جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب فاجعه ی رمانتیک : PDF|APK|EPUB

۵h6o_cj5z_fajeeh_romantic
1.gif نام کتاب رمان : فاجعه ی رمانتیک
1.gif نام نویسنده : Neda.r-a
1.gifحجم رمان فاجعه ی رمانتیک : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان فاجعه ی رمانتیک :
آیســان خانوم ستوده دختری با نقاب غرور به مدت یک ماه مدیریت شرکت
برادرش رو قبول میکنه.البته به شرطها و شروطها که با خوندن رمان متوجه
این شرط ها خواهید شد. آیسان با تمام توان سعی داره خوانوادشو با
چنگ و دندون به حالت قبل دربیاره. در این بین اتفاقات هیجان انگیزی رخ
میده که باعث یک سری تغیرات توزندگی آیسان میشه .
سرانجامی خـــــــــوش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از Neda.r-a فاجعه ی رمانتیک

نام رمان : فاجعه ی رمانتیک

Neda.r-a : نویسنده

ژانر:عـــــــــــاشقانه – اجـــتمـــــــــاعی – مــــعمـــایــی

لوکیشن: اصفهان

شخصیت های اصلی داستان: معنی اسم آیـــســان: زیبا ، مانند ماه. معنی اسم هــیـــراد:کسی که چهره ای شاد و خوشحال دارد.

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

سخنی با خوانندگان عزیز:  شاید در ابتدا بنظرتون بیاد که رمان کلیشه ای هست اما اشتباه نکنین.من بهتون قول میدم که اتفاقاتی رخ خواهد داد که شما کامال متوجه ی خاص بودن این رمان خواهید شد. مقدمه: به نام باالترین و بهترین عشق به نام پاکترین و جاودانه ترین عشق به نام خداوند بخشنده و مهربان گاهی وقتها قلب یک انسان پر از رازهای نهفته و سوال های بی جواب است.. شاید عاشقیم و میدانیم عشق چیست شاید عاشقیم و نمیدانیم معنای عشق چیست شاید عاشق نیستیم و میخواهیم معنای عشق را بدانیم یا شاید عاشق نیستیم و نمیخواهیم عاشق باشیم چون شنیده ایم که عاشق شدن پر از درد است یا شنیده ایم که عشق پر از لحظات شیرین است برای من عشق تنها یک معنا دارد ، برای من عشق تنها یک رنگ دارد برای من عشق به معنای آرامش است ، رنگ آبی رنگیست آرام و زیبا! مینویسم از عشق ، از سرنوشت عاشقان ، از حال و هوای لحظه های زندگی بی مقدمه با این مقدمه حرف دل همه را در دفتر عــــشـــق نـــوشــته ام. بسم اهلل الرحمن الرحیم -خانم صالحی لطفا پرونده های مربوط به پروژه ی جُلفا رو بیارید داخل اتاق و به آقایی مقدمی هم اطالع بدید تا آخر ساعت کاری امروز نقشه های ویرایش شده رو تحویل بدند. درحالی که به صفحه ی مانیتور نگاه میکردم نگاهی زیر چشمی به خانم صالحی منشی شرکت که دختری الغر اندام با پوست گندمی و چشمای بادومی و بینی کوچیک که تو اون صورت گردرش خیلی تو ذوق میزد،نگاهی انداختم. ر

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

عینکم رو از روی چشمام برداشتم. معموال موقع کار با سیستم یا مطالعه ازش استفاده میکردم ولی کال خیلی بهم میومد ارشام میگفت شبیه خانم دارابی تو فیلم ورود اقایان ممنوع میشم . اونو ولش کنین زیاد حرف میزنه ولی چهرم با عینک مغرور تر به نظر میرسید. اووف این به کجا نگاه میکنه؟جهت نگاه خانم صالحی رو دنبال کردم به قاب عکس روی میزم که عکس بچگی منو ارمین که امروز گذاشتمش توی قاب عکس روی میزم ،خیره شده بود…حاال بالنسبت دارم باهاش حرف میزنما. کمی خیره نگاش کردم انگار قصد چشم برداشتن از عکس رو نداشت صدامو بلند کردم:خانـــــــــــــــــــــــــــــم صالحی؟؟؟؟باشما هستم خانوم؟متوجه شدین چی گفتم؟؟؟؟؟؟ خانم صالحی بیچاره سه مترپرید باال و هول زده گفت: ا…مممم..چشم خانم ستوده.از مدرسه ی برادرتون هم تماس گرفتند مثل اینکه مشکلی پیش امده مدیرشون آقای بختیاری گفتند که هرچه زود تر تشریف ببرین اونجا!!!!عینک رو دوبار روی چشمام جا دادم و به صفحه ی مانیتور خیره شدم و درحالی که روی نقشه ای که بابا ازم خواسته بود نگاهی روش بندازم و دوباره روش کار کنم سرگرم شدم گفتم:خانم صالحی ؟

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

شما کاری رو که ازتون خواستم انجام بدین. نگاهم رو از صفحه ی مانیتور گرفتم و به خانم صالحی نگاه کردم . – میتونین برین خانوم. خانم صالحی چشم زیرلبی گفت و از تاق خارج شد.اجازه ندادم به هیچ چیز غیر از گوشمالی دادن آرشام فکر کنم پسره ی احمق این دفعه دیگه به همین راحتیا ازش نمیگزرم. کیفم رو از روی میز برداشتم و از اتاق زدم بیرون .زیر چشمی نگاهی به خانم صالحی انداختم . سعی کردم خودم رو جمع و جورکنم با یه اخم ساختگی سمت میز حرکت کردم با دست چند ضربه ی پیاپی به میز زدم که باعث شد خانم صالحی سرش رو از توی لپ تاپ در بیاره سپس با جدیت تمام ایستاد و گفت: مشکلی پیش اومده خانم ستوده مگه تشریف نمی برید؟ با غرور تمام مثل همیشه جواب دادم:رفتن و اومدن من رو شما تعین نمی کنین که بابت تاخیرش به شما توضیح بدم در ضمن الزم نیست به آقای مقدمی بگید امروز کارشون رو تحویل بدند چون فعال امروز برای بازبینیِ نهایی وقت ندارم. حداقل تافردا می تونند بیشتر روی ویرایش نقشه ها کار کنند و بعد بدون توجه به به دهن باز خانم صالحی به سمت آسانسور حرکت کردم.. راستشو بخواین بعضی وقتا خودمم از وجود این همه غرور تعجب میکنم..اه…ولش کن…همینه که هست.

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

داخل اسانسور شدم و دکمه ی پارکینگ و فشار دادم بعد از ایستادن آسانسور سوار مزدا۳ سفیدرنگم شدم. هیچ چیز بهتر از روندن ماشین بهم آرامش نمیده اونم با سرعت زیاد وزیاد کردن آهنگ. واااااااااااااااااااااای که چه حالی میده. آخرین باری که این کار کردم بعد از رفتن آرمین بود اون روز حسابی کالفه بودم فقط میروندم و جیغ میزدم و همراه آهنگ میخواندم یادم نمیاد چی شد ولی به محض باز کردن چشمام، چشمای پر از اشک مامان بابا رودیدم. ظاهرا تصادف بدی کرده بودم چهار ماه تمام تو کما بودم و بعدش شش ماه تمام خونه نشین شدم. به خاطر آسیب هایی که دیده بودم دکترها کم کم داشتند به این نتیجه می رسیدند که مرگ مغزی شدم یه جورایی کامال از من ناامید شده بودن به طوری که مامان بابام برای آخرین بار اومده بودند دیدنم ولی توی اون چهار ماه بی هوشیه من حرفی به آرمین نزده بودند. با بیاد آوردن اون روز ها حسابی کالفه میشم، فعال باید یه فکر اساسی برای آرشام بکنم.. آره این بهتر!!! با این فکر ماشین رو از پارکینگ شرکت بیرون اومدم و به سمت مدرسه ی آرشام حرکت کردم. خدا میدونه دوباره این آرشام چه بالیی سر مدیرشون آورده که زنگ زده شرکت خواسته همین اآلن برم اونجا معموال یه نامه مینوشتند میدادن درخونمون…اوووووف… خدا امروز رو به خیر بگزرونه. من آیسانم،

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

آیسان ستوده.دختری که غرورش همه چیزشه. .تک دختر شهرام ستوده و لعیا ساجده،۲۵ساله …فارغ التحصیل کارشناسی ارشد در رشته ی معماری از دانشگاه تهران .سه تا برادر دارم. آرمان برادر بزرگترم ۳۱سالشه که کارشناسیه عمرانه. ازنظر چهره شبیه به آرمین ولی از نظر خصوصیات اخالقی درست نقطه ی روبروی آرمین.. یه جورایی میتونم بگم از نظر اخالقی من و آرمان بیشتر شبیه هستیم)از نظر مغرور بودن( ،آرمان خیلی مغروره و به قول من بی نهایت خود شیفته و یک دنده . مواقعی هم که عصبانی میشه مهار کردنش کار هرکسی نیست. میگم هرکسی منظورم اینه هرکسی غیر از مامان نمیتونه آرومش کنه من که اسمش رو میزارم لوسی… از نظر قیافه از حق نگزریم خوبه، خوب که نه عالیه قد بلند و چهارشونه درست مثل بابا ولی الغرتر رنگ چشماش سبزرنگ عینکی که جذاب ترش هم میکنه وموهایی که به زیتونی میزنه. میونه ی خوبی باهاش ندارم یه جورایی به خاطر نزدیک بودن اخالقیاتمون نمیتونم مثل مامان باهاش راه بیام.. آرمان با ما زندگی نمیکنه خونه مجردی داره. یکی دو ماهی میشه که توی خونه ی خودشه .سر همین موضوع ،بابا خیلی باهاش سرسنگین شده. مامان بابا از این موضوع راضی نبودن و نیستن .بابا هیچ جوره راضی نبود و باهاش سفت برخورد کرد ولی آرمان قد و یه دنده تر از این حرف هابود و بالخره با بهنه های الکی که به نظر من هیچ جوره موجه نبودند بابا رو راضی کرد ولی بابا باهاش شرط گذاشت که دیگه توی هیچ کاری کمکش نمیکنه و باید زندگیشو خودش از صفر شروع کنه حتی ماشینی رو که براش خریده بودو گرفت و حسابی که براش ماهیانه پول میریخت رو مسدود کرد تابلکه آرمان رو ازاین تصمیم منصرف کنه ولی باتمام این مانع هاآرمان شرط رو قبول کرد و یه آپارتمان کوچیک رهن

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

 کردو با پس اندازش و حقوقی که بابا بابت کارش توشرکتش بهش داده بود بایکی از دوستاش شرکتی راه انداختن . آرما ن میگفت دوستش ازاسترلیا تازه اومده ایران و پولی رو که با من برای زدن شرکت خرج کرده یک ششم سرمایش هم نمیشه و فقط بخاطر رفاقت قدیم مون باهام شریکه . قراره کم کم سهم اونم بخرم و کل شرکت رو به نام خودم کنم در واقع اون یه پولی رو به من قرض داده که من قراره خرد خرد بهش پس بدم. این حرف هارو آخرین باری که مامان برای دیدنش رفته بوده خونش بهش گفته بوده .به غیر از مامان کسی دیگه ای به دیدنش نمیرفت حتی بابا و من هم از اونجایی که وقتی که توی همین خونه زندگی میکرد سال تا ماه نمیدیدمش کسی توقعی از من برای رفتن به خونش نداره. آرشام هم برادر کوچیکم که اصال تو خط این جور چیز ها نبود واسه خودش توی یه عالمه دیگه سیر

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

میکنه،آرشام۱۷سالشه ریاضی فیزیک میخونه خیلی باهوش و تیزه از نظر قیافه هم کپی مامانه صورت گرد وچشمای قهوه ایش که توی صورت شبیه برفش به خوبی مچ شده واز همه بیشتر لب و دهن قیطونیش که شباهت ان و به مامان رو بیشتر میکنه. کال آدم سرخوشیه و صد البته شاد . بی خبر از دنیای اطرافش زندگی میکنه یه جورایی زندگی رو برای هممون از یک نواختی در میاره .توی خونه خیلی باهم کل کل داریم که توی این کل کل ها غیرممکنه یه دست سیر هم دیگرو نزنیم. بگزریم… حاال میمونه داداش آرمین عزیز تر از جونم .برادر دوقلوم… از نظر چهره شبیه آرمان با این تفاوت که موهاش مشکیه)مثل بابا(عینک نمیزنه و حالت صورتش هم مثل حالت صورت خودم یه چیزی مابین گرد و کشیدس از نظر اخالقی شوخ طبع وکمتر مواقع هم همچین جدی میشه که من یکی ازش میترسم ولی موقعی که ایران بود با آرشام که جفت میشدن دل درد میگرفتم ازخنده. آرمین آمریکاعلوم آزمایشگاهی میخونه شش سال پیش رفت آمریکا خیلی وابستش بودم خیلی بیشتر از خیلی… هم برادرم بود و موقعی که به یه خواهر احتیاج داشتم تا براش درد و دل کنم خواهر بود. باصدای مکرر بوق ماشین های عقبی که خبر از سبز شدن چراغ راهنما رو میداد حرکت کردم دم مدرسه ی آرشام نگه داشتم. از ماشین پیاده شدم .داخل مدرسه شدم و به طرف دفتر مدرسه حرکت کردم اینقدر اینجا اومده بودم که حتی میتونم شرط ببندم چشم بسته هم میتونم راه برم .

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

 از دور آرشام و آرش)دوست صمیمیه آرشام که پسر عمه سعیده هم میشد( ونوید)دوست آرشام(رو دیدم دم دفتر ایستادند و ریز ریز یه چیزی میگن و میخندند. دیگه دارم فوران میکنم …معلوم نیست سه تایی چه بالیی سر مدیر بدختشون آوردن که حاال دارن بازگو میکنند و میخندند. من و پگاه بیچاره )بهترین دوستم که از تموم زندگیم خبر داشت وهمسایه مون هم می شد( هم سن سال این سه تا گودزیال که بودیم نمی فهمیدیم چه جوری روز ها میومد میگذشت از بس برای کنکور درس میخوندیم حاال این سه نفر دورهم میشینند و نقشه میکشند چه نوع بالی جدید و به قول خودشون بکری سر آقای بختیاردربه در بیارند. واقعا که نسل ما یه نسل سوخته بود)دور از جون مون اآلن داغم دارم چرت میگم(. به سرعت به طرفشون رفتم متوجه حضورم نبودند آرشام پشتش به من بود روبروش آرش وایستاده بود و کنارش نوید. کمی که نزدیک شدم از حالت صورت آرش و نوید معلوم بود متوجه ی حضورم شده بودن ولی آرشام نه و مثل همیشه درست حدس زدم آرشام خان داشت شیرین کاریش رو برای اون ها تعریف میکرد .من هم از فرصت استفاده کردم و با تمام زورم یه پس گردنی ناز نثارش کردم . اینقدر تند این کار رو انجام دادم که آرش و نوید کپ کرده بودند بعد از یه مکث کوتاه هم زمان باهم زدن زیر خنده آرشام سرش رو به طرفم برگردوند

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

و با دیدن قیافه ی برافروخته ی من مثل اینکه تصمیم گرفت حرفی نزنه.چه تصمیم بجایی. مظلوم دستش رو باال آورد و گذاشت پشت گردنش درست همون جایی که زده بودم و سرش رو گرفت پایین درست مثل پسربچه هایی که کار اشتباه میکنند و بابتش یه کتک سیر از مامانشون میخورند. حرکتش بامزه بود…دیگه نتونستم تحمل کنم … زدم زیر خنده . آرشام هم که خوش حال شده بود که نقشه اش گرفته زد زیر خنده حاال بخند و کی نخند زیاد طول نکشیده بود که صدای آقای بختیار رو از پشت سرم شنیدم: آقای بختیار- خانم ستوده از شما دیگه بعیده که به این جلف بازی های این آقایون بخندین .واقعا برای خودم متاسفم که گفتم حداقل با شما میتونم در این رابطه صحبت کنم. سعی کردم خندم رو قطع کنم، به پشت سرم برگشتم نمیتونستم به قیافه ی آقای بختیار بخندم؟آرشام رو دعوا کنم؟یا از آقای بختیار ماجرا رو جویا شم ؟دیگه نتونستم مانع خندم بشم باصدای بلند زدم زیر خنده.آقای بختیار مثل موش آبکشیده جلوم ایستاده بود. باصدای خنده ی من آرشام و آرش ونوید هم همزمان باهم زدن زیر خنده که آقای بختیار که حاال حسابی عصبی شده بود با صدای نسبتا بلند رو کرد به من وگفت:خانم ستوده میشه تشریف بیاریند دفتر. و بعد نگاهی به ارشام و ارش و نوید که سرشون رو پایین انداخته بودن و زیر زیری میخندیدن کرد و گفت:شماهاهم همینجوری اینجا واینستید وسایلتون رو جمع کنید پرونده هاتون هم میدم خانم ستوده بیاره… من واقعا نمیتونم دیگه این وضع رو تحمل کنم.

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

خودم و جمع و جور کردم ومثل همیشه جدی رو به آقای بختیاری گفتم:آقای بختیار خواهش میکنم این دو ماه باقی مونده رو تحمل کنیدو اگه لطف کنید بزارید این سه نفر همینجا باشن من هم قول میدم بیشتر رو رفتارشون نظارت داشته باشم،ازتون خواهش میکنم آقای بختیار من تعهد میدم دیگه مشکلی از این قبیل پیش نیاد. آقای بختیاری برافروخته گفت:چی میگین خانم ستوده ؟ اگه بدونین این آقایون چه بالیی امروز سر من آوردند روتون نمیشه بگین یک ساعت هم این ها رو تحمل کنید. -میدونم آقای بختیار شما همیشه به ما لطف داشتین و دارین،با این که نمیدونم اینا امروز دوباره چیکار کردن ولی واقعا شرمندم.فقط یه فرصت دیگه به خاطر من بهشون بدین. آقای بختیاری پوفی کرد و گفت:من واقعا نمیدونم چی بگم!!!!ولی این بار رو هم به خاطر شما چشم پوشی میکنم .

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

لحنش جدی تر شد وادامه داد:ولی به جان مادرم اگه دوباره تکرار بشه خودم با تیپا از این مدرسه میندازمشون بیرون.. سرم رو کمی خم کردم و گفتم:لطف میکنید….میتونم آرشام رو با خودم ببرم خونه؟؟؟ -بله دیگه تقریبا زنگه!!!ولی یه کنکوری اونم آرشام که باشناختی که من ازش دارم میدونم که میتونه یه رتبه ی خوب بیاره حیفه این سال آخری رو مثل تموم این سال ها بااذیت کردن من و نقشه کشیدن برای ضایع کردن من جلوی بازرس های اداره، خراب کنه!!! -بـــــــلـــه………شما درست میفرمایین..من خودم درستش میکنم با اجازه……..آرشام راه بیوفت. آرشام که تا حاال سرش زیر بود یه نگاه به من کرد ویه نگاه به آقای بختیاری که از حرص سرخ شده بود و یه خداحافظی زیر لبی کرد و پشت سرمن راه افتاد وسوار ماشین شد . توی تمام این مدت داشتم به این فکر میکردم رفتم خونه چه بالیی سر این آرشام گور به گور شده بیارم.آرشام هم که فهمیده بود هوا پسه با دستاش بازی میکرى همون موقع موبایلم زنگ خورد. دوباره این پگاه مزاحمه …وقت وبی وقت زنگ میزنه . -الو… بنال. -ببخشید اشتباه گرفتم. -پگاه مزه نریز چیکارداری؟ – اِاِاِ…..آیسان امروز دوباره چته! داری عقد ه اش رو سر من خالی میکنی؟ -پگاه اگه کار مهمی نداری قطع کن پشت فرمونم. -باشه….آیسان اعصاب نداری دختر… میترشیا …یکم خوش باش… دنیا دوروزه عزیزم بخنــ…

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

-پگـــــــــــــاه…………… -خوب حاال توهم… حیف من که با توی گند دماغ دوستم واقعا برا خودم متاســ…. -خدافظ -آیسانی خوبی خواهری چرا اینجوری میکنی ؟اتفاقی افتاده ؟ -پگاه فعال دستم بنده یک ساعت دیگه خودم برات زنگ میزنم. -نمیگی من تا اون موقع از فضولی دق میکنم تو که مرو میشناسی دیگه چرا از این جمله استفاده میکنی؟ -اتفاقی نیافتاده…اگه کاری نداری ظهر بیا خونه ی ما)به طرف آرشام نگاه کردم و با جدیت تمام(اتفاقا به کمکت هم احتیاج دارم… -okتا نیم ساعت دیگه اونجام. .بای. از دور پگاه رو دیدم از خونه ی خودشون که اونطرف خیابون دوتا خونه باالتر از خونه ی ماست بیرون اومد. در رو با ریموت بازکردم ،خونه ی خوبی بود خیلی وقت بود این خونه رو خریده بودیم مامان میگه من یک سال بیشتر نداشتم توی این خونه ساکن شدیم. از دم در تا در ورودی خونه یه جاده ی شنی بود و اطرافش درخت و چمن که با چراغ هایی که به شکل فانوس بود اطراف درخت ها تو شب زیبایی حیاط رو دوچندان میکرد…انتهای حیاط حدودا۱۰ تا پله میخوره تا دم در ورودی خونه…طرف راست حیاط به حالت شیب داربه پار کینگ میرسه و سمت چپ گلخونه ی کوچیک شیشه ای که مامان توش انواع

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

و اقسام گل ها رو پرورش میده.. ماشین رو گوشه ی حیاط پارک کردم چون عصر قرار بود برم شرکت یسری از نقشه ها رو بیارم خونه روشون کار کنم…. پگاه تازه داخل شده بود.اون یه جورایی بهترین دوستم بود از موقعی که یاد دارم باهم بودیم روحیه ی شادی داشت اون مثل من بیشتر وقتش رو سر کار و خونه بودن نمیگذروند به قول خوش دنیا دو روزه .قیافه ی بانمکی داشت صورت گرد و خیلی سفید باچشمای تنگ طوسی که حسابی بامزش میکرد بینی به قول خوش اروپایی و لب و دهن قیطونی ؛وقتی میخواستم حرصش رو درآرم میگفتم بهش مثل موش خرمایی میمونی آخه موهای خرمالویی رنگ لختی که داشت مرو یاد موش خرمایی مینداخت، ناخداگاه لبخندی روی لبم ظاهرشد پگاه-ای زهرمار به چی میخندی!!از دم در تاحاال زل زدی به من حاال هم میخنده…ای رو آب بخــــ…… -پگاه یعنی ولت کنم میخوای تا سال دیگه حرف بزنی…اِ بسه دیگه دختر…یاد موش خرمایی افتادم یهویی یادم اومد یه دوست دارم چه شباهت عجیبی به اون داره….)یا خدا چرا این دوباره رنگ عوض کرد وای این میخواد چیکارکنه(

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

پگاه دویید طرف طرف شلنگی که فاصله چندانی هم باهاش نداشت و شیر اب رو باز کرد و گرفت به طرفم درست شدم کپ آقای بختیاری میگن چاه نکن بهره کسی اول کسی دوم خودت،ای بابا چی دارم میگم. به آرشام نگاه کردم که حاال از ماشین پیداه شده بود و به قیافه ی من غش غش میخندید. به من میخندی حاال بهت میگم… دوییدم طرف پگاه و بایه حرکت شلنگ رو از دستش کشیدم…پگاه که فک میکرد آالنه که خیس آبش کنم به طرف در خروجی دویید ولی من در کمال خونسردی شلنگ رو به طرف آرشام گرفتم چون حتی فکرشم نمیکر من اون رو خیس کنم خیلی دور اقدام به فرار کنم ولی من ول کن نبودم دنبالش میکردم….آهان دلم خنک شد…. شلنگ بدست دنبالش میکردم کامال خیسش کردم. -هان آقاآرشام خوش میگزره؟به من میخندی؟آقای بختیاری رو خیس میکنی؟بگوغلت کردم… بگو دیگه تکرار نمیشه؟ آرشام همینطورکه میدویید ،با خنده ای شیطنت امیزی گفت: نمیگم… -که نمیگی…هان؟

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

حرف آخرته دیگه؟ ارشام نچی کرد و ابرویی باال انداخت و گفت:حرف اول و آخرمه! و محکم سرجاش وایستاد… شلنگ رو زمین انداختم دست به کمر ایستادم و گفتم: حاال بهت میگم.. صبر کن…. دوییدم دنبالش، اونم پا به فرار گذاشت همون طور که میدویید برگشت پشت سرش رو نگاه کرد که همین باعث شد تعادلش رو از دست بده و با صورت روی سنگ های حیاط خورد زمین. پگاه که حاال از خنده رو زمین ریسه میرفت با صدایی که سعی میکرد خنده ش رو کنترل کنه گفت:بابا آیسانی تو دیگه کی هستی زدی بنده خدارو و داغونش کردی. -ما اینیم دیگه.. برا شما هم دارم پگاه خانم این تازه اولشه… -من همین اول میگم غلط کردم….چیز خوردم… دستاش رو روی گونه هاش گذاشت و ادامه داد :من هنوز صورتم رو احتیاج دارم….من هنوز جوونم …تازه اول راهم. سپس با نگرانی به طرف آرشام نگاه کرد و گفت:آیسان این برادرت چرا بلند نمیشه.

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

به آرشام نگاه کردم همون طوری که خورده بود زمین دراز کشیده بود تکونم نمیخورد… یه لحظه از فکر اینکه یه بالیی سر آرشام اومده باشه شکه شدم. به طرفش خیز برداشتم و گرفتمش توی بغلم؛ از بینیش خون میومد و گوشه ی لبش هم کمی پاره شده بود چشماش هم بسته بود.پگاه خودش رو به ما رسوند کنار آرشام دوزانو نشست و صداش زد ولی هیچ جوابی نمیداد. با نگرانی به صوت ارشام خیره شدم. -آرشام جونم…جون مامان چشمات رو باز کن …باز کن چشماتو ببینم…قول میدم اگه چشمات رو باز کردی دیگه کاریت نداشته باشم….به جون آرمین قول میدم…فقط چشمات رو باز کن… ولی هیچ واکنشی انجام نمیداد همینطور بی حرکت بود اینبار با صدای بلند تری صداش کردم:دِ باز کن دیگه چشاتو.. وضعیتمون شده بود عین این فیلم های هندی.. واال! آرشام کمی الی چشماش رو باز کرد با صدای لرزونی گفت:قول میدی کاریم نداشته باشی؟ -آره قول میدم. تارهایی از موهاش رو که حاال کامال خیس شده بود و به حالت خیلی قشنگی تو صورش ریخته شده بود رو کنار زدم و گفتم: خوبی؟چی شــ…. هنوز حرفم تموم نشده بود که مثل جِت از توبغلم بیرون اومد و به طرف خونه دوید.انقدر سریع رفت و درو بست که من و پگاه کُپ کرده بودیم. پگاه با خنده گفت: بابا این دیگه کیه؟آیسان تو فکرم آرشام روبه اکیپ مون معرفی کنم…عجب ادم باحالیه. با حالت پرسشی برگشت طرف منو ادامه داد:نه؟ نگاهی به پگاه انداختم نگاهی به پنجره ی اتاق ارشام و دندون قرچه ای رفتم … پگاه با همون خنده ای که هیچوقت از رو لبش نمی افتاد گفت:ببین این یه علف بچه چیجوری بازی مون داد. من که هیچی ،از تو چه قولی گرفت؟؟جان من دیدی؟؟ بلند زد زیر خنده و ادامه داد:وقتی قسم جون آرمین رو خوردی مهر تایید رو زدی پای قولنامه و دودستی تقدیمش کردی اونم قولنامه رو قاپید و دِ برو که رفتیم… و دوباره شروع کردن خندیدن…. با هرس دوباره به پنجره ی اتاق ارشام نگاه کردم وگفتم:پگــــــــــــــــــــــــــــاه؟؟

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

-جانم. -ببند دهنتو.. پاشو برو ببین چیزیش نشده باشه…درو روی من باز نمی کنه… یه کمی هم باهاش حرف بزن شاید سر عقل اومد. -چشــــــــــــــــــــــــــم خانووووووووم….امر دیگه ای نیست؟ کفشم رو در آوردم و پرت کردم طرفش که جا خالی داد و رفت و تو خونه.منم بعد از کمی پرسه زدن توی محوطه ی حیاط رفتم تو… داخل که خونه شدم خبری از پگاه و ارشام نبود. صدای پگاه از تو اتاق ارشام میومد. بیخیالشون شدم و به طرف اتاقم رفتم یه بلوز آستین سه ربع البالویی رنگ که پاپیون طالیی رنگی مورب روش میخورد و با یه شلوارک سه ربع مشکی برداشتم و رفتم حموم. بعد از یه دوش نیم ساعته از حموم اومدم بیرون. موهامو طبق عادت همیشگیم آزادانه دورم رهاکردم ..از اینکه موهام خیس دورم ریخته باشه خیلی خوشم میومد. اتاقم کوچیک ترین اتاق خونه بود با کاغذ رنگی لوزی شکل و برجسته ی مشکی . یه قالیچه ی دستباف کوچیک بنفش ومشکی کف اتاقم بود و کمد و میز آرایشم و تخت خوابم ست مشکی و بنفش بودند . تخت خوابم روبه روی در و کنار پنجره ی بزرگ سرتاسری بود که حیاط قشنگمون به خوبی به نمایش می گذاشت.کمد و میز آرایشم کنار در بود وته اتاق دری بود که به حمام کوچیک اتاقم باز میشد…درکل اتاق دخترونه ی قشنگی بود. از اتاق بیرون اومدم… همون موقع پگاه هم از تو اتاق آرشام اومد بیرون و خودش و پرت کرد روی مبل وپوفی کرد و گفت:وای مردم از خستگی…نمیخوای یه کوفتی بدی بخوریم؟ درحالی که خودم رو روی کاناپه می نداختم روبه پگاه گفتم: چی شد؟ پگاه خودش رو با ناخن های بلندش سرگرم کرد و گفت:هیچی بابا…هیچیش نشده بود. سرش رو باال اورد به من نگاه کرد و گفت:اگه ناهارندارید برم خونمون؟ بعد نگاهی به دورتا دور خونه انداخت و گفت:راستی مامان و بابات کجان؟ -امروز خونه ی آقای کاشمیری دعوت بودند. آقای کاشمیری یکی از دوستان باباست که کم و بیش باهم در رفت و آمد بودیم. پگاه-پس چرا تو نرفتی!!!!

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

 خودمو روی کاناپه ی روبه رو پگاه انداختم و گفتم:دوست نداشتم برم….چی میخوری زنگ بزنم بیارن؟ متعجب پرسید:چــــــــــرا؟؟؟ تلفن رو برداشتم و همونطور که شماره مگرفتم گفتم:خوبه! دو پرس چـــــــــرا . با پیاز اضافه؟؟؟ صدام و بلندتر کردم و ادامه دادم:آرشام تو چی میخوری؟ آرشام غش غش خندید و از اتاق اومد بیرون و گفت: منم دو پرس زیــــــرا میخورم با نوشابه ی رژیمی. کالفه گفتم:خوشمزه بازی دیگه بسته بگید هرکدوم چی میخورید؟ بالخره سه تایی تصمیم گرفتیم سه دست قرمه سبزی سفارش بدیم . بعد از آوردن غذا همه مشغول شدیم که پگاه گفت:راستی آیسان!شب برنامت چیه!!! -برنامه ی خاصی ندارم…..چطورمگه؟ همین طور که غذا رو تو دهنش میذاشت گفت:شب یکی از بچه های اکیپمون به مناسبت برگشتش به ایران…… با ذوق برگشت طرف من و ادامه داد:ببین!! سارا میگفت از اون خرپوالس قبل از اینکه بره استرلیا یکی از بچه های اکیپ بوده؛ میخواد همه ی بچه ها رو شام دعوت کنه شهربازی…توهم میای؟ همینطور که سرگرم غذا خوردن بودم جواب دادم:نه…مگه من مثل شما بیکارم…درضمن تو عضو اکیپی نه من!! این درست نیست که من حاالکه…چی چی بود اسم همین یارو؟ پگاه با ذوق گفت:من خودمم ندیدمش تاحاال ولی مثل اینکه با بردیا رفیق جینگه ….سارا میگفت:اسمش هیرادِ. قاشق رو تو هوا تکون دادم : حاال همون هیراد. قاشقی خورشت روی برنج ریختم و ادامه دادم:امشب که همه رو دعوت کرده، بیام بگم منم عضو!!! پگاه سمج تر از قبل گفت: باید بیای. به زور می برمت. غذا رو قورت دادم و گفتم:پگـــــاه؟گیرسه پیچ نده….میدونی از آخرین دفعه ای که من رودنبال خودت بردی تو اکیپتون کی بود؟؟؟ حداقل پنج ماه پیش بود. پگاه دستشو به کمرش زد و با لحن بامزه و بچه گونه ای گفت: آیسان خانم…شما رو بردیا دعوت کرده…به منم کلی سفارش کرده حتما توروببرم… یه لبخند شیطانی اومد رو لبش:مگرنه من رو هم راه نمیدن. -آخه مـ…

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

-آخه نداره…یکم خوش باش چیه یا همش خونه ای یا شرکت. -خوشم نمیاد از این یاروکی بود؟آهان…بهنام…نه!!..چیز…آهان…بهزاد…آره همین بهزادِ…فکر میکنه خیلی بامزس…اصن وللش نمیام خودت تنها برو. – وای آیسان تو چقدر تو اسم خنگی …بردیا…بردیا….تکرارکن. سری تکون داد و گفت: شرط می بندم اصال یادت نمیاد اونی که امشب همه رو دعوت کرده شهربازی اسمش چی بود.آهان اصال چی بود اسمش ؟؟؟ صورتش رو کمی نزدیکتر آورد و باتخسی ادامه داد:چی بود…هان؟؟؟ صورتم رو با اکراه عقب ترآوردم ویه قاشق ماست خوردم در همون حین یه نگاه به آرشام کردم که زیر زیری مخندید انداختم و دوباره یاد کارهای صبحش افتادم نا خداگاه دستم از حرص مشت شد. حاال بهت میگم آرشام خان. بزار پگاه بره. چون قسم جون آرمین رو خوردم باهات برخورد فیزیکی نمی کنم. ولی حالت رو میگیرم. آرشام که انگاری سنگینی نگاهمو،روی خوش حس کرده بود،غذای داخل دهنش رو قورت داد و جدی تر نشست گفت:چیه؟خوشگل ندیدی؟؟ درحالی که با سر به پگاه اشاره می کرد ادامه داد: جوابش رو بده دیگه!! درحالی که نگاهم رو از طرفی که آرشام نشسته بود میگرفتم و به پگاه نگاه می کردم گفتم :بروبابا. قیافم جدی تر شد و به پگاه نگاه کردم :من تواسم خنگ نیستم …دلیلی هم نداره اسم افرادی رو که برام مهم نیستن به خاطر بسپارم ..آهان اصن یادم اومد!!! کمی فکر کردم بعد به این تنیجه رسیدم که انگار یادم نیومد. -اممممم…. حاال هرچی…. آرشام زد زیرخنده… پگاه نگاه عصبی اول به آرشام که باعث شد خندش رو صورتش بماسه و بعد به من کرد که باعث شد کمی خودم و جمع و جور کنم. چشماش رو ریز کرد. صورتش رو نزدیک تر اورد و گفت:وایستا ببینم تو چیکار به بردیا داری؟ -من کاریش ندارم. -پس بی خودی چرت نگو… قرارمون شد ساعت۵ با ماشین تو. از رو صندلی بلند شد و همون طور که به طرف در خروجی می رفت گفت: بابت غذا ممنون.

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

در و باز کرد و میون چهارچوب در ایستاد و گفت:میگم آیسان؟؟؟خوشگل کنیا بلکه مخ این یارو هیرادو بزنی از ترشی دربیای. یه قاشق از روی میز برداشتم و پرت کردم طرفش که در رو بست ورفت. پشت سرش آرشام هم بلند شد. -هوی تو کجا؟؟؟؟؟وایستا ظرف ها رو از رو میز جمع کن و بشورشون… -مـــــــــــــــــن؟؟؟؟؟؟؟؟ -په نه په…. مـــــن!!!! -چراآخه؟؟؟؟؟ -چون چ چسبیده به را.تا یه چرت میزنم آشپز خونه بایداز تمیزی برق بزنه.شیرفهم شد؟؟ بعد هم بدون توجه به قیافه ی کالفه ی آرشام به طرف اتاقم حرکت کردم.راهروی باریکی کنار آشپزخونه قرار داشت که تهش اتاق من بود .دست راستش اتاق آرشام که قبال اتاق آرمان بود. با ست آبی آسمونی که نسبت به اتاق من بزرگتر بود . کنار اتاق آرشام اتاق مامان اینا بود با ست کرم قهوه ای که بزرگترین اتاق طبقه ی پایین بود. بزارید اینجوری براتون توضیح بدم از در ورودی خونه که داخل میشدی سمت چپت راهرو و بود و اتاق ها که بغلش آشپزخونه است بعد از آشپز خونه یه سری پال های پیچ در پیچ که به طبقه ی دوم میخور طبقه ی دوم شامل سه تا اتاقه که یکیش اتاق آرمین بود که دست نخورده باقی مونده، یکیش هم فعال برای آرشام خان بود که خیر سرش میخواد امسال کنکور بده بره اونجا درس بخونه سر وصدا نباشه که اونم فقط دوستاش رو می بره اونجا که صداشون پایین نیاد!!!!! یه اتاق دیگه هست که در ق ُرُقِ منه. یه جورایی اتاق کارم محسوب میشه. بابا میگفت:من با این دب دبه و کب کبه اتاق کارندارم اون وقت این یه علف بچه به خاطر روزی یک ساعت که میاد شرکت اتاق کارداره… بگذریم… طبقه ی اول، پشت راه پله های مارپیچی شکل؛ سالن پذیرایی که شامل یه دست مبل سلطنتی ۲۴ نفری بنفش و میز ناهار خوری ست مبال که با رنگ بنفش کمرنگ دیوار ها به خوبی خودش رو نشون میداد وجود داشت. اتاق نشیمن هم روبروی آشپزخونه که در ورودی خونه هم بهش باز میشد، بود که شامل مبل های راحتی خردلی رنگ و میز ناهر خوری ۵ نفره ست شون بود قرار داشت با کلی قاب عکس که بیشترشون خوانوادگی بود. ساعت ۲بود و من ساعت رو برای ۴تنظیم کردم و بخواب رفتم. باصدای آالرام گوشیم با هر سختی بود از جام بلند شدم و زیر لب به پگاه و آبا و اجدادش درود فرستادم.حوله ام رو از توی کشوی تخت برداشتم و یه دوش ده دقیقه ای گرفتم. از صداهایی که از بیرون میومد مشخص بود مامان اینا اومدن..خوبه حاال حداقل آرشام تو خونه تنهانیست.

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

مشغول خشک کردن موهام شدم و بعد با گیره باال بستمشون.فرق کج باز کردم و چند تارشو آزادانه تو صورتم رها کردم.تو آینه نگاهی به خودم انداختم. چشمای درشت سبز رنگم با مژه های بلندی که توی صورت تقریبا گرد مثل برفم زیبایی خاصی داشت ؛به خصوص که موهای زیتونی رنگ لختم که تا وسطای کمرم میرسید هم به اون ها جالیی دیگه می بخشید بینی قلمی و کشیده ،گونه های برجسته و چال روی گونه ام که عاشقش بودم. لبام هم پر و همیشه صورتی بودن .قدم ۱۷۰ بود ۵۰کیلو وزن داشتم و استخوان بندی فوق العاده ظریفی داشتم. ناخودآگاه ساعت رو نگاه کردم.۳۰:۴ بود.داشت دیر میشد.سراغ کمد لباسم رفتم…مانتوی کالباسی رنگم رو که سرآستیناش و پایینش با نگین های طالیی کار شده بود و چهار دکمه ی بزرگ طالیی میخورد و تا روی زانو بود و انتخاب کردم. یه شلوار کتون مشکی دم پا هم برداشتم. شال مشکی رنگی که دمش با نگین های طالیی کار شده بود روی سرم انداختم. روی صندلی میز توالت نشستم کمی کرم پودر به صورتم زدم ویه رژگونه ی کمرنگ کالباسی وآرایشم رو با یه رژ کالباسی کامل کردم. کیف فانتزی مشکی رنگم رو برداشتم .سوییچ ماشین وکیف پول ،گوشیم ، رو انداختم توش.نگاهی تو اینه ی قدی ام انداختم..واقعا تیپم حرف نداشت…عینک دودی ام رو از داخل کشوی میز برداشتم و از اتاقم بیرون اومدم. مامان روی کاناپه دراز کشیده بود و کتاب میخوند…بی هوا رفتم روی دسته ی کاناپه نشستم. -سالم…مامان گلم….چی میخونی؟ مامان چند لحظه شکه شد.. کمی سر جاش جابه جاشد و در آخرهم روی کاناپی نشست و گفت: سالم…چته تو دختر این چه طرز اومدنه!!! -ترسیدین؟ -نترسیدم…شوکه شدم. نگاهی به دور و بر برانداختم. نه خبری از بابا بود و نه آرشام. به مامان نگاه کردم و گفتم:پس بابا وآرشام کجان؟ -بابات من رو رسوند و رفت شرکت گفت یه کاره کوچیک داره و بر میگرده.آرشام هم من که اومدم با آرش داشت میرفت کتابخونه. از روی دسته ی کاناپه بلندشدم و به طرف آشپزخونه رفتم که بهونه ی خوردن یه لیوان آب،ببینم آرشام کاری که بهش گفتم رو انجام داده یانه؛ که دیدم بـــــــعـــــله مثل اینکه حرفم بدجور بروووووو داشت.آشپزخونه از تمیزی برق میزد.ناخدآگاه لبخندی از سر رضایت روی لبام نشست.

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

همون موقع مامان اومد تو آشپزخونه . همین طور که یه بسته گوشت از داخل یخچال برمی داشت و داخل سینک می گذاشت وآب گرم رو روش باز میکرد گفت:دلم خوشه دختر دارم.غذا که از بیرون گرفتید… بعد برگشت به من نگاه کرد و ادامه داد:مامان جان حداقل دوتیکه ظرف بود می شستید…باید من بیام ظرف های ناهارتون رو بشورم؟ مامان زن زیبایی بود…الغر اندام و از نظر قد کمی کوتاه تر از من ،صورت گرد و سفید و لبای قیطونی ، با چشمای درشت قهوه ای که انگار توی صورتش میدرخشد…همونطور که گفتم آرشام خیلی شبیه به مامان بود ولی من اصال . با اینکه بابا چند بار اصرار به گرفتن خدمتکار داشت اما مامان قبول نکرد.مامان به این باور بود که کارای خونه رو خودمون باید انجام بدیم و به خصوص به خاطر یاد گرفتن من از کارای خونه؛ بیشتر مانع گرفتن خدمتکار میشد. بگذریم…. وقت برای توضیح دادن نداشتم،ولی این کاره آرشام رو بی جواب نمیزارم. -ببخشید مامان گلم….مامان؟ -جانم. درحالی که به طرف در خروجی حرکت مکردم ادامه دادم:من دارم با پگاه میرم شهربازی شام هم یه چیزی می خوریم…نگران نباشین. -چه عجب !!!خوبه حداقل این پگاه هست…که به زور تورو یه جایی ببره…خوش بگذره مامان جان. -عه مامان؟؟شما هم که مثل پگاه می مونید.من کی بیرون نمیرم؟ همینطور که یه جفت کفش عروسکی مشکی از داخل جاکفشی بیرون میاوردم به مامان نگاه کردم و گفتم:من به غیر از شرکت و خونه جای دیگه ای نمیرم؟؟؟ -من که ندیدم…چرا!!!شاید تا خونه ی پگاه اینا هم بری. -نه مامان من دارین اشتباه میکنیند.من بیشتر از اینکه خونه ی پگاه برم خدمت آقای بختیار هم مشرف میشم.از بس این آقا پسرتون تکه. کفش هامو پوشیدم و در و باز کردم. -خوب من دیگه برم . یه ب*و*س از راه دور واسه مامان فرستادم.

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

-خدافظ. -خیر پیش. هنوز نرفته بودم که مامان با سرعت از آشپزخونه خارج شد اومد طرفم .گفت: آیسان مامان یه لحظه صبرکن. خودش رو بهم رسون و دستم توی دستای گرمش گرفت. از کارش شکه شدم و با تعجب نگاهش کردم. مامان که قیافه ی متعجبم رو دید،لبش رو تر کرد و گفت:االن که خونه ی آقای کاشمیری بودیم اجازه خواستند که برای فرزاد فرداشب بیان خاستگاری. قیافه ی متعجب من کم کم جای خودش رو به کالفگی داد.دستم رو از توی دستای پر حرارت مامان بیرون کشیدم وگفتم:خواهش میکنم مامان االن وقت این حرف ها نیست. -پس کی وقتشه…هان؟حداقل این یکی رو به خاطر من و بابات بزار فردا شب بیان.ما تو رو مجبور نکردیم.فرزاد پسر خوبیه.میدونم که دوست داره.امروز به محض ورود ما وقتی دید تو نیومدی،طفلک یهویی وا رفت. از کوره در رفتم. -مامان کاری نکنین که فکرکنم توی این خونه اضافی ام…می خواین منم مثل آرمان از این خونه برم؟؟؟؟!!!! حرفم خیلی تند بود…درست دست گذاشتم رو نقطه ی حساس مامان.میدونستم اصال منظور مامان از این حرف ها تعیبری نیست که من کردم.کدوم مادر و پدری هستند که خوشبختی بچه شون رو نخواند. بازهم زیاده روی کردم.این آیسان۶سال پیش نیست.نه این من نیستم.خسته شدم از بس که تظاهر مغرور بودن کردم.دیگه داره کم کم باورم میشه که یه آدم مغرورم که به غیر از خودش به کسه دیگه ای اهمیت نمیده.. خب مگه همینو نمیخواستم؟چرا من اینو میخواستم ولی نمیدونستم انقدر تحملش سخته. مامان چند لحظه نگام کردو باشه ی آرومی گفت و به طرف آشپزخونه رفت…یه لحظه برق اشک رو توی چشماش دیدم اما نمیخواستم باور کنم این من بودم که باعث این اشک لعنتی شده بودم. کالفه واز پله ها پایین اومدم و سوار ماشین شدم. پگاه دم در منتظر ایستاده بود.هنوز درست نگه نداشته بودم که سوار ماشین شد. عادتش بود؛منم دیگه به این کارهاش عادت کرده بودم. پگاه-سالم…بزن بریم. -علیک سالم.

دانلود رمان فاجعه ی رمانتیک

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب فاجعه ی رمانتیک : PDF|APK|EPUB

 

تعداد صفحات کتاب : پی دی اف ۱۳۰ جار ۲۱۰۰

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر