برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف
دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

فروش ویژه رمان های ایرانی عاشقانه اکشن هیجانی ترسناک و… خارجی و ایرانی

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و … کلیک کنید

دانلود رمان نبض تپنده ی احساس

دانلود رمان نبض تپنده ی احساس اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب نبض تپنده ی احساس : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان نبض تپنده ی احساس

1.gif نام کتاب رمان : نبض تپنده ی احساس
1.gif نام نویسنده : Mohadese.j75
1.gifحجم رمان نبض تپنده ی احساس : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان نبض تپنده ی احساس :
داستان راجبِ یه دخترِ که تو یه حادثه ی وحشتناک پدرشو از دست میده یا بهتره بگم پدرش تو اون حادثه کشته میشه ولی قتل به حکم قاضی غیر عمد بوده بنابراین پرونده بی هیچ نتیجه ای بسته میشه پسرِ خانواده خودش دست به کار میشه و میخواد انتقام بگیره ولی با اتفاقاتی که پیش میاد تلاشش ثمری نمیده و اون اتقافات میشه منشا حضور دختر داستان تو اون بازی…این بازی میشه بازیِ سرنوشت و…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از Mohadese.j75 نبض تپنده ی احساس

ژانر:عاشقانه٬ پلیسی٬ اجتماعی

مقدمه
(شعر از زبون دختر و پسرِ اصلی رمان)
من و حس شادی و لبخند های عمیق
من و بغض و نفرت و زندگی لبِ تیغ
من و حس کودکانه ی زندگی و خوشبختی
من و دنیای بچه گی و شروع بد بختی
من و غم و زندگی ای که تبدیل به جهنم شد
من و شکست های پی در پی و دشمنی که مرهم شد
من و نفرت و سیاهی و احساس کشته شده
من و قلب سنگی و غرور و جسمی که از زندگی خسته شده
من و حس گ*ن*ا*ه و انتقام از این تقدیر
من و این منی که شده یک مرده در این باخت بی تاثیر

فصل ۱
(راشین)

_راشین، راشین، راشین با تواَم پاشو دختر تو دستِ خرسم از پشت بستی
_…
_اِی گند بزنن به این شانس…این که هنوز بلند نشد، پا نمیشی نه؟!
_…
_ماشـــــــــین٬ اتومبیـــــــــل، لگـــــــــــــن٬ اَبوتیــــــــاره…
روز از نو روزی از نو از وقتی کنکور دادم یه روز آروم نداشتم روز آروم نخواستم خوابِ راحتم برام قدِ قَن شده اِی خدا من چه گناهی به درگاهت کردم که تقاصش اینه؟ اینم دوسته من دارم؟ هنوز صداش میومد که داشت غُرغُر میکرد…چــــــــــی؟! باز این شکلی صدام کرد…ماشــــــین؟!هنوزم داشت اِدامه میداد کُفریم کرده بود اون از خوابم که کوفتم شد اینم از طرز صدا کردنِ اسمم بالشو از زیر سرم برداشتم و کوبیدم تو دهنش
_زَهـــــــــــر، من نباید تو خونه ی خودمم از دستِ تو آسایش داشته باشم؟ مگه صدر بار بهت نگفتم خوشم نمیاد اینطوری صدام کنی؟
دوباره تند تند شروع کرد به حرف زدن
_اولاً سلام صبح که چه عرض کنم ظهر شمام بخیر دوماً نتیجه کنکور اومده آدم به بی خیالی و خون سردی تو ندیدم من دارم از استرس میمیرم بدونم کجا قبول شدم اونوقت تو انگار نه انگار عین خرس کَپَتو گذاشتی خوابیدی سوماً…
نذاشتم ادامه بده حرفای تکراری و هر روزش بود
_هــــــــــیس…چه خبرته یه خورده نفس بگیر عزیزم هلاک کردی خودتو
_پـــــــــــاشو سایتو چــــــــک کن
چون با جیغ و صدای بلند این جمله رو گفته بود منم اصلا توقعشو نداشتم که اون صدای نا هنجارو بشنوم یه متر پریدم و دستمو گذاشتم رو قلبم دختره ی احمق پخش
زمین شده بود و صدای هِرو کِرش خونه رو برداشته بود
_کــــــــــــــوفت…
_وای راشین پاشو چک کن دیگه من دارم از استرس میمیرم
_کَله سحر اومدی بیدارم کردی من نمیدونم مگه تو خونتون نت یا سیستم نداری که دائم اینجا پلاسی مگه سر در اینجا نوشته شده کافی نت؟ صبحونه که فعلا به لطف حضور شما نمیتونم میل کنم لااقل بزار دست و صورتمو بشورم
بعدم راه افتادم سمت سرویس بهداشتی داخل اتاقم ولی صداش همچنان میومد
_خبرت اومدم اینجا اگه قبول شدیم خوشحالیمونو شریک شیم در ضمن تو که میدونی من فضولم باید بدونم تو که این همه خوندی کجا قبول شدی یا نه؟
همونطور که صورتمو با حوله خشک میکردم جوابشو دادم
_من نباید از رامین کم بیارم مث داداش خوشکلم باهوشم این و باید کلِ فامیل حسودمون بدونن…مطمئنم همون جایی که میخوام قبول شدم
_باشه بابا اعتماد به نفس، حالا برو ببین چی شد؟من که مثل تو باهوش نیستم

لپ تاپمو برداشتم و وارد سایت شدم اول نتیجه کنکور سارارو چک کردم تو شهر خودمون یه دانشگاه غیر انتفاعی تو شاخه ای که دوست داشت قبول شد خیلیم خوشحال بود منم از شادیش شاد بودم
_خب حالا نوبت توئه چک کن ببین چی شد؟
از اطلاعات سارا خارج شدم خواستم وارد حساب خودم بشم که از شانسِ مزخرفم برق رفت
_اَه گندت بزنن الآن موقش بود آخه؟
_توئم واقعا شانس نداریا حالا من میمیرم از فضولی
_من دریا هم که برم باید یه سطل آب با خودم ببرم ولی تو نترس نمیمیری گوشیم هست الآن با اون چک میکنم
_ایول مُــــــــــــخ…چرا به ذهنِ خودم نرسید؟حالا ببین چی شد؟
گوشیمو از رو پاتختی برداشتم
_لازم نبود زیاد به مخم فشار بیارم راجبِ اون قضیم که چرا به فکرِ تو نرسید باید بگم جنابعالی آکبندی عزیزم تعطیلِ تعطیل…
_خب حالا کی گفته یه همچین چیز ساده ای به ذهنِ من نرسید؟من نگفتم که یه وقت ریا نشه آره عزیزم…
بعدم یه لبخند زد که تموم دندوناشو به نمایش گذاشت
_ببند نیشتو…
پشت چشم برام نازک کرد و گفت∶
_بسته دیگه ببین چه گندی زدی فیلسوف
وارد سایت شدم و اطلاعاتمو وارد کردم حدسم درست بود دقیقا همونجایی که میخواستم و مهم تر از اون رشته ی مورد علاقم حقوق قبول شدم
_آخ جــــــــــــون…خانم وکیل شدم
پریدم و سارارو بقلش کردم هردومون خوشحال بودیم
_وای ماشین خیلی خوشحالم هم واسه تو هم واسه خودم
همونطور که بقلش کرده بودم یه نیشکون از پشتش گرفتم
_آخ… دردم اومد خُل و چِل
_خب نیشکون گرفتم که دردت بیاد دیگه بلکم یاد بگیری اسممو درست تلفظ کنی
هُلش دادم عقب
_هـــــــــــوی وحشی چته؟ واسه چی رَم کردی؟ خب خداییش حرفم حقیقته دیگه از قدیمم که گفتن حقیقت تلخه آخه اینم اسم بود رو تو گذاشتن… راشـــــــین
_اسمم عـــــــالیه کسی که باید راضی باشه منم که خیلیم اسممو دوست دارم پس یاد بگیر درست تلفظش کنی
شیطون نگام کرد
_باشه… دیگه نمیگم ماشــــــــین
قبل از اینکه من عکس العملی نشون بدم مث برق پرید و رفت سمتِ در منم افتادم دنبالش
_وایســـــــــتا…بهت میگم وایستا ســــــــارا
سریع پله ها رو رفت پایینو همونطور که داشت از درِ سالن خارج میشد گفت:
_خدافظ خــــــــاله عجله دارم یه سگم افتاده دنبالم
بعدم درو بستو رفت
_مگه دستم بهت نرسه ســـــارا
برگشتم سمت آشپز خونه اوه اوه مامان داشت عصبانی بهم نگاه میکرد باید از هر گونه خطر احتمالی جلوگیری کنم یه لبخند به پهنای صورتم زدم
_بَه ســــــــلام مامان خانم گل و گلابِ من چطوره؟ صبحـــــــــت بخیر

بعد هم رفتم جلو و یه ماچ رو لپش گذاشتم یه خورده آروم شده بود لااقَل اخم چند دقیقه پیش دیگه رو پیشونیش نبود
_ساعتو ببین ۱۲ ظهره تا الآن خواب بودی؟ این دختر بیچاره هم که اومد بیدارت کرد افتادی دنبالش و فراریش دادی… آخه تو کی میخوای آدم شی؟
_من نمیدونم شما مادر منی یا مادر سارا؟ اون بیچارست؟ همش تقصیره خودشه که افتادم دنبالش من که آزار ندارم مادرِ من اونِ که دائم میپیچه به پر و پام حالا جوابتون راجبِ اون موضوع که کی میخوام آدم شم… من فعلا با فرشته بودنم حال میکنم حالا حالاهام قصدِ آدم شدن ندارم
نشستم پشت میزِ صبحانه
_نمیخوای صبحانه ی ما رو بدی؟
مامان چای و شیر و تخم مرغ و گذاشت رو میز و گفت:
_زود تر بخور خودتم جمعش کن
اِنقدر راجبِ این سارا و مسائل بی خود حرف زدیم که یادم رفت خبرِ قبولیمو به مامان بدم مامان داشت از آشپز خونه میرفت بیرون که سریع دستشو گرفتم
_مامان…مــــامــــان دو دقیقه وایستا کارت دارم
_دیگه چیه؟
_یه خبرِ خـــــــــوش دارم
و بازم نیشمو باز کردم مامان که سرِ ذوق اومده بود گفت:
_رامین بهت زنگ زده؟ از بچم خبری داری؟
_مامان من واقعا پروشگاهی نیستم؟ تو که دیروز با رامین حرف زدی خبر راجبِ اون این همه خوشحالی داره؟ یه جور میگی انگار یه سالِ از پسرت خبر نداری
_من تورو هم دوست دارم عزیزم… ولی رامین بچم الآن تو یه شهره غریبه خب نگرانشم مادر
به مامان حق میدادم بالاخره بچه ی بزرگترشه و البته بعد از پدرم رامین حسابی واسه خونه سنگ تموم گذاشته بود هر کاری میکرد که بتونه جای بابا رو پر کنه ولی با اینکه میتونست یه تکیه گاه محکم واسمون باشه ولی نمیتونست جای بابامو پر کنه…هیچوقت . یادِ بابا افتادم چقدر واسه خانوادش تلاش میکرد چقدر منو دوسم داشت و رامین همش نسبت به این قضیه شاکی بود و حسادت میکرد بابام هر دفعه در جوابش مبگفت:
_دختر گریه کنِ پدر و مادرشه ولی تو فقط واسه حرس دادنِ من آفریده شدی همش باید دنبالت باشم و حواسم بهت باشه که خرابکاری نکنی…
آخه رامین از همون نوجوونیش بابت خوش قیافه بودنش شیطنتاش زیاد بود بابام همش سرِ این مسئله باهاش درگیر بود البته بعد از پدرم رامین خیلی عوض شد به قولِ بابام مرد شد دیگه اون پسر بچه ی شر و شیطون سابق نبود یاد مرگِ مشکوک بابام افتادم پلیس میگفت کشته شده ولی قاتلش هیچ وقت پیدا نشد کسی که با ماشینش بابامو زیر گرفته بود و طوری صحنه سازی کرد انگار که تصادف عمدی نبوده پرونده بابام بعده یک سال و نیم پیگیری پلیس و رامین بی هیچ نتیجه ای بسته شد

پلیس میگفت شاید پدرتون با کسی خصومتی داشته که این بلا رو سرش اووردن ولی بابای بیچاره ی من آزارش حتی به یه مورچه هم نمیرسید بعد از پیگیری نا موفق پلیس و بی نتجه موندن پرونده، رامین خودش دست به کار شد میگفت خودم پیداش میکنم بعدم به بهونه ی درس و دانشگاه رفت تهران این بهونه تونست مامانو راضی کنه ولی منو هنوز که هنوزِ نه. از فکر اومدم بیرون یه آه به خاطره یاد آوری خاطراتم کشیدم مامان هم اصلا تو این عالم نبود لابُد اونم تو خاطراتِ خودش سِیر میکرد
_مامان؟!
دستمو جلو صورتش حرکت دادم که از فکر خارج شد
_جانم مادر؟ چیزی گفتی؟
_گفتم یه خبرِ خیلی خوب دارم براتون که بفهمی بال در میاری
دوباره شوق به صورتش برگشته بود فکر همه چیرو کرده بودم مامانم قرار نبود تنها بمونه به هیچ وجه امکان نداشت تنهاش بزارم
_جوابِ کنکورم اومد… دانشگاه قبول شدم رشته ای که دوست داشتم رشته ای که دوست داشتی همونی که بابا دلش میخواست حالا بگو کـــــــجا؟!
مامان معلوم بود خیلی خوشحال شده بقلم کرد
_از دختره من کمتر از این نمیشه انتظار داشت حالا کجا قبول شدی مادر؟
_تـــــــــهران…
مامان دیگه خوشحال نبود اینو حس میکردم ولی سعی میکرد خودشو شاد نشون بده
_خیلی خوبه دخترم موفق باشی مادر
_مامان واسه چی ناراحتی؟!
سعی کرد انکار کنه
_من واسه چی باید ناراحت باشم مادر خیلیم خوشحالم عزیزم
_ولی منو نمیتونی گول بزنی من دارم حس میکنم که ناراحتی میدونی که حسم هیچ وقت بهم دروغ نمیگه حالا بگو چی مامانِ خوشگلِ منو ناراحتش کرده؟
بغض کرده بود
_من از تنهایی خودم دلم گرفته تو که بری منم تنها میشم دخترم واسه همین ناراحتم
_کی گفته من شمارو تنهاتون میزارم یعنی من اینقدر بی معرفتم که مادرمو تنها ولش کنم و برم؟
_تو باید بری این چیزیه که بابات میخواست باید باباتو به آرزوش برسونی باید منو جلو ی پدرت رو سفید کنی…
_کی گقته نمیریم؟میریم ولی باهم… ما که دیگه اینجا کسیو نداریم اون فامیلمونم که فقط به دردِ مفت خوری و نیش و کنایه و ناراحت کردن میخورن رامینم که اونجاست خب میریم پیشش هر چند وقت در میونم به بابا سر میزنیم شرکتِ بابام که مثلِ قبل پولش ماه به ماه میاد به حسابمون پس لازم نیست اینجا بمونیم
_نه مادر گوشه به گوشه ی این خونه خاطرات پدرت هست من نمیتونم از اینجا دل بکنم
_مگه قراره اینجا رو بفروشیم؟فقط یه مدت میریم تهران درسِ من و کارِ رامینم که تموم شد برمیگردیم
ولی مامان بازم مخالفت کرد سخت بود واسش دل کندن از اون همه خاطره ی خوب

ولی من مُسَمَم بودم که راضیش کنم بعد از کلی فک زدن راجب اینکه مامان قرار نیست بابارو فراموش کنه و میتونه اونو تو قلبش همش زنده نگه داره و هزار تا نُطقِ دیگه که البته منطق قاطیش کرده بودم تونستم بعدِ یک هفته تلاش مُستَمَر مامانو راضیش کنم قرار گذاشتیم به رامین چیزی نگیم و غافلگیرش کنیم
تو اتاقم بودم که دیدم گوشیم داره زنگ میخوره پریدم رو تخت و از رو پا تختی برداشتم سارا بود
_بلــــــه…بنال
_بی تربیت…علیکِ سلام تو خوبی؟
_گفتم بنـــــال…نمک نریز دارم وسایلمو جمع میکنم اگه کاری نداری قطع کنم برم به کار و زندگیم برسم
_نه قطع نکن کارت دارم
_باشه بگو میشنوم
_راشین جـــــــــونم؟!
_هان؟
_راشـــــین جـــــــــــونم؟!
_بلـــــــــه…سارا بگو دیگه کار دارم
_نمیتونی یه خورده با احساس تر جوابمو بدی…. مثلا بگی جانم عزیزم؟
_خیلی خب…جانــــــم عزیـــــزم…حالا بنال
_واقعا که تو آدم بشو نیستی منو باش زنگ زدم کیو به جشن دعوت کنم…
آخ جـــــــون جشن واقعا عاشقِ مهمونی و جشن بودم با خوشحالی که تو صدام مشخص بود گفتم
_جونِ سارا راست میگی؟ حالا جشنِ چی هست کیا هستن؟
_دروغم کجا بود…جشن مختلطه…تقریبا همه هستن فرداشبه به قول بچه ها یه جورایی گود بای پارتیه واسه کسایی که بیرون از استان دانشگاه قبول شدن هرکسیم دوست داشتی میتونی دعوت کنی
_وای مــــــــرسی سارا فدات
_مگه این جور موقع ها یه مقدار با من مهربون تر رفتار کنی وَاِلا که همش باهام سرِ جنگ داری
_همینم زیادیته خب دیگه مزاحمم نشو بابای
_کجا بابای صبر کن کارت دارم
_دیگه چیه؟بگـــــــو
_باید بریم خرید لباس ندارم ساعت ۵ دَمِ خونمون منتظرتم بـــــــای عشقم
بعدم بدون اینکه منتظرِ جوابی از طرفِ من باشه قطع کرد خب حقم داشت همیشه اینجور موقع ها کلی بهونه جور میکردم که نرم ولی الآن خودمم به لباس احتیاج داشتم باید میرفتم البته من عاشقِ خریدم ولی با سارا نـــــه آدمو واسه یه خرید میکشه بس که بد پسنده و هر لباسی مورد پسندش نیست دوباره مشغولِ جمع کردن
وسایلو لباسام شدم که مامان واسه عصرونه صدام کرد خیلی گرسنم بود واسه همین با کله رفتم تو آشپزخونه پیشِ مامان
_دست و پنجول مامانِ گلم درد نکنه که از هر انگشتش یه هنر میباره
باز من دو کلمه حرف زدم مادرم هم دوباره نصیحتاشو شروع کرد
_دختر تو کی میخوای بزرگ شی؟ کی میخوای حرف زدن یاد بگیری؟ وقتِ ازدواجته هنوز بلد نیستی چه جوری حرف بزنی دختر باید سنـ…
نذاشتم ادامه بده و پریدم وسطِ حرفاش

_دختر باید سنگین باشه باید متین باشه مثلِ خانما رفتار کنه که فردا پس فردا که شوهر کرد مادر شوهر پدر شوهرش بگن دستِ مادر پدرش درد نکنه عجب بچه ای تربیت کردن مامان من تموم حرفاتونو از حفظم ولی هرکی منو بخواد باید همینطور که هستم قبولم کنه در ضمن من که حالا حالا ها بیخِ ریشِ خودتونم و قصد ندارم خودمو بدبخت کنم مگه خوشی زده زیرِ دلم که بخوام شوهر کنم
_خوبه همه حرفامو حفظی و بازم مثل دختر بچه های چهارده پونزده ساله رفتار میکنی تا وقتی تو این اخلاقتو درست نکنی خودتم بخوای ازدواج کنی کسی نمیاد بگیرتت بیچاره اون کسی که تو قراره زنش شی
_اِاِاِاِ…مامان دلشم بخواد اون کسی که من بهش افتخار بدم و زنش شم والا دختر به این ماهی ، خوشگلی، جیگری،خوش اخلاقی کجا میخواد گیر بیاره
مامان همونطور که میخندید گفت:
_یکم بیشتر خودتو تحویل بگیر…پاشو پاشو برو من باید به کارام برسم
ساعت و دید زدم ۴:۱۵ دقیقه بود ۵ باید میرفتم دنبالِ سارا زود از جام بلند شدم مامانو بوسیدم و همونطور که داشتم از آشپز خونه میومدم بیرون گفتم:
_مامان من باید ساعت ۵ برم دنبالِ سارا که بریم خریدِ لباس فردا شب جشن دعوتم…باید برم حاظر شم زودی میام
_برو خدا به همرات
پله هارو سریع اومدم بالا و رفتم تو اتاقم و خودمو پرت کردم تو حموم که دوش بگیرم و همون طور که داشتم خودمو گربه شور میکردم مشغولِ خوندن شدم
_بس کن میدونم که تو عاشقِ دعوا با خط و نشونی
پیشت نمیام میدونم که نباشم تنها میمونی
نگو قُل و قرار که دلیلِ جـــُـــدایی رو خودت میـــــــــــدونی
نگو عاشقمی آخه عاشقِ اینجوری من که ندیدم
راهی که میری همه خط کشایاشو خودم کشیدم
برو قصه بساز واسه یک نفر دیگه که من پریــــدم…
بعدِ نیم ساعت از حموم اومدم بیرون لباسمو پوشیدم و تند تند مشغولِ خشک کردن موهام شدم بعدم رفتم سر وقتِ کمدم و یه مانتو سبزِ تیره و یه شلوار کتان لوله تقنگی مشکی از بینِ لباسام انتخاب کردم و یه شال سبز و کیف کفش ورنی مشکیمو هم براشتم و رفتم سراغِ آینه ی اتاق به صورت خودم نگاه کردم از نظره همه قیافه ی خیلی خوشگلی داشتم پوست تقریبا سفید یعنی نه اونقدری که تو ذوق بزنه بین سفید و سبزه دماغِ کوچیک و سر بالا چشای درشت سبز خاکستری که رنگش گاهی سبز میشد و گاهی وقتام خاکستری لبای غنچه که زیادم قلوه ای نبود ولی قشنگ بود و به صورتم میومد در کل چهرم زیبا بود و خواستنی این نظرِ خودم نبود چیزی بود که همیشه از این و اون شنیده بودم شاید همینم مغرورم کرده بود و باعث شده بود تا حالا به هیچ پسری محل نذارم
از بررسی خودم دست برداشتم و مشغولِ شدم زیاد اهلِ آرایش نبودم یه رژ گلبه ای به لبام زدم و یه خطِ چشمم به چشام کشیدم و سوییچو از کیفم بیرون کشیدم و راه افتادم سمت خروجی از پله ها پایین رفتم مامان رو مبل نشسته بود و داشت فیلم میدید
_مامانی من رفتــــــــــــم فعلاً
و دستمو براش تکون دادم و یه بوسم واسش فرستادم
_برو دخترم مواظب خودت باش زودم برگرد
_چشم مامان جونم زودی میام
و از خونه خارج شدم و سوار ماشینم شدم این ماشینو بابا واسم خریده بود وقتی واسه رامین ماشین خرید منم که گواهینامه نداشتم ولی عاشق ۲۰۶ بودم لج کردم حتما باید برام ماشین بخره چند روزم باهاش قهر بودم که یه روز اومد و ازم خواست چشامو ببندم و من و اوورد تو حیاط وقتی ماشینو دیدم اینقدر خوشحال شدم که خودمو از گردنِ بابا آویزون کردم و یه روز تمام قربون صدقش رفتم و بوسیدمش بماند که مامان اون روز چقد حرص خورد و من و بابا یه خاطر حسود بودنش کلی خندیدیم البته همش فقط نظاره گر ماشین تو حیاط بودم و حق استفاده ازشو نداشتم تا دو سه ماه پیش که بالاخره گواهینامه گرفتم از خاطراتِ خوبم بیرون اومدم و ماشینو روشن کردم با ریموت درو باز کردم و از حیاط خارج شدم و درو با ریموت بستمش
_بـــــــــــــزن بریم
حدودا ۱۰ دقیقه بعد دمِ درِ خونه ی سارا بودم ولی کسی بیرون نبود طبق معمول باید منتظر میموندم زنگ زدم بهش ولی قطع کرد این یعنی وایستا دارم میام ولی هرچی منتظر موندم نیومد ۱۰ دقیقه گذشته بود عصبی شده بودم دستمو گذاشتم رو بوق ماشین یه دقیقه کامل دستمو رو بوق نگه داشتم مطمئن بودم الآن دیگه داد همسایه هاشون در میاد و با چوب و چُماغ میوفتن دنبالم دستمو از رو بوق برداشتم که همزمان سارا از درِ خونشون اومد بیرون و سوارِ ماشین شد
_هـــــــــــــــــوی احمق جون چه خبرته مگه سر اووردی؟
_واقعا که خیلی رو داری دو ساعته منو اینجا کاشتی جای عذر خواهیته
و با اخم نگاش کردم
_باشه حالا همش ۱۰ مین دیر کردم در ضمن تو خودتم دیر اومدی قرار بود ۵ اینجا باشی ولی ۵:۳۰ اومدی تاخیر من کمتر بود
_دِ آخه اگه ۵ اینجا بودم که تا الآن باید معطل جنابعالی میبودم
_خب دیگه بی خیال دوستِ خوبِ من راه بیفت
یه پشتِ چشم براش نازک کردم و راه افتادم سمت مرکز خریدِ نور آهان راستی یادم رفت بگم که ما واسه مازندرانیم من بعد از یکم گشتن یه دکلته ی خوشکل انتخاب کردم که رنگش پوست پیازی بودو پایینش دنباله داشت تا کمرم تنگ بود از اونجا یه خورده گشاد میشد مشکلم با قسمت جلویی لباس بود که زیادی باز بود

ولی کت آستین کوتاه روش مشکلمو حل کرد و همونو برداشتم خیلیم دوسش داشتم ولی سارا همچنان داشت میگشت منم دنبالِ کفش و روسری بودم ساپورتو از همون مغازه برداشته بودم داشتم به مغازه ها نگاه میکردم که یهو سارا اومد و دستمو کشید همونطور که منو با خودش میکشید گفت:
_وای راشین خیلی خوشکله این لباسه بیا ببین
رسیدیم دَمِ ویترین فروشگاه دستمو از دستش کشیدم بیرون دستم درد گرفته بود همونطور که موچمو ماساژ میدادم گفتم:
_خاک بر سرت که هیجان زده شدنتم به آدما نرفته دستِ نازنیمو نزدیک بود از جا بکنی
_عیب نداره فدای سرم
به یکی از لباسای تو ویترین اشاره کرد
_اینو ببین چه خوشکله
به سمتی که اشاره میکرد نگاه کردم یه دکلته ی قرمز که خیلی باز و جلف و زننده بود البته به نظرِ من با این حال گفتم:
_آره خوشگله بریم تو پُرُو کن
دوباره خواست دستمو بگیره که ترسیدم و سریع دستمو بردم عقب یه ناز به سر و گردنش داد و با اخم برام پشت چشم نازک کرد
_ایــــــــــــش…لیاقت نداری
بعدم راهشو کشید و رفت تو فروشگاه منم پشت سرش وارد مغازه شدم داشت با فروشنده که یه پسر جوون بود حرف میزد
_سلام
_سلام خانما بفرمایید
_اون دکلته قرمزه ی پشت ویترینو واسم میارین؟
_البته
فروشنده که داشت از کنارم رد میشد چون جا تنگ بود و منم امکان نداشت تا خواهش کنه که برم اونور تر از جام تکون بخورم…یه طعنه بهم زد که منم چون توقعشو نداشتم نزدیک بود بیفتم که دستمو گرفتم به صندلی که نزدیکم بود تا از افتادنم جلو گیری کنم ولی از شانس مزخرف من فروشنده هم اون لحظه به سمتم خم شد و خواست دستمو بگیره که چون دستم به صندلی بود اونم تعادولشو از دست داد و من خودشو صندلی همزمان با کفِ مغازه یکسان شدیم پایه صندلی خورده بود به پام و پام حسابی درد میکرد بدتر از اون وزن این مرتیکه ی قول تشن بود که هوار شده بود رو من منم میون اون بدبختی داشتم هی مشت و لگد میپروندم و تقلا میکردم که بلند شم اونم سعی داشت در مقابل ضربات من که واسه بلند شدن و بیرون اومدن از اون وضعیت انجام میدادم از خودش دفاع کنه بیچاره حتی نمیتونست بلند شه مثلِ اینکه عصبانی شده بود
_خانم میشه یه لحظه از این حرکتای آکروباتیک انجام ندین که بنده از این وضعیت خلاص شم؟
پسره ی نفهم داشت مسخرم میکرد بیشعور این سارای گور به گوریم از اول این اتفاق صدای خنده هاش مثِ مته رو مُخم بود دندون قروچه ای کردم و دست از تلاش برداشتم که اونم سریع از روم بلند شد بعدم رفت سمت لباس لااقل یه تعارفم نکرد که کمکم کنه بی شخصیت…

سریع از رو زمین بلند شدم و یه نفس راحت کشیدم که بازم صدای خنده های سارا رو شنیدم رومو کردم سمتش خیلی عصبانی بودم که تو یه همچین موقعیتی قرار گرفتم تمام حرصمو ریختم تو چشام و یه چشم قره بهش رفتم
_کـــــــــوفت… خفه میشی یا خفت کنم؟
انگار نگام تاثیرشو گذاشت چون نیششو بست و دیگه نخندید
فروشنده لباسو اوورد و داد دستِ سارا اونم همین طور که میرفت سمت اتاق پُرُو گفت:
_پوشیدم صدات میکنم نظر بده
_باشه
رفت تو اتاقو در و بست که دره فروشگاه باز شد و یه پسر جوون با صورت شاد و غرقِ خنده وارد شد مردم چه الکی خوشن والا نیشتو ببند آخه پسرم اینقدر سَبُک
_ســــــــــــــلام داش رادی
و دستشو زد به شونه ی فروشنده ولی اون دستشو انداخت
_اِی بابا خواستم ازت تشکر کنم که صبح تا حالا مغازمو گردوندی دمت گرم داش خسته نباشی
اِاِاِاِ…پس اون فروشنده نبوده حواسم به مکالمه اونا بود که صدای سارارو شنیدم که داشت صدام میکرد اَه میمیردی یکم دیگه صدام میکردی با حرص گفتم:
_اومدم…
بعدم از جام بلند شدم و رفتم سمتِ اتاق پُرُو تو راهم هی با خودم غُر میزدم و به جدوآباد سارا فحش میدادم
_اگه گذاشت ما یکم فوضولی کنیم دختره ی وقت نشناس
درِ اتاقو زدم با ناز جواب داد:
_بلــــــه
_باز کن منم پسره نیست که اینطوری عشوه خرکی میای
درو باز کرد
_میدونم من که مثِ شما از این شانسا ندارم که مفت مفت یه پسرِ جذاب و خوشیپو بقل کنم یا بیاد دَمِ اتاق پُرُو راجبِ لباسم نظر بده
_بمیر بابا من اگه خوش شانس بودم یه دوست مثِ تو گیرم نمیومد غُزمیت…
_ایـــــــــش…خیلی دلتم بخواد خیلیا آرزوشونه من بهشون یه نگاه بندازم…حالا لباس چطوره بهم میاد به نظره خودم که بیسته
_آهــــان منظورت از خیلیا اصغر پسرِ قصابِ سر کوچتونه دیگه
بعدم دستمو گذاشتم رو چونمو مثلا خاروندمش که یعنی دارم فکر میکنم تو همون وضعیتم یه نگاه به سر تا پاش انداختم بعد از یکم مکث گفتم:
_اوم…خوبه به نظرم الآن کاملا مورد پسندشی
اخم کرد
_خیلی مسخـــــــره ای
بعدم درو با تمومِ قدرتش بست اصغر پسر قصابِ سرِ کوچه سارا اینا عاشق سارا شده
بود یه روز که من و سارا باهم داشتیم واسه خرید مدرسه از کوچشون بیرون میومدیم جلومونو گرفت و خواست با سارا تنها حرف بزنه که سارا هم خیلی با اعتماد به نفس برگشت بهش گفت:
_اصغر آقا من و راشین دو تا خواهریم اگه حرفی هست همینجا بگو
اونم با کلی مِن و مِن از سارا خواستگاری کرد و گفت عاشقش شده بماند که سارا چقد حرص خورد

ولی از اون روز منم که میدیم سارا خیلی رو این قضیه حساسه و هیچوقت دوست نداره اون روز دوباره براش یاد آوری شه منم گاهی کلید میکردم رو همون روز و پیشنهاد و از حرص خوردنای سارا کلی میخندیدم…سارا از اتاق پُرُو اومد بیرون و بدونِ توجه به من رفت سمتِ فروشنده ها این یعنی باهات قهرم خب به درک من و باش گفت و گوی شیرین بین اون دوتا رو ول کرده بودم بیام واسه لباسِ مزخرفِ خانم نظر بدم پشتش راه افتادم و رفتم رو به فروشنده یعنی همون پسره گند اخلاقه گفت:
_آقا همینو میگیرم
_فروشنده من نیستم خانم
به دست به پسرِ کناریش اشاره کرد
_این آقاست باید با ایشون صحبت کنی…
بعدم رو به پسره کرد و گفت:
_من دیگه برم اشکان فردا باید برگردم کار دارم
_کجا؟سیروس گفته تو باید تو این جشن باشی…در ضمن اگه تو رو با خودم نبرم مهشید کچلم میکنه میدونی که دختره دوست دختره منِ ولی تو کفِ توئه فکر کنم تا حالام باهام مونده چون میخواد به تو نزدیک شه سیروسم گفته نباید باهاش بد رفتار کنی در ضمن اینم گفته که فردا باید اونجا باشی دختره از تهران بلند شده به بهونه ی من اومده تورو ببینه میدونم توئم رو حرفِ سیروس حرف نمیزنی…
اونم انگاری حسابی کلافه شده بودم اینو از کلماتِ نامفهونی که زیرِ لب میگفت فهمیدم ولی متوجه نشدم چی گفت ما هم که این وسط بوق بودیم انگار نه انگار که دو ساعتِ مُعتلِ ایناییم مگه ما اومده بودم که صحبتای اینارو گوش کنیم عصبانی شده بودم اون پسره اومد حرف بزنه که حرف تو دهنش ماسید
_اَمـ…
میخواستم بگم کوفت چقدر فک میزنین ولی با صدای بلند حالتِ عصبی گفتم:
_آقا مگه مردم مسخره ی شمان دو ساعت اینجا ایستادیم شما جای جواب دادن به مشتری داری با دوستت گپ میزنی کار و زندگی داریم مُعطلِ شما که نیستیم لطفا کاره مارو را ه بندازین که بریم بعد بشینین تا صبح با هم حرف بزنین
پسره فروشنده دهنش دو متر باز مونده بود ولی اون یکی با اخم نگام میکرد به سارا نگاه کردم اون هیچی تو چهرش نبود به این اخلاقای من عادت کرده بود و واسش عادی شده بود اون پسره ی بی خودم بالاخره قیمت لباسو گفت سارا هم پولشو داد و از اون فروشگاهِ مزخرف اومدیم بیرون بعد از اون سارا که میدونست حسابی عصبانیم دیگه به پرو پام نپیچید خیلی زودم کفش و شالمونو خریدیم و راهی خونه شدیم سارا رو رسوندم خونشون خودمم تا رسیدم به خونه به مامان گفتم حسابی خستم و شام نمیخورم بعدم اومدم تو اتاقمو بعد از در اووردن لباسام خوابیدم

فصل ۲
به هزار بد بختی چشامو باز کردم تموم تنم کرخت بود به ساعت نگاه کردم ۱ بود با توجه به نوری که تو اتاق بود تشخیص دادم که الآن ظهره چقد من باهوشم مطمئنم حیف میشم تو این مملکت نمیتونستم بدنمو حرکت بدم با خودم غُر زدم
_ وقتی از ۱۱ شب تا ۱ بعد از ظهر میخوابی همین میشه دیگه خاک تو سرت که یه برنامه ریزی درست و حسابی نداری
_راشین…راشین مادر بیا تلفن کارت داره
مامانم داشت از پایین صدام میکرد
_جانم مامان اومدم
سریع دست وصورتمو شستم و رفتم پایین و گوشی رو برداشتم
_بلــــــــه
_راشین منم سارا واسه چی گوشیت خاموشه؟
_بَه مزاحم همیشه گی چطوری؟ این دیگه پرسیدن داره واسه اینکه جنابعالی زنگ نزنی از خوابِ ناز بیدارم کنی
_راشین اینارو بی خیال زنگ زدم یه خبری بهت بدم
_بگـــــو
_امشب همه باید با یه همراه بیان
_خب اینو که میدونم قراره با تو برم دیگه
_ای خدا چقد تو خنگی یه همراه از جنسِ مخالف عزیزم منم دارم با پسر عمم ساسان میرم
_حالا من همراهِ مذکر از کجا گیر بیارم تو که میدونی ما با کلِ فامیل مشکل داریم
_اون دیگه بستگی به هنره خودت داره خب تو دختری خوشگل و جذابم که هستی یکیو تور کن دیگه
_چقد سطحِ هوشِت بالاست… آخه خنگِ خدا از کجا تور کنم برم تو خیابون دستِ پسرِ مردمو بگیرم بگم بیا باهم بریم جشن؟
_راست میگیا… بزار من فکر کنم اگه به نتیجه ای رسیدم بهت خبر میدم
ذهنم جرقه زد حامد پسرِ شریکِ بابا گزینه ی خوب و قابلِ اعتمادی بود مهم تر از همه خوشگل و خوشتیپ بود
_اوه لازم نکرده تو به مغزِ فندوقیت فشار بیاری خودم یکیو پیدا کردم بـــــــای جیگر
_این آدمِ خوشبخــ…
نذاشتم ادامه حرفشو بزنه و گوشی رو قطع کردم وقت نداشتم باید سریع به حامد خبر میدادم الآنم خیلی دیر شده بود سریع رفتم تو اتاقم گوشیمو برداشتمو روشنش کردم و زنگ زدم بهش بعد از چند تا بوق گوشی رو برداشت معلوم بود تعجب کرده از تو صداش میشد تشخیص داد که متعجبه
_الــــــو…راشین تویی؟
_نه روح عمه ی بابای خدا بیامرزمه…خب معلومه دیگه خودمم
_آخه نه که همش بهم زنگ میزنی واسه همین تعجب کردم
_کاری باهات ندارم که زنگ بزنم الآنم چون کارم بهت گیره افتخار دادم و زنگ زدم
میدونست رُکم و هرچی که تو دلمه رو به زبون میارم واسمم مهم نیست شنونده ناراحت شه یا نه خب حقیقتو میگم دیگه واسه چی باید ناراحت شه؟
_تو عوض بشو نیستی سلامم که نکردی حالا کارتو بگو ببینم چیه که باعث شده بهم زنگ بزنی؟
_میخوام برم مهمونـــــــی..
_تو گوشیت شماره ی منو به عنوان شوفر یا آژانس سِیو کردی؟
_ایــــش…کمتر مزه بپرون اولا که خودم ماشین دارم نیاز به آژانس یا شوفر ندارم دوماً…و اَما دوماً و جوابِ سوالِ شما میخوام بهت افتخار بدم امشب شوفرِ مخصوصِ این بانوی زیبا باشی
_اوه چه افتخارِ بزرگی نصیبم شده یه همچین موقعیتی رو عمرا از دست نمیدم من در خدمتم بانویِ من
_خب پس ساعت ۷:۳۰ اینجا باش که بریم
_باشه حالا کجا قراره بریم
_گفتم دیگه مهمونی دعوتیم
_دعوتیم؟ یعنی منم دعوتم
_باید یه هم پای مذکر با خودم ببرم از نظره منم تو بهترین گزینه بودی هم خوشگلی و جذاب و اینکه میشناسمت
_اِاِاِاِ…پس از نظرِ شما من هم خوشگلم هم جذاب؟
_آره…هرچند به پای رامین نمیرسی ولی خب اون که فعلا نزدیک نیست از قدیمم گفتن در بیابان لنگه کفشی نعمت است…خودمم که خوشگل و همه چی تموم نمیتونم یکی که در سطحم نیست به عنوان هم پام انتخاب کنم واسه همین در میان هزاران گزینه ی کاندید شده شمارو انتخاب کردم
_منم خیلی خوشحالم که انتخاب شدم تو اون افرادِ زیادی که نامزد شده بودن
_نامزد نه…کاندید شده بودن خب دیگه حالام قطع کن من باید حاظر شم سرِ ساعت منتظرتم آن تایم باشــــــــیا دیر کنی به رامین میگم منو کاشتی
_اوه اوه باشه سرِ ساعت اونجام
بدون خداحافظی گوشیو قطع کردم وقتی سلامی نگفتم واسه چی باید خداحافظی کنم؟ بی خیال همشون منو میشناختن و به این کارام عادت داشتن از کشو لباس برداشتم حوله ی حماممو هم براشتم و رفتم سمتِ حمام نه صبحونه خورده بودم نه ناهار ولی گرسنم هم نبود حالا از حمام که اومدم میخورم چیزی که زیاد دارم وقت…لباسامو در اووردم و دوشو باز کردم حس و حالِ خوندن نبود پس شروع کردم به شستنِ موهام و بعدم یه دوشِ کامل گرفتم و از حمام اومدم بیرون بدنمو خشک کردم و لباسامو پوشیدم حسابی ضعف کرده بودم واسه همین رفتم پایین مامان طبقِ معمول رو کاناپه نشسته بود و فیلم میدید
_مـــامـــان…
اونقدری تو فیلم غرق شده بود که وقتی صداش کردم دو متر پرید
_دختر تو تا منو سکته ندی درست بشو نبستی این چه وضعه صدا کردنه؟واسه چی داد میزنی؟
_مامان خب گرسنمه نه صبحونه خوردم نه ناهار…حالا احساس ضعف دارم سرم گیج میره دارم میمیرم
مامان حسابی حول کرده بود و ترسیده بود هیچکدوم از این چیزاییم که گفته بودم حقیقت نداشت فقط یه کوچولو ضعف کرده بودم ولی خب این حرفا لازم بود واسه اینکه مامان دوباره نصیحتاشو شروع نکنه و زودتر یه چیز بده من بخورم
_وای مادر بشین پشت میز الآن غذاتو گرم میکنم که بخوری
_نه لازم نیست گرم کنی بیار مامان
مامان غذا رو رو میز چید و منم تند تند شروع به خوردن کردم مثِ قحطی زده ها افتاده بودم به جونِ غذا تو دو دقیقه میزو دِرو کردم
_دستت درد نکنه مامان حسابی چسبید
_نوشِ جونت عزیزم
از پشت میز بلند شدم
_من میرم حاضر شم مامان امشب باید برم جشن شمام وسایلتو جمع کن که فردا دیگه بریم تهران
_باشه دخترم
از پله ها اومدم بالا و رفتم سمتِ اتاقم عادت نداشتم برم آرایشگاه واسه مهمونیا چون خودم دوره دیده بودم از پسِ خودم بر میومدم لباس جشن و از کاورش خارج کردم با شال و کفشی که خریده بودم گذاشتم رو تخت کشویی که اختصاص داده بودم به لوازم آرایشیم رو باز کردم عاشق آرایش بودم ولی فقط واسه جشنا و مهمونیای بزرگ واسه بیرون رفتن دوست نداشتم زیاد آرایش کنم ساده بودن و ترجیح میدم ابروهام که خوب بود پس مشغول شدم یه کرم پودر نزدیک به رنگِ پوستم به صورتم زدم سایه سبز سیرو برداشتم و زدم به پلکم تهشم سایه سیاه زدم روشو چند باری دستمال کشیدم که یه خورده ملایم تر شه تو چشمم هم سرمه کشیدم بالای چشمم رو هم یه خط چشمِ باریک رُژ گونه ی ناریجیمم خیلی کم رو لپام کشیدم کار آرایش صورتم تقریبا تموم شده بود موهامم که اتو کشیدم و با بابلیس فرش کردم و یه مقدارشو کج رو صورتم ریختم بقیشم مدل باز و بسته کرده بودم یه تلِ نگین دار هم قسمت جلویی موهام گذاشتم که در کل خیلی بهم میومد لباسمو هم پوشیده بودم فقط مونده بود رُژ به ساعت نگاه کردم هفت و بیست دقیقه بود به حامد گفته بودم هفت و نیم اینجا باشه تو این چند ساعت که تو اتاقم بودم گوشیم چند بار زنگ خورده بود همشم این سارا بود یه بارم اس ام اس دادو آدرسِ محلِ جشنو بهم گفت وگرنه که کسی به من زنگ نمیزنه والا این داداش بی معرفتِ ماهم که تا بهش زنگ نزنی بهت زنگ نمیزنه البته واسه همه اینطوریه ولی واسه من نه چون تا کسی به من زنگ نزنه منم بهش زنگ نمیزنم شارژِ مُفت که ندارم واسه همین رامین خودش هر روز بهم زنگ میزنه دیگه باید میرفتم یه رُژ که رنگش یه چیز بین نارنجی و قهوه ای بود زدم کفشو پام کردمو شالو گذاشتم سرم رفتم سمت کمد مانتوی مشیکمو برداشتم و پوشیدم رو ساپورتمم یه شلوار یخی پوشیدم و کیفمم برداشتم و راه افتادم سمت پایین رفتم کنارِ مامان
_مامان من دارم میرم مواظبِ خودت باش شبم سعی میکنم زودتر بیام
مامان که نگاش به من افتاد یه دور نگاشو سرتا پامو چرخوند و گفت:
_ماشاا… هزار ماشاا… دخترم وایستا برات یه اسفند دود کنم بعد برو
_اسفند لازم نیست مامان اونجا انقدر دخترای قرتی هستن که دیگه کسی وقتِ نگاه کردن به منم نداره چه برسه چشمم بزنن

بعدم گونه ی مامانو بوسیدمو خداحافظی کردم که مامان سریع رفت سمت آشپزخونه و قبل از اینکه درو ببندم با اسفند اومد کنارمو دودشو پخش کرد تو صورتم زیرِ لبم یه چیزایی میخوند که نفهمیدم
_مامان گفتم که لازم نیست حالا میتونم برم
_تو نمیدونی مادر اگه لازم نبود این کارو نمیکردم برو خدا به همرات
دوباره گونه ی مامانو بوسیدم
_از دستِ شما مامان…
سریع از حیاط اومدم بیرون حامد تو پورشه ی خوشگلش نشسته بود و منتظرم بود تا دروازه رو باز کردم از ماشین پیاده شد که درِ کمک راننده رو باز کنه و مثلا ثابت کنه جنتلمنه منم از فرصت استفاده کردم از اون طرفی پریدم رو صندلیِ راننده اونم که تو شُک بود همونجا کنار در ایستاده بود دیدم مثِ اینکه آقا قصده سوار شدن نداره از تو ماشین درِ اون سمتو براش باز کردم و هُل دادم که چون کنار در ایستاده بود در خورد بهش و یکم پرت شد عقب
_نمیخوای سوار شی؟دیر شده ها…
_خیلی پر رویی راشین تا حالا کسی بهت گفته بود
_اوه تا دلت بخواد خیلیا گفتن میخوای اسامیرو بهت بگم
بعدم شروع کردم اسم بردن
_مامان شیرینم، بابا فرهادم، سارا، رامین، پسر عمه علی، پسر عمه آرش، رها دوستم، سپیده یه دوستِ دیگم، مهــ..
اون که تا حالا همونجا ایستاده بودو داشت گوش میکرد یهویی دستشو اوورد بالا و گفت:
_بسته..بسته راشین سرم رفت دختر
_وایستا خُب بقیه که یادم نیست ولی این آخریش بود نگم میمیرم…
منتظر بهم نگاه میکرد
_مهشید دخترِ فیس و افاده ای و آویزون که فقط یه چند رو از اول ترمو باهام هم کلاسی بود و بعدش انتقالی گرفت و نمیدونم کدوم گوری رفت هم بهم گفته بود پر روئم ولی از نظره من که اون دستِ منم از پشت بسته بود دختره ی نکبت اخریشم که خودت بودی بقیه هم گفتم یاد نمیاد
اومد نشست تو ماشین
_عرایضتون تموم شد ؟ راه بیفت بریم من نمیدونم شما دخترا چرا انقدر نسبت به هم حسادت میکنین
همون طور که داشتم از کوچه خارج میشدم جوابشو دادم
_من و حسادت؟ آخه این دختره چی داره که بهش حسادت کنم؟ همه دخترای کلاسمون ازش بدشون میومد فقط یه دوست تو کلاس داشت که اونم کپیِ برار اصل خودش بود
_غیبت نکن دختر زشته…
_اَه…توئم شدی مادرم؟این کارو نکن زشته.. این حرفو نزن زشته… بابا بی خیال دنیا دو روزه خوش باش

_خب مادرت حق داره…
دستمو بردم سمتِ سیتم پخشِ ماشین و به حرفش توجه نکردم وَاِلا تو صبح همین بحث ادامه داشت دیگه تا رسیدن به اونجا حرف نزدیم فقط صدای آهنگی که تو ماشین پخش میشد سکوتِ بینمونو میشکست وقتی رسیدیم انقدر ماشین پارک بود که اصلا جا واسه پارک کردن نبود مگه یه جشنِ به قولِ سارا گود بای پارتی چقدر میتونست بزرگ باشه که این همه ماشین و البته دو. سه. یا شایدم چهار برابر این ماشینا آدم اینجا باشه بالاخره یه جای پارک پشتِ یه فراریِ خوشگل پیدا کردم و ماشینو پارک کردم البته حامد کلی غُر زد چون ماشین جوری پارک شده بود که راننده ی فراری هیچ جوره نمیتونست تا من ماشینو برنداشتم جایی بره خب به من چه جا واسه پارک نبود منم مجبپر شدم اینطوری پارک کنم حامدم کلی ازم خواهش کرد که سوییچو بدم بهش ولی من امکان نداشت از موضعِ خودم پایین بیام به این خوبی پارک کردم واسه چی باید جاشو عوض میکردم با حامد وارد شدیم یه باغ بزرگ بود که وسطش که ساختمون خودنمایی میکرد دور و اطراف باغ پر از آدم و فکر کنم کلیم محافظ بود این دیگه چه جور جشنیه اللهُ اَعلَم
_تو خبر داشتی باید بیای همچین جایی؟
حامد بود که ازم این سوالو میپرسید
_نه سارا بهم گفته بود یه جشنِ ساده فکر نمیکردم اینقدر تجملاتی برگزار شه..
یه پوزخند زد و زیرِ لب گفت “تجملاتی” بعد رو به من کرد و گفت:
_بیا بریم تو ساختمون مثلِ اینکه جشنِ اصلی اونجا برگزار میشه
با تعجب بهش نگاه کردم
_چته؟واسه چی اینجوری نگام میکنی؟
_هیچی..ولی توئم یه چیزیت میشه ها
بازوشو گرفت به سمتم بهش نگاه کردم
_مگه قرار نیست به صورت زوج وارد جشن شیم؟
_اوهوم
_پس واسه چی معطلی دستمو بگیر بریم دیگه
دستمو گذاشتم دورِ بازشو راه افتادیم به سمتِ ساختمون وقتی رسیدیم دمِ در خدمتکار لباسامونو خواست که من ترجیح دادم برم تو اتاقی که خانوما واسه تعویض لباساشون میرفتن ساختمون عجیب بوی الکل و سیگار میداد وضع خیلی بدی بود با انزِجار به جمع نگاه میکردم وضعیتشون حالِ آدمو بهم میزد
_برو لباساتو تعویض کن زود بیا من اینجا منتظرم
با صداش نگامو از تو جمعِ وسط برداشتم فعلا کنار حامد جام امن تر بود پس سر تکون دادم و گفتم
_باشه..
رفتم سمت اتاق مانتو و شلوارمو در اووردم کت رو لباسو از تو کیفم در اووردم و پوشیدم تو آینه به خودم نگاه کردم و شالو رو سرم مرتب کردم رُژَمم تمدید کردم و رفتم بیرون به جای قبلی نگاه کردم حامد نبود چشممو دور تا دورِ سالن گردوندم ولب بازم ندیدمش یهو یکی اومد دستمو گرفت که قلبم اومد تو دهنم ولی وقتی سارارو دیدم خیالم جمع شد

_باز تو بی هوا دستمو گرفتی؟
_خب دیدم دنبالِ همراهِ خوشگلت میگردی گفتم بیام بهت بگم یکی قاپش زده
_یعنی چی؟
با اشاره ی دستش وسطو نشونم داد که یه سری دختر پسرا باهم داشتن اون وسط میرقصیدن حامد هم اون وسط بود و داشت با یه دختر میرقصید دختره توجهمو به خودش جلب کرد
_اِاِاِ…این که رفیقِ گرمابه و گلستانِ مهشیده
_آره عزیزم این تازه اولیش بود سورپرایزایه دیگه ای هم برات دارم که حسابی شوکت میکنه
نگاش کردم با یه نگاه شیطون داشت بهم نگاه میکرد
_چی تو اون کله ی پوکت میگذره سارا؟
دستمو کشید
_حالا بیا بریم گفتم که سورپرایزه نمیشه لو داد
همینطور که مثِ کِش تنبون دنبالش کشیده میشدم گفتم:
_وای به حالت اگه فکرِ شومی تو اون مغزِ قده فندوقت باشه
رفتیم پیش یه سری از بچه های دبیرستانمون اکثرشون بدونِ روسری و با یه لباسِ خیلی ناجور نشسته بودن با همشون سلام علیک کردم کلیم تو اون جمع از تیپ و آرایش و لباسم تعریف کردن و ازم خواستن که شالو از سرم بردارم که گفتم نه کلیم اسرار کردن ولی امکان نداشت تو یه جمعی که پر از پسرِ که بد تر از اون اکثرشون مست کردن یه همچین کاری کنم نشسته بودم و خیره شده بودم به وسط بچه هام بلند شده بودن و رفته بودن واسه ر**ق*ص حامدم مثلِ اینکه چند تا از دوستاشو دیده بود بهم گفت:
_اگه برم تو جمعِ دوستام مشکلی نداری؟
و منم اجازشو صادر کردم چه مشکلی با این مسئله داشتم مثلا؟ من که بچه نبودم از پس خودم بَر میومدم
_نه…چه مشکلی؟برو
بلــــــه حامدم رفت… سارام که رفته بود پیشِ پسر عمش فکر کنم گلوش پیشش گیر بود اینو از رفتارا و نگاهاش میفهمیدم البته پسر عمش هم بهش همچین بی میل نبود وقتی سارا از پیشش دور میشد و اون با چشاش دنبالش میکرد که ببینه میره کنارِ کی یا وقتی پسری به سارا پیشنهادِ ر**ق*ص میداد اخماش میرفت تو هم کلا زیر نظر گرفته بودمش و به این نتیجه رسیدم که جفتشون همدیگرو دوست دارن داشتم به وسط که
پیست ر**ق*ص بود نگاه میکردم که وجود دو نفر اون وسط باعث شد چشام از حدقه بزنه بیرون
_ایـ..ایـن که همون پسر بی شخصیته تو فروشگاهه دختر کناریشم که مهشیده…نـــــــه
_آره عزیزم دقیقا داری درست میبینی همون پسر جیگرست با مهشید
سارا بود این کی اومده بود اینجا؟
_تو میدونستی؟
_نه منم وقتی اومدم اینجا و دیدمشون وضعم مثِ تو بود فکم چسبیده بود به زمین…
_چه به هم میان…خدا درو تخته رو خوب به هم جور کرده
_راشین بی انصاف نباش دیگه با اینکه مهشید سر تا پا عمله ولی بازم قیافش خوب نیست… ولی پسررو ببین مهشره یعنی تو این جمع از همه سَره

نگامو سمت وسط سالن چرخوندم بهشون نگاه کردم سارا راست میگفت پسرِ خیلی از مهشید سر تر بود به قول سارا تو اون جمع میدرخشید ولی این دلیل نمیشد که پیشِ سارا از اون پسره ی از دماغ فیل افتاده تعریف کنم واسه چی باید نظرمو به سارا میگفتم، میگفتم باهاش موافقم که از فردا بشم سوژه ی هِر و کِرای خانم؟ سرمو به سمتِ سارا چرخوندم و گفتم:
_من که زیبایی خاصی تو صورتش نمیبینم
سارا اخم کرد
_از بس بد سلیقه ای
ترجیح دادم سکوت کنم اگه ادامه میدادم سارا تا آخر شب در گوشم از زیبای اساطیریِ اون پسر حرف میزد چند دقیقه گذشت سارا که دید سکوت کردم و قسد ادامه بدم با شوق دستشو بهم زد و گفت:
_حالا چیزای جالب تریم هست اگه بگم تموم اطلاعاتشو در اووردم باور میکنی؟
واسم عجیب نبود سارا کلا تو فوضولی و‌جاسوسی تَبَحُرِ خاصی داشت واسه همین با بی تفاوتی گفتم:
_واسه چی نباید باور کنم؟ میدونی که کاملا میشناسمت
سارا انگار انتظار هر حرفی رو ازم داشت غیر از این
_واقعا که بی ذوق تر از تو تا حالا ندیدم یعنی اصلا نمیخوای راجبش بدونی؟
راستش کنجکاو شده بودم که ببینم کیه و دقیقا این جا چه غلطی میکنه؟ ولی این که از سارا بپرسم احمقانه ترین کار بود با خصوصیات سارا آشنا بودم حرفیو تو دلش نگه نمیداشت بنابر این لزومی نداشت که بپرسم چون خودش میگفت
_نـــــه…
سارا پکر شد ولی با این حال گفت:
_اَه همش کُفریم میکنی…ولی جهنمُ الضرر من که میدونم میخوای بدونی اما داری دروغ میگی که مثلا حفظ غرور کنی از منم داری سو استفاده میکنی چون اخلاقمو میدونی، میدونی که اینقدر احمق و سادم که خودم دیر یا زود میگم
با لبخند نگاش کردم میدونستم اگه جاش بود الآن دونه دونه موهامو میکند جواب لبخندمو با یه لبخندِ حرصی داد سرمو دوباره سمتِ جمعیت برگردوندم که سارا شروع کرد به، به قولِ خودش اطلاعات دادن
_اسمش رادمانِ…فامیلیش شمس…۲۸ساله…یه مرفه بی درده، این جوری که شنیدم تک فرزندِ…
و ساکت شد به سمتش چرخیدم منتظرِ بودم ادامشو بشونم چند دقیقه که گذشت و دیدم همینطور ساکت بِر و بِر زُل زده به من کلافه گفتم:
_خب؟
_چه عجب بالاخره یه واکنشی ازت دیدم
این دفعه با انرژیِ بیشتری شروع به راپورت دادن کرد
_یادته مهشید یه مدت هم کلاسمون بود؟
با علامتِ سر گفتم آره یادمه مگه میشد فراموش کرده باشم اون دختره ی افاده ای رو…ادامه داد
_خب مهشید اون موقع که اینجا بود با اشکان دوست شد یعنی همون فروشنده که دیروز تو فروشگاه دیدیمش یه روز که با اشکان رفته بود بیرون رادمانو اتفاقی میبینه و یه دل نه صد دل عاشقش میشه

از اون به بعد واسه این که به رادمان نزدیک شه به دوستیش با اشکان ادامه داده حالام تقریبا با هم دو تا دوستِ معمولین…و یه چیز دیگه
نگاش کردم فهمیدم تا نپرسم حرفی نمیزنه
_چی؟
_خیلی برام عجیب بود راشین میدونی مهشید با تلاشای زیادی که داشته هنوزم نتونسته قاپِ این پسررو بدوزده از وقتی اومدم تو نخشونم انگاری مهشید واسش جک تعریف میکنه ولی بعدش فقط خودش میخنده پسرِ نهایت احساسش پوزخنده انگار یه رباته که طراحی شده که هر چند دقیقه یه بار پوزخند تحویلش بده و از اون عجیب تر میدونی چیه این که مهشید از رو نمیره و همچنان در تلاشِ که توجهشو‌ جلب کنه
بعد از تموم شدنِ حرفش روشو کرد سمتِ من منتظر بود ببینه واکنشم بعد از اطلاعاتی که بهم داد چیه ولی من به جواب سوأل اصلیم هنوز نرسیده بودم…این که دلیلِ اومدن اونا تو این جشن چیه؟…رومو سمتِ سارا که منتظر بود کردم
_پسرِ که معلومه چه آدمِ مزخرف و گندِ دماغیه بعدشم هرکی از دو کیلومتری اینو ببینه متوجه میشه که یارو از دماغِ فیل افتاده…از نظرِ منم آویزون بودنِ مهشید چیزِ عجیبی نیست اون کلا همینِ با اینکه زیاد هم کلاس نبودیم ولی تو نگاهِ اولم میشه اینو تشخیص داد…میدونی از نظرِ من چی عجیبه؟ این که اون دو تا تو این مهمونی چی کار میکنن؟
_شرمنده نتونستم این یه قلمو از زیرِ زبونِ مهمونا بکشم یعنی فکر نکنم کسیم دلیلِ حضورشونو بدونِه به ما هم ربطی نداره
ابروهاشو بالا انداخت و نگام کرد اخم کردم
_این که یارو کیه و چه شکلی با مهشید آشنا شده هم به ما ربطی نداره
_اون قضیش فرق میکرد چیزیه که همه ی کسایی که اینجان میدونن ما هم تو این جمعیم باید بدونیم خب
سعی کردم بی خیالِ جوابِ سوألم شم به قولِ سارا به ما ربطی نداشت شونه بالا انداختم
_چیزِ مهمی نبود که لازم باشه بدونیم در ضمن فوضولیتو توجیه نکن
سارا با حرص نکام کرد
_برو بابا جای تشکرشه
بعدم با عصبانیت بلند شد و رفت سمتِ پسر عمش به رفتنش نگاه کردم به قهرای بی خودش عادت کرده بودم دیگه برام عادی شده بود بی خیالش دوباره زُل زدم به وسطِ سالن حوصلم سر رفته بود از وقتی اومدم کارم شده بود نشستن و دید زدن وسط سالن که پیستِ ر**ق*ص بود تو همین افکار بود که دستی رو جلوم دیدم بعد از اون صدای یه پسرِ جوون
_اِفتخارِ یه دور رقصو به بنده میدین
سرمو بلند کردم اشکان بود همون پسرِ‌ فروشنده اخم کردم ولی بعد با خودم فکر کردم مگه من نبودم که دو دقیقه پیش حوصلم سر رفته بود لا اقل یه خورده میرقصم این همه راه نیومدم که بشینم یه گوشه و به ر**ق*صِ این و اون نگاه کنم
با یه تصمیمِ آنی قبل از این که پیشمون بشم دستمو گذاشتم تو دستش و با هم به جمعِ رقصنده ها رفتیم
_ممنون که در خواستمو رد نکردین
سرمو بلند کردم و نگاش کردم صورت سفیدی داشت موهای مشکی چشمای قهوه ای بینی خوش تراش و لب های باریک ازش یه پسرِ خوش چهره ساخته بود ولی اصلا ازش خوشم نمیومد نگاش یه جوری بود سرمو انداختم پایین
_راستش حوصلم سر رفته بود
چشمامو تو جمع چرخوندم دنبالِ حامد میگشتم معلوم نبود کجا غیبش زده آهنگی که گذاشته بودن باعث شده بود حوصلم بیشتر سر بره آهنگش شباهت عجیبی به لالایی داشت حالا تا دو دقیقه پیش آهنگای شاد میذاشتن اینم از شانسِ من بود دیگه…همچنان داشتم تو جمع دنبالِ حامد میگشتم ولی خبری ازش نبود
_دنبالِ کسی میگردین؟
میخواستم بگم آخه به تو چه فضول ولی ترجیح دادم واسه حفظ شخصیت لااقل کمی مؤدب باشم
_بله…دنبالِ دوستمم
_همونی که باهاش اومده بودین فروشگام؟
چشمامو از حرص یه بار بستم و دوباره بازش کردم
_قرار بود هرکی با یه هم پا بیاد…دارم دنبالِ کسی میگردم که باهاش اومدم
خندید
_حتما یه پارتنر بهتر پیدا کرده…هرچند باید خیلی احمق باشه که شمارو تنها گذاشته
عجیب دوست داشتم یه سیلی بزنم تو گوشش درسته حامد فقط به عنوان همراه باهام اومده بود ولی اون حق نداشت بهش توهین کنه عصبانی بودم هم از دستِ خودم هم از حامد و بیشتر از همه از اشکان…دیگه آخرای آهنگ بود حیف بود دستِ خالی برم تمومِ حرص و عصبانیتمو جمع کردم و رو پاش رو یه لگد محکم گرفتم و به محضِ تموم شدنِ آهنگ به سمتِ جایی که نشسته بودم رفتم و لحظه ی آخر شنیدم که گفت:
_دختره ی وحشی
ولی سعی کردم عصبانیتمو کنترل کنم و بر نگردم تمام حرکات رزمی که تا حالا یاد گرفته بودم رو روش پیاده کنم بی توجه بهش رفتم سرِ جام نشستم که بعد از چند دقیقه سارا به خاطر حسِ فضولی که میدونستم الآن مثِ خوره افتاده به جونش اومد پیشم
_با اون پسرِ وسط چی کار میکردی؟چی بهت میگفت؟تورش کردی بی شعور؟
بی حوصله نگاش کردم
_حوصلم سر رفته بود رفتم یه خورده برقصم همین
_همـــــــین؟ دیدم داشت درِ گوشت وز وز میکرد دوروغ نگو
رومو کردم سمتش
_کلید نکن دیگه سارا گفتم که چیز خاصی نمی گفت
با ناز سرشو برگردوند
_میدونستم بی عُرضه تر از این حرفایی که یکیو تور کنی
نفسمو کلافه بیرون دادم
_حامدو ندیدی هرچی دنبالش میگردم نمیتونم پیداش کنم
سارا انگار یه چیزی یادش اومده بود چشاشو گرد کرد و با تعجب گفت:
_تو میدونستی رادمان و حامد همدیگرو میشناسن؟ وقتی داشتن با هم میرفتن بیرون دیدمشون
با چشمای گرد شده به سارا نگاه کردم
_باهــــم رفتـــن؟
_آره یعنی تو نمیدونستی؟
_نــــــه…
بلا فاصله بعد از این حرف بلند شدم رومو کردم سمتِ سارا
_گفتی کجا رفتن
_وا جن زده شدی؟…رفتن بیرون فکر کنم تو باغن
_آهان
پشتمو به سارا کردم و راه افتادم به سمتِ در باید سر از کارشون در میووردم باهم چه سَنَمی داشتن؟واسه چی از جشن اومده بودن بیرون؟حامد واسه چی منو پیچوند که با اون پسرِ بره بیرون؟کلی سوأل تو ذهنم بود که شاید میتونستم جوابشو با پیدا کردنِ اون دو تا به دست بیارم…از ساختمون خارج شدم باغِ بزرگی بود چشممو دور تا دورش چرخوندم ولی جز نگهبانا هیچکی نبود یه نگاه به مسیر ها کردم از راست میرفتم یا چپ؟اول خواستم مثِ بچگیم که بین دو تا چیز گیر میکردم ده بی سی چهل کنم و یه مسیرو انتخاب کنم ولی وقتی رومو برگردوندم و یه مسیرو دیدم که فکر کنم میرفت به سمتِ پشتِ ساختمون تصمیم گرفتم از همون مسیر برم که وقتی به انتهای مسیر رسیدم آرزو میکردم قلمِ پام میشکست و اون مسیر رو نمیرفتم دو تا سگِ گرگیِ سیاه زُل زده بودن بهم و پارس میکردن سعی کردم خون سردیمو حفظ کنم و عقب عقب رفتم ولی دست بردار نبودن هر قدمی که من به سمتِ عقب بر میداشتم اونا هم به سمتِ جلو میومدن یهو یکیشون یه پارسِ بلند کرد که منم هُل شدم و با یه جیغِ فرا بفش جوابشو دادم اونام حسابی عصبانی شدن و افتادن دنبالم منم بی خیالِ خون سردی شدم و دو تا پا داشتم ۸ تا دیگه قرض کردم و پا به فرار گذاشتم
_وای…مــــامــــان…چخه،چخــــــه…درک کن من خیلی گوشت تخلم بخوریم یارتاقان میگیری میمیری تورو خدا نیا دنبـــــالم
همین طور غُر غُر میکردم و فرار میکردم و به جد و آبادِ خودم، سگِ و‌ صاحب خونه فحش میدادم جلومو اصلا نگاه نمیکردم و فقط هر چند ثانیه پشتِ سرمو دید میزدم که ببینم هنوز دنبالمن یا نه؟چقدر باهام فاصله دارن؟ اون نگهبانام از جاشون تکون نمیخوردن یهو صدای خنده شنیدم بعد از اون هم یه صدا
_جُرجی…جسیکا، بچه های خوبی باشین برین سرِ جاتون
سگا در کمالِ تعجب ولم کردن و پشتشون رو بهم کردن و رفتن انگار من تا حالا داشتم یاسین به گوشِ خر میخوندم منم که گفتم نیان دنبالم ولی حتیٰ این سگام واسم تِره خورد نمیکنن به نفس نفس افتاده بودم هنوزم صدای خنده میشنیدم سرمو بلند کردم که ببینم کیه که داره میخنده تا فکشو بیارم پایین حامد رو دیدم که با خنده داشت میومد به سمتم خدا رو شکر تو ساختمون اینقدر صدای موزیک بلند بود که کسی متوجه داد و بیدادای من نشده بود

حامد وقتی رسید بهم‌ با همون ته مونده ی خنده که هنوز رو لباش بود گفت:
_اون قسمتِ گوشت تلخو خوب اومدی باهات موافقم
یه چشم غُره ی اساسی بهش رفتم
_نیشتـــو ببند…مگه اووردمت واسه خوش گذرونی؟ کجا رفته بودی؟
بعد یادم اومد صدایی که شنیدم مالِ حامد نبود سرمو بلند کردم بله خودش بود دستاشو تو جیبِ شلوارش کرده بود و با اخم نگام میکرد انگار ارثِ باباشو بالا کشیدم ادب حکم میکرد که الآن ازش تشکر کنم
_ممنون واقعا
ابروهاشو انداخت بالا و نگام کرد انگار انتظارِ این تشکرِ کوتاهو نداشت ولی به نظرِ من تا همین حد کافی بود تو همین افکار بودم که با دیدنِ پوزخندِ رو لباش فهمیدم همین تشکرِ کوتاهم واسش زیادی بود رومو برگردوندم سمتِ حامد
_خب؟
_خب چی؟
_کجا بودی؟پیِ خوش گذرونیِ خودت؟
به رادمان اشاره کرد
_یه کاری با رادمان داشتیم مجبور شدیم از جشن بیایم بیرون
اول خواستم بپرسم چه کاری ولی اگه لازم بود بدونم خودش میگفت دیگه شانه بالا انداختم
_اوکـــــی
پشتمو بهشون کردم و داشتم میرفتم سمتِ ساختمون که با صداش متوقف شدم
_بیرون چی کار میکردی؟
همون طور که داشتم سمتِ ساختمون میرفتم جوابشو دادم
_حوصلم تو این جشنِ کوفتی سر رفته بود بعدم که دنبالت گشتم پیدات نکردم گفتم بیام بیرون یه هوایی بخورم
رادمان جواب داد
_اینجا مناسبِ هواخوری نیست تا آخرِ جشن خواهشا بیرون نیاین
حالا این نمیگفت هم من با اون سگایی که دیده بودم عمرا دیگه پامو تو باغ نمیذاشتم
_بله متوجه شدم
سه تایی با هم وارد ساختمون شدیم تا رفتیم تو مهشید با سرعت اومد و چسبید به رادمان خندم گرفته بود چه سرعتیم داشت من و حامد ازشون جدا شدیم و اونام رفتن یه سمتِ سالن
_بیچاره رادمان دلم براش میسوزه
حامد بود نگاش کردم
_واسه چی؟
_نمیبینی دختره مثِ کنه چسبیده بهش رادمان کلا رابطه ی خوبی با جنسِ مخالف نداره…اینم مجبورِ تحملش کنه
متعجب گفتم:
_تو میشناسیش؟
روشو کرد سمتم پوزخند زد
_آره…باباش صاحبِ یکی از معتبر ترین شرکتای دارو سازیه یه قرار داد باهاش داشتیم از اون طریق با رادمان آشنا شدم
عجــــــب…یادِ حرفِ سارا افتادم که میگفت یه مُرَفهِ بی دردِ حامد هم که گفت باباش صاحبِ یه شرکتِ معتبره با این حساب اطلاعاتِ سارا درست بود…

شام به صورت سلف سرویس سِرو شد تا آخرِ جشن حامد چند بارِ دیگه هم رفت پیشِ رادمان منم با اینکه خیلی تلاش کردم که بدونم با هم راجبِ چه موضوعی حرف میزنن آخرش هم نتونستم سر از کارشون در بیارم…رفتم تو اتاق و لباسم رو پوشیدم و با حامد از اون ساختمون خارج شدیم و رفتیم سمتِ ماشین چند قدمی از ماشین فاصله داشتیم که دیدم یکی با پاش محکم به تایر ضربه زد و داد زد
_اَاَاَاَاَه…لعنتی
عصبانی شدم به حامد نگاه کردم خون سرد زُل زده بود به ماشین وقتی دیدم قرار نیست عکس العملی نشون بده با عصبانیت به سمتِ ماشین رفتم پشتش بهم بود و دستش تو موهاش
_هـــــــــوی…الاغ واسه چی به عروسکم جُفتک پروندی؟
روشو برگردوند سمتم دهنم باز موند بازم این؟مار از پونه بدش میاد درِ لونش سبز میشه این ضرب المثل الآن حکایتِ حالِ من بود با اخم نگام کرد و از اون پوزخندای همیشه گیش تحویلم داد
_اَدَب و فرهنگ رو که داشتن قسمت میکردن شما کجا سرتون گرم بود؟
قبول داشتم بد صحبت کرده بودم ولی اون حق نداشت بهم توهین کنه یکی از پوزخندای خودشو بهش زدم
_همون جایی که شما مشغول بودین جناب…
با عصبانیت نگام کرد خیلی ترسیده بودم از چشماش آتیش میبارید غیرِ ارادی یه قدم به عقب برداشتم که حامد اومد جلو
_شرمنده رادمان جان…جا پارک نبود مجبور شدیم اونجا پارک کنیم ماشینو
یه نگاه به دور و اطرافش کرد ولی ماشینی دورمون نبود خب معلوم بود همه رفته بودن این چه انتظاری داشت؟ که الآن اینجا جا پارک پیدا نشه؟
_آدم اگه راننده باشه جا پارک پیدا کردن واسش مثِ آب خوردنِ…حالا هم ماشینو بردارین باید برم
از اینکه راجبِ رانندگیم نظر داده بود عصبانی بودم ولی جراتِ اعتراض نداشتم
_رادمان جــــــــون…کجا موندی بیا دیگه
با شنیدنِ یه صدای زنونه سرِ سه تامون سمتِ صدا برگشت مهشید بود رادمان کلافه و عصبانی نفسشو بیرون داد
_زودتر این ماشینو بردارین
با حامد سوار ماشین شدیم و به سرعت از اونجا دور شدیم تا خونمون من روندم و وقتی رسیدیم سوییچ رو به سمتِ حامد گرفتم و تشکر کردم و از ماشین پیاده شدم رفتم تو خونه و بعد مستقیم سمتِ اتاقم…لباسمو عوض کردم سرمو گذاشتم رو بالش و بعد از کلی حرص خوردن بابت بی عرضه گیِ خودم خوابیدم

فصل ۳
(رادمان)
یه نگاه به دور و اطرافم کردم زندگیِ منم مثلِ این اتاق سیاه بود این سیاهی تا اعماقِ وجودمو گرفته بود کاش میشد توی این همه سیاهی و نفرت یه نور دید نوری که حتی شده خیلی کم بشه بهش امید بست یه سیگار برداشتم و روشنش کردم یه پکِ عمیق…چی شد که به اینجا رسیدم؟ چی شد که دارم آرزوی مرگِ نزدیک ترین کس و تنها کسی که تو این دنیا دارم رو میکنم؟ چی شد که قلبم از سنگ شد و دوست دارم نابود شدنش با زجر رو جلوی چشمام ببینم؟ یه پک عمیقِ دیگه به سیگارم زدم…چقدر تغییر کرده بودم حتی خودمم دیگه خودمو نمیشناختم…چی میخواستم از این دنیا؟ چی میخواستم از خدا؟… یه پوزخند پر از درد زدم…من خیلی وقت بود دیگه از خدا چیزی نمیخواستم از وقتی زندگیمو گرفت٬ از وقتی که فهمیدیم زندگیم با جهنم فرقی نداره٬ از وقتی خواستم و نشنید…کاش میتونستم به این زندگی و این سیاهی پایان بدم٬ کاش…گوشیم زنگ خورد سیگارو تو جا سیگاری خاموشش کردم گوشی رو از رو میزِ کوچیکِ کنارِ تخت برداشتم به صفحش نگاه کردم خودش بود نباید زیاد منتظرش میزاشتم چون دوست نداشت
سیروس:_هنوز شمالی؟ کارا چطور پیش رفت؟
یه لبخند زدم
_همه چیز عالی انجام شد همون طور که میخواستی…
یه خنده ای مستانه کرد
سیروس:میدونستم درست وظیفتو انجام میدی…پاداشِ کاراتم که زودتر از موئد بهت دادم… امشب با مهشید چطور بود؟
و یه خنده ی بلند دیگه گوشی رو از عصبانیت محکم تو دستم فشارش دادم طوری که انتظار داشتم هر لحظه خورد بشه…سعی کردم خون سردیمو حفظ کنم باید جوابی که دلش میخواست بشنوه رو بهش میدادم
_با این که پاداشِ چشم گیری نبود ولی٬ خوش گذشت
سیروس:میدونستم مثلِ خودم با این لقمه های کوچیک راضی نمیشی…جونوری که خودم تربیت کردمو خوب میشناسم
خندیدم
_هنوز مونده تا کامل جونوری رو که تربیت کردی بشناسی
مکث کرد و بعد از چند ثانیه سکوت گفت:
سیروس:شاید…سعی کن زودتر بیای تو شرکت منتظرتم
و بعد هم قطعِ تماس به گوشیِ توی دستم نگاه کردم…کاش زودتر اون روز بیاد و این بازیِ مسخره زودتر تمام شه از جام بلند شدم خواستم برم مهشید رو بیدارش کنم ولی لحظه ی آخر بی خیال شدم حولمو برداشتم و رفتم سمتِ حمام تا دوش بگیرم باید زود تر به سمتِ تهران راه میفتادیم
راشین)
صبح زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم صداهایی که از آشپزخونه میومد نشون میداد که مامان بیدار شده یه دوشِ چند دقیقه ای گرفتم و از حمام خارج شدم یه بار دیگه وسایلمو چک کردم هرچی لازم داشتم برداشته بودم سرمو دور تا دور اتاق چرخوندم چشمم به قابِ عکسِ کوچیک کنارِ تختم افتاد٬ یه عکسِ خانوادگی…من٬ بابام ٬ رامین و مادرم هممون با لبخند به دوربین نگاه میکردیم قبل از این که افکارم به گذشته پر بکشه عکس رو برداشتم و گذاشتم تو چمدونم از اتاقم خارج شدم و رفتم به سمتِ پایین مامان تو آشپز خونه بود
_ســـــــلام مامان…صبح بخیر آماده ای؟
_صبحِ توئم بخیر دخترم٬ بیا صبحونتو بخور٬ آمادم ولی قبلش باید یه چیزیو بهت بگم
پشتِ میز نشستم و همونطور که داشتم یه لقمه برای خودم میگرفتم گفتم:
_چـــــــی؟
_به بتول خانم زنگ زدم
سرمو بلند کردم و به مامان نگاه کردم بتول خانم کسی بود که قبل از فوتِ پدرم تو خونمون به عنوانِ خدمتکار کار میکرد زنِ خوب و مهربونی بود ولی وقتی بابا فوت کرد و رامین هم از خونه رفت مامان بهش گفت میتونه بره چون خودش از پسِ کارای خونه بر میاد و این که ما دو نفریم و نیاز به خدمتکار نداریم ولی فقط میخواست خودش کارای خونه رو انجام بده که لااقل خودشو یه خورده سرگرم کرده باشه و از فکر و خیال آزاد
_خــــــــب؟!واسه چی بهش زنگ زدی؟
_که بگم بیاد پیشم… مشکلِ تو تنها بودنِ منِ که من این شکلی از تنهایی در میام و لازم نیست خونه رو بزارم و برم
_یعنی چی مامان؟ما قبلا صحبتامون رو کردیم٬ قرار شد بریم تهران
_میریم ولی من بعد از چند وقت بر میگردم…نمیتونم اونجا زندگی کنم دخترم
سرمو انداختم پایین و رفتم تو فکر حالا شاید رامینو که دید نظرش عوض شه و نتونه ازش دل بکنه
_فعلا بریم تهران بعد راجبِ این موضوع حرف میزنیم
_من حرفامو زدم…
میدونستم دیگه نمیشه مامانو راضی کرد و حرف زدنِ من تلاشِ بی خود بود سرمو به معنیِ باشه تکون دادم و مشغولِ خوردنِ صبحانم شدم

بعد از خوردنِ صبحونم و تشکر از مامان از پشت میز بلند شدم و به سمتِ اتاقم رفتم که حاضر شم یه مانتوی سرمه ای و شلوار هم رنگش پوشیدم شالِ آبیمو سرم کردم و کیف و کفش آبیمو هم برداشتم رفتم سمتِ آینه خطِ چشمو برداشتم و به چشمام کشیدم رژِ یاسیم رو هم به لبام زدم و رفتم سراغِ چمدونم با هزار بد بختی از پله ها اووردمش پایین دوباره رفتم بالا و دومین چمدونمو هم برداشتم گذاشتم کنارِ اولیه که مامان از تو اتاقش با یه ساکِ کوچیک اومد بیرون به سر تا پاش نگاه کردم آماده بود مثلِ همیشه شیک یه چشمک زدم و گفتم:
_اولالا چه کردی چه خوشکل شدی مامان
مامانم یه غر به سر و گردنش داد
_بــــــــودم…
یه قهقه ی بلند سر دادم
_اون که صد البته
چمدونو برداشتم و به سمت حیاط بردم و گذاشتمش تو صندوق عقب ماشین وقتی رومو برگردوندم که برم دومیش رو هم بیارم دیدم مامان با خودش اوورده ازش تشکر کردم و چمدونم و ساکِ مامانو برداشتم و گذاشتم کنار چمدون اولیه با مامان برگشتیم تو ساختمون و اون رفت شیر گازو بقیه چیزا رو چک کنه من هم رفتم برای بار آخر چک کنم ببینم چیزی جا گذاشتم یا نه وقتی مطمئن شدم که همه چی رو برداشتم رومو برگردوندم سمتِ مامان که تو آشپز خونه بود و گفتم:
_مامان گلاب اگه داریم تو خونه یادت نره بردار
_وا…واسه چی دخترم؟
_دیگه معلوم نیست کی بیایم خب قبلِ رفتن یه سر به بابا هم میزنیم
مامان خوشحال گفت:
_چشم عزیزم
رفتم بیرون و سوارِ ماشین شدم و ماشینو از حیاط خارج کردم و منتظر مامان موندم که بعد از چند دقیقه دیدم با شیشه ی گلاب و کلی خوراکی اومد هرچیم گفتم این خوراکیا لازم نیست و تو راه وایمیستیم و چیزی میخوریم گوشش بدهکار نبود و میگفت غذاهای رستورانای کنار جاده مضر و غیر بهداشتین…سرِ راه شیرینی و خرما خریدیم چند دقیقه ای تو راه بودیم بالاخره رسیدیم با مامان از ماشین پیاده شدیم و به سمتِ جایی که بابامو خاک کرده بودن رفتیم سنگ قبرو با گلاب شستم و شروع کردم به صحبت با بابام
_سلام بابایی خوبی؟ خـــــــــــیلی دلم برات تنگ شده جات خیـــــلی خالیه بابایی…یه خبرِ خوش برات دارم دخترت دانشگاه قبول شده رشته ای که تو بهش علاقه داشتی
خم شدم و سنگِ قبرو بوسیدم
_بابایی واسم دعا کن…دعا کن موفق بشم
خندیدم اشکامو پاک کردم
_الآن اگه بودی میگفتی چه دخترِ زِر زِرویی دارم من٬ من دیگه برم بابایی خدافظ قول میدم زود زود بهت سر بزنم
به مامان که در حالِ گریه کردن بود نگاه کردم ادامه دادم
_شاید مامان باهات حرفِ خصوصی داشته باشه تنهاتون میزارم بابایی

بعد هم از جام بلند شدم و همونطور که میرفتم سمتِ خروجی به مامان گفتم:
_تو ماشین منتظرتم…
تو ماشین نشستم و منتظر موندم مامان بعد از بیست دقیقه اومد و راه افتادیم سمتِ تهران بینِ راه چند جا توقف کردم و ازخجالت شکمم در اومدم مامان هم که کلِ مسیر رو خواب بود بعد از حدودا شش ساعت دمِ خونه ی رامین بودیم ولی هرچی بوق میزدم کسی درو باز نمیکرد
_اِاِاِه…چه زود رسیدیم دخترم
رومو برگردوندم سمتِ مامان خندیدم
_واسه شما که کلِ مسیرو خواب بودی معلومه که زود میگذره
_وای مادر تو که میدونی من عادت دارم تو مسیر طولانی نمیتونم بیدار بمونم
میدونستم که مامان بیشتر از نیم ساعت تو ماشین بیدار نمیموند سرمو به نشونه اینکه میدونم تکون دادم و گفتم:
_معلوم نیست رامین کجاست هرچی بوق میزنم درو باز نمیکنه
بعد هم از ماشین پیاده شدم و گفتم:
_میرم در بزنم شاید باز کرد
نخیر هرچیم به در ضربه میزدم باز نمیکرد اگه بگم با مشت و لگد افتاده بودم به جونِ در دوروغ نگفتم ولی وقتی دیدم تلاشم بی فایده با پام یه ضربه به در زدم
_اَاَاَاَاَه…تــوف تو این شانس
_تو هنوزم عادتِ بچیگیتو ول نکردی بیا اینور بببنم دروازه رو با توفات به گند کشیدی
با شنیدن صداش با تعجب سرمو برگردوندم که دیدم با چشای خندون داره نگام میکنه یه جیغ کشیدم و خودمو پرت کردم تو بقلش و پامو ابراز احساسات کردم
_واقعا خیلــــــی خری…تو هنوزم این عادتِ اذیت کردنِ منو کنار نذاشتی؟
همینطور که تو بقلش بودم رفت سمتِ در و قفلو توش چرخوند دستشو به سمتِ مامان گرفت و گفت:
_بفرمایید مامان خانمِ گل
مامان با خنده وارد شد رامین روشو کرد سمتم وبهم نگاه کرد
_بیا پایین بچه
ابرو بالا انداختم
_نـُـــــــچ…
_بیا پایین بهت میگم…خستم
دوباره ابرو بالا انداختم
_منم خستم میبینی که تا اینجا رانندگی کردم
مادرم از تو حیاط داد زد
_راست میگه بچم حسابی خسته شده رامین سر به سرش نذار

با شیطنت به چشای رامین نگاه کردم
_بیا اینم شاهد
حالت درموندگی به خودش گرفت
_خب به من چه؟
_منو ببر تو خونه بزار رو تختِ یکی از اتاق خوابا قول میدم دیگه کاریت نداشته باشم
_ماشین چی؟
_بعدا میای میاریش تو حیاط دیگه
با غیض نگام کرد و به راه افتاد و منو برد تو حیاط مادرم با خنده جلو تر از ما میرفت وقتی رفتیم تو خونه مامانم رفت سمتِ آشپزخونه رامین هم داشت منو میبرد تو یکی از اتاق خوابای پایین با پاهام که دورِ کمرِ حلقه شده بود بهش یه ضربه زدم
_هـــــــــو…چته وحشی؟واسه چی میزنی؟
با اخم نگاش کردم
_تو که میدونی من اتاقای پایینو دوست ندارم…منو ببر یکی از اتاقای بالا
زیرِ لب یه چیز گفت که متوجه نشدم بعد راه افتاد سمتِ پله ها و منو برد به یکی از اتاقا نزدیکِ تخت که شدم از پشت خودمو پرت کردم رو تخت رامین هم یه دیوونه نثارم کرد و راه افتاد سمتِ در که صداش کردم
_رامیـــــــن
برگشت سمتم
_هــــــان؟دیگه چیه؟
سوییچِ ماشینو پرت کردم سمتش که رو هوا گرفت
_ماشینو بیار تو…وسایلِ تو ماشین هم بیار خونه
_امرِ دیگه؟
با لبخند نگاش کردم
_نیست…
با عصبانیت رفت بیرون و درو محکم بست من هم کیف و کفشمو پرت کردم یه گوشه ی اتاق و با همون لباس ولو شدم رو تخت…واقعا خسته بودم تا سرم به بالشت رسید خوابم برد

(رادمان)

دستمو گذاشتم رو بوق علی که انگار تازه از خواب بلند شده بود…داد زد
_ها چیه سر اووردی؟
ولی وقتی سرشو بلند کرد و منو دید با تته پته گفت:
_آقا…شمایین؟ببخشید متوجه نشدم
و فورا درو باز کرد
وقتی داشتم از جلوش رد میشدم شیشه ی ماشینو کشیدم پایین اخمو چاشنی صورتم کردم و با جدیت گفتم:
_حقوقِ این ماهت که کسر شد میفهمی وقتِ شیفت نگهبانی با خواب جداست
و منتظرِ حرفش نشدم و به سمتِ ساختمون رفتم و ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم

به سمتِ ورودی رفتم وارد آسانسور شدم دکمه ی طبقه ی دهم رو زدم و منتظر موندم وقتی آسانسور ایستاد به سمتِ مدیریت رفتم سمایی منشیِ شرکت پشتِ میزش نشسته بود
_پدرم تو اتاقه؟
سرشو بلند کرد و با ناز گفت:
_سلام آقای شمس…بله تشریف دارن وایستین باهاشون هماهنگ کنم
بی توجه بهش که داشت از جاش بلند میشد تا به سیروس اطلاع بده راه افتادم سمتِ اتاقش و بدونِ اینکه در بزنم وارد شدم سرش پایین بود و مشغولِ نگاه کردن به چیزی قبل از این که سر بلند کنه داد زد
_سمایی مگه نگفتم کسی پاشو تو اتاق نذاره
سمایی با ترس جلو اومد
_بــ…ببخشید آقا سیروس٬مـ…من مقصر نبودم
سیروس که تازه منو دیده بود رو به سمایی گفت:
_خیلی خب…حالا برو بیرون
به سرعت ِ برق از اتاق خارج شد یه پوزخند زدم و رومو برگردوندم سمتِ پدرم نگام کرد
_معلومه که حسابی بهت خوش گذشته…مسئولیتتو درست انجام دادی یه پروژه ی جدید تو راهه
به کنارِ خودش اشاره کرد
_بیا اینجا باید اینارو ببینی
به سمتِ میزش رفتم به عکسا نگاه کردم دستمو جلو بردم و عکس دخترو از بینِ عکسا بیرون کشیدم وبا لبخند نگاش کردم سیروس قهقهه زد
_معلومه حسابی چشات گرفتتش…دخترِ سر سختیه ولی میدونم تو کارتو بلدی فردا شب یه مهمونی دعوتیم اونجا باید خودتو نشون بدی
دستشو زد به شونم
_میدونم از پسش بر میای پسر
به عکسِ خیره شدم
_جزئیات؟
یه پاکت به طرفم گرفت
_عکس و اطلاعاتِ همشون تو این پاکته
بسته ی سیگارو از جیبش در اوورد به طرفم گرفت بی تعارف دو تا برداشتم و نشستم رو صندلی سیروس هم رفت پشتِ میزش و نشست رو صندلیش سیگارو روشن کردم و مشغول شدم منتظر بهش نگاه کردم
_خسرو شایان…صاحبِ شرکت تولید لوازم آرایشی و بهداشتیِ روناک… باید نقطه ضعفشو پیدا کنی راحت تر از پروژه های قبلیه چون زیاد کار کشته نیست…تازه کارِ پس آتو گرفتن ازش راحتِ
به چشاش نگاه کردم
_پس تا فردا
پاکت و عکس رو برداشتم و از اتاق خارج شدم

راشین)
وقتی از خواب بیدار شدم خونه ساکت بود به ساعت نگاه کردم تازه ۱۱ بود امکان نداشت الآن خواب باشن گرسنم بود و حمام الآن واجب تر بود چراغ رو روشن کردم و به دور و اطرافم نگاه کردم اتاق خوب بود ولی نه زیاد تو یه فرصت باید به همه ی اتاقا سرک میکشیدم و بهترینش رو بر میداشتم چمندونم گوشه ی اتاق بود به سمتش رفتم و تمامِ لباسامو بیرون ریختم تا تونستم لباسی رو که میخوام انتخاب کنم اتاق مثلِ بازارِ شام شده بود…حولم رو هم برداشتم و راهیِ حمام شدم درو بستم لباسامو در اووردم و شیر آب رو باز کردم و همونطور که مشغولِ گربه شور کردنِ خودم بود شروع کردم به خوندن
_مــرغِ سحــــر نـــــــــــاله ســر کــــــــــن
داغِ مـــــــــــرا تــــــازه تــر کـــــــــن
زِ آهِ شــــرر بـــار ایــــــن قفــــــــــــس را
بـــر شکـــــن و زیـــــــر و بَــــــــر کـــــــــن
_راشـــــــــین چه خبرته خونه رو گذاشتی رو سرت مگه نگفتم خستم میزاری دو دقیقه کَپَمونو بزاریم
صدای رامین بود حسابیم شاکی بود ولی الآن که وقتِ خواب نبود بی توجه بهش ولومو بالا بردم و آهنگ رو عوض کردم
_صبح تا شب با تلفن فک میزنی
بگو این پسره کیه که شبا بهش تک میزنی؟
تو با اون چی کــ…
مشغولِ خوندن بودم که یه ضربه ی محکم به درِ حمام خورد و چون زیرِ پام سُر بود باعث شد تعادلم رو از دست بدم و یه جیغ کشیدم پخشِ زمین شدم کمرم حسابی درد گرفته بود…صدای نگرانِ رامین اومد
_راشیـــــــن…راشــیـــــــن خوبی؟
_اوخ..اوخ…درد و راشین مرض و راشین خیـــــــــلی بی شعوری رامین کمرم شکست
صدای خنده ی بلندش عصبانی ترم میکرد
_باز تو از کاه کوه ساختی من که میدونم خواهرم چقد نازک نارنجیه
یه ضربه ی کوچیک به درِ حمام زد
_بی خود شلوغش نکن من رفتم
جیغ کشیدم
_نشــــــــــــــونت میدم…
کمرم خیلی درد داشت یه دوشِ هُل هُلکی گرفتم و از حمام اومدم بیرون و لباس پوشیدم و بدونِ این که موهامو خشک کنم با عصبانیت به سمتِ پایین رفتم مامان و رامین تو آشپزخونه بودن رامین با خنده نگام میکرد یه چشم غُره بهش رفتم و نشستم پشت میز و رومو کردم سمتِ مامان
_مامان چی داریم؟
_تخمِ مرغ وقت نشد چیزی درست کنم

ظرفِ برنجو گرفتم و یه مقدارشو کشیدم تو بشقابم و با تخمِ مرغ مشغولِ خوردن شدم که صدای رامین اومد
_راستـــــی…قضیه ی این چمدونا چیه؟
به مامان نگاه کردم فکر میکردم به رامین گفته ولی مامان با اشاره ازم میخواست که خودم بگم
_هیـــچی…قرارِ هم خونت بشم همین
_چــــــــــــــــــی؟!
_چه خبرته واسه چی داد میکشی پرده ی گوشم پاره شد
ابروهامو انداختم بالا و جدی نگاش کردم
_گفتم قرارِ هم خونت شم…دانشگاه قبول شدم قرارِ اینجا موندگار شم
_نــــــــــه
مامان:واسه چی؟تو مشکلی داری با موندنِ خواهرت رامین؟
رامین دستپاچه جواب داد:
_نه مامان چه مشکلی؟…فقط تو این شهرِ بزرگ٬ یه دخترِ تنها به نظرتون به صلاحه
مامان:_راشین تنها نیست توئم کنارشی…در ضمن راشین دختر عاقلیه از پسِ خودش بر میاد
مامان همه چیز رو گفته بود و لازم نبود من حرفی بزنم پس ساکت مشغولِ خوردن شدم رامین هم دیگه اعتراضی نکرد بعد از خوردنِ شام از مامان تشکر کردم و از پشتِ میز بلند شدم و به سمتِ کاناپه رفتم روش نشستم و مشغول بالا و پایین کردنِ شبکه ها شدم که رامین هم اومد و کنارم نشست
_راشیـــــــن
رومو کردم سمتش
_هـــــــــان؟
_قصدت از موندن تو تهران چیه؟
_گفتم که…دانشگاه قبول شدم به خاطرِ درسم اومدم
با اخم و جدی نگام کرد
_فقط به خاطرِ درسِت ولی بازم…
ادامه نداد مشکوک نگاش کردم
_تو چته؟هان؟بازم چی؟
_هیچی
بلند شد که بره
_ببین رامین تو با بهونه ی درس شاید تونسته باشی سرِ مامانو شیره بمالی ولی منو نه…
برگشت سمتم
_فرداشب باید برم جایی…تو هم باهام میای
و راهشو کشید و رفت گیج و منگ به رفتنش نگاه کردم مطمئن بودم که یه جایِ کارش میلنگه

(رادمان)
برای هزارمین بار عکس رو برداشتم و بهش خیره شدم یه دختر با موهای بِلُند و چشمای آبی…یه سیگار برداشتم و روشنش کردم…رفتم سر وقتِ اطلاعاتش…رها شایان، ۲۶ ساله، تنها بچه ی خسرو شایان، تو کالیفُر نیا بزرگ شده و تازه دو ساله که اومده ایران عکس و اطلاعاتو پرت کردم رو میز سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم…این چندمین پروژست؟ چندمین دختریه که بازیچه میشه؟چقدر غرقِ کثافت شدم…پوزخند زدم چشمامو باز کردم به ساعت نگاه کردم ۷ غروب بود زیاد وقت نداشتم گوشیمو برداشتم خواستم به امیر زنگ بزنم که گوشی تو دستم لرزید به شماره نگاه کردم مهشید بود حوصلشو نداشتم گوشی رو گذاشتم سرِ جاش و حولمو برداشتم و به سمتِ حمام رفتم یه دوشِ چند دقیقه ای گرفتم و اومدم بیرون ربدوشامبرمو پوشیدم و رفتم سمتِ کمد لباسام که دوباره صدای گوشیم بلند شد خیز برداشتم به سمتش و از رو میز برداشتمش به صفحه نگاه کردم سیروس بود فوری دکمه ی وصل تماس رو زدم
_پسر تو معلومه کجایی؟ میدونی چند بار به گوشیت زنگ زدم؟
_نبودم…متوجه نشدم
_خیلی خب..زودتر راه بیفت
_دارم حاضر میشم
_فقط زودتر اینجا باش
و پایانِ تماس٬ به صفحه ی گوشی نگاه کردم چقدر صمیمت بین من و پدرم بود، پوزخند زدم خیلی وقت بود که مکالممون به محیطِ کار خلاصه میشد گوشی رو پرت کردم رو تخت و مشغول پوشیدنِ لباسم شدم یه تیشرتِ جذبِ سفید و کتِ اسپرتِ سرمه ای و شلوار جینِ همرنگش موهامو مرتب کردم عطرِ ادوپرفیومم رو برداشتم و پشتِ گوش و گردن و مچ دستام زدم وقتی داشتم از اتاق خارج میشدم تو آیینه ی راهرو به خودم نگاه کردم راضی بودم دیگه یاید میرفتم اگه دیر میرسیدم امکان داشت خیلی چیزا رو از دست بدم سوارِ ماشینم شدم و راه افتادم به سمتِ محلِ جشن بعد از چند دقیقه رسیدم بوق زدم نگهبان درو باز کرد وقتی داشتم از جلوش رد میشدم چند تا ضربه به شیشه زد شیشه رو کشیدم پایین
_اسمِ رمز؟
جدی و با اخم بهش نگاه کردم اومدم چیزی بگم که با اومدنِ خسرو ترجیح دادم ساکت شم
_چه خبرِ هوشنگ
_هیچی آقا…طبق دستورِ خودتون اسمِ رمز رو ازشون پرسیدم
خسرو خم شد تا از شیشه ی ماشین چشمش به من خورد با عصبانیت روشو برگردوند سمتِ نگهبان و گفت:
_اسمِ رمز واسه مهمونای عادیه نه ویژه…
نگهبان مستاصل گفت:
_ببخشید آقا نشناختمشون
خسرو روشو به سمتِ من برگردوند و گفت:
_بفرمایید رادمان جان…واقعا شرمندم الآن خدمت میرسم
لبخند زدم و به نشونه ی تشکر سر تکون دادم و حرکت کردم ماشین رو بین ماشینای دیگه پارک کردم و پیاده شدم

 و با قدم های محکم به سمتِ باغ رفتم خسرو پشتِ سرم بود قدم هام رو آهسته کردم بهم رسید
_ببخشید رادمان جان…من به هوشنگ گفته بودم ولی مثلِ این که فراموش کرده بود بابت این کوتاهی عذر میخوام
همین طور که به طرف میزی که سیروس و چند نفر دیگه نشسته بودن میرفتم گفتم:
_خُب نگهبان توجیه نشده بود…اونقدر ها هم مهم نیست
رسیدم به میز خسرو اومد چیزی بگه که دستمو به نشونه ی این که بس کنه و ادامه نده اووردم بالا سیروس بلند شد و همونطور که جمعِ دورِ میز رو متوجهِ حضورِ من میکرد گفت:
_بَه…رادمان جان اومدی؟
_آقایون اینم پسرم رادمان…
خیلی وقت بود که عادت کرده بودم تو این جور جمع ها پسرِ سیروس خطاب شم…چند تا شون دستشون رو به نشونه ی آشنایی جلو اووردن دستامو کردم تو جیبِ شلوارم و ابروهام رو بالا انداختم و به دستاشون نگاه کردم سیروس با خنده گفت:
_رادمان اهلِ این تشریفات نیست
یکی یکی دستاشونو عقب کشیدن پوزخند زدم یه سری شون اخم کرده بودن و معلوم بود ناراحت شدن یکی از صندلی ها رو عقب کشیدم نشستم روش خسرو هم رو صندلیِ کنارم نشست و با جمع مشغولِ سلام و خوش آمد گویی شد به جمع نگاه کردم
_سیروس جان شنیدم پروژه ی جدید داشتی با یکی از شرکتا پولِ خوبیم که به جیب زدی
صدای یکی از مردایی بود که نزدیک به سیروس نشسته بود میدونستم سیروس دوست نداره تو جمع راجبِ کارها و سودش صحبت کنه روشو به سمتِ مرد برگردوند و گفت:
سیروس:از کجا شنیدی؟ اطلاعاتِ اشتباه بهت دادن سودِ چندانی تو اون پروژه نبود…البته مثلِ بقیه ی کارها سپرده بودمش به رادمان
و با خنده ادامه داد:
_من دیگه باز نشسته شدم…پسرم حرفه ای تر از من عمل میکنه
مرد به من نگاه کرد و گفت:
_بله راجبِ ایشون و کاراشون زیاد شنیدم…الآن نُقلِ مجلسِ روئسای همه شرکتا جوونِ با تجربه ایه که با اینکه زیاد از حضورش نمیگذره ولی در حالِ سبقت از خیلی از ماهاست
با اخم نگاش کردم و جواب دادم:
_تشکر بابت تعریف هاتون… ولی از روئسایی که تا دورِ هم جمع میشن مثل خاله زنک ها راجبِ موضوعِ فردی که حضور نداره صحبت میکنن نباید انتظارِ پیشرفت داشت
و با یه لبخند کج کنجِ لبم نگاش کردم جا خورده بود جمعِ دورِ میز میخندیدند…ولی اون با اخم رو به سیروس کرد و گفت:
_پسرت زبونِ نیش داری داره
ولی سیروس با خنده گفت:
_رادمان فقط یکم رُکِ
و دستشو به شونه ی مرد زد و با همون خنده ادامه داد:
_حرفِ حق تلخه…ولی تو به دل نگیر سعیدی جانرومو برگردوندم سمتِ جمعیت تو باغ مثلِ همه ی مهمونیای قبلی بزرگ و باشکوه برگزار شده بود یه زن داشت به سمتِ میزِ ما میومد تقریبا ۳۵ ساله با هیکل تو پر و موهای نارنجی و چشم و ابروی مشکی لباسی پوشیده بود که تقریبا همه جای بدنش رو به نمایش گذاشته بود وقتی نزدیک شد یه چشمک بهم زد و به سمتِ خسرو رفت و بی تعارف رو پاهاش نشست اخم هامو شدید تر کردم خسرو روشو به سمتِ جمع برگردوند و گفت:
_معرفی میکنم پری جان همسرِ بنده
حالم داشت از اون جمع بهم میخورد همشون خیره شده بدون به زن و اون در برابر چشمای شوهرش در حالِ دلبری کردن و عشوه ریختن واسه مرد های جمع بود رومو با نفرت ازشون گرفتم و از پشت میز بلند شدم باید کم کم کارمو شروع میکردم با قدم های محکم به سمتِ یکی از میزهای دونفره ای که برا مهمان های عادی چیده شده بود رفتم یکم نوشیدنی غیر مجاز تو جام ریختم و چشمامو تو جمع به دنبالِ طعمه جدید چرخوندم پیدا کردنش زیاد طول نکشید مشغولِ ر**ق*ص با یکی از پسرا بود یاد حرفِ سیروس افتادم که میگفت دخترِ سر سختیه یه پوزخند زدم و خیره شدم بهش قد بلند و خوش هیکل لباسش یه دکلته ی قرمز بالای زانو بود پاهاش ل*خ*ت بود اونقدر بهش نگاه کردم که سنگینیِ نگامو رو خودش حس کرد صورتشو برگردوند سمتم همچنان بهش نگاه میکردم که با خنده یه چشمک زد و روشو برگردوند جام رو لبم نزدیک کردم و یه خورده از نوشیدنی غیر مجاز توشو خوردم…گوشیم زنگ خورد امیر بود دکمه ی اتصالِ تماس رو زدم
_سلام رادمان چی کار کردی؟ چی شد؟
_همه چی خوبه تو بالا سرِ نگهبانا باش امشب زیاد گرد و خاک نداریم فقط یه مهمونیِ سادست واسه آشنایی بینِ شرکای دوتا شرکت
_باشه… با اون پسرِ چی کار میکنی؟
_من چند دفعه باهاش حرف زدم اگه عاقل بوده باشه تا الآن دیگه پاشو کنار کشیده از این قضیه
_میدونی که عاقل نیست
نفسمو کلافه بیرو دادم
_وقتی جونش براش مهم نیست من نمیتونم کاری براش بکنم…من سعیمو کردم
رها:میتونم اینجا بشینم؟
سرمو بلند کردم و نگاش کردم چه زود به تله افتاده بود
امیر:ولی اون…
_بعدا راجبش حرف میزنیم
و تماسو قطع کردم و جدی به صورتِش نگاه کردم
_چیزی گفتین؟
_گفتم…میتونم اینجا بشینم؟
به صورتم رنگِ تعجب دادم
_اینجا؟…هر طور مایلید
لبخند زد
_ممنون آقای
_شمس هستم
دستشو به سمتم گرفت:
_منم رها هستم دخترِ آقای شایان
دستمو جلو بردم و باهاش دست دادم
_خوشبختم
نشست درست رو به روم نگامو از صورتش گرفتم و دوباره به جمعِ رقصنده خیره شدم

(راشین)
_من تا ندونم کدوم جهنم دره ای قراره باهات بیام قدم از قدم بر نمیدارم رامین
رامین برای بارِ هزارم کلافه نفسشو بیرون داد
_راشین کفریم نکن مگه نمیخوای بدونی واسه چی اومدم تهران؟تو باهام میای
_نِ می یام بفهم من پامو تو اون جشنِ کوفتی نمیزارم
رامین عصبی بهم نگاه کرد
_نمیای؟باشه به درک
با عصبانیت از اتاق بیرون رفت و درو محکم به هم کوبید از دیشب خیلی تلاش کردم بدونم کجا قرارِ بریم و واسه چی باید همراهش برم ولی فقط تونستم بفهمم یه جشنِ…اونطوری که خودش میگفت رئیس شرکتی که توش کار میکنه ترتیبش داده و تمامِ شرکا و صاحب های شرکت های مُعتبَر توش حضور دارن نمیدونم واسه چی اصرار به مخالفت با رامین داشتم شاید اون واقعا راست میگفت و من میتونستم با رفتن به اون جشن دلیل اصلیِ اومدنش به تهران رو بفهمم با رفتن به اون جشن صد در صد چیزی رو از دست نمیدادم با این افکار از جام بلند شدم و به سمتِ اتاقِ رامین راه افتادم چند تا ضربه به در زدم و قبل از این که جوابی بشنوم درو باز کردم وقتی چشمم به اتاقش افتاد یادم رفت واسه چی اومده بودم
_هان؟دیگه چیه؟
با صدای رامین به خودم اومدم
_من این اتاقو میخوام
ابروهاشو انداخت بالا و با تعجب نگام کرد
_واسه همین اومدی تو اتاق؟
_آره اومدم بگم جُل و پَلاستو جمع کن برو یه اتاقِ دیگه
اخم کرد
_خیلی رو داری راشین…برو بیرون
عصبانی شدم حرصم گرفته بود اول خواستم با جیغ و داد بیرونش کنم ولی وقتی یکم فکر کردم دیدم راه های دیگه ایم هست حالا اگه اون راه ها جواب نداد با جیغ و داد میندازمش بیرون
_ببین رامین ما دوتا آدمِ بزرگ و بالغیم خوب نیست سرِ هر چیزِ کوچیکی به جونِ هم بیفتیم
پرید وسطِ حرفم
_راشین گفتم برو بیرون
_من حاضرم باهات معامله کنم به نفعته گوش بدی
_اِاِاِاِ…جدی؟حالا خانم چه معامله ای میخوان باهام بکنن؟
از این که داشت مسخرم میکرد حسابی عصبی شده بودم ولی سعی کردم خون سردیمو حفظ کنم
_من باهات میام به اون جشن در عوض تو هم این اتاق رو بده به من
با صدای بلند خندید
_چشم…دیگه چی؟
با اخم نگاش کردم
_من این اتاقو میخوام میدونی که هر طور شده به دستش میارم
یه پاکت پرت کرد جلوم
_لباسِ تو این پاکت رو واسه شب بپوش
_اتاق چی؟
ابروهاشو انداخت بالا و نگام کرد
_از فردا این اتاق واسه تو
با خوشحالی پاکت و برداشتم و از اتاقِ رامین اومدم بیرون

و راه افتادم به سمتِ اتاقِ خودم به ساعت نگاه کردم ۲ بعد از ظهر بود هنوز کلی وقت داشتم رفتم رو تختم دراز کشیدم و مشغولِ خوابیدن شدم
_راشـــــــــــــــین
با صدای ناهنجاری که شنیدم از خواب پریدم ولی وقتی بیدار شدم و دیدم خبری نیست گفتم لابد خواب دیدم دوباره چشمامو بستم و خواستم بخوابم که صدایی بلند تر از صدای قبلی به گوشم رسید
_راشـــــــــــــــــین
سیخ سرِ جام نشستم سرمو دورتا دور اتاق گردوندم وقتی رامین رو کنارِ تختم دیدم تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده با اخم نگاش کردم
_واسه چی این جوری صدام میکنی؟ زَهرم ترکید
_دیر شده پاشو
از تخت اومدم پایین به ساعت نگاه کردم ۵ بود با تعجب به سمتِ رامین چرخیدم
_ساعت تازه پنجِ چی چیو دیره شده هنوز کلی وقت داریم
_قبلش باید یکم حرف بزنیم
نشستم رو تختم
_میشنوم…
_اول حاضر شو بعد
_چــــــرا؟
بی توجه به سوالم به سمتِ در رفت
_زودتر حاضرشو
اینو گفت و از اتاق رفت بیرون با تعجب به درِ بسته ی اتاق نگاه کردم سعی کردم بی خیالِ سوالای تو ذهنم شم حولمو برداشتم و به سمتِ حمام راه افتادم بعد از چند دقیقه اومدم بیرون و موهامو با سه شوآر خشک کردم رفتم سر وقت پاکت لباسام بازش کردم یه لباس شبِ سبز خوشم اومد لباسِ قشنگی بود پوشیدمش اندازم بود با کلی مکافات زیپِ پشتِ لباس رو بستم موهامو فرای ریز درست کردم و یه سریشو گیس کردم و به صورتِ کج بالای سرم مرتبش کردم رفتم سراغِ صورتم پشتِ پلکم رو سایه خاکستری و مشکی زدم دورنش رو سرمه و بالای چشمام رو یه خطِ چشمِ نازک کشیدم رُژ صورتی هم به لبم زدم تو آیینه به خودم نگاه کردم خوب شده بودم یه چشمک به تصویرِ خودم تو آیینه زدم که چند تا تقه به در خورد
_بلــــــــه
_بیام تو؟
رامین بود متعجب گفتم:
_از کی تا حالا اجازه میگیری؟
درو باز کرد و اومد تو
_گفتم شاید رفته باشی حمام…
_رفتم ولی چهل دقیقه ای میشه که اومدم بیرون
به تخت اشاره کرد
_بیا اینجا بشین کارت دارم
رفتم کنارش رو تخت نشستم و منتظر چشم به دهنش دوختم
_این مهمونی مثِ مهمونیای قبلی که رفتی یه مهمونیِ عادی نیست همه جور آدمی توش هست
_خب به من چه باشه من به آدمای اون مهمونی چی کار دارم
مکث مرد یه نفسِ عمیق کشید
_راشین دندون رو جیگر بزار نپر وسطِ حرفم…اون جا که رفتیم کسی نباید بدونه من و تو خواهر و برادریم بذار فکر کنن دوستیم
_وا؟چه جور دوستی؟ خب بفهمن خواهر و برادریم مشکلش چیه؟
_نپــــر وسطِ حرفم…لابد یه چیز میدونم که میگم این طوری بهتره…دوستِ عادی یا هر نوع دوستی فرقی نمیکنه فقط نباید بفهمن که خواهر و برادریم
سر تکون دادم
_باشه…دیگه چی؟
_فعلا همین
بلند شد از رو تخت
_پایین منتظرتم زودتر بیا که راه بیفتیم
رفت سمتِ در و از اتاق خارج شد…به سمتِ کمد لباسام رفتم یه مانتوی مشکی برداشتم و تنم کردم دکمه های مانتوم رو هم باز گذاشتم یه شلوار جینِ مشکی پوشیدم و شالِ خاکستریم رو که خیلی دوسش داشتم هم سر کردم کفشِ لژ دار خاکستری و کیفِ هم رنگش رو هم برداشتم و راه افتادم سمت پایین مامان تو سالن رو کاناپه نشسته بود و مشغولِ فیلم دیدن بود رفتم جلوش نشستم
_مامان من و رامین داریم میریم بیرون زودم میایم
_رامین بهم گفته عزیزم…حالا هم زود تر برو که داداشت بیرون منتظره
مامان رو بوسیدم و بلند شدم
_چشم مامان مواظبِ خودت باش
_شما مواظبِ خودتون باشین مادر خوش بگذره
همونطور که میرفتم سمتِ در دستم رو واسه مامان تکون دادم و از خونه خارج شدم رامین تو حیاط نبود وقتی ماشینش رو هم ندیدم حدس زدم که تو کوچه باشه از حیاط اومدم بیرون بله رامین تو ماشینش منتظرم بود ماشینش مزدا۳ بود که بابا واسش خریده بود ولی حسابی خاکی و کثیف بود درِ کمک راننده رو باز کردم و نشستم
_این ماشینو یه کارواش ببر چقدر تو شلخته ای بابا
روشو به سمتم برگردوند
_اصلِ اول…اونجا مثِ سگ و گربه نمیفتیم به جون هم، اصل دوم…سربه سر هم دیگه نمیزاریم
اخم کردم
_من که چیزی نگفتم فقط گفتم ماشینت کثیفه ببرش کارواش
ابروشو انداخت بالا
_خب همین دیگه…همین میشه شروعِ یه دعوا، حرفایی که باعثِ دعوا میشه نزن
_خیلی خب بابا بگو جنبه ی انتقاد ندارم…حالا راه بیفت
یه چشم غُره بهم رفت و ماشینو روشن کرد و راه افتاد حدودا یک ساعت بعد نزدیک به یه درِ آهنیِ بزرگ توقف کرده بودیم چند بار بوق زد که یکی درو باز کرد وارد شدیم کنارِ یه مرد ایستاد شیشه رو کشید پایین
_اسمِ رمز
با تعجب به جفتشون نگاه کردم
_اِسنِیک بیتز
رامین شیشه رو داد بالا و راه افتاد ولی من همچنان با دهنِ باز بهش نگاه میکردم روشو به سمتم برگردوند
_اصلِ سوم…اینجا هرچیزی دیدی تعجب نکن عادیه…حالا هم پیاده شو
درِ سمتِ خودش رو باز کرد و پیاده شد منم با گیجی از ماشین پیاده شدم پشتش راه افتادم برگشت سمتم
_هم قدم شو باهام
خودم رو رسوندم بهش و باهم به سمتِ جایی که پر از جمعیت بود رفتیم و پشتِ یه میزِ دو نفره نشستیم

(رادمان)
خیره به جمع وسط بودم با شنیدنِ صداش سرمو به سمتش برگردوندم
_شما همیشه همینقدر ساکتین؟
به چشماش نگاه کردم
_ترجیح میدم بیشتر شنونده باشم
_شما از مهمونای عادیِ جمعین یا از همکارای بابا؟
ابروهامو انداختم بالا
_فرقی میکنه؟
_عادت دارین سوال رو با سوال جواب بدین
با اخم نگاش کردم
_عادت به بازجویی شدن ندارم
لبخند زد
_قصدِ من بازجویی کردن نبود
یه سیگار برداشتم و روشنش کردم
_فرض کن همکار باباتم
_کدوم شرکت؟
یه پک عمیق به سیگارم زدم
_همه ی شرکت های طرف قرار داد با پدرتون رو میشناسید؟
_بله اکثرِ کارهای شرکت بابا با منِ
چشامو رو دور اطراف میز گردوندم
_نگفتین کدوم شرکت؟
اومدم حرف بزنم که با چیزی که جلوم میدیدم ساکت شدم و از پشتِ میز بلند شدم
_ببخشید من باید برم یه کاری پیش اومده
به سمتِ میزی که نشسته بود راه افتادم
(راشین)
وقتی اومدم مانتو و شلوار جینم رو در آووردم، رامین راست میگفت محیطِ جشن با جشن ها و مهمونی هایی که تا الآن اومده بودم خیلی فرق داشت…چند دقیقه ای از اومدنمون میگذشت ولی ما همچنان نشسته بودیم و زُل زده بودیم به همدیگه
_اَاَاَاَاَه…این دیگه چه جور جشنیِ؟ من خسته شدم
_یکم صبر به خرج بده مگه ما چند دقیقست اینجا نشستیم؟
باید یکم خودمو سرگرم میکردم حتی یک دقیقه ی دیگه هم نمیتونستم اونجا بشینم
_واسه چی متوجه نمیشی میگم حوصلم سر رفته در ضمن من دستشویی دارم باید زودتر خودمو به سرویس بهداشتی برسونم
با اخم نگام کرد و با عصبانیت گفت:
_واسه چی تو خونه کاراتو انجام ندادی؟
نیشمو تا بنا گوشم باز کردم
_اون موقع دستشویی نداشتم، ولی الآن باید زودتر خودمو برسونم
_اَاَاَاَه…بلند شو برو پشتِ باغ
با تعجب نگاش کردم:
_از کجا میدونی پشتِ باغِ
_گفتم رئیسِ شرکتی که توش کار میکنم این جشنو ترتیب داده..
_خب چه ربطی داره؟
کلافه نفسشو بیرون داد
_من اینجا رو واسه جشن آمادش کردم…اصلا مگه تو دستشویی نداشتی؟
همونطور که داشتم از پشتِ میز بلند میشدم گفتم:
_آهان…چرا من دیگه برم
و راه افتادم به سمتِ پشتِ باغ

ادامه دارد


دانلود رمان جدید

1.gif

 

منبع تایپ رمان : http://forum.negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

ارسال نظر

۰ نظر