از من به اقاجون زل زده بود. از جام بلند شدم تا به اتاقم برم که صدای پدرم رو شنیدم. محکم و جدی… _بشین مهتا. صورتم رو با دستام پوشوندم و نشستم رو مبل. درسته که خیلی دوسش داشتم ولی … ولی هیچ وقت به این فکر نکردم که یه روزی زنش باشم و بخوام باهاش ازدواج کنم.من تازه ۷۱ سالمه…وایی مگه میشه؟؟…

دانلود رمان نمیذارم بری

مادرم دستش رو گذاشت پشتم و مالش داد. صدای رامتین بلند شد. چقدر صداش رو دوست داشتم؛ بم و مردونه! _آقاجون ینی چی؟؟ می دونید من چند سال از مهتا بزرگترم؟؟ این امکان نداره. آقاجون: امکان داره چون من میگم تازه تو ۵۱ سالته، مهتا ۷۱ سالش. من خودم ۷۵ سال از مادرجون بزرگتر بودم. رامتین داد کشید که دو متر تو جام پریدم و چسبیدم به مامان. _ینی چی؟؟؟ از جاش بلند شده بود ونفس نفس میزد. دایی محمد با داد رو به رامتین گفت: رامتین احترام بزرگترت رو نگه دار بشین سرجات. رامتین عصبانی دستی به صورتش کشید و کتش رو گرفت و از خونه خارج شد. منم از جام بلند شدم و به سمت اتاقم دوئیدم. وقتی به اتاقم رسیدم،درو بستم و به پشتش تکیه دادم. خدا چم شده؟؟ قلبم داشت میومد تو دهنم. رفتم جلوی آینه ایستادم و به خودم چشم دوختم. رنگم زرد شده بود. نشستم رو تخت و صورتم رو با دستام پوشوندم. من رامتین رو خیلی دوست دارم ولی خوب نمی تونم باور کنم که واقعا بخوام زنش بشم. تازه معلوم نیست اون چه حسی نسبت به من داره وقتی این قدر عصبانی شده پس هیچ حسی نسبت بهم نداره. آهی کشیدم و روی تختم دراز کشیدم. سروصدای پایین اذیتم میکرد. بالشت رو گذاشتم رو سرم و سعی کردم به صداها توجه نکنم.صدای در اتاقم اومد. همونطور که بالشت رو سرم بود، گفتم: _مامان صد بار بهت گفتم داری میای تو اتاقم در بزن . حدالقل مراعات حالم رو بکن. اَه! پشتم رو کردم بهش و بالشت رو بیشتر به سرم فشار دادم. بغض کرده بودم واسه همین صدام دورگه شده بود. از باال پایین شدن تخت فهمیدم نشسته رو تخت. با صدایی که بغضم توش داد میزد، گفتم: مامان تو رو خدا تنهام بذار. سرم درد میکنه.میخوام تنها باشم. _پاشو بشین!

دانلود رمان نمیذارم بری

 این صدای… وایی خاک به سرم! سری نشستم تو جام و نگاش کردم. تو چشای آبیش خشم موج میزد. بهم نزدیک تر شد و گفت: ازم بدت میاد؟؟ با تعجب بهش خیره شدم که گفت: با تو ام. با ترس سرم رو به معنی نه تکون دادم. _پس چی؟؟ چرا نمی خوای باهام ازدواج کنی؟؟ با تعجب بهش نگاه کردم با ترس گفتم: تو..می خوای..این.. ازدواج..سر..بگیره؟؟ پوزخندی زد و گفت: توهم که کم دلت نمی خواد. _نه من…! _حرف نزن. سرم رو انداختم زیر و چیزی نگفتم. _ببینمت. سرم رو اموردم باال. کمی نگام کرد و گفت: من موافقم توهم باید موافقت کنی. البته اینو هم باید بگم که فقط و فقط به خاطر مادرجون. _ولی…سن من خیلی… پرید وسط حرفم و گفت: به من هیچ ربطی نداره چون وقتی پدر و مادرت قبول کردند ، ینی این ازدواج باید سر بگیره. حاال هم بیا پایین. _ولی من نمی… با دیدن قیافه ی سرد و عصبانیش ، حرفم رو خوردم و سرم رو انداختم زیر. از در رفت بیرون و من موندم و با یه دنیا غصه! وایی خدای من! من نمی تونم. اولین قطره ی اشک از چشمم چکید. دومی، سومی، گریم تبدیل به هق هق شد. کسی به در زد و پشت سرش مادرم وارد شد. اومد کنارم نشست و با دستش پشتم رو مالش داد. صدای اونم بغض داشت.

دانلود رمان نمیذارم بری

_گریه نکن دخترم. گریه نکن الهی قربونت برم… بغلم کرد و من سرم رو گذاشتم رو سینش. موهام رو نوازش کرد و گفت: چرا گریه می کنی مادر؟؟ باالخره که یه روز باید بری خونه ی بخت. این شتریه که دم خونه ی هر دختر می خوابه گلم. پس گریه نکن دیر یا زود این اتفاق باید می افتاد. این جامعه واسه یه دختر جوون و خوشگل خطرناکه اگه یه حامی مثل رامتین داشته باشی هیچ اتفاق بدی واست نمی افته گلم. آروم باش. رامتین پسرداییته ، هیچ کی بهتر و قابل اطمینان تر از رامتین نیست. شما با این کارتون مادرجون رو هم خوشحال می کنید. دلش رو شاد می کنید. خودش رو ازم جدا کرد و بازوهام رو گرفت تو دستش. اشکام رو پاک کرد و گونم رو بوسید. _پاشو دخترم پاشو بریم آقاجون ناراحت میشه. از جام بلند شدم و بعد از اینکه به صورتم آبی زدم، به همراه مامانم از اتاق خارج شدیم. جمع ساکت ساکت بود. بیشتر از طرز حرف زدن رامتین گریم گرفت. چرا اینقدر باهام سرد بود؟؟ کنار مامان رو مبل نشستم . رامتینم کنار آقاجون نشسته بود. اقاجون به صندلی کناری خودش اشاره کرد و گفت: مهتا جان دخترم بیا اینجا بشین. خودم نمی خواستم برم ولی مامانم بهم گفت که برم و به حرف آقاجون گوش کنم. رفتم و کنارش نشستم. دستش رو گذاشت رو موهام و نوازششون کرد. پیشونیم رو بوسید و من تا آخر مجلس همونجا نشسته بودم. خالصه باهم حرف زدن و قرار شد فرداشب بیان خاستگاری. ************** “فصل دوم” دوبار پشت سرهم زدم تو سرم و رو به مامانم که داشت لباسای تو کمدم رو بهم میریخت گفت:مامان آخه خاستگاری دیگه واسه چیه؟؟ شما که بریدین و دوختین واسه خودتون.

دانلود رمان نمیذارم بری

_اَه مهتا! بسه دیگه بیا ببینم. دستم رو کشید و به سمت کمدم برد. یه سارافون برداشت که دامنش مشکی بود و باالتنش آبی که پارچه ی گیپور نقره ای طرح دار خیلی خوشگلی روش رو پوشونده بود.یه کمربند طالیی هم رو کمرش داشت. آستیناش هم کوتاه بود. حلقه ای نبود ولی خوب کوتاه بود. _همین خوبه بگیر بپوشش. _مامان تو رو خدا. _هیــــس حرف نباشه. یه شالم بنداز رو سرت بابا ننه زنداییت هم هستن. اونا که نمی دونن این ازدواج واسه مادرجونه! فکر می کنن نوه شون عاشق شده. _چی؟؟ _ کرانچی! بگیر اینو بپوش ببینم. _خدااااا! لباسه رو پوشیدم و گفتم: بیا مامان خانوم. _خب خوبه. این جوراب شلواری رو هم بپوش. یه شال آبی هم سرت کن. _چشم امر دیگه؟؟ _یه صندل مشکی هم بپوش. _دیگه؟؟ _همین دیگه من رفتم . ده دقیقه دیگه میام واسه آرایش. جیغ کشیدم. _مامان! آرایش دیگه چیه؟؟ _اَه حرف نزن ببینم. زود باش. از اتاق رفت بیرون و در و بست.

دانلود رمان نمیذارم بری

با حرص لباسا رو پوشیدم و نشستم رو تخت. دقیقا بعد ده دقیقه اومد دستم رو گرفت و نشوندتم رو صندلی میزم.کیف آرایشم رو درآورد و یه رژ قرم آتیشی گرفت که گفتم: مامان این چیه آخه؟؟ بده من خودم میزنم. _باید خوشگل بشیا ! _من خودم خوشگل هستم. خندید و پیشونیم رو بوسید. یه رژ صورتی کمرنگ به بم زدم که گفت: اَه مادر این چیه؟؟ رنگ نداره که؟؟بده من بینم. _نه مامان خواهش! _هووف! خیله خب! بقیش. _بسه دیگه. _مهتا به خدا با جاروی تو آشپزخونه دنبالت میکنم. _آخه من نخوام شوهر کنم باید کی رو ببینم؟؟ ینم. ِ _منو! زود باش بب _ اَه! سایه ام رو در اوردم و کمی رنگ نقره ای و مشکی به پشت چشمم مالیدم. یه خط چشم هم کشیدم. از جام بلند شدم و یه شال نقره ای درآوردم و موهام رو با کش بستم، هر چند که دوباره از پشت می ریخت بیرون. شاله رو گذاشتم رو سرم و برگشتم طرف مامان. _مامان اصال راه نداره دیگه آرایش کنم بسه. مامانم اومد جلو و محکم بغلم کرد. کلی هم تف مالیم کرد و از اتاقم زدیم بیرون. اخم کرده بودم شدید. حوصله هیچکی مخصوصا تیکه های دوتا داداش عتیغه ام رو نداشتم.نشستم رو مبل و با ریشای شالم ور میرفتم که صدای زنگ در اومد. از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه.مامانم با دیدنم گفت: وا مادر چرا اینجایی؟؟ بریم دیگه زشته بیا. _مامان میشه من نیام؟؟

دانلود رمان نمیذارم بری

مامانم اخمی کرد و گفت: مهتا یه چی بهت میگما. دستم رو کشید و با هم به حال رفتیم. دم در، کنار مامان و بابا ایستادم و منظر شدم. اول از همه آقاجون اومد داخل و با بابا و مامان احوال پرسی کرد وقتی رسید به من نم اشک رو تو چشماش حس میکردم. اومد نزدیکم و بغلم کرد. زیر گوشم گوشم گفت: ببخشید بابایی. لبخندی بهش زدم تا کمی از عذاب وجدانش رو کم کنم. اون هم با لبخندی به سمت سالن به راه افتاد. بعد از اون مادرجون اومد داخل با دیدنش کلی ذوق کردم. دایی محمد دستش رو نگه داشته بود.همونطور که گریه می کرد، بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید. _الهی دورت بگردم مادر. باالخره دارم به آرزوم میرسم. سرم رو انداختم پایین که مادرجون با لبخندی به سمت سالن رفت. بعد از اینکه همه اومدن، رامتین اومد داخل. یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود با پیرهن سفید. دست گل رو گرفت طرفم و زیر لب سالم کرد. من هم دسته گل رو گرفتم و زیر لب ، مثل خودش سالم کردم. همه رفتن تو سالن و من و مامان رفتیم تو آشپزخونه. _ ببین دختر هول نشیا. کاش خاستگاراتو رد نمی کردم میومدن یه کم یاد می گرفتی. اینا نگاش کن. چرا این طوری سینی رو نگه میداری؟؟ پس فردا این رعنا ) زنداییم( نیاد بگه دخترت اینه دخترت اونه! _ماماااااان! تو رو جون مهرشاد. زد به بازوم و گفت: جون بچم رو قسم نخور ببینم. _ااا مامان چیکار می کنی؟؟ چاییا همش ریختن. _دارم میرم یه دقیقه بعد صدات میکنم بیا. با نفس عمیقی از آشپزخونه بیرون رفت.هوووف خدایا ! چه گلی به سرم بگیرم؟؟ یه دقیقه همونجا موندم تا اینکه صدای مامانم اومد. _ مهتاجان؟؟دخترم چاییا رو بیار.

دانلود رمان نمیذارم بری

استرس نداشتم ولی خوب تو دلم آشوبی به پا بود. چاییا رو برداشتم و از آشپزخونه زدم بیرون و وارد سالن شدم. همه نگاه ها سمت من بود. ا ی َه چقد بده تو چشم باشی.رفتم جلو مادربزرگ و پدربزرگ مادری رامتین. سینی رو به طرفشون گرفتم و گفتم: بفرمایید. مادربزرگه گفت: ماشاهلل ماشاهلل دخترم! با نگاهی مهربون نگام کرد که لبخندی در جوابش زدم. بعد از اتمام تعارفات و… نشستم رو مبل کنار مامان. حرف های معمولی راجب مهریه و شیربها و … زده شد و به خواست مادرجون قرار شد هرچه زود تر عروسی رو بگیریم. فردا قراره بریم محضر بینمون یه صیغه محرمیت خونده بشه تا توی این دوماهی که دنبال کارای عروسی ایم مشکلی پیش نیاد. هعی!! خیر سرم هنوز مدرسه میرم دارم شوهر میکنم. تو کل مدتی که بزرگترا حرف میزدن من سرم پایین بود حتی جرئت نمی کردم سرم رو بگیرم باال و به رامتین نگاه کنم. از طرفی به خاطر رامتین خوشحال بودم. خوشحال از اینکه دیگه واسه همیشه کنارشم و اینکه مال منه…از طرفی هم دل شوره و ترس عجیبی تو دلم به پا بود ولی سعی میکردم جدی نگیرمش. ************ _مهتا؟؟ مهتا؟؟ اَه اگه گذاشتین من بخوابم. پتو رو کشیدم رو سرم و گفتم: اَ مهرشاد عین وحشیا در و باز کرد و پتو رو از سرم کشید. _هـــــــــه! اوا خاک به سرم چرا شبا لخت می خوابی؟؟ پتو رو از دستش کشیدم و گفتم: بده من ببینم.کوری؟؟ نمی بینی تابه؟؟ _خوب این که هیچ جاتو نمی پوشونه. جلو رامتینم می خوای اینجوری بچرخی؟؟ بالشت رو گرفتم و زدم به سرش که در رفت. _بی فرهنــــــــــــــــگ! _خخخخخ!

دانلود رمان نمیذارم بری

_درد! از اتاقم رفت بیرون . از جام بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم و تعویض لباسام، از اتاق خارج شدم. صدای غرغرای مامانم به گوش رسید. _دختره ی تنبل مثال قراره امروز بره آزمایش بده. نگاش کن تا ساعت ۹ صبح گرفته خوابیده.خدایاااا ! ای وای اصال یادم نبود امروز قراره با رامتین بریم آزمایش خون بدیم.نشستم سر میز و سالم کردم. _سالم صبح بخیر. _علیک سالم ! چه خبره دختر ساعت خواب؟؟ _اِ مامان! یه لقمه گرفتم که جیغ مامانم رفت هوا. _نخووووووووووور! لقمه تو دو سانتی دستم موند. _چرااااا؟؟ لقمه رو ازم گرفت و گفت: تو نباید امروز بری آزمایش ؟؟ _هوووف! نمیشه یه ذره بخورم؟؟ _مهتا پاشو اینقدر حرصم نده. از جام بلند شدم و گفتم: شما خودت خیلی حرص میخوری. رفتم تو اتاقم و لباسام رو آماده کردم. یه مانتوی مشکی در آوردم با یه شلوار آبی آسمونی. شال رو هم همرنگ شلوارم انتخاب کردم. بعد از اینکه لباسام رو پوشیدم، یه ساعت آبی همرنگ لباسم گذاشتم تو دستم. یه کم عطر زدم و چند تار از موهام رو هم دادم بیرون. از اتاق خارج شدم و نشستم رو مبل.

دانلود رمان نمیذارم بری

مهرداد از کنارم گذشت و کنارم نشست. _چه بوی خوبی… چیه؟؟ _مگنولیا. _اَه اَه اینقدر بدم میاد. یه چش غره واسش رفتم و اهمیتی ندادم. _حس خوبی نسبت به رامتین ندارم. _چرا؟؟شما که رفیق صمیمی بودین. _آره ولی خوب نسبت به تو بی حسه انگار داره می ترکه. _خوب منم بهش حسی ندارم . این ازدواج بر خالف میل هردومونه. _نه مهتا! آقاجون پریشب به خاطر تو می خواست این ازدواج رو لغو کنه ولی در کمال تعجب رامتین خودش برگشت و گفت که می خواد با تو ازدواج کنه. با تعجب نگاش کردم که دستش رو گذاشت پشتم و گفت: پاشو رامتین اومد. هیچ کاری نکردم. _پاشو دیگه. از بهت در اومدم و از جام بلند شدم. کفش های پاشنه دار مشکیم رو پوشیدم و با گفتن خداحافظ از خونه خارج شدم. جنسیس مشکی… آهی کشیدم و به سمت ماشین رفتم. حتی به خودش زحمت نداد از از تو ماشین بیاد بیرون. در جلو رو باز کردم و نشستم توش. _سالم. _سالم. یه تی شرت مشکی پوشیده بود با شلوار جیگری. زنجیری که تو گردنش بود رو خیلی دوس داشتم. جذابیتش رو بیشتر میکرد.

دانلود رمان نمیذارم بری

 زیر زیرکی نگاش میکردم. رومو برگردوندم سمت پنجره و گفتم:رامتین؟؟ رومو برگردوندم طرفش. همونطور که رانندگی میکرد و اخم داشت گفت: هوم؟؟ _میگم.. یه سوال بپرسم؟؟ _بپرس. _چرا… چرا پریشب تو خونمون وقتی آقاجون می خواست ازدواجمون رو منتفی کنه، تو مانع شدی؟؟ نگاهی بهم انداخت و روش رو برگردوند. _دلیل خاصی نداشتم. می دونی که من خیلی مادر جون رو دوس دارم فقط به خاطر اون. سرم رو تکون دادم و روم رو برگردوندم.تا آزمایشگاه هیچ حرفی زده نشد. ****** کت مشکیش رو برداشت و از ماشین پیاده شدیم. همیشه از فضای بیمارستان ها و آزمایشگاه ها می ترسیدم. حالم از این جور جاها بهم میخورد. کنار هم راه میرفتیم ولی دستم رو نگرفته بود. اون رفت تو یه اتاق دیگه تا ازش خون بگیرن، منم رفتم تو یه اتاق دیگه. خانومه آستینام رو زد باال و کارش رو شروع کرد. چشام رو بستم تا آبرو ریزی نکنم. از آمپول به شدت می ترسیدم. خیر سرم دارم شوهر میکنم زشته عین این بچه ها بگم از آمپول می ترسم.کارشون که تموم شد، از آزمایشگاه خارج شدیم. قرارشد هفته دیگه جوابمون رو بدن. تا دم خونمون رسوندتم و خواست بره که صدای در خونه و پشت سرش صدای اقاجون اومد. _وایسا رامتین. رامتین از ماشین پیاده شد و گفت: چی شده آقاجون؟؟ _بیا پسرم. همه اینجاییم . خودمم کارت دارم. _نه آقاجون من میرم. _رامتین میگم بیا.

دانلود رمان نمیذارم بری

رامتین نفس عمیقی کشید و کتش رو از تو ماشین برداشت، پوشید و در ماشین رو بست. اومد کنارم و یقش رو درست کرد و قفل ماشین رو زد. راه افتادم که اونم اومد. آقاجون بغلم کرد و پیشونیم رو بوسید. با رامتین دست داد و بغلش کرد. وارد شدیم. تو نگاه همه خنده و محبت و تو نگاه بعضی ها هم میشد نم اشک رو دید. اما عمو مجیدم. اخم بزرگی صورتش رو پوشونده بود و کنار کامران ، که اونم اخم کرده بود، نشسته بودن. بعد از تعویض لباس رفتم تو سالن و نشستم کنار مامان. مامانم زد به پهلوم و گفت: برو بشین پیش رامتین. _اِ چرا؟؟ _مهتا میزنمتاااا . آبروی منو نبر. _باشه بابا.اَه! ازجام بلند شدم و نشستم کنار رامتین. آقاجون با لبخند به من و رامتین نگاه می کرد. سرم رو انداختم پایین که آقاجون گفت: خوب بعد از ظهر میریم مهظر واسه صیغه. ایشاهلل که خوشبخت بشن. سرم رو انداخته بودم زیر و چیزی نمی گفتم. رامتین هم مثل من… ************* وایی خدا منو بکش! به خودم تو آینه نگاه کردم. شال نقره ای، مانتو و شلوار سفید با کفش نقره ای پاشنه دار. اخه من اآلن باید سرم تو دفتر کتابم باشه نه تو مهظر! حاال نکه خیلی درسخونم. پف! آقاجون و بابام و مامان و دایی و زندایی کنارمون نشسته بودن. مادر جون هم کنار اقاجون نشسته بود. از طرفی اینقدر به خودم فحش میدادم ولی وقتی چهره خندون مادرجون رو میدیدم، همه چیز یادم میرفت و با خودم میگفتم چه کار خوبی کردم. هه

دانلود رمان نمیذارم بری

بعد از جاری شدن صیغه و بسته شدن پرونده ی محرم نامحرم و از این حرفا، رفتیم خونه دایی اینا، اونجا بعد از خوردن شیرینی و اینا ، اومدیم خونه ما، بعد از اونم دیگه نخود نخود هرکی َر َود خانه خود، امروز تموم شد. قراره فردا با رامتین بریم خریدامون رو بکنیم. داز کشیدم رو تخت و بشمار سه خوابم برد. *********** “فصل سوم” اصال باورم نمیشه این دوماه چقد زود گذشت. به خودم تو اینه نگاه کردم. همون دختر ۷۱ ساله ی دوماه پیشم ولی از امروز دیگه سرنوشتم تغییر می کنه. دیگه این ابروهای خوشگل دخترونه خودم رو ندارم. از امشب دیگه میشم یه خانوم. اخه حداقل عروسی رو نمی گرفتین که من پیش دوستام بی ابرو نشم. اگه نرم مدرسه، فامیالی زندایی نمیگن پسر ما دندون پزشکه اونوقت زنش سیکل داره؟؟ اخه این چه ظلمیه؟؟ هعی!! لباسام رو پوشیدم و از اتاقم رفتم بیرون. خاله مینا و بچه هاش خونمون بودن. رامتین اومده بود دنبالم تا برسونتم آرایشگاه. مامان واسمون اسپند دود کرد و من و رامتین از خونه خارج شدیم. نشستیم تو ماشین و به سمت مزون رفتیم تا بعد از تحویل لباس، بریم آرایشگاه. ِهَم فشار میدادم. خیلی استرس داشتم. پاهام رو تکون میدادم و دستام رو ب _ چرا استرس داری؟ سرم رو تکون دادم وگفتم: _استرس ندارمممم. _آره معلومه. نکن پاتو اونجوری رو اعصابمی. پاهام رو متوقف کردم. از این همه سردیش بغض کرده بودم. سرم رو به پنجره تکیه دادم و مانع ریزش اشکام شدم. البته تا حدودی… به چشام دست کشیدم تا بغضم رو فرو بدم.

دانلود رمان نمیذارم بری

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب نمیذارم بری : PDF|APK|EPUB

تعداد صفحات کتاب : ۸۸۸ صفحه پرنیان ، ۲۴۶ صفحه پی دی اف

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا لینک کمکی

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

PDFدانلود رمان پی دی اف برای موبایل برای تمامی گوشیها

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر