جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان مرد بدلی

دانلود رمان مرد بدلی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب مرد بدلی : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان مرد بدلی جاوا، اندروید،pdf، ایفون
1.gif نام کتاب رمان : مرد بدلی
1.gif نام نویسنده : فاطمه زایری
1.gifحجم رمان مرد بدلی : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان مرد بدلی :
توی یکی ازهمین برجای بلندوسربه فلک کشیده شهر پرازدودوآلودگی شهرتهران مردی زندگی میکنه
که سالهاست تاری ازتنهایی به دورخودش تنیده وتموم زندگیش توی کارش خلاصه شده…
این مرد تنها،یه مردبی معاشرته که به اجبارپدرش پاتومحله ای میذاره که براش یه دنیای ناشناخته ست
یه دنیاباآدم های جورواجور ورنگارنگ که هیچ کدومشون شبیه به اون نیستن…تواین محله ودنیای ناشناخته دختری رومیبینه که کاملا نقطه مقابلشه…اماباوجودتموم تفاوت هاوتناقض ها مردبی معاشرت قصه دل میبازه وپابه یک مثلت بزرگی به نام عشق میذاره
که زندگیش رو دگرگون میکنه…بایددید عاشق بی معاشرت ما… میتونه قلب این دختررو که سالهاست
برای مرد دیگه ای می تپه رو بلرزونه یانه…بایددید مردبدلی قصه ماکه سفت وسخت سعی درپنهان کردن هویت واقعیش ازدخترداستان وخیلیای دیگه داره،میتونه تواین مثلث پیروز بشه یا…پایان خوش!

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فاطمه زایری مرد بدلی

مقدمه: من ازجهان بی تفاوتی فکرها…حرف ها…وصداهامی آیم…ازجهانی که باپرده های سیاه تاریکی پوشیده شده…ازجهانی خالی ازنور…خالی ازمهر…جهانی که فقط یک نفردرآن است وآن فقط منم!جهانی خالی ازآدم که من تک نفرآن هستم… من تک نفرجهانم هستم!جهانی که خالصه شده در یک آسمان خراش…در تلخی یک قهوه تلخ وگرمای کاناپه ای نرم … من ، کسی رادرکنارم نمیخواهم…هیچ وقت برای هیچ کس دلتنگ نمیشوم من شب به شب تنهایی ام رابه آغوش میکشم وبه خواب میروم…آغوش مردانه ام فقط متعلق به تنهایی ست! شبهای تنهایی من لذت بخش ترین اند! ومن… چه تلخ ازجهان خصوصی ام، محاکمه وتبعیدشدم به جهانی که برایم جهنم ترازجهنم بود! من شدم مردبدلی…! یک روزفرمانروای قلمروبزرگم …یک روز رعیت وزیردست پادشاهان جور و واجور… وچه بی رحمانه مراازجهانم بیرون آوردندوتمام قلبم را…احساسم را…وجودم را…وآغوشم را به نام دخترکی ظریف زدند… دخترکی که بیزاربودازتنهایی وکامالنقطه مقابل من بود… باتمام تفاوت هاوتناقض های بینمان دست گذاشتم روی اووگفتم فقط او!

دانلود رمان مرد بدلی

 اوبایدملکه ام میشد…ملکه فرمانروایی همیشه تنها که دیگرنمیخواست تنهاباشد…ملکه فرمانروایی که مردبود…امامردبدلی…! مردی که یک روز خودواقعیش بودویک روزمردی که پدرش میخواست… مردی که شخصیتش به زوج وفرد بودن روزهایش بستگی داشت! من مردبدلی شدم تاشوم آنچه پدرمیخواست…اماعاشق شدم…عاشق دختری که بامن بودن رانمیخواست…اومرانمیخواست ومن پافشاری کردم…قلبش درگرودیگری بودومن پافشاری کردم…اودرپی سیندرالشدن نبودومن پافشاری کردم…وهمینطوربه پافشاری های بی وقفه ام ادامه دادم…که درامتداد دوخط موازی باالخره شکستم وبایک من جدیدو روحی تازه واحساسی ناب! قلب دخترک ظریف را قلمرو حکومتم کردم…وچه وسعتی داشت قلمروی کوچک من بدلی! صدای گامهای منظمم روی پارکت درتمام سالن می پیچیدوهمه سرهابه سمتم برمیگشت.درحالی که یک دستم درجیب شلوارم بودبی تفاوت به تمامی نگاه ها به سمت دخترقدبلندی که مقابل یک تابلوی رنگارنگ نقاشی ایستاده بودونگاهش میکردقدم برداشتم بافاصله کمی درکنارش ایستادم ودست به سینه به تابلوخیره شدم وگفتم:خانوم هدایت؟ بااینکه نگاهش نمیکردم اماازآنجاکه من حتی پشت سرم هم چشم داشتم فهمیدم که نگاهم کردوبالبخندگفت:اوه …رادان چه مردجذابی شدی پوزخندی زدم وبازبدون نگاه کردن به چهره اش گفتم:توئم قدکشیدی باعشوه گری خندیدوگفت:باالخره تالشموکردم که وقتی کنارتومی ایستم باهات هماهنگ بشم اینبارنگاهش کردم قدمی جلورفتم امااوتکان نخورد.باقدم دوم تمام فاصله راازمیان برداشتم .مستقیم نگاهش کردم وگفتم:پانته آ همین امروز میری پیش پدرم وبهش میگی که نمیخوای بامن ازدواج کنی اوهم پوزخندی زدوگفت:دیوونه شدی؟مگه مغز خرخوردم؟تازه قراره بدستت بیارم.به همین راحتی ازدستت بدم؟کورخوندی! قدمی به عقب برداشتم وگفتم:خود دانی!

دانلود رمان مرد بدلی

سه بارمتوالی درهوابشکن زدم این حرکتی بودکه اکثرا انجام میدادم تامنشی ودست راست وهمینطور راننده ام سریع خودرابه من برساند.نویدسریع خودرابه من رساندوگفت:بله آقا؟ دستم رابه سمتش درازکردم وهمینطورکه مستقیم به پانته آ خیره بودم گفتم:بسته بسته ای راکه ازقبل آماده کرده بود به دستم دادوبادستورم ازمافاصله گرفت.محتویات بسته راکه نزدیک ۲۰عکس بودند بیرون آوردم وباحالت تمسخراولی رابرداشتم نگاهی به آن انداختم وگفتم:اینجایه دختروپسرعاشق داریم که دارن زیرنورمهتاب همدیگه رومیبوسن عکس را به سمتش پرت کردم وعکس بعدی راهم بعدازگفتن جمله”اینجاهم یه دخترخائن داریم که تومهمونی بغل یه پسربورچشم آبی داره شامپاین مینوشه”به سمتش پرت کردم . به عکس بعدی که رسیدم”اووه”کشیده ای گفتم .نزدیکش شدم وکنارش ایستادم عکس رامقابل چشمانش گرفتم وگفتم:این دختربرهنه خیلی شبیهته نه؟ باحرص نگاهم کردوگفت:چی میخوای؟ صاف ایستادم.چهره ء جدی به خودگرفتم وعکسهارا روی زمین پرت کردم وگفتم:پاتو از زندگی من بکش بیرون -اما… -اگرمیخوای موقعیت حاالتو ازدست ندی بایدهمین االن بری باپدرم حرف بزنی فهمیدی؟ -ببین رادان من تورو… -میدونم دوسم داری -پس چرا پسم میزنی؟ -چون من نمیتونم قبول کنم زنم یه پس مونده باشه فهمیدی؟ لب گزیدوگفت:اون گذشته من بود -من به گذشته آدماخیلی اهمیت میدم

دانلود رمان مرد بدلی

 -اما… -باشه خودت خواستی عکسارومیفرستم برای پدرت -باشه میرم پیش بابات -خوبه حداقل عاقلی این راگفتم وکمی ازاوفاصله گرفتم وبعدازچندقدم برگشتم وگفتم:اون عکساهدیه من به تو من خودم یه نسخه ازشون دارم این راگفتم ودرمقابل چشمان حیرت زده وحرصی اش ازسالن خارج شدم. در داالن طویلی که به درخروجی منتهی میشد قدم برداشتم ونویدهم باقدم های تندپشت سرم به راه افتاد.دستم رابازکردم وگفتم:عینک سریع عینک آفتابیم را کف دستم گذاشت.عینکم را روی صورتم گذاشتم وازنمایشگاه خارج شدم.نویدسریع درعقب را برایم گشود.برصندلی عقب جای گرفتم .اوهم نشست وسریع راه افتاد. همینکه حرکت کردپرسیدم:برنامه امروزچیه؟ -نیم ساعت دیگه یه جلسه راجب پروژه ماهان دارین بعدازجلسه هم بایدیه سربرین بیمارستان خواهرزادتون به دنیااومده دستوراکیدآقای آرمیانه که حتمابرین بعدازاونجاهم طبق معمول توشرکتین فقط گفتم:یه دسته گل بزرگ بفرست بیمارستانی که ریحانه توش بستریه یه کارت هم به سلیقه خودت انتخاب کن -چشم اماآقای آرمیان… -من به توحقوق میدم نه آقای آرمیان -درسته ببخشید نگاهم راازتصویرچشمان نویدگرفتم وازپنجره ماشین به بیرون سوق دادم.به عابران ورهگذرانی که دسته جمعی وتک نفره درحال گذربودند.بعضی نوزادبغل داشتند.بعضی دست کودکی رادردست داشتندوبعضی دست معشوق خود را.بیزاربودم ازتمام این چیزها…من فقط طالب تنهایی بودم.دلم

دانلود رمان مرد بدلی

میخواست همیشه تنهاباشم وهیچوقت نه عاشق شوم ونه ازدواج کنم ونه بچه داربشوم .اماآرمیان بزرگ اصرارداشت که دیگر۳۳سالم شده ووقت زن گرفتنم است…اوسعی داشت هرطورکه شده مراازخلوت تنهایی هایم بیرون بکشدامامن به این راحتی ازجهان اختصاصیم بیرون نمی آمدم وبه هرریسمانی چنگ میزدم. نویدماشین رامقابل ساختمان بزرگ شرکت متوقف کردوازماشین پیاده شدوسریع دررابرایم بازکرد.پیاده شدم ودستی به کت وکرواتم کشیدم.من همیشه مرتب بودم وبایدمیبودم هرچه که بودنایب رییس شرکت بزرگ ومعروف ساختمان سازی مهرآریا بودم . مقابل درلحظه ای مکث کردم تادر اتوماتیک واربرایم بازشد.به داخل ساختمان رفتم.شرکت مجتمعی ۶طبقه وبزرگ بودکه تماما وکماال به مهرآریا اختصاص داشت.به سمت آسانسورمیرفتم که شلیک سالم وصبح بخیربه سمتم پرتاب شدومن بی توجه واردآسانسورشدم.حتی ازاینکه به کسی سالم دهم هم بیزاربودم.چون تمام رابطه ها وآشنایی ها بااین واژه آغاز میشد.مقابل اتاق بزرگی که مخصوص جلسات مهم شرکت بودایستادم ونویددر رابرایم بازکرد.قدم های محکم وبااقتداری برداشتم و وارداتاق شدم خیلی هابادیدنم ازجای برخاستندوخیلی های بی تفاوت نشسته ماندند.من هم فقط برای کسانی که بلندشدند سری تکان دادم وبه سمت صندلی خودم رفتم.در رأس میز بزرگی که وسط اتاق بودپدر می نشست ومن براولین صندلی سمت راست.پدرهنوزنیامده بودواین نشان میدادکه طبقه معمول همیشه سروقت بوده ام! تاخواستم برصندلی بنشینم پدرهم واردشدورسماجلسه شروع شد.بعدازمدتی که اکثرا سهام دارحرف هایشان راراجب پروژه ء جدیدکه یک برج بلندبودگفتند.سخن های من هم شروع شد.درحالی که صاف نشسته بودم ودرحالی که خودکاری در دست راستم داشتم ودستم را روی میز گذاشته بودم لب بازکردم:پروژه ماهان… بعدازاتمام جلسه وطبق معمول گل کاشتن من!ازاتاق خارج شدم ومیخواستم هرچه زودتربه اتاقم بروم که صدای پدر مانع شد:رادان ازحرکت ایستادم ولحظه ای مکث کردم.پدرچندوقتی بودکه مدام دمپر من میشد.پس ازلحظه ای مکث به سمتش برگشتم وگفتم:بله ؟ قدمی نزدیک آمدوگفت:بریم اتاق من

دانلود رمان مرد بدلی

وارداتاقش شدیم وهردونشستیم.من روی مبل واوروی صندلی چرمی اش .به محض نشستن گفتم:خب میشنوم -پانته آ رو دیدی؟ -بله دیدم -خوشگل شده نه؟ کالفه گفتم:بله خیلی -خب زمان عقدو واسه کی بذارم؟ -برای من فرقی نمیکنه پدرلبخندی ازسررضایت زدوگفت:عالیه انگارکم کم داری به راه میای ازجابلندشدم وگفتم:بااجازه تون میرم اتاقم قبل ازاینکه پدرچیزی بگویدازاتاقش بیرون رفتم.به اتاق خودم رفتم وپشت میزم برصندلی مخصوصم نشستم وطبق برنامه روزانه مشغول کارشدم…درزندگی عاشق دوچیز بودم اول کار وبعدتنهایی دلم میخواست کارکنم وکارکنم وکارکنم ودرآخرخسته وکالفه به آپارتمانم بروم وروی کاناپه بنشینم وقهوه بنوشم قهوه ای تلخ تلخ که عجیب بگدرتنهایی ام میچسبید… ساعت حدود یک ونیم ظهربودوهنوزنیم ساعتی تاوقت ناهرشرکت باقی مانده بودومن همچنان سرم در دفترودستک پهن میزم بودکه صدای زنگ موبایلم باعث شدکه باالخره نگاه ازدفترودستک بکشم .به صفحه لمسی موبایلم نگاه انداختم.آرمیان بزرگ بود. جواب دادم:بله؟ -پسره ءنفهم من اون منشی نفهم ترازخودت گفته بودم که خودت بیای مالقات یدونه خواهرت اونوقت تو دسته گل فرستادی؟ رمان مرد بدلی | فاطمه زایری ۸ com.negahdl.www برای دانلود رمان بیشتر به نگاه دانلود مراجعه کنید آنقدر فریادهایش گوش خراش بودکه کمی تلفن راازگوشم دورکردم وگفتم:کارم زیادبودنتونستم بیام ازطرف من به ریحانه تبریک بگین -تودیگه چجور برادری هستی ها؟ -بابااگه کار مهمی نداری میخوام قطع کنم -ببین رادان دیگه داری بااین منزوی بودنت کفرمنو… بی تفاوت به صدای حرصی پدر که مدام حرف میزدتماس راقطع وموبایل را روی میز پرتاب کردم اصالحوصله حرفهای تکراری نداشتم.بعدازاتمام کارم به خانه خصوصیم رفتم.به آپارتمانم که دراوج یک آسمان خراش قرارداشت.واردخانه شدم وسریع کت وشلواروکرواتم رابایک تی شرت وشلوارگرمکن تعویض کردم.لیوان بزرگ قهوه ام رابرداشتم وروی کاناپه نشستم.جرعه ای نوشیدم ولذت بردم ازاین طعم تلخ زهرمانند!! ازطعم تلخ قهوه…ازگرمای کاناپه وسکوت خانه لذت میبردم که صدای زنگ آیفون سوهان روحم شدنفسم راباصدا بیرون دادم لیوان به دست به سمت آیفون رفتم وبه بیرون نگاه کردم.آرمیان بزرگ مقابل درب واحدم ایستاده بود.به سمت در رفتم وبازش کردم.بدون نگاه کردن به چهره اش به سمت آشپزخانه راه افتادم ولیوانم را روی کانترگذاشتم.پدر داخل آمدودر رامحکم وباتمام قدرت کوفت.به سمتم آمدوفریادزد:رادان توکی میخوای آدم بشی؟ روی مبل نشستم پاروی پاانداختم وخونسردپاسخ دادم:فکرکنم به اندازه کافی آدم باشم! -د نه د نیستی اگرآدم بودی امروزمیومدی مالقات یدونه خواهرت اگرآدم بودی دخترمثل پنجه آفتابو نمیپروندی تای ابرویم باالپرید.پس پانته آ بااو صحبت کرده بودکه اینقدر برزخی بود! فقط گفتم:من نمیدونم راجب چی صحبت میکنی -نمیدونی پس بذار بهت بگم همین دوساعت پیش پانته آ اومدپیشم وگفت که از ازدواج منصرف شده ومیخوادبرگرده لس آنجلس وکلی عذرخواهی کرد ولی من که میدونم همه اینازیرسرتوئه معلوم نیست چجوری باهاش صحبت کردی که طوف داره دمشومیذاره روکولش والفرار!

دانلود رمان مرد بدلی

 پوزخندی زدم وگفتم:من همینم کسی که میخوادبامن ازدواج کنه بایدمنوهمینطورکه هستم بپذیره اینجامجسمه سازی نیست متوجه این که ؟ پدر باحرص نزدیکم آمدوگفت:بلندشو -چی؟ -بلندشو وروبه رو وایسا نگاهی به اوانداختم وبی میل برخاستم ومقابلش ایستادم که درهمان لحظه مشتی حواله صورتم کرد. کمی تعجب کردم هیچ وقت پدر رااینگونه ندیده بودم.اولین باربودکه مراکتک میزد.معموال زیادجروبحث میکردیم اماهرگزازدست وپاهایمان استفاده نمیکردیم امابرای نخستین بارپدرمرازد.دستی روی گونه ام کشیدم وصورت مایل شده ام به سمت چپ راصاف کردم ومستقیم به اونگاه کردم که گفت:خودت خواستی رادان ،من اگه با۵۸سال سنم نتونم توروآدم کنم که دیگه آرمیان نیستم فرداتکلیف تورومشخص میکنم -هرکاری که دوست دارین بکنین من مانعتون نمیشم باحرص نفسش رابیرون دادوگفت:حاال میبینی چه بالیی سرت میارم این راگفت وازخانه ام خارج شدودراپشت سرش محکم کوفت. من هم به سراغ قهوه ام رفتم امادیگرازدهن افتاده بود. پدراعصابم راکمی آشفته کرده بودومعموال در زمان های آشفتگی یاورزش میکردم یاشنا ویامی دویدم.واینبارشناراترجیح دادم. شیرجه ای درآب زدم وباتکان دادن محکم دست وپاهایم سعی کردم مسیرافکارم راازپدروحرف هایش منحرف کنم وموفق هم شدم.شنا،دو،ورزش !همیشه جواب میدادوذهنم راازهرفکرخسته کننده ای نجات میداد. صبح فرداباصدای آالرم موبایلم ازخواب بیدارشدم.پس ازعادت روزانه ام که یک دوش مختصربودباحوله ء سفیدرنگی که به دور کمرم پیچیده بودم مقابل آینه قدی اتاقم ایستادم ومشغول کشیدن سشواربه موهای خیسم شدم.پس ازخشک کردنشان آن هارابه سمت باال

دانلود رمان مرد بدلی

هدایت وباکمی تافت وچسب مو تثبیتشان کردم.به سمت کمدلباس هایم رفتم.طبق معمول انتخابم یک دست کت وشلواربود.همیشه اولویت باکت وشلواربود.آن هم برای محل کار!یک دست کت وشلوار نوک مدادی با پیراهن وکروات خاکستری انتخاب کردم وپوشیدم.کمی هم ازادکلن مخصوص ومالیمم زدم.فقط عطرهای مالیم رامیپسندیدم ازهرچه عطر تلخ وشیرین بودبیزاربودم.فقط مالیم! بعدازانداختن ساعتم کامال آماده شدم آن هم سروقت. مقابل برج ایستادم وهمان لحظه ماشینم جلوی پایم متوقف شد،نویدهم همیشه سروقت میرسید. به محض ورودم به شرکت ازطریق منشی مخصوص پدراحضارشدم.بی تفاوت به سمت اتاقش به راه افتادم بعدازاینکه منشی حضورم رااطالع داد به داخل اتاق رفتم وگفتم:کاری داشتین بامن؟ بااخم غلیظی نگاهم کردوگفت:دروببندوبشین در راطبق دستورش بستم وروی مبل جای گرفتم. به پشتی صندلی اش تکیه دادوگفت:گفتم امروز تکلیفتومشخص میکنم خونسردوبیخیال گفتم:خب تکلیف چی شد؟ -تکلیفت اینه که بایدآداب ومعاشرت یادبگیری اینکه چطور تواجتماع دربیای بابزرگترا باخانوما بابچه ها خانواده دوستا همکارا چطور رفتارکنی -به نظرم الزم نیست ۳۳سال یادنگرفتم ازاین به بعدهم به همین منوال پیش میره -خب اون دیگه میل خودته اینکه عوض بشی یاعوضی بمونی -بابادقت کردی هم دست به زن پیداکردی وهم بددهن شدی؟ -بحثومنحرف نکن -خب؟ -تااینجایی گفتم که بایدرفتاردرست ومعاشرت یادبگیری -بله

دانلود رمان مرد بدلی

-خب من یه فکرایی کردم اگه همه چی طبق نشقم پیش بره میشی یه مردکامل -خب ؟نقشتون چیه؟ -رادان خان شمااز چندروز دیگه روزهای فردزندگیت یعنی یک وسه وپنج شنبه ها اونطورکه من میخوام وانجاکه من میخوام زندگی میکنی وسرکاری میری که من میخوام متعجب گفتم:یعنی چی؟ -یعنی همین وقتی کاراجور شد ازجزییاتش بهت خبرمیدم فعال تاهمینجاش بدونی برات کافیه -اما… -همینکه گفتم حاالبروبیرون بدون حرف دیگری برخاستم وازاتاقش خارج شدم سردرنمی آوردم چه نقشه ای کشیده ومیخواهدچه بالیی برسرم بیاورد امااین راخوب فهمیده بودم که عاقبت خوشی درانتظارم نیست. یک هفته ای میگذشت که پدرمرموزانه کمی ازنقشه اش برایم پفته بودوهنوزخبری نبودازتوضیح کاملی که مراازکنجکاوی بیرون بیاورد.کمی نگران بودم وازطرفی هم خونسرد!آدمی نبودم که زیربارظلم بروم!!! خوب ازپس خودم برمی آمدم . داخل اتاقم نشسته بودم که دربدون اجازه ورودبازشد وپدروارداتاقم شدودراپشت سرش بست.به مبلمان گوشت اتاقم اشاره کردوگفت:بیااینجا ازروی صندلی ام برخاستم وهردو روی مبل نشستیم. مقابل هم! پس ازمکث کوتاهی گفت:تمام کارهاتوانجام دادم سه روزوقت داری تاخودتوآماده کنی؟ -آماده چی اونوقت؟ -آماده زندگی جدید -میشه واضح حرف بزنین

دانلود رمان مرد بدلی

-ببین برات یه خونه گرفتم.البته یه زیرزمین کوچیکه امابرای یه نفرآدم بسه.نگران نباش سرویساش داخلن)چشمانم گردشدوابروهایم تاآخرین حدممکن باباپرید.ازحرف هایش اصال سردرنمی آوردم!(ازسه روزدیگه مثل یه مردمعمولی روزیک شنبه میری به خونه جدیدت باصاحب خونت آشنامیشی آدمای خوبین ازطریق سعیدی)وکیل پدر(سپردم هواتو داشته باشن اماحواستوجمع کن نمیدونن توثروتمندی.راسته سعیدی برات به کارم پیداکرده میتونه ازروز سه شنبه مشغول بشی سخت نیست یه کاریه که کمی معاشرتت روبهترمیکنه.فروشندگی!یه بوتیکه!ازاونجاکه همیشه خوشپوشی فکرکنم خوشت بیاد!کارمیکنی وکرایه خونتووخرج خوردوخوراک روزای فردتو جمع میکنی دخل وخرج روزای زوج وفردت روهم قاطی نمیکنی حواسم یهت هست سریع گفتم:ببخشید،ببخشید شمااالن داری چی میگی؟کجابرم؟برم تویه زیرزمین زندگی کنم؟چیکارکنم؟فروشندگی؟ -آره مگه چه عیبی داره بهت زده گفتم:چه ایرادی داره؟سرتاپا ایراده پدرمن! -رادان این یه پیشنهاد،درخواست یاخواهش نیست این یه دستوره!ازسه روز دیگه روزای فرد رادان آرمیان فقیروفروشنده ای که تویه زیرزمین کوچک زندگی میکنی روزای زوج هم رادان آرمیان نایب رییس شرکت مهرآریایی وروزای جمعه هم آزادی!فکرمیکنم منصفانه باشه بهت زده نگاهش کردم.باورم نمیش که چنین نقشه ای برایم کشیده.منی که همیشه درکاخ وپنت هاوس وخانه های لوکس ومدرن بودم حال بایدمیرفتم دریک زیرزمین؟من!رادان آرمیان ،نایب رییس اولین وبهترین شرکت ساختمان سازی خاورمیانه بایدچه میکردم؟فروشندگی؟!که چه شود؟معاشرت یادبگیرم؟ محکم گفتم:این مسخره بازی روتمومش کنین -صحبت زندگیته مسخره بازی نیست که کنترل صدایم ازدستم خارج شدوصدایم کمی وفقط کمی اوج گرفت:چرامسخره بازیه!من هرگزنه میرم توزیرزمین ونه فروشندگی میکنم -برای باردوم میگم این یه دستوره

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب مرد بدلی : PDF|APK|EPUB

 

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر