برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف

جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

gole-hasrat

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان شب مهمانی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب شب مهمانی : PDF|APK|EPUB

khateresaz.irعکس عاشقانه (۷۳۴)

1.gif نام کتاب رمان : شب مهمانی
1.gif نام نویسنده : soroosh-007
1.gifحجم رمان شب مهمانی : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان شب مهمانی :
این یه داستان دلهره آور و ترسناکه. بر اساس داستان کوتاهی که خودم نوشتم هست و دوست داشتم شاخ و برگش بدم و به یه رمان تبدیلش کنم . ولی با یه رمان و فیلم مورد علاقه ام برخورد کردم . رمانی به اسم “گتسبی بزرگ” که بر اساس اون یه فیلم هم ساخته شد . من با کمال احترام از این فیلم هم استفاده می کنم اما می خواستم این رو بگم که قصد هیچگونه کپی برداری ای ازش نداشتم . چون بطور خیلی اتفاقی شبیه هم شده بود ، اون هم در ابتدای ماجرا .
و اینکه در مورد سبک داستان هم وقتی تایپیک های اول رو گذاشتم یا خودتون بهتر متوجه می شید ، یا بیشتر در موردش می گم . پس در این مورد می خوام تصمیم خوندنش رو به عهده خودتون بگذارم ….
و اما خلاصه رمان :
نامه ناشناسی به خانه نریمان فرستاده می شه . این نامه او را به یک مهمانی بزرگ دعوت می کنه . اما وقتی به این جشن می ره ، می فهمه که همه چیز اونطوری که فکرش رو می کرد نیست و … .
هشدار : این رمان داری صحنه های به شدت دلهره آور و ترسناک می باشد .

دانلود رمان جدید

رمان جدید از soroosh-007 شب مهمانی

دانلود رمان جدید

1.gif

فضای تاریک و سوت و کور ، گرد و غباری که روی وسایل نشسته است ، تکان خوردن تار های عنکبوت گوشه های سقف که به ر**ق*ص می آیند ، مالفه های کثیفی که هر گوشه پهن شده و بوی گند گوشت فاسدی که به مشام می رسد ، تنها توصیفاتی است که در حال حاضر می شود از این اتاق کرد . اما یک چیز عجیب تر فراموش شده . صندلی دسته دار آهنی ای که وسط اتاق گذاشته شده و یک مرد بخت برگشته به آن متصل است . زنجیر زنگ خورده و محکمی به دست و پاهایش گره خورده است . کیسه سفیدی روی سرش کشیده شده و سرش به سمت پایین خم شده است . نه تکانی می خورد و نه صدایی ازش بیرون می آید . حتی نفس کشیدنش مثل خواب عمیقی است که نشان می دهد بهوش آمدنش به همین راحتی ها نیست . هر از گاهی انگشت های دست چپش بی اراده تیک آرامی می خورد . نفس کوتاه عمیقی می کشد و سعی می کند پلک هایش را باز کند . ولی مقاومتش در برابر تزریق داروی بیهوشی ، تا مدت زیادی ثمر ندارد . صدای کشیده شدن قفل آهنی در ، وجود هر بنی بشری را به لرزه می اندازد . بالفاصله سر مرد روی صندلی نشسته ، تیک عصبی ای خورد . انگار ترس هم دلش به حالش می سوخت و می خواست به یاری اش بیاید . در باز شد و یک مرد قد بلند الغر با شلوار کتانی و پیرهن کرم رنگ و کفش مشکی مجلسی وارد شد . یک قدم بیشتر بر نداشت و سر جایش ایستاد . از پشت عینک دودی اش به مرد رو به رویش خیره شد . نفس عمیقی کشید و دست چپش را به سمت کلید چراغ برد . با روشن شدن المپ های مهتابی گرچه فضا روشن شد ، اما نمای اتاق رعشه ای به جان آدم می انداخت . اینجا یک جهنم است … ، که توصیفش چیزی فراتر از کلمه ی وحشتناک هست … .

دانلود رمان شب مهمانی

 تخت های سه طبقه ای که کنار دیوار اتاق قرار دارند و به ظاهر می آید روی هر کدام جسد هایی با پوست سفید و خشک گذاشته شده است . دست و پای چند تا از آن ها از زیر مالفه سفیدی که رویشان انداخته شده بیرون آمده و از لبه تخت آویزان شده اند . انگار که اینجا یک سرد خانه ، یا اتاق تشریح است . اما دمای اتاق متعادل است و این موجب بوی گند و تهوع آور شده است . مرد قد بلند قدم برداشت و با دست راستش ، میز استیل چرخدار پشت سرش را به دنبال خودش آورد . صدای جیر جیر و کشیده شدن چرخ روی زمین ، وجود آدم را ریش می کرد . رو به روی مرد روی صندلی ایستاد و میز را کنار خودش نگه داشت . صندلی تا شو آهنی ای که فاصله زیادی با او نداشت را کنارش قرار داد و روی آن نشست . نگاه اول هر کسی به وسایل روی میز ، او را یاد ابزارهای دندان پزشکی می انداخت . اما در بین آنها چیز های عجیب دیگری هم وجود دارشت . بشقاب های سفالی طرح دار با گل های قرمز ، لیوان ، تیغ ، انبر ، چکش ، سرنگ ، بانداژ و دارو های تزریقی دیگر ، ذهن انسان را به شوخی برای صرف شام منحرف می کرد . شاید هم واقعا یک شوخی خنده دار تمسخر آمیز باشد ، که در حال حاظر در انتظار مرد سیه روز روی صندلی است … . مرد قد بلند دستش را به طرف یکی از بطری های شیشه ای زیر میز برد . آن را برداشت و روی میز گذاشت . پشت سر آن ، یک جفت دستکش های سفید جراحی از جعبه روی میز بیرون کشید و در دستانش کرد . دکمه ی یقه اش را باز کرد تا کمی نفس راحتی بکشد . هوای خفه اینجا هر موجود زنده ای را از پا در می آورد … . آب دهانش را فرو داد و دست راستش را به سمت کیسه ی پارچه ای روی سر مرد رو به رویش برد . هنگامی که کیسه را کشید ، سر مرد بیچاره به عقب لم داده شد … . با دیدن چهره ی دلهره آورش قلب هر کسی درجا می ایستاد و تنها واکنشی که در برابرش می شود نشان داد ، بستن چشم هاست . شاید این بیچاره نمی دانست اگر زودتر به هوش می آمد ، چه بالیی سر پلک ها و لب های دوخته شده اش می آمد . شاید اگر شما در حال حاضر او را از نزدیک مشاهده می کردید ، از وحشت تمام وجودتان از هم می پاشید . مرد قد بلند برخالف ظاهر خوش تیپ و آرامش که حاال نشان می داد یک متخصص شکنجه هست ، چانه مرد رو به رویش را گرفت و سرش را به چپ و راست انداخت … . آب دهانش را فرو داد و بطری ای که روی میز گذاشته بود را برداشت . درش را باز کرد و سر بطری را مقابل بینی مرد رو به رویش قرار داد . چیزی نگذشت که چند بار با وحشت نفس عمیقی کشید و تکان شدیدی خورد . شکنجه گر با دو دستش ، سر مرد را ثابت نگه داشت . با صدای لطیف و آرامش بخشش گفت :

دانلود رمان شب مهمانی

– آروم باش … ، آروم باش … . سعی نکن چشم هات رو باز کنی . … مرد بیچاره سعی می کرد پلک های دوخته شده اش را از هم جدا کند ، اما حس می کرد به هم چسبیده بودند و بینایی اش را از دست داده بود … . شکنجه گر ادامه داد : – لب هات رو هم باز نکن … . باشه ؟ آروم باش … . االن کمکت می کنم … . فریاد های خفه در گلوی مرد بیچاره پیچید . از ته دلش هـــوم بلندی کرد و تقال می کرد از این مصیبت جهنمی خالص شود . ولی این تاره اول ماجرا بود … . شکنجه گر چند بار با دست راستش ضربه آرامی به صورت مرد کوبید و مرتب تکرار کرد : – گوش کن … ، االن چشم ها و لب هات رو باز می کنم … . فقط سعی کن آروم باشی . می دونم عجیب و ترسناکه … . فقط آروم باش . … دست و پای مرد بیچاره به حرکت در آمد … . ولی در برابر زنجیر ها هیچ شانسی نداشت . بند بند بدنش از وحشت و اضطراب به لرزش در آمد و نفس هایش تند شد . شکنجه گر ضربه محکم تری به صورتش کوبید و با صدای خشن تر گفت : – گــــــوش کـــن … . خودت انتخاب کن . یا لب ها و پلک های پاره ، یا دوباره به دستشون می آری . ها ؟ روی حرفم فکر کن … . حرف های دلهره آورش مثل اعالم حکمی به روح عذاب دیده مرد کوبیده شد و مجبور شد تسلیم شود . برای همین تمام تالشش را کرد تا بی حرکت بماند ، بلکه از شر این مکافات رها شود . لبخندی به لب های شکنجه گر از عکس العمل مرد نمایان شد . نفسش را بیرون داد و نگاهش را به میز استیل انداخت . با هیجانی که وحشت را بیشتر به وجود مرد می انداخت گفت : – خب … ، خب … ، خب . قیچی کوچکی که فقط دو انگشت در دسته اش وارد می شد را برداشت و نوک های تیزش را به سمت پلک های مرد برد . ابتدا از چشم چپ شروع کرد … . ذره ذره وجود مرد سیه روز داشت از هم می پاشید . پنجه هایش را باز و بسته می کرد . اما هر دفعه که انگشت هایش را خم می کرد دردی مثل فرو کرد میله داغ به جسمش ، تمام وجودش را می سوزاند . به ظاهر می آمد با چیزی شبیه به چکش به مفصل هایش کوبیده بودند . احتمالش صد در صد بود ، چون کبودی هایش اینطور نشان می داد … . شکنجه گر با دقت تمام بخیه را به وسیه قیچی باز کرد … . چیزی نمانده بود که بینایی سمت چپ چشمش را به دست بیاورد … . باالخره

دانلود رمان شب مهمانی

ه پایان رسید … . خوشبختانه با موفقیت تمام شد ، اما هنگامی که مرد چشمش را باز کرد چیزی جزء تاری و دو تا دو تا نمی دید … . نفسش در سینه اش حبس شده بود و صدای هوم هومش در اتاق می پیچید . شکنجه گر با دلداری زیر لب می گفت : – آروم باش … ، االن تموم می شه … . نوبت به پلک بعدی رسید … . شروع کرد به باز کردن نخ های بخیه … . ترس ، یک لحظه هم وجود مرد را رها نمی کرد … . مرتب آب دهانش را فرو می داد و هنوز گیج و منگ بود چه بالیی سرش آمده است … . نمی دانست خواب است یا بیدار … . ولی این را می فهمید بدترین کابوس در تمام عمرش بود … . باز شدن بخیه های چشم بعدی اش هم پایان رسید و هیچ صدمه ای ندید … . اما کمی طول کشید تا تصاویر رو به رویش واضح شود … . شکنجه گر قیچی را روی میز گذاشت و منتظر ماند مرد بطور کامل بینایی اش را به دست آورد … . شانه اش را گرفت و صبر کرد … . با همان لبخند ملیحی که به لب هایش بود و گونه هایش را چروکیده می کرد به او زل زد … . مرد سیه روز چند بار پلک هایش را باز و بسته کرد و به هم فشرد . شکنجه گر به یاری اش آمد و با دو انگشت شستش ، بسیار آرام چشمانش را مالید … . دید مرد بهتر شده بود . ولی از خدایش بود ای کاش کور می شد تا هیچوقت این صحنه ها را نمی دید … . هنوز سردرگم مانده بود و شانس حرف زدن نداشت . نگاهش که به مرد رو به رویش افتاد ، کسی جزء یک فرد ماسک به صورت زده با صورت گرد ، با عینک آفتابی به چشمانش و موهای روی پیشانی ریخته اش ندید … . نگاهش که به اطراف می افتاد وحشت بیشتر به وجوش تزریق می شد و قلبش تندتر می تپید . شکنجه گر سعی کرد با دست هایش نگاه مرد را به چشمان خودش بدوزد . بعد از کمی تالش موفق شد و مرتب گفت : – به من توجه کن … ، فقط به من . مرد بیچاره مجبور بود تمام دستوراتش را بی مقاومت اطاعت کند . بدون پلک به شکنجه گر خیره شد و با بینی اش نفس های عمیقی کشید . آب دهانش را مرتب فرو می داد و با نگاهش التماس می کرد از این وضعیت زجر آوری که مانند راه رفتن روی خورده شیشه های تیز و برنده بود نجاتش دهد . اما شکنجه گر با همان صدای آرام و بدون لرزش ، شروع به حرف های کوبنده و دلهره آوری زد که مرد را سر جایش میخکوب می کرد : – خیله خب … . می خوام اول کمی باهات حرف بزنم ، بعدش هم بخیه های لب هات رو باز می کنم . اول … ، در مورد این بگم که چرا اینجایی و به این روز افتادی … . شاید االن حافظه ات رو از دست دادی و نمی دونی … . پس بخش اعظمش به خاطر خودت هست . خودت مقصری که روی این صندلی رو به روی من نشستی . تو به خاطر فضولی

دانلود رمان شب مهمانی

هات خودت رو در این تله انداختی ، قرار بود جای تو یکی دیگه بشینه . حاال هیچ اشکالی نداره … . بلکه برعکس ، اگه روزی این ماجرا فاش بشه ، نام تو سر زبون خیلی ها می افته . از این بابت باید خوشحال باشی . مگه نه ؟ مرد بخت برگشته بعد از پایان یافتن حرف هایش شروع به نفس های عمیق صدادار کرد … . تپش تند قلبش پایان نمیافت . اگر خوش شانسی می آورد و از این وضعیت رهایی پیدا می کرد ، ترس حتما روحش را از بدنش جدا می کرد . شکنجه گر قیچی را دوباره برداشت و به سمت لب های دوخته شده مرد برد . در همین حین زیر لب با صدای آرام و خفه گفت : – خیله خب … . حاال من لب هات رو باز می کنم و تو باید این بار بیشتر از قبل آروم باشی . اگه یک لحظه هول کنی هم برای خودت بد می شه هم برای من … . با دست چپش چانه مرد را محکم گرفت و از سمت چپ شروع به جدا کردنشان کرد . مرد که انگار روزگار بهش دهن کجی کرده بود با هر بار بریده شدن نخ ها ، تمام بدنش تیک عصبی می خورد و عضالتش را سفت می کرد . هر ثانیه برایش یک عمر می گذشت و منتظر این بود که شانس حرف زدنش را دوباره به دست بیاورد . حدودا پنج بخیه دیگر مانده بود تا از شرش خالص شود . در همین حین که داشت بدون هیچ دردسری به پایان می رسید ، نیش شکنجه گر باز شد و ابرو هایش را باال انداخت . با ذوق در صدایش گفت : – آفــــرین … . دیگه تمومه … . تحمل مرد بدبخت در دوتای باقی مانده به پایان رسید و یک مرتبه هول شد . تمام بدنش تکان خورد و بی اختیار لب هایش را باز کرد . بخیه باعث شد که به شدت جراحت ببیند و گوشه راست لبش پاره شود . خون غلیظی بیرون پاشید و مقداری از فکش سرخ رنگ شد . از وحشت پلک هایش را به هم فشرد و تا می توانست از ته حنجره فریاد بلندی کشید . قدرت تکلمش را از دست داده بود و فقط ناله می کرد . صدایش مانند زلزله هشت ریشتری به لرزش افتاده بود . شکنجه گر از این وضعیت کفری شد و اخم هایش را تا می توانست در هم کرد . بالفاصله باندی از روی میز استیل برداشت و روی دهان مرد گذاشت . با فریادی از لحن تکان دهنده اش گفت : – ببین چکار کردی عوضـــی . و بالفاصله سیلی محکمی به گوش چپ مرد بیچاره کوبید . صدای ناله های سوزناک سیه روز از شدت دردی که تمام وجودش را از هم می پاشید در گلویش خفه شد و لب هایش را به هم چسباند . جرأت نمی کرد چشمانش را باز کند . مرتب هوم هوم می کرد و تمام بدنش تکان می خورد .

دانلود رمان شب مهمانی

شکنجه گر باند را از روی دهان مرد برداشت و با اخم غلیظی به جراحت خیره شد . با کفر و حرص گفت : – به این زودی ها بند نمی آد … . باند را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد . به پشت سرش قدم برداشت . مرد وقتی فهمید دست از سرش برداشته ، با ترس و لرز بسیار آرام پلک هایش را باز کرد . از طعم خون داشت باال می آورد … . زبانش را بی اختیار به لب هایش کشید و مراقب بود قسمت خونین دهانش را مزه نکند . چند بار نفس عمیق کشید . در همین حین که نگاهش به شکنجه گر دوخته شده بود ، سعی می کرد خودش را جمع و جور و آرام کند . نفس عمیق آخرش باعث شد کمی حالش بهتر شود . دوباره نگاهی به خودش و زنجیر های متصل به بدنش انداخت . کمی تکان خورد و تقال کرد از دستشان خالص شود . اما بی فایده بود و در برابر چند گرم آهن هیچ چیز نبود . دوباره نگاهش را به شکنجه گر انداخت . در کابینت فلزی ای به دنبال وسایلی می گشت . بعد از کمی جست و جو ، چیز عجیبی بیرون آورد و در کابینت را بست . برگشت و دوباره به سمت مرد قدم برداشت . نگاهش را عاجزانه به چشمان شکنجه گر انداخت و با عز و التماس مرتب گفت : – خواهش می کنم … . خواهش می کنم بذار از اینجا برم … . مگه من چکار کردم … ؟ هر قدمی که بر می داشت ذره ذره بدن مرد را از ترس آب می کرد . با فریاد و لرزش بیشتر ادامه داد : – به خدا من کار اشتباهی نکردم . اصال ، اصال هر چی بخوای بهت می دم . پول ، ماشین ، ثروت ، هـــرچی بخوای ، فقط من رو نجات بده … . شکنجه گر دوباره روی صندلی اش نشست و وسیله آهنی تعجب آور را روی پاهایش گذاشت . آب دهانش را فرو داد و گفت : – متأسفم . هیچ فایده ای نداره . مرد با نگرانی ای که انگار دنیا روی سرش خراب شده بود از ته دل فریاد بلندی کشید و گفت : – لعنـــــــــتی . و زد زیر هق هق . با صدای گریون زیر لب ادامه داد : – من چه غلطی کردم … . چه بالیی سرم می خوای بیاری … . شکنجه گر ابزارش را روی میز گذاشت و دستانش را به صورت مرد که از لب هایش قطره قطره خون می چکید برد . سرش را ثابت نگه داشت … . لب های مرد را گرفت و از هم بازشان کرد . مانند یک دندان پزشک

دانلود رمان شب مهمانی

 دهانش را با دقت بررسی کرد . با لحنی بریده و صدای فاصله دار گفت : – دهانت رو باز کن … . بازشون … ، کن … . مرد از وحشت اراده اش را از دست داده بود و هر کاری را که می گفت بدون تأمل انجام می داد . وقتی دهانش را باز کرد شکنجه گر با همان نگاه تیزش ادامه داد : – عـــــاه … ، دندان های سالم و مرتبی داری … . فوق العاده … ، هستند . انگار که … ، حسابی بهشون … ، رسیدی . نفس های مرد در سینه اش حبس شد و تا می توانست چشمانش را گرد کرد . از حرف های سردرگم شکنجه گر ساکت ماند و کوچک ترین صدایی ازش بیرون نمی آمد … . شکنجه گر دهانش را رها کرد و دوباره همان وسیله ای که از کابینت برداشته بود را برداشت . آن را به سمت دهان مرد برد و با صدای محکم و خشن اش گفت : – بازش کن … . بــــازش کن … . مرد بیچاره سرش را به چپ و راست انداخت و از ترس فریاد زد : – ولم کن … ، ولم کن … ، خواهش می کنم … . آتش عصبانیت شکنجه گر دوباره شعله ور شد و با نگاهی غضبناک خیره به چشمانش گفت : – گــــوش کن چی می گم … . هیچکس صدات رو نمی شنونه … . فریاد هات هم فقط من رو آزار می ده ، وقتی من رو آزار بدی ، یعنی عصبانی ام کردی … . پس دیگه ادامه نده و آروم باش … . سعی می کنم زیاد اذیتت نکنم … . آروم باش … . باشه ؟ لحن دلهره آورش هر بشری را به زمین می کوبید و در برابرش کوچک می کرد . در حال حاضر که برای مرد بدبخت اینگونه بود . برای همین مجبور شد تا بیشتر از این روی اعصاب قاتل زندگی اش راه نرفته دستورش را اطاعت کند و کاری که گفته بود را انجام دهد . دهانش را باز نگهداشت و منتظر مصیبت وحشتاک بعدی اش شد . شکنجه گر ابزار را در دهانش قرار داد . البته به هزار زور و زحمت جای گرفت و در همین لحظه خفگی ای به مرد دست داد . مزه فلز در دهانش حالت تهوع آوری به او دست می داد و نفس هایش را سخت تر می کرد … . دوباره شانس حرف زدن را از دست داد . قالب ابزار بطوری بود که فک مرد را بطور کامل باز می کرد و دندان هایش را نمایان می کرد . حال برای یک اتفاق دلخراش و وحشتناک آماده بود … . شکنجه گر از روی میز سرنگ فلزی با کپسول بی حسی را برداشت . کپسول را در سرنگ قرار داد و سوزن را سر آن گذاشت . سرنگ را در دست راستش گرفت و سوزن آن را به سمت باال گرفت . با دیدن این صحنه چشمان مرد تاری می رفت و بدنش شل می شد ، چه برسد به آنکه درد و

دانلود رمان شب مهمانی

سوزش تزریق را تحمل کند . قلبش از وحشت داشت از دهانش بیرون می آمد و باز بودن فکش ، مسلما این خروج را راحت تر می کرد . شکنجه گر سوزن را به سمت دهان مرد برد . بخت برگشته با هر لحظه دیدن این صحنه ضعف می کرد و از حال می رفت . داد و فریاد هایش هم که تمامی نداشت . سرش را مرتب به چپ و راست می انداخت ، اما مقاومتش در برابر دست چپ شکنجه گر بی فایده بود . وقتی که سوزن به دهان مرد نزدیک شد از تزریقش دست نگهداشت و بی حرکت ماند . مرد هم با تعجب به او خیره مانده بود و کوچک ترین تکانی نمی خورد … . شکنجه گر سرنگ را عقب برد و روی میز گذاشت … . نفس کوتاهی بیرون داد و گفت : – نه … . بهتره بیشتر از این ، دارو وارد بدنت نشه . و پشت سر آن یه انبر فلزی با دسته های محکم برداشت . این یک وسیله کشیدن دندان نبود ، بلکه خود انبر بود . وقتی نگاه مرد به وسیله وحشتناک در دستش افتاد ، آرزو می کرد هزاران سوزن در بدنش وارد شود تا اینکه این عمل بی رحمانه را تحمل کند . باز هم مرتب خودش را تکان داد سرش را به چپ و راست انداخت . شکنجه گر سر مرد را محکم گرفت و بی حرکت نگه داشت . درد عضله گردن مرد باعث می شد این چنین در برابر او تسلیم شود . شکنجه گر انبر را به طرف دندان های مرد برد . دیگر هیچ حرفی نزد و فقط روی کار سنگدالنه اش تمرکز کرد … . ابتدا از دندان های باالی جلو شروع کرد . با انبر دندان را گرفت و با فشار محکم آن را به پایین کشید . درد تمام وجود مرد بیچاره را سوزاند و پلک هایش را به هم فشرد . فریادش داشت تمام سلول های بدنش را متالشی می کرد . دندان را روی بشقاب گذاشت و سراغ بدی رفت . خون مانند شلنگ از دهانش سرازیر شد و تمام فک و دهانش را دربر گرفت . شکنجه گر تأمل نکرد و بالفاصله دندان بعدی را کشید . عذاب و زجر چند برابری به سراغ مرد بدبخت می آمد . دندان های خونین را روی بشقاب می گذاشت و سراغ بعدی می رفت . بدون هیج توجه ای به حال و روز مرد کارش را انجام می داد . در حالی که مرد بیچاره پلک هایش روی هم رفته بود و دیگر صدایی ازش بیرون نمی آمد . به دندان هفتم نرسیده بود که از درد بیهوش شده بود . چیزی نمانده بود که با خون ریزی بیش از حد به عمرش پایان دهد . سی و دو دندان سالم مرد از دهانش خارج شد و دهان و فکر پر خونش ، بدون این مروارید های سفید ماند . شکنجه گر بانداژ را برداشت و در دهان مرد گذاشت . فک هایش را روی هم گذاشت تا بیش از این خون ریزی نکند . بعد از آن دستکش های کثیف و خون آلودش را از دستهایش بیرون کشید و در سطل آشغال کوچک زیر میز انداخت . از جایش بلند شد و میز را به دنبال خودش کشید … . از اتاق خارج شد و در را بست . با صدای محکم کشیده شدن قفل آهنی ، اعالم حکمی بود به پایان مرحله اول شکنجه این سیه روز . البته اگر از خونریزی جان سالم به در ببرد .

دانلود رمان شب مهمانی

 *** نریمان آغاز روزی دوباره ، برام مثل یه فیلم تکرار بدون هیچ صحنه اضافی و متفاوتی شده . تماشای طلوع آفتاب و گردی نارنجی خورشید که تابش نورش احساس سرما رو در وجودم به گرما تبدیل می کنه واقعا لذت بخشه . اما حیف که این احساس خوب تا چند ساعت دیگه از بین می ره . ای کاش تمام روز و شب این گونه بود … . این احساس خوب پایان یافت . و دوباره سپری شدن وقت های حوصله بر آغاز شد . من یه پسر بیست و هفت ساله ، با وضع مالی نسبتا خوب هستم و دغدغه چندانی برای به دست آوردن پول ندارم . یه خانه دویست و پنجاه متری با یه ماشین نه چندان مدل باال دارم . به عالوه اینکه چند سالی هست مستقل زندگی می کنم . اما از اردبیهشت تا حاال با دختری آشنا شدم که فعال باهم نامرد هستیم . چهره زیبایی داره و چشمان مشکی رنگش نگاه آدم رو به خودش خیره می کنه . تک فرزنده و پدرش نسبتا پولداره . با خانواده اش هم آشنا شدم ، البته بیشتر با مادرش گفت و گو کردم و از نزدیک دیدمش . با پدرش تنها چند تماس تلفنی ای داشتم و به خوبی سر از کارش در نیاوردم . اونطوری که نشون می دادن ، تاجر هست و بیشتر در حال سفر به خارج از کشوره . با این وجود تا زمانی که عقد کنیم و حلقه هایی که وارد انگشتمون بشه و پیوندمون رو به همدیگه محکم تر کنه ، نمی تونیم زیاد در کنار هم باشیم . دلیلش هم فکر های بیشتر اون دختره … . نمی دونم با اینکه می گه دوستت دارم و تظاهر می کنه پشت این حرفش واقیته ، برای چی فرصت بیشتر برای فکر روی قطعی بودن ازدواجمون می خواد . به هر حال من هم آدمی نیستم که به اجبار کاری رو انجام بدم . روزگار من برام بی تفاوت شده . من هم عاشقش هستم ، ولی معنی عمقی این کلمه رو تا زمانی که اون برام نفهمونه درک نمی کنم . پس اگه روی هم گفت که منصرف شده ، برام هیچ اهمیتی نداره . بر خالف این روز های حوصله بر و تکراری ، دیشب ، شب متفاوتی بود . شبی پر از عشق و دوست داشتنی . شب ولنتاین . با آیدا شب رو با هم گذروندیم . بستنی خوردیم ، شام رو به یه رستوران خوب رفتیم ، و با اجازه پدرش تا آخر شب در خانه خودم موندیم و با همدیگه از آینده مون حرف زدیم . عالوه بر اون یه فیلم عاشقانه هم دیدیم . اما مجبور بود به خانه خودشون برگرده . گرچه بیشتر دوست داشتم تا صبح با هم بیدار بودیم و لحظه های دلنشین رمانتیکمون رو ادامه می دادیم . باالخره روز قبل رو به فال نیک گرفتم و در ذهن خودم یه خاطره خوب در ذهنم حک کردم

.دانلود رمان شب مهمانی

البته امروز هم قرار بود به سراغم بیاد و کادوی فراموش شده دیشبش رو برام بیاره . گرچه زیاد از این کارها خوشم نمی اومد و خودم هم هدیه نه چندان گرون قیمتی براش گرفتم ، اما توی ذوقش نزدم و برعکس بیشتر خوشحال می شدم دوباره ببینمش . البته این رو بگم که دچار اشتباه نشید و فکر نکنید بیدار موندن تموم دیشب ، از شوق دیدن هدیه بوده . همونطور که گفتم من اکثر روز ها اینطور هستم . ساعت هشت و سی دقیقه شد . بعد از خوردن صبحانه ، حسابی بهم می چسبید که در این زمان سی دقیقه ، تا یک ساعت بخوابم . انتظار اومدن آیدا هم فایده ای نداشت و بیخیالش شدم . در همین هنگام که به سمت کاناپه می رفتم زنگ خانه به صدا در اومد . به سمت اف اف رفتم و بازش کردم . بعد از اون به سمت آشپزخانه رفتم تا قهوه درست کنم . از این نوشیدنی لذت می برد . چیزی نگذشت که در باز شد و با صدای بلند و قبراق گفت : – ســـــــالم … . لبخندی زدم و منتظر موندم تا خودش پیدام کنه . بعد از کمی نگاه به این ور و اون ور به سمتم اومد . با سرعت به طرفم دوید و دست هاش رو از هم باز کرد . نگاهی که به لباسش انداختم گر چه کمی عصبانی ام می کرد ، ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم : – سالم عزیزم . خوش اومدی . دست هاش رو دورم انداخت و من رو در آغوش گرفت . خنده ای زدم و گفتم : – اگه پدرت بفهمه رابطه مون در این حده چه فکری می کنه ؟ خودش رو ازم جدا کرد . روی اوپن آشپزخانه پرید و نشست . با نیشخند و شیطنت گفت : – مگه چمونه ؟ اون که همه چیز رو در موردمون می دونه . کیفش رو کنارش گذاشت . دست چپش یه نامه بود . فقط نگاهی بهش انداختم و فعال چیزی در موردش نگفتم . با دست راستش یه سیب از داخل میوه دونی کنارش برداشت و گاز محکمی بهش زد . با خلچ خلوچ کردنش نشون می داد چقدر از خوردنش کیف می کرد . جوابی در سوالش نداشتم . ولی با جدیت تمام گفتم : – چقدر بهت بگم که ظاهرت رو درست کن ؟ من خوشم نمی آد اینطوری باشی . با تعجب نگاهی به خودش و مانتوی نسبتا کوتاه و ساپورتش انداخت . کمی سکوت کرد و آب دهانش رو محکم فرو داد . با چشمان گرد بهم خیره شد و با حیرت گفت : – مگه چشه ؟

 به  علت  نارضایتی صاحب  اثر لینک دانلود حذف گردید 

منبع تایپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر