جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان عشق ابدی قسمت  اول اختصاصی دی ال رمان


دانلود رمان, دانلود رمان ایرانی , رمان بدون سانسور, دانلود عشق ابدی, رمان هایی یاسمن قاف, , رمان عشق ابدی از یاسمن قاف, یاسمن قاف, عشق ابدی, بیوگرافی نویسنده یاسمن قاف, رمان فارسی یاسمن قافاولین سایت رمان ایرانی , ,رمان عاشقانه, ,dlroman, دانلود رمان, دانلود رمان عاشقانه, عشق ابدی, , دانلود رمان بدون سانسور, ، رمان های یاسمن قاف, ، رمان, دانلود رمان عشق ابدی, ، دانلود رمان برای اندروید عشق ابدی, ، دانلود رمان برای جاوار عشق ابدی, ، دانلود رمان عشق ابدی برای کامپیوتر نسخه PDF, ، دانلود رمان عشق ابدی برای موبایل نسخه پرنیان, دانلود رمان عشق ابدی برای موبایل نسخه کتابچه , دانلود رمان عشق ابدی برای موبایل اندروید و آیفون نسخه EPUB , دانلود رمان , خواندن رمان عشق ابدی , خواندن انلاین عشق ابدی , دانلود رمان عاشقانه , ، دانلود رمان زیبا ، دانلود رمان هیجانی ، دانلود رمان جدید ، رمان پربازدید, نود و هشتیا , تک سایت , رمانستان , رمانسرا , رمان نویس, رمان عاشقانه, رمانی ها , بوستان رمان , دنیای رمان, دوسـتـداران رمـان, رستوران رمان, شهر رمان, رمان عاشقانه جدیدو, رمان جدید, نگاه دانلود, رمان 98, رمان رمان رمان,
1.gif نام کتاب رمان : عشق ابدی

1.gif نام نویسنده : یاسمن قاف
1.gifقسمت اول عشق ابدی

1.gifخلاصه داستان رمان عشق ابدی :

داستان زندگی من..یاسمَن..عشق ابدی من که تو قلبم نهفته شده…خیلی سختی کشیدم اما..خستگیم با عشقم در میره..امید دارم که ی روزی میاد که تا ابد باهمیم

دانلود رمان جدید

رمان جدید از یاسمن قاف عشق ابدی

دانلود رمان جدید

1.gif

بخش اول
*بدلیل اینکه نمیخوام آبروی کسی برده بشه یا .. اسم کارکترای زندگیمو تغییر دادم.
_____________________________________________
زندگی..پستی و بلندی داره..گاهی وقتا حس میکنی اینقدر خوشبختی که دنیارو فراموش میکنی..بعضی وقتا هم انگار زمین و زمان در تلاشن که ترو بشکنن،تو مثل ی آیینه ای!هر دم ممکنه بشکنی و ترک برداری..اونموقع میشه که هیچی و هیچکسی نمیتونه ترمیمت کنه..!منم زیاد شکستم..
.
.
.
بچگیمو دقیقا یادم نیست،نمیدونم شاید خاطره خوبی نداشتم یا آلزایمر گرفتم از الان!برعکس همه که از بچگیاشون خاطره های زیادی دارن من اصلا یادم نیست کی بودم از کجا اومدم و چطور شد بزرگ شدم..نمیتونم یادم بیارم..!!!
فقط از 12 سالگیم یادمه..از اونجا که ابرای دنیای من رنگ غم گرفتن غمی که اولش برام شادی و خوشبختی به همراه داشت.
تو یکی از سایتای بازیای آنلاین مشغول بازی بودم..ی بچه 12 ساله مشغول سرگرمیش(شاید خیلی ساده بنظر بیاد ولی حقیقت محضه)
که یکدفعه نظرم ناخودآگاه به انجمن اون سایت که بالاش نوشته بود جلب شد.
-وااا!یعنی انجمن چیه؟!!واسه چیه؟چیکار میکنن!..بزار ببینم چیه!
و همه چی با یک کلیک اغازشد!
رفتم تو انجمن..دیدم شبیه ی چیز علمی فرهنگیه اما کابرم داره..تصمیم گرفتم عضو بشم تا بیشتر سر در بیارم
ثبت نامو زدم ایمیل میخواست ایمیل نداشتم بنابرین ساختم..ایمیلمو وارد کردم و همه چی تکمیل و اماده بود برای ثبت نام..
ثبت نام کردمو تموم شد برام جالب بود ی چیز تازه تو زندگیم.
کم کم فهمیدم مدیر و ناظم داره انجمن و قدرت دست اوناست و نظارت دارن..
-یعنی میشه منم مدیر شم؟!
کم کم تاپیکا رو خوندم و خودم بلد شدم تاپیک ارسال کنم.
خلاصه نصف روز من تو این انجمن وقتمو میگذروندم اونم فقط موقعی که مامانم نبود (مادرم شاغله).
کم کم دو سه تا دوست پیدا کردم(مونث)با اونا حرف میزدم.
بعد مدتی که دیدم شرایط مدیریت سخته ی پیغام اومد یکی که نمیشناختمش پیغام داد و ازم خواهش کرد برم تو انجمنش منو مدیر کنه منم قبول کردم چون مدیریت ارزوم بود
رفتم تو انجمن اونم عضو شدممدیرم کرد..اما اونجا بالای انجمن ی چت باکس داشت که بقیه اعضا باهم حرف میزدن منم ی روز دلمو زدم به دریا و گفتم منم حرف بزنم.
حسین-مهرداد-شیدا-رزیتا-محمد-هما-پرنیا..تقریبا همه بچه های پایه چت اوونروز آن بودن.وارد شدم سلام و احوال پرسی و معرفی و..
یک هفته همینجوری پیش رفت تا من از حرفای مهرداد خوشم اومد و بهش گفتم که دوسش دارم اما اون گفت پرنیا دوس دخترشه من گریه کردم ..
از اونور دوروز بعدش حسین به من گفت از حرف زدن و رفتارم خوشش اومده ولی من قبول نکردم که دوست بشم باهاش
حسین خودشو جای یکی از خواننده ها جا زدو به من معرفی کرد منم تو رویاهای شیرین کودکیم خودمو نارین 15 ترکیه معرفی کردم..
از اونجا ک ساده بودم حرفای حسینو قبول کردم و فکر کردم خوانندست!
بعد ی هفته اصرار حسین بهش شماره گوشیمو دادم.. دفعه اولی که زنگ زد خاله امینا خونمون بودم و من جواب دادم :
+الو..سلام..
-س.س..س..سلام
+شماره افتاد؟
_آ..ره افتاد
بیق بیق بیق_____
دکمه آفو زدم..صداش خیلی کلفت بود ترسیده بودم اولین بار بود صدای ی پسرو میشنیدم ک با من حرف بزنه و من شماره تلفنمو داده باشم بهش.
چون صداش خیلی کلفت بود و خوف برم داشته بود بهش گفتم نمیخوام دوست شم دیگه دیگه حقیقتا هم برای هم رو کردیم +من بهت دروغ گفتم که خوانندم من حسین عامری هستم 15 تبریز
-منم بهت الکی گفتم اون رویاهام بود منم یاسمن 12*******
+چرا نمیخوای دوست بشیم؟
_صدات خیلی کلفت بود ترسیدم..
+وا..اینکه دلیل نشد
-شمارمو پاک کن ترو خدا دیگه هم زنگ نزن

من گوشیمو خاموش کردم ی روز از ترس،تا اینکه یک هفته گذشت و حسین تو چت باکس گفت برای همیشه داره میره باکو و دیگه سایت هم نمیاد.
اولا برام عادی بود..
اما بعد کم کم تو زندگیم مهم شد..
-حسین نرو..
+چرا؟تو که گفتی باهام دوست نمیشی..منم میخوام برم.
-باشه باشه ببخشید غلط کردم باهات دوست میشم..
خاله اینام رفتن خونه خودشون و من تنها میشدم و فرصت بود تا با حسین بیشتر چت کنیم و زنگ بزنیم..
به حسین گفتم عکس واقعی خودتو بده اونم گفت توهم بده عکستو.قبول کردیم و دوتایی عکسامونو دادیم.
ی پسر لوپولو با ی خال بالای لپ سمت چپش.
باهم دوست شدیم  اول حرف زدن و اس ام اس بازی باهاش سخت بود و خجالت میکشیدم و از صداش میترسیدم..
کم کم عادت کردم یکی دوماه گذشت منو حسین صمیمی شدیم مثل دوتا دوست تنها فرقمون وعده های الکی حسین بود..تا اواسط زمستون شد(بعد تولدم ده اسفند) که سیزده سالم شد و خاله امینا بازم اومدن خونمون یروز برفی وقتی رفتم مدرسه گوشیمم بردم گفتم با حسین حرف میزنم..وقتی رسیدم خونه گوشیمو قایم کردم زیر پتوم و حسینم همون موقع اس داد.
صدای گوشی دراومد و مامانم دوید سمتش و پرید روش و اسو خوند و گوشی و گرفت سیمکارتمم شکوند و کلی منو زد اینترنت هم قطع کرد.
من تو نبودنای حسین هرروز براش نامه مینوشتمو زیر موکت کمد دیواریم قایم میکردم.
حس وابستگی من هرروز و هرروز نسبت به حسین بیشترو بیشتر میشد.
تا اینکه فقط گوشیمو بهم دادن.
برگشتم به انجمن و به حسین پی ام دادم.
تا اواسط پاییز ک مامانم انجمنو دید ولی زدم رفت سریع و مامانم دعوا و نت قطع شد تا تولد 14 سالگیم ..گوشیمو دادنو من شیطونم که میرفتم کلاس زبان 25تومن دادمو ی سیمکارت فعال گرفتم اونو گرفتم تا تابستون ک فهمیدن و باز گوشی و سیمکارت پررر..
تولد 15 سالگیم برام ی تبلت گرفتن و من باز ی سیمکارت و داستان تکرار شد شهریور بود رگمو تو حموم خط خطی کردم..کسی نفهمید

تا اینکه تبلتو بهم دادن و من رفتم به حسین پی ام دادم بیاد کلش…
حسین داشت ازم سوء استفاده میکردو من بدون اینکه بفهمم بهش عکس برهنه میدادم.هرکاری میگفت میکردم و فکر میکردم عاشقمه.
خلاصه ی پنجشنبه که حسین بحث س*س چت و باز کرد و داشت باز خرم میکرد که بهش عکس برهنه فلان جور بدم و من همش مخالفت میکردم بابام یهو وارد خونه شد منم هول کردم اول تبلتو انداختم و رفتم بابامو بغل کردم اما مث اینکه فهمید خودمو از بغلش پرت کرد
+چه غلطی میکردی پدر سگ..
-هیچی بابا بخدا.
+ای عوضی من ترو میشناسم..
رفت سمت تبلت و تمام چتارو خوند.منم گرفت زیر مشت و لگد.حسابی میزد به سر صورت.
+شوهر میخوای آره؟!شوهر میخوای پدرسگ..
-نه نه ب..ا..ب..ا بخدا فقط میخواستم ازش انتقام بگیرم ..بخدا
+خفه شو ..من خرم نه؟میخوای انتقام بگیری پدرسگ..
یدونه تو صورتم..پای چشمم..اینقد زد تا دستشوییم گرفت(گلاب به روتون)
-بابا دسشویی دارم.
+گمشو برو گمشو شوهر میخوای اره..
+در دسشوییو باز بزار..
و من در دسشوییو بستم.
تبلتو گرفت..
سه ماه بعد تبلتو دادن.
من اونموقع با تلگرام مامانم میومدم تلگرام و اونجا از عکس پروفایل حسین برداشتم و با فتو گرید گذوشتم بغل عکس خودم سیو کردمو برای دوستم فرستادم.اما از اونجایی که خیلی تو رویاهامم به دوستم گفتم حسین گذوشته کنارهم.هه!
شهریور تولد مامانم بابام براش ی گوشی گرفت و اون تلگرامو نصب کرد.چن وقت بعد بابام چتارو خونده بود و ی روز صب با دادو بیداد بیدار شدم.چشامو باز کردم مامانم بالا سرم بود.
+تو چه غلطی کرده باز؟این چیه هان؟
-مامان بخدا..هیچی.
+گمشو گمشو تو ادم نمیشی.
از خواب بلند شدم خیلی خسته بودم خسته از این زندگی.رفتم حموم همون اول تیغو کشیدم رو رگ هام چند قطره خون اومد اونموقع جرئت نداشتم زیاد بکشم خون دیدمو حالم بد شد بدنم سرد شد.مامان اومد در زد.
+باز کن.
+باز کن با توام.
درو شکوند و اومد تو با کمربند افتاد به جونم تا میخوردم زدم.
بعدش تبلتو بهم داد..ترسیده بود اولین باری بود که اونجوری خواستم برم.
من تا قبل عملم(عمل کیست)با حسین ادامه دادمو بعد بیمارستان دیگه رابطمون یکی دوماه قطع شد..
تو اینستا دنبال کسی میگشتم از جنس خودم(مونث) تا بتونم باهاش نیازمو براورده کنم رفتم تو پیجای*** و چن تا کامنت گذوشتم.
خیلیا دایرکت دادن و من هرکی پسر بود ریجکت میکردم تا اینکه سه تا دختر و ی پسر باهم دایرکت دادن و من همه رو یکجا اکسپت کردم.
پسره رو اول دیدم.اسمش سبحان بود*

رفتم دایرکتشو خوندم.
+سلام.خوبی؟
-سلام.مرسی خوبم.
+اهل کجایی؟
-فرض کن***.
+عه..منم اونجاام.
+اهل حالی؟
-دنبال هم جنس خودمم.
+حالا چی میشه با من؟..پولم میدم.
-چقد میدی؟(میخواستم اسکولش کنم وگرنه من ازاوناش نیستم)
+50دارم.مکان داری؟
-نه فقط برای جنس خودم نمیشه مکان باتو.
+خب باشه.پس مکان با من 20میدم.
-20؟؟؟!!ی کفشم نمیشه خرید!(کفش داشتم فقط اسکولش میکردم)
+باشه همون 50.
+قرار بعدی کی؟
-دوسه هفته بعد چون من تازه عمل کردم.
+باشه منم تا اونموقع میبرم خونه داداشم(داداش بزرگ نداشت الکی میگفت.)
-باشه.چن سالته؟
+17.تو چندی؟
-16.خونتون کجاست؟
+طرفای پارک ساحل.
-آها.باشه.
+عکستو بده.
-عکس.
+عکس برهنه ام بده.
-(چون داشتم اسکولش میکردمو قصدم *** نبود چن تا عکس برهنه از نت پیدا کردم دادم بهش)
+عکس خودته؟
-آره.
+مطمئن؟
-آره.
یساعت همینجوری داشتیم باهم اشنا میشدیم که حقیقتو گفتم گفتم 15 سالمه و اونم گفت هم سن منه و بخاطر باشگاه بدنسازی که میره بدنش درشته.
من گفتم قصدم فقط اسکول کردنش بود و اونم گفت که فهمیده سه چهار ساعت گذشت دیدیم که خیلی شبیه همیم اذز نظر علاقه و رفتار و عقیده من بهش گفتم میای دوست شیم؟
قبول کرد.گفت منم قصدم نبود فک میکردم تو جن*ه ای و کارت اینه منم گفتم منم فک کردم تو لاشی ای خواستم سرکارت بزارم.
خلاصه دوستی ما برپا شد.
گذشت تا اولین فرصت که خونه مون خالی شد با اون همه درگیری ذهنی و ترس دلم گفت بزار بیاد.
روز موعود فرا رسید و من سراسر استرس بودم.

نمیدونستم چی بپوشم چیکار کنم از ی طرف اون عملم نمیزاشت زیاد حرکت کنم.
ی شلوار راحتی پوشیده بودم بخاطر عملم و ی پیرهن گل گل لی هم که نگین داشت پوشیدم و یکمم ارایش کردم.
زنگ زد به تبلتم تا حالا اینورا نیومده بود زیاد بخاطر همین بلد نبود و زنگ زدو راهنماییش کردم چون خیلی میترسیدم چند نفری بیان و ی کاری کنن ی شال سفید نازک انداختم سرمو کلمو از لای در یکم بیرون کردمو بیرونو دید زدم.
15دیقه تو همون حالت بودم ک یهو دیدم ی پسر داره میادو منو نگاه میکنه.دست و پاهام داشت میلرزید اومد سمتم ی نگا اونور خیابون ی نگا اینور
-سریع بیا تو..
+سلام
-س..س..سلام
+خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟
از خجالتو هول بودن نمیدونستم باید چیکار کنم اولین باری بود که با ی پسر قرار ملاقات حضوری داشتم اونم تو خونه.میدونم خیلی دیوونگیه و باورش کمی سخته اما حقیقت داره.
من سکوت کرده بودم 10دیقه همونجوری تو حیاط بودیم که سکوتو شکست.
+بریم تو؟
-بریم..
+اول تو برو..
-نه اول تو برو..
+گفتم تو.
-منم گفتم تو.
خلاصه رفتیم تو و من از شدت استرسی که داشتم دویدم سمت مبل و نشستم و دستامو بردم لای موهام.اومد رو اون یکی مبل نشست دسته مبل فاصلمون بود.
دستام خیلی میلرزید و خیلی هول بودم.
خیلی ریلکس بنظر میرسید.اما اونم اولین قرارش بود.
(ما قبلا فقط رابطه هامون مجازی بود با نفر قبلی فقطم یک نفر)
بلند شد و اومد کنارم نشست بیشتر هول شدم..منو گرفت تو بغلش.
+تو چته؟
-استرس دارم.
+خب منم دارم.
-تو که خیلی آرومی.
+من درونم الان استرس دارم.
کم کم عادت کردم ب بغلش و سعی کردم خودمو آروم کنم.
گوشمو گذوشتم رو به اصطلاح قلبش.
ولی از بس استرس داشتم گیج شده بودم و گوشمو گذوشتم سمت راست.
+قلب سمت چپه ها!
-راس میگی خخخخ خب استرس دارم.
گذوشتم سمت چت سینش و صدای قلبشو شنیدم راست میگفت قلبش برعکس ظاهرش خیلی تند میزد.
موهامو ناز میکرد دستامو میگرفت و نوازش میکرد.
بهترین حس عمرم بود اون روزم بهترین روز عمرم بود که تا ابد از خاطرم نمیره.
حس آرامش..عشق..امنیت حسی که نمیشه توصیفش کرد.انگار تو ی دنیای دیگه بودم.
-پاشو بریم اون اتاق.
+بریم؟
-آره.
رفتیم اتاق خواب منو خواهرم.
منو اروم هول داد رو تخت و روم خیمه زد.
(راستش خیلی ترسیده بودم خیلی خیلی!)
اما کاری نکرد فقط بوسه بارون شدم.
خیلی قشنگ بود مثل ی رویا.
(اول از عطرای خیلی تند و تلخ بدم میومد حالت تهوع میگرفتم اما کم کم به عطرش علاقه پیدا کردمو. وابسته اون بو شدم.)


خلاصه دوساعت بوسه کاریو بغل!و ی دنیای دیگه!
خیلی کم حرف میزدیم!
(اصلا فکر نمیکردم که ی روزی اینطوری عاشق بشم.و کسی هم عاشقم بشه.حس میکردم زشتم.)
سبحان گفت که وقت مدرسشه و باید بره ساعت 11بود که رفت.
اینقد حس قشنگی بود که دلم میخواست هی تکرار بشه.
اون بغل اون عطر..شده بودن قشنگترین چیزای دنیا!
وقتی رفت حس تولد دوباره رو داشتم!
رژ لبم پاک شده بود و فقط رژ گونه و پنکک مونده بود رو صورتم!صورتمو شستم و لباسای عادیمو پوشیدم که کسی شک نکنه!
اون لباسو با دقت خاصی تا کردم.
هنوز باورم نمیشد برام مثل ی خواب بود.
ما هرروز بیشترو بیشتر به هم نزدیک میشدیم و هرروز عشق بینمون بیشتر میشد!
ما همه چیه زندگی همیم(دوست-همدم-عشق)..!
همه چیز زندگی همو برای هم تعریف کردیم با کوچیک ترین جزئیات.
یک هفته گذشت تقریبا دیگه میومد خونمون ی هفته بخاطر عملم مرخص بودم از مدرسه و راحت بودم.
شیفتامون مخالف هم بود(من صبحی بودم اون بعداز ظهری و اون صبحی بود من بعد از ظهری!)
یک هفته گذشت!
کم کم داشتم خوب میشدم اخرین روزای مرخصیم بود.
مامانم برد بیمارستان و تو بخش اوژانس بخیه هامو بکشن.
ی پرستار اومد و شروع کرد خیلی میترسیدم هنوز جای سرم تو دستم خیلی درد میکرد.
وقتی رسید بخش انتهایی بخیه ها جیغ کشیدم دو سه تا.
خیلی دردو سوزش داشتم.
اونروز گذشتو من رفتم خونه تو راه خونه از پشت تاکسی با چشمم دنبال سبحان میگشتم!

بدلیل اینکه شرایط روحیم موقع شروع رمان جالب نبود و الان بهترم و نام رمان و مقدمه بخش و خلاصه تغییر کرد.معذرت
_________________________________________________
از بیمارستان برگشتیم خونه و مامانم گفت ک ی هفته دیگه استراحت کنم منم که از خدا خواسته!
با سبحان کلی حرف زدیم و هرروز بیشتر وابسته و دلبستش میشدم و علاقم زیادتر.
اون همیشه وقتی تنها بودم،دلم میگرفت و ناراحت بودم میومدو آرومم میکرد(:
رفتم تو فکر..
سبحان پسری بور با پوستی سفید و قدی بلند وچشای قهوه ای آهویی..و لبخندی که کم زده میشه اما برام ی دنیاست!
تیپ اسپرت همیشه میزنه..آخه مجلسی دوست نداره..میگه فقط شب دومادیم کت شلوار میپوشم!
تقریبا ی ماهی میشد ک خونه بودم بخاطر عملم و سبحان هرروزش پیشم و هرروزش با بوسه هاش و بغلش دل گرمم میکرد(:

یک هفته هم واسه اینکه جای بخیه هام عفونت نکنه خونه موندم.
زندگیم شده بود سبحان.روز سبحان شب سبحان!
وقت مدرسه بود کم کم باید بارو بندیلو میبستم!دوری از سبحان خیلی برام سخت شده بود و واسه دیدن دوبارش لحظه شماری میکردم.
هفته تموم شدو بعد اون همه تنبلی و نرفتن به مدرسه و دردایی که تو بیمارستان کشیده بودم باید به مدرسه میرفتم.
روز اول خیلی بی تابی و دلتنگی سبحانو کردم تو مدرسه روز دومم همینطور اما دیگه چه میشد کرد باید عادت میکردم.
به روال عادی زندگی برگشتم اما نه مثل قبل حالا ی همدم ی عشق ی دوست داشتم ی عشق واقعی ی کسی که میتونستم لمسش کنم حسش کنم.
هرروز به امید دیدن دوبارش بیدار میشدم منی که از زندگی سیر شده بودم حالا امیدم سبحان بود.
تقریبا جای عملم خوب شده بود.
ی شب فکرایه شومی به سرم زد که کاش هیچوقت نمیزد.عشق من هوس نبود قصدم این نبود..از ی طرف دلم میخواست تجربه کنم اما ی طرف میترسیدم نمیدونم شاید فکر کردم اگه اونکارو کنم سبحان خوشحال شه یا برای همیشه با من بمونه..
تو این مدت خیلی سعی کردم تحریکش کنم اما نشد!
پس نقشه کشیدم تا اجراش کنم!
_سبحان دیدی مامان باباها با هم میرن حموم؟!
+آره..چطور مگه!؟(تعجب کرد)
_خب میگم..یعنی ماهم ی روزی میریم؟
+آره میریم ولی در آینده.

برای خواندن  ادامه  رمان  عشق عبدی اینجا کلیک کیند !

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر