جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

دانلود رمان لبخند های آبنباتی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب لبخند های آبنباتی : PDF|APK|EPUB

qplr_لبخند_های_آبنباتی
1.gif نام کتاب رمان : لبخند های آبنباتی
1.gif نام نویسنده : saadat6789 سادات
1.gifحجم رمان لبخند های آبنباتی : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان لبخند های آبنباتی :
داستان درمورد دختریه که به تازگی خانواده اش رو از دست داده اما سرنوشت از نوشتن آینده ی این دختر هم صرفه نظر نمیکنه و هویت واقعی اش رو بهش میفهمونه…و اما، یک هویت مرموز…یک زندگی تازه رنگ گرفته و…شاید عشق
پایان خوش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از saadat6789 سادات لبخند های آبنباتی

نام کتاب:لبخند های آبنباتی

نام نویسندهsaadat6789

ژانر :عاشقانه،عاطفی،درام،اجتماعی

زبان :اول شخص،سوم شخص

پایان خوش

بنام خالق قلم… پاکت سیگار… ضربه ای به زیر پاکت … باال پریدن یک نخ سیـگار از جلد زرورقی … آن را با دو انگشت بیرون می کشد… می گذارد کنج لبش و با آتشی که سرد تر از آتش جهنم زندگیش است روشنش می کند…

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

همزمان پک می زند … عمیق … با همه رگ و پی تنش … سر سیـ ـگار سرخ و داغ می شد و قلب او آبی و خنک … 》فصل اول《 آرام و بی دغدغه،کار میکشید تا کارش؛ تنهایی عمیق او را پر کند. دست های ظریف و صفایش روی مانیتور می چرخید و تازه به کار، مشغول شده بود!صدای زن میانسالی باعث شد دست هایش دست از چرخیدن بر دارد: -خانم امینی؟! آقای داوودی در اتاق سمت چپ، منتظر شما هستند. لب هایش آرام باز وبسته شد! آب دهانش رو قورت داد و به سمت آن اتاق روانه شد،به دست های قفل شده اش، طرح مشت داد و بر در آن اتاق کوباند. صدای بم مردی، اجازه ی ورود را صادر کرد. داخل شد. سرش را زیر انداخت و با صدای ظریف و مظلومانه اش گفت: مهندسی کامپیوتر خوندم… چند جایی هم استخدام شدم ولی برای گرفتن مدرکم، اون جا رو ترک کردم. اومدم اینجا جدی کار کنم… پاسخ شنید: اینجا شرکت بین المللی ” آریا” س! کار در اینجا مشکله! میتونی؟

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

سرش را با امید باال آورد و با چشم های خاکستری رنگ براقش ، با امید پاسخ داد: میتونم… داوودی، خمیازه ایی کشید و برگه ایی به سمت او قرار داد و بی حوصله، اما جدی گفت: این فرم رو پر کن! دستانش به سمت برگه ایی که حکم سند زنده بودنش بود، رفت و در همین حال، آرام زمزمه کرد: -آقای رئیس من رو قبول میکنن؟؟!! بی حوصله تر پاسخ داد: زمانی که از سفر آلمان بر گشتن ، در جریان شون میذارم! لبخند تلخی گوشه ی لب اش پاشاند و با گفتن” با اجازه ! ” از درب خارج شد.نفسش را فوت کرد و رو به خانم میانسال ) خانم رضایی ( از لب گذارند : من مرخص میشم…! و قدمی با کفش های کهنه اش گذاشت و از شرکت بین المللی آریا، خارج شد.راه را به دلیل نداشتن کرایه، تمام و کمال با پیاده گذراند تا به کلبه ی کوچک، اما سر شار از خاطره اش ، رسید.درب را باز کرد و خود را وارد کرد. سیب در گلویش، از بی کسی اش مینالید . به این تنهایی عادت داشت… مالفه سپید رنگ کهنه اما تمیز خود را تقش بر زمین کرد و سر به بالشت گذاشت، سپس؛ با امید روزی دگر ، چشم هایش را بست و خود را به خاموشی سپرد…خاموشی! مانند بخت خود… ***

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

منشی -شما؟ – دلسا امینی هستم…! -وقت قبلی داشتین؟! – خیر متاسفانه! -نمیشه! وقت خانم دکتر پره! – اجباریه…! باید ایشون رو ببینم…!! – گفتم که…! وقتشون پره! -از آشنایان هستم. – خانم محترم! وقت ندارن ایشون…! چه اصراریه؟! – میشه بهشون بگین؛ صمیمی ترین دوستش اومده دیدنش؟! – هماهنگ میکنم…! ولی زیاد امیدوار نشین. سپس؛ منشی تلفن سفید رنگ مخصوص مطب را از جا بر داشت و با گفتن” خانمی اومده و شما رو دوست خودشون معرفی کرده!اصرار داره که شما رو ببینه…!” و پس از شنیدن جواب؛ گوشی را سر جای مخصوص خود گذاشت! – باید منتظر باشین. پس از گذشت چندین دقیقه؛ درب اتاق باز شد و بیماری رنگ و رو رفته خارج شد… دلسا؛ دل سوزاند به حال بیماری که قیافه اش؛ بیانگر خطرناک بودن مریضی اش بود. اهی از لب گذارند و با شنیدن ” میتونید وارد شین” راه اتاق را در پیش گرفت.درب چوبی را باز کرد و وارد کرد جسم خود را…

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

آرام داخل شد! لب گزاند تا صدای خنده اش بیرون نرود. لیال: – شما؟! سپس به صورتش دقیق تر شد و با دیدن دوست صمیمی اش در شهر شیراز، جیغ خفیفی کشید و در آغوش گرفت جسم خوش فرم دوستش را و نالید: – دلی؟! خودتی؟! چه قدر بزرگ شدی! چه قدر زیبا شدی!

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

دلسا پاسخ داد: – تو هم همینطور عزیزم! با بچگی هات مو نزدی! قشنگ و نفسگیر… – از تهران چطور سر در آوردی ؟! مگه شیرازی نبودی؟! – راستش رو که به خوای! خودمم سر در نیاوردم. یهویی شد. همین چند ماه پیش… – از خودت چه خبر؟ خوبی به سالمتی؟ آهی از لب دلسا گذشت و با لبخند گفت: – خوبم! دلسا لبخندی زد و گفت: ! خودت چه خبر؟! خانواده خوبن؟ به تقلید از دلسا؛ لبخندی بر روی صورتش پاشاند و گفت: خوبن گلم ! سالم میرسونن . درگیر خاستگارم هستن. – اوه ! خاستگار؟! لیال؛ تابی به گردنش داد و با عشوه گفت: اهوم! – حاال کیه این مرد خوشبخت؟! لیال؛ با عشق گفت : -هادی خدمتی… بار دگر؛ سکوت بر قرار شد که لیال شکست آن سکوت نگون بخت را : از خودت بگو! چطور زندگی میگذرونی؟! – اوضاع ام خوبه! استخدادم شدم شرکت… – اووووم. چه شرکتی؟ -تعریف میکنم برات… و رفتند تا ناگفته هارا گفته کنند ! و چه قدر ناگفته وجود داشت بین این دو دختر اسرار آمیز…ناگفته هارا باید گفت…

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

سکوت را باید شکست…و ؛ چه دلپذیر است شنیدن صدای خورد شدن سکوت… *** – که این طور…! هادی هم اونجا کار میکنه…!! – جدی؟! پس همکار هستیم باهم…! – اره گلم. راستی؟! بعد از فوت پدر و مادرت؛ چیزی بهت نرسیده؟! تو شیراز که وضع تون خوب بود. – راستش؛ به جای اینکه وصیعت نامه شون رو پیش من بزارن، گذاشتن پیش دوست مشترکشون! شهین آرمان مهر؛ و جواد رسولیان! – پیگیری هم کردی؟! – آره. رفتم بهشون سر بزنم؛ که سونیا ) دختر ۱۷ ساله آن ها ( گفت برای ۲ ماه رفتن مشهد زیارت! حاال باید صبر کنم برگردن. گفته هایشان را آهنگ دلنشین گوشی اش؛ قطع کرد. پاسخ داد: – الو؟! – خودتون هستین خانم امینی؟! -آقای داوودی شمائین؟! -درسته. لطفا هر چه زود تر خودتون رو به شرکت برسونین. – اتفاقی افتاده؟! و به جای پاسخ؛ بوق هایی بودند که پشت سر هم؛ بر صدا می آمدند… *** کرایه را پرداخت کرد و با نگرانی و دلشوره ی عجیبی که در دلش می پیچید؛ وارد شرکت شد. طبقه ی ۳ را فشرد و مشغول بازی کردن با ناخن هایش شد. در آسانسور؛ باز شد و همین که وارد طبقه میشد؛ صدای فریادی؛ تن نحیف ش را لرزاند. – تـــــــــو چــــــی کار کــــــردی؟ – آروم باش دیاکو…

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

 -لـــــــعنتــــی چــــــرا یـــــک دخـــتر رو اســــــتخدام کــــــردی ؟مــــن که گفـــــتم منــــشی بـــــاید مـــــرد بــــــاشـــــه! این چند روز که نبودم شرکت رو به گند کشیدی! – به دردمون میخورد! مهندسی کامپیوتر خونده! کار بلده ! از صد تا مرد بهتر کار میکنه. – همین االن برگه اخراجش رو صادر میکنی! فهمیدی یا دوباره تکرار کنم؟! -یک دقیقه گوش کن… – نه! تو گوش کن! اگه این دختره رو مرخص نکنی؛ خودت رو مرخص میکنم…! خرفهم شد؟! بغض بی کسی؛ در گلوی دخترک مچاله شد. پشت های کوچکش را بر در کوباند و پس از شنیدن ” وارد شین ” خود را وارد کرد. سعی کرد بغضش را با هر طعم یی که بود ببلعد! اما مگر چنین چیزی ممکن بود؟! با سیب نشسته بر گلو؛ لرزان ، پسری خوشتیپ مو مشکی؛ با چشم های آبی ، لب های خوش حالت، و ته ریشی که نماد مغرور بودنش را داشت کنار داوودی ایستاده بود؛ رو به داوودی نالید: -این چی میگه آقای داوودی! پسرک؛ پوزخندی بر گوشه ی لبانش نشاند و با صدای بم و مردانه اش گفت : – معرفی نمیکنی؟! – امینی هستم! مهندس کامپیوتر و انواع رایانه. منشی رئیس؛ و ؛ شما؟! – دیاکو مهرزاد! مهندسی عمران و طراحی پوشاک! و… سپس نیشخندی زد و ادامه داد : – رئیس…! چشمان دخترک رو به تاریکی رفت و صدا ی زمین افتادگی اش؛ در اتاق پیچید… *** داوودی : آخر کار دست این دختر داری! چته؟! از وقتی اومدی پریشون شدی…! دیاکو: – تو چته؟! چرا سنگ یک دختر خیابانی رو به سینه میزنی؟! – اوهو… حواست به حرف زدنت باشه رفیق!

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

 – برو بابا بچه…!! خانم رضایی؛ خود را میان آن رو انداخت : به هوش اومد! ولی نیاز به استراحت داره! شوک شدیدی بهش وارد شده. دیاکو؛ با لحن دستوری؛ رو به خانم رضایی ۳۰ ساله گفت: -میتونی بری…! داوودی؛ از جا برخواست و به طرف آبدار خانه؛ که دلسا در آن بستری بود رفت. دلسا؛ با چشمان خاکستری گشوده شده، به سقف زل زده بود و از بد بختی خودش؛ به پروردگار ش ؛ گالیه می کرد! قطره اشکی از چشمانش چکید و چرا این دختر، این همه تنها بود؟! با ضربه زدن به درب، وارد اتاق شد. دخترک از جا برخاست و خود را مرتب کرد. داوودی : حالتون بهتر شد؟! – شما گفتین صحبت میکنین. – خانم امینی! – گفتین ! شما خودتون گفتین صحبت میکنین! سر به زیر انداخت و با لحنی غم زده گفت : متاسفم خانم امینی! وجود شما باعث اخراج شدنم میشه. قطره اشکی از چشمان دلسا چکید و نالید : – من همیشه باعث دردسرم…! – اینطور نگین… -حرف حقیقـــــ… صدای باز شدن درب؛ حرفش را قطع کرد. دیاکو در چهار چوب درب ظاهر شد : – شهریار؟! این دفتر منو چه کردی؟ چشم های آبی رنگ شیرین اش با چشمان خاکستری رنگ دلسا گره خورد! :- حالتون بهتر شد؟! راستی! جهت یادآوری باید بگم پرونده تون روی میزه! ***

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

-بالخره کار خودتو کردی؟ بد بخت ش کردی !چرا دیاکو؟! – چی چرا؟! یعنی حق اداره کردن شرکتم رو هم ندارم؟هان؟ – بــــــعـــله ! شرکت خودته! باید هم دختری رو آواره کنی…! دیاکو با حرص گفت : – چرا طرفداری اون دختره رو میکنی؟! نکنه چیزی بین تون هس و وا نمیدی؟ شهریار؛ پوفی کشید و نالید : – دلم به حالش سوخته! کسی رو نداره! من که مث تو نیستم…! دل دارم! – بابا دل دار! با رحم! دلسوز! من خوب میدونم دارم چه گلی رو به سرم میزنم… شهریار: از وقتی برگشتی بی رحم شدی! دلت از جنس سنگ شده ! دیاکو سابق نیستی…! – نه! نیستم! دیاکو سابق نیستم! دیاکو خام و بچه نیستم! به کسی هم ربطی نداره! میفهمی؟! نداره…! شهریار؛ ناگاه فکری به ذهنش خطور کرد و بال فاصله گفت : -برای “یلدا” اتفاقی افتاده؟ چی شد؟ عملش کردن؟ سیب بغض؛ بر گلوی این مرد مغرور، النه کرد. با صدای لرزان ؛ اما همچو همیشه؛ بم و مردانه گفت : یلدا مـــــــــــرد! شهریار بهت کرد ! بغض کرد! چشمه ی اشک سر داد. اما دیاکو؛ تنها مردانه ایستاده بود. گویی؛انگار نمیخواست باور کند همسر آرزو هایش را به خاک سپرده است. شهریار به زانو افتاد. حس تلخی بود دیدن شکستن دوست مغرور اش ! اما دیاکو؛ خمی به ابرو های پرپشت و مردانه اش نیاورد. )میگن دمت گرم! عشق ات ولت کرد؛ اما خم به ابرو نیاوردی! اما کسی چه میداند، رفتن عشق باعث خم شدن کمر میشود؛ نه ابرو… ( حال؛ باید دیاکو، لباس عروسی که به نیت یلدا خریده بود را شعله ور کند؟! آتش کشد لباس های یلدا را؟! بشکند عطر های مارکدار و خوشبو یه یلدایش را؟! چال کند خاطره های سوگندی و لبخندی عشقش را؟! بشکند سیب

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

بغض اش را بر سر دفن شده ی یلدا؟! یلدا چه کردی با همسر آرزو هایت؟! یلدا چه کردی بر سر مرد۲۷ ساله ی مغرورت؟! یلدا قول و قرار هایت چه شد؟! آتش کشیدی روح مردت را ! و مردت؛ واقعا مرد بود… ” منو ندید، چه ساده باهام بد شد! از دستم ناراحت شد ! من خواستم… بمونه نشد اون ندید که چشام خیسه و رفت! االن نیستش ! بدون تو، همیشه پاییزه! اون بازم به من نگاه نکرد و رفت! یه غریبه دستش و گرفت و خوشحال بود! چی شد حرفامون؟! چشم های غریبه هولش کرد! اون رفت و زیر قولش زد! دلم بازم تنها موند… …………………… چشم هات بی رحمه! شاید اونجوری که می خواست نبودم! اون میدونست که من خیلی حسودم… عاشق یکی بود! که من نبودم… اون ندید که چشمام خیسه و رفت؛ اآلن نیستش ! بدون تو همیشه پاییزه…. بازم به من نگاه نکرد و رفت یه غریبه دستش رو گرفت و خوشحال بود! چی شد حرفامون؟! چشمای غریبه هولش کرد! اون رفت و زیر قولش زد؛ دلم بازم تنها موند… ) من رو ندید از مالنی، ساسی( *** -الو؟! …- – الو؟! چرا حرفی نمیزنید؟ …- – کرید؟ چرا این موقع شب مزاحم میشید؟!الـــــــــو؟ – دلـــــ… ســــــــا؟ حیرت زده تلفن را بیشتر در گوشش فشرد! – شما؟! آوا؛ باز به گوشش رسید… :

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

– نـــــدا هستم…! – شرمنده… به جا نمیآرم! -اخ… مه لقا… ! – اسم مادر من رو از کجا میدونید؟! به جای پاسخ؛ آوای گریه ایی را میشنود… و سپس… بوق های ممتد… خیرگی چشمانش را به ساعت هدیه میکند.》۲۰:۳》بامداد… با کالفگی؛ موهای کاکائویی رنگ اش را کنار میزند…! کنجکاوی؛ جای فکر های دیگرش که در ذهنش رژه میرفتند، گرفت، و آن زن؛ که بود؟! اهی از لبانش گذراند و کنار پنجره سیمانی خود، قامت بلند کرد. گویی زل زدگی چشمان خاکستری، ماه را کالفه میکرد و این همه خیرگی الزامی بود؟! لبانش،آرام باز و بسته شد! نــــــــدا؛ ندا داده بود و اطالعی از آن ندا، در اختیار نداشت… اما باید منتظر ماند… ماه از پشت ابر کنار میآید… دیر… و شاید؛ زود تر از زود… *** شهریار، به دیاکو لم زده روی صندلی می نگرید! گویی انگار او را را راضی کرده بود… لب تکان داد : خب؟! دیاکو، پس از کمی فکر کردن، روی میز خم شد و دست هایش را نقش قالب داد! – بگو بیاد… -جــ…

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

 – هـــــــــیس… سکوت که حکم فرما شد؛ ادامه داد : – اما… اگه… خطایی پیش بیاد… عالوه بر اون… خودت هم اخراج می شی… دل شهریار لرزانده شد! اما وقتی که صورت معصوم آن دختر خاکستری چشم را به نگاه آورد، قاطعانه بر لب خود نقش داد : ضمانت میکنم داداش… – خوبه… بگو از فردا مشغول شه… – میدونستم اون قلب، از جنس سنگ نشده… و سپس، به بهانه ی زنگ زدن آن مجلس را ترک کرد! و ندید دیاکو ، با پوزخند بر لب خود، از فکر گذراند : – نشونتون میدم…! به من میگن” دیاکو “… *** تصمیم داشت برای شام، خوراک بندری درست کند! در حالی که هنوز، فکرش درگیر تماس شب گذشته بود… دست جنباند… اما! آوای دلنشین گوشی اش، به عرش رسید… :الو؟ بله؟! – خانم امینی؟! – بله؟! کاری دارید؟! – با رئیس صحبت کردم… میتونید از فردا دست به کار شید… )کار؟ ( همچون نسیمی آرام، در ذهنش خطور کرد و پس از یافتن جواب، پاسخ داد : چشم ! حتما” ! – خدا حافظ… دخترک؛ دوست داشت از خوشحالی، خنده ی نمناک سر دهد… آوای گریه را به عرش برساند… و…

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

خدا را با تمام عظیم بودنش، شکر کند… و چه زیبا بود مناجات خالق و مخلوق… مناجاتی، پس از بانگ اذان…. *** شام را که میل کرد، ظرف هارا نزد سینک ظرفشویی برد، اما گذشته از آن که شروع به ظرف شستن کند، صدای زنگ درب، باعث شد دست از کار بکشد… شال صورتی رنگی را بر روی موهای موجی اش نهاد و درب را باز کرد… لیال، با نگاه عسلی رنگ بسیار روشن اش، وارد خانه ی دخترک شد و صدای کوبیده شدن درب… در آغوش کشیدند یکدیگر را و باران ب*و*س*ه سر دادند لیال همچو دیگر روز ها، سکوتی با بخت نگون را شکست : خوبی؟! جواب داد! مگر جرم بود جواب دادن؟! – مرسی مهربان… خودت چطوری؟! سر حالی؟! لیال، تابی به گردنش انداخت و به حلقه درون دستش اشاره کرد و زیبا گفت: معلومه که خوشحالم! نامزد کردم خب…! با حیرت عطوف ناپذیر گفت: چطور؟ با این سرعت؟! لیال، با نوک انگشت اشاره اش بر پیشانی دلسا کوبید و : – وا! حواست کجاست دختر؟ حاال خوبه برات ازش گفتم…! – منظورت آقا هادیه؟! -اهوم. پس چی؟! – خیلی خوشحال شدم ! مبارکت باشه… – اومدم رسمی دعوتت کنم. سپس کارتی گلبهی رنگ را به سوی او گرفت و گفت : بفــــــرما… بیا یی ها! یادت نره… متنظرم… ***

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

لبخندی بر روی دختر داخل آیینه زد! لباس کار؛ زیبایش کرده بود! لباسی مشکی، با خطوط طالیی… درب خانه را بست و به سوی تاکسی زرد رنگ، روانه شد. *** کرایه را حساب کرد و با عجله وارد ساختمان شد! دوست نداشت اولین روز کاری اش، دیر برسد! وارد آسانسور شد و عدد۳ را فشرد… در آسانسور اتوماتیک باز شد و وارد طبقه شد! راه را با قدم های کوچکش طی کرد، آب دهانش را باقدرت روانه ی گلو کرد و با کوبیدن چند تقه وارد اتاق دیاکو “رئیس” شد… دیاکو لم زده منتظر به درب خیره شده بود و با دیدن دلسا، به ساعت مچی مارکدار و گران قیمتش اشاره کرد و گفت: ۳دقیقه تاخیر… – ببخشید! ترافیک بود! – کافیه! الزم نیس کارت رو توجیه کنی! سر به زیر انداخت و منتظر صحبت های دیاکو شد… دروغ چرا؟! از این مرد میترسید! دیاکو بی توجه به ترس نهفته در نگاه دلسا، صحبت خود را ادامه داد: -سر ساعت ۳۰:۷ ،اینجا حاضر میشی! خوشم نمیاد حواس پرت باشی! میزت رو تمیز نگه میداری؛ آدرس ها رو با خط خوش مینوسی. اتفاقات و تماس هارو بعد از ساعت کارت، دونه دونه توضیح میدی و حتی یک “”واو”” هم جا نمیندازی! سرت تو کار خودت باشه و صحبت اضافی واسه بقیه کارمند ها نمیکنی!همینطور که میدونی اینجا شرکت بین الملی طراحی پوشاک هس و اگه طرحی جدید تو فکر داری، یا با من، یا با خانم رضایی در میون میزاری… فهمیدی؟ هوم؟ سرش را باال آورد و در چشمان آبی رنگ مرد مغرور زل زد. از ذهن خود گذراند” چه چشمای قشنگی داده المصب! هــــــــوم! آبــــــــی! ” سپس به خود نهیب زد؛ ” نگاهتو بدزد دختره ی هیز” – بله بله! متوجه ام… – صرفا جهت اطالع باید بگم که حدود۴ روز باید به ونیز سفر کنم! این چند روز رو مرتب کار کن، و گزارشات رو به شهریار بده! متعجب گفت: شهریار؟

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

 کالفه جواب داد: همون داوودی…! – چشم. – خوبه! میتونی بری سر کارت، اگه چیزی رو متوجه نمیشی، با خانم رضایی در میون بزار! کمک رسان خوبیه. – چشم. فعال… و رفت تا دنیای جدیدی را بسازد. تلخ… و شاید… شیرین تر از عسل… و دیاکو…، کوه همیشه استوار… *** – الو؟ – سالم دلسا!سونیا ام. -سونیا خودتی؟! چی کار داشتی؟! – راستش مامان و بابا برگشتن… گفتن، بهت بگم امشب برای شام، بیایی خونمون! اضطراریه! صدایش را پایین آورد و ادامه داد: – ۲نفر دیگه ام هستن که… سونیا گفتن شهین خانم، باعث شد به “خداحافظ” کردن اکتفا دهد. دلسا با خود نگرید: اینجا چه خبره؟! مطمئنا چیزی هست که من ازشون بی اطالعم… صدای سونیا در گوشش اکو شد” “۲نفر دیگه هم هستن که…” ” زمزمه کرد : دو نفر دیگه…؟! وه! خدای من…! اما امشب، جشن لیال بود! لیالیی که با جنون، به مجنون دست یافته بود… و… مجنونی که دنیا را برای خوشبختی لیلی اش میداد… اما… کدام یک را انتخاب میکرد؟!

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

 جشن با شکوه لیال و مجنون… یا… انتخاب آشکار شدن نا آشکار ها؟! *** آیفون را فشرد… – بله؟ -دلسا ام… درب، با صدای تیکی گشوده شد! وارد خانه اسرار آمیز شد. سونیا، به پیشواز آمد… در آغوش کشیدند یک دیگر را و باز صدای شکسته شدن سکوت…: – خیلی خوش اومدی عزیزم! بیا تو! – شرمنده!مزاحم شدم… اخمی مصنوعی روی پیشانی سونیا نشانده شد و لب تکان داد : دیگه از این چیز ها نشنوم ها! به لبخندی اکتفا کرد! وارد عمارات شد! به شهین و آقا جواد، سالمی داد که چشمانش اسیر چشمان مردی، مانند پدر خود شد! و زنی که صدایش بی شباهت به صدای آوا داده درون تلفن بود! در آغوش آن مرد که حتی نامی هم از او نداشت کشده شد و صورتش ب*و*س*ه باران شدند! زنی که با پرده اشکی در چشم آبی خود، چشمی بی شباهت به چشمان دیاکو، به او زل زده بودند، نگرید! خود را از آغوش بیرون کشید و سالمی آرام، بر لبان خود آورد! شهین، دست به کار شد : – خـ… خب! بقیه ماجرا رو بزاریم برای بعد از شام، بفرمائید! شام حاضره… و همه ، راهی میز غذا خوری شدند! دلسا، دیر یا زود، قضیه را میفهمید و چه بسا امشب… ***

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

شام را میل کرده، و همه، منتظر شهین بودند که مقدمه چینی هارا کنار بگذارد و سر اصل قضیه برود! شهین، کمی پا به پا کرد، سپس لبخند محوی زد و چشمانش را بست! سخت بود که شروع کند اما مگر چاره ایی بود؟! دلسا، با خیرگی نگاه خاکستری اش، منتظر، به دهان شهین می نگرید! شهین، لب تر کرد : – از همون روزا ی اول، فهمیدم کار مهلقا لنگ داره! ازدواجش، که بی هیچ خبری گرفته شده بود! تغییر فامیل دادن و گذاشتن شناسنامه ی اصلی دخترش پیش من…! با صدای لرزان، از جا برخواست و با گفتن” می رم شناسنامه و اسناد رو بیارم” جمع رو ترک کرد! آقای ناشناس، که بی شباهت به پدر دلسا بود ادامه داد: – دو برادر بودیم! با شش سال تفاهم سنی… تقربا ۲۰ سالش بود که بهم گفت میخاد ازدواج کنه!من۴ سال بود که زن داشتم!) به خانم ناشناس اشاره کرد ( بهم گفت عاشق شده! ماجرا رو در حضور خودش با پدرمون در میون گذاشتم. پدر، وقتی فهمید دختره پایین شهریه و اصل و نصب خوبی نداره، از همون موقع مخالفت خودش رو اعالم کرد و من هم با تقلید پدرم… اما؛ دیگه دیر شده بود. پدرم سکته کرد وقتی فهمید گل پسرش، دختره رو صیغه کرده. تو وصیت نامه ش، همه ی اموال رو به نام من کرد! اون موقع؛ به خاطر نابارور بودن ندا، مجبور شدیم برای درمان، به آلمان سفر کنیم. داداشم رو زیر نظر داشتم اما…

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

اما روزی حساب همه چیز از دستم در رفت. نوچه هام گفتن دیگه اسمی از پرهام مهرزاد وجود نداره! محو شده بودن. خاک ایران رو الک کردم اما هیچ به هیچ… دیگه کم کم همه چیز از یادم رفت! با اومدن بچه ام؛ دیگه فرصتی واسه فکر کردن و پیدا کردن برادرم وجود نداشت… ۲۷ سال از اون موضوع گذشته بود که… که اطالعیه اینترنت رو خوندم… جواد، مشغول پیدا کردن ما تو آلمان بود. شهین، با شناسنامه ی سرخ رنگی و کاغذ کهنه ی زرد رنگی وارد مجلس شد! روی مبل آبی رنگ سلطنتی نشست و ادامه داد : – تا این که مهلقا بالخره همه چیز رو بهم گفت! بهم گفت که بعد از مرگش، همه ی این هارو بهت بگم. بهم گفت که ببخشیش… اشک، صورت کوچک و دوست داشتی دلسا را شست و شو داد! شناسنامه را در دست گرفت و ورق زد ؛ رو به روی نام خانواگی، با خودنویس مشکی پر رنگ، کلمه ی ” مهرزاد ” را یدک میکشید… دلسا مهرزاد… فرزند پرهام مهرزاد… نوه ی علی مهرزاد…

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

 و… همنام با دیاکو مهرزاد… “امینی” را پشت سر گذاشته و به ” مهرزاد” رسیده بود. قدم برداشت! قدم اول، با شک و تردید؛ قدم دوم؛ با حرص و حراصت… و سپس… خود را در آغوش مردی، که بوی پدرش را میداد فرستاد… در همان حال؛ وصیت نامه توسط آقا جواد؛ خوانده شد

دانلود رمان لبخند های آبنباتی

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب لبخند های آبنباتی : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۲۵۰ جار ۱۴۴۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر