برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف
دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

فروش ویژه رمان های ایرانی عاشقانه اکشن هیجانی ترسناک و… خارجی و ایرانی

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و … کلیک کنید

دانلود رمان قتل کیارش

دانلود رمان قتل کیارش اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب قتل کیارش : PDF|APK|EPUB
دانلود رمان قتل کیارش اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : قتل کیارش
1.gif نام نویسنده : مژگان زارع
1.gifحجم رمان قتل کیارش : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان قتل کیارش :
در یک میهمانی خانوادگی کیارش دولتشاه به قتل می رسد. تمام مدارک نشان می دهند قاتل، دختر نگهبان خانه است اما واقعیت چیز دیگریست…پایان خوش
قسمتی از داستان
آرزوها و خواسته های من خیلی هم بزرگ نیستند. راستش شاید هم بزرگ باشند، یعنی ملیحه می گوید همین هایی که تو می خواهی، خیلی ها حتی توی خواب هم جرات ندارند بهش فکر کنند و من فکر می کنم راست می گوید. ترنم می گوید آدم خودش است که خواسته ها و آرزوهایش را بزرگ و کوچک می کند. او هم راست می گوید. مثلاً این که من آرزو دارم یک خانه نقلی خوشگل برای خودمان داشته باشیم و بابا هم یک پراید داشته باشد با اوضاعی که من تا حالا باهاش زندگی کرده ام خیلی بزرگ نیست. ولی اگر وضع زندگی ام را بی خیال بشوم، یعنی جایی که توش زندگی می کنم و آدم هایی که کنارشان زندگی می کنم را بی خیال بشوم و فقط خودم و بابا محمدعلی و مامان اعظم را ببینم آن وقت خیلی زیادی بزرگ به نظر می رسند. آن قدر که حتی توی خواب هم جرات نکنم بهش فکر کنم. تازه از این ها بزرگ تر هم هستند. یکیش همین که فکر کنم یکی مثل کیارش از من زیادی خوشش بیاید یا نه اصلاً عاشقم بشود.

دانلود رمان جدید

رمان جدید از مژگان زارع قتل کیارش

– من همیشه عاشق ژانر معمایی و جنایی بودم ولی خب نوشتن توی این ژانر یه استعداد خاص می خواد که من مطمئن نیستم داشته باشم البته رمان فصل دل سپردن تا حدودی معمایی هست ولی این ریسک رو کردم و این سوژه رو که مدتی بود ذهنم رو درگیر کرده بود می نویسم تا ببینم پا کردن توی کفش معمایی نویس ها برای من موفقیت آمیز خواهد بود یا نه ! قضاوت با شما -تمام فضاهایی که توی این رمان استفاده شده، از زندان گرفته تا دادگاه من خودم به شخصه دیدم. البته گوش شیطون کر هیچ وقت زندانی نبودم ولی خب رفتم و به واسطه بند »پ« از نزدیک دیدم، حتی با یک قاتل هم از نزدیک حرف زدم اما ادعا نمی کنم همه چیز مو به مو درست باشه شاید بعضی جاها من خودم هم به خاطر ضعف حافظه چیزی رو اشتباه کرده باشم. چون اونجا اجازه فیلم برداری، عکس برداری و چیزهایی از این قبیل نبوده. خالصه رمان: کیارش دولتشاه، در یک میهمانی خانوادگی به قتل می رسد. تمام مدارک نشان می دهند قاتل، دختر نگهبان خانه است اما واقعیت چیز دیگریست. توضیح: این رمان قصد تطهیر هیچ قشر و گروهی رو نداره. این رمان قصد توهین به هیچ طبقه ای رو نداره. این رمان صرفاً یک رمان است با شخصیت هایی که نمونه های واقعیش چنین طرز تفکراتی دارند و من فقط روایتگر دیدگاه های آدم های مختلف جامعه هزار رنگمون هستم. در نهایت این رمان فقط یک رمان است که بستر برخورد تفکرات مختلف درونش رو من فراهم کردم همین! هرگونه شباهت در اسامی و شخصیت ها و مکان ها قطعاً و حتماً تصادفی است. ژانر: معمایی- عاشقانه درباره نویسنده: مژگان زارع هستم، هنوز سی و چهارساله دوتا رمان چاپ شده دارم به اسم مه رو و فصل دل سپردن که نشر شادان منتشر کرده سه تا رمان هم نوشتم.

دانلود رمان قتل کیارش

 ___ آرزوها و خواسته های من خیلی هم بزرگ نیستند. راستش شاید هم بزرگ باشند، یعنی ملیحه می گوید همین هایی که تو می خواهی، خیلی ها حتی توی خواب هم جرات ندارند بهش فکر کنند و من فکر می کنم راست می گوید. ترنم می گوید آدم خودش است که خواسته ها و آرزوهایش را بزرگ و کوچک می کند. او هم راست می گوید. مثالً این که من آرزو دارم یک خانه نقلی خوشگل برای خودمان داشته باشیم و بابا هم یک پراید داشته باشد با اوضاعی که من تا حاال باهاش زندگی کرده ام خیلی بزرگ نیست. ولی اگر وضع زندگی ام را بی خیال بشوم، یعنی جایی که توش زندگی می کنم و آدم هایی که کنارشان زندگی می کنم را بی خیال بشوم و فقط خودم و بابا محمدعلی و مامان اعظم را ببینم آن وقت خیلی زیادی بزرگ به نظر می رسند. آن قدر که حتی توی خواب هم جرات نکنم بهش فکر کنم. تازه از این ها بزرگ تر هم هستند. یکیش همین که فکر کنم یکی مثل کیارش از من زیادی خوشش بیاید یا نه اصالً عاشقم بشود. سرم را تکان دادم تا این فکرهای مسخره که همیشه همراهم هستند و هیچ راهی هم برای خالص شدن ازشان ندارم را پاک کنم. نگاهی به آسمان آبی و صاف انداختم و با جزوه تند تند خودم را باد زدم. حاال این آرزوها مهم نبودند، مهم میهمانی آخر هفته است که نمی دانم بروم یا نروم. ناهیدجون لطف کرده البته به نظر خودش و من را هم قابل دانسته بنشینم توی میهمانی و من کلی هیجان دارم چون دو سالی می شود که اجازه ندارم توی میهمانی هایشان باشم. نگاهی به ساعتم انداختم و سعی کردم توی سراشیبی کوچه تند راه بروم. نه آن قدر تند که نتوانم توی سرازیری تعادلم را نگه دارم نه آن قدر یواش که به کالس دکتر طهماسبی نرسم. امروز راحت می شدم، یعنی حداقل یک هفته راحت بودم تا بعد دوباره بیفتم به خرخوانی برای امتحان های پایان ترم. بوق مورانویی که از رو به رو با سرعت جلو می آمد مجبورم کرد بکشم کنار و زیرلبی فحشی هم به راننده ی وحشی اش بپرانم. قلبم مثل همه ی این وقت ها به گاپ گاپ افتاده. با دست هایی که بیشتر به خاطر عصبانیت به لرزش افتاده اند. جزوه را همان طور لوله شده چپاندم توی کوله پشتی ام و با انگشت چشمِ بچه های ترسان ولی هنوز خوشگلِ آویزان به زیپ کیفم را ناز کردم: می دونم خیلی وخشی بود. وخشی گری هم جزو کالسشون حساب می شه آخه – کالسِ کی اون وقت؟

دانلود رمان قتل کیارش

 چشم هایم از روی عروسک ها سر خوردند روی جفت کفش های چرم جلوی رویم و قوس برداشتند روی پاهای کشیده و باال آمدند تا برسند به کراوات سورمه ای رنگ بته جقه که به نظرم اصالً به صاحبش نمی آمد و بعد توی چشم هایی که نگاه کردن مستقیم توش را هیچ وقت یاد نمی گرفتم و تازه فرار کردن ازش را این روزها بیشتر دوست داشتم: سالم آقای دولتشاه منتظر جواب سالم نبودم،آن هم از آدمی که وسط کوچه داشت من را به خاطر توهین به باال و پایین خانواده اش سین جیم می کرد. – داشتی می رفتی مهد؟ مجبور شدم باز نیم نگاهی به صورتش بیندازم. البد حاال نوبت جوجو و جی جی و جیرجیر بود که بهشان حمله کند. مگر سه تا عروسک رنگی رنگی چقدر باید مهم باشند که مردی به این سن و سال به خاطرش من را مسخره کند؟ به ساعتم نگاه کردم: ببخشید دیرم شده مطمئن بودم کسی که مقابلم ایستاده به خودش زحمت نمی دهد راه باز کند حدسم درست بود و با احتیاط از کنارش رد شدم. این بار سعی کردم سراشیبی کلهر را آرام تر پایین بروم مبادا از پشت تپل بودنم را بیشتر از حد ببیند و به این خاطر هم بعدش یک متلک دیگر بخورم. جرات نداشتم برگردم ببینم دقیقاً کجا ایستاده و مشغول سبک سنگین کردن چی هست ولی سایه بلندی که تا نزدیک قدم های من کش آمده بود می گفت یکی پشت سرم است. صدای بی تفاوتش که گفت: بایست منم مسیرم همونجاست مثل یک ترمز من را سرجا نگه داشت. قلبم دوباره بنای گاپ گاپ گذاشت. این قلب لعنتی که وقتی بد می تپید حتی سینه هایم را به نوسانی خفیف وا می داشت. مَلی یک بار به خاطر تکان سینه هایم اینقدر خندید که آب پرید پشت مالجش و نزدیک بود خفه شود. دستمال پود پود شده توی جیبم را با ناخن فشار دادم و چرخیدم طرفش: من … عجله دارم .. اگر کالسم دیر بشه استاد درسم رو حذف می کنه – یعنی با تاکسی خطی زودتر می رسی؟ نفسم را به زحمت بیرون دادم و بی آن که توی چشم هایش نگاه کنم گفتم: می خوام دربست کنم – به به مندلی الرج شده چقدر

دانلود رمان قتل کیارش

 این را گفت و جلوتر راه افتاد. عرقی را که از کنار موهایم شره کرده بود پاک کردم و نفس عمیقی کشیدم تا مجبور نشوم به خاطر متلک تازه حرص بخورم. همان طور که با گام های بلند جلو می رفت برمی گشت و نگاهی می انداخت تا مطمئن شود هنوز پشت سرش می آیم. مجبور بودم باز تند راه بروم تا خیلی بینمان فاصله نیفتد. از شیشه ی ماشینی که زیر داربست برجی نیمه ساز پارک شده بود صورتم را ارزیابی کردم. شیشه ی ماشین دودی بود ولی از توی همان هم می توانستم ببینم مقنعه ام کج شده است. مرتبش کردم. دلم می خواست آیینه جیبی ام را در می آوردم و یک نگاهی هم به لپ هایم می انداختم. حتماً از گرما و حرص خوردن زیاد گل گلی شده بود. اما حاال این چیزها مهم نبود. حتی دیر شدن کالس دکتر طهماسبی هم مهم نبود. بیشتر از همه شان این سوال نگرانم می کرد که چرا مهرداد دولتشاه خواسته من را برساند دانشگاه. از این مهم تر اینکه کجا بنشینم؟ اگر عقب بنشینم حتماً بهش توهین می شود. راننده آژانس که نیست. اگر جلو هم بنشینم باز بهش توهین می شود. چون در شأن و مقامش نیستم که کنارش بنشینم. شاید مجبورم کند بروم توی صندوق عقب بنشینم. خودم را مجسم کردم که توی صندوق ماشین گلوله شده ام و نتوانستم جلوی نیش باز شده ام را بگیرم. چیزی که از چشمش دور نماند. – تو دلت جوک هم تعریف می کنی؟ خنده ام را فرو خوردم. رسیده بودم جلوی ماشین لوکسش. یکی از همان ماشین هایی که من توی خواب هم جرات نمی کردم بهش فکر کنم. خب مهم هم نبود. یعنی من فقط در فکر یک پراید خوشگل آلبالویی بودم که ملیحه می گفت به خاطر رنگ سفارشی اش یک خورده از رنگ سفید گرانتر درمی آید. باز هم به خاطر این مقایسه خنده ام گرفت. این که برای ما انتخاب رنگ آلبالویی و سفید و اختالف قیمت یک معضل حساب می شد در حالی که انتخاب رنگ مشکی برای این ماشین که صاحبش حاال کالفه دست روی فرمان قفل کرده بود یک چیز عادی و به قول ترنم بدیهی بود. باز یادم به معضل تازه ام افتاد. معضل….اگر ترنم این قدر کتابخوان نبود عمراً همین چهارکلمه را هم یاد می گرفتم. معضل…سرم را کردم توی ماشین: ببخشید من خودم می رم ممنون که … در جلو را باز کرد: زودباش کم حرف بزن مگر دیرت نشده بود؟ خب خودش معضل را حل کرد. وقتی در باز می کند یعنی عیبی ندارد بروم کنارش بنشینم حتی اگر دختر کارگر خانه ی باباش باشم. اگر ازش بپرسند من کی هستم نمی گوید دختر کارگر بابام. می گوید دختر نوکر و کلفت خانه زاد همایون. چقدر هم که از این دوتا کلمه بدم می آید. نوکر و کلفت.

دانلود رمان قتل کیارش

اصالً چرا به مامان و باباشان می گویند پدر و مادر؟ یا اسمشان را صدا می کنند؟ یعنی دوست ندارند صمیمیت مامانی گفتن و بابایی گفتن را حس کنند و کیفش را ببرند؟ خب البد نه! چیزهای زیادی دارند که باهاش کیف کنند. مثالً سفرهای رنگ وارنگ. میهمانی های هفته به هفته. عشق های مدل به مدل…با کلی تجمالت که من بهشان عادت داشتم و نداشتم. مثل فکر کردن به یک یخمک خنک توی چله ی تابستان وقتی پول نداری خود یخمک را بخری. لبم را خیس کردم و حرصی به جیرجیر و نیش بازش نگاه کردم و بعد زل زدم به رو به رو. حرف خاصی نداشتیم باهم. حتی دیگر به این که چرا خواسته من را برساند فکر نمی کردم. چون دلیلش را خودش گفت: دکتر موالیی این ترم با شما کالس داشته؟ خودش آنجا کاری داشت. حتماً برای چیزی که این روزها درباره اش خیلی حرف می زنند. – نه دکتر موالیی فقط به فوق و دکترا درس می ده – مدیر گروهتون کیه االن؟ طهماسبی؟ – نه دکتر کواکبی سرش را آرام باال و پایین کرد و من چشم دوختم به ساعت فسفری جلوی رویم. ساعت ماشینش تنظیم نبود. یواشکی آستین مانتوم را باال دادم و به عقربه ها نگاه کردم. اگر همین جوری با خیال راحت رانندگی می کرد دیر می رسیدم. توی صندلی جا به جا شدم. جرات نکردم بگویم تندتر برو. حتماً به خاطر این هم یک چرت و پرتی حواله ام می کرد. نفسم را کالفه بیرون فرستادم و جوجو را میان دو انگشتم فشار دادم. این سه تا را از بازار تجریش خریده بودم. صورت های پالستیکی شان نرم بود و با انگشت من راحت شکل می گرفت. صورت جوجو حاال اخمو شده بود. نگاهش چرخید روی انگشت هایم. زود جوجوی بدجنس را ول کردم، نیش از خوشحالی جوجو باز شد. اما نگاه او هنوز روی دست هایم بود. مجبور شدم جمعشان کنم روی پاهای جفت شده ام. دوباره بی تفاوت برگشت و به مقابلش نگاه کرد. وای اگر دیر می رسیدم بعد مجبور می شدم درسم را حذف کنم. بعد حتماً مامان غر می زد این همه بدبختی کشیدم که بری تجدید بشی؟ این را یک بار ترم اول که ترسیده بودم بیفتم و بهش گفتم به زبان آورد. من و بابا محمدعلی نگاهی رد و بدل کردیم و هردومان بلند خندیدیم. حتی بابا هم که هیچ وقت دوست دانشگاه رفته

دانلود رمان قتل کیارش

نداشته می دانست توی دانشگاه کسی تجدید نمی شود ولی مامان که می رفت سالن زیبایی راوینا و کلی برای خاله ام کالس می گذاشت نمی دانست. یعنی از حرف زدن زن های سالن راوینا هم نشنیده بود؟ – شنیدی؟ – ها؟ – گفتم ترم چهاری؟ – بله حرصی نفسش را بیرون داد: وقتی راه می ری سرت نمی ره توی دیوار؟ به جی جی که با نگاه غمگینش باهام همدردی می کرد چشم دوختم. با انگشت صورت نازش را مالیدم. جی جی هم باید مثل من یاد می گرفت از کنار بعضی حرف ها و نگاه ها بیخیال رد بشود وگرنه زود پیر می شد و روی دستم می ترشید. باید مثل بابا محمدعلی بهش یاد می دادم که خنده بر هر درد بی درمان دواست. لبخند زدم و شروع کردم به شمردن ماشین های آلبالویی رنگ که خیلی هم نبودند. بیشترشان سفید و سیاه و نقره ای بودند. اگر استادِ کور دانشکده قبول می کرد برایش کار کنم خوب می شد. گفته بود صدایم مناسب است. تپق هم نمی زدم. این ها را مدیون ترنم بودم که من را با ویلیام دارسی عزیز و الیزابت آشنا کرد. یادم داد با کتاب ها خوشحال تر از وقتی باشم که به دبیرستان »نظر« می رفتم. همان وقت هایی که همش فکر می کردم و نقشه می ریختم چه طوری مثل همکالسی هایم باشم. جداً اگر من شبیه الیزابت بودم یکی مثل ویلیام دارسی پیدا می کردم؟ شیش….. یک ماتیس آلبالویی خوشگل. اگر دکتر ظرافت قبول می کرد کتاب هایی را که مجبور بود به خاطر کوری با گوش بشنود برایش ضبط کنم چقدر پول گیرم می آمد؟ توی تابلو اعالنات که زده بودند کار دانشجویی یعنی قرار نیست پول قلنبه بدهند. تازه جز من، فاطمه صالحی هم بود. او هم دنبال این کار بود. خیلی هم امیدوار بود دکتر ظرافت قبولش کند. چون دانشجوی روانشناسی بود و کتابها برایش راحت تر بودند. – رسیدیم ها از جا پریدم: ببخشید

دانلود رمان قتل کیارش

کیفم را با سه تا رفیقم توی بغل گرفتم و نگاهش کردم. هنوز منتظر بود. دستگیره را کشیدم ولی قبل از پیاده شدن گفتم: خیلی لطف کردید، مر…سی سعی کردم توی صورتش بخوانم چه حس و حالی دارد ولی هیچی معلوم نبود. جوابم را هم نداد. پیاده شدم و به ساعتم نگاه کردم. پنج دقیقه وقت داشتم. کیفم را روی شانه انداختم و پا به دو رفتم به سمت ورودی دانشگاه. *** صبر کردم برسد به ورودی و بعد ماشین را پارک کردم. کالفه سرم را روی فرمان ماشین گذاشتم و کولر ماشین را زیاد کردم. چرا باید برسانمش دانشگاه؟ اصالً چرا باید راهم را کج کنم به سمت خانه ی همایون که ببینمش؟ چرا وسط کوچه دیدنش خوشحالم می کند؟ چرا باید این چیزها مهم بشوند برایم؟ چرا؟ این چرای لعنتی که جوابش را خوب می دانم جدی جدی دارند ترسناک می شوند. سر از روی فرمان برداشتم و سعی کردم به کاری که به خاطرش با این کپلی عبوس و گیج و گول همراه شده بودم فکر کنم. این طوری حداقل به خودِ فندق فکر نمی کردم. کیفم را برداشتم و در ماشین را محکم بستم و راه افتادم. از کریدور نیمه تاریک گذشتم و به حیاط دانشکده رسیدم. بی توجه به جیغ و خنده های سرخوشی که زمانی خودم هم جزوشان بودم راه افتادم به سمت کریدور اصلی اما صدای آشنای فندق حواسم را جمع کرد. کنار آبسردکن و پشت به من ایستاده بود و جیغ جیغ می کرد: خیلی وخشی هستی ملی ملی که دختر عاقل تری به نظر می رسید، گفت: مِخسی شادی گلی واقعاً مِخسی وخشی….مخسی …. شادی گلی! ما کِی این جور کلمه هایی داشتیم دوره ی خودمان؟ نهایت کلمه ای که بلد بودیم »نابود« بود. مثالً به علیرضا می گفتم نابودم کردی …. یا نابود شدی …. علیرضا همان وقت ها هم شق و رق و اتوکشیده بود و این کلمه ها را استفاده نمی کرد. تنها وجه مشترکمان عشق بی اندازه به سریال »کاکتوس« و آقای »چیز« بود. »چیزش بزرگ بود نمی تونستم ببرمش، گیر می کرد توی چارچوب در«، هردومان خرده شیشه داشتیم و عاشق کارگردان خرده شیشه داری شده بودیم که از یک

دانلود رمان قتل کیارش

کلمه ناقابل هزارتا حرف منظوردار درمی آورد. خنده ای را که می خواست روی صورتم پهن شود جمع کردم و آرام تر راه افتادم. متوجه شدم وقتی از کنارشان رد می شدم هرسه تاشان ساکت شدند. فندق با همان نگاه های نصفه نیمه اش گفت: سالم باز خنده ام گرفت. همین یک دقیقه پیش از ماشینم پیدا شده بود و باز سالم می کرد. نگاهش نکردم ولی شنیدم که همان ملی که البد مخفف ملینا بود گفت: چه از خودمتشکر از این که فکر کردم عاقل است پشیمان شدم. نیم نگاهی بهشان کردم و دیدم که فندق محکم کوبید توی بازویش. البد از ترس این که من شنیده باشم، ملی به قول فندق وخشی! چه گفته است. وارد کریدور شدم و یادم افتاد که گفته بود کالسم دیر می شود. دروغ گفت؟ که از دست من فرار کند؟ این قدرها هم ترسناک نبودم، بودم؟ جوابم مثبت بود و از این جواب کیف می کردم. ترسناک بودن توی کار ما یک معنی دیگرش جذبه بود. جذبه ی مردانه ای که مشتری های آب زیرکاه را مجبور می کرد دور زیرآبی رفتن را خط بکشند. همین بود دیگر؟ جذبه همین بود پس چرا آنا مقهور این جذبه نشد هیچ وقت؟ عصبی سر تکان دادم. جواب این سوال یک زنجیره طوالنی بود که تهش به فندق ختم می شد. رسیدم به طبقه ی همیشگی. همان جایی که استادهای مملکت می چپند توی اتاق های یک متر در دو مترشان و بر سر دانشجوهای بیچاره سروری می کنند. جان می کَنَند و چشم کور می کنند و موهایشان می ریزد تا بشوند دکتر بعد بچپند توی یک سوراخ موش و با چهارتا جوجه دانشجو سر و کله بزنند و نمره باال و پایین کنند و آخرش چی؟ چندرغاز می گذارند کف دستشان … توی تنهایی هم خودشان می دانند که این همه عمری که تلف کردند به این حقوق دوزار و ده شاهی و این دردسرها نمی ارزید. مخصوصاً که یکی از جوجه دانشجوهای دیروزشان بیاید و ازشان بخواهد زیر دستشان کار کند. دکتر موالیی حسابی پکر می شود اگر بداند برگشته ام برای همچین درخواستی. باز طهماسبی بود روی دست معلق می زد ولی موالیی؟ در اتاق نیمه بازش را هل دادم. مثل همه ی آن سال ها نشسته پشت کامپیوتر و عین جغد سرش را کرده بود توی مانیتور. جدی اگر مدرک دکترا نداشت زنش چطوری حاضر بود بهش بله بدهد؟ من یکی اگر زن بودم حتی اگر موالیی آخرین مرد روی زمین بود حاضر نمی شدم زنش بشوم. – سالم استاد

دانلود رمان قتل کیارش

توی نگاهش یک جور بی تفاوتی همراه با تحقیر موج می زد. حتماً داشت توی فایلِ لیست ممنوعه داخل سرش، دنبال قیافه ام می گشت. این میخ شدن فقط به همین علت می تواند باشد. فقط دانشجوهای خرخوانش را زود به جا می آورد. – به جا نیاوردین؟ – نه خیر، جنابعالی؟ – دولتشاه هستم … مهرداد دولتشاه – دانشجوی من بودی؟ – بله استاد…هشت سال پیش البته باز چرخید توی مانیتور و من یک لنگه پا منتظر ماندم بپرسد امرتون؟ چیزی که همیشه سر زبانش بود. – امرتون؟ آهان این شد. جلو رفتم و ایستادم نزدیک میزش: اجازه هست؟ با دست و از روی اکراه تعارفم کرد: بفرمایید نشستم روی مبل قراضه و پا انداختم روی پا. زل زدم توی چشم هایش. دکتر عزیزم! تو، من را یادت نیست ولی من تو را خوب یادم است. مگر می شود کسی که دو بار من را انداخت و آخر سر هم با نمره ی ده پاسم کرد از یاد ببرم؟ – راستش استاد من شاگرد زرنگ شما نبودم …. فکر کنم برای همینه که خاطرتون نمونده …. – امرتون مثل تمام آن سال ها کم حوصله است و همین عصبی ام می کند. ولی چاره ای نبود. امر، امر همایون بود و ناچار بودم تحمل کنم. – پدرم همایون دولتشاه هستن …. یکی از دوستان نزدیک، شما رو معرفی کردن – برای؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب قتل کیارش : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

ارسال نظر

۰ نظر