جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

gole-hasrat

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم

دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب می خواهم آیه عشقت باشم : PDF|APK|EPUB

yonn_aye_eshgh

نام کتاب رمان : می خواهم آیه عشقت باشم
نام نویسنده : rose siah
حجم رمان می خواهم آیه عشقت باشم : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان می خواهم آیه عشقت باشم :
آیه…
دختری آرام و مهربان…
دختری که برای نجات جان نامزدش که طی اتفاقی کاوه را به قتل رسانده
دست به هر کاری می زند,حتی اگر آن کار جدایی از عشقش باشد..
و در این راه پا به خانه ای می گذارد که هیچ شناختی از صاحبش ندارد…
پایان خوش
چهار روز بود که باران بی محابا می بارید…
چهار روز بود که مقابل ان در سیاه رنگ نشسته بود…چهار روز بود که تنها
سهمش از زندگی اشک بود…
سردرگم بود و پریشان….
قلبش درد می کرد و تمام روحش…
سرمای سختی خورده بود که تمام بند بند وجودش را درد احاطه کرده
بود….خانه ی ویلایی و زیبای سفید را از نظر گذراند…فردا تمام
میشد…فردا روز آخر بود…فردا عمر خوشبختی اش به همراه همین باران
شسته میشد و می رفت…
فردا….فردا روز مرگ آرزوهایش بود…
با صدای باز شدن در سیاه سریع ایستاد…چقدر حالش نزار و رقت انگی
ز بود…
چقدر نا توان می نمود وقتیکه جواب التماس هایش در برابر اهالی خانه
سفید رو به رو پوزخندی استهزا آمیز بود…
با دیدن اتومبیل کتی مقابل در ایستاده و نگاه خیره ی کتی را به جان
خرید…آرام پیاده شده و نگاهی به ساعت انداخته و پراز بهت لب زد:
_تو که باز اینجایی؟نرفتی؟چهار روز بس نیست؟
اشکهایش که با باران مخلوط

دانلود رمان جدید

رمان جدید از rose siah می خواهم آیه عشقت باشم

نام : می خواهم آیه عشقت باشم
نویسنده : rose siah
ژانر : عاشقانه

آیه…
دختری آرام و مهربان…
دختری که برای نجات جان نامزدش که طی اتفاقی کاوه را به قتل رسانده دست به هر کاری می زند,حتی اگر آن کار جدایی از عشقش باشد..
و در این راه پا به خانه ای می گذارد که هیچ شناختی از صاحبش ندارد…
پایان خوش

چهار روز بود که باران بی محابا می بارید…
چهار روز بود که مقابل ان در سیاه رنگ نشسته بود…چهار روز بود که تنها سهمش از زندگی اشک بود…
سردرگم بود و پریشان….
قلبش درد می کرد و تمام روحش…
سرمای سختی خورده بود که تمام بند بند وجودش را درد احاطه کرده بود….خانه ی ویلایی و زیبای سفید را از نظر گذراند…فردا تمام میشد…فردا روز آخر بود…فردا عمر خوشبختی اش به همراه همین باران شسته میشد و می رفت…
فردا….فردا روز مرگ آرزوهایش بود…
با صدای باز شدن در سیاه سریع ایستاد…چقدر حالش نزار و رقت انگیز بود…
چقدر نا توان می نمود وقتیکه جواب التماس هایش در برابر اهالی خانه سفید رو به رو پوزخندی استهزا آمیز بود…
با دیدن اتومبیل کتی مقابل در ایستاده و نگاه خیره ی کتی را به جان خرید…آرام پیاده شده و نگاهی به ساعت انداخته و پراز بهت لب زد:
_تو که باز اینجایی؟نرفتی؟چهار روز بس نیست؟
اشکهایش که با باران مخلوط شد دو زانو روی زمین افتاده و نالید:
_کتی خانوم…تو روخدا…شما رو به جون هرکی دوست دارین…شما رو به اون خدایی که می پرستین…نذارین بدبخت شم…حسین کوچیکی کرده شما بزرگی کنین ببخشید…کتی خانوم من میمیرم…شما که بخواین همه راضی میشن…به پاتون میفتم…التماستون می کنم…نذارین حسین….
و هق هقی که امانش را برای ادامه سخنش برید…
دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم
و کتی متأثر از حال و روز دختر رو به رویش لب زد:
_کاوه هم جوون بود…اون فقط بیست و سه سالش بود…ماهم برای اون آرزوها داشتیم…من کاری از دستم برنمیاد خودتم میدونی.
آیه_بذارین دیه اشو بدیم…شمارو به روح کاوه قسم…
باصدای فریاد کتی بود که نطقش در نطفه خفه شد:
_بسه..بار آخرت باشه به روح کاوه قسم میخوری..حالا هم برو دیگه بی فایدست…ما نیازی به دیه نداریم ما فقط می خوایم با مرگ حسین داغ دلمون بخوابه…
با صدای فریاد کتی بود که کیان…آن فرزند ارشد خانواده …کسیکه یک نگاهش کافی بود تا از ترس بمیرد به حیاط پر دار و درخت آمده و پر خشم غرید:
_اینجا چه خبره؟تو که هنوز اینجایی,دختر جون فردا دیگه تمومه…انقدرم اینجا تحصن نکن…د یالا برو دیگه…
قدمی عقب گذاشته و چشمان اشکی اش را به افراد قصی القلب رو به رویش دوخت…
فردا تمومه…
آره فردا تمومه…
فردا روز مرگ حسین روز مرگ منه…
فردا تمومه…
چشمانش که سیاهی رفت و پیکر نحیفش بر
روی زمین نمناک از باران افتاد تنها پاهای کتی را دید که دوان دوان به سویش می آمد…

دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم

نگاهش را از سر در زندان گرفته و به همراه مادر حسین وارد شد..باد چادر سیاهش را به بازی گرفته بود و چرا همه جا بوی مرگ می داد؟
روح در بدنش نبود…گویی روح او زودتر از حسین از تنش خارج شده بود…
سرباز به دستور مأفوقش آنها را به اتاقی کوچک راهنمایی کرده تا با حسین وداع کنند…
در دلش خدا را صدا می زد و با حالی خراب و با دردی در سینه منتظر شد…ثانیه ها هرچه می گذشت قلبش بیشتر فشرده میشد…
حسین که با لباس راه راه طوسی مشکی وارد شد گویی ده سال پیرتر شده بود….
قدم هایش کش آمده و نتوانست جلوتر برود…صدای گریه ی مادر حسین فضای مرگ آور اتاق را پر کرده بود…سر حسین را در آغوش گرفته و شیون جگر خراشش بود که بند دلش را پاره کرد…سر حسین که بالا آمد با دیدن آیه به سوی او شتافت…قدم هایش کش آمده و نتوانست قدم از قدم بردارد….زمین که خورد حسین رو به رویش زانو زد…
نگاهش تا چشمان مشکی اش بالا آمده و به موهایش نگاه کرد…به تارهای کوچکی که در این مصیبت خاکستری شده بود.. به فک محکمش…
به ابروهای درهم تنیده اش…به لبهای معمولی ونازکش و باز به چشمانش…می خواست نقش زیبای چهره اش در خاطرش بماند…کلامی حرف نزد…
می ترسید حرف بزند و به جای حرف درد تمام این روزها از گلویش بیرون بریزد…حتی دیگر اشک نریخت…

صداها گنگ بودند…گویی فریادی مهیب گوش هایش را دریده و شنوایش را گرفته بود…مانند مرده ای متحرک به کمک دست های مادر حسینجا به جا می شد…سپیده نزده بود و آنها مقابل چوبه ی دار ایستاده بودند….سرمای بی امان هوا و بادهای غران به گوشش سیلی میزد اما او همچنان چشمانش روی حلقه ی طناب دار قفل شده بود و گویی آن طناب دور گردن خودش حس خفگی را در سلول به سلولش جریان می داد….صدای قدم هایی شل و بی حال از دور می آمد…
مردی که برق دستبند دور مچش چشمانش را کور کرد ….مردی که دو سرباز جوان در راه رفتن کمکش می کردند….که حتی آنها هم دلشان به حال رقت انگیزش میسوخت….قامتی خمیده دید…قامتی که روزی مانند کوهی استوار پشتش به آن گرم بود….مرد با قامت خمیده زمین خورد….دو سرباز زیر آغوشش را گرفته و بلندش کردند…کتی و کیان دورتر ایستاده و نگاه می کردند…مگر می شد قلب داشته باشی و صدای گریه ی مردی از ترس مرگ را تحمل کنی؟دهانش تلخ شد…مانند زهر….گویی در همان لحظه شرنگ اعلایی را در رگ و پی اش تزریق کرده باشند…دستش روی سینه اش نشسته و چشمانش را بست تا نبیند مرد آرزوهایش را که بالای چوبه ی دار ایستاده…چشمانش را بست تا نبیند مردی را که منتظر اعلام دستور ایستاده بود تا جان همه کسش را بگیرد…
آرام لب زد:
(حالا هر دومون حلقه داریم من تو دستم تو دور
گردنت)

 دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم
چشمانش را گشود…و اینبار صدای مردی روحانی که با چهره ای نورانی قرآن می خواند قلبش را نوازش کرد…اشک هایش قطره قطره روی صورتش پایین می آمد و در دلش خدا را صدا زد تا کمی کمکش کند…کسی را که نداشت خودش بود و خدایش…
صدای پاشنه ی ظریف کفشی از چپ می آمد…اما نگاه او بود که تنها روی حسین قفل بودو چرا اینقدر قلبش درد می کرد؟
صدای کتی که در شنوایش پیچید با صورتی بی روح و سفید رنگ خیره ی حرکت لب هایش شد…تا کمی درک کند…تا کمی بفهمد…
_آیه منو ببین…حواست هست؟میشنوی چی میگم؟آیه کیان میگه رضایت میدم…میگه فقط به یه شرط رضایت میدم که…
و آیه بود که آیت شیرین خدا را در آن صبح شوم حس کرد و باز هم اشکش روان شد و صدای بخشیدیم بلند کیان بود که در قلب بیچاره اش طنین افکند…
دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم
نمی دانست چند ساعت است که سوار آن Azera سفید رنگ شده …چشمانش متورم بود و تب داشت…قلبش درد می کرد…دردی عمیق…گویی کسی با بی رحمی درحال شکاف روزنه ای در آن بود…از قوطی سفید رنگ با روکش صورتی قرصی زرد بیرون آورده و بدون آب بلعید…دهانش زهر شد…تلخ شد…مانند تمام این روزهای زندگی اش…نگاهی در آیینه بغل اتومبیل بر خود انداخته…دخترک در آیینه را نمی شناخت…گویی برایش غریبه شده بود با آن حال و روز تأسف بار…
لباس هایش سر تا به پا مشکی بود و تیره…
مانند تمام این عصرهای اوایل دی ماه…پر از دلتنگی…پر از دلشوره…
مگر میشد با دلی عزادار سیاه نپوشید؟
مگر میشد عزادار عشقت باشی و سیاه نپوشی؟
دلش ترس داشت و شور میزد گویی تمام نمک های دریاچه ارومیه باهم در دلش حل میشد…
وحشت از آینده در تمام دل و روحش می پیچید…
ذهنش رفت به ساعاتی قبل…
نه…
نه…
ذهنش رفت به روزی که صدای کیان قلبش را ازحصاری از وحشت آزاد کرد…
نمی دانست چند روز گذشته…حتی نمی دانست چگونه پیشنهاد کیان را پذیرفت…اصلا پذیرفت یا کتی حرف نگاهش را خواند؟
یاد نگاه پر از لبخند حسین بعد از بخشش در ذهنش جان گرفت…
یاد آغوشی که بی دریغ در آن جای گرفته بود و مهم نبود که این امنیت و این آغوش را برای بار آخر است که مالک است…
یاد نگاه برزخی اش بعد از شرط بخشش…
یاد سیلی محکمی که از حسین خورد و تنها او را به لبخندی مهمان کرد….
یاد داد و فریاد حسین و زمین و زمان را به هم دوختنش برای اعدام شدن اما رد کردن آن شرط…
یاد قهر دو هفته ایش…
قهری که دل بی قرار آیه را می پوساند..
که مگر حالا وقت قهر بود؟
حالا وقت باهم بودن…
و کنار هم قرار گرفتن حتی برای چند روز ناقابل بود…
حالا وقتش بود تا یکدیگر را نگاه کنند…
کم که نبود,صحبت یک عمر بود….
یک عمر حسرت ندیدن…
صحبت یک عمر عزای عشقی از دست رفته…
یادش رفت به چند ساعت پیش وقتیکه مقابل پدرش نشسته و می خواست خداحافظی کند…
پدرش مثل همیشه سرد و خاموش,مثل همان وقتیکه حسین به خواستگاری اش آمده بود حق انتخاب را به خودش واگذار کرد…
مادری نداشت که پشتش آب بریزد…
مادری که اگر داشت شاید زمین را به آسمان میدوخت اما نمی گذاشت برود…
به جایش فخری نامادری اش بود که کمی دلداری داده و دلی سوزانده بود…
حسین را ندیده بود…
خودش نخواست که ببیند…
وقتی پدرش دفتر را امضا کرد به آغوشش پناه برد…
آغوشی که گاهی اوقات سهمش از آن تنها یاد آور این بود که پدری دارد…
هرچند سخت…
هرچند تلخ…
هرچند مغرور…
پدرش که به همراه فخری رفت پشتش خالی شد…
حالا نه حسین را داشت…
نه پدرش را…
دلش آتش گرفت برای خودش…
مادر که نداشت تا دلش برایش آتش بگیرد…
مادری نداشت که فریاد بزند…
فریاد بزند و بگوید دختر من خیابانی نیست,صیغه اش نکنید ای ناحسابی ها…
مادر نداشت….
یتیم بود…
دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم
و حالا صیغه ای…
اشک که تمام صورتش را پر کرد بغضش شکست…
با صدای بلند شکست و نگاه سرد کیان لحظه ای رصدش کرده و باز به جاده ی پر پیچ و خم و زیبای چالوس خیره ماند…
نمی دانست از گریه ی زیاد بود یا قرصی که بی آب بلعید…
رخوت و بی حالی تمام جانش را پر کرد و خوابش برد…
با صدای آرامی که با مهربانی نوازشش می کرد لب زد:
_مامان…
و خنده ای شیرین که فارغ از هر غمی لبهای خشکش را پر کرد…
اما با باز کردن چشمانش و دیدن زن میانسال رو به رویش لبخندش خشکید…
زن با آن صورت آسمانی لبخندی زده و گفت:
_پاشو دخترم…چندساعته که خوابیدی,دیگه داره شب میشه عزیزدلم…
از ماشین پیاده شده و گردن خشک شده اش را ماساژ داده و نگاهی به خانه ی رو به رویش افکند…
ساختمانی بزرگ و سفید میان حیاطی که در آن سرما تنها درختان بی برگ و بار در آن خودنمایی می کرد و استخری بزرگ و خالی…
چقدر شبیه خانه ی پدرش بود…
به خواست کیان بود که رامسر را به مقصد تهران ترک کره بودند تا آیه فیلش یاد هندوستان نکند…
زن آسمانی دستش را در دست گرفته و گفت:
_اسمت چیه مادر؟
آرام تر از هر زمانی لب زد:
_آیه…’دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم
و لبخند گرمی که بر صورت زن نشست مانند شکفتن شکوفه های بهاری بر تن یخ زده ی درختان بود…
_به به چه اسم قشنگی…منم پری ا,پریبانو.تو خاله پری صدام کن..دایه ی کیان و کتی و کاوه بودم و چون کسیو نداشتم و شوهرمم عمرشو داده بود به شما خانوم و آقا لطف کردن و گذاشتن همینجا بمونم…بعد مرگ اون خدا بیامرزها هم آقا کیان نذاشت برم…بیا بریم تو مادر سرتو درد آوردم بیا بریم تو استراحت کن…تازه عروسی مادر عزا نیست که انقدر گریه کردی…
پوزخندی به لفظ تازه عروس زده و نمی دانست او کجا و تازه عروس ها کجا؟؟؟
وارد خانه شد…
خسته تر از آن بود که توجهی به اطراف کند…
با راهنمایی خاله پری به طبقه ی دوم خانه ی دوبلکس رفت.با کمک خاله پری چمدانش را داخل اتاقی که قرار بود مأمنگاه تنهایی اش باشد برده و اتاق ساده که تنها با یک تخت تک نفره با روتختی سفید و کمد دیواری و کنسول تزیین شده بود را نگریست…
پریبانو تنهایش که گذاشت با همان لباس ها روی تخت دراز کشیده و به سقف چشم دوخت…
حالا می فهمید چرا دیه را قبول نمی کردند…
با آنهمه ثروت چه احتیاجی به دیه داشتند؟
از کیفش مسکنی بیرون آورده و خورد…
لباس هایش را با حالی وخیم از تن بیرون کشیده و وارد حمام شد…
قطرات درشت آب ولرم که بر روی پوستش نشست باز هم بغضش سر باز کرده و اشک نیش زده در چشمانش به همراه دوش آب روان شدند..
آرام حوله ی تنپوش سفیدش را پوشیده و قرص مسکن باعث شد بعد از تعویض لباس خوابش ببرد…
صبح بدون توجه به آیه از راه رسید…خورشید مهربان که دامن پر مهرش را بر زمین پهن کرد و صدای آواز گنجشگ ها در شنوایش پیچید چشم گشود…دستی بر روی موهای بلندش کشیده و پنجره را باز کرد و بادیدن پرتوی کم جان خورشید زمستانی نفس عمیقی کشیده و نگاهش که در چشمان کیان درحال ورزش نشست پنجره را بست…
وارد سرویس بهداشتی شده و صورتش را مهمان آب سردی کرده و نگاهش در آیینه به چشمان سبز تیره اش خیره ماند که حالا گودی عمیقی زیر آن نشان از روزهای شومی بود که می گذراند…
مقابل آیینه کنسول نشسته و موهایش که حالا تا پایین کمرش بود شانه زده و بافت…لباسش را با بافت زرشکی رنگی تعویض کرده و بیرون رفت…
با کنجکاوی نگاهی به سالن بزرگ طبقه دوم خانه افکند…
یک میز بیلیارد و چند دست مبل اسپرت پذیرایی مربعی شکل را پر کرده بودند..
و راه روی عریضی که شش اتاق را شامل میشد…
از پله های چوبی سفید پایین رفته و در وهله ی اول پنجره های سراسری پرنور با پرده های حریر سفید و آبی و صورتی گلدار تزیین شده بودند در مقابلش نقش بست…
دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم
ومقابل آن مبل های صورتی و آبی زیبایی قرار داشت…با صدای ظروف به آشپزخانه رفته و با دیدن دو خدمتکار صبح بخیری گفت…
با راهنمایی آنها به سوی دیگر پذیرایی رفته و پشت سرویس نهارخوری نشسته و صبح بخیری زیرلب به خاله پری و کیان گفت …
خاله پری که برایش لقمه گرفت اشک در کاسه ی چشمان شفافش پر شد و لقمه نان و پنیر و گردو را در دهان گذاشت …چایش را که نوشید و تشکر کرد بسوی مبل های موردعلاقه اش رفته و روی یکی از آن صورتی های زیبا نشست و نگاهش را داد به تلویزیون و موزیک در حال پخش…
صدای کیان در شنوایش پیچید…
_بیا بالا کارت دارم…
از مقابلش گذشته بود که لب زد:
_من با شما کاری ندارم…
راه رفته را عقبگرد کرده و برگشت…
مچ دستش که اسیر دستان کیان شد ترس برش داشت…
نگاهش پر التماس بند خاله پری که شد پریبانو بود که بسوی کیان دویده و گفت:
_کیان مادر ولش کن چیکارش داری؟
_خاله شما لطفا…
ساکت شده و ادامه ی سخنش را بلعید…
_باید تکلیف یه سری چیزا رو با این زبون نفهم روشن کنم…
در قهوه ای سوخته که پشت سرش بسته شد پرحرص هولش داده و آیه ی بی پناه بود که زمین خورده و خرد شد…
_زبون دراوردی بچه؟هه…انگار التماسات یادت رفته بدبخت…نکنه فکر کردی عاشق چشم و ابروی نداشتت شدم که صیغت کردم؟فکر کردی منم مثل اون قاتل بی سرو پا و برادر احمق و سادم عاشقت شدم؟نه احمق جون…منو نگاه…فقط واسه این صیغت کردم که روزی صدبار عذابت بدم که روزی هزار بار از درد صیغه ای بودنت بمیری و زنده شی…فهمیدی؟
خسته از فریاد های مکرر نفس نفس زده و نگاه خشمگینش در چشمان پر درد و لبریز از اشک دختر روی زمین نشست…
آرام برخواست:
_بار آخرت باشه که به حسین بی حرمتی میکنی اون پسری که بی سرو پا صداش میزنی یه روز همه کس من بود شوهر من بود…برادرت خودش جفت پا اومد تو زندگی ما…
با سیلی محکمی که خورد نطقش در نطفه خفه شد…طعم شور خون راه گرفته از کنار لبش در دهانش طعم مرگ پیچاند…
_داداش منو بی گ*ن*ا*ه بی گ*ن*ا*ه کشتین حالا داری بلبل زبونی هم میکنی؟انقدرم شوهرم شوهرم نکن بچه شوهرت منم…نکنه یادت رفته؟
_تو هیچوقت هیچوقت شوهر من نمیشی یه روز میرسه که از اینجا میرم…
دستش به کمربند چرم سیاهش که رفت قلبش مانند گنجشگکی بی پناه به دیواره ی سینه اش کوبید…
ضربه ی اول که در غفلت به صورتش خورد فریادش دیوارهای اتاق را لرزاند…
ضربه ی بعدی که پهلویش را نشانه رفت…به التماس افتاد…اما مگر کسی ضمانت داده بود که این مرد قلب هم دارد؟تنش که متلاشی شد درد قلب امانش را برید…درد آن مرض مادرزادی که از کودکی همراهش بود…صدای ضربه های در اتاق بود که باعث شد دست بالارفته اش پایین بیاید …با دیدن رنگ کبودش و دستی که روی قلب بود کمربند را روی زمین رها کرده و به سرعت خارج شد…
خاله پری بود که با اشک چشم وارد شد و با دیدنش وحشت زده قدمی به جلو پرت شد و فریاد زد:
_رحیمه….رحیییییییییمهههه آب بیار…رحیییییمه
ضربه هایی که به کتفش میزد تا نفس رفته و برنگشته اش را احیا کند رد کمربند را آتش میزد…با خنکای آبی که در حلقش ریخته شد و باقی آن روی صورتش ریخته شد نفس های کوتاه و پله پله اش برگشت:
_قرصام…قرصا…رو تختن…
دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم
رحیمه ی جوان با آن نگاه ترس زده بود که دویده و ثانیه ای بعد دو عدد قرص بود که روانه ی معده اش شد…
خاله پری که خواست بلندش کند همانجور افتاده بر زمین گریست…رو به رحیمه گفت:
_برو بگو اردشیر بیاد مگه نمیبینی چجوری افتاده؟
و رحیمه دوان دوان از اتاق خارج شد.صدای ضجه ی پری و دستی که بر سرش نشست دل بی مادرش را لرزاند:
_الهی بمیرم مادر…الهی بمیرم برای این حالت …این پسره وحشی شده…هییییسسس…ناله نکن مادر…ناله نکن دردت به جونم…خودم حسابشو می رسم…خودم داغ میذارم رو دلش تو فقط ناله نکن…
یک جفت کفش مردانه را که مقابلش دید از حال رفت…
با احساس درد چشم گشود…تمام تن نحیفش کوفته بود و دردناک…یکی از چشم هایش بخاطر ورم زیاد نیمه باز بود…با تمام دردی که بند بند استخوانش را احاطه کرده بود آرام بلند شده و مقابل آیینه کنسول ایستاد…
با دیدن چشمی که در اثر ضربه ی آن شیء چرم ورم کرده و سیاه شده بود و بازنمی شد وحشت زده گریست…
رد کمربند روی گونه برجسته اش که سوخت بغضش را بلعید…
پنجره را باز کرده و پرده ی حریر را کنار زد…
ناتوان روی تخت نشسته و سرش را روی زانوانش قرار داد و به عصر دلگیر و سرد دی ماه خیره ماند…قلبش درد می کرد…اما خسته از کلنجار با دنیایی که بی رحمانه هر لحظه بر پیکره ی ضعیفش شلاق می کوفت باز هم به حیاط بزرگ سرمازده و بی برگ خیره ماند…
باصدای در اتاق و دیدن پریبانو در آغوشش جای گرفت…پریبانو که سرش را نوازش کرد و بوسید لب زد:
_خاله پری؟
پری_جون خاله پری؟
_دیدی چشمم چی شده؟من از کیان می ترسم خاله….
بغض پریبانو بی صدا شکست و اشکش که از تیغه ی بینی راه گرفت با پره ی روسری اش قطره های سمج را زدود…
_بسه عزیز من…چرا اینقدر بی تابی میکنی مادر؟مگه من مردم؟بیا برات سوپ پختم…پاشو اینقدر تو این اتاق نمون افسرده میشیا…
به کمک پریبانو قدم به قدم مانند کودکی نوپا که برای یادگیری راه رفتن آرام آرام به هر دستاویزی چنگ می انداخت به سوی طبقه اول رفتند…
هنوز همان بافت زرشکی را برتن داشت و موهایش که نمی دانست چه موقع از بند گیره اش رها شده بودند مانند دشتی از گندم زار دوره اش کرده بودند…
دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم
صدای عصبی کیان بود که ترس را چنگ کرده دور قلبش و اثر آن نگاه ترس زده و بی پناهش بود که روی صورت به چروک نشسته پری نشست…
لبخندی اطمینان بخش روی لب نشاند و گفت:
_بیا مادر…من پیشتم…غلط میکنه بیاد نزدیکت…
با اعتماد بر حرفهای پریبانو اعتمادی که در جان و روح و قلبش چنبره زد آرام پله ها را طی کرد…
کیان روی یکی از همان مبل های صورتی مورد علاقه اش نشسسته بود و اپل مشکی رنگش را روی گوش گرفته و دست دیگرش برگه هایی بود که از آن فاصله نمی دانست چیستند…
با صدای پای آنها بود که سرش بالا آمده و با چشمانی گشاد بر حاصل دست رنجش نگاه کرد…
با همان بهت آیفون سیاه رنگش با آن سیب طلایی گاز زده را قطع کرده و ایستاد…
نگاهش که از درد رنجید نیم نگاهی بسوی کیان افکنده و کیان پر خشم روبه پری گفت:
_خاله چرا آوردیش پایین؟مگه حال و روزشو نمیبینی؟
خاله پری چشم غره ای رفته و غرید:
_واه واه…گربه کوره خوبه خودت به این روز انداختیش…کیان به خدای احد و واحد حقمو حلالت نمیکنم…ببین چه به روز این دختر آوردی…مهین کجاس ببینه پسرش چه به روز یه دختر بی پناه اورده…
ناله ای کرده و روی نزدیک ترین مبل نشست…کلافه بود نگاهش می رفت بسوی چشم های سبز دختری که حالا یکی از آنها باز نمی شد…
چنگی میان موهای تافت زده و مشکی پریشانش زده و با قدم هایی بلند از خانه خارج شد….
***************************
دی ماه رو به اتمام بود که کبودی صورتش بهبود یافت…کاری به کار کیان نداشت و کیان هم کمتر به پر و پایش می پیچید…نمی دانست چرا…شاید دلی سوزانده بود…شاید هم این آرامش قبل از طوفان بود…خاطرات گذشته آزارش می داد…دلش پر می کشید برای حسینی که حتی یک بار از گل نازک تر نثارش نکرده بود…
افسرده شده بود…
حتی حرف هم نمیزد…
دلش می خواست کاری کند…
دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم
اما می ترسید…
از کیان…
کیانی که تنها او می دانست کمربند چرم سیاهش چه طعم تلخی دارد…
باید اجازه می گرفت…
کاری که هیچوقت انجام نداده بود…
نه اینکه لجباز باشد…
کسی را نداشت که اجازه بگیرد…
از مادر که یتیم شد تنها ده ساله بود…
و پدرش بعد از یک سال فخری را آورده بود تا تنها نباشند…
پدری که در تمام زندگی سهمش از او نامی بود که در شناسنامه به عنوان پدر یدک می کشید…
کجا بود که ببیند دخترش چقدر پژمرده است…
موبایلش را هم کیان گرفته بود تا با حسین ارتباطی نداشته باشد وگرنه مگر می توانست تاب بیاورد این دلتنگی فرزندانه را…
برای اولین بار بعد از یک ماه اقامت در آن خانه مقابل درب اتاق کار کیان ایستاده و در زد…
با صدای بفرمایید کیان وارد اتاقی با دکور تمام قهوه ای شده و در را نبست…

سر کیان بالا آمده و از پس آن عینک مطالعه با فرم مشکی که چشمان قهوه ای روشنش را قاب گرفته بود به آیه که ایستاده و معذب به او نگاه می کرد چشم دوخت…
کبودی صورتش که حالا تنها هاله ی کمرنگی از آن خود را به نمایش می گذاشت بهبود یافته بود…
ابرویی بالا انداخته و گفت:
_می شنوم…
سرش که به کاغذهای تلنبار شده ی رو به رو گرم شد صدای گرفته ی آیه سکوت وهم آور اتاق را گسست:
_اگه بشه…می خواستم کار کنم…تو خونه حوصلم سرمیره…
با بالا آمدن نگاه کیان حرف در دهانش ماسید…
قدمی عقب گذاشته و سرش را به زیر افکند…
_نمیشه…
_خواهش می کنم…
_کار برای چی؟پول میخوای؟چی لازم داری؟
لحن تند و تیز کیان ترس را مانند پیچکی دور قلبش رویاند..
_تو خونه حوصلم سرمیره…من گدا نیستم…
و پوزخند تلخی که بر لبان کیان نقش بست:

دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم
_ادم از شوهرش پول بگیره که گدا نمیشه…
سکوت اتاق را شکسته و لب زد:
_و اگه قبول نکنم؟
نگاه ملتمسش که در چشمان کیان نشست…
غضب جای خود را به تعجب داد…
انتظار داشت داد و هوار راه بیندازد؟اویی که هیچگاه نتوانسته بود سهمش را از این دنیا بگیرد؟
اویی که همیشه حقش را خورده بودند و یک لیوان آب هم رویش؟
یا انتظار داشت یکی به دو و پرخاش کند؟با اویی که جان حسینش را مدیون او بود…
می توانست بگوید اعدامش کنند و برود دنبال زندگیش و مرهم بشود آن مرگ دل داغ دیده برادر مرده اش را…
اما نگفته بود….
تنها او را صیغه کرده بود و با کمربند چرم سیاه به جانش می افتاد…
اصلا به جهنم….
خودش به جهنم…
مهم حسین بود و بس….
چشم از نگاه شفاف دختر بی سر و زبانی گرفته که می خواست تنها آزارش بدهد اما مگر میشد مرد باشی و مقابل این نگاه شفاف کم نیاوری؟
_چه کاری؟
لبخندی محو و گرم چهره اش را پوشاند…لبخندی که مدت ها بود مهمان صورتش نشده بود:
_میتونم منشی بشم…نقشه کشی خوندم اما نصفه ول کردم….
کیان آرام زمزمه کرد:
_فردا با هم میریم شرکت خودم اونجا یه کاری برات دست و پا می کنم اما وای به حالت اگه کسی بفهمه چه نسبتی با من داری…
_ممنونم…
_چند وقته میخوام منشیمو عوض کنم…حالام باید به حساب کتابام برسم…
لبخندی زده و نگاه کیان میخ صورتی شد که در عین معمولی بودن زیبا می نمود…صورتی که دیگر ردی از کمربند روی آن باقی نبود….
اما کیان زخم پهلویش را هم دیده بود؟
زخمی که شاید هرگز پاک نشود….

دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم
وارد اتاق شده و عکس حسین را از لا به لای لوازمی که از دسترس دیگران خارج کرده بود بیرون آورده و به آن چشم دوخت….
عکسی که در آن آیه و حسین فارغ از تمام غم ها لبخندی عمیق زده…
یادش نمی آمد به چه دلیل آنقدر شاد در عکس لبخند می زد…شاید به خاطر حسین بود…نمی دانست….
به آبی بیکرانی که در عکس چشمش را نوازش کرد لبخندی زده و تازه می فهمید چقدر دلش برای دریا تنگ است…
دلش که برای یک لحظه دیدن حسین رفت روی تخت دراز کشیده و به این فکر کرد که حالا حسین چه می کند؟
آیا او هم به همان اندازه دلتنگ آیه ای شده است که زمانی در زندان وقتی از پشت دیوار شیشه ای دستانشان را روی هم قرار داده بودند و از پشت تلفن به او گفته بود تو مصداق بارز آیه
(ان مع العسر یسری)
هستی برای من
تو حلاوت و شیرینی بعد از تلخی هستی برای من
و خدا تو را برای من فرستاده تا به من بگوید بعد از هر سختی آسانی است تنگ شده یا نه؟
دلش برای حسین پر میزد…
اما چاره ای جز قیچی کردن پر پرواز دلی نبود که برای او و حسین مثال همان سیب حرامی است که آدم و حوا خورده و رانده شدند…
کسی چه می دانست…
دل هوایی حوای قصه دل دل میزند برای چیدن سیب و رانده شدن…
کسی چه می دانست بهشت که تمام شد زن ب*و*س*ه هایش را برای روز مبادا گذاشت در سیبی که داشت قانون اول زمین میشد…
و کاش می توانست مانند حوا حسین را به چیدن سیب تحریک کند و ب*و*س*ه هایش برای حسین تا به ابد امانت بماند….
اشک راه گرفته روی گونه اش را زدوده و لبخندی تلخ بر چهره ی آدمش در عکس زده و لب زد:
_یه روز میام پیشت عزیزترینم…منو ببخش مجبور بودم…
سرش را روی بالشت گذاشته و با زمزمه لالایی زیر لب خوابش برد….

با صدای کوک ساعت کش و قوسی به خود داده و مدتی طول کشید تا ذهن مشوشش آنالیز کند که چرا امروز آنقدر انرژی دارد؟ایستاده و طبق عادت هر روزه پرده را کنار زد…و حیران از دیدن آنهمه سپیدی یک دست که حتی نیمی از استخر خالی را هم پر کرده بود گفت:
_وااای خدا چقدر برف…
در شهرش همیشه باران بود و حالا با دیدن دامن سپید ننه سرما که تعدادی کلاغ سیاه را در خود جای داده بود حال خوبش تکمیل شد…تیپ سر تا به پا مشکی زد و شال گرم پرتغالی رنگی را روی موهایش کشید…موهایی که از بالا بسته شده بودند و تارهای ل*خ*ت و شیطان آن از شال بیرون آمده و خودنمایی می کرد…بعد از مدت ها آرایش گرمی کرده و رژ پرتغالی زیبایش را روی لب کوچک و قلبی شکلش کشیده و بیرون رفت…از مقابل آیینه قدی سالن که رد شد…قدمی عقب گذاشته و به خود خیره ماند…امروز بعد از یک ماه به خود رسیده بود…چشمان سبزش می درخشید و لبش می رفت تا به لبخندی شکوفا شود چه بر او گذشته بود که حالا با یک آرایش ساده آنهمه تغییر را در خود حس می کرد؟
از پله ها پایین رفت و صدای پاشنه ی بوتش باعث شد سرها به سویش بچرخد…
هر سه با تعجب نگاهش می کردند حتی اردشیر….
یار غار و همراه همیشگی کیان…نمی دانست بادیگارد است یا دوست….هرچه بود برادر بود برای کیانی که برادر از دست داده بود….روز اول که نام اردشیر به گوشش رسید فکر می کرد با یک مرد سبیل کلفت رو به رو خواهد شد اما با دیدن پسری قدبلند و خوش چهره تمام باورها و حدس و گمان هایش از هم پاشیدند…
نگاهش پاک بود و دوست داشت این مرد همیشه همراه شوهر صیغه ای را…مردی که در این وانفسای مرد…
عجیب نامرد نبود….
معذب از سه سر چرخیده روی صندلی ناهارخوری قرص زرد رنگ منفور را به همراه آب پرتقال بلعید…جالب بود…
امروز گویی تمام زندگی اش پرتقالی رنگ بود…

 دانلود رمان می خواهم آیه عشقت باشم

دانلود رمان جدید

فرمت کتاب می خواهم آیه عشقت باشم : PDF|APK|EPUB

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۱۴۰ جار۱۴۲۱

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

PDFدانلود رمان پی دی اف برای موبایل برای تمامی گوشیها

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر