جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان شکست دوست داشتنی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب شکست دوست داشتنی : PDF|APK|EPUB

fk86_untitled-1

1.gif نام کتاب رمان : شکست دوست داشتنی
1.gif نام نویسنده : نادیا.ز
1.gifحجم رمان شکست دوست داشتنی : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان شکست دوست داشتنی :
ژانر:عاشقانه-احسان حالا پاس بده به بابک….بابک بلند کن واسه علیرضا….راستین دفاع کن…..دفاع کن دیگه اه…..یه لحظه بازی نکنید ببینم
بچه ها نفس نفس میزدن و نگاهشون به سرمدی بود.سرمدی دهنشو کج کرد و با تاسف گفت:
-اینطوری می خواهید جلوی حریف دربیایید!؟
بعد نگاهشو به راستین دوخت و با حرص گفت:
-کاری نکن رو نیمکت ذخیره بنشونمت خدا جو….
راستین زیر لب بهتری گفت و نگاهشو به زمین دوخت…تعجب کردم.محال بود این موقع جوابی نده به طرف مقابلش.سرمدی ادامه داد:
-برای امروز کافیه…می تونید برید استراحت…
بچه ها تک تک خسته نباشید می گفتن و می رفتن.من هم بعد از گفتن خسته نباشید خواستم برم توی رختکن که سرمدی دستم و گرفت و اروم گفت:
-بین اینا امیدم به تو….نا امیدم نکنیا…
لبخندی زدم و اونم لبخند زد.بطری اب معدنیمو از روی نیمکت برداشتم و رفتم سمت رختکن.الان دو هفته ای میشه که توی اردو هستیم.توی این دو هفته سرمدی هر بلایی خواسته سرمون اورده.کم مونده بگه کوه و پاس بدید به هم.
وارد رختکن که شدم اول از همه بوی عرقی که پیچیده بود توجهم و جلب کرد.ناخوداگاه صورتمو جمع کردم و با حالت چندشی گفتم:
-گندتون نزنه……..با اسپری اشنایی دارین؟
راستین که داشت تاپ ورزشیش و در می اورد ،از اون دور داد زد:
-بیا گمشو تو بابا….ورزشکار جماعت با این بو زندگی می کنه…اصلا نه نیا تو ….برو اون سرمدی رو بیار اینجا که زجر کشش کنیم…مرتیکه عقده ای دعوای پشت تلفنی با زنش و سر من خالی می کنه….اصلا چه دلیلی داشت به من گیر بده؟…دفاع از اون خوشگل تر؟….عین سیب زمینی پشندیه….با اون کله تاسش….والا…دروغ می گم بگو دروغ می گی…
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
-بیا برو بیرون بابا……انقدر غر نزن…پیر میشی هیشکی زنت نمیشه میمونی رو

دانلود رمان جدید

رمان جدید از نادیا.ز شکست دوست داشتنی

-احسان حاال پاس بده به بابک….بابک بلند کن واسه علیرضا….راستین دفاع کن…..دفاع کن دیگه اه…..یه لحظه بازی نکنید ببینم بچه ها نفس نفس میزدن و نگاهشون به سرمدی بود.سرمدی دهنشو کج کرد و با تاسف گفت: -اینطوری می خواهید جلوی حریف دربیایید!؟ بعد نگاهشو به راستین دوخت و با حرص گفت: -کاری نکن رو نیمکت ذخیره بنشونمت خدا جو…. راستین زیر لب بهتری گفت و نگاهشو به زمین دوخت…تعجب کردم.محال بود این موقع جوابی نده به طرف مقابلش.سرمدی ادامه داد: -برای امروز کافیه…می تونید برید استراحت… بچه ها تک تک خسته نباشید می گفتن و می رفتن.من هم بعد از گفتن خسته نباشید خواستم برم توی رختکن که سرمدی دستم و گرفت و اروم گفت: -بین اینا امیدم به تو….نا امیدم نکنیا… لبخندی زدم و اونم لبخند زد.بطری اب معدنیمو از روی نیمکت برداشتم و رفتم سمت رختکن.االن دو هفته ای میشه که توی اردو هستیم.توی این دو هفته سرمدی هر بالیی خواسته سرمون اورده.کم مونده بگه کوه و پاس بدید به هم. وارد رختکن که شدم اول از همه بوی عرقی که پیچیده بود توجهم و جلب کرد.ناخوداگاه صورتمو جمع کردم و با حالت چندشی گفتم: -گندتون نزنه……..با اسپری اشنایی دارین؟ راستین که داشت تاپ ورزشیش و در می اورد ،از اون دور داد زد: -بیا گمشو تو بابا….ورزشکار جماعت با این بو زندگی می کنه…اصال نه نیا تو ….برو اون سرمدی رو بیار اینجا که زجر کشش کنیم…مرتیکه عقده ای دعوای پشت تلفنی با زنش و سر من خالی می کنه….اصال چه دلیلی داشت به من گیر بده؟…دفاع از اون خوشگل تر؟….عین سیب زمینی پشندیه….با اون کله تاسش….واال…دروغ می گم بگو دروغ می گی… خمیازه ای کشیدم و گفتم: -بیا برو بیرون بابا……انقدر غر نزن…پیر میشی هیشکی زنت نمیشه میمونی رو دستمونا… -نه که تو رو دارن می برن االن….حاال خوبه شاخ و شمشادم هستی… -شد یه بار یه چیزی بگم جواب ندی؟ -اره

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

 با تعجب پرسیدم: -کی؟ -اون موقع که من دستشوییم و میای در میزنی…جواب نمیدم که نگی بیا بیرون…. -وای تو عجوبه ای -همه می گن با خنده سرمو تکون دادم و رفتم تا تاپ و شلوارک ورزشیمو دربیارم. علیرضا که دست به سینه کنارم وایساده بود پرسید: -امشب شام چیه؟ -واال از شاهمیری شنیدم که سبزیجات اب پزه پکر سرشو تکیه داد به کمد و گفت: -گند زدن با این رژیم غذاییشون… -به خاطر اینه که تا روزمسابقه سنگین نشیم.. -می دونم در کمد و قفل کرد و از رختکن زدم بیرون…با تمام وجودم نفسای کشدار می کشیدم….انقدر که اون تو بو گند می داد نمیتونستم با دل و جون نفس بکشم.یه جورایی احساس ازادی می کنم. از مسیر سالن ورزشگاه تا خوابگاه و دویدم تا یکم چربیای اضافی بدنم اب بشه.هر چند که میدونستم تاثیری نداره.در اتاق و به ارومی باز کردم ،یه نگاهی به اتاق انداختمو در و پشت سرم اروم بستم. راستین در حال ور رفتن با لپ تاپش بود.پوفی کردم و با حرص گفتم: -چی از جون این مستطیل پیشرفته می خوای؟هر وقت از تمرین میاییم می چسبی بهش عین بختک. خمیازه ای کشید و همونطور که سرش توی لپ تاپش بود گفت: -به تو ربطی نداره… بعد سرشو باال اورد و با حرص گفت: -مگه من از تو می پرسم چرا هی هر روز و هر ساعت پاچه این یارو سرمدی رو می خارونی؟

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

با تعجب و چشمای گرد شده پرسیدم: -من؟…چرا چرت و پرت می گی….اون خودش بیش از حد به من اهمیت میده وگرنه من که کاریش ندارم… -عمه من بود پارسال شب تولدش ماشین ظرفشویی بهش کادو داد که دستای خانومش خدای نکرده چروک نشه؟ خندم گرفته بود اما اخم مصنوعی کردم و با جدیت گفتم: -این تهمتتو نمی بخشم اقا راستین…زود قضاوت می کنی…گرفتن اون کادو دلیل دیگه ای داشت که به خودم مربوطه… -چه دلیلی؟ -گفتم که به خودم مربوطه.. -به خر …)منظور همون به درکه( کش و قوسی به بدنم دادم که صدای شکستن قولنجام و دوتامون شنیدیم….حس کردم بوی عرق میدم .حوله و لیف و شامپومو از توی ساکم برداشتم.لباسایی هم که الزم داشتم برداشتم و رو به راستین با خمیازه گفتم: -من دارم میرم حموم…کسی به گوشیم زنگ زد خبر بده بهم… جوابی نداد و منم بدون این که منتظرجوابی بشم از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت حموم عمومی…داشتم راه خودمو می رفتم که یه دفعه یه دست حلقه شد دور شونه امو فرزاد در حالی که با شیطنت چشم و ابرو میومد گفت: -حال سوگلی سرمدی چوطوره؟…..خوب پارتی جور کردیا سر جام وایسادم .تو چشماش خیره شدم و با حرص گفتم: -این چه چرتیه انداختین تو دهنتون؟…..راستین که دیوونس و این حرفا ازش بعید نیست ولی تو دیگه چرا؟از تو دیگه توقع نداشتم…..بابا به پیر به پیغمبر من با این یارو سرمدی کاری ندارم…اگه بیشتر از این چرت و پرت بگین خدا شاهده برای اثباتش همین فردا از این تیم انصراف میدم….فهمیدی فرزاد؟ چشماش از تعجب گرد شده بود و حرفی نمیزد،فقط به معنی باشه سرشو تکون داد.منم بدون کوچکترین حرفی سرعتم و به سمت حموم زیاد کردم ولی می دونستم فرزاد هنوزم شوکه وایساده سر جاش.خوب جوابشو دادم،اگه چیزی نمی گفتم و ساکت می نشستم تا چند ماه چرت و پرت می گفتن و کار و به شایعه و روزنامه و رسانه ها می کشوندن….واال شانس که نداریم….الکی مثالا من معروفم…با این فکرم ناخوداگاه بی اختیار لبخندی زدم و دوش اب رو باز کردم.

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

حوله رو گذاشتم روی سرم و با دل و جون و وحشیانه شروع کردم به چنگ زدن موهامو خشک کردنشون.قشنگ بدنمم با حوله خشک کردم و بعد از این که اسپری تلخ مردونه امو رو خودم خالی کردم شروع کردم به پوشیدن لباسام.یه نگاه توی ایینه به خودم انداختم .شیک و دختر کش.یه اخم جذاب واسه خودم توی اینه کردم و دستمو به حالت ژستای عکاسی گرفتم به یقه تی شرتم که یه دفعه با صدای دو تا تک سرفه از جام پریدم.نگاهمو دوختم به بابک که جلوی در وایساده بود و با لبخند موذیانه ای نگاهم می کرد. با حرص گفتم: -حرف دهنتو بفهم اوال…دوما یاد ندادن میای تو در بزنی؟ چشمکی زد و گفت: -حموم عمومی که این با فرهنگ بازیارو نداره…..مگه اتاقته.. رفتم سمتش…انگشت اشاره مو به نشونه ی تهدید گرفتم جلوی صورتشو با جذبه ی مخصوص به خودم گفتم: -وای به حالت بفهمم به کسی گفتی…..خودت می دونی چه قدر خاطرم پهلو سرمدی عزیزه…کاری می کنم از تیم اخراج بشی… -بابا جنبه داشته باش…بعدشم مگه من گفتم می خوام بگم؟ -من که میدونم تو الو تو دهنت خیس نمیمونه چشمکی زد و گفت: -الو های داش سورنا با الو های دیگه فرق داره…. زدم رو شونه اشو اشاره کردم که بره.اونم بدون معطلی سرشو انداخت پایین و رفت توی یکی از اتاقک ها.نفس عمیقی کشیدم و بعد از این که تو رفتن بابک و نگاه کردم ،از اونجا و هوای خفه ی بخار گرفتش زدم بیرون.یه نگاه به ساعت مچی گوچی توی دستم انداختم.تقریبا وقت ناهار بود.وسایل حمومم و گذاشتم توی اتاق. خبری از راستین نبود.یه نگاه به گوشی ام که روی تختم بود انداختم که ببینم زنگ خور داشته یا نه اما فقط یه پیام خونده نشده از همراه اول بود.بی حوصله گوشیمو پرت کردم روی تخت و از اتاق زدم بیرون .دلم برای خانوادم یه ذره شده بود.به خصوص وقت نهار دلم هوای دستپخت مامانم و می کنه شدید،طوری که بچه ها نبودن می نشستم وسط سالن میزدم تو سرم و یه فصل گریه می کردم. راستین کنار خودش برام جا گرفته بود.خدایی هر رفتار غیر قابل تحملی که داره همین که کینه ای نیست یه دنیا ارزش داره.صندلی رو کشیدم عقب و نشستم کنارش.همین که نشستم نگاهم تو نگاه بابک گره خورد.با شیطنت نگاهم می کرد و منم براش با نگاهم خط و نشون می کشیدم.یه نگاه به بشقاب جلوی روم انداختم.بازم سبزیجات

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

اب پز.دیگه حس می کنم جدیدا همه رو شبیه کلم بروکلی می بینم.برای این که اجساس حالت تهوعم از بین بره یه لیوان اب ریختم و خوردم.اولین قلوپ از گلوم پایین نرفته بود که صدای بابک در اومد: -راستی بچه ها اب پرید توی گلوم و سرفه ام گرفت.راستین محکم می کوبید پشتم.اونقدر محکم میزد که حس کوفتگی و بی حسی بهم دست داد. -ای بابا بزار من حرفمو بزنم بعد چنان نگاهی به بابک انداختم که حساب کار دستش اومد اما بازم با شیطنت نگاهم می کرد. یکم که اروم شدم احسان از اون سر میز داد زد: -خب داداش بابک بگو بینیم چه شده؟ بابک نگاهی به من انداخت و گفت: -امروز داشتم میرفتم حموم…. به اینجاش که رسید چنان از زیر میز پامو کوبوندم روی پاش که دادش کل سالن و برداشت.سرمدی چنان با غیض نگاهش کرد که زود دهنشو بست .قیافش دیدنی شده بود. لپاش باد کرده بود و صورتش از شدت فشاری که روش بود قرمز شده بود.بچه ها همه شروع کردن به خندیدن.ابروهامو باال انداختم و با غرور گفتم: -بازی اشگنک داره…سر شکستنک داره… یکم که بچه ها پاهاشو مالیدن،اروم شد و سرشو انداخت پایین و بدون هیچ حرفی مشغول خوردن غذاش شد.نه میتونستم بخندم و نه میتونستم نخندم.خالصه ناهارو هر طوری بود خوردیمو تمومش کردیم. بعد از تموم شدن ناهار سالن غذاخوری رو خالی کردیم ورفتیم سمت خوابگاهمون تا یکم استراحت کنم. -راستی راستین کسی به من زنگ نزد حموم بودم؟ پوفی کرد و با حرص و با حالت بامزه ای گفت: -صدبار گفتم لغت راستی رو قبل از اسم من نیار بدم میاد…..چرا خواهرت زده بود… با تعجب گفتم: -پس چرا شمارش روی گوشیم نبود؟

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت: -عقل کل چون تماسش جواب داده شده -ولی من که حموم بودم….یعنی کی جواب داده؟ -ارواح عمت با اخم و جدی گفتم: -منم صد بار به تو گفتم عمه ام حتی بدم باشه روش غیرت دارم پس حرف دهنتو بفهم..بعدشم عین ادم اطالعات بده.. -اقای ادم…اخه تز میدی دیگه….وقتی تو جواب نمیدی من جواب میدم دیگه….مسئله رو کاراگاهی می کنه…. -بدبخت خودمو زدم به اون راه گفتم شاید خجالت بکشی ولی پررو تر از این حرفایی مثل این که…خجالت نمی کشی گوشی منو جواب میدی؟ با بی خیالی گفت: -چی هست؟ با حرص گفتم: -چی؟ -همین خجالت… با حالت زاری گفتم: -من اخر از دست تو سر از تیمارستان درمیارم… -بهتر….سعی کن زودتر بری راحت شیم.. خندم گرفته بود اما به هر زوری بود خودمو نگه داشت که این بشر از این پر رو تر نشه واال….همینطوری ما رو قورت میده بخندیم که دیگه هیچی.. -چی می گفت؟ -کی؟ با شیطنت گفتم:

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

-عمت -سالم میرسوند…می گفت به اون رفیق یبس و بی مغز و بی فایده و پاچه لیس )پاچه خوار( و بدبخت و اواره و خشک و پاچه بزیت بگو خودم معرفیش می کنم شخصا تیمارستان -دقیقا همینارو گفت؟ -اره… یکی زدم پس کلشو گفتم: -به عمه ات بگو خیلی بی تربیته…. -عمه حالل زاده به برادرزاده اش میره -تو قصد نداری یه بار حاضر جوابی نکنی که ما شاد از دنیا بریم؟ -وقتی بدون من ول می کنی میری اون دنیا،همون بهتر شاد نری…واال.. خنده ی بی صدایی کردم و سرم رو چند بار به این سمت و اون سمت تکون دادم…داشتم می رفتم رو تخت دراز بکشم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. با دیدن عکس سحر که روی نمایشگر چند اینچی گوشی خودنمایی می کرد مشتاق گوشی رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون…دکمه ی اتصال و زدم و رفتم تو محوطه که کسی مکالمم و نشنوه.. -سالم زندگی…حالت چه طوره؟ خنده ای کرد..با تصور چال افتادن گونه هاش دلم برای حضورش کنارم غنج رفت..با همون صدای تو دماغی به خاطر عمل جراحی بینی جواب داد: -خوبم اقا…احواالت شما چه طوره؟تمرین خوب پیش میره؟راستی پاپا خیلی دلش میخواد دوباره ببیندت… -اردو که عالیه…ایشاال تالشمون برای اول شدنه…بزار باشه برای بعد مسابقات فعال که تا دو ماه وقت ندارم.. با ناراحتی گفت: -اه…حیف شد..اخه دلم خیلی برات تنگ شده.. -نبینم غصه بخوریا نفسم…بخند که با تصور چال گونه ات جون میگیرم..همیشه بخند باشه؟ -وقتی تو نباشی خنده که معنی نداره..

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

-باالخره یه روزی میام میبرمت خونه ام…واسه همیشه میشی خانوم خونه ام..میشی نور و چراغ وگرمای خونه ام….بعد اون موقع دل تنگی دیگه معنا نداره… پرسید: -سورنا… -جان سورنا؟ -دوستم داری واقعا؟ اهی کشیدم و گفتم: -بیش تر از جونم…معلوم نیست؟ خنده ای کرد و گفت: -منم دوست دارم قهرمان من….کاری نداری؟مهمون اومده واسمون باید برم.. -کی اومده؟ -خالم و دختر خاله هام نفس راحتی کشیدم و در حالی که کفشم و اروم و نرم روی چمن زیر پام حرکت میدادم گفتم: -نه خانومی…برو..خوش بگذره. -مواظب خودت باش -هم مواظب خودمم هم مواظب تو… -بابای -خداحافظ گوشی رو قطع کردم و برای لحظه ای ساکت به رو به رو خیره شدم…خیره شدن من همانا و خالی شدن یه پارچ اب یخ از طبقه سوم ساختمونم همانا….ابش اونقدر یخ بود که شروع کردم به مثل بید لرزیدن..جرأت کوچترین حرکتی رو نداشتم چون بیشتر سردم می شد…نگاهی به باالی سرم انداختم و دیدم راستین با یه لبخند ژکوند و یه پارچ خالی از اب تو دستش برام ابرو باال و پایین میندازه…با حرص غریدم: -مگه دستم بهت نرسه راستین..

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

 -اخی….سردته؟میخوای زنگ بزنم زندگیت از خونه ی پاپای کوتوله و کچلش پتو بیاره واستون…یا یکی از کت های پاپاشو به عنوان نیم کُت برات بیاره…هان؟ -خفه شو گمشو تو اتاق فقط نبینمت.. -اتفاقا االان میام وایمیسم جلوت که من ببینی یه سره و از حرص پیر بشی… -تو کی میخوای بزرگ بشی؟ -هر وقت تو فهمیدی زندگیت و خانوادش، رو هم به درد الی جرز دیوارم نمیخورن… از این که کسی به سحر توهین کنه متنفر بودم.. دوستش داشتم و انتخابم بود و توهین به اون توهین به منم بود..خیلیا سعی کردن بهم بفهمونن که انتخابم غلطه ولی خب مرغ من یه پا داره و داشته و خواهد داشت…هیچ وقت یادم نمیره چه قدر تو خونه درگیری داشتیم تا این که باالخره مامان راضی شد بیاد یه ساعتی با اخم و تَخم هم که شده بشینه اونجا و جریان طبق میل پیش بره…با سحر تو شبکه ی اجتماعی اینستاگرام اشنا شدم… فالووم کرد عکسامو الیک کرد،با دیدن عکس اواتارش جذب شدم برم عکسای دیگشم ببینم…دماغ عملی و باریک ،لبایپروتزی و خوش فرم،موهای اکستنشن شده ی زرد رنگ و هیکل ظریف و رو فرم،پوست برنزه شده ی محشر و قد متوسط رو به کوتاه..البته به لطف پاشنه های بلند زیاد به چشم نمیاد….خالصه رفتم و با دیدن بقیه ی عکساش جذب چهره اش شدم….توی دایرکت یه مدتی با هم هم صحبت شدیم و بعد از اون هم کال رابطمون تا این حد جدی شد…ولی خب هنوزم یه موضوع ازارم میده اونم اینه که هنوز هم عکسای بدون حجابش و میزاره تو یه صفحه اش و من هر روز شاهد پاچه خواری مردایی هستم که جنس خرابون خیلی خوب میشناسم… -اسمشون چیه؟ با صدای راستین به خودم اومدم و از گذشته کشیده شدم به زمان حال…با بهت پرسیدم : -هان؟ -بچه هاتون و میگم… -بچه؟ -تو رویا بودی…گفتم شاید دو تا بچه هم زایدی و خبر نداریم واال.. -چی میگی تو؟ -هیچی بابا…بیا بریم تو کنار بخاری وایسا خشکت کنیم… با به یاداوردن خیس بودن تمام وجودم دوباره شروع کردم به لرزیدن…بیشتر از اون حوصله ی بحث با راستین و نداشتم چون میدونستم پاش باشه تا شب هم ادامه میده…پتویی که دستش بود رو قاپیدم و محکم پیچیدم دور

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

خودم..قطره های اب شر و شر از نوک موهای رو پیشونیم سرازیر بود…اروم اروم رفتم توی ساختمون و خودمو رسوندم به تخت نه چندان گرم و نرمم تو اتاق مشترکم با راستین.. صدای جدی و محکم سرمدی مهر سکوتی شد به لب های هممون… -میدویید تا انتهای سالن…به هر خطی که رسیدید می خوابید رو شکم و با سرعت بلند میشید و میدویید…چهار دور تکرار کنید…امروز تمرین خیلی سخته از همین اول بگم.. پوفی کردم و در حالت اماده باش ایستادم..از تمرینات سرعت عمل متنفر بودم.با صدای سوت مزخرف سرمدی هر دوازده تا شروع کردیم به دویدن و به هر خطی که می رسیدیم طبق دستور جناب مربی، صد و نود و چهار متر قد و پهن می کردیم روی زمین و جمع می کردیم…چهار دور به سختی و با من بمیرم و تو بمیری این تمرین و به اخرش رسوندیم…سرمدی که دست به سینه گوشه ی زمین ایستاده بود دوباره فریاد زد: دور زمین دو نفره با هم پنجه بزنید…..پنج دور..وای به حالتون اگه توپتون بیفته یا این که ثابت سر جاتون وایساده باشید… دلم می خواست دهنم و باز کنم و کلی فحش نثار وجود نازنینش بکنم ولی خب باید احترام نگهداری تا احترامت و نگه دارن…راستین اومد ایستاد رو به روم و هر دو شروع کردیم در حالی که روی پا خم شده بودیم و به سمت چپ حرکت می کردیم پنجه زدن. این تمرین هم که تموم شد کلی تمرین دیگه هم رو سرمون اوار کرد و بعد از این که کلی رُس ما رو کشید دستور داد که وایسیم توی زمین . -بازیکنای اصلی یه طرف و ذخیره یه طرف….سرویس بزنید و شروع کنید…در ضمن امروز فقط سرویس ریسکی می زنید.. بچه ها به معنای تایید سری تکون دادن .صادق ایستاده بود و اماده برای زدن سرویس..سکوت سالن و صدای ضربه ی محکم صادق به توپ شکست….و اولین سرویس امروز به تور برخورد کرد .. صدای خشمگین سرمدی تن هممون و لرزوند..هر چند باید اخالق گندش و اعصاب ضعیفش برامون عادی می شد ولی خب هنوزم نتونسته بودیم عادت کنیم.. -محمدی…..چند بار بهت بگم برای سرویس ریسکی یکم اون هیکل مبارکت و مرتفع تر کن؟چند بار گفتم بپر هان؟بازم فقط نوک پاتو از زمین جدا کن….بی مصرف… احساس کردم که غرور صادق هر لحظه داره بیشتر خرد میشه….لب باز کردم و گفتم: -اقای سرمدی….اولین سرویس امروزمونه خب..هنوز گرم بازی نیستیم..خودتونم میدونید سرویسای صادق حرف نداره..

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

 -کسی از تو نظر پرسید مهرنیا؟ -به هر حال وظیفم بود بگم….چون احساس می کنم این کار شما باعث تضعیف روحیه ی ما میشه و شاید دلیل بیشتر شکست های ما هم همین باشه… میدونستم جرأت این که منو اخراج کنه نداره چون تیم رو هوا میموند برای همین گفت: -حرف نباشه…همینه که هست…بازیتونو ادامه بدید….. پشتش و که به ما کرد چشم غره ای نثارش کردم و همه مشغول ادامه ی بازی شدیم…صادق سرویس بعدی رو عالی زد ….نگاه همه خیره به توپ بود و فقط مسیر توپ و رصد می کردیم که برسه کجا میخوابه و االن باید چه کنیم..توپ توی زمین ما بود و نتیجه ی دریافت عالی داوود و پاس معرکه ی شهاب و ضربه ی پر قدرت من شد یه امتیاز به نفع ما…. سه ساعتی به همین صورت تمرین کردیم و بعد از یه بازی معرکه و توپ رفتیم تا دوش بگیریم….فردا اولین بازی جدی رو با یکی از حریفامون تو این دوره داشتیم و استرس تو وجود هممون رخنه کرده بود… بعد از کلی خستگی و کوفتگی،یه حموم و یه اب داغ حس تولد دوباره به ادم میده..به خصوص که رو تخت زیر پتو هم دراز بکشی و چشماتو ببندی…انگار اصال تو این دنیا نیستی و فقط رویاهای قشنگ قشنگ میان توی ذهنت… -سورنا -هوم؟ -میگم…میگم…میگم دلت برای خانوادت تنگ نشده؟ نگاهی به قیافه ی در هم رفته و ناراحت راستین که چشم به زمین دوخته بود انداختم و با لبخند گفتم: -مگه دفعه اولته که میای اردو پسر؟دیگه باید عادت کرده باشی که…. -اخه میدونی… -چی شده؟ -هیچی فقط ….. ه*و*س قرمه سبزی های مامانت و کردم..اینجا سرمدی همش کلم بروکلی و هویج میده به خوردمون…واال به خدا شبیه کلم میبینمش دیگه… خنده ای کردم و گفتم: -ولی من دلم برای عشقم تنگ شده…

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

 -بعضی وقتا حالمو به هم میزنی واال….این دخترا چی داره که انقدر دیوونشی؟اصال جرأت داری نزدیکش بشی؟حواست نباشه،دستت یهویی بخوره تو صورتش باید کل زندگیتو بفروشی که بشه پول بازسازی صورتش…تازشم این دخترا اهل زندگی نیستن سورنا باور کن…….اصال از کجا میدونی اونم دوست داره هان؟از کجا انقدر مطمئنی از احساس اون نسبت به خودت؟ بی حوصله از نصیحت های همیشگی پلیوری رو که مامانم برام بافته بود رو به تنم کشیدم و بدون این که به حرفای راستین گوش بدم از اتاق زدم بیرون….موبایلمو از تو جیب پلیور طوسی رنگم دراوردم و با خونه تماس گرفتم..صدای پر از بغض مامانم دلم و لرزوند: -الو سورنا…پسرم….. لبخند تلخی زدم و گفتم: -سالم مامانم.. -کجایی مادر که دلم برات یه ذره شده… -فردا تو تلویزیون پسرتو می بینی دل تنگیتم رفع میشه….. -از پشت قاب شیشه ای که دل تنگی رفع نمیشه.. -غصه نخور دیگه مامان….یه ماه دیگه بر می گردم ور دلت.. -این یه ماه برای مادر یه سال می گذره… -پس سمیرا چه میکنه اونجا؟ -بچه ام یه سرِ درگیر کار و دانشگاهشه..مادر غذا چی به خوردتون میدن؟درست و حسابی بهتون میرسن.. پوزخندی زدم و خنده ام گرفت ولی برای راحت شدن خیال مامان گفتم: -عالیه هر روز کباب و گوشت بره می خورونن بهمون…دیگه شبیه مرغ و گوشت شدیم…. -خب خدا رو شکر …… -مامان.. -جانم؟ مردد پرسیدم: -هنوز نتونستی با سحر کنار بیای؟

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

-صد بار گفتم با من حرف میزنی اسم اونو نیار..این که اومدم خاستگاریش دلیل نمیشه ک باهاش کنار اومدم..خواستم خودت پشیمون بشی…فهمیدی سورنا؟ -پشیمون نمیشم.. -امیدوارم…به هر حال هیچ مادری بد بچه اش رو نمیخواد.. کالفه گفتم: -دیگه کاری نداری مامان؟ -نه موفق باشی.. -به همه سالم برسون… -باشه.. -خداحافظ -خداحافظت.. گوشی رو قطع کردم و همزمان با پایین اوردنش اه عمیقی کشیدم….میدونم سحر هم من و دوست داره و منم دیوونشم …ولی نمیدونم چرا بقیه نمیخوان این موضوع رو بپذیرن.. ******************************************************************* شیدا -وای یا روح القدوس…..قلبم از پاچم زد بیرون…..اخه تو واقعا دانشجوی کارشناسی ارشدی؟واال فکر کنم مختو با پشگل گاو پر کردن… شهرزاد نیشگون محکمی از لپام گرفت و گفن: -ادم با خواهر بزرگترش این طور صحبت نمی کنه….. -منو تو قبل از این که خواهر باشیم با هم دوست بودیم…قرارمون یادت نرفته که؟..اصال شرط اومدنم به این دنیا همین بود….ا از همون اول تو شیکم مامان باهات سنگامو وا کندم..گفتم اگه قراره مسخره بازی دربیاری من بی خودی عالف اون دنیا نشم … خنده ای کرد و گفت: -واال تو فقط لگد میزدی…فکر کنم خودتو با معجزه ی الهی اشتباه گرفتی….

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

-همینه که هست..میخوای بخواه نمیخوای هم بخواه… -به به عجب حق انتخابی…..بخار شدم از داغی مرامت اباجی)ابجی( خواستم جوابشو بدم که مامان از اتاق کناری با التماس داد زد: -جان پدرتون یه امروز دندون به دهن بگیرید ما بخوابیم…….به چی قسمتون بدم؟…بخوابید… با صدای مامان هر دو اروم و ریز ریز زدیم زیر خنده: -یعنی یه کلمه دیگه حرف بزنیما ،مامان با اپچاگی )یکی از فنون تکواندو(در و از جاش در میاره..بعد به کمک یکی از فنون بروسلی من و تو رو لول می کنه تو هم و با زاویه پنجاه درجه از سطح زمین به سمت افق پرتابمون می کنه… با این حرف من دوباره خنده ی هردومون بیشتر شد.. -گفتم بخوابید…… دستامون و گرفتیم جلو دهنمون که صدای خندمون بلند نشه…حقم داشت بنده ی خدا..همیشه خونمون از بحث رو هوا بود هر چند که با رفتن شهرزاد به شمال به خاطر دانشگاهش و موندنش تو خوابگاه، وقتایی که اون نبود خونه ی ما هم به شادابی وقتای بودنش نبود… -ابجی … -هوم؟ -یه شعر برات بخونم؟ -خیلی صدات قشنگه…میخوای شعر هم بخونی… -بی شعور.. خنده ی کوچکی کرد و گفت: -خیل خب…بخون… -نمیخونم -میگم بخون.. -نه بخدا نمیخونم…اصال میخوام بکپم… -بخون دیگه..اذیت نکن

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

-حسش رفت.. -به درک بکپ.. -منتظر اجازه تو بودم.. به حالت قهر پشتم و کردم بهش و چشمام و بستم..همیشه همینطور بودم و هستم..یه چیزی بخوام و نزارن انجامش بدم برای حفظ غرورمم که شده دیگه درخواستمو تکرار نمی کنم..البته نه در همه موارد ولی اکثر موارد….می دونستم قهر من و شهرزاد به دقیقه هم نمی کشه و بیشتر وقت ها هم اون سر صحبت و باز می کنه..پس بی هیچ فکر و خیالی خوابم برد.. چشمام و یهویی باز کردم عین کسی که جن دیده باشه…دیدی تو رمانا میگن ارام ارام چشمان درشت و نافذم را گشودم و صورت زیبا و معصوم فالنی را در برابر نگاه گنگم دیدم؟واال من جدا از این که کاری با ارامش و مترادفاش ندارم بلکه چشم که باز می کنم کاریکاتوری که از عکس خانوادگیمون کشیدم و زدم به دیوار میوفته تو نگاهم و با یه لبخند ملیح و محو در افق بیدار میشم…از قصد زدمش به دیوار تا نگاهم بهش بیوفته و روزم و خوب شروع کنم…واال…ما رو چه به مسائل رومنس و خاک بر سری… همیشه بعد از خواب ظهر بدنم و لب و لوچم خشک می شد..خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم..سه روزی می شد که به خونه جدید نقل مکان کرده بودیم و همونطور که شما هم خوب می دونید واقعا نقل مکان به جای جدید روح ادم و تازه میکنه…به خصوص که با خودت اهنگ بخونی،دستمال کارگری ببندی سرت و با پیرهن و شلوار چارخونه و گشاد بابات زمین و دستمال بکشی..درست عین حیف نون.. ملت با چی حال می کنن ما با چی حال می کنیم واال…با ورودم به پذیرایی خمیازه ای کشیدم و بدون زدن حرفی عین ادمای مست که تلو تلو می خورن رفتم سمت یخچال…خب حاال ببینم چی داریم….. بابا همیشه عادت داشت برامون انارارو دون می کرد و میزاشت تو یخچال…ظرف حاوی انار و بیرون اوردم و برای خودم یه کاسه پر از انار ریختم و رفتم پذیرایی پیش مامانینا… نشستم روی مبل و لنگم و دراز کردم و خیره شدم به تلویزیون. شهرزاد که مشغول کار روی پروپوزال دانشگاهش بود گفت: -گارفیلد ابجی چه طوره؟ چون یکم تپل بودم بهم می گفت گارفیلد هر چند که در حال رژیمم و خدا رو شکر موفقم شدم که وزنم و کم کنم…متاسفانه خانواده بنده از تمام استعداد های خدادادی چاقی رو خوب به ارث بردن -گارفیلد عمته…..بشین پروپوزالت و بنویس اعصاب ندارما…. -اوه اوه چه قاطی…

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

 همیشه از خواب که بیدار می شدم سگ بودم و پاچه می گرفتم..کال نمی دونم برای چی..بیشتر وقتا بی حوصله ام و پاچه می گیرم ولی بیرون از خونه نشاط و شیطنت از سر و روم می باره..اوه اوه فامیل و که نگو…هر کی می بینتم میگه خیلی مظلوم و ساکته ولی خب نمی دونن خانواده چه دردی می کشن از درون..البته شیطنتام ازار دهنده نیست و در حد معمول… نگاهی به دختر تقریبا ل*خ*ت و عوری که در حال ر**ق*ص بود و خواننده جلوش وایساده بود انداختم…خشک مذهب نبودیم ولی مامانم حساس بود ،با دیدن صحنه در حال پخش لبش و گزید و زد یه شبکه دیگه..این شبکه اهنگ ایرانی داشت پخش می کرد…با دیدن قیافه ی مسخره و مصنوعی دختره و موضوع چرت موزیک ویدئو عق الکی ای زدم و گفتم: -نگاه کن تو رو خدا…اصال معنی زیبایی و اراستگی رو به گند کشیدن..چیه این؟شبیه جوجه اردکه زشت..ادمای معروفم که جون میدن واسه اینطور دخترا…میگی نه؟برو دوست دختراشو ببین…لب دارن تا پاچه شلوار پسره…تازه در برابر اون همه لب،دماغو میکنن به باریکی لوله خودکار…..یه لنز یخی هم میزارن تو چشماشون..یه مو هم اکستنشن می کنن.میشن داف… -می بینی به خدا؟بعد مامان میگه عمل به چه درد میخوره…خب وقتی اینجوری ورق جامعه برمی گرده ادم باید همرنگ جماعت بشه دیگه….بعد میگه میخوام دامادم خوش قد و هیکل باشه..خب مادر من اینا که نمیان مارو بگیرن..هر کی بیشتر خرج صورتش کنه پیش اینا عزیز تره..واال دیدم که میگم.. مامان کالفه در حالی که بافتنی رو یکی زیر و یکی رو می داد گفت: -نمی بینید چه قدر خارجیا ایرانیا رو مسخره می کنن به خاطر این چیزاشون….عزیزای دلم ارزش ادما به درونشونه نه ظاهرشون….به استعدادتونه…بعدشم دماغ شما دو تا و قیافتون مگه چشه؟خداروشکر از خوشگلی چیزی کم ندارید….اونا ها همین شیدا تا حاال چه قدر بهت گفتن چشمات نازه..پوستت خوبه…لباتم که نه باریکه و نه کلفت و نه کج…دماغتم که شکر خدا به من رفته و نه قوز داره نه چیزی…یا همین شهرزاد خانم..چند بار ازت پرسیدن دماغتو کجا عمل کردی؟اصال اینا به کنار …میدونید چه قدریا حصرت قد شما رو میخورن؟مردم حسرت هیکل و قیافه شمارو دارن بعد شما اینطور ناشکری می کنید…دختر باید معصومیت تو چشماش باشه..نه مثل اینا وحشی و مصنوعی. دیدم راست می گه..هم من و هم شهرزاد از حرفاش قانع شدیم.. مشغول فرستادن پست تو گروه دوستانه ی کالسمون بودم که صدای زنگ در بلند شد و مامان گفت: _پاشو ببین کیه پوفی کردم و به زور از جام بلند شدم)نسل خسته به ما میگنا(

دانلود رمان شکست دوست داشتنی

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب شکست دوست داشتنی : PDF|APK|EPUB

 

 

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید 

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. یکی گفت:

    فوق العادس مرسی

ارسال دیدگاه کاربر