جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

gole-hasrat

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان طلوع بی خورشید باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب طلوع بی خورشید : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان اشراف زاده های شیطون

1.gif نام کتاب رمان : طلوع بی خورشید
1.gif نام نویسنده : Atosa96 اتوسا
1.gifحجم رمان طلوع بی خورشید : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان طلوع بی خورشید :
کاوه مرادی پسریکی از برزگترین تجار ایرانی مورد حمله قرار میگیرد و بسبب جراحات وارده به کما میرود.
متهم اصلی این ارتکاب قتل،راحیل امینی است که نامزد کاوه بوده و دارای انگیزه کافی برای قتل میباشد.

اما در این بین واقعیت هایی مشخص میشود که بسیاری از پاسخ ها را مجهول و به بسیاری از مجهولات پاسخ میدهد و تمام فرضیات را به چالش میکشد

در این داستان با افرادی مواجه میشویم که اصلا گمان نمیکردند که روزی اعمالشان میتواند در احساسات و عواطف دیگران خلل وارد کند و سرنوشتشان را تغییر بدهد.
نفرت هایی که روزی عشق معنا میشوند و عشق هایی که روزی پوچ میشوند.
انسانهایی که برای رسیدن به اهدافشان به هیچ احدی رحم ندارند!!
و در آخر عشق هایی انگشت شمار که جاودانه در دلها میمانند…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از Atosa96 اتوسا طلوع بی خورشید

دانلود رمان جدید

بنام ایزد یکتا

“طلوع بی خورشید”

فصل اول-

سرم در حال منفجرشدن بود و بدنم بشدت درد میکرد و بدتر ازهمه قلبم بود که گاه وبی گاه تیر میکشید.انگشتانم را که مشغول مالش شقیقه ام بودند کار خود را رها کردند و دست راستم با ملاطفت روی قلبم نشست وآنرا فشرد.صدایی آمرانه و مردانه مرا مجاب به توجه کرد:

یک بار دیگه مرور می کنیم،تو از نامزدت کینه به دل گرفته بودی چونکه اون به اعتمادت خیانت کرده بود و درعین حال که باتو نامزد بود هر روزش با یک نفر سپری میشد.همین باعث شد که بخوای ازش انتقام بگیری و چه راهی بهتر از اینکه بخوای اونو به قتل برسونی؟به خونه ش رفتی و یک چاقو در شکمش فرو بردی ولی اون هنوز هشیار بود برای همین با گلدون محکم به سرش کوبیدی…

چند ثانیه مکث کرد وکف دستهایش را روی میز قرار داد و سرش را به سمتم نزدیکتر کرد:چیزی که از قلم نیفتاد؟…پس بهتره زودتر اعتراف کنی!

چشمان خسته ام را از حصار نگاه جدی اش نجات میدم و به آینه طویل روی دیوار اتاق بازجویی زل میزنم.آه!چقدر نسبت به پنج ماه اخیر رنگ پریده تر وتکیده تر شدم!این عذاب فلج کننده کی تموم میشود خدا؟!!!

نمیدانم چرا دیگر نمیترسیدم؟؟شاید به خاطر اولین بازجویی زجرآوری بود که بعد از دستگیری ام انجام شد.همان موقع که خبر مرگ کاوه را به من رساندند.نمیدانم چرا آن لحظه گفتند کاوه مرده است ولی شاید میخواستند مرا بترسانند تا راحت تر اعتراف بگیرند.

ناخودآگاه ذهنم به چند ماه پیش برگشت:

در اتاق بازجویی نزدیک به نیم ساعت بود که تنها نشسته بودم.نمیدانستم چه بر سر کاوه آمده است.در آخرین لحظه تنها بدن غرق در خونش را دیدم و بعد از آن به دقیقه نکشید که ماشین پلیس آژیرکشان آمد و دستگیرم کردند.

بالاخره در باز شد و مردی که در دستانش چیزی شبیه پرونده بود وارد شد.از استرسم همزمان با ورودش برخاستم.پوزخندی زد و گفت بشین

خودش هم آنسوی میز نشست.چند دقیقه برگه های پرونده را روی میز زیر و رو میکرد.البته این کارش در کمال آرامش انجام میشد و همین اعصاب مرا به هم میریخت.برای جلب توجه ش گلویم را صاف کردم.سرش را از روی برگه ها بلند کرد و لحظه ای به صورت مضطرب و لحظه ای به دستان لرزانم که روی میز درهم پیچیده شده بود نگاهی انداخت.به صندلی تکیه داد و بالاخره به حرف درآمد:

–میدونی چرا اینجایی؟

آب دهانم را به سختی قورت دادم و سرم را تکان دادم

–خب برای چی؟

-چون …چون من کاوه رو…وقتی زخمی بود پیدا کردم

— نه تو به این خاطر اینجا نیستی

چشمانم تا آخرین حد ممکن گشاد شد

–تو متهم به قتل کاوه مردادی هستی.

دهانم باز ماند. با ناباوری فریاد زدم:چی؟؟؟؟؟

او هم بلندتر فریاد زد:ساکت!!!

فریادش اثری نداشت حرفش بود که نابودم کرد.ولی حرفش چه بود؟؟؟چه میگفت؟آها!میگفت کاوه کشته شده!!!میگفت من اورا کشتم!

میگفت:من او را کشتم؟؟؟؟؟من؟؟؟

–انگیزت از قتل چی بود؟

چشمانم مرطوب شده بود:من کاوه رو نکشتم

–میخواستی انتقام بگیری نه؟

خواستم بگویم نه ولی مهلت نداد

–چون خیانت کرد بهت؟

–میترسیدی بره با یکی دیگه و اموالش از دستت بره؟

سرم را تکان میدادم و با گریه میگفتم نه

–از کی باهم مشکل پیدا کردین؟

–با خواهرش مشکل داشتی نه؟یاشایدم با خانوادش؟؟؟

–گفتی میکشمش و اموالش بهم میرسه آره؟

نالیدم:بسه تو رو خدا بسه!!!

ولی او بیرحمانه ادامه میداد…

با صدای کوبش مشتی روی میز در آنی از زمان بدنم به رعشه افتاد و از مرور آن روز بدیمن درآمدم پرتاب شدم به زمان حال:

–به من نگاه کن!مثل اینکه تو نمیدونی اینجا کجاست و نقش تو اینجا چیه؟ها؟بذار کمکت کنم خانم کوچولو!تو متهم به ارتکاب قتل کاوه مرادی هستی و همه مدارک و اسناد هم بر علیه تویه و اگر نامزد سابقت از حالت کما خارج نشه و بمیره حضرتعالی قاتل شناخته میشید و با توجه به شرایط روحی خانواده مقتول اعدام صددرصد روشاخته!پس بهتره وقت منو بیشتر از این تلف نکنی و به عمل پستت اعتراف کنی فهمیدی؟

لعنتی!الفاظ “خانم کوچولو”و”نامزد سابق”و”حضرتعالی”را در نهایت تمسخر و با پوزخند تنفربرانگیزش ادا میکرد و تن صدایش در کلمه آخر بطور محسوس بالا رفت یقینا در ورای این تغییر ولوم هدفی جز ترساندن من وجود نداشت ولی من حق ترسیدن نداشتم!به هیچ عنوان!

نفس عمیقی کشیدم چشمانم را بسته وباز کردم و با نگاهی که سعی داشتم حداکثر جسارت را برساند تک تک اجزای صورتش را کاویدم.چشمانی قهوه ای رنگ ،پیشانی بلند،ابروانی منظم،بینی متوسط و البته کمی غوزداروعقابی،فک استخوانی و لب هایی متناسب و البته اخمی که جزو اجزای دائمی چهره اش بود.

انگار که نگاه خیره ام کلافه اش کرده بود چون دوباره مشتی نه به قوت بار اول روی میز کوبید و فریاد زد:اعتراف کن دختره ی گستاخ!

همچنان بی حرف به تنها مخاطب حاضرم در اتاق با بی تفاوتی نگاه میکردم.اینبار نوبت من بود تا پوزخند بزنم!از دیدن پوزخند روی لبم لحظه ای حیرت کرد ولی سریعا به خود مسلط شدو اخم روی پیشانیش را ترمیم کرد.

دستم را مشت کردم و به جلوی دهانم بردم.چند سرفه مصلحتی بابت یافتن استواری سخنم و در نهایت گفتم:جناب سروان!اگر قراره اعدام بشم چه نیازی به اعتراف؟هوم؟دیگه چرا خودمو کوچیک کنم؟بنظرتون این کار احمقانه نیس جناب سروان؟؟

صدای سایش دندانهایش روی هم،قلبم را جلا میداد!چه لذتی داشت “جناب سروان” را کشیده میگفتم و صورت او نیز درهم ترمیشد!به لطف مرجان یکی از هم بندی هایم میدونستم که این مرد تا چندی پیش سروان بوده و بخاطر موفقیت در چندین عملیات و البته نسبت نزدیک خویشاوندی با سرهنگ احدی یکی دوسال زودتر از حد معمول به رده سرگردی ترفیع پیداکرده!شاید به همین خاطر برخی از افسران اورا هنوز بعنوان سرگرد قبول نداشتند.آخ که این موضوع تا یک ماه ملعبه دست نگهبانان زندان و عده ای از زندانیان بود!بهرحال در شرایط کنونی بعنوان یک آتوی نه چندان کارآمد از او در دستان من بود.

از افکارم خارج شدم و دوباره به او چشم دوختم.چهره اش در مقایسه با دقایق پیشین حول برانگیزتر شده بود ولی من تسلیم جذبه این مرد خشمگین نمیشوم!!تمام توانم را جمع کردم و پوزخند رنگین تری را به صورتم هدیه دادم و حق به جانب گفتم:چی شد جناب سررروان!حرف حساب جواب نداره نه؟!

بر خلاف انتظارم اینبارتغییری درش ایجاد نشد، حتی با شنیدن سروان!بازوانش را روی سینه ستبرش قفل کرد و متفکرانه به صورت طلبکار من نگریست و با تحکم گفت:آره راست میگی!اعتراف چه ارزشی داره وقتیکه تو بدون اعتراف اینجایی؟وقتی بدون کوچکترین اعترافی اعدامت میکنند؟ها؟

مکث کرد و ادامه داد:در ضمن سعی نکن با گفتارت خشم منو تحریک کنی خانوم کوچولو!!

لعنتی!لعنت به تو حامد منصوری،لعنت به کاوه و معشوقه های رنگارنگش،لعنت به خواهر و مادروپدرکاوه که در کمال بی رحمی هرچه توانستند نثار روح و جسم مفلوکم کردند!لعنت به قاتل کاوه!لعنت به…

والدینم را هم لعنت کنم؟البته!چرا که نه!وقتی پدرم اقرار کرد دیگر دختری بنام “راحیل” ندارد وقتی مادرم نفرینم کرد وقتی هیچکدامشان دراین چندماه حتی یک بارهم سری به من نزدند لعنت کردنشان منصفانه نیست؟!!

آه!در این دنیا تنها یک نفر حرفم،بی گناهی ام،مظلومیتم را باورکرد.تنها او به من دلگرمی میداد.امید روزهای ناامیدی ام ملاقات با او بودو تنها او بود که میگفت راحیل جان!بدون که رامین تا ابد پشتته عزیزم!نگران هیچی نباش!خودم درستش میکنم

آخ رامین!نمیدانی که اگر تو نبودی من در همان ماه اول اسارتم در زندان جان میدادم!اگر تو نبودی از شدت غصه سکته میکردم اگر تو نبودی…

نگاه منتظرسرگرد منصوری به دهان من دوخته شده بود.با زبانم لب هایم را تر کردم:

من همه اینا رو میدونم جناب! ولی امکان نداره به گناهی که نکردم اعتراف کنم.و اینو بدونید که بی گ*ن*ا*ه تا سر چوبه دارهم میره ولی بالای دار هرگز!

منصوری سرش را به نشانه تاسف تکان داد و صدازد:ستوان رسولی!

زنی چادرپوش و مغرور در درگاه پس از لحظاتی چند ظاهر شد و پس از ادای احترام گفت:بله قربان!!

منصوری سری تکان داد:ببرش

رسولی-بله قربان! امینی!پاشو!

از روی صندلی برخاستم و با نفرت به صورت این زن سرتاپا ادعا نگریستم.هه!چه “بله قربانی”هم میگوید!

روی تختم دراز کشیده بودم و به اتفاقات پیش رویم فکر میکردم.صدای نازک و دلخراش مرجان پرده افکارم رو درید:راحیل!چی شد؟دوباره بردنت بازجویی؟

این که دیگر سوال نداشت!اگر تابه امروز شک داشتم حالا مطمئن شدم که این دخترک مرموز حکم جاسوس دوجانبه را دارد!دستی برشانه ام نشست و مرجان را کنار زد:برو اونور ببینم!مگه نمیبینی دپرسه؟اصلا به توچه که کجا بردنش!تو رو سننه؟

مرجان ایش کشداری گفت و سلول را ترک کرد

لبخندی زدم و دست یاری رساننده روی شانه ام را در دست گرفتم و او را وادار به نشستن کردم

–راحیل!خوبی خواهری؟

کش و قوسی به بدنم دادم و روی تخت نشستم و گفتم: آره چرا بدباشم نازی خانم؟اوضاع رو به راهه دیگه؟

نازنین نگاهی موشکافانه به اطراف انداخت منیژه خواب بود ولیلا هم روی تختش بصورت درازکش کتاب میخواند.آرام ومحتاطانه زمزمه کرد:همه چیز طبق برنامه!

لبخندم وسعت یافت:خوبه!فرانک کجاست؟

نازنین-داره آماده میشه. فردا روز آزادیشه

-عالیه!

کمی من من کرد و ادامه داد:راحیل تو مطمئنی؟یعنی واقعا اینقد ارزش داره؟

-تاحالا انقد اطمینان نداشتم!نگران نباش تو فقط کاری که ازت خاستم رو انجام بده

نازنین-باشه فقط…

حرفش را ناتمام گذاشتم:نازی جون!من نمک نشناس نیستم مطمئن باش زیر قولم نمیزنم

نازنین سرش رو با شرمندگی پایین انداخت و گفت:میدونم!منو ببخش که …

سرش را به شانه ام تکیه دادم:هیس!خواهری تو نیازی به بخشش من نداری

دستش را دور شانه ام حلقه کرد:خیلی گلی بخدا راحیل!

*********

چشمانم رو بستم و با تنفسی گیرا مقدار حجیمی از هوا را بلعیدم.ترجیح میدادم چشمانم همچنان بسته بماند دیدن منظره تکراری و خفقان آور حیاط خلوت زندان چنگی به دل نمیزد.
در همان حالت روزهای گذشته را به یاد آوردم.روزیکه در آخرین لحظه فرانک را در آغوش گرفتم و اشک هایم ناخودآگاه جاری شد.فرانک بدن نحیفم را به خود میفشرد . او نیز مانند من گریه میکرد.و وقتی در آخرین لحظات دیدارمان دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت:به من بسپار همه چیو و با لبخندی بغض آلود او را بدرقه کردم.
و حالا این منم که تنها در گوشه ای از این حیاط بی روح نشسته ام وسه هفته ای ازماجرای خداحافظی میگذره.

صدای کلفت و مسخره “شهره دیوونه” مثل پتک برسرم کوبیده شد:آهای!قاتل عوضی!تو چه غلطی کردی؟

چشمام رو گشودم و با نگاهی متعجب به شهره و زندانیانی که به سبب بلندی صدای شهره دورم راگرفته بودند گفتم:

-کی؟؟من؟؟

شهره عصبانی در حالیکه پره های بینی اش میلرزید یقه مانتوی سرمه ای کهنه ام رو در چنگش گرفت و مرا از روی صندلی بلند کرد و به طرف دیوار هل داد

شهره-آره تو!تو زر زدی گفتی شهره دیوونس؟!گفتی شهره زده چهار تا بچه شو کشته تا از شوهرش انتقام بگیره؟!آره؟

شهره به طرفم هجوم آورد وکتفم را محکم به دیوار سیمانی کوباند:آره لعنتی تو گفتی؟آخه آشغال!تو که معلوم نیس چه کثافت کاریایی کردی که نامزد بدبختت مجبور شده به بقیه رو بیاره و بعدش زدی ناکارش…

اختیار از دست دادم و باشدت به گونه شهره سیلی زدم:خفه شو زنیکه روانی!

شهره دیگر کاملا قاطی کرده بود نعره زد:الان چه گ*هی خوردی؟هان؟

و بدون آنکه زمانی برای گریز بیابم ناخواسته با او درگیرشدم.دیدم که دو نگهبان به طرفمان میدوند زیر لب گفتم:برخرمگس معر…

سوزش فجیعی را در ناحیه پهلویم احساس کردم صدای جیغ و داد زندانیان بلند شد.
دستم را روی پهلوی دردناکم کشیدم .
دستم خونی شده بود. چشمانم هر لحظه تار و تارتر میشد.از عجز روی زمین زانو زدم .
نازنین در حالیکه اشک میریخت زیر بازویم راگرفت و ضجه زد:راحیل!تو رو خدا طاقت بیار…

این آخرین چیزی بود که شنیدم:برید کنار!شهره!چه غلطی کردی روانی؟!

صداها هر لحظه ضعیف تر و دیدگانم هر لحظه تارتر میشدو قوای جسمانی ام هر لحظه بیشتر تحلیل میرفت و…

و دیگر چیزی نفهمیدم.

–یعنی چی سرگرد!یعنی چی که از بیمارستان فرار کرده؟مگه شما و سروان پورایمان وستوان رسولی مسئول نبودین؟اصلا اون چطور با اون حالش میتونست فرارکنه؟کی بهش کمک کرده؟جواب بده سرگرد!

پورایمان با شرمساری سر در گریبان فرو برده بود :قربان!غفلت ما رو ببخشین!

–ببخشم؟یه قاتل از زندان فرار کرده اونوقت ببخشم؟شدیم مضحکه دست زندایی ها! میدونی پشت سرمون چی میگن سروان؟میگن این قاتل حتی ساده تر از اونی که تو فیلم ها نشون داده میشه از دست پلیس فرار کرد!انقد عرضه نداشتن که نتونستن جلوی فرار یه زندانی علیل و زخمی رو بگیرند!

سرفه های کشدارو عصبی از گلوی سرهنگ احدی خارج میشد.رسولی با اضطراب طرف میز اداری دوید و پس از اندی با یک لیوان آب به نزد سرهنگ احدی بازگشت.احدی آب را یک نفس سرکشید و آرامتر رو به منصوری گفت:نگفتی امکان داره کی فراریش داده باش؟

رسولی سرخود و با گستاخی گفت:طبق بررسی های انجام شده برادرش یعنی رامین امینی روز فرار تهران نبوده و از یه هفته قبل برای ماموریت کاری به شهرستان رفته بود از طرفی دوست و آشنای صمیمی ای نداشته و در ضمن از طرف خانوادش هم طرد شده. میمونه زندانی ای بنام فرانک شاکری که حدودا یک ماه پیش آزاد شده و جرمش قتل پسری بوده که قصد داشته…

حدس زدن علت جرم فرانک شاکری کار سختی نبود و سرهنگ احدی هم وقتی برای شنیدن آن نداشت. منصوری حرف رسولی را قطع کرد و رو به شوهر خاله اش گفت:شاکری این اواخر با راحیل امینی رابطه دوستانه ای برقرار کرده که اون هم از دو روز قبل از وقوع فرار برای تفریح به شمال کشور میره ،هم شاهد در این مورد وجود داره هم عکس و فیلم

احدی آهی کشید و گفت:پس با این حال دستمون خالیه؟

منصوری-متاسفانه بله جناب سرهنگ

احدی- فعلا سرنخی ازش نداریم. شبانه روز خانواده خصوصا برادرشو زیر نظر بگیرید،مفهوم شد؟

هرسه نفر احترام نظامی گذاشتند و گفتند:بله قربان!

رسولی نگاه دلخورش را به منصوری دوخت ولی منصوری با بی تفاوتی اتاق را ترک کرد.

***********

انگشتان کشیده اش روی فرمان پرادوی سفید رنگ ضرب میگرفت.عصبانی بود و این را میشد از فک منقبضش فهمید.
راهنما زد و ماشین را در گوشه ای از خیابان پارک کرد.در ماشین را باز کردو فورا پیاده شد و دست به کمر تکیه به بدنه ماشین داد.طولی نکشید که یک پژوی۴۰۵ نوک مدادی هم با فاصله پشت ماشینش متوقف شدو دو مرد از آن پیاده شدند.
کمی به جلو گام برداشت و در حالیکه از خشم میلرزید رو به دومرد مقابلش گفت:چرا همش تعقیبم می کنید؟راحیل بدبختو معلوم نیس چطور سر به نیست کردید حالا میخواید بندازید گردن من؟بیاید!شما که کل خونه منو وجب به وجب گشتید بیاید ماشینم رو هم بگردید. اگه راحیلو پیدا کردید به منم خبر بدید.

به طرف جلوبا قدم های محکم گام برداشت و دست مردی که چهره اش نشان میداد ارشدتر است را گرفت و به طرف ماشینش کشید:د بیاید دیگه! مگه هدفتون همین نیست؟

ولی مرد ذره ای تکان نخورد:آقای امینی!من میدونم که شما از محل اختفای خواهرتون باخبرید !پس سعی نکنید با افکار پلیس بازی کنید!این کار فقط به بار جرم خواهرتون اضافه میکنه!

رامین نیشخندی عصیبی زد و غرید:کدوم جرم؟ها؟کدوم خطا؟یعنی هر کس لحظه آخر سر صحنه قتل میرسه قاتل اونه؟آره؟شما که همش دم از عدالت و انصاف میزنید،آخه نامردا این چجور عدالتیه؟

به یک باره ساکت شد.دستی به گلویش کشید تا شاید بتواند آنرا از چنگ این بغض لعنتی برهاند.بیچاره خواهر معصومش!خواهر بی گناهش که آزارش حتی به یک مورچه نمیرسید چه برسد به…

خواهر پاکش!آه!لعنت به آنهایی که وقتی خبر دختربازی کاوه به گوششان رسید بجای کاوه،خواهر اورا سرزنش میکردند!به خواهر او انگ هرجایی بودن زدند!به خواهرش گفتند تو و نامزدت جفت همید!به خواهرش گفتند کاوه فقط دخترباز بود ولی تو علاوه بر دختر خیابانی بودن قاتل هم هستی!لعنت به همه شما!لعنت!

ندانست که چه موقع اشک هایش صورتش را خیس کرد.خود نیز تعجب کرد آخرین بار کی گریه کرده بود؟اصلا چند بار در کل زندگی اش گریه کرده بود؟تعدادش زیاد نبود شاید قسمت عمده گریه هایش در دوران کودکی اش بود.ولی یقینا آخرین بار زمانی بود که راحیل عزیزش گریه میکرد و به مادر و پدرش التماس میکرد. زمانیکه پدرش از راحیل روبرگرداند زمانیکه مادرش بر صورت راحیل آب دهان انداخت و زمانیکه راحیل با تمام عظمت روح بزرگش ،باتمام غرور و اراده اش به یک باره شکست!

اشک هایش را پاک کرد و بی توجه به مردان تعقیب گر به سمت ماشینش رهسپارشد ولی صدای باصلابتی او را از ادامه راه بازداشت:شما به چه دلیل باید با هم سلولی سابق خواهرتون دائم ملاقات داشته باشین؟

در جایش میخکوب شد!روی پاشنه پا چرخید و به لب های آمیخته به پوزخند سرگرد جوان چشم دوخت:چون میخواستم از حال خواهرم در زندان باخبر بشم

منصوری-چه جالب!یعنی باور کنم؟خب تو که هر دفعه به ملاقاتش به زندان میرفتی چرا از خودش درمورد وضعیتش نمی پرسیدی؟

رامین-اصراری به باورکردن شما ندارم!ولی محض اطلاعتون جناب سرگرد،خواهر من مادرزادی به یک نوع نادر از بیماری قلبی مبتلا بوده که داروهاش اکثرا خارجی و گرونن و خودم هر دفعه براش میخریدم.ولی متاسفانه ورود این داروها به داخل زندان ممنوعه آقا!خواهر من تو این چندماه به دفعات حالش بد شده ولی کوچیک ترین رسیدگی ای بهش نشده!

یک قدم به جلو برداشت و در چشمان منصوری ثابت شد:هه!به جای دکتر متخصص،یک دکتر عمومی تازه کار خواهرم رو ویزیت میکرده و اون طفلکی برای اینکه منو نگران نکنه چیزی بروز نمیداده!

و سپس با خونسردی کم نظیری گفت:حالا براتون جا افتاد جناب سرگرد؟!

منصوری خشکش زده بود!چطور امکان داشت؟یعنی تمام مدت بازجویی که دستش را روی سینه اش گذاشته بود بخطر بیماری اش بود نه مظلوم نمایی؟پس چرا خم به ابرو نمیاورد؟پس چرا تمام حرفهایش خونسردانه و بدون اثری از یک بیماری بود؟چرا؟

—قربان! رفت!نمیخواین بریم دنبالش؟

از افکارش خارج شد ولی هنوز گیج بود:چی؟؟!

—پرسیدم سوار شیم تعقیبش کنیم؟

منصوری-نه نیاز نیست.برمی گردیم ستاد

—اطاعت قربان!بفرمایید

*************

صدای کوبش پا روی موزاییک های ستاد نشان از حضور فردی در اتاق میداد

—قربان!امری داشتین؟

منصوری-چه خبر از بازجویی درمورد راحیل امینی؟

نیش رسولی تا بناگوش باز شد:از برادرش و خانوادش که خودتون بازجویی کردید وهمینطور از فرانک شاکری

من هم از شهره اسدی معروف به “شهره دیوونه” و نازنین سعادت مند دوست گرمابه گلستان راحیل تو زندان بازجویی کردم.هر دوشون وجود نیت قبلی رو انکار کردند البته دکترش هم میگفت اگر کار شهره یک نقشه بود زخم پهلو به این شدت عمیق نمیشد.من فکر میکنم اون شانسی موفق به فرار شد!

منصوری با تمسخر و کشدار گفت:شانسی؟

وعصبی شروع به خندیدن کرد.

رنگ از رخ رسولی پرید و با تته پته گفت:والا این نظر شخصی منه.هر چی شما بفرمایید درسته!

منصوری از پشت میز بلند شد همین کارش باعث شد رسولی یک قدم به عقب بردارد.سری از تاسف برای رسولی تکان داد و روبرویش ایستاد:درسته که امینی به یک بیماری نادر قلبی مبتلا بوده؟

رسولی با اضطراب گفت:شاید!…راستش…نمیدونم قربان!

منصوری-نمیدونی؟میفهمی چی میگی؟من باید از برادرش بشنوم اون حالش تو زندان بخاطر عدم رسیدگی بد شده؟

رسولی-قربان!آخه نکته زیاد مهمی نبود!

منصوری-نبود؟جون یک انسان برات مهم نیست؟

رسولی-اون یه قاتله!بهرحال دیر یا زود اعدام می…

منصوری-ساکت!اولا که کاوه مرادی هنوز زندس ثانیا حتی اگه بمیره ممکنه خانوادش رضایت بدند ثالثا من میتونستم ملاقات فرانک با برادر امینی رو بعنوان یک ابزار برای به دام انداختنش استفاده کنم ولی حالا اون یه دلیل محکم برای دیدن دوست خواهرش داشت!

رسولی سرش را به زیر انداخت و زیر لب گفت:متاسفم!منو ببخشید قربان!

منصوری پوفی کشید و گفت:تاسف تو به چه درد میخوره وقتی همین کارت باعث شد تا یک مدرک مهم رو از دست بدم؟ها؟جواب بده رسولی!این تازه یه موردش بود از کجا معلوم خیلیای دیگه هم همین شرایط رو نداشته باشن؟

رسولی-قربان!من تقصیری ندارم!تقصیر پزشک معالجشه!

منصوری-که تقصیرتو نیست؟!نه؟اگه اشتباه نکنم پزشک معالجش یک دکتر عمومی ایه که تازه فارغ التحصیل شده و از قضا همسر پسردایی حضرتعالیه!و البته ناگفته نمونه به واسطه تو عهده دار کاردرمان بیماران زندان شده!دیگه چه بهانه ای داری؟!

قسمت پایانی حرفش چیزی فراتر از فریادبود و همین چهارستون بدن رسولی را لرزاند!

در همین اثنی صدای سومی به یاری رسولی شتافت:ستوان شما بفرمایید سرکارتون!من خودم با سرگرد حرف میزنم.بعدا به این مورد رسیدگی میکنیم.بفرمایید لطفا!

و با دستش راه خروج از اتاق را نشان داد.دست منصوری را گرفت و به طرف صندلی برد و به محض خروج رسولی از اتاق گفت:چته پسر؟!چرا گردوخاک به پا کردی؟یه امروزو به اصرار خودت دنبال برادر امینی رفتیا، ببین چطور بهم ریختی!

به زور دستش منصوری راروی صندلی نشاند و گفت:بذار دو روز از خواستگاری رفتنت خونه این دختر بدبخت بگذره بعد بزن تو پرش!

منصوری دستش را از دست پورایمان با شدت بیرون کشید وگفت:برو بابا!نمیدونم چه حکمتیه که مادر گرامی بنده باید رفیق فابریک مامان این دختره نچسب باشه واین تحفه رو واسه من در نظر بگیره!دختره بی مسئولیت! همون نیمچه امیدی هم که داشتم نابود کرده! اه! اصلا تو میدونی چکار کرده؟

پور ایمان-بعله!همشو شنیدم!اونقد عصبانی بودی که متوجه من نشدی.

منصوری-پس بگو فالگوش وایساده بودی جناب سروان؟!

پورایمان با لودگی پاسخ داد:دیگه دیگه حامد خان!

منصوری که آتش خشمش فروکش کرده بود ناخودآگاه لبخند زد و گفت:حامدو مرض بچه پررو!وقتی دادم دو تا از درجه های روی شونه ت کم شد ، میفهمی نباید تو محل کار به اسم کوچیک صدا بزنی سروان نوید پورایمان!

پورایمان قهقهه زد و دستی برشانه منصوری گذاشت و گفت:جون حامد بیخیال!تو فعلا باید نگران درجه های خودت باشی!

اخم های منصوری در هم رفت.پورایمان فهمید ناغافل حرف جالبی نزده.دست آزادش را نیز روی شانه دیگر رفیق چندین ساله اش گذاشت و گفت:بخدا منظوری نداشتم حامدجان!یه دفعه از دهنم پرید

منصوری آهی کشیدوبرخاست وگفت:مهم نیست

و از اتاق بیرون رفت.چشم های نادم پورایمان به مسیر رفتنش دوخته شد.

*******
چهل و هفت روز از فرار راحیل میگذشت و تعقیب رامین و فرانک نیز بی نتیجه بود.دیگر یقین داشت که اگر رامین جای خواهرش را بداند تا مدتها به آنجا نخواهد رفت.خسته و کوفته از ماشین پیاده شد برای برداشتن چیزی به خانه آمده بود و بعد سریع باید برمیگشت.متوجه پرادوی سفیدی شد که درست روبروی ساختمان مقابل توقف کرد و در کمال تعجب رامین از آن خارج شد!

ناخودآگاه به سمت پرادو راه افتاد:به به ازین طرفا؟

رامین که مشخص بود حسابی جاخورده است بعد از چند لحظه تعلل گفت:والا شما که مدام در حال تعقیب من هستین دیگه چرا میپرسین؟

منصوری ابرویش را بالا انداخت و گفت:جلوی خونه من چکار میکنی؟

رامین مات و مبهوت به منصوری نگاه میکرد:خونه شما؟؟

منصوری-جواب منو بده!

رامین-واقعیتش من نمیدونستم اینجا خونه شماست یکی از آشناهام قراره بیاد این محل ،اومدم کمکش.

و دوباره با کمی مکث ادامه داد:اگه شک دارید میتونید اینجارم بگردید!فردا اسباب کشی دارند.

منصوری سری تکان داد:که اینطور. و دستش را به سمت رامین دراز کرد:فعلا

رامین با منصوری دست داد ودوباره سوار ماشینش شد و به داخل پارکینک ساختمان مذکور رفت.

منصوری که هنوز به صحت کلام رامین شک داشت به طرف ساختمانی که در آن آپارتمان خود ومادرش بود رفت.

آسانسور طبق معمول خراب بود!حین اینکه از پله ها بالا میرفت به رامین فکر میکرد.بالاخره به طبقه چهارم رسید!روبروی واحدش ایستاد.قبل از اینکه دستش را به نیت برداشتن کلید به جیب شلوارش ببرد مادرش در را گشود.لبخند به لب و در حالیکه سلام بلند و بالایی میگفت وارد شد سلامش جواب نداشت وقیافه مادرش خوشحال بنظر نمی آمد!البته حدس زدن دلیل آن هم زیاد سخت نبود!به طرف اتاقش رفت که مادرش صدایش زد:حامد!وایسا!

ایستاد ولی برنگشت .صدای نزدیک شدن قدم های مادرش را می شنید:امروز به سارا زنگ زدم

با بی تفاوتی گفت:خب؟!

صدا دیگر دقیق از پشت سرش شنیده میشد:میگفت جواب صدف منفیه!تو چکار کردی که این دختر به این سرعت بهت جواب رد داد؟

در اتاق را باز کرد وبا بی خیالی گفت:بهتر!

مادرش با غیظ غرید:حامد!

در حالیکه قفسه کتابها و جزواتش را میگشت گفت:بله؟!آخه سودی خانم!من کی ازین دختره ایکپیری جواب مثبت خواستم؟کی فدات شم؟!اگه به اصرار شما نبود عمرا میومدم خواستگاریش!

سودابه با ناباوری لب زد:حامد!!

به طرف مادرش چرخید وگونه اش را بوسید:جان حامد!خب مگه دروغ میگم؟!من از اولشم ازین آدم خوشم نمیومد به خود شماهم بارها گفته بودم.ولی همش اصرار میکردید منم فقط به احترام شما…اصلا این حرفا رو بی خیال!مادر من این بشر از اولم وصله تن من نبود!باید برگردم ستاد خداحافظ قربونت برم

وبرای دومین بار صورت نه چندان راضی مادرش را بوسید.

سودابه کمی از غلظت اخم هایش کاست و گفت:بسلامت پسرم

حامد لبخند زیبایی به مادرش تقدیم کرد و از خانه خارج شد.

فردای آن روز طبق گفته رامین،یک کامیون اساسها را آورد وکارگرها اسباب را به داخل ساختمان میبردند.رامین دوروبر دختری ریزنقش که آرایش غلیظی داشت مدام می گشت که احتمالا ساکن جدید آپارتمان و البته آشنای رامین بود و البته هیچگونه شباهتی به راحیل نداشت!

با اینکه همه چیز به نظر عادی میرسید ولی نمی دانست چرا انقدر نسبت به این همسایگی اتفاقی با آشنای رامین مشکوک است!ولی سعی میکرد ذهنش را منحرف مسائل پیش پاافتاده ای ازین قبیل نکند و تمرکزش را روی پیداکردن راحیل فراری بگذارد.پای آبرو و شرافت کاری چندین ساله اش در کار بود نه تنهاخودش بلکه آبروی سرهنگ احدی هم در گروی این موضوع بود.

سپرده بود که رفت و آمد رامین دوباره تحت تعقیب قرار بگیرد ولی رامین جز سه روز قبل آن هم برای اسباب کشی پا به آن محله نگذاشت.علی رغم مخالفت شدیدش پرونده جدیدی به او سپرده شده بود که راجع به قتل جوانی در یکی از پارکهای تهران بود.نمیخواست تا از پرونده راحیل خلاص نشده پرونده دیگری را بدست بگیرد نگاه تحقیرآمیز همکارانش و طعنه های گاه و بی گاهشان مبنی بر عدم صلاحیتش، اعصابش را بهم ریخته بود!دیگر همه میگفتند منصوری هر چه دارد از صدقه سر شوهرخاله اش است!

و چقدر سخت بود که کسی لیاقتش را نمیدید استعدادش را نمیدید

کسی نمیدید که روز فرار او سرگرم جمع بندی پرونده دیگری بوده

کسی نمیدید که راحیل را او دستگیر نکرده بود که مسئول فرارش باشد

کسی نمیدید که به اصرار نوید در مورد این پرونده با او همکاری کردوبازجویی از راحیل را به عهده گرفت!

وحالا همین کمکش به نوید به حساب رفاقت بلای جانش شده بود وباعث تمام مشکلات و حرف و حدیث های پشت سرش بود.

باید از که میرنجید؟از سرهنگ احدی که در ششمین سال خدمت حامد ،جلوی گروهی از همکارانش او را به اسم کوچک صدا زد و گفت:”خاله ت گفت پنج شنبه شب حتما باید بیاید خونه مون!” یا از نوید که ناخواسته او را درگیر این ماجرا کرد یا از رسولی به خاطر بی مسئولیتی و ناآگاهیش یا از راحیل که علی رغم ادعایش بر بی گناهی فرار کرده بود؟اصلا این رنجیدن تاثیری در اصل موضوع داشت؟مسلما نه!

******

میخواست ماشینش را به پارکینگ ببرد که متوجه پرادوی رامین شد برایش بوق زد و علامت داد که بایستد. از ماشین پیاده شدو به سمت پرادو قدم برداشت.به شیشه سمت راننده با پشت دست ضربه زد و بدون آنکه به داخل پرادو نگاه کندکمی به کنار رفت.در ماشین باز شد و در مقابل چشمان مبهوت حامد یک دختر پیاده شد:بله امری داشتین آقا؟

دستهای دختر جلوی صورتش تکان خوردند:آقا!با شمام!

به خود آمد و مودبانه گفت:ببخشید!اشتباه گرفتم

درهمین لحظه صدایی از پشت سر هر دو را متوجه خود کرد:بیتا!

دختر زمزمه کرد:وای!رامین!امکان نداره!!

حامد کاملا گیج شده بود!دختر دوباره به صدا درآمد:تو اینجا چکار میکنی؟

رامین لبخند ملیحی زد و گفت:برات توضیح میدم عزیزم!

و رو به حامد ادامه داد:جناب سرگرد معرفی میکنم بیتا نامزدم!

دختر سوالی پرسید:جناب سرگرد؟؟؟

–بله ایشون مسئول رسیدگی به پرونده…

دختر رشته کلام را از رامین گرفت وگفت:به پرونده خواهر قاتل و فراریت!در ضمن منم دیگه نامزدت نیستم آقا رامین دست از سرم بردار!

صورت رامین از خشم سرخ شد دست دختر را در چنگش گرفت و از میان دندانهای کلیدشده اش گفت:اینجا جای این حرفاست؟

دختر در حالیکه تقلا میکرد گفت:ولم کن!دیگه همه چیز تمومه!تو و خواهرت هردو کثافت و آشغالین!هردومثل هم!

صدای سیلی محکم رامین در فضا پیچید:در مورد خواهر من درست حرف بزن فهمیدی؟!

دختر دست آزادش را روی گونه سرخش گذاشت و فریاد زد:سر من داد نزن عوضی!گمشو از جلوی چشمام!

ودستش را به سختی آزاد کرد و به طرف در ورودی ساختمان به راه افتاد.رامین به طرفش هجوم برد ولی حامد جلویش راگرفت:آروم باش مرد!

–وای!خاک برسرم!بیتا!چرا گریه میکنی؟

—آتنا!تو میدونستی رامین اینجا رو بلده آره؟

–نه به…

بیتا دادکشید:دروغ نگو!اینم ماشین دوستت نیست مال رامینه!

انگشت اشاره اش را به سمت حامد که همچنان رامین را نگه داشته بود گرفت:این آقا هم فکر کرد رامین پشت فرمونه.

و سریع به داخل ساختمان رفت.

آتنا هم کمی بعد به دنبالش رفت.

حامد بازوی رامین را رهاکرد:یه توضیح بدهکاری

رامین سرش را تکان داد حامد گفت:یه کافی شاپ خیابون بغلیه بریم اونجا

***************

_خوب میشنوم

رامین شکر را در ماگ قهوه اش با قاشق به آرامی هم میزد:اون دختری که امروز سوار ماشین من دیدینش نامزدمه اسمش بیتاس.وقتی راحیل دستگیر شد نزدیک بود نامزدیمون بهم بخوره

-خب؟

–ولی به موندن راضیش کردم.همه چیز خوب بود که نمیدونم کی و چطور منو فرانک روباهم دیده و معلوم نیست که پیش خودش چه خیالاتی کرده حالا هم حلقه نامزدیش رو پس فرستاده و میگه نامزدی ای در کار نیست!بعد هم برای خلاصی از شر من تصمیم گرفت خونه ش رو عوض کنه

-پس چطور پیداش کردی؟

–اون یکی دختره اسمش آتناس.دخترخاله و هم خونه ای بیتا.کلی التماسش کردم تا رضایت داد آدرس جدید رو بهم بده.تو اسباب کشی کمکش کردم و ماشینم رو بهش دادم تا اگه نیاز داشتن استفاده کنن.تا امروزم بیتا خونه عموش بود و وقتی میاد آتنا ماشین منو بهش میده و ظاهرا اون موقع که شما میبینیتش از خرید برمی گشته و بقیش رو هم که خودتون بهتر میدونید.

-اگه اون نامزدته چرا ماشینت رو نمیشناسه؟

رامین لبخندی زد و گفت: ماشین اصلی من این نیست.در واقع این ماشین متعلق به راحیله.راحیل وکالت اموالش رو به من سپرده.

–نامزدت هم راحیلو قاتل میدونه؟

رامین آهی کشید:بله متاسفانه!

-هنوز هم از راحیل خبری نداری؟

-نه!راحیل بیماره جناب منصوری!بعلاوه دکترش میگفت جراحت پهلوش عمیق بوده . اون نمیتونه فرار کرده باشه!

–پس بنظرت چرا یک دفعه ناپدید شده؟

رامین کلافه انگشتانش رادر موهای خرمایی رنگش فروبرد:نمیدونم!راحیل دختر عاقلیه. حتی اگه یک درصد هم فرار کرده باشه نمیاد سراغ من،چون اولین جایی که پلیس بهش شک میکنه پیش منه.

-تو تهران نبودی فرانک هم همینطور، اگه راحیل فرار کرده باشه بنظرت چه کسی کمکش کرده؟

–راحیل دوست چندان صمیمی ای نداشت.یه دختر ساکت که همیشه سرش تو لاک خودش بود.همون دوست هایی هم که داشت بعد از شایعه قتلی که درموردش پیچید ولش کردند.

-شایعه؟

رامین قاشق را از ماگ قهوه که سرد شده بود درآورد کمی از قهوه نوشید و گفت:درسته!شایعه!من هنوزم میگم خواهرم قاتل نیست.

-الان شاید!ولی وقتیکه کاوه علائم حیاتیش رو از دست بده راحیل حکم قاتل رو پیدا میکنه

–خواهر من کوچکترین نقشی در حال کنونی کاوه نداره

-ولی تمام مدارک خلاف حرفات رو ثابت میکنه

رامین ماگ خالی رو از لبش جداکرد و روی میز گذاشت:شما از اول مسئول این پرونده نبودین درسته؟سروان پورایمان،راحیل رو دستگیر کرد مدارکی هم که در دست داشت فقط حضور راحیل وحشتزده سر جسد نیمه جون کاوه و شهادت یک پسر نوزده ساله که ورود راحیل به خونه کاوه رو دیده،بود همین و بس!خودتونم خوب میدونید که این مدارک برای متهم کردن به قتل کافی نیست و برای همین هم اصرار داشتین تا از راحیل اعتراف بگیرید جناب سرگرد!

حامد به فکر فرو رفت حرفهای رامین بنظرش کمی منطقی می آمد و دلایل نوید هم کمی غیرمنطقی!با اینحال نباید نشان میداد که با عقاید رامین موافق است.

-اثر انگشت راحیل روی چاقو و اثر خون کاوه روی لباسش،اینا کافی نیست؟

–راحیل با دیدن وضع کاوه حول میکنه و به قصد بیرون کشیدن چاقو بهش دست میزنه اما با یادآوری اینکه ممکنه خونریزی شدیدتر بشه از خواسته اش منصرف میشه و ناگفته نمونه که خود راحیل به اورژانس زنگ میزنه ولی قبل از رسیدن اورژانس نیروهای پلیس سرمیرسند.اینارو خودش هم گفته.به گفته همسایه ها هیچ صدایی از واحد کاوه بعد از ورود راحیل خارج نشده پس چه کسی به پلیس خبر داده؟بنظرتون این موضوع عجیب نیست که پلیس خود به خود اونم قبل اورژانس سربرسه؟!

فرار راحیل نقطه مجهول این مسئله بود:

-پس اگه اینطوره که تو میگی چرا راحیل فرار کرد؟مگه بی گ*ن*ا*ه نبود پس چه دلیلی برای فراروجود داشت؟

–من بازم میگم راحیل با اون وضعیتش دست تنها نمیتونست فرارکنه .حتی اگه فرارهم میکرد کجا باید میرفت؟خونه من که تحت نظره، مادر و پدرم هم که اونو از خودشون روندند .بدون مدارک شخصیش و بدون پول کجا میتونه بره؟عکسش تیتر اول روزنامه هاس. هرجا بره بی بروبرگشت شناسایی و دستگیرمیشه.

حامد تکیه اش را به صندلی داد:این جواب سوال من نبود!

رامین انگشتانش را درهم قفل کرد و روی میز گذاشت:برفرض محال که راحیل فرارکرده باشه.بنظرم کارش کاملا عاقلانه بوده !!وضعیت جسمی کاوه ثبات نداره و به قول شما اون مدارک مسخره هم علیه شه ،دیگه برای چی باید میموند؟ابلهانه س اگه انتظار بره که صبر کنه تا بالاخره بی گ*ن*ا*ه اعدام بشه!

رامین به ساعتش نگاه کرد:ازصبحت با شما خیلی خوشحال شدم.بابت قهوه ممنون.ببخشید دیرم شده اگه امری نیست من دیگه باید برم.

دستش را بسمت حامد گرفت

حامد سری تکان داد و دستش را به سمت دست منتظررامین دراز کرد:بسلامت آقای امینی!

به قهوه سرد شده ی خودش نگاه کردو به رامین که از کافه خارج میشد.برخلاف رامین او ذره ای هم ننوشیده بود.نمیدانست چرا رامین زیادی عجیب بنظرش میآید!

***************************

۴۴روز قبل:

بوی الکل در بینی ام میپیچد و هر لحظه شدت بو شدیدتر میشد و بعد از آنان سوزشی در بازوی راستم حس کردم.جای سوزن که احتمالا برای آمپول بود.دست راستم از آرنج به پایین رگ به رگ شده و توانی ندارد.

-آخ!

صورتم از درد جمع شد.با دست راستم به پهلویم چنگ زدم.تمام بدنم باهم تیر میکشید.به خودم میپیچم.احساس میکنم به لرزش افتادم.دستانی که نمیدانم برای چه کسی ست شانه هایم را میگیرد و ثابت نگه میدارد:هیش!آروم عزیزم!آروم!

صدا ظریف و زنانه ست!

چشمانم بسته است.سعی میکنم بازشان کنم ولی امکان ندارد.

در حالیکه شانه هایم هنوز در حصار دستان زن ناآشنا ولی ظاهرا مهربان است با خودم می اندیشم.نمیدانم چقدر از زمان گذشته ولی حالابعد از چند دقیقه ای که سعی دارم متمرکز شوم به موقعیتم پی میبرم.پس رامین کجاست؟
موهایم مدام نوازش میشوند بدست همان زن.او دیگر کیست؟مادرم؟امکان ندارد!لحنش،صدایش،بوی عطرش تماما ناآشناست!

خدایا!من کجام؟

حالا که دقت میکنم این چشمهای من نیست که باز نمیشوند بلکه چشم بند روی چشمانم مانع ورود روشنایی میشود.چشم بند برای چی؟ترس وجودم را فرامیگیرد.

دست چپم را به قصد برداشتن چشم بند بلند میکنم.نه !!خدایا!هر دو دستم از مچ با پارچه نه چندان محکم به میله ای سرد تخت بسته شده!

با عجز ناله میکنم:رامین!

صورتم خیس میشود فریاد میزنم:رامین!

موهام هنوز در حال نوازش شدن است.جیغ میزنم:رامین!

نوازش موهایم متوقف میشود.صدای تق تق کفش های پاشنه بلند رامیشنوم. مشخص بود که سراسیمه سعی در دویدن دارد

–به هوش اومد آقا!

آقا؟او دیگرکیست؟یک غریبه دیگر؟

هق هق میکنم و زیرلب مدام رامین را صدا میزنم

–آروم باش قربونت برم!

ب*و*س*ه ای بر پیشانی ام مینشیند.

این یکی هم ناآشناست.ب*و*س*ه اش اخم هایم را درهم میکشد.باید به خود مسلط شم:من…من کجام؟

–پیش من!تو اتاق من!

-چی؟؟

ریز میخندد:قربونت برم که گیج شدی!نگران هیچی نباش!الان فقط باید استراحت کنی بعدا برات توضیح میدم

تخت تکانی اجمالی میخوره.عجولانه میگویم:وایسا!

نزدیک شدن صورتش را حس میکنم:جانم؟

با ترس میپرسم:تو…تو کی هستی؟

با پشت دستش گونه م را لمس میکند:یه نفر که تو رو بیشتر از همه دنیا دوست داره!

با کلافگی میگویم:چرا انقد منو گیج میکنی؟درست بگو کی هستی؟چرا منو اوردی اینجا؟اصلا چرا دستمو بستی؟چشمام چرا بسته اس؟رامین کجاست؟

نفس نفس میزنم!انگار خیلی تند حرف زدم!راستش میترسم فرصت حرف زدن را هم مثل دیدن و حرکت کردن از من بگیرند!صدای قلبم که نامنظم وتند میزند به گوشم میرسد.

انگشت اشاره اش بر لبهایم می نشینه:هیس!هیجان برات خوب نیست عزیز دلم!گفتم که بعدا برات توضیح میدم ولی الان باید بخوابی!

با لجاجت داد میزنم:نه!همین حالا!

دست راستم را که در دو دستش گرفته است کمی فشار میدهد:مینا!بیا یه آرامبخش به آرتینا بزن!

آرتینا؟؟منظورش من بودم؟؟نکند در یک اتاق بیمارستانم با کلی هم اتاقی؟پس چرا دستم بسته ست؟آن هم با پارچه!یعنی از طرف زندان من رابه بیمارستان آوردند؟؟آخر چرا اینطوری؟؟

خم میشود و پشت دست راستم رو میبوسد:آرتینا!عزیزم!من باید برم و تا چند ساعت دیگه دوباره میام پیشت خوب استراحت کن.باشه گلم؟

باز گفت آرتینا.دیگر مطمئن شدم منظورش منم!

-ببین!من اسمم راحیله!اشتباه گرفتی بخدا!!

لحن ملتمسانه م واقعا مسخره بود!

آهی میکشد:میدونم!

سوزشی دردناکتر از قبل دوباره در بازویم تکرار میشود.جیغ میکشم:آی!

—آقا بخدا…

–گمشو ازینجا بیرون!

—ولی…

–بیرون!

اشک هایم که نمیدونم از کی جاری شدند را پاک کرد:خیلی دردت اومد؟آره؟

صدایش نگران بود.
اه!چرا همه عالم به دست راستم پیله کردند؟این از دست چپم که اسیر میله است و آن هم از دست راستم،یا گرفتارمیله تخت یا گرفتار آن زن یا این مرد غریبه!

–بخاطر بی دقتیش ازت عذر میخام

روی موهایم را میبوسد:خوب بخوابی!

دستم را رها میکند ناخودآگاه با تمام توان نداشته م دستش رامیگیرم:تو رو خدا نرو!منو تنها نذار!

انگشست شستش پشت دستم رژه میرد:خداحافظ زندگی من!

میخواهم اعتراض کنم ولی تمام وجودم سست شده!درد گیجگاهم را احاطه میکند و در کمتر از چند دقیقه احساس سبکی میکنم!

-فصل دوم

-وای وای وای!از دست تو نوید!یعنی در تمام این مدت یه آدم رو بدون هیچ مدرکی حتی اون مدارک آشغالی که به من نشون دادی انداختیم گوشه زندان؟نوید!تو میفهمی چه غلطی کردی؟ اصلا چطور تونستی در حق اون دختره بدبخت ظلم کنی؟مگه تو وجدان نداری لامصب؟!

نوید با بی خیالی تکیه اش را از میز برداشت:خب چکار میکردم بنظرت؟دستور از بالا بود!کاوه مرادی تنها پسر ارشیا مرادی بزرگترین تاجر فرش تو ایرانه!باید این قتل به گردن یکی می افتاد تا خونوادش آروم بشند!چه کسی بهتر از راحیل امینی که میتونه انگیزه کافی هم برای این کارش داشته باشه!درک میکنی چی میگم؟!من مجبور شدم حامد!وگرنه منم راضی به این کار نبودم.به شرفم قسم راضی نبودم!

-اینا منطقی نیست!نوید هیچ میدونستی اون مریضه؟ممکن بود تو زندان بمیره!

–حالا که نمرده!

در چشمان مبهوت حامد خیره شد و ادامه داد:و از قضا فرارکرده!

حامد غرید:پس کدوم گوریه؟اون فقط رامینو داشت وقتی ناپدید شد رامین نبود!با وضع قلبش و زخم تو پهلوش نمیتونه فرار کرده باشه!

حامد پوفی کشید و روی مبل اداری تک نفره نشست سرش را در دستانش گرفت:چرا پای منو کشیدی وسط؟

نوید مقابلش زانو زد:دستگیرش کردم ولی برای اعدامش باید اعتراف میکرد!اون دختر کله شق هم که هیچ جور زیر بار نمیرفت مجبور شدم از تو کمک بخوام!

حامد به او نگاهی شماتت بار انداخت:میخواستی حکم اعدامشو با دست خودش امضا کنه؟آره نوید؟از کی انقد ظالم شدی؟ها؟

دستش را روی شانه نوید گذاشت و به کمک آن از جا برخاست:بد کردی نوید!بد کردی!فقط دعا کن که فرار کرده باشه!

نوید مضطرب پرسید:منظورت چیه؟

-من فکر میکنم از بیمارستان دزدیده شده!

–امکان نداره!من مطمئنم آدمای اجیرشده رامین فراریش دادند

–فکر نکنم!دوهفته اولو یادت نیست؟رامین مثل مرغ پرکنده هی بال بال میزد

–شاید بخاطر حال راحیل…

-نه!رامین از بیماری راحیل خبر داشت.زخم پهلوش هم هر چند عمیق ولی قابل درمان بود

–یعنی ممکنه…

حامد نفسش را صدادار به بیرون داد:آره!

نوید در موهایش چنگ زد:نه خدا!نه!وای!لعنت به من!

***

“۴۳ روز قبل”

مدت زیادی است که بیدارم. مینا هر نیم ساعت یک بار به سراغم میاید و وضعم را چک میکند ولی جیکم در نمیاید.مشخص است که ناشیانه و مبتدی گرایانه عمل میکندهمراه با عذاب دادن من!

بوی عطر تلخ و سردش را حس میکنم و همینطور سنگینی نگاهش را و البته نفس های کلافه اش!

با شک دهان باز میکنم آرام میگویم:آقا؟

صدایم را میشنود.روی تخت مینشیند:جانم؟سلام خوشگلم خوب خوابیدی؟

رامین من را اینطور خطاب نمیکردوحتی کاوه که ادعای عاشقی داشت.پس این آدم کیست که انقدر احساس نزدیکی و صمیمیت میکند؟

الفاظش در ذهنم مرور میشود:”عزیزم”،”گلم”،”قربونت برم”،”خوشگلم” و “زندگی من!!”

“زندگی من”؟منظورش چیست؟آخ که چقدر سر در گم شدم!

– چشمامو باز کنید.

با اندکی مکث ملتمسانه ادامه دادم:خواهش میکنم!

-باشه عزیزم الان!

باز گفت!ای بابا!

فشار از روی چشمام برداشته شد.چند بار پلک زدم . با دیدن فرد روبرویم به لکنت افتادم:ت ت ت تو…تو…

انگار متوجه حالم شد که گفت:آروم عزیزدلم!آروم باش!

بعد از مکثی کوتاه:آره درست دیدی!

بعد از چند دقیقه سکوت لب باز میکنم:تو چرا منو اوردی اینجا؟

–بد کردم نذاشتم زندگیم رو به قفس برگردونند؟

زندگیم؟؟؟وای خدا!!این چه میگوید؟؟!!!!

–ببین آرشام من واقعا متاسفم که زن سابقت قبل از طلاق با کاوه بوده ولی بخدا من نقشی این وسط نداشتم!باور کن!

لبخند ملیحی زد و گونه م را نرم وطولانی میبوسد:میدونم عزیزم!کاوه یه آشغال به تمام معنی بود ولی تو پاکی!درست مثل یه فرشته!

گونه ش را به گونه م چسباند:تو فرشته کوچولوی منی!!

ماتم برده بود و قدرت هیچ واکنشی نداشتم.خدایا؟؟اینجا چخبر است؟؟

سرش رابلند میکند و در چشمان شبیه علامت سوالم خیره میشود.حس کردم حالت عادی ندارد ولی نفسش که بوی الکل نمیداد پس چرا رفتارش انقدر عجیب و ترس برانگیزاست؟ میخواهدکار کاوه را تلافی کند؟آن هم بامن؟آخر چرا؟

-آرشام!التماست میکنم!تو رو جون عزیزت کاری باهام نداشته باش.کاوه علنا الان مرده فقط داره نفس میکشه اگه میخای تلافی کنی پای منو وسط نکش!توروخدا آرشام…

گریه امانم نمیدهد تا حرفم را کامل کنم

میخواهد دستم را بگیرد ضجه میزنم:به من دست نزن!

ولی او بی توجه دستم رامیگیرد:قربون اشکات برم!نترس عزیزم آرشام غلط بکنه بهت آسیب بزنه!دیگه گریه نکن باشه؟

-تو رو خدا بذار برم!به رامین خبر بده بیاد دنبالم. باشه؟؟

دستم را میفشارد . سلولای مغزم اخطار دادند که عصبیش کردم. هراسناک غرید:یعنی اون عوضی از من بهت نزدیک تره؟

نزدیک تر؟چه میگفت؟مگرمن اصلا به او نزدیک بودم؟فقط سه شب اورادیدم آن هم در مهمانی خانوادگی کاوه. شب اول کاوه من را به اوکه پسرداییش بود وشیدا همسرش معرفی کرد.همین!بعد هم که خبرآمد شیدا رابا کاوه در یک رستوران باهم درحال خوش وبش دیدند!!

حالا چی شده که خودش را با رامین مقایسه میکند؟چی شده که به رامین توهین میکند؟باید جوابش رابدهم ولی اگه بدتر شد چی؟گیج بودم گیج تر شدم!حتی نفهمیدم کی رفت و کی برگشت:

–اینوببین!

چند عکس در دستانش است.یکی یکی آنها را از جلوی چشمانم میگذراند و درآخر روی یه عکس ثابت میماندبه عکس در دستش نگاه کردم.خدایا!یعنی…

–این عکسو میشناسی؟

نگاه متعجبم مدام روی صورتش و عکسدر حال چرخش است.

-یعنی…یعنی…تو…من!

خودم هم نمیدانم میخواهم چه بگم.در یک کلمه حسابی شوکه شدم!

–آروم!گفتم که هیجان برای قلبت خوب نیست.

ولی من هنوز ناباورانه زمزمه میکنم:یعنی…

-آره.تو آرتینای منی!

******

خواب نیستم؟این یک رویا یا یک کابوس نیست؟

–بذار کمکت کنم.

چی؟نگاهی به خودم میندازم ناخواسته سعی در نشستن روی تخت دارم!پارچه را از دستم باز میکند.به نیمرخش نگاه میکنم و کمی بعد به چشمان زمردی رنگش!

سرم را روی سینه ش میگذارد و دستانش را ابراز احساسات میکند.

من هم پس از چند ثانیه دست هایم را دور شانه هایش می اندازم.حس میکنم حلقه بازوانش تنگ تر شد.حس خوبی دارم.یک حس جدید و سرشار از زیبایی

دوست دارم بااو حرف بزنم:آرشام!

با اکراه از من جدا میشود و با انگشت اشاره طره موهایم را به پشت گوشم میفرستد:جان آرشام؟

-تو چطوری منو پیدا کردی؟اصلا چطور فهمیدی من کیم؟

با مهربانی تک تک اجزای صورتم را از نظر میگذراند.

–من یازده ساله که دنبالت میگردم!

با ناباوری لب میزنم:چی؟؟

چیزی نمیگوید.دستم را میگیرد و از روی تخت بلندم میکند.تازه متوجه وضعم میشوم.یک دامن بنفش بلند و یک آستین حلقه ای سفید به تن دارم!اگه هر وقت دیگه بود از خجالت آب میشدم ولی الان…

کمرم را میگیرد و به سمت در خروج از اتاق هدایت میکند. همراهش میشوم.آهسته گام برمیدارد درست مثل من و البته بخاطرمن!

از اتاق خارج و وارد پذیرایی مستطیل شکلی میشویم.اثری از مینا نیست.خانه شکیلی بنظر میاید.سمت راستم یک بوفه بزرگ و در کنارش میز ناهارخوری هشت نفره مدل سلطنتی قرار دارد.سمت چپم آشپزخانه اپن وروبرویم چند مبل راحتی کرم رنگ.روی مبل سه نفره مینشینیم.سرم را روی شانه اش میگذارد.موهایم را نوازش میکند:اون موقع هشت سالم بیشتر نبود.هر چی به الناز التماس کردم فایده نداشت.میگفت حالا که شایان مرده دلیلی برای ایران موندن ندارم!ازش خواستم تو رو هم با خودمون ببریم ولی اون گفت به خاطر مشکل قلبت دیر یا زود میمیری!میگفت ممکنه طاقت نیاری سفر برات حکم مرگ زودتر رو داره!

صدایش میلرزید:هه!اون واقعا مادربود؟!نبود ،بخدا نبود!

چانه ام راگرفت و صورتم را به طرف خودش چرخاند.شاید دنبال اثری از اشک میگشت ولی چیزی نیافت تنها سکوت بود و سکوت.

–گفتم پس منم باید پیشت بمونم!بهم خندید.گفت تو خودتو هم نمیتونی جمع کنی چه برسه به اونو!آرتینا!باورکن با اون سن کمم به هر راهی که بگی متوسل شدم اما کو گوش شنوا؟اون زن بی رحم تو رو سپرد به برادر پدرمون به شاهین…

حرفش را ناتمام گذاشت و پس از کمی درنگ به آرامی پرسید:راستی خانواده شاهین که باهات بدرفتاری نمیکردن که ؟

سرم را از روی شانه ش برداشتم:نبابا از گل بهم کمتر نگفتن البته تا همین چند وقت پیش!ولی ناگفته نمونه رامین همیشه پشتم بود

پوزخندی زد:از کجا معلوم خیالاتی نداشته؟!

جوش آوردم!! او هر که بود، حق نداشت به مرد بزرگ زندگی ام،به تنها حامی ام،به قهرمان قلبم،به عزیز جانم توهین کند!

-ببین آرشام اصلا دوست ندارم نسبت به رامین بی احترامی شه فهمیدی؟در ضمن اون نامزد داره اسم نامزدشم بیتاس

آرشام دستم راگرفت:خیلی خب ببخشید!خوشبحال رامین که خواهر تنی من اینقد هواشو داره!

-اون برام خیلی ارزش داره!نمیدونی وقتی فهمیدم خانواده اصلیم ولم کردند چه حالی شدم اگه اون نبود تاحالا صدبار مرده بودم!

زیرلب “خدانکنه ای” به زبان آورد:چطور شد که فهمیدی؟

-هیچی!به طرز کاملا مسخره! نه سالم بود تو مهمونی همه بچه هاداشتن پز باباهاشونو میدادن منم به شاهین افتخار کردم. یکی از بچه های فامیل گفت :تو که دختر عمو شاهین و خاله نگار نیستی تو دختر عمو شایانی!بابات الان مرده مامان وداداشت هم که دوستت نداشتن ولت کردن!

اونموقع رامین چهارده سالش بود.اون بچه رو حسابی دعواکرد و منو که شوکه شده بودم و مدام اشک میریختم رو آرام میکرد.بهم گفت که تا ابد برادر منه.بهم گفت خیلی دوستم داره، حتی اگه یه خواهرتنی هم داشت به اندازه من واسش عزیز نمیشد!شاهین و نگارهم کلی به خونواده اون دختر تشر زدند که به چه حقی درمورد مسائل خصوصی زندگیمون جلوی بچه هاشون حرف زدن.از اون به بعد کسی جرات نکرد درمورد خانواده قبلیم حرف بزنه و این موضوع کم کم فراموش شد.کلی گریه کردم تا اونا راضی شدند یه عکس بهم نشون بدند عکس خانواده من و خانواده شاهین تو سیزده به در چندین سال قبل.عکسی که مادر اصلیم درش نوزادی رو بغل کرده بود که ظاهرا من بودم.بعد از اونموقع فهمیدم اون کسی که تا اونروز بهش بابا میگفتم عمومه و مادرم که همه میگفتن خیلی منو لوس کرده ،زن عموم بوده.فهمیدم که شاهین بعد اون ماجرا اسم منو و کلا فامیل خانوادشو عوض کرد تا از دست مزاحمت دوباره مادر اصلیم خلاص شه! از هر کسم میپرسیدم اسم وفامیلی اصلیم چیه هیچکس جوابم رو نمیداد.من فقط اسم پدرم رومیدونستم.

نفس عمیقی کشیدم و بایادآوری خاطره ای لبخند زدم:اونشب که دیدمت رو یادته؟شب اولی که کاوه منو بهت معرفی کرد؟

سری تکان داد: کاوه نمیدونست من دختر واقعی شاهین نیستم.همونشب کاوه بهم گفت که قیافت نسبتا به بابام شبیهه!

کنجکاوانه پرسید:خب عکس العملت چی بود؟

-اولش یکم هیجان زده شدم ولی بعدش ناامید! تو پسردایی کاوه بودی!پسرمنصور فراهانی!امکان نداشت برادر من که حتی اسمشو هم نمیدونستم باشی!بعلاوه من حتی نمیدونستم برادر اصلیم به عموم شباهت داره.

— خیلی چیزا هست که تو از اون بی خبری.دوست داری بشنوی؟

-اوهوم!

مرا روی مبل خواباند و سرم را روی پاهایش گذاشت:وقتی رفتیم پاریس تا چند وقت با ارثیه ای که از شایان بهش رسیده بود خوش میگذروند. من مدام بهونه میگرفتم. بعد از ۳ماه عذاب وجدان گرفت وباهم برگشتیم ایران.خیلی دنبالت گشت و از خیلیا سراغ شاهین رو گرفت ولی هیچ کس جواب درست حسابی بهش نمیداد در واقع کسی دیگه آدم حسابش نمیکرد حتی خانواده خودش!در همین بین با منصور آشنا شد و ازدواج کرد.منصور مرد خوبی بود.با اینکه پسرش نبودم ولی از هیچی درحقم کوتاهی نمیکرد.به الناز کمک کرد تا پیدات کنه ولی نشد که نشد.دیگه کاملا ناامید شده بود.شبا کابوس میدید وگریه و زاری کارهر روزش شده بود. جوریکه منصور مجبورشد ببرتش پیش روانپزشک.افسردگی شدید پیدا کرده بود و وابستگیش به من هم زیادتر از قبل شده بود.هرروز عذاب کشیدنش رو به چشم میدیدم ولی دریغ از ذره ای دلسوزی! چون در ذهن من، اون همیشه مقصر بود.هجده سالم که شد وکیل شایان اومد پیشم و گفت یه سری اموال از شایان به من و خواهرم میرسه که الناز ازش بی خبره.ازش درمورد جای تو پرسیدم ولی گفت که نمیتونه به من حرفی بزنه.کلی بهش اصرار کردم ولی اون جوابی نداد.ارثی که از شایان بهم رسیده بود نسبتا مبلغش بالا بود.باهاش یه خونه رهن کردم و بقیش رو گذاشتم بانک تا با سود هرماهش اموراتم بگذره.دوسالی میشد که منصور هم فوت کرده بود.تصمیم گرفتم از پیش الناز برم.به پام افتاد و التماسم کرد ولی من سالها بود که از دستش رنجیده بودم ترکش کردم گهگاهی بهم زنگ میزد و ازم میخاست برم پیشش ولی من گفتم تا تو رو پیدا نکنم نمیخام ببینمش. در واقع هر جا اون بود من نبودم!

الناز هر کاری هم کرده بود،هر گناهی که مرتکب شده بود بازهم مادرم بود.باید از آرشام درمورد الناز و وضعش میپرسیدم ولی الان زمان مناسبی نبود.الان که آرشام دوست نداشت از الناز چیزی بشنود.

–عکس واضحی ازت نداشتم ولی هر کجا رو که بگی دنبالت گشتم میترسیدم که نکنه شاهین فرستاده باشدت پرورشگاه.شب و روزم تو بودی!قیافت رو ترکیبی از قیافه شایان و الناز تصور میکردم.یه تصویر ذهنی ازت کشیدم و با خواهر خیالیم حرف میزدم.فکرت همه جا با من بود.هر دختری رو که میدیدم دنبال نشونه ای از تو درش میگشتم.کم کم ناامید شدم تا اینکه اون شب دیدمت کنار کاوه!خیلی شبیه عکسای شایان بودی و همینطور یکم جوونیای الناز.درموردت پرس و جو کردم.راحیل امینی،نامزد کاوه و دختر شاهین امینی ونگارحسینی!دختر شاهین و نگار؟این نمیتونست یه شباهت اسمی ساده باشه و وقتی از بیماریت شنیدم شکم به یقین تبدیل شد.

روی موهایم را بوسید:از اونشب تو آسمونا سیر میکردم. شیما هم متوجه خوشحالیم شده بود.از شدت ذوق زدگی بی توجه به عواقبش همش درمورد تو از کاوه و این و اون میپرسیدم.شیما بدون اینکه ازم چیزی بپرسه فکر کرد به نامزد کاوه نظر دارم!زن احمق!میخواست کار منو تلافی کنه با کاوه چند بار بیرون رفت و از قصد عکسایی که با کاوه انداخته بود رو در دسترسم گذاشت!میگفت طلاق میخام!میدونستم رابطه ش با کاوه از دوسه باررستوران رفتن فراتر نرفته اونقدرها هم احمق نبود ولی با اینحال بخاطر افکار بچگانه اش طلاقش دادم.

خواستم بهت نزدیک بشم ولی کاوه که مشکوک شده بود هی جلو پام سنگ مینداخت.بهش گفتم تو خواهرمی اما اون فکر میکرد دروغ میگم.دیگه بریده بودم.حالا که پیدات کرده بودم کاوه مانعم میشد وبه همه سپرده بود ازت بهم آدرس ندن.شنیدم تو هم موضوع شیما رو فهمیدی و قهر کردی.کاوه یه روز اومد پیشم و کلی بد وبیراه گفت.میگفت من و زنم زندگیش رو خراب کردیم!تا اینکه خبر رسید تو کاوه رو کشتی!باورم نمیشد.درموردش تحقیق کردم فهمیدم بهت تهمت ناروا زدن.

-هنوزم نمیدونم چرا وارد این بازی کثیف شدم

بازویم رانوازش کرد:تو یه قربانی بودی اونا نتونستن یا شاید نخواستن قاتل رو پیدا کنن. قتلو انداختن گردن تو تا خانواده کاوه ساکت بشن.

آهی کشید:بعد از اون بالاخره خانواده شاهین رو پیداکردم.همه طردت کرده بودن جز رامین.میدونستم بیکار نمیمونه.بعد چند ماه فهمیدم به خاطر چاقو خوردن تو زندان ،اوردنت بیمارستان.میخواستم همونروز بیارمت اینجا ولی ترسیدم چیزیت بشه.عملت کردن و سه روز بیمارستان بودی.مینا یکی از پرستارا رو بیهوش کرد. با هزار ترفند و سوار کردنت تو یه ماشین به ظاهر آمبولانس آوردمت اینجا!

لبخندی زدم:قراربود رامین اینکارو انجام بده!

متعجب گفت:یعنی خودت خواستی چاقو بخوری؟؟

-آره!از روز اولی که پا به زندان گذاشتم میدونستم که اونا دیر یا زود اعدامم میکنند.رامین یک کتاب برام اورد لای یکی از صفحاش یه نامه جاسازی شده بود.برام نوشته بود که کمکم میکنه تا فرار کنم! با دختری بنام فرانک که تا چند ماه دیگه آزاد میشد دوست شدم.مرتکب قتل دوست پسرش شده بود که میخواست بهش تجاوزکنه ولی کم کم مشخص شد کارش دفاع از حریم شخصی بوده و قرارشد بعد از گذروندن چندماه زندان آزاد بشه.به رامین گفتم خرج دوا درمون مادرش رو بده.فرانک فهمید و شد مرید من.بهش گفتم وقتی آزاد شد بره پیش رامین و نقشه م رو واسش توضیح بده.با یه نفر دیگه که اسمش نازنین بود آشنا شدم.اون قاتل نبود.بلکه گناهش این بود که دختر یه قاچاقچیه و چون پدرش فرار کرده بوده گ*ن*ا*ه به گردن اون افتاده بود.ازم قول گرفت در ازای کمکش کاری کنم تهمت از روش پاک بشه.شرایط زندان رو سنجیدم.یکی از زندانیا هر۴تا بچش رو کشته بود و هرکس که اینو به روش میاورد حسابی بهم میریخت و قاطی میکرد.به پروپاش پیچیدم کم کم رفتم رو اعصابش.لقبش شهره دیوونه بود. در حالیکه جلوی بقیه مظلوم نمایی میکردم سعی داشتم شهره رو عصبی کنم.ناگفته نمونه چندبار هم ازش کتک خوردم!ولی ارزششو داشت.نازنین یه چاقو جور کردو تو وسایلش گذاشت و بعدش نامحسوس شایعه کرد که من واسه شهره حرف دراوردم بقیشم که خودت میدونی!راستی چرا دست و چشممو بستی؟

شیطون خندید:میترسیدم وقتی واقعیتو بفهمی سعی کنی فرار کنی و به خودت صدمه بزنی!

از حالت درازکش خارج شدم و روی مبل صاف نشستم.آرشام در آغوشم کشید:تو دیوونه ای دختر!اگه میزد تو قلبت چکار میکردی؟

آهی از سر عجز کشیدم:آرشام!درک کن!تو اونجا نبودی!حال منو نداشتی!وقتی بی هیچ گناهی یه دفعه قاتل میشی تحمل زندگی برات زجرآور میشه!

زمزمه میکند:دیگه تموم شد همه چی تموم شد

-نه تازه شروع شده

من را ازخودش جداکرد ولی هنوز بازوانم در دستش بود:منظورت چیه؟

-من باید بی گناهیمو ثابت کنم!

صداش کمی بالا رفت: چی میگی؟آخه چجوری؟امکان نداره بهت اجازه بدم!کارات رو انجام دادم با مدارک جعلی و یکم گریم میفرستمت فرانسه.اگه قانونی نشد قاچاقی!اونجا هم میری به خونه من.

-نه آرشام!

باتحکم میگوید:همین که گفتم!نمیخام دوباره از دستت بدم!بفهم آرتینا!

دستانش را در دست گرفتم : آرشام! قرارنیس همو از دست بدیم!من تمام این مدت هدفم اثبات بی گناهیم بود نمیتونم همیشه درحال فرارباشم.نمیخام تا آخر عمر اسم قاتلو یدک بکشم میفهمی؟

با درماندگی ناله کرد:ولی…

انگشتم را روی لبانش گذاشتم:هیس!بهم اعتماد کن!من بی گدار به آب نمیزنم!نقشه م اگه درست پیش بره همه چی درست میشه.

***

—قربان!خانواده امینی که دستور فرمودین اومدن

–بفرسشون تو

–حامد!تو گفتی بیان؟

-آره

–چرا؟

-باید واقعیتو بدونن!

–چی؟؟

-باید بهشون همه چی رو بگی نوید

در اتاق با چندتقه باز شد و فرصت اعتراض را از پورایمان گرفت.بعد ازسلام واحوالپرسی کوتاه منصوری همه را به نشستن دعوت کرد.اول از همه نوبت شاهین بود که سرحرف را بازکند:اتفاقی افتاده که مارو احضار کردید؟راحیل پیدا شده؟

منصوری باسر به پورایمان اشاره کرد.پورایمان پوفی کشید:خوب راستش بررسی های ما نشون میده احتمال داره دختر شما مقصر حادثه پیش اومده برای آقای مرادی نباشه.

چشم های شاهین از تعجب گرد شد.سکوت چند ثانیه بر جمع حاضر حکم فرما شد.

رامین در حالیکه سرش را پایین انداخته بود پرسید:احتمالش چند درصده؟

منصوری بدون فوت وقت گفت:۹۰درصد!!

شاهین متحیرانه گفت:یعنی دختر من ۵ماه تموم بخاطر ۱۰درصد احتمال زندانی بوده؟؟

پورایمان حق به جانب گفت:چاره ای نبود آقای امینی!دخترشما تنها شخص حاضر سر صحنه بود

نگار از کوره دررفت:هیچ میفهمید چی میگید؟دختر من بیماری قلبی داشت.میدونید این تهمت چه اثری روی قلبش داشته؟میدونید تو این چندماه به خاطر ظن۱۰درصدی شما،من و پدرش نخواستیم ببینیمش؟میدونین سر همین موضوع آبروی دختر بیچاره من همه جا از بین رفت؟میدونین اگه جلوی خواهر و مادر کاوه گرفته نمیشد راحیل زیر دست و پای اونا کشته میشد؟؟

رامین دست مادرش را فشرد:مامان!آروم!

آبی را که معلوم نبود از کجا رسیده را به خورد نگار داد.

پورایمان نادم گفت:من واقعا متاسفم.این پرونده درواقع زیردست منه و سرگرد منصوری لطف کردند در این زمینه به من کمک کردند.الانم تمام تبعات کارم رو میپذیرم.

شاهین نعره زد:تاسف شما چه فرقی به حال من داره؟دخترمنو بهم برمیگردونه؟راحیل من کجاست آقا؟معلوم نیست چه اتفاقی براش افتاده؟اون بغیر از ما کسی رو نداشت…

منصوری به یاری همکارش شتافت:جناب امینی!لطفا آروم باشید!ما میتونستیم این موضوع رو به شما نگیم و درنهایت شاهد برخورد شما نباشیم.ولی به خاطر اینکه دخترتون ممکنه بی گ*ن*ا*ه باشه ترجیح دادیم اول از همه خیال خانوادش راحت شه.

شاهین عصبی نفس میکشید.رامین ساکت بود. هیچ حس خاصی درچهره اش مشخص نبود اما نگارتا آخرین لحظه رنگ پریده ونگران بنظر میرسید.بعد از نیم ساعت بحث امینی ها آنجا را ترک کردند.

نوید گفت:نمی خواستم اینجور بشه!

حامد پوزخندی زد:برای تو چه فرقی میکرد؟اون از نظر تو باید اعدام میشد حالا هم چیزی تغییر نکرده.ارشیا مرادی تهدید اونروزش رو عملی کرده.چه بسا تا الان راحیل رو زجرکش کرده باشه!

نوید کلافه دور اتاق چرخید:نگو توروخدا حامد نگو!من فقط میخواستم ازش اعتراف بگ…

-که چی بشه؟که راحت تر اعدامش کنند؟؟

–نه!نه!باخودم گفتم خانواده مرادی بعد یه مدت نرم میشند و رضایت میدند.بالاخره دلشون راضی نمیشه عروسشونو اعدام کنند!

-عروسشون؟ندیدی چطور میزدنش؟ندیدی پدرکاوه چقد تهدید کرد؟اونوقت تو میگی رضایت بدند؟در ثانی اگه رضایت هم میدادند انگ قتل تا ابد روش میموند.دیگه مگه میتونست تو جامعه دووم بیاره؟ گند زدی نویدخان!

–تو روخدا دیگه ادامه نده حامد!میدونم همشو میدونم .الانم مثل چی پشیمونم!

چند روزی بود که علاوه بر رامین نامزدش هم به دستور منصوری تعقیب میشد.ولی چیز عجیبی رویت نشد.بیتا در یک شرکت واردات لوازم خانگی منشی بود.صبحها ساعت ۷از خانه بیرون میزد وعصر هم حدودا۶ عصر به بعد برمیگشت.آتنا هم در یک آرایشگاه کارمیکرد.دنبال کردن این ۲نفر کار بیهوده ای بنظرش میومد.ولی نباید از رامین غافل میشد!

حامد اکثراصبحها همزمان با بیتا از خانه خارج میشد و باهم سلام علیک کوتاهی داشتن.تا دوسه روز اثر دست رامین به خوبی روی گونه بیتا دیده میشدکه نشان میداد رامین چقدر روی راحیل(خواهرش) حساسیت دارد.رامین فردای آنروز با یه دسته گل برای معذرت خواهی آمد ولی بیتا حتی در راهم به رویش نگشود!!هرروز ساعت ۶ عصر رامین به انتظار بیتا دم ساختمان کشیک میداد ولی بیتا بدون توجه به رامین راهش رامیگرفت و وارد ساختمان میشد.

نگار و شاهین بشدت از کارخود پشیمان بودند ومیدانستند اثرات این بی توجهی چندماهه یشان راحیل را تا مرز مرگ پیش برده است.از نظر آنها راحیل نمیتوانست فرارکند.فکرشان هم غلط نبود ولی کسی از اصل ماجرا خبر نداشت!

حامد به خانواده کاوه تاکید کرده بود که اگر کاوه بهوش آمد یا تغییری درحالش ایجاد شد موضوع کاملا مسکوت بماند و تنها به او خبر دهند.در پنجاه و ششمین روز از فرار راحیل ،حامد خبردار شد که کاوه به هوش آمده.بالفور به خانه مرادی رفت تا اوضاع آنجا را بررسی کند.

زنگ آیفن تصویری را زد.لحظاتی بعد در باز شد و صدایی زنانه از آیفن به بیرون رسوخ کرد:بفرمایید لطفا

وارد حیاط بزرگی شد که به غیر از راه باریکی که او از آن میگذشت و استخر روبازش و جایگاه پارکینگش بقیه فضا به طور کامل درخت کاری و گل کاری شده بود.از پله های عمارت روبرویش بالا رفت.ارشیامرادی بزرگ و همسرش به استقبالش آمده بودند مرادی بزرگ با لبخند گفت:سلام جناب سرگرد!خوش اومدید.بفرمایید.

مودبانه سلام و احوالپرسی های مرسوم را به جا آوردوبا راهنمایی میزبان به سالن بزرگی هدایت شد و روی یکی از مبل های سلطنتی سفید رنگ روبروی ارشیا و زنش قرار گرفت.

–خوب جناب سرگرد!طبق فرمایش خودتون با اینکه خیلی از بهوش اومدن کاوه خوشحال بودیم ولی این خبر به جایی درز نکرد حتی اداره پلیس!شما اولین نفری هستید که ازین ماجرا باخبرشدید.حالا میشه بفرمایید دلیل این توصیه تون چی بوده و چی باعث شده الان افتخار داشته باشیم در خدمتتون باشیم؟

حامد گلویش را صاف کرد و با صلابت همیشگی رو به ارشیا گفت:در ابتدا ازتون عذر میخام که تا الان جویای وضعیت شما و پسرتون نشدم.

ارشیا سرش را از روی تحسین تکان داد.

هه!این حرفها از حامد بعید بود آخر به او چه ربطی داشت که احوال کاوه رابپرسد؟ولی خب برای یک صحبت اساسی میتوانست شروع خوبی باشد

ادامه داد:راستش من اینجام که موضوع مهمی رو خدمتتون عرض کنم

چشمان منتظر ارشیا و همسرش به دهان او دوخته شد

–همونطور که میدونید متاسفانه از ظواهر امر برمیاد که راحیل امینی از بیمارستان فرارکرده ولی این موضوع باتوجه به شرایط راحیل و اینکه هیچکس هم برای کمک کردن بهش وجود نداشته غیر منطقیه!از طرفی من از اول در جریان پرونده نبودم و از چگونگی جمع آوری مدارک هم به درستی خبر نداشتم ولی این اواخر فهمیدم که به احتمال خیلی زیاد اون کسی که به جان پسرتون سوءقصد کرده راحیل امینی نیست!

عاطفه همسر عرشیا با ناباوری گفت:منظورتون چیه؟

حامد خواست جواب عاطفه را بدهد ولی ارشیا اجازه نداد و گفت:دیدی بهت گفتم!راحیل اهل این کارا نبود اصلا دلیلی برای اینکار وجود نداشت!خودت که شاهد بودی اونروز چقد تهدیدش کردم ولی اون باز هم میگفت بی گناهه!من از اولشم میدونستم کار اون دختر بدبخت نیست!

دهان حامد از تعجب باز مانده بود.تمام معادلات ذهنی اش بهم ریخت.تا امروز فکر میکرد که دزدیدن راحیل کار ارشیاس ولی حالا…

عاطفه او را ازبهت بیرون کشید:پس اگه راحیل مقصر نیست کی مقصره؟

خود را جمع و جورکرد:منم هنوز نمیدونم ولی خالی شدن ناگهانی حساب شرکت پسرتون زیادی عجیبه.فکر میکنم به این ماجرا هم بی ربط نباشه!

ارشیا تایید کرد:موافقم.حسابدار شرکت کاوه از قبل به من اخطار داد که اتفاقات عجیبی در شرکت افتاده ولی اونقد فکرم مشغول بود که توجهی نکردم.

چیزی در ذهن حامد جرقه زد:الان حال پسرتون چطوره؟میدونم تا مدتها نمیتونه حرف بزنه ولی اطرافش رو درک میکنه؟

ارشیا سرش را به چپ و راست تکان داد:نه درکی از اطرافش نداره.هیچکس رو نمیشناسه.از کل بدنش فقط گردنشو میتونه تکون بده.چشماش تمام وقت دور اتاق میچرخه وانگار دنبال چیزی میگرده!

حامد که حرف های ارشیا برایش کسل کننده شده بودو حس میکرد ماندنش دیگر ضرورتی ندارد بحث را خاتمه دادوخواست که وضع کاوه همچنان پنهان بماند.از عمارت مرادی خارج شد.باز هم تیرش به سنگ خورده بود.تنها امیدش در حال حاضر این بود که کاوه هوشیاری اش را بدست آورد و پرده از تمام این اسرار برداشته شود.اما این آرزویی دور و تقریبا دست نیافتنی بود چرا که کاوه نزدیک به ۷ماه در کما بسر میبرد.طوریکه اگر اصرار خانواده اش نبود دستگاه های حیاتی از بدنش قطع میشد.حالا هم که بهوش آمده بود خودش نوعی معجزه محسوب میشد. بهوش آمدن کاوه این مزیت را داشت که دیگر قتلی اتفاق نیفتاده بود.

راحیل فکرش را مشغول کرده بود.نمیدانست چرا نسبت به این دختر احساس عذاب وجدان میکند.شاید به این خاطر که چرا زودتر دست به کار نشده بود چرا به حرفهای نوید اعتماد کرده بود؟او که به هر حال خواسته یا ناخواسته درگیر شده بود پس چرا مثل یک مترسک گوشه ای بیصدا ایستاده و تمام سعیش به اعتراف گرفتن از راحیل اختصاص یافته بود.شاید با خود فکر میکرد این پرونده نوید است و او زیاد حق دخالت ندارد ولی اگر اینطور بود چرا الان همه او را مسبب وضع پیش آمده میدانستند؟؟

**

رامین با کلافگی از روی مبل برخاست و فریاد کشید:توروخدا بس کن مادرمن!با گریه کردن راحیل برنمیگرده!!

نگار که گویی چیزی نشنیده بود یا شاید هم شنیده و توجهی نکرده بود همچنان گریه میکرد و زیرلب بطور مداوم اسم راحیل رازمزمه میکرد.

هق هق صدایش روی مغز رامین رژه میرفت.رامین مقابل مبل تک نفره ای که مادرش روی آن نشسته بود زانو زد دست های نگار را که روی صورتش را پوشانده بود را در دست گرفت:تو رو خدا تمومش کن.

نگار چشمان عسلی رنگ نم دارش را که به پسرش دوخت:اگه چیزیش شده باش؟اگه قلبش …اصلااگه مجبور شده باش برای حفظ خودش متوسل بشه به …

رامین از کوره دررفت:مامان میفهمی چی میگی؟داری درمورد راحیل حرف میزنی.راحیلی که بغیر از کاوه با هیچکس نبوده.حتی به کاوه، به نامزدش هم اجازه نزدیکی بیش از حد رو نمیداد.

نگار که حسابی از برخورد رامین جا خورده بود دلجویانه گفت:میدونم!!میدونم.راحیل پاکه. امکان نداره خودشو تو منجلاب گ*ن*ا*ه بندازه .ولی چکار کنم ؟من مادرشم، نگرانشم.

رامین پوز خندی زد دستهای مادرش را رها کرد و سر پاایستاد:پس همین نگرانی باعث شد پنج ماه تموم خبری ازش نگیرین!ها؟

نگار با دلخوری گفت:منظورت چیه رامین؟

رامین با حفظ پوزخندش جواب داد:منظورم مشخصه!!شما هیچوقت راحیلو دوست نداشتی اون براتون فقط و فقط یه بچه بی سرپرست بود تا بتونین باهاش غم از دست دادن رونیکا رو تحمل کنید!

حالا نوبت نگار بود تا از کوره در برود. مقابل رامین قد علم کرد:این اراجیف چیه سرهم میکنی؟من راحیلو دوست نداشتم؟ منی که حتی ازتو که پسرمی هم بیشتر بهش محبت میکردم ؟؟منی که راحیل راحیل از دهنم نمی افتاد؟

رامین با جدیت گفت:آره شما!اون موقع که رونیکا رو تو تصادف از دست دادیم رو یادته مامان؟من خیلی بچه بودم ولی بخوبی یادمه که تا چندین ماه حرف نمیزنی تا چندین ماه به زور غذا میخوردی تا چندین ماه شب و روز گریه میکردی تا چندین ماه انقدر قرصای آرامبخش میخوردی که از پا درمیومدی تا…

نگار جیغ کشید:خفه شو!

رامین مصمم تر از قبل ادامه داد:چرا خفه شم؟بذار یادآوری کنم اون روزا رو.بذار بگم!

لحظه ای به مادرش که درحال لرزیدن بود چشم دوخت ولی باید میگفت ناگفته ها را:یادته با کلی دوا و دکتر بعد از مدتها،بعد از یک سال باهام حرف زدی؟یادته بعد از مدتها صدام کردی،بغلم کردی یادته؟

نگار که همچنان گریان بود نالید:تورو خدا بس کن

دستانش را برسرش گرفت.چشمانش تار شد.قبل از آنکه سقوط کرد در میان بازوان رامین اسیر شد:باید گوش بدی مامان !باید!

رامین او را آرام روی مبل نشاند وصورتش را در دست گرفت:همون موقع ها سرو کله الناز پیدا شد النازی که شوهرش رو یک ماه پیشش از دست داده بود النازی که میگفت میخواد بره! النازی که دختربچه ده ماهه اش رو نمیخواست.یادته چی بهمون گفت؟من که خوب یادمه. میگفت یا بزرگش کنید یا ببرید بدیدش بهزیستی!

رامین سکوت کرد نفس عصبیش را به عمیقی کشید:بیشتر از همه بابا نگران بود نمیدونست باید امانت برادر مرحومش رو نگه داره یا به خاطر زنش که تازه کمی حالش بهتر شده اون بچه رو به امون خدا ول کنه.میترسید با وجود راحیل حال تو بدتر بشه.منم میترسیدم!

نگاه نگار که دیگر رمقی برای اشک ریختن نداشت در نگاه پسرش گره خورد:ولی در کمال تعجب تو نذاشتی راحیل رو به بهزیستی یا شخص دیگه ای بسپره.گفتی خودت بزرگش میکنی.

با یادآوری خاطره ای لبخندی محو زد:یادته مامان اسم رونیکا رو بابا انتخاب کرده بود ولی تو دوست داشتی که اسمش راحیل باش.من که خوب یادمه بعضی مواقع برای لجبازی با بابا، رونیکا رو راحیل صدا میزدی یادته مامان؟

نگار که بغض گلویش را فشار میداد به آرامی سرش را تکان داد

رامین-وقتی بابا خواست اسم بچه عموشایان رو عوض کنه به خاطر تو اسمش رو راحیل گذاشت.کی فکرشو میکرد که مادر من انقدر زود با این دخترکوچولو اخت بشه؟انقدر زود تو دلش جا باز کنه؟هیچکس باور نمیکرد حتی بابا.منم باور نداشتم حتی اوایل حسادت هم میکردم ولی راحیل به دل منم نشست میدونی چرا مامان؟

رامین نفس عمیقی کشید و گفت -چون باعث شده بود حال تو خوب بشه.که بتونی اون تصادف لعنتیو کمتر به یاد بیاری

بغض نگار شکست.رامین دست هایش را دور شانه های نگار حلقه کرد و او را در آغوش گرفت.

با بی حوصلگی کانال های تی وی را بالا و پایین میکردم .اه!! هیچ برنامه به دردبخوری نشان نمیداد!!شایدهم من حال و حوصله تی وی دیدن راندارم.کنترل تی وی را با خشم به طرف مبل تک نفره پرت میکنم.

دیروز آرشام یک روزنامه به خانه آورد که عکس من درش باعنوان مجرم فراری به چشم میخورد!!هه!خیلی جالب بود و جالبتر اینکه روی چشمان من توی عکس با خطی سیاه و زخیم پوشانده شده بود.

الان نزدیک به یک هفته است که در خونه آرشام هستم.خیلی تلاش کردم تا بتوانم با رامین تماس بگیرم ولی نشد. یعنی درواقع آرشام بهم این اجازه را نداد. میگفت الان رامین تحت نظر است و شرایط من هم برای اجرای نقشه ام مساعد نیست .خیلی برایش توضیح دادم که من همه جوانب رو در نظرگرفتم ولی او باز مخالفت میکند.رفتارش کاملا مهربان و با عطوفت است ولی نمیدانم چرا حس میکنم یه چیز درست نیست!! یه چیز سرجایش نیست! نگاه مهربان آرشام وقتی به من دوخته میشود، هاله ای از غم میگیرد.دوسه بار دیدم برق اشک را در چشمهای خوشرنگش.ولی چرا؟دلیلش چیست؟

نمیدانم منی که همیشه ادعای هوش و ذکاوت داشتم حالا عاجزم از فهمیدن درد نگاه برادر تنیم.برادری که بعد از سالیان دراز پیدایش کردم.

آرشام هیچ نوع وسیله ارتباطی را در اختیارم نگذاشته بود.میدیدم که خودش بعدازظهرها که از شرکت میاید با اینترنت کار میکند و به دفعات دیدم که به سایتهای خبری سرمیزد ولی اجازه نمیدهد که من حداقل یک ایمیل ساده به رامین بزنم.صبحها ساعت۶ ازخانه بیرون میزند و بعد ازظهر ساعت۵ برمیگردد.در این مدت مینا پیشم میماند و کارهایی مثل آشپزیو رسیدگی به امور خونه را انجام میدهد.دستپخت مینا برخلاف پرستاریش عالی ست.با اینکه حواسش به کارهای خانه گرم است و به سفارش آرشام اجازه نمیدهد من کمکش کنم ولی در همه حال حواسش به من است.دو سه باری خواستم کامپیوتر آرشام رو روشن کنم ولی مینا مچم را زود گرفت .چند بار خواستم گوشی موبایل مینا رو کش بروم ولی هربار ناکام تر از دفعه قبل.یک بار موفق شدم بااستفاده از غفلتش موبایلش را به چنگ بیاورم، ولی صفحه اصلیش هم رمز داشت!!

هرروز صبح با نهایت ۱۰ دقیقه بعد از رفتن آرشام،مینا وارد خانه میشود. کلید دارد و هرروز دری را که به روی من قفل است را باز میکند و وارد میشود!!!

علت کارهای آرشام را نمیدانم و به هیچ وجه درک نمیکنم.خودش میگوید بخاطر محتاط بودنش است ولی حس من این را نمیگوید.از خودم حالم به هم میخورد هرچیزی که نیاز دارم یا باید به آرشام بگویم یا به مینا.هیچ کدامشان یک لحظه هم ولم نمیکنند.زیر نظرشان هستم.زمان تنهایی من حتی به نیم ساعت هم نمیرسد.شبها آرشام روی یه تخت یه نفره دیگر که در فاصله اندکی از تخت من قرارداردمیخوابد.کلافه م منی که همیشه سعی کردم مستقل باشم و همیشه مغرور حالا مثل یک بچه ۴ساله و شاید هم بدتر ازآن زیر ذره بین نگاه مینا و آرشام تحت کنترلم و بدون اجازه آنها حتی حق آب خوردن هم ندارم.

امروز ولی خبری از مینا نیست. ساعت۶:۴۸ هست ولی مینا هنوز نیامده.دو دلم که به سراغ کامپیوتر بروم یانه.مسلما اگه مینا نیاید آرشام خودش را به خانه میرساند.دل را به دریا زدم وبرخاستم.با قدمهایی نامطمئن بسمت اتاق رفتم.پشت سیستم نشستم و نفس عمیقی کشیدم.احساس میکردم از یک میدان مین به سلامت عبور کردم.هه!

کلید استارت کیس را فشردم .سیستم شروع به راه اندازی کرد ولی با دیدن صفحه نمایش داده شده آهی بلند کشیدم و زیر لب غریدم:لعنتی!!

برای ورود به سیستم پسوورد وجود داشت که البته چندان هم دور از انتظارنبود.من خوش خیال بودم که انتظار داشتم کار بدون هیچ مانعی پیش برود.

چیزهایی که به ذهنم میرسید را برای پسوورد وارد میکردم.اسم خودم، اسم آرشام، اسم همسر سابق آرشام و…حتی لفظ”زندگی من”ولی هیچکدام درست نبود.باناامیدی تکیه برصندلی دادم و چشمانم رو بستم.ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد و دستانم باسرعت مشغول تایپ پسوورد شدند.زیر لب نام خدا رو به زبان آوردم.کلید تایید رو فشردم.خدایا خدایا خدایا!!!!!!!کمکم کن!!!

پسوورد جواب میدهد.مثل دیوانه ها فریاد میکشم:هورااااااااااااااااااا!!!!!!!

لبخند پهنی روی صورتم نقش میبندد اما کم کم محو میشود.چرا پسوورد کامپیوتر آرشام باید”کاوه”باشد؟؟؟؟؟؟؟

خیلی عجیب است.اینکار چه معنی ای میدهد؟نکند… نکند…وای نه!!!!نکند مضروب کردن کاوه کار آرشام باشد؟توی موهایم با خشونت چنگ میزنم

زیرلب میگم:نه نه نه!امکان نداره!آرشام چرا باید چنین کاری بکنه؟؟نه!!اون جون منو نجات داده ،واس همین پسووردشو کاوه گذاشته آره همینه!!!یه پسوورد ساده نمیتونه دلیل قتل باشه.

اشکهایم جاری میشوند:نمیتونه…یعنی…نه نه اصلا!!!این کار آرشام نیست یعنی مطمئنم اینکار آرشام نیست!

صدایی از درونم دادمیکشد:تو از کجا مطمئنی؟مگه تو آرشامو میشناسی که مطمئنی ازش؟؟

با فریاد به حس درونیم توپیدم:خفه شو کثافت!!آرشام هیچ کارس میفهمی؟؟؟ بی گناهه!!

اشکهای سمجم را با پشت دست پاک کردم.به صفحه مانیتور خیره شدم.کل صفحه دسکتاب پر عکس های من بود!!

چند عکس تک نفره، چند عکس خانوادگی وچند عکس دونفره درکنار کاوه که در مقیاس های کوچک ولی واضح کنارهم قرارداشتند.

میان آنهمه عکس نگاهم روی یکیش ثابت میشود و با حسرت صفحه مانیتور را لمس میکنم.عکسی که درش دست کاوه دور شانه ام حلقه شده وکاوه سرم را که روی سینه اش قراردارد را میبوسد.

ناخودآگاه لبخند محوی روی لبانم مینشیند.

به یاد میاورم روزهای نخستین نامزدی را. روزهایی که من در اوج بودم و هیچوقت حتی تصور تاریکی کنونی رو نداشتم:

<<–راحیل؟عزیزم؟

نگاهم را از روی طبیعت سرسبز روبرویم میگیرم-جانم

— بیا بریم اونجا یه عکس خوشگل دونفره بندازیم

-بیخیال کاوه!!

کاوه دستم را میکشد:بیا دیگه لوس نشو

میخواهم اعتراض کنم ولی کاوه سریعا میگوید :دیگه توش نه نیار!!

دلخور نگاهش میکنم و بالحن لوسی میگویم:کاوه؟

کاوه لبخند زیبایی میزند و در حالیکه دوربین را به طرف مردی رهگذر میگیرد میگوید:آقا ببخشید میشه ازمن و خانمم یه عکس بندازین؟

مرد سری تکان میدهد:البته حتما

کاوه من را به خودش نزدیک میکند ولی من هنوز اخم دارم.سرمو به سینه ش میچسبونه و کنارگوشم به آرومی میگه:راحیلم؟عزیزدلم اخماتو واکن دیگه وگرنه من ناراحت میشما!!!!

لحن بامزه وکاملا لوسش خنده رو جایگزین اخمم میکند.کاوه هم به تبعیت از من لبخند میزنه و سرم رو میبوسد>>

دوباره به گریه میوفتم دستهایم را به صورتم میگیرم.هق هق میکنم و همراهش ازته دل اسم کاوه رو فریاد میزنم.صدای در را میشنوم که به شدت باز میشود و صدای پای شخصی که سراسیمه به من نزدیک و نزدیکتر میشود

–آرتینا!!!

سرم را بلند میکنم با دیدنش گریه م شدیدتر میشود.

خودش را به من میرساند به صفحه مانیتور خیره میشود انگار تعجب کرده ولی بعد از چند لحظه به خودش میاید. بغلم میکند و در حالیکه سعی دارد روی زمین بنشیند زمزمه میکند:هیس عزیزم آروم باش هیس!!!

چند دقیقه مثل نوزادبه آرامی تکانم میدهد وبه آرامش دعوتم میکند

ولی من همچنان گریه میکنم

یکی از دستهایش را زیر زانوهایم میندازد و با اون یکی پشت شانه ام را میگیرد وبلندم میکند از اتاق کذایی بیرون میرود و وارد اتاق خواب میشود آرام من را روی تخت میگذارد و خودش هم با فاصله کمی روی گوشه تخت مینشیند.موهایم را نوازش میکند:توروخدا آروم باش آرتینا!گریه نکن!با اشکات داغونتر از اینی که هستم میشم

انگار حرفهاش اثری نداشت چون با تاسف پوفی میکشد وبا عصبانیت میگوید:آخه چرا رفتی سراغ اون لعنتی؟ها؟مگه بهت نگفتم به موقعش خودمو همه کارا رو انجام میدم؟گفتم یا نه؟

ولی من خیره به سقف اتاق تنها اشک میریزم و به کاوه می اندیشم.کاوه ای که فکرمیکردم ازش متنفرم ولی حالا میفهمم حداقل تا چند وقت پیش چقدر دوستش داشتم و چقدر عاشقش بودم!!!!

کاوه!صدای من را میشنوی؟صدایی که از دهنم خارج نمیشود این صدا،ندای قلبم است.قلبی که تو را صدا میزند وقلبی که تورا میخواهد

ولی ازتو شکایت دارد!آره قلب من ازتو شاکی ست!! و شکایتش را هم پیش خودت میاورد!

شاکیم کاوه!!چرا اینطوری شد؟چرا تمام اعتمادم به تو از بین رفت؟چرا عشقم را،قلبم را،محبتم را،غرورم را نادیده گرفتی؟ چرا عشقمان از هم پاشید؟

چرا یکی قصد داشت نابودت کند؟چرا من در این مهلکه گیرافتادم؟چرا تو باید الان خواب باشی ؟خوابی که بیداری درش وجود ندارد…

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دستی به زیر گردنم فشار میاورد وسعی در بلند کردن سرم دارد:آرتینا!عزیزم بیا این قرصو بخور یکم آروم شی

قرص آرامبخش؟آرشام میخواهد من را با قرص آرام کند؟؟؟یعنی نمیداند من فقط باحضور کاوه درکنارم آرام میشوم؟؟نه نه اصلا لازم نیست کنارم باشد فقط سالم باشد همین!!فقط ازاین خواب کوفتی بیدار شود.خدایا میشنوی؟؟ من تنها خواسته م همین است فقط همین!!

آرشام سعی دارد گره لبهایم را بازکند و قرص را به داخل دهانم سوق بدهد.

سرم را برمیگردانم به جهت مخالف.صورت خیسم در حال خشک شدن بود پس ظاهرا دیگر اشکی نمیریزم .به سختی میگویم:لازم نیست ،من آرومم!!

آرشام سرم را به طرف خودش میچرخاند:نه حالت خوب نیست به حرف من گوش بده

دست آرشام که روبروی دهانم بود را پس میزنم و با غضب غریدم:دست از سرم بردار!!گفتم خوبم!درثانی تو که روانپزشک نیستی واس من قرص آرامبخش تجویز میکنی!!

آرشام حسابی جامیخورد. انتظار این برخورد تند را از من نداشت.این را از چشمان گردشده و نگاه متعجبش فهمیدم.ولی در حال حاضر این مهم نیست .تنها مسئله مهم این بود که باید هرچه سریعتر با رامین تماس میگرفتم و ازاینجا میرفتم.آرشام به هر دلیلی مانع من میشد ولی من برای اجرای نقشه م هم هدف داشتم هم عجله!!

نیمخیز شدم و سریعا از روی تخت بلند میشم. وارد اتاق بغلی شدم و پشت سیستمی که روشن رها شده بود نشستم.مودم اینترنت وصل بود خوشبختانه این یکی پسوورد نداشت.

–چکارمیکنی؟؟؟

بی توجه به آرشام وارد صفحه شخصی ایمیلم شدم.

صندلی چرخدار از میز کامپیوتر فاصله گرفت.آرشام داد زد:داری چه غلطی میکنی؟ها؟

با دست آرشام را کنار زدم :برو کنارآرشام! مزاحمم نشو!!!

آرشام به زور از روی صندلی بلندم کرد:خودسر عمل نکن آرتینا وگرنه…

پریدم وسط حرفش و با خشم گفتم:وگرنه چی آرشام؟میخای چکار کنی؟چرا نمیذاری با رامین تماس بگیرم؟چرا پسوورد کامپیوترت “کاوه”س؟عکسای من و کاوه دست تو چکار میکنه آرشام؟

نفس نفس میزدم.آرشام مثل مجسمه بیحرکت به من زل زده بود.

بلندتر دادکشیدم:جوابمو بده آرشام

آرشام من را درآغوش گرفت :باشه عزیزم فقط تو آروم باش!اضطراب برات خوب نیست

دستهایم را روی سینه آرشام فشار دادم :ولم کن آرشام

آرشام من را محکمتر دربرگرفت:تو رو خدا آروم باش بعدش باهم حرف میزنیم ،باشه آرتینا؟؟؟

بیشتر تقلا کردم :نه ولم کن من با تو هیچ حرفی ندارم.

دستای آرشام کمی شل شد.فکر کردم میخواهد رهایم کند ولی او با کمال تعجب کمی خم شد و بغلم کرد و به طرف در حرکت کرد.

شوکه شدم ولی سریع خودم را جمع کردم :آرشام بذارم زمین!

تقلا میکردم ولی آرشام بی تفاوت فقط به جلو گام برمیداشت دوباره وارد اتاق خواب شد دررا پشت سرش بست و با کلیدی که رویش بود دررا قفل کرد و کلید را در جیب شلوار جینش گذاشت.

خدایا چرا دررا قفل کرد؟؟

آرام من را روی تخت خواباند و بطرف پنجره رفت.فورا از روتخت بلند شدم به طرف در دویدم.ابلهانه س ولی شروع کردم با در کلنجار رفتن.دست های آرشام ابراز احساسات شد و کشان کشان من را بطرف تخت برد.مجبورم کرد دراز بکشم.یکی از دستانش را با فشار زیاد روی شانه چپم قرار داد.نمیتونستم بلندشوم.به کمرش لگد میزدم ولی او انگار حس نداشت!!سوزش فجیعی حتی دردناکتر از سوزش آمپول زدن مینا در وجودم پیچید.جیغ بلندی کشیدم.آرشام سوزن سرنگ را در بازویم فرو برده بود و ماده داخلش رو خالی کرد.

از درد صورتم جمع شدو فریاد زدم:لعنتی!!

سوزن را از دستم درآورد وسنگینی دستش را از روی بدنم برداشت.پنبه آغشته به الکل را روی دستم گذاشت و با پیروزی لبخندی زد : چند لحظه دیگه آروم میشی عزیزم

درحالیکه از درد به خودم میپیچیدم گفتم:آرشام چرا زجرم میدی؟

آرشام خم شد و گونه م رو بوسید و گفت عزیزم،من فقط دوستت دارم. نمیخوام آسیب ببینی!!تا چند روز دیگه همه چیز تموم میشه!نگران نباش!!

بدنم رفته رفته سست میشد دیگر حالا مطمئنم مسئله ای هست که آرشام نمیخواهد من بفهمم و این به کاوه بی ربط نیست.

انگار بدنم درحال فلج شدن بود.لبخند آرشام که نمیدانم چرا حالا باعث نفرتم میشد آخرین چیزی بود که دیدم.

**

-قربان؟!

حامد با تاخیر سرش را از روی پرونده روی میز برداشت وبه شخص حاضر نگاه کرد:بله؟؟

رسولی کمی جلوتر آمد وبا کمی تعلل گفت:همونطور که دستور فرمودین درمورد” بیتا نیک مرام” نامزد رامین تحقیق کردم هیچ چیز مشکوکی روئت نشد

حامد-فهمیدی چطور با رامین آشنا شده؟؟

رسولی-بله قربان ظاهرا رامین توی یکی از ماموریتهای کاریش به همدان با بیتا آشنا میشه و به بیتا که نیاز به پول داشته قرض میده و بعدش هم در نهایت نامزد میکنن والان حدودا یه سال و نیمه که نامزدند.

حامد سرش را به معنای تفهیم تکان داد:بسیارخب میتونی بری

رسولی کمی صافتر ایستاد و خطاب به حامد که دوباره سرگرم پرونده شده بود گفت:قربان؟؟

حامد بی حوصله بدون آنکه به رسولی نگاه کند جواب داد:بله؟؟

رسولی سرش را پایین انداخت و با شرمساری گفت:من واقعا بابت فرار راحیل امینی متاسفم و ازتون عذر میخوام

حامد اینبار سرش را بلندکرد:دیگه کار ازکار گذشته تاسف فایده ای نداره!

چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید:ولی بااینحال فقط تقصیر تو نیست

رسولی خجالت زده سرتکان داد وبااجازه ای گفت و از اتاق خارج شد

چندثانیه بعد نوید وارد اتاق شد و طعنه آمیز گفت:به به جناب سرگرد!! کم پیداشدین دیگه تحویل نمیگیرین…

حامد پوزخندی زد و گفت:تحویل بگیرم که چی بشه؟دوباره منو به خاطر منافع خودت بازی بدی؟

نوید که به هیچ عنوان انتظار چنین برخوردی را نداشت با دلخوری گفت:حامد؟؟منظورت چیه؟

حامد از پشت میز بلندشد و پرونده را برداشت و داخل قفسه قرارداد:منظورم مشخص نبود؟؟

به طرف در گام برداشت دستانی شانه هایش را گرفت و بشدت اورا برگرداند:وایسا ببینم درست بگو منظورت چیه؟یعنی میخوای بگی من بخاطر منفعت شخصی این پرونده رو قبول کردم؟؟آره حامد؟

حامد دست های نویدرا از خودش جدا کرد و با تحکم گفت:معلومه که منظورمو خوب گرفتی آره دقیقا منظورم همینه!! تو میتونستی این پرونده رو قبول نکنی خودتم اینو خوب میدونی

نوید فریاد زد:حامد بفهم من اونو دستگیر کردم پس صددرصد اون پرونده با منه

حامد دوباره به سمت میزکارش رفت و روی صندلی اداری نشست:صداتو بیار پایین نوید!آره تو دستگیرش کردی ولی تا اونجایی که من میدونم مجبور نبودی خودت پیگیرش بشی مجبور بودی؟؟

نوید غرید:لعنتی داری منو به چی متهم میکنی هان؟

حامد خونسرد بر صندلی تکیه داد:هر کی ندونه من خوب میدونم که کیانامرادی خواهر کاوه مرادی هم دانشگاهی خواهر تویه و البته مورد ارادت نوید خان!!

نوید به سمت حامد هجوم آورد و یقه اش را دردست گرفت:خفه شو حامد!! این وصله ها به من نمیچسبه ،میفهمی یا نه؟

حامد که به اجبار نوید ایستاده بود با خشم یقه اش را از دست نوید خارج کرد و با فشار اندکی اورا به عقب هل داد:اگه اینطور نیست پس چرا یهو قاطی کردی جناب سروان؟ ها؟؟

نیشخندش نوید را آتیشی ترکرد:حامد نامرد! از تو چنین انتظاری نداشتم که…

حامد با یک قدم سریع خودش را به نوید رساندو سینه به سینه اش ایستاد و رشته کلامش را برید:که چی نوید؟ها؟تو آبرو و اعتبار چندین ساله منو بردی زیرسوال.میفهمی چی میگم؟آبرویی که من در ظرف این همه مدت جمع کردم رو به باد دادی

حامد با خشم غرید:میفهمی نوید؟

و در مقابل چهره مبهوت نوید با اندوه نهفته در کلامش ادامه داد: نگو که پچ پچ اطرافتو درمورد من وجایگاهم نمیشنوی.خودت میدونی که این پرونده مال توئه ولی حتی یه نفرهم اونو متعلق به تو نمیدونه. چرا؟همه انگشت اتهام رو سمت من گرفتن اونوقت تو با کمال پررویی میگی حامد ازت انتظار نداشتم؟هه !!خوبه والا تازه یه چیزی هم بدهکارشدیم

نفس عمیقی کشید و چشمانش رابست:اونی که باید بگه درحقش نامردی شده منم نه تو.در حقم نامردی و نارفیقی رو تموم کردی نوید!اگه این اتفاق نمیفتاد معلوم نبود که من باید کی میفهمیدم که تمام مدت به حساب رفاقت داری بازیم میدی؟

پشت به نوید کرد نوید دستش را روی شانه حامد گذاشت و با لحنی مملو از شرمندگی گفت:حامد؟ داری اشتباه میکنی ،من…

حامد دست نوید را از روی شانه اش پس زد و در همان حالت گفت:هیچی نگو فقط برو بیرون!میخام تنها باشم

-فصل سوم

–جناب سرگرد؟؟

به طرف صاحب صدا برگشت.بیتا بود که اورا صدا زده بود.جدی وباتحکم جواب داد:بله امری داشتین؟

بیتا کمی نزدیکتر آمد:میشه باهم حرف بزنیم؟

حامد-در چه مورد؟

بیتا اشاره ای به طول کوچه کرد:اینجا نمیتونم براتون توضیح بدم.قول میدم زیاد وقتتونو نگیرم.

حامد سری تکان داد و در ساختمان که نیم باز بود را بست و به طرف جلو حرکت کرد:بفرمایید سوار ماشین شید.من باید برم سرکار شما رو هم میرسونم.تو راه حرف میزنیم خوبه؟

بیتا “باشه ممنونی” گفت و درماشین حامد نشست.

حامد که علت حضور بیتا را درک نمیکرد با نارضایتی پشت فرمان نشست.پس از دقایقی سکوت حامد گفت:خب چرا میخواستید منو ببینید؟

بیتا سرش را بالا آورد وگفت:راستش درمورد راحیل یه چیزایی میدونم که فکر کنم به دردتون بخوره

حامد لحظه ای نگاه مشکوکش را به او دوخت و دوباره به مسیر روبه رو خیره شد:چرا میخواید به پلیس کمک کنید؟مگه شما نگفتید دیگه نسبتی با آقای امینی ندارید پس این موضوع چه ارتباطی به شما داره؟

بیتا لب فروبرد وزمزمه کرد:چون رامین ولم نمیکنه

حامد متعجب تر از قبل گفت:بیشتر توضیح بدید لطفا

بیتا سر به زیر انداخت و گفت:میدونم حتما درمورد من و نحوه آشناییم با رامین باخبر شدیدو یقینا میدونین که رامین به من مقداری پول قرض داده و متاسفانه من تاالان نتونستم قرضمو پس بدم وازطرفی سفته دست رامین دارم.رامین تهدید کرده اگر نامزدیمو باهاش بهم بزنم سفته هارو اجرا میذاره و من آه در بساط ندارم

حامد-خب این مسئله چه ربطی به راحیل داره؟

بیتا با تردید گفت:خب…راستش…اگه راحیل پیدا بشه ذهن رامین از من دور میشه و من فرصت پیدا میکنم تا قرضمو پس بدم

حامد-میشه بپرسم شما برای چی میخواید نامزدیتونو با رامین امینی بهم بزنید؟

بیتا پوفی کشید وگفت:من به رامین علاقه ندارم ولی رامین بهم علاقه داشت و درازای نامزدی بهم پول قرض داد!!!

حامد-در ازای نامزدی؟مگه نمیگین ازتون سفته داره؟

بیتا-بله ولی مبلغ سفته ها نصف بدهیم هست البته من تمام قرضشو پس میدم ولی فعلا رامین منو با سفته ها تحت فشار گذاشته

حامد سری تکان داد و گفت:خب اون موضوعی رو که فکر میکنین به پلیس کمک میکنه چیه؟

بیتا-این موضوع رو فقط من و چهار نفر دیگه میدونیم یعنی درواقع من و خانواده رامین و البته خود رامین

حامد-خب؟

بیتا چشمانش را بهم فشرد:راحیل خواهر اصلی رامین نیست!!

حامد فکرکرد این مسئله شاید مهم بود ولی نه زیاد

حامد –خب؟

بیتا- همین من چیز بیشتری نمیدونم رامین هم بیشتر از این بروز نداده

حامد با بی حوصلگی گفت:خوب این چه ربطی به پرونده قتل داره؟؟؟

بیتا به آرامی گفت:خب من فکر کنم راحیل ممکنه بخاطر انتقام از خانواده اصلیش برادر اصلیشو کشته باشه!!!یعنی…یعنی فکر کنم ممکنه کاوه برادر اصلی راحیل باشه!!

حامد قهقهه زد.احمقانه تر از این حرف تا به حال نشنیده بود!!یک فرضیه ابلهانه از نامزد رامین!!رامین چطور به او دل بسته است؟؟واقعا که!!یک لحظه وجدانش ناراحت شد که رسولی را خنگ میخواند این دختر از رسولی هم خنگ تر بود!!

خنده اش که تمام شد به بیتای مات و مبهوت نگاه کرد و گفت:ببخشید آخه حرفتون زیادی غیرمنطقی وخنده دار بود

هنوز ته خنده هایش در گلویش گیر کرده بود!!سال به سال نمیخندید ولی امان از وقتی که خنده اش شروع میشد!!گلویی صاف کرد و ادامه داد:بهرحال ممنونم بابت اطلاع دادن این موضوع.من و همکارانم تمام سعیمونو میکنیم تا هر چه زودتر راحیل رو پیدا کنیم

**

نمیدانست چرا با تمام شواهد موجود بازهم به رامین مشکوک بود.رفت و آمدش ،شغل و کارش و حتی منت کشی یا خط ونشان کشیدنش برای بیتا تماما امری طبیعی بود وهیچ ظنی درش وجود نداشت.با این حال احساس میکرد رامین کلید حل این ماجراست و کلید پیداکردن راحیل.

نگاهی به ساعت مچی اش انداخت.زمان خروج رامین از شرکت نزدیک بود.چند دقیقه از سر بیحوصلگی به موسیقی بی کلام رادیو گوش داد ولی در آخر رادیو را خاموش کرد.

بالاخره رامین رااز دور دید که به سمت ماشینش میرود.از ماشین نظامی اش پیاده شد و به سمت رامین قدم برداشت ولی قبل از آنکه با رامین روبه رو شود متوجه مرد دیگری شد که زودتر به رامین رسیده بود.خودش را به آنها رساند.

مرد که پشتش به او بود و متوجه حضورش نشده بود با رامین شروع به سلام و احوالپرسی کرد.چهره ی رامین نشان میداد که از دیدن مرد بسیار تعجب کرده است.مرد دست رامین را در دست فشرد و به آرامی گفت:میشه بریم باهم حرف بزنیم؟

قبل ازاینکه رامین جوابی بدهد صدای سومی به گوش رسید:نمیخواید معرفی کنید آقای امینی؟؟؟؟!!!

رامین متعجب تر از قبل چند ثانیه خشکش زد و سپس دستش را از دستان مرد بیرون کشید و بطرف حامد دراز کرد :سلام جناب سرگرد احوال شما؟

حامد با رامین دست داد و جوابش را زیر لب گفت و برای مرد غریبه که مشکوکانه نگاهش میکرد سری تکان داد.

رامین سعی کرد بهتش را مخفی کند و لبخندی زوری زد و بطرف مرد اشاره کرد:ایشون آقای فراهانی از بستگان کاوه هستند

و سوی نگاهش را روی حامد برگرداند:ایشونم جناب سرگرد منصوری ،مسئول رسیدگی به پرونده راحیل هستند

نگاه فراهانی غضبناکتر شد و رو به رامین گفت:ببخش رامین جان مزاحمت نمیشم فعلا

حامد با عجله گفت:میشه بپرسم درمورد چه مسئله ای میخواستید با آقای امینی صحبت کنید؟؟

فراهانی که انگار حدس میزد حامد حرفهایش را شنیده باشد با تحکم گفت: موضوع حرفم خصوصیه!!

حامد با گستاخی پرسید:حرفتون به خانم امینی هم مربوطه؟؟

فراهانی چشمانش را لحظه ای بست و سپس با عصبانیت به حامد نگاه کرد.

حامد لبخندی زد و گفت:در اون صورت من حتما باید بدونم

نگاه فراهانی آتشی تر شد ولی حامد خونسردیش را حفظ کرد و به رامین نگاهی انداخت تا واکنشش را ببیند.ولی رامین بدون اینکه ذره ای اضطراب در چهره اش به چشم بخورد رو به فراهانی گفت:اگه حرفت مربوط به راحیله ،موردی نداره که جناب سرگرد هم از اون مطلع شن شاید به پیداشدن راحیل کمک کنه.

لبخند حامد پررنگتر شد و فراهانی با حرص جواب داد:بسیارخب!!بریم همین کافه روبه رو تا حرفمو بزنم!!

حامد و رامین سرتکان دادند و با فراهانی همراه شدند.

**

هر سه نسکافه و کیک شکلاتی سفارش دادند.

حامد نگاهش را روی صورت فراهانی زوم کرد و گفت:خب بفرمایید

فراهانی با نارضایتی چشم غره بیجانی به حامد رفت و گفت:همونطور که میدونید من آرشام فراهانی پسرخونده دایی کاوه هستم

حامد ذره ای از نسکافه اش را نوشید و گفت:پسرخونده؟؟

فراهانی آهی کشید و گفت:بله…پسرخونده

حامد ماگ را روی میز گذاشت و گفت:و البته کسی که همسرش باعث اختلاف بین کاوه و راحیل شد!!

فراهانی با شرمندگی گفت:بله متاسفانه

رامین که از وضع کنونی راضی نبود عجولانه گفت:خب؟؟که چی؟؟حرفتو بزن آرشام!!

حامد لحظه ای به رامین نظر انداخت و سپس منتظر به فراهانی چشم دوخت

فراهانی-من آرشام تبسمی پسر شایان تبسمی و الناز کرمی و برادر بزرگتر آرتینا تبسمی هستم

اخم خفیفی ابروانش را درهم کشید وبا کمی مکث ادامه داد:که الان اسمش به راحیل تغییر کرده

رامین با ناباوری گفت:تو…تو…تو پسر عمو شایانی؟؟؟

حامد بهت رامین را درک کرد و به هفته گذشته اندیشید که نامزد رامین پرده از راز امینی نبودن راحیل برداشت ولی او فکر میکرد راحیل یک بچه بی سرپرست پرورشگاهی باشد اما پیدا شدن ناگهانی برادر اصلی راحیل و نسبت فامیلی او با کاوه والبته لفظ”عمو شایان”که نمیدانست منظور از عموشایان دقیقا چیست ،واقعا غیرمنتظره بود!!

سکوت حاکم را شکست و گفت:آقای امینی شما از کجا ایشونو میشناسید؟؟

رامین تکان خفیفی خورد و با بغضی عجیب گفت:چون آرشام … پسر عموی منه!!!

دیگر عجیب تر از این نمیشد!!دختری که توسط خانواده اصلی اش رها شده و در خانواده عمویش بزرگ شده و پس از سالها برادر اصلیش در نقش پسردایی نامزدش ظاهر شود!!

شاید هم زیاد عجیب نیست و تنها وقایع هستند که درهم پیچیده شدند ولی گره مجهول این ماجراهم زیادکور و ناگسستنی نبود.یقینا تغییر فامیلی تبسمی به امینی بی ربط به اختلافات خانوادگی نبوده است.

باخود گفت حتی اگر یک درصد هم به فرضیه احمقانه نامزد رامین امیدی بود حالا کاملا رد شد

حامد-خب؟؟چرا این موضوع رو الان میگیدو چرا به آقای امینی؟

فراهانی یا همان تبسمی سرش را پایین انداخت و با تردید گفت:چون من هم مثل رامین نگران آرتینا هستم و البته عذاب وجدان دارم !شاید اگر کار من نبود وضع اینطوری نمیشد

حامد-منظورتون چیه؟

آرشام- جریان دوست دخترهای رنگارنگ کاوه دروغ بود

رامین که نایی در تنش نمانده بود با عجز پرسید:یعنی چی؟؟

فراهانی چشمانش را بست و پس از کشیدن آه بلندی گفت:جریان دوست دخترهای رنگارنگ کاوه شایعه بود چون…چون من شایعه براش درست کردم!!

چشمهای رامین به سرخی گرایید و فراهانی ادامه داد:تا بتونم به خواهرم برسم و از ایران ببرمش!!

رامین ناگهانی از روی صندلی جستی زد و بطرف فراهانی هجوم برد و یقه اش را در چنگ گرفت و با فشار او را از روی صندلی بلندکرد:آشغال عوضی!!!کثافت!!که میخواستی به راحیل برسی؟؟میخواستی ببریش؟؟آره؟؟ آره؟؟

فریاد آخرش حامد را مجاب به ایستادن کرد و درحالیکه سعی داشت رامین را از آرشام جداکند گفت:آروم آقای امینی!!با داد و هوار چیزی درست نمیشه

رامین بی توجه به حامد دوباره فریاد زد:میدونستی راحیل بیچاره وقتی این شایعه آشغالیتو شنید قلبش به درد اومد؟؟میدونستی یه هفته تمام افتاد رو تخت بیمارستان؟؟میدونستی لعتنی؟؟

رامین که از خشم نفس نفس میزد دوباره غرید:مگه نمیدونستی ناراحتی قلبی داره؟؟مگه تو و اون مادر آشغالتر از خودت بخاطر همین ولش نکردین؟؟پس چرا دست از سرش برنمیداری ؟ها؟؟چرا؟؟جواب بده لعنتی!!

حامد عاقبت رامین را از آرشام جداکرد و نگاهی به اطرافش انداخت،همه مشتری های کافه آنها رابا تعجب نگاه میکردند و دوسه نفر هم با دوربین ازین وضع فیلم میگرفتند !!آه خدا!!بدتر از این نمیشد!!

دوباره توجه ش به آرشام جلب شد که به وضوح اشک میریخت و میگفت:من ولش کردم؟؟

با فریاد گفت:من؟؟منی که یازده ساله دارم دنبالش میگردم ؟؟منی که النازو ول کردم و گفتم تا وقتی آرتینا رو پیدا نکنم نمیخوام ریختشو ببینم ؟؟

به سرفه افتاد ولی بلندتر از قبل هوارکشید:آره!!میخواستم ببرمش از این جهنم!!میدونی چرا؟؟چون اون خواهر منه!!انگیزه زندگی منه!!اون فقط در کنارمن باید باشه فقط کنارمن!!باید براش برادری کنم ازش حمایت کنم به اندازه تموم سالهایی که ازم دور بود

انگشتش را به سمت رامین گرفت:همون سالهایی که تو و خانوادت اونو ازم جدا کردین

حامد که واقعا در تنگنا گیر کرده بود رامین را رها کرد و بسمت حضار خیز برداشت و در آنی از زمان گوشی های آن سه نفر که دودختر ویک پسر جوان بودند را از دستشان قاپید.فغان اعتراضشان بلند شد و حامد با عصبانیت غرید :ساکت!!به خداوندی خدا قسم اگه ببینم این فیلم جایی پخش شده تک تکتونو از دم میندازم بازداشتگاه!!

سپس بازوی رامین که بازهم آماده حمله ورشدن بود را گرفت و به بیرون از کافه کشید

رامین ممانعت میکرد و میگفت:بذار حق این دیوونه رو کف دستش بذارم .بذار…

حامد کلامش را برید :بس کن دیگه !!با کارای تو راحیل پیدا نمیشه

تقریبا به ماشین رامین نزدیک شده بودند که رامین خود را از دست حامد آزاد کرد و به سختی گفت:ممنون سرگرد!

حامد نگاه نامطمئنی به اوانداخت ولی رامین درجواب تعللش گفت:نگران نباشید دیگه طرفش نمیرم الان فقط میخوام برم پیش مادر و پدرم. همین

حامد سرش را تکان داد و بازوی رامین را رها کرد .با او دست داد و گفت:بسلامت

ماشین رامین که دورشد به فکر افتاد که به کافه برگردد و با آرشام صحبت کند ولی شک داشت آرشام درکافه مانده باشد و البته که محیط کافه و شرایط آرشام دیگر مناسب گفتگو نبود

**

اوضاع زیاد پیچیده نبود حداقل نه بیشتر از آنکه مجهولات به ظاهر کوچک پیچیده اش نکرده باشند.باید شیما فروزانی را هم احضار میکرد و از او نیز دوباره مثل چند ماه قبل بازجویی میشد البته نه بخاطر قتل کاوه بلکه برای پی بردن به شخصیت عجیب آرشام تبسمی!!

به شیمای دستپاچه نگاه کرد که روبرویش نشسته بود وکف دستهایش را مرتب به زانوهایش میکشید.سعی کرد با آرامش صحبت کند:نگران نباشید سعی کنید به سوالاتم دقیق جواب بدید .اینجا کسی قصد اعتراف گرفتن نداره خانم فروزانی

شیما نفسی ازسر آسودگی کشید که بنظرش کمی عجیب آمد ولی چیزی نگفت تا شیما بتواند جواب سوالاتش را بدهد

حامد-سوالاتم درمورد همسر سابقتون آرشام فراهانیه

دستهای شیما از حرکت ایستادند:اتفاقی برای آرشام افتاده؟

حامد با شک گفت-نه اتفاقی براشون نیفتاده

شیما زیرلب خداروشکری زمزمه کرد

حامد –میخوام بدونم چطور با ایشون آشنا شدید و ازدواج کردید؟و چطور شد که ازهم جدا شدید؟

شیما نفسش را با حرص بیرون داد:شما که همشو میدونین چرا میپرسین؟؟

حامد-نه میخوام از زبون خودتون بشنوم .نه مثل قبل که تو حرفاتون فقط قسم میخوردید به کاوه ارتباطی نداشتید!میخوام از آرشام فراهانی بدونم، از خلقیاتش،علاقه مندیاش و هر چیز که مربوط به اونه

شیما سری تکان داد و با کمی مکث گفت:من و آرشام مثل خیلیای دیگه تو دانشگاه باهم آشنا شدیم.نمیگم اون خوش قیافه و جذاب ترین آدمیه که به عمرم دیدم ولی نمیدونم چطور بعد از گذشتن دوسه ترم از دانشگاه برام جذاب شد و کم کم بهش علاقه مند شدم

کلا با کسی زیاد نمیجوشید و به هیچ کس محل نمیداد چه دختر چه پسر . ولی من برای خودم تعبیر میکردم که اون بدلیل حیا و غرورشه که به دخترا رو نمیده.در هر حال روزها میگذشت و علاقه من به آرشام هم شدید تر میشد رفتارمحجوبانه و شخصیت مغرورش هربار منو شیفته تر میکرد

یک روز طاقتم تموم شد و بالاخره از علاقه م بهش گفتم.خیلی تعجب کرد و ازم خواست دیگه بهش فکرنکنم .وقتی دلیلشو پرسیدم گفت یکی از عزیزاشو گم کرده و تنها هدفش در زندگی پیدا کردن اونه.فکر کردم منظورش از گمشده ،عشقشه ولی خودش گفت یکی از اعضای خانوادش رو گم کرده

به هر حال انقدر از علاقه م بهش گفتم تا بالاخره بعد از دوماه اون هم بهم علاقه مند شد و باهم ازدواج کردیم

دیگه همه چیز دنیا برام رویایی بود من با کسی که دوستش داشتم ازدواج کردم ولی دنیای رویایی من همون چندماه اول بیشتر دووم نیاورد و من تازه با آرشام واقعی روبه رو شدم!!

با انگشتانش اشکهایش را پاک کرد .حامد جعبه دستمال کاغذی را بطرفش گرفت وبه آرامی گفت:لطفا ادامه بدید

شیما دستمالی بیرون کشید و صورتش را خشک کرد.

شیما-آرشام یه بیمار روحی بود!!من فقط یک بار اونو کنار مادرش دیدم و اون در جلسه خواستگاری بود و بس!!حتی تو عروسیمون طرف مادرش نرفت!!عکس پدر مرحومش رو هم دیده بودم.کافی بود یه دختر جوون با یکم شباهت به مادر یا پدرش ببینه اونوقت بود که دیگه آسایش نداشتم!!چنان تو صورت دختره زوم میشد که یا صدای دختره درمیومد یا صدای اطرافیانش!!اوایل خیلی دلگیر شدم باورش برام سخت بود که مردی که دوستش داشتم ،چشم ناپاک باشه.ولی کم کم فهمیدم با این کارش به دنبال خواهر گمشده ش میگرده.

برام رفتارش عجیب بود ولی چیزی نمیگفتم چون دوستش داشتم و در صورتیکه اعتراض میکردم عصبی میشد و میگفت من فقط دنبال پیدا کردن آرتینام!!اینو قبل ازدواجم بهت گفتم!!

از طرفی نمیخواستم ناراحتش کنم آرشام قلب مهربونی داشت و به جز بعضی مواقع ،رفتارش عادی و حتی عالی بود

یک شب مجبور شد به خونه مادرش بره همسایه ها خبر داده بودن که حال مادرت بدتر از هر وقتیه اولش راضی به رفتن نبود ولی بعدش دلش طاقت نیاورد و به خونه مادرش رفت. هر چقدر بهش اصرارکردم باهاش برم، قبول نکرد . ظاهرا بد شدن حال مادرش دروغ بوده تا آرشامو به اونجا بکشونه

وقتی برگشت خونه داغون بود و از عصبانیت میلرزید و مشخص بود با مادرش دعواکرده و بعدها فهمیدم که مادرش بهش گفته که آرتینا مرده و دیگه نباید دنبالش بگرده.جرات نداشتم چیزی بگم . از همون شب کابوسهای آرشام شروع شد تو خواب مدام آرتینا رو صدا میزد. پرخاشگر و عصبی تر از قبل شده بود.کافی بود چیزی بگم اونوقت بود که هوار میکشید تو هم میخای من آرتینا رو پیدا نکنم آره؟

حتی به یاد آوردنشم برام سخته روزایی که سرم داد میزد و من گریه میکردم و اون هم چند دقیقه بعد که آتیش خشمش خوابیده بودمثل یه بچه خاطی ازم عذرمیخواست و اظهار تاسف میکرد.یک بار ازم خواست بخاطر خلاصی ازاین وضع از هم جدا بشیم.میگفت تعادل روحی نداره و عامل شرایطش مادرشه.میگفت تموم سالهایی که با مادر وپدر خوندش زندگی میکرده مادرش اونقدر افسرده بوده و قرص میخورده که روی اونم تاثیر گذاشته. میگفت بعد از فوت پدرخوندش مادرش از کنترل خارج میشه و هرروز و شب جیغ و آه و ناله میکرده و اون برای خلاصی از مادرش قرصای آرامبخش اونو میخورده!!!

با کلی التماس و گریه بردمش پش روانشناس و اونم بعد از چند جلسه ارجاع داد به روانپزشک.کم کم اوضاع داشت بهتر میشد که کاوه، خواهرزاده پدر خونده آرشام نامزد کرد و زندگی من دوباره بهم ریخت.علائم قبلی آرشام دوباره برگشت و الان دیگه علنا درمورد نامزد کاوه میپرسید خب مسلما واکنش کاوه و خانوادش نسبت به رفتار آرشام خوشایند نبود ولی آرشام سر از پا نمیشناخت و مدام میگفت:شیما!!بالاخره آرتینا رو پیداکردم!!

ولی من میدونستم که راحیل،نامزد کاوه، نمیتونه آرتینا باشه و آرشام رو از پرس و جو درموردش منع میکردم ولی کو گوش شنوا؟؟؟

تا اینکه کاوه ازم خواست که جلوی آرشامو بگیرم و من که مطمئن بودم راحیل خواهر آرشام نیست ازین موضوع چیزی به کاوه نگفتم.ولی چون میخواستم آرشامو متوجه کارش کنم،خواستم …

نفسش را بیرون فرستاد و ادامه داد:اونروز تو رستوران با کاوه درهمین مورد حرف میزدم اون فکر میکرد آرشام به راحیل نظر داره!!منم متقاعدش کردم که اینطور نیست و حتما عواقب رفتار ناآگانه آرشام رو بهش گوشزد میکنم. ولی همون زمان نامحسوس از یکی از دوستام خواستم تا ازمون عکس بگیره و این…این بزرگترین اشتباه من بود…

شیما به حامد با چشمانی مغموم نگریست و با افسوس گفت:عکسهارو دراختیار آرشام گذاشتم آرشام ناراحت شد ولی نه اونطور که انتظار داشتم برای اینکه کمی تحریکش کنم گفتم چیزی که عوض داره گله نداره!!!یا طلاقم میدی یا اون دختره رو ول میکنی!!

ولی برخلاف انتظارم اون گفت:حالا که پیداش کردم نمیتونم ازش دست بکشم.شیما دوستت دارم ولی ازم نخواه از هدف زندگیم بگذرم

سرش را به پایین انداخت و با حسرت گفت:تا آخرین لحظه امیدوار بودم از حرفش برگرده ولی هم اون به حرفش اصرار داشت هم من

آهی کشید و گفت:و به همین سادگی ما ازهم جداشدیم

حامد لیوان آبی را به دست شیما داد و گفت:نمیدونم باید بگم متاسفانه یا خوشبختانه ولی اینبار حدس آرشام درست بوده

شیما به سرفه افتاد و بعد از چند دقیقه با ناباوری لب زد:یعنی…یعنی راحیل خواهر آرشامه؟؟آره؟؟

حامد سری تکان داد و رو به شیمای مبهوت گفت:بله درسته

**

با عشق به عکس روی دیوار یاسی رنگ اتاق خواب نگاه کرد.شیفته وجب به وجب این خانه بود.خانه ازنظرش جذابیتی نداشت،مقصرتمام این دلبستگی ها صاحب خانه بود و بس!

از ساعتی قبل به اینجا آمده بود با کلیدی که سهوا نزدش باقی مانده بود و عمدا نگهداری شده بود.در عرض یک ساعت اخیر بیش از ده بار کل خانه را با قدم هایش متر کرده بودو هربار با دیدن عکس روی دیوار اتاق خواب ،گلویش بوسیله بغض فشرده میشد.

خانه همان خانه بود بدون هیچ تغییری جز آنکه در اتاق خواب بجای تخت خواب دونفره که جنسش از چوب گردو بود،دو تخت یک نفره فلزی نقره ای رنگ با فاصله ای تقریبا یک متری جایگزین شده بود.

نمیدانست این تغییر برای چیست و از حدس زدن دلیلش هم واهمه داشت

در یخچال را گشود و شیشه آب رااز آن خارج کرد.کمی آب در لیوان ریخت و آب را با بغض پایین فرستاد.نگاهش به ساعت افتاد.عقربه های ساعت بی توجه به حس او در حال دویدن بودند.استرسش هر لحظه بیشتر میشدو انگشتانش محسوس میلرزید.لیوان از دستش با ارتفاع کمی روی کانتر افتاد وصدای تق بدی از آن برخاست ولی نشکست.

وارد اتاق پذیرایی شد و خود را روی مبل تک نفره رها کرد.سعی داشت آرامشش را حفظ کند ولی تلاش بیشترش هرلحظه ناکام ترش میکرد.

با صدای باز شدن درب ورودی به خود لرزید .صاف سر جایش نشست و چشمانش را بست.با لذت به طنین صدای قدم های آرامش بخشش گوش داد.دید که کت چرمش را درآورد و همراه کیفش روی میز ناهارخوری گذاشت.حتی میتوانست حرکت بعدی اش را هم حدس بزند ولی طاقت نیاورد و با صدای لرزانی گفت:

–آرشام؟

آرام آرام به طرفش گام برداشت.نزدیک و نزدیکتر!!دقیقا پشت سرش ایستاد با فاصله ای نه چندادن زیاد.پشت سر مردی که احتمالا از شدت بهت زدگی مثل مجسمه خشک شده ایستاده بودبا نگاهی پرمهر ومحبت اورا تمام قد برانداز کردمیخواست از خوشحالی فریاد بکشد!ولی قوایی برای این کار در خودش نمیافت.

آرشام سرش را برگرداند و بااخم غلیظی گفت:تو اینجا چکار میکنی؟

شیما به بازویش چنگ انداخت:تو رو خدا صبرکن!باید به حرفام گوش بدی

آرشام با عصبانیت دست شیما را کنار زد و غرید:از اینجا برو!نمیخوام چیزی بشنوم!

شیما مصرانه دوباره دستش را به بازوی آرشام گرفت و التماس گونه گفت:نه باید بشنوی!تو رو جون آرتینا قسم صبرکن!

آرشام با شدت برگشت.طوریکه شیما وحشتزده قدمی به عقب برداشت.انگشت اشاره اش را به سمت شیما گرفت:یک بار دیگه…فقط یک بار دیگه جون آرتینا رو قسم بخوری زنده ات نمیذارم فهمیدی؟؟

شیما به صورت سرخ شده و عصبی آرشام خیره شد.محتاطانه قدمی به سویش برداشت و دست هایش را به نشانه تسلیم تا نصفه در هوا بالا آورد:باشه،ببخشید!!هر چی تو بگی!ولی باید یه چیزیو بدونی،اینکه امروز پلیس ازم بازجویی کرد درمورد تو ازم میپرسید راستش…راستش اونا فکر میکنند تو میخواستی کاوه رو بکشی!!

آرشام چند لحظه ساکت ماند سپس قهقهه وحشتناکی سر داد:اون کثافتا حالا که دستشون به آرتینا نمیرسه دارن به هر چیزی متوسل میشن!!بی شرفای…میدونم حالا که فهمیدن من برادر اصلی آرتینام میخوان هرطور شده ثابت کنند…

پوفی کشید و کلافه در موهایش چنگ زد.

شیما با تردید گفت:آره…تو که این کاررو نکردی…این کارتو نبوده،بوده؟؟

آرشام ناباورانه به صورت شیما نگاه کرد و نالید:شیما…

شیما لب فروبست و پشیمان از حرف چند لحظه قبلش چشمانش را بست و زمزمه کرد:ببخشید

سپس چرخید و در جهت مخالف آرشام به سمت درب ورودی حرکت کرد.شانه هایش به دست آرشام ثابت شد:صبرکن ببینم!

شیما ایستاد ولی برنگشت.آرشام با بهت گفت:شیما!نگو که حرفشونو باور کردی!!

سکوت شیما بر آتش بدگمانی هایش دامن زد و عصبی ترش کرد:آره؟؟

فریاد غضب آلودش تن شیما را به رعشه انداخت.باشدت شیما را به سمت خودش برگرداند و دوباره فریاد زد:تو دیگه چرا شیما؟؟تو که منو میشناسی دیگه چرا؟ تو که میدونی من چطور آدمیم چرا؟

شیما لبش را گاز گرفت و از ترس چشمانش را بست.

آرشام-بی انصاف تا به حال کی آزارت دادم که الان بخوام آدم بکشم؟؟

شیما سر به زیر انداخت.گریه امانش را بریده بود.دست هایش را حائل صورتش کرد:ببخشید!بخدا منظوری نداشتم…

شیما فاصله بینشان را با یک قدم از میان برداشت.آرشام حرکت بعدی شیما را حدس زد و آگاهانه قدمی به عقب برداشت و گفت:برو شیما!!برو دنبال زندگیت!میدونم تصورت از من یه روانیه که تو انبار کاه داره دنبال سوزن میگرده ولی من به هدفم ایمان دارم و تو هم نمیتونی کنارخودت یه روانی رو تحمل کنی!

شیما با عجز و گریه کنان گفت: آرشام!بخدا اشتباه میکنی!من هنوزم دوستت دارم،بیا همه چیزو فراموش کنیم و از نو زندگیمونو…

آرشام لیوان آبی که نوشیده بود را روی میز کوبید:بسه دیگه!تنهام بذار!دیگه نمیخوام ببینمت شیما!

با یک تنه آرام شیما را که در آستانه آشپزخانه ایستاده بود ، کنار زد و به سمت اتاق کارش گام برداشت:دیگه هم اینجا نیا!

در درگاه اتاق ایستاد و به چشمان آماده باریدنش نگاه کرد:همه چیز بین ما تموم شد!

در اتاق با صدای مهیبی بسته شد.اشکهای پی در پی دیدگان پرحسرت شیما را در برگرفت…

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر