جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان فراموشی مطلق باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب فراموشی مطلق : PDF|APK|EPUB

photo_2016-08-16_13-01-21
1.gif نام کتاب رمان : فراموشی مطلق
1.gif نام نویسنده : فریماه یوسفی(زهراغلامرضازاده یوسفی)
1.gifحجم رمان فراموشی مطلق : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان فراموشی مطلق :
دوپسرودخترجوون به نام کمیل وروشنا که تازه باهم ازدواج کردن وزندگی عادی وپراز
عشقشون رومی گذروننداما مسئله ی اصلی اینه که موافقت ناگهانی
مادرکمیل(سروروخانم)باعث میشه تا برای روشنا معمایی ایجادشه وداستان تازه
ازهمین جا شروع میشه…
زندگیست دیگر!
گاهی پرازفراز ونشیب…
گاهی هم آرام…
گاهی کَسی کِه اصلاً اِنتظارَش رانَداشتی بِه توخَنجَرمی زَنَدو…
گاهی آنکه بَرایَت عَزیزتَرین است…
بِه خاطرنابودنَشدَن تو،
ازخودمی گذَرَد…
واین سَرنِوشتِ توست…
یِک سَرنِوشتِ تاریک!
***کّمیل***
زندگی بروقف مرادم بودوخیلی هم راضی بودم…بالاخره بعدازکلی مکافات ودردسربرای راضی کردن
مادرم، روشناداشت زنم می شد…کسی که می تونست همیشه پشتم باشه ودلگرمم کنه.
دستی به ته ریشم کشیدم ونگاهی به خودم توی آینه انداختم…اون روز برام یک روزسرنوشت ساز
بود…روزی که سرنوشت من واون به هم گره می خورد…دوسرنوشتی که وقتی کنارهم قرارمی
گرفتن، کامل می شدن!.تاساعت شِش که باید می رفتم دنبال روشنا، وقت داشتم به خاطرهمین
تصمیم گرفتم که به دوست قدیمیم، سام یه سری بزنم.
یه شلوار کتون مشکی ویه پیرهن سفیدپوشیدم وآستیناش رو بالا زدم وساعت مچیم رودستم
کردم وبعداز درست کردن موهام ازاتاقم بیرون اومدم وازپله هاپایین رفتم:
-مامان یه ساعت دارم بیرون میرم…زودبرمی گردم.
مامان-کجا میری؟
-خونه ی سام.
مامان-امروز مثلا عروسیته!.الانم دست از رفیق بازیت برنمی داری؟
-مامان جان دیگه لحظات آخر مجردیمه…بایدبه نحواحسن ازش استفاده کنم!.
مامان-ساعت چهارباید

دانلود رمان جدید

رمان جدید از فریماه یوسفی(زهراغلامرضازاده یوسفی) فراموشی مطلق

بِسمِ اهللِ الرَحمنِ الرَحیم اَالبِذکرِاهللِ تَطمَئِنَ القُلوب )همانا بایادخدادل ها آرام میگیرد( نام رمان:فراموشی مطلق نویسنده:فریماه یوسفی)زهراغالمرضازاده یوسفی( ژانر:عاشقانه|غم انگیز|اجتماعی تعدادصفحات:؟؟؟؟ شخصیت های اصلی:کمیل|روشنا|سام|دیبا زندگیست دیگر! گاهی پرازفراز ونشیب… گاهی هم آرام…

دانلود رمان فراموشی مطلق

گاهی کَسی کِه اصالً اِنتظارَش رانَداشتی بِه توخَنجَرمی زَنَدو… گاهی آنکه بَرایَت عَزیزتَرین است… بِه خاطرنابودنَشدَن تو، ازخودمی گذَرَد… واین سَرنِوشتِ توست… یِک سَرنِوشتِ تاریک! ***کّمیل*** زندگی بروقف مرادم بودوخیلی هم راضی بودم…باالخره بعدازکلی مکافات ودردسربرای راضی کردن مادرم، روشناداشت زنم می شد…کسی که می تونست همیشه پشتم باشه ودلگرمم کنه. دستی به ته ریشم کشیدم ونگاهی به خودم توی آینه انداختم…اون روز برام یک روزسرنوشت ساز بود…روزی که سرنوشت من واون به هم گره می خورد…دوسرنوشتی که وقتی کنارهم قرارمی گرفتن، کامل می شدن!.تاساعت شِش که باید می رفتم دنبال روشنا، وقت داشتم به خاطرهمین تصمیم گرفتم که به دوست قدیمیم، سام یه سری بزنم. یه شلوار کتون مشکی ویه پیرهن سفیدپوشیدم وآستیناش رو باال زدم وساعت مچیم رودستم کردم وبعداز درست کردن موهام ازاتاقم بیرون اومدم وازپله هاپایین رفتم: -مامان یه ساعت دارم بیرون میرم…زودبرمی گردم. مامان-کجا میری؟ -خونه ی سام. مامان-امروز مثال عروسیته!.االنم دست از رفیق بازیت برنمی داری؟ -مامان جان دیگه لحظات آخر مجردیمه…بایدبه نحواحسن ازش استفاده کنم!. مامان-ساعت چهاربایدپیرایشگاه بری…دیرنکنی!. باشه ای گفتم وبعد سوئیچم روازروی جاکلیدی برداشتم وازخونه بیرون اومدم وسوارماشین شدم…اون روز بدجور هواآفتابی بودودرکناراینکه نورتوی چشمم می خورد، گرمای شدیدی روتوی کل بدنم احساس می کردم…عینک آفتابیم روبرداشتم وزدم وراه افتادم ویه آهنگ آروم هم گذاشتم…♬ ساعت حدودای ۳۷-۳۵:۱دقیقه بود…ازاونجایی هم که خونه ی سام دورنبود ،سریع رسیدم…یقم رو درست کردم وعینک آفتابی روباالزدم وازماشین پیاده شدم…همون طور که سوئیچ روتوی دستم می چرخوندم به طرف درخونه ی سام رفتم…تا می خواستم زنگ بزنم، دربرای خودش باز شد!.باابروهای باال رفته داخل خونه رونگاه کردم وتقریباً بلندگفتم: -سام؟!؟

دانلود رمان فراموشی مطلق

 آروم آروم داخل خونه رفتم وتمام حیاط روبررسی می کردم که دربسته شدوباترس برگشتم وپشت سرم رونگاه کردم که دیدم سام داره از خنده ریسه می ره…! -بالحن تاسف باری گفتم:یه وقت نمیری؟!…آخه توکی آدم می شی؟!.این چه کاری بود؟مثال می خواستی منو بترسونی؟! سام کمی ازخندش روخوردوگفت:اصالً بهونه نیار که از اون قیافه ی وحشت کردت معلوم بودداشتی سکته می کردی! -حاالهرطوردوست داری فکرکن وبعداز کمی مکث گفتم:کسی نیست؟ سام-نه بابا…دیروز بچه هااینجابودن…وقتی هم که رفتن انگارتوی خونه بمب ترکونده بودن…یکم مراعات حال آدم رونمی کنن!. -نیست توخیلی مراعات می کنی!. سام-توهم که فقط امروزبه من گیربده؟وبعددستشو روی شونم گذاشت وگفت:خب شازده دامادکی باید دنبال عروس خانوم بری؟! تک خنده ای کردم وگفتم:ساعت شش. سام-آها…باورکن این یکی روراست میگم…اگه هرکی جای توبود، عروسیش نمی رفتم!…چون دوست قدیمیمی دارم میام!. -نه توروخدامی خوای نیا!.آقا تواصل کاری ای! سام-خالی نبند!…اصل کاری عروس خانومه! چشم غره ای نثارش کردم که حساب کاردستش بیاد وبعدگفتم:تافردا می خوای همین جا، توحیاط باهام حرف بزنی؟! سام-آخ ببخشید…بفرماداخل!. باهم واردخونه شدیم. روی مبل تک نفره ای نشستم وگوشیم رواز توی جیبم درآوردم.یه پیام ازطرف روشنا داشتم؛نوشته بود: ✘زودبیا✘ منم درجوابش نوشتم: ✘باشه عزیزم✘ وبعدلبخندی زدم وگوشیم رودوباره توی جیبم گذاشتم.سام لیوان قهوه روجلوم، روی میز گذاشت وبعد از خوردن جرعه ای ازقهوش، گفت:چیه…لبخندمی زنی!. -ای بابا!.برای همه چی آخه بایدبهت جواب پس بدم؟!. سام-مارو بگوبا کی رفیق شدیم!…اینم خل تشریف داره!.

دانلود رمان فراموشی مطلق

 -مگه خل تراز توهم داریم عزیز من!؟. سام-حاال اینا روبیخیال…کمیل میگم خانومت از این زنا نیست که بعداز ازدواج دیگه نزاره شوهرش دوستاش روببینه؟!.هوم؟. -نه بابا…این طوری نیست.درضمن بگم که بعداز عروسی می خوایم سفربریم!. سام-هیییی تنها شدیم رفت!.گَه گاهی هم به ما سربزن!. باصدای زنگ گوشیم، لیوان قهوه روروی میزگذاشتم وگوشی روازتوی جیبم درآوردم: -عِه…سعیده!! ☜سعیددوست دوساله ی منووسام بود که خیلی هم باهم جوربودیم والبتّه به خاطریه سوء تفاهمی که بین سام وسعید رُخ داد، دیگه زیاد ندیدمش -بله؟! سعید-بَه…سالم آقا کمیل!. -سالم…چطوری؟ سعید-خوبم خداروشُکر…می خواستم بگم ببخشیدامّانمی تونم عروسیت بیام…جبران می کنم…یه مشکلی برام پیش اومده…اصالًراه نداره بیام. -اشکال نداره…خودتوناراحت نکن. سعید-من واقعا شرمندم!. -دشمنت شرمنده آقا…بازم بدشدکه نمیای اما مشکله دیگه!…خبرنمی کنه!. سعید-بهت تبریک می گم…امیدوارم به پای هم پیرشید. -مرسی…همین که زنگ زدی خیلیه!. سعید-بازم ببخشید…فعالً -فعالً گوشی روقطع کردم وروی میزگذاشتم که سام گفت: -مگه سعیدم دعوته؟! -نمیاد…گفت مشکلی برام پیش اومده!. سام-بهتر…اصالً نمی خوام دیگه اون قیافشوببینم!.

دانلود رمان فراموشی مطلق

-بازم که حرف خودت رومی زنی!.مگه اون دفعه نیومدوبرات توضیح نداد؟!. سام-چرا!.امّاهمه حرفاش دروغه!. -توازکجا می دونی؟. سام-بچه های دانشگاه دیده بودنش!. -اوووو…تودرباره ی کدوم سال حرف می زنی؟…یک سال پیش…هنوزیادته؟!. سام-مگه میشه یادم بره؟…ازهمون اولم بایدابروش روتوی دانشگاه می بردم!. -هوووف…بلندشوبریم پیرایشگاه وبعدازاون ورهم باید دنبال روشنا برم. سام-امّاباورکن سعیدمیومد، عروسیت نمیومدم. -این بچه بازیه چیه؟…توبا سعیدبدی ومی گی ازش خوشت نمیاد امّا من که مثل تو نیستم!.حاال هم دیگه تموم کن حوصله ندارم. سام-باشه…امّا… -امّاوچی؟!.سام میری لباس می پوشی یا بزنم بادیواریکی بشی؟!. بعدازگفتن این حرفم سام رفت داخل اتاق تالباسش روعوض کنه…جلوی دهنم روگرفته بودم که صدای خندم به گوشش نرسه امّا چه خوب براش نقش بازی کردم!. ***روشنا*** آرایشگر-موهای جلوت روفر بدم؟. -نه نه…همین طوری باشه بهتره. آرایشگر-باشه…هرجورراحتی وبعددوباره مشغول درست کردن پشت موهام شد.دیگه خسته شده بودم…فکر می کردم زود تموم می شه امّا زمانش بیشترازحدّی بودکه فکرش رومی کردم.مامانم هم روی مبل نشسته بودوباگوشیش کارمی کرد.فقط توی اون سه ساعت صدبارآرزو می کردم کاش من جای مادرم بودم وزودتر کارم تموم می شد!.کارآموزآرایشگر، سایه ها روازروی میزبرداشت وشروع کردبه آرایش کردن چششم.نمیتونستم آروم یه جا بشینم…می خواستم بدونم که چندساعته زیر دست اینام وهنوز کارشون تموم نشده!.یه دفعه به سمت ساعت برگشتم که این برگشتن همراه شد با پخش شدن سایه وجیغ کشیدن کارآموز!. کارآموز-عه…چی کارمی کنین؟.آرایشتون خراب شد!. -وااای واقعاً معذرت می خوام؛ حواسم نبود!. آرایشگربا خنده گفت:عزیزم چرااینقدراسترس داری؟…ازوقتی که اومدی همین طوری تکون می خوری وآروم وقرارنداری!.

دانلود رمان فراموشی مطلق

من مونده بودم یعنی نمی دونست واقعاً استرسم به خاطرچیه؟!.جوابی بهش ندادم ویه نگاه بهش کردم که خنده روی لبش ماسید!.بلندشدم وبدون توجه به اونا رفتم وتوی آینه قدی خودم روبراندازی کردم: آرایشگرتقریباً بادادگفت:هنوزتموم نشده!. مامان سرش روازتوی گوشی بیرون آوردوگفت:دخترجان این چه وضعیه؟.بشین درستت کنن دیگه!. -وااای مامان حوصلم سرمیره…گردنم دردمی کنه اینقدرسرم روباال وپایین بردن!. مامان-دختر گلم می گذره…بشین آرایشت کنن!. باقیافه ی توهم رفته ازدوباره روصندلی نشستم واوناهم دوباره شروع کردن به انجام دادن کارشون…انگارتا وقتی که منو دق نمی دادن آروم نمی گرفتن!. ***کمیل*** -این مدل موهم که می تونستم خودم درست کنم!. سام-عه کمیل…بنده خدابرات درست کرده…جای تشکرته؟!. -خب حاال… ازروی صندلی بلندشدم ورفتم داخل اتاقک کوچیکی که توپیرایشگاه بودواونجا کت وشلوارم روپوشیدم وعطری که روشنابرام خریده بودروزدم وخودمو مرتب کردم وبیرون اومدم: سام-به به آقادامادو…چه خوشگل وخوشتیپ!. -برم دنبال روشنا…دیرمی شه!. سام-پس من چی؟!. -تومتاسفانه بایدخودت تاالر بری!. سام-یعنی من چه خوش خیالما!فکرمی کردم منومی بری به خاطرهمین ماشین نیاوردم…وگرنه باهات نمیومدم!. -حاالکه اومدی!وبعدمکث کوتاهی، درادامه گفتم:.من برم…فعالً!. ازپیرایشگاه بیرون اومدم وسوارماشین شدم.باگالی صورتی وسفیدتزئینش کرده بودن…حس خوبی داستم امّا، تنها تا زمانی که فیلمبردارنبود!. نزدیک صدبارفقط گفت نه دوباره!…نه خوب نبود!…نه گل رواون طوری بگیرواین چیزا!دیگه چه کنیم مجبوربودیم به خاطریه یادگاری ازعروسمون این کارروبکنیم.بعدازچنددقیقه اوّل سیما خانم)مادرروشنا(پایین اومدوبعدخودروشنااومد.ازاین روبه اون روشده بود…همون طوری بابهت نگاهش می کردم که، بازدن فیلمبر داربه شونم، اَهی گفتم وازدوباره دستوراش روشروع کرد!.گُل روبه روشنا دادم ودرماشین روبراش بازکردم وبعدازاینکه نشست، خودم سوارشدم.

دانلود رمان فراموشی مطلق

***روشنا*** ازاسترس دستام همه عرق کرده بود…این فیلمبردارهم ول کن نبود.توماشین هم دست ازسرمابرنمی داشت!.ازطرفی هم خیلی خوشحال بودم؛ برای اینکه دیگه کمیل کنارم بودومی شدمردزندگیم وتکیه گاه اَبَدیم…بادستام کمی گل های دسته گل رونوازش کردم وبالبخندبه جاده خیره شدم…چه روزخوبی بود…نسبت به این موضوع حس خوبی داشتم امّاازطرفی راضی شدن ناگهانی سرورخانم)مادرکمیل(باعث دلشورم می شد…ازفکردراومدم وتمام حواسم رو گذاشتم روی اون لحظه ای که توش قرارداشتم…بهم یادداده بودن فقط به حال باید فکرکردوگذشته رودورریخت…البته گذشته ی انسان هیچوقت پاک نمیشه وفراموش کردنش دلیل براین نیست که پاک شدست ویاگذشته ای وجودنداره!.وقتی که ازاون زمانی که دراختیارداری خوب استفاده کنی، می تونی آینده ی خوبی روهم داشته باشی…ازنظرکمیل هرکسی یه سرنوشتی داره وهراتفاقی که برای اون شخص میوفته سرنوشتش اون روبراش رقم زده امّا ازنظرمن، سرنوشت روخودانسان هامی سازن؛ بارفتارشون، باکردارشون، باشخصیت واهدافشون!.همون طوری داشتم به سرنوشت فکرمی کردم که باصدای کمیل، رشته ی افکارم پاره شد: کمیل-ساکتی! -چی باید بگم؟.این قدر ذوق دارم که نمی تونم دهنم روباز کنم وحرفی بزنم!. کمیل-هیچوقت فکرنمی کردم همچین اتفاقی بیوفته امّاحاالما دوتا کنارهمیم…برای همیشه!. -آروم وزمزمه وارگفتم:آره…برای همیشه!. ازماشین پیاده شدم وباکمیل به سمت باغ رفتیم وچندتا عکس اونجا وچندتاعکسم توی آتلیه انداختیم…حدودساعت هشت بودکه رسیدیم تاالروباهمه سالم واحوال پرسی کردیم امّاوقتی که به سمت سرورخانم رفتم ومی خواستم دستش روببوسم، دستش روپَس کشیدودَم گوشم گفت: -فکرنکن ازدواج کردن توباپسرم دلیل براینه که جز این خانواده هستی!…توهرگز عروس این خانواده محسوب نمیشی…اینو به خاطر داشته باش! سرم روعقب کشیدم وبا ناباوری بهش نگاه کردم که کمیل دستمو گرفت وباهم رفتیم وسرجامون نشستیم…انتظارشنیدن چنین حرفی روازسرورخانم نداشتم…می دونستم اخالقش بده امّا نمی دونستم که چنین حرفی می زنه…همون یه جمله کافی بودتا کل عروسی برام زهرشه!. کمیل که متوجه ی حواس پرتی ودل نگرانی من شده بود، سرشو نزدیک کردوآروم گفت: -چیزی شده؟…کسی چیزی گفته که ناراحت شدی؟ -لبخند کم رنگی زدم وگفتم: نه…چی می خواد بشه؟!…خوبم! کمیل- امّااین طوری به نظرنمی رسه…می خوای بریم یکم توی حیاط تاالر قدم بزنیم…شایدحالت خوب بشه!. -ممنون که به فکرم هستی امّامن حالم خوبه!.

دانلود رمان فراموشی مطلق

 کمیل سری تکون دادوبعدازگفتن باشه ای دیگه حرفی نزد. ***کمیل*** نمی دونم چی باعث شده بودتا ناراحت بشه…می گفت که چیزی نیست اماازقیافش معلوم بودکه گرفتست وناراحته ونمی خواست به من چیزی بگه ومنم دیگه زیاد اصرارنکردم که حرفی بزنه…بایه نگاه کل تاالرروازنظرمی گذروندم که یه دفعه چشمم به دیبا خورد…همون دختری که فوق العاده ازش بدم میومد…همیشه دوست داشت که روشنا رو جلوم خراب کنه امّا حاال که روشنا زنم شده بوددیگه نمی تونست هیچ کاری کنه!…همون طوری ایستاده بود ومنو نگاه می کرد…حتی خجالتم نمی کشیدوسرش روپایین نمیاورد…منم یه پوزخندنثارش کردم که ازچشم روشنا دورنموند: روشنا-چرا پوزخندمی زنی؟ -من!؟ نه!…من پوزخند نزدم. روشنا کنجکاو نگاهم کردوبعد که دید چیزی نمی گم ازدوباره برگشت واون طرف تاالررونگاه کرد…بازم به دیبا نگاه کردم….بازم به من زُل زده بود…دیگه داشتم دیوونه می شدم…آدم روموذب می کرد…هرچندانتظاری هم ازش نمی رفت باداشتن مادری که یه ذره ادبم بهش یادنداده!. -روشنا؟ روشنا-جونم؟ -من می رم بیرون یکم هوا بخورم…هواخفست. روشنا-باشه. ازروی مبل بلندشدم وازتاالربیرون اومدم وشروع به قدم زدن توی باغ کردم…نفس عمیقی کشیدم وهوای پاک اونجا روواردریه هام کردم: دیبا-آقا داماد مطمئناً نباید پیش عروس خانم باشن؟ -به سمتش برگشتم وبالحن سردی گفتم:لزومی نمی بینم براتون توضیح بدم! دیبا-یه تای ابروشوباالداد:باشه…توکارتون دخالت نمی کنم امّامن فکرنکنم این روشنا خانم زیادتوی خانوادتون دووم بیاره!. -منظورت چیه؟ دیبا-منظوری نداشتم…همین طوری گفتم! -پس بهتره بگم حرفتون نابجا بود!. وبعدکراباتم رودرست کردم واز دوباره رفتم داخل تاالر بدون اینکه نه بهش توجه کنم ونه منتظرشنیدن حرف دیگه ای ازجانبش باشم…ازدوباره سرجام نشستم وبه زمین خیره شدم…منظورش اززدن این حرف چی بود؟…چه چیزی رومی خواست بهم بفهمونه؟…اصالً بیخیال…اون کی باشه که بخواد تصمیم گیری کنه!…به سمت روشنا برگشتم وبالبخند گفتم:

دانلود رمان فراموشی مطلق

 -افتخارمی دین خانم خانما؟ روشنا-خنده ای کردوگفت:با کمال میل!. ***روشنا*** مشغول بررسی آدما بودم که کمیل گفت: -افتخارمی دین خانم خانما؟ منم ازخداخواسته…منتظربه وقت بودم!…گفتم: باکمال میل وبعددستشوگرفتم ورفتم وسط…هردوشروع کردیم به تانگورقصیدن…سرم رو به سینه ی کمیل چسبوندم وچشمام روبستم…چه حس آرامش بخشی بود…تنها آرزوم رسیدن به کمیل بودوخوشبختانه این آرزوم برآورده شده بود … بعداز تموم شدن ر**ق*ص، همه دست زدن وسرجامون نشستیم…احساس می کردم که کسی داره بهم نگاه می کنه…سنگینی نگاهش روحس می کردم…به سمت اون فردبرگشتم وباقیافه ی دیبا روبه روشدم…یه لحظه ترسیدم…بدوترسناک نگاهم می کردانگار که ازم طلب کاره!…منم که ازش بدم میومد، چشم غره ای براش رفتم امّا وقتی باز نگاهش کردم دیدم همون طوری نگاهم می کنه انگارجنی یا چیزی توی جلدش رفته بود…حتی پلکم نمی زد…! ***کمیل*** آخه عروسی این قدر خسته کننده؟!…دیگه داشتم دیوونه می شدم…فقط فامیال وسط بودن وجانبودتا منو وروشنابرقصیم!…به خاطراینکه تعداد مهمونا کم بود، تاالر کوچیکی رو انتخاب کردیم امّا تعداد بیشتراز حد انتظارم شد! -میای فرارکنیم؟ روشنا باتعجّب گفت:چی؟!. -می گم بیافرار کنیم…حوصلم سررفته!. روشنا-نه نه…ول کن…بعد کلی باید حرف بخوریم!. -بامن!. روشنا-باشه. -اول توبرو…بعدمن میام…این طوری شک می کنن. روشنا-خنده ای کردوبعداز مکثی گفت:مثالً عروسیمونه! -اتفاقاً خیلی هم خوبه…بعدداستان ماروهمه جا می گن…عروس ودامادفراری! روشنا-دیوونه! … بیرون تاالر، کنار ماشین منتظرتما! -باشه.

دانلود رمان فراموشی مطلق

روشنا بلندشدوالکی به بهونه ی هوا گرمه ونفسم بنداومده، ازتاالربیرون رفت…دراین مواقع خوب نقش بازی می کرد!! … این طوری کسی هم شک نمی کرد. -آروم گفتم:اه چشات ازحدقه در بیاد…دیگه یکم دورواطراف رونگاه نمی کنه! -توباکی هستی؟! -عه…اوممممم…مامان شما پشت سرمن چی کار می کردین؟! -روشنا کو؟ -حالش بد بود…رفت هوابخوره! -اینم که فقط حالش بدمیشه!…بروبیارش االن فامیال فکر می کنن چی شده! منم دیدم بهترین موقعیت برای فراره، .به طوری که کسی شک نکنه بانیش باز باشه ای گفتم وازتاالربیرون اومدم…روشنا بادست اشاره می کردومی گفت:بدودیگه!. سریع رفتم سمتش واخیشی گفتم: -راحت شدیم…سوارشوبریم!. روشنا-حاال کجا می خوایم بریم؟ -من یه باغ خوب سراغ دارم…اونجامی ریم…پدرم باصاحبش آشناست. روشنا-اگه به بابات بگه که لومی ریم! -نه اون جورآدمی نیست. روشنا-پس بریم. هردوسوارشدیم وراه افتادم…عاشق اون باغ بودم وواقعاً باعث آرامش انسان می شد…این قدرگُل ودرخت توش زیادبود که آدم داخلش گُم می شد!…خیلی هم قدیمی بود…پدرم می گفت از وقتی که دوازده سالم بود پاتق منو ودوستام اونجا بودوهنوز که هنوزه هیچ تغییری نکرده!. ***روشنا*** -واااای چه باغیه…چراقبالً منو اینجا نیاوردی؟ کمیل-وقت نمی شد….وگرنه میاوردمت. نفس عمیقی کشیدم ودستم روروی تنه درختا کشیدم…این قدرباطبیعت ارتباطم خوب بود که گاهی اوقات مثل دیوونه ها باهاشون حرف می زدم…وقتایی که کَسی رو نداشتم تا به حرفام گوش بده خودمو باحرف زدن بااینا خالی می کردم. کمیل-روشنابیا.

دانلود رمان فراموشی مطلق

-به سمت کمیل رفتم وروی نیمکت چوبی،کنارش نشستم: -اینجا خیلی خوبه…کاش همیشه می تونستم اینجا بمونم. کمیل-دوست داری برات بخرم؟ -به بازوش ضربه ای زدم وگفتم:توهم که همه چی روبه شوخی می گیری! کمیل-خنده ای کردوگفت:خب عزیز من میارمت دیگه…همچین می گی انگاراولین باروآخرین باریه که آوردمت!. -قول دادیا. کمیل-سرم بره قولم نمی ره…حاالهم برم به این مش رجب بگم یه کباب برای ما بزنه. -باتعجّب گفتم:مش رجب؟ کمیل-ازباغ مراقبت می کنه. -آها!. بلندشدوبه سمت خونه کلبه مانندی که کمی ازنیمکتی که روش نشسته بودیم فاصله داشت، رفت…منم بالبخند به دورواطراف خیره شدم…نمی دونستم تااالن فهمیدن مانیستیم یانه؟…البتّه االن حدود یه یک ساعت وخورده ای می شدکه توی مهمونی نبودیم…بایدخودم روبرای برخوردبدوگوشه وکنایه های سرورخانم استفاده می کردم!…خنده ای کردم که کمیل با تعجّب نگاهم کردوگفت: -خوبی؟! -ها؟!…وبعدازمکثی درادامه گفتم:آره…چطورمگه؟! کمیل-هیچی! وبعدازدوباره مشغول کباب زدن بامش رجب شد… عجب کاری کرده بودیم…مطمئناً حرفای زیادی ازاین واون می خوردیم…اما مهم خودمون بودیم…فقط خودمون! ***کمیل*** سام-توکجاااااااایی؟ -باغ… سام-یعنی کافیه دوروبر مامانت پیدا بشی…نابودت می کنه! -چرا؟! سام-چرا نداره…وقتی فهمید رفتین از مهمونی کلی عصبانی شد…اومد یقه منو گرفت وگفت کجان…؟

دانلود رمان فراموشی مطلق

 -وتو چی گفتی؟ سام-چی باید می گفتم؟…ازدستش فرارکردم! -یعنی به توهم می گن رفیق؟!…یه کار رو خوب نمی تونی انجام بدی! سام-آقا تو گفتی من انجام دادم…دیگه نباید به قیمت جونم تموم شه که! -تومامان منو چی فرض کردی؟ سام- چیزی فرض نکردم…فقط احساس کردم که اگه بیشتر اونجا بمونم خفم می کنه! -بیخیال…خودم درستش می کنم! سام-فقط امیدوارم گندتازه ای نزنی! -تونگران من نباش…برو به فکر زندگی خودت باش!!!! سام-ازما گفتن بودواز تو شنوفتن. -کارنداری؟ سام-فقط امشب بیاخونه کارت دارم…حرفی هست که باید بهت بزنم!. -امشب نمیشه…تامن برسم خونه ساعت یک شبه! سام-باشه…پس فردا بیا. -خیلی خب…فعالً گوشی روتوی جیبم گذاشتم وگفتم: -روشنابلندشوبریم که وضع خرابه! روشنا- باابروهای باالرفته گفت:چی شده؟ -سام زنگ زدوگفت که مامان بدجورشاکیه!. روشنا-بهت گفتم که ول کن…گوش نکردی!. -درست می کنم…رگ خواب مامانم دستمه…حاال بلندشوبریم. مش رجب-آقاکبابا!؟. -دیگه نمی خواد…دستت دردنکنه. مش رجب-خواهش می کنم…بازم اینجا بیاید.

دانلود رمان فراموشی مطلق

 -حتماً…خداحافظ سوارشدیم وبه سمت خونه حرکت کردم…البتّه تافردا خونه ی مامانم می موندیم وبعدمی رفتیم خونه ی خودمون وکلی هم باید مرتبش می کردیم…البتّه من که کاری انجام نمی دادم…همه دست روشنا بود! روشنا-مشکوک می زنی! -مشکوک چیه بابا…داشتم به این فکر می کردم که من فردا می گیرم می خوابم وشما باید بری خونه روتمیز کنی! روشنا-فکر کردی…منم گذاشتم!…وقتی فردا بردمت شیشه تمیز کنی…بعدمی فهمی! -دورمنو خط بکش خانوم! روشنا-ازاین به بعددیگه نمی زارم یه خواب راحت داشته باشی! -خدابه دادم برسه! روشناخنده ای کردودیگه حرفی نزدوسکوت دوباره بین ما برقرارشد…دوست نداشتم این لحظه هاازبین برن…هرگز! *** روشنا-سالم سرورخانم. مامان-کجا بودین؟…ابروم جلوی همه ی فامیال رفت!. -من گفتم ازاونجابریم. مامان-بی جاکردی…این چه کاری بود؟ -مامان آروم باش…چیزی بود که گذشت!. دیبا-ازروی مبل بلندشدوبه سمتممون اومد: -سالم کمیل ازاینکه راحت بوداونم جلوی زنم ومامانم هم چیزی بهش نمی گفت، اعصابم خوردمی شد!…درجواب دیبا حرفی نزدم ودست روشنا روگرفتم وگفتم: -بریم اتاق… روشنا هم همراهم اومد…وقتی وارداتاق شدیم، روشنا روی تخت نشست وگفت: -چی شد؟…عصبی ای انگار!. -نمی دونم این دختره چراهمیشه ی خدااینجاست…حالمو بهم می زنه! روشنا-چی کارمی تونی بکنی؟…تازمانی که موردتوجه مادرته، همیشه اینجاست!.

دانلود رمان فراموشی مطلق

 -به مادرمم که نمی تونم بگم…بعدا فکر می کنه چه خبره!…بااون حرکات زشتشم فکرمی کنه خیلی خوبه…مادرشم که دوذره شعوربهش یادنداده! روشنا-خودت روعصبانی نکن…هرچه قدربیشترحساسیت نشون بدی بدترمی کنن!. راستم می گفت…چون بعدا نقطه ی ضعفم رومی فهمیدن وازهمین سوء استفاده می کردن…به گردنم مالشی دادم وروی تخت دراز کشیدم…انگارکه تمام نیروم ازتوی بدنم بیرون اومده بودودیگه جونی برام نمونده بود. سرم روبه سمت روشنا برگردوندم وگفتم: -خانوم یه وقت ازدست مادرم ناراحت نشیا…یه وقتایی میبینی با زبون آدمو نیش می زنه…ناراحت نشو…تودلش هیچی نیست!. روشنا-نه بابا…چراناراحت بشم…خودم می دونم یه وقتایی اعصابشون خورده وحرف می زنن. -ممکنه خیلی حرف بشنوی…چه ازمادرم وچه ازدیبا!. روشنا-باتعجّب گفت:دیبا چراباید حرف بزنه؟…به اون چه ربطی داره؟ -می دونی که دیبا باهات جورنیست وبهتره بگم همون طورکه توازش خوشت نمیاد اونم خوشش نمیاد…به خاطرهمین این حرف روزدم!. روشنا-چرابدش میاد؟…مگه چیکارش کردم؟ -خودت بعدا می فهمی…شایداالن صالح نباشه که توبفهمی. روشنا-گیجم کردی! -چیزپیچیده ای نیست…زیاد خودت رواذیت نکن. روشناباشه ای گفت وازروی تخت بلندشدواز اتاق بیرون رفت. ***روشنا*** لباسم روعوض کردم وازاتاق داشتمبیرون میومدم که محکم به دیبا خوردم وازپله هاپایین افتاد: -جلوی دهنم روگرفتم وگفتم:واااای کمیل-ازاتاق بیرون اومدوگفت:چی شد؟ -من نمی خواستم بندازمش! سرور-وای خاک به سرم…دخترمردم!. دیبا-خون روی پیشونیش رودست زدوبه دستش نگاه کردوروبه سرورخانم گفت:چیزی نیست.

دانلود رمان فراموشی مطلق

 سرور-دوردیبا چرخیدوهمون طوری گفت:الهی واست بمیرم…وبعدروکردبه من:دیدی چی کارکردی؟…دیبا جان هولت دادیاافتادی؟ دیبا-هولم داد!. -باتعجّب گفتم:چی؟…چی…من هولش ندادم…بهش خوردم افتاد! دیبا-یعنی می گی…من دروغ میگم؟ -من اینکاررونکردم. سرور-دست دیباروگرفت وروی مبل نشوندش:عزیزدلم من می دونم دروغ نمی گی…ببخشش بازدن این حرف بغضم گرفت وداخل اتاق رفتم وگوشه ی دیوارنشستموپام روجمع کردم…بعدچنددقیقه کمیل داخالومد وبغلم نشست وبالحن مهربونی گفت: -روشنا بهت گفتم ممکنه که حرفای زیادی بهت بزنن….دیبا دروغ گفته…توهیچ وقت دروغ نگفتی…چون همچین کاری نمی کنی…مهم اینه که ماباهمیم…خیلی خب حلّه؟ -خب حرف بزنن امانه اینکه تهمت بزنن! کمیل-وقتی که بریم سرخونه وزندگی خودمون، دیگه کاری به ماندارن… -اشکامو پاک کردم وگفتم:امیدوارم کمیل-مطمئن باش…حاال بلندشوبریم بیرون…بابام ببینه نیستی ناراحت میشه…می دونی که خیلی دوست داره -باشه…برواالن میام کمیل-عه !بلندشوخانومی… باکالفگی ازروی زمین بلندشدم ونگاهی به خودم کردم وموهام رو کنارزدم وهمراه با کمیل ازاتاق اومدم بیرون… همه توی پذیرایی نشسته بودن…دوست داشتم به بهونه ی خواب برم داخل اتاق وباهاشون روبه رونشم اما به خاطرآقاحسین)پدرکمیل(نمی تونستم… -سالم پدرجون… آقاحسین-سالم…دخترگلم…خوبی؟ -ممنون… آقاحسین-آروم گفت:خب کجا رفته بودین؟

دانلود رمان فراموشی مطلق

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب فراموشی مطلق : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۸۲ جاوا ۷۷۷

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر