جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان عشق و پیمان

دانلود رمان عشق و پیمان اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب عشق و پیمان : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان عشق و پیمان (موبایل و PDF)
1.gif نام کتاب رمان : عشق و پیمان
1.gif نام نویسنده : مبین نجفی
1.gifحجم رمان عشق و پیمان : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان عشق و پیمان :
مبین پسری ساده،باهوش،درس خون،مودب،محترم و جذاب.تمام صفاتی که یه پسر باید داشته باشه رو داشت،قد بلند و خوش چهره با چشم و موهای سیاه و بدنی خوش فرم پسری که واقعا چهره زیبا و دوس داشتنی داشت بخصوص وقتی اخم میکرد خیلی زیباتر میشد، به درسش بیشتر از هرچیزی توجه میکرد و مواظب بود به کسی بی احترامی نکنه و جواب بی احترامی رو با احترام بده ۱۶سال سن بیشتر نداشت.پدرش کارمند دولت بود و تو خانواده ای بزرگ شده ،بود که صفا،صمیمیت و محبت باهاش همراه بود،طوری که تموم درد دل هاشومیتونست خیلی راحت با خانوادش در میون بزاره! هرچیزی رو که داشت حتی به رُخ خودشم نمیکشید و فقط محبت و دوستی رو میپسندید و سعی میکرد هیچوقت کسی رو از خودش ناراحت نکنه!

دانلود رمان جدید

رمان جدید از مبین نجفی عشق و پیمان

مبین پسری ساده،باهوش،درس خون،مودب،محترم و جذاب.تمام صفاتی که یه پسر باید داشته باشه رو داشت،قد بلند و خوش چهره با چشم و موهای سیاه و بدنی خوش فرم پسری که واقعا چهره زیبا و دوس داشتنی داشت بخصوص وقتی اخم میکرد خیلی زیباتر میشد، به درسش بیشتر از هرچیزی توجه میکرد و مواظب بود به کسی بی احترامی نکنه و جواب بی احترامی رو با احترام بده ۶۱سال سن بیشتر نداشت.پدرش کارمند دولت بود و تو خانواده ای بزرگ شده ،بود که صفا،صمیمیت و محبت باهاش همراه بود،طوری که تموم درد دل هاشومیتونست خیلی راحت با خانوادش در میون بزاره! هرچیزی رو که داشت حتی به رُخ خودشم نمیکشید و فقط محبت و دوستی رو میپسندید و سعی میکرد هیچوقت کسی رو از خودش ناراحت نکنه! نازنین دختری مودب،ناز،درس خون،خودخواه،مغرور و ازخود راضی بود، دختری بود خوش اندام و زیبا الغر و قدی متوسط با چشم های درشت و زیبا دختری که چهرش واقعا دخترونه و ناز بود… زندگیش با زندگی بیشتر آدما فرق داشت و متفاوت بود،همین باعث شده بود که اخالق و طرز برخوردش فرق داشته باشه با بقیه و بیشتر اوقات تنها باشه،پدرش پولدار بود و اون فکر میکرد که پول خوشبختی میاره!!!نازنین تو یه خانواده بزرگ شده بود که پول بهترین چیز بود براشون پدرش کمتر بهش سر میزد و بیشتر اوقات تنها بود،عاشق یه پسر بود بعد از عاشق بودن باالخره اون پسر بهش خیانت کرد و تنهاش گذاشت،کارش به خودکشی رسید،اما تصمیم گرفت خودشو جمع و جور کنه و به عشقی برسه که واقعا ارزششو داشته باشه! فصل اوّل عشق و لذت عشق برمیگردم به سه سال پیش وقتی که من تنها ۶۱ سال داشتم،تازه و یواش یواش معنی عشق رو درک میکردم،تو اون زمان با دختری به اسم نسترن آشنا شدم،دختر خوبی بود باهاش آشنا شدم و بعد ی مدت باالخره عاشقش شدم و ازش خوشم اومد ولی مث هر عشق الکی باالخره بعد ۱ماه همدیگرو تنها گذاشتیم، تا یک سال پیش که دوباره باهاش آشنا شدم و دوستیمونو از سر گرفتیم،من اونو دوست داشتم و اون منو و داشت خوب پیش میرفت تا اوایل پاییز که سر حقیقت

دانلود رمان عشق و پیمان

یا دروغ نسترن سیم کارتشو خاموش کرد و دیگه رابطه و عشق اون کم رنگ تر میشد ولی من نمیخواستم از دستش بدم و باز به فکرش بودم و دوسش داشتم ولی دیگه معلوم نبود اون کجا بود و داشت چیکار میکرد،یک برنامه بود به نام اینستاگرام عکسای خودمو اونجا میذاشتم که شاید اون برگرده و ببینه ولی خبری ازش نبود،عکسامو که تو اینستاگرام قرار میدادم یک دختر خانم مهربون بود که همشونو میپسندید و نظر هم زیر عکسام میذاشت،دختر خوبی بود کال… منم عکسای اونو میپسندیدم و هر روز به حساب کاربریش سر میزدم،یه روزی از روزها از این دختر خانم مهربون یه پیغام دریافت کردم،که توش نوشته بود: -سالم! -سالم! -خوبی؟ -ممنون،شما خوبی؟ -مرسی،بیکار بودم،حوصلم سر رفته بود گفتم باهات صحبت کنم! -باشه،مشکلی نیست،ببخشید شما برنامه کیک دارید؟ -نه،ندارم از کجا بیارم؟ -میتونید از بازار دانلود کنید یه حساب بسازید و بهم بگید اونجا صحبت کنیم،بهتراز اینجاست… -)نرم افزار رو ساخت و بهم پیام داد(خب ساختم و دانلود کردم،حالت چطوره خوبه؟ -ممنون،شما خوبین؟ -آره خوبم مرسی،راستی یه سوال این نسترن خانم که زیاد دوسش داری،از عشقت بهش باخبره؟ -آره،اما نمیدونم چرا دوماه گذشته ولی ازش خبری ندارم،نمیدونم رفته تنهام گذاشته یا نمیتونه زنگ بزنه بهم،نمیدونم چیکارکنم؟ -خب امکان داره هر اتفاقی افتاده باشه،شاید دیگه اون تورو نخواد،شاید نتونسته بهت زنگ بزنه،ولی هر عاشق واقعی زیر سنگم باشه از عشقش خبر میگیره!… -راست میگی نازنین خانم یه خواهش ازت دارم برام انجام میدی؟

دانلود رمان عشق و پیمان

 -آره حتما بفرما؟! -من شماره مدرسه نسترن رو دارم میشه زنگ بزنی مثال بگی خواهرشی ازش احوال بپرسی؟! -آره،چراکه نه شماره مدرسشو بده تا زنگ بزنم… بعد تموم کردن حرفامون شماره مدرسه نسترن رو بهش دادم تا باهاش حرف و احوالشو بپرسه،واقعا خوشحال بودم که میتونم باالخره بعد از دوماه باالخره از احوال عشقم باخبر بشم… قرار بود به مدرسشون زنگ بزنه اما قبل زنگ زدن بهم پیام داد که: -داداش مبین؟ -بله آجی؟ -قبل اینکه به مدرسشون زنگ بزنم،چی بگم؟ -خب بگو دوستشم یه کار مهم باهاش دارم،بگو باید به خودش بگم… -باشه قبل اینکه زنگ بزنم،شمارمو برات میفرستم، فقط مواظبش باش تو واتساپ برات صدامو میفرستم میخوام بهش چی بگم تا وقتی بهش زنگ زدم چیزی از قلم نیفتاده باشه! -باشه االن بهت پیام میدم. شمارشو که برداشتم رفتم تو واتساپ بهش پیام دادم و صداشو شنیدم که قرار بود به نسترن بگه،واقعا صداش همونی بود که فکر میکردم،ناز،آروم کننده و مهربون.داشتم خوشحال میشدم که باالخره دیگه موقعش رسیده که از حال نسترن باخبربشم،منتظر بودم نازنین بهم جواب بده وقتی جواب داد بهم گفت: -داداش مبین؟ -بله آجی نازنین؟ -زنگ زدم،گوشی رو برنداشتن! -خودمم زنگ زدم کسی برنداشت،چه بد! -میگم نکنه،نسترن عاشق شده باشه و تورو فراموش کرده باشه!

دانلود رمان عشق و پیمان

 -نمیدونم از این خیلی میترسم ، شاید… نمیدونم خدا میدونه! -خب اگر زنگ زد بهت باید خودت واسه هرچیزی آماده کنی شاید بگه دوست نداره،شاید بگه دوست داره! داشتیم راجب اونی که تنهاش گذاشته بود و بهش خیانت کرده بود حرف میزدیم،منم از اخالقم و رفتار و طرز برخوردم باهاش حرف میزدم!!! -از اون عوضی بگو نازنین که تنهات گذاشته… -خب من واقعا عاشقش بودم ولی اون جلو چشام بهم خیانت کرد و تنهام گذاشت… -میدونم چی کشیدی ولی دیگه نباید تکرار شه نازنین! -من یاد گرفتم که هرکسی رفت به قول معروف انگشت شستمو جلوش میگیرم میگم این نشد،دیگری،بهتری و خوشگل تری -امممممم ، مطمنم این حرف دلت نیست!!! باور نمیکردم این حرف دل اون باشه اون ته دلش یه دنیای بزرگه که دوست داشتنیه ولی نمیخواد بروزش بده… آخرشب بهش گفتم: آجی یه خواهش ازت دارم!؟ -بفرما؟ -صدات خیلی خوب و آروم کنندس میشه برام شعر بخونی؟ -ااا روم نمیشه آخه!!! -بخون دیگه جون من! -باشه صبر کن برم یه آهنگ خوب انتخاب کنم!!! -عاشق یکی شدم که مهربونتر از توئه

دانلود رمان عشق و پیمان

 بعضی وقتام مثه خودت الی حرفام میدوئه آره این همونیه که میخواستم همیشه اگه یه روز نبینتم دوتا چشاش بارونیه.. عاشق یکی شدم نگو از لج بازیه ایندفعه دروغ نمیگم این حسم واقعیه هر شب باهمدیگه میشیم یه عالمه مست قول داده مثله تو نباشه گفته که تا آخرش هست آهنگ عاشق یکی شدم ساسی مانکن رو برام خوند آروم و دوس داشتنی،خیلی دوسش داشتم، بدجوری عاشقش شده بودم.شب رفته بودم خونه خالم بش پیامک فرستادم برم خونه کارت دارم،گفت کار چی گفتم برگردم میگم تو درون خانوادم جا باز کردی،راجعش به مامانم گفتم و گفتم دختر خوبیه و قرار تابستون مث خواهر بیاد خونه ما و یه مدت مهمون ما باشه… به خونه که برگشتم باهاش زیاد حرف زدم،بهش گفتم: -نازنین؟ -بله،داداش؟ -تابستون بیا خونه ما،باشه؟ -نه مگه خل شدی دیونه!!! -نه با مامانم حرف زدم گفتم آجی میخواد بیاد خونه ما،اونم گفت قدمش روی چشم بیاد حتما… -امممم،باشه من با خونه حرف میزنم و کاری میکنم که حتما بیام… -ایول ممنونم… خب راستشو بگم من واقعا ازش خوشم اومد بود یه دختر صاف و ساده و مهربون اما یکم خودخواه و از خود راضی ولی دوست داشتنی، اما من یکی دیگه رو بیشتر دوس داشتم آره نسترنو پس نمیتونستم بهش بگم عشقم شه!!!

دانلود رمان عشق و پیمان

روز بعدش داشتم فکر میکردم اون دختر مهربونی بود،خیلی مهربون اما از همه بدتر این بود که نمیتونست عشق و محبتشو ابراز کنه و این برای من دردآور بود!!!شب خواب نداشتم کلی به ماجرا فکر کردم نازی یا نسترن؟!! از یه عمر زندگی حرف میزنم!!! نمیدونم کدوم رو انتخاب کنم.صبح از خواب پاشدم بهش پیام دادم و یه سری حرف رو بهش زدم،بهش گفتم: -نازنین میدونم بیشتر اوقات تنهایی و بیشتر تنها زندگی کردی، اما دختر خوب و مهربونی هستی و میتونی بهتر هم باشی، از من به تو مث داداشت نصیحت مواظب خودت باش بدون کجا داری میری،دوستات کی باشن،چی بپوشی،طوری باش همه بهت افتخار کنن،دوست دارم فقط و فقط مال من باشی چون واقعا دوست دارم و باید مواظب خودت باشی!رو من مث داداشت حساب کن حاضرم روز و شبمو برات بزارم فقط تنها نباشی و ناراحتیتو نبینم! -باشه داداش گلم قول میدم فقط مال تو باشم،مواظب هستم،ممنونم که به فکرمی!!! -ممنون از اینکه فقط میخوای مال من باشی!!! -ولی تو تنها مال من نیستی،نسترن هم هست تو مال اونم هستی!!! ولی نصفش کن دلتو بیشترشو بده به من کمتر مال نسترن! نه خوب اینطوری نمیشه باید بیشترمال اون باشه ، اون عشقته!!! -میدونم اونم هس ولی اون تنهام گذاشته واسه همین میتونم قلبمو بهت بدم،چون واقعا دوست دارم!!! -نازنین آخرشب بهت زنگ میزنم باهات حرف میزنم… با داداشم رفتم خونه مامانبزرگم اونجا تنها بودم یه مدت زیاد نشستم و به این عشقی که میخواد شروع بشه فکر کردم و با دختر عمومم راجع همین موضوع زیادحرف زدم… باالخره بهش زنگ زدم و باهاش حرف زدم توی بیمارستان بود ولی کلی باهاش حرف زدم بهش گفتم: -سالم،خوبی چطوری؟ -سالم،ممنون عزیزم،من خوبم -خب باید یه چیزارو بهت بگم نازنینم،من برا خودم یه قانونایی دارم!میتونی انجامشون بدی؟؟ -آره قول میدم پس االن شرطاتو بگو…

دانلود رمان عشق و پیمان

-شرط یک باید مهربون و خوش اخالق و به حرفام گوش بدی! شرط دو پوشیدن لباس های مسخره و… ممنوع شرط سه خوردن بعضی چیزا ممنوع،چون خودم با الکل مخالفم هیچی نمیخورم و اتفاقا نماز هم میخونم… -باشه باشرطات موافقم،انجام میدم خب دیگه!؟ -هیچی تموم حرفامو بت گفتم،بامن بودن سخته نازنین ولی اگه باهام باشی مطمن باش یه شیر پشتته که تا آخر مواظبته!!! -گل چی دوس داری مبین؟ -من گل رز!!! -اوکی خیلی دوست دارم بوووووس فعال -فعال اون شب خون مامان بزرگم بودم،واقعا تصمیم خودمو گرفته بودم فقط نازنین رو دوست داشتم فقط با اون باشم یک دختر خوب و مهربون! صبح روز جمعه بود که رفته بودم نمازجمعه،از اون روز به بعد دیگه هر وقت سر نماز از خدا میخواستم اون بهم برسه و مال من بشه!چون واقعا دلبستش شده بودم!فردا اون روز که به خونه برگشتم،ازم خواست یه گروه بسازم تو وایبر و با اقوامم آشناش کنم و منم موافقت کردم و پسرعموهام و داداش و دختر عموهامو آوردم تو گروه،ابتدا داشت همه چیز خیلی خوب پیش میرفت و روز به روز به اون وابسته تر میشدم! یه روز تو گروه یکی از آشنا هام بهش گفت: -نازنین چه زود صمیمی میشی!؟ من میدونستم واقعا منظوری نداشت،اما نازنین هول کرد بهم زنگ زد گفت: -سالم! -سالم،این دختر عوضی داره چی میگه؟ -واال منظوری نداشته مطمنم! -نه داشته اون بهم گفت خیلی زود صمیمی شدی،هرکی زود صمیمی بشه…

دانلود رمان عشق و پیمان

-بابا چرا باور نمیکنی اون منظوری نداشت اگه داشت من میدونستم حتما… -نه منظوری داشت،تو و اون داداشت بهم توهین کردین! اگه داداشم بدونه میدونی چیکار میکنه!؟ -میخواد چیکار کنه!؟ اون منظوری نداشت باور کن. -نه مطمنم داشت حاال فعال،بای -بای یهویی زد به سرم که ازش جدا شم نمیدونستم اینقدر خودخواهه که میره و پول و قدرت الکی باباشو به رُخم میکشه،بهش چیزی نگفتم و فقط خواستم اون خودش تصمیم بگیره،باهاش آشتی کردم و اون چند شب باالخره گذشت!یه شب که خونه تنها بود و از خواب پاشده بود بهم گفت: -مبین؟خیلی میترسم از خواب پریدم و دیدم کسی خونه نیست نزدیک بود دق کنم… فورا بدون معطلی بهش زنگ زدم و مکالمه مون از سالم همیشگی شروع شد… -سالم نفسم خوبی؟ -سالم نه مبین از خواب پریدم دیدم کسی خونه نیست دارم از ترس میمیرم!!! -نترس عزیزم مواظبتم تا خود صبح،االن حالت چطوره؟ -ای خوبم بدک نیستم،ولی خیلی ترسیدم. -االن یاد یه چیزی افتادم وای وای!!!!

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب عشق و پیمان : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر