جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان شاهزاده باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب شاهزاده : PDF|APK|EPUB

اردوان به یک مأموریت به شهرستان بم فرستاده می شود . آنجا در یک عتیقه فروشی پیرمردی را ملاقات می کند که به او آینه ای هدیه می دهد . اردوان به شیراز برمی گردد . آنجا متوجه راز آینه می شوند اما برای فهمیدن راز ، باید رمز آینه را کشف می کردند که بعد از چند روز توسط نارسیس خواهر اردوان کشف می شود . با کشف رمز اتفاقات عجیب و غریبی رخ می دهد و همه مجبور می شوند از طریق آینه به چندین هزار سال قبل از میلاد یعنی به ایران باستان سفر کنند . حالا چه اتفاقاتی رخ میده و بچه ها در ایران باستان چه ماجراهایی رو پشت سر میذارن ، خودتون بخونید . استاد – مصالح ساختمانی مورد استفاده در زمان اشکانیان بیشتر سنگهای پاک تراش بود و در زمان ساسانیان اکثراً از خشت خام، خشت پخته و سنگ لاشه استفاده می کردند . برای آراستن ساختمانها ، کاشی های لعابدار و لاجورد و اندود گچ بکار می بردند دانشجو – ببخشید استاد ، گچ بری هم در دوره اشکانیان رواج داشت ؟ استاد – بله صد در صد . کلاً اوج هنر گچبری در این دوره بود و نقوشی که بکار می بردند تلفیقی از هنر یونانی و هخامنشی بود دانشجو – استاد ! چرا هنر دوره اشکانی شبیه هنر یونانی بود؟ استاد – بخاطر استیلای دولت سلوکیان بر ایران . از آن زمان هنر یونانی-ایرانی رواج پیدا کرد و بعد از آن هم ادامه داشت تا زمان ساسانیان که در آن دوره هنر یونانی منسوخ شد . خب دیگه برا این جلسه کافیه . جلسه آینده بیشتر در مورد هنر معماری اشکانیان صحبت می کنیم ، همگی خسته نباشید … ساعت کلاس تموم شد و دانشجویان خداحافظی کردند و رفتند . استاد هم رفت تو اتاق اساتید استاد علیپور
1.gif نام کتاب رمان : شاهزاده
1.gif نام نویسنده : fatima32 فاطمه
1.gifحجم رمان شاهزاده : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان شاهزاده :
اردوان به یک مأموریت به شهرستان بم فرستاده می شود . آنجا در یک عتیقه فروشی پیرمردی را ملاقات می کند که به او آینه ای هدیه می دهد . اردوان به شیراز برمی گردد . آنجا متوجه راز آینه می شوند اما برای فهمیدن راز ، باید رمز آینه را کشف می کردند که بعد از چند روز توسط نارسیس خواهر اردوان کشف می شود . با کشف رمز اتفاقات عجیب و غریبی رخ می دهد و همه مجبور می شوند از طریق آینه به چندین هزار سال قبل از میلاد یعنی به ایران باستان سفر کنند . حالا چه اتفاقاتی رخ میده و بچه ها در ایران باستان چه ماجراهایی رو پشت سر میذارن ، خودتون بخونید .
استاد – مصالح ساختمانی مورد استفاده در زمان اشکانیان بیشتر سنگهای پاک تراش بود و در
زمان ساسانیان اکثراً از خشت خام، خشت پخته و سنگ لاشه استفاده می کردند . برای
آراستن ساختمانها ، کاشی های لعابدار و لاجورد و اندود گچ بکار می بردند
دانشجو – ببخشید استاد ، گچ بری هم در دوره اشکانیان رواج داشت ؟
استاد – بله صد در صد . کلاً اوج هنر گچبری در این دوره بود و نقوشی که بکار می بردند تلفیقی از هنر یونانی و هخامنشی بود
دانشجو – استاد ! چرا هنر دوره اشکانی شبیه هنر یونانی بود؟
استاد – بخاطر استیلای دولت سلوکیان بر ایران . از آن زمان هنر یونانی-ایرانی رواج پیدا کرد و بعد از آن هم ادامه داشت تا زمان ساسانیان که در آن دوره هنر یونانی منسوخ شد . خب دیگه برا این جلسه کافیه . جلسه آینده بیشتر در مورد هنر معماری اشکانیان صحبت می کنیم ، همگی خسته نباشید …
ساعت کلاس تموم شد و دانشجویان خداحافظی کردند و رفتند . استاد هم رفت تو اتاق اساتید
استاد علیپور

دانلود رمان جدید

رمان جدید از fatima32 فاطمه شاهزاده

استاد – مصالح ساختمانی مورد استفاده در زمان اشکانیان بیشتر سنگهای پاک تراش بود و در زمان ساسانیان اکثراً از خشت خام، خشت پخته و سنگ الشه استفاده می کردند . برای آراستن ساختمانها ، کاشی های لعابدار و الجورد و اندود گچ بکار می بردند دانشجو – ببخشید استاد ، گچ بری هم در دوره اشکانیان رواج داشت ؟ استاد – بله صد در صد . کالً اوج هنر گچبری در این دوره بود و نقوشی که بکار می بردند تلفیقی از هنر یونانی و هخامنشی بود آینه زمان :

دانلود رمان شاهزاده

دانشجو – استاد ! چرا هنر دوره اشکانی شبیه هنر یونانی بود؟ استاد – بخاطر استیالی دولت سلوکیان بر ایران . از آن زمان هنر یونانی-ایرانی رواج پیدا کرد و بعد از آن هم ادامه داشت تا زمان ساسانیان که در آن دوره هنر یونانی منسوخ شد . خب دیگه برا این جلسه کافیه . جلسه آینده بیشتر در مورد هنر معماری اشکانیان صحبت می کنیم ، همگی خسته نباشید … ساعت کالس تموم شد و دانشجویان خداحافظی کردند و رفتند . استاد هم رفت تو اتاق اساتید استاد علیپور – خسته نباشید خانم عزیزی استاد عزیزی – ممنون و همچنین شما استاد علیپور – بفرمایید یه لیوان شربت سکنجبین نوش جان کنید استاد عزیزی – ممنون ، باید سریع برم االن شوهرم میاد دنبالم قراره بریم فرودگاه ، امروز برادرم و خانمش از مکه برمی گردن . همینجوری هم دیر شده استاد علیپور – بسالمتی محبوبه – ممنون محبوبه سریع از دانشگاه خارج شد و رفت طرف ماشین اردوان محبوبه – سالم . ببخشید دیر شد اردوان – سالم . خسته نباشی ، مشکلی نیست فقط جواب متلکهای برادرتو خودت بده محبوبه – شاید تا االن دیگه عوض شده باش اردوان – کی ؟ مجید ؟ من که اگه یه کلمه حرف درست ازش بشنوم به گوشام شک میکنم محبوبه – بابا اینا رفتن فرودگاه ؟ اردوان – آره ، گفتن زودتر میرن فرودگاه شیراز اطالعات پرواز – پرواز شماره ۱۰۶۵۹ جده به شیراز هم اکنون به زمین نشست … حاج رضا – خب اینم از حاجیامون ، باالخره رسیدن زهرا خانم – الهی دورشون بگردم ، تو این ۱۵ روز که نبودن انگار زندگی یه چیزی کم داشت آقای مالحی – آره حاج خانم راست میگن ، جاشون خیلی خالی بود

دانلود رمان شاهزاده

خانم مالحی – قربون جفتشون برم … نگاه کنید ! اردوان و محبوبه هم اومدن اردوان – سالم ، سالم ببخشید دیر کردیم محبوبه – سالم ، شرمنده کالسم طول کشید زهرا خانم – عزیزم خودتو ناراحت نکن پروازشون همین االن نشست حاج رضا – نگا کنین حاجیا اومدن داخل سالن ، کار ترانزیت تموم بشه و باراشونو تحویل بگیرن دیگه تمومه همین موقع از پشت شیشه یه آقای الغر اندام با دستای الغر و درازش از بین جمعیت هی باال و پایین می پرید و با نیش باز دست تکون میداد محبوبه – خدا مرگم بده ، این که هنوز آدم نشده !!! اردوان – شاید از خوشحالیه بذار بریم خونه اونجا می فهمیم تغییر کرده یا هنوز همون مجیده ؟! بعد از مدتی ، تشریفات ورودی ترانزیت و تحویل بار انجام شد و مجید و نارسیس با خوشحالی در حالیکه هر کدوم یک چرخ دستی پر از بار دستشون بود اومدن طرف خانواده هاشون نارسیس – وایییی … سالم ،سالم . ما اومدیم مجید – سالم ، سالم ، سالم … ای جانم سالم مادرم بیا یه ماچ خوشمزه بده بینم … آخیش خستگیم در رفت ، حاج بابـــــا!!! … بیا مــــاچی بده حاج رضا – برو اونور بچه ، زشته همه دارن نگامون می کنن مجید – اِ !!! حاج بابا آدم از دست شما دلش میخواد برگرده بره پیش همون وهابیها اردوان – چطوری حاجی ؟ مجید – آخ جون اردوانم اومده … میگم اردی جون تو که برا ما تکراری هستی ، حاال بیا تا ما خوش و بش می کنیم تو برو پول جریمه اضافه بارمونو بپرداز، جون داداش یه قرون تو جیبم نیست همش تو کارتمه ، اونم تو خونه اس … بیا برو آفرین پسر گل اردوان – بذار برسی بعد دسته گل آب بده . حاال چقدر شده ؟ مجید – من ۱۰۰ تومان ، نارسیسم ۱۰۰ تومان . چیزی نیست همش شده ۲۰۰ تومان اردوان – هزار تومان ؟ یا هزار ریال ؟ مجید – ریال کیلویی چند ؟ ۲۰۰ هزار تومان !!!

دانلود رمان شاهزاده

 اردوان – خدا بگم چکارت کنه . آدم به تو نگاه کنه ضرر میکنه . خب من برم جریمه این دوتا حاجی تحفه رو بپردازم شماها برید سمت ماشین، ولی وای به حالت اگه برا من سوغاتی نیاورده باشی مجید – حاال تو برو بعد سر این موضوع حرف می زنیم محبوبه – عزیزم خوش اومدی ، دلم برات تنگ شده بود نارسیس – منم همینطور . یه عالمه سوغاتی برات آوردم خانم مالحی – قربون دختر خوشگلم برم که حاج خانم شده زهرا خانم – الهی دورت بگردم مادر بعد از رسیدن بچه ها ، همه رفتند سوار ماشین شدن . اردوان بیچاره هم رفت جریمه اضافه بارشونو پرداخت و همه با هم رفتن سمت خونه . والدین سوار ماشین حاج رضا شدند و بچه ها سوار ماشین اردوان تو راه مجید همش حرف می زد و از شیطنتهایی که کرده بود تعریف می کرد و نارسیس هم با افتخار تأیید می کرد مجید – خالصه داداش ، تو مدینه یه پاساژ بزرگ هست اسمش بن داووده ، چند تا شعبه داره ، تو مکه هم شعبه داره . با ناری رفته بودیم تو پاساژ داشتیم قدم می زدیم یکی از این عربای شکم گنده نشسته بود دم در مغازه اش و همینکه ما رو دید بلند گفت : “هذا ایرانی شیطانُ الکبیر” . آقا جان منم نامردی نکردم و گفتم : “ایها االَنتر مَعَ )با( الَخیکَ الگُنده ، اَنتَ شیطانُ الکبیر” ، و زود دوتایی در رفتیم محبوبه – از کجا فهمید شما ایرانی هستین ؟ نارسیس – از پالکارتی که همه ایرانیها به گردنشون میندازن محبوبه – چه بی فرهنگ بود این عربه ! نارسیس – مکه بهتر بود . خادمین مسجد الحرام خیلی خوب بودن حتی تو مغازه ها هم میرفتیم رفتارشون با ایرانیها بهتر بود اذیتمون نمی کردن اما امان از مدینه . خادمین مسجد النبی خیلی بدجنس بودن . البته خوب هم توشون بود اما بداشون بیشتر بود . یکیشون به من گفت ایرانی مجوس محبوبه – وا ! تو چی گفتی ؟ نارسیس – هیچی منم رفتم یه گوشه نشستم و گریه کردم و شکایتشو به پیغمبر کردم محبوبه – الهی . ولش کن عزیزم این عربستان هنوز تو جهل هزارساله خودش مونده

دانلود رمان شاهزاده

مجید – حیف که همشون روبنده داشتن وگرنه اگه می شناختمش هر روز یه سری جمالت زیبای شناسنامه دار تقدیمش می کردم همه زدن زیر خنده و بقیه مسیر هم مجید همش تعریف میکرد و بقیه می خندیدن رسیدن خونه ، حاج رضا جلوشون گوسفند قربانی کرد و همسایه ها و فامیل به استقبالشون اومدن و خالصه تا شب مشغول بودند . شب دیگه خبری از مهمان نبود و حاال فرصت شده بود که چمدوناشونو باز کنند مجید – خب … از هر چیز که بگذریم سخن سوغاتی خوش است … این چمدون مخصوص سوغاتیهای اهل خونه است … بفرما حاج بابا این برا شماست ، قابلی نداره حاج رضا – دستت درد نکنه نارسیس – اینم برا خواهر شوهر خودم که از خواهر برام نزدیکتره محبوبه – دستت درد نکنه نارسیس جون ، وای چه خوشگله ! اردوان – برا من چی آوردی ؟ مجید – ما قرار گذاشتیم به تو آخر از همه هدیه بدیم چون نمی دونی قیافه منتظرت چقدر حال میده اردوان – نارسیسم قبول کرده ؟ نارسیس – خودم بهش پیشنهاد یه همچین کاری رو دادم حاج رضا – جلل الخالق ! شما دیگه کی هستین ؟! مجید – خب اینم برا حاج آقای خودم که مثل بابای خودم هستن … بفرمایید قابل شما رو نداره آقای مالحی – دست شما درد نکنه بابا نارسیس – اینم برا مامانم خانم مالحی- قربون دستت دخترم … الهی همیشه از این سفرا بری نارسیس – ان شااهلل مجید – این سوغاتی هم مخصوص مامان گل خودم که الهی مجید قربونش بره زهرا خانم – قربون دست پسر گلم ، الهی مادر فدات بشه محبوبه – خب ؟! پس اردوان چی ؟ مجید – بذار یه کم دیگه بغض کنه ، قیافه اش دیدنی شده

دانلود رمان شاهزاده

اردوان – اینجوریه؟! خب ، پس منم یه چیزی بهت میدم که دوتایی با هم بشینیم و بغض کنیم مجید – چی میخوایی بدی ؟ اذیت نکنی ها ! اردوان دست کرد تو جیبش و یه قبض بانک در آورد و گذاشت جلوی مجید اردوان – بفرما اینم چشم روشنی من به شما دوتا . قبض پرداخت جریمه اضافه بار . اینم شماره کارتم ، می تونید فردا به حسابم واریز کنی مجید – ناری از ته چمدون سوغاتیشو بده . بی ظرفیتِ ، خسیسِ ، سوسولِ ، بدبخت اردوان – دستت درد نکنه … این دیگه چیه ؟ مجید – از این لباس عربیا برات خریدیم . هم قدت بلنده و هم هیکل داری ، بهت میاد نارسیس – بپوش خوشگل میشی اردوان – واقعاً که ! محبوبه – دیگه چی آوردین ؟ مجید – به تو چه ؟ زهرا خانم – مجید ! حاج رضا – تو رو به جدت ، حداقل یک هفته حجتو نگه دار مجید – وای گفتین حج ، یادم نبود بخشید . راستی آب زمزم هم آوردم بعداً به همتون میدم ولی به این اردوان و محبوبه نمیدم خالصه سوغاتیها رو به صاحباشون دادن . آقا و خانم مالحی رفتند خونه و کمی بعد از اونا هم محبوبه و شوهرش رفتند . اما مجید و نارسیس هنوز خونه مونده بودن چون مجید باید یه گزارش سفر به حاج رضا میداد حاج رضا – اونجا اذیت که نکردی ؟ مجید – نه حاج رضا چشماشو باریک کرد و گفت : کردی !؟ مجید – نه حاج رضا – دروغ نگو تازه از مکه برگشتی مجید – نه … آره … یه خورده … عامو حقشون بود

دانلود رمان شاهزاده حاج رضا – اهلل اکبر … بچه مگه نگفتم اونجا آدم باید بره پاک بشه ، حق الناس به گردنش نباشه ؟! تو چرا اینقدر اذیت میکنی ؟ مجید – خب اذیت نکنم ، چکار کنم ؟! زهرا خانم – حاجی حاال چکارش داری ، بچه ام تازه رسیده خسته است مجید – مامان راست میگه من خسته ام حاج رضا – هیچوقت نذاشتی این بچه رو ادب کنم مجید – مامان ، اینام سوغاتیای آرشه . راستی کجاست ؟ چرا نیومده بود ؟ زهرا خانم – کار داشت نتونست بیاد ، زنگ زد و عذرخواهی کرد مجید – خیلی خب ، باشه ، حاال سر یه فرصت میرم تهران و حسابی تالفی میکنم زهرا خانم – سر به سرش نذار گ*ن*ا*ه داره طفلک نارسیس – مجید ! بیا بریم خونه ، فردا خیلی کار داریم مجید – باشه . خب آقا و خانم عزیزی ، کاری ندارین ؟ ما داریم میریم . شب خوش حاج رضا – برین به سالمت زهرا خانم – شب شما هم بخیر مجید – راستی ، مامان مامان ، فردا ظهر کلم پلو درست کن ناهار بیاییم پیش شما ، این نارسیس چشم سفید که هنوز بلد نیست درست کنه نارسیس – اِ … مامان زهرا نگاه چی میگه ! زهرا خانم – چرا بچه امو اذیت میکنی ؟ طفلک خسته سفره ، اصالً اگه خیلی دوست داری چرا خودت تا حاال یاد نگرفتی ؟ مجید – دست شما درد نکنه حاال نارسیس شد بچه شما و ما هم البد بچه سر راهی !؟ پاشو خانم بیا بریم خونه . چه زود میره کالنتری ! نارسیس و بقیه خندیدن و رفتند خونه خودشون . صبح روز بعد جمعه بود و به قول مجید خوش بحالش بود که حسابی بخوابه . اما هیچکدوم خبر نداشتند که قراره چه اتفاقی بیفته

دانلود رمان شاهزاده 

محبوبه روز تعطیل را بهترین زمان برای مرتب کردن خونه دید ، تصمیم گرفت حسابی گردگیری کنه . پس اول از کتابخونه شروع کرد . همینطور مشغول گردگیری کتابها و تمیز کردن قفسه ها بود یک مرتبه یه کتابچه از بین کتابهای قفسه باالیی افتاد رو سرش و بعد افتاد روی زمین محبوبه – آخ … این چی بود ؟ اردوان – چی شد ؟ محبوبه – هیچی ، یه چیزی افتاد رو سرم . اِ !!! اردوان ! این همون کتابچه اس اردوان – همونی که تو سفر به گذشته همراهمون بود ؟ محبوبه – آره . ولی وقتی برگشتیم پیداش نکردم و فکر کردم بعد از سفر گم شده اردوان – حاال که پیدا شد ، بذارش تو یکی از قفسه ها که دیگه گم نشه . نه صبر کن ، بدش به من میخوام ببینم چی توش نوشته محبوبه – بیا … من قبالً همشو دیدم تو هم ببین جالبه اردوان رفت پشت میزش و کتابچه را باز کرد . براش جالب بود ، گرچه یه کتابچه کوچک بود اما کل تاریخ ایران به همراه وقایع در آن نوشته شده بود . همینطور کتابچه را ورق میزد یک بیت شعر که به زبان فارسی امروزی نوشته شده بود دید . اردوان – نگاه اینجا چی نوشته ! محبوبه – ببینم اردوان – ببین ! یه بیت شعر به خط خودمون نوشته شده محبوبه یه دور بیت شعر را خواند : تو اگر دیدی نشانی از یک کارت پس بگیر دست آن شاهزادۀ پارت اردوان – یعنی چی ؟ محبوبه – نمی دونم . سابقاً این شعر رو اینجا ندیده بودم . انگار تازه نوشته شده اردوان – ممکنه خبری بشه ؟ محبوبه – چه خبری ؟

دانلود رمان شاهزاده

اردوان – خب … منظورم اینه که … ممکنه دوباره بریم به گذشته ؟ محبوبه – وای نه تو رو خدا … زبونتو گاز بگیر . خسته شدم از بس حوادث عجیب و غریب برامون اتفاق افتاد . اگه مجید بفهمه که زمین و زمانو بهم می ریزه اردوان – وقتی این شعر رو خوندم ته دلم یه جوری شد محبوبه – فکرشم نکن . پاشو بیا کمک من بده از فکرش میری بیرون اردوان همینطور که مشغول کمک کردن به محبوبه بود ذهنش همچنان مشغول اون شعر بود . یعنی چه اتفاقی قراره بیفته ؟ این سئوالی بود که اردوان از خودش پرسید *** صبح روز بعد اداره میراث فرهنگی شیراز آقای محسنی رئیس اداره ، اردوان را خواست و اونم رفت به دفترش اردوان – سالم ، روزتون بخیر محسنی – بَه … سالم آقای مالحی عزیز . خوش اومدین بفرمایید بنشینید اردوان – ممنون . با من کاری داشتین ؟ محسنی – بله . عرضم به حضورتون … میخوام بفرستمت جایی ، نه نگو اردوان – کجا بسالمتی ؟ محسنی – واال تو شهر بم در حین بازسازی ارگ ، یه چیزایی کشف شده که از باستان شناسان برجسته کشور دعوت کردن برای حفاری و شناسایی برن اونجا . منم تو رو انتخاب کردم چون می دونم چقدر تو کارت تبحر داری اردوان – نظر لطفتونه ولی من … محسنی – ولی و اما و اگر نیار . بهترین موقعیت برات پیش اومده و باید بری تا هم به تجربیاتت اضافه بشه و هم به بقیه ثابت کنی که چقدر کار بلد هستی . بیا اینم کارت دعوتنامه و کارت را گذاشت جلوی اردوان اردوان – حاال که اینجوریه باشه میرم ضرر نداره . خودم تنها برم ؟ محسنی – آره چون از هر کدام از مراکز فقط یک باستان شناس دعوت شده . برو ببینم چکار میکنی اردوان – کی باید برم و چند روز اونجا باشم ؟ آینه زمان :

دانلود رمان شاهزاده

محسنی – تو کارت نوشته اردوان – باشه . خب اگه با من امری ندارین من برم ؟ محسنی – نه موفق باشی اردوان از اتاق رئیس اومد بیرون و یه نگاه به کارت انداخت . تاریخ مأموریتش برا هفته بعد بود و به مدت ۲ هفته باید اونجا باشند . بعد از پایان ساعت اداره رفت خونه تا این خبر رو به محبوبه هم بده اردوان – سالم بر استاد بزرگوار سرکار خانم عزیزی محبوبه – سالم بر باستانشناس اعظم . خوش اومدی ، چه خبر ؟ اردوان – یه خبر توپ برات دارم محبوبه – جدی ؟ چیه ؟ اردوان قضیه اون دعوتنامه رو برا محبوبه تعریف کرد و گفت هفته آینده عازم سفره محبوبه – کاش منم دعوت شده بودم … خیلی دوست داشتم یه بار دیگه می رفتم ارگ بم آخه آخرین بار قبل از زلزله یه اردو رفتیم اونجا . نمیشه منم باهات بیام ؟ اردوان – دوست دارم تو هم بیایی اما فقط یک نفر باید بره . ببین تو این کارت نوشته و کارت را داد دست محبوبه و خودش رفت سمت میزش تا ساعتشو بذاره رو میز ، یه مرتبه چشمش به کتابچه افتاد و دید همون صفحه که شعر توش نوشته شده بود هنوز بازه اردوان یه بار دیگه آروم شعر را با خودش تکرار کرد محبوبه – بیا بگیرش ، حیف شد نوشته فقط یک نفر اردوان – تو اگر دیدی نشانی از یک کارت !؟ … محبوبه ! کارت !؟ محبوبه – کارت ؟ کارت چی ؟ اردوان – تو این شعر نوشته یه نشان از کارت … دیدی گفتم قراره خبری بشه محبوبه – یعنی این همون کارتیه که تو شعر گفته ؟ اردوان – آره شک ندارم که همینه ، یعنی قراره دوباره کسی از گذشته بیاد ؟ محبوبه – اگه اینجوره ، اینبار کیه که قراره مهمان ما بشه ؟ ***

دانلود رمان شاهزاده 

 مجید همینطور که با ولع کلم پلو میخورد با دهان پر هم تعریف میکرد و حاج رضا و زهرا خانم هم گوش میدادن ، بعضی جاها نارسیس هم همراهی می کرد مجید – آره حاج بابا ، نبودی ببینی خونه خدا چه عظمتی داره !!! حاج رضا – بله خودم دیدم مجید – عامو میگن ۱۵ متر ارتفاعشه . نبودی ببینی حاج بابا !!! حاج رضا – بله قبالً که رفته بودم دیدم مجید – وقتی از پایین به باالش نگاه میکردم ، ندیدی حاج بابا چه شکوهی داشت !!! حاج رضا – بله ، گفتم که قبالً خودمم دیدم مجید – حاج بابا ،کاش شما و مامان زهرا هم می رفتین حاج رضا – بله من و مادرتم خیلی زودتر از تو رفتیم مجید – کاش بابا می رفتین و می دیدین حاج رضا – جمع کن بساطتو . هی هر چی میگم ما هم رفتیم ولی یه جوری حرف میزنی انگار فقط خودت رفتی مجید – ما عمره رفتیم ها ! حاج رضا – ولی ما تمتع رفتیم و یکماه هم اونجا بودیم نارسیس – مجید بسه دیگه . میگم مامان زهرا ما باید ولیمه هم بدیم ؟ زهرا خانم – آخر همین هفته ولیمه هم میدیم . حاجی رفته سفارش کارای ولیمه رو داده مجید – دست بابام درد نکنه ان شااهلل بری مکه حاج رضا – ان شااهلل مجید – راستی همه رو دعوت کنیم بجز آرش حاج رضا – آخه آرش چه هیزم تری به تو فروخته که اینقدر اذیتش میکنی ؟ مجید – هیچی فقط محض خنده حاج رضا – الاله اال اهلل … بسه چقدر میخوری ترکیدی . کاش یه کم هم چاق میشد ، چوب کبریت ! مجید – بذار بذار آخرشه …

دانلود رمان شاهزاده

 آخرین قاشق کلم پلو را هم خورد و کشید کنار مجید – آخیش چقدر خوردم ، نوش جونم نارسیس – حاال بریم خونه محبوب اینا یه کم اردوانو اذیت کنیم مجید – رو چشمم اونجا هم میریم ، حاال بذار یه کم حض کنم از این کلم پلویی که خوردم نارسیس – زود میریم و برمی گردیم مجید – عامو میریم اونجا و منم سربه سرشون میذارم و اونام غذایی که خوردم کوفتم میکنن حاج رضا – حاال حتماً باید اذیتشون کنی ؟ نمیشه مثل بچه آدم یه جا بشینی ؟ مجید – نه دیگه حاج بابا ، همه کیفش به همیناست نارسیس – مجید بریم حاج رضا – حاال بعد از غذا یه کم بشینید بعد برین مجید – من که حرفی ندارم به این حاج خانم بگین که رگ مردم آزاریش از من بدتر میگیره نارسیس – اِ!!!! اصالً من میرم کمک مامان زهرا ظرفارو بشورم مجید – آ بارک ا… ، بجای مردم آزاری برو یه کم کمک مامانم بده ، یه چیزیم یاد میگیری نارسیس رفت تو آشپزخونه کمک زهرا خانم . مجید وقتی دید نارسیس مشغوله یه بهانه گرفت و رفت بیرون که زودتر بره خونه محبوبه اینا محبوبه و شوهرش تازه از کار خونه فارغ شده و خسته نشسته بودن روی مبل که مجید سر رسید و با همان ریتم همیشگی اش در زد . محبوبه – برو در رو باز کن باز این زلزله اومد ، من حوصله بلند شدن ندارم اردوان رفت در رو باز کرد و مجید مجال نداد و پرید وسط خونه مجید – سالم بر استانبولی های عزیز … شما دوتا چتونه ؟ چرا مثل لشکر شکست خورده شدین ؟ کسی اومده آش و الشتون کرده ؟ ای بابا دمش گرم ، چرا منو خبر نکرد ؟ محبوبه – نخیر آقا ! کار نظافت خونه تازه تموم شده و داریم خستگی در می کنیم اردوان – حاال چی شده که اومدی اینجا ؟ مجید – هیچی ، نارسیسو پیچوندم ، خودم اومدم اینجا

دانلود رمان شاهزاده

بعد یه نگاه به اطراف خونه انداخت و گفت : مجید – به به خونه رو چه خوب تمیز کردین ، چه کارگرای خوبی هستین ، یه چای بخورین خستگیتون در بره بعد بیایین خونه ما رو هم تمیز کنید . نگاه سرامیکا چه برقی میزنن ، محبوب ! اینا رو چه خوب لیس زدی محبوبه – زهرمار ، برو بیرون بی تربیت مجید- اِ اِ … بی تربیت نشو خواهر بعد برگشت بره سمت در یه مرتبه دید اردوان با یه اخم غلیظ داره نگاش میکنه مجید – هوووو … چته ؟ زهرم رفت … این چه طرز نگاه کردنه ؟ نه فقط من، گودزیال هم االن تو رو ببینه دچار اختالالت روحی روانی میشه با این قیافه ات اردوان دیگه نتونست خودشو کنترل کنه زد زیر خنده . همین موقع نارسیس هم اومد و همه نشستند تو پذیرایی . از هر دری صحبت کردند و مجید هم سر به سرشون میذاشت و می خندیدند . محبوبه – راستی بچه ها ! اردوان قراره مأموریت بره شهرستان بم . به عنوان باستانشناس نخبه اونجا دعوت شده مجید – عامو بچه خر کردن ، وگرنه … نارسیس پرید تو حرفش و گفت : وگرنه ، اردوان و نخبگی ؟؟!! مجید – آ بارک ا… منم میخواستم همینو بگم اردوان – دست شما درد نکنه . داشتیم خانم کوچولو ؟! مجید – خب راست میگه بچه ام . تو و نخبگی ؟ فقط هیکل داری محبوبه – خجالت نمی کشین ؟ ناسالمتی بزرگتر ازشماهاست نارسیس – نه چرا خجالت بکشم ؟! داداشمه اردوان – حاال ولش کنین . شماها تا حاال اونجا رفتین ؟ مجید – من یه بار اردوی کرمان با بچه ها رفتم و یه روزه هم رفتیم بم و برگشتیم . چند وقت بعدش هم زلزله شد و شهر با خاک و خون یکی شد اردوان – پس قدم نحس تو بود ، عین این مغوال آبادی برا شهرها نمیذاری مجید – مغول عمه اته بی تربیت ! محبوبه – باز خدا رو شکر اردوان اینا عمه ندارن

دانلود رمان شاهزاده

 نارسیس – خوب شد گفتی عمه . راستی مجید ! اومدم بگم وقتی رفتی سوری خانم زنگ زد و گفت داره میاد اینجا . یه چند وقتی هم اینجا می مونه مجید – عمه سوری ؟! آخ جون . ناری دیگه شدیم سه تا . آخ جوووون عمه سوری داره میاد نارسیس – چرا شدیم سه تا ؟ محبوبه – آخه عمه سوری حسابی پایه مجیده . هر کاری که مجید انجام بده عمه سوری هم کمکش میکنه . دوتایی یه آتیش پاره هایی هستن که دومی ندارن عمه سوری ، خواهر کوچکتر حاج رضاست . با وجود اینکه چند سال از ازدواجش میگذره ولی هنوز بچه دار نشده . تو شهرستان سروستان که در نزدیکی شیراز هست زندگی میکنه و دبیر تاریخ در دبیرستان است . حسین آقا شوهرش مرد بسیار آرام و متینی است و سوری را بخاطر همین شیطنتهاش دوست داره . عمه سوری یکی از کسانی است که نه تنها هیچوقت مجید را بخاطر شیطنتهاش سرزنش نکرده ، بلکه یکی از مشوقهای او برای شیطنت بوده . به عقیده سوری ، بچه اگه شیطون نباشه مریضه . مجید – باز دوباره این پیداش شد محبوبه – کی ؟ مجید – همین راوی دیگه نارسیس – کدوم راوی ؟ مجید – بابا همون راوی که ما رو دو بار فرستاد به گذشته و همش خودش حرف میزد و ما بدبختا هم باید به حرفاش گوش میدادیم و اُسکلش شده بودیم راوی – حاال مگه چطور شده ؟ مجید – هیچی ، فقط چرا دست از سرمون بر نمیداری ؟ چـرا نمیذاری مثل آدم زندگی کنیم ؟ دیگه میخوایی کجا بفرستیمون بریم ؟ بابا هممون کار و زندگی داریم ، بذار به بدبختیمون برسیم راوی – حاال برا تو که بد نشد . دوتا سفر به گذشته رفتی و کلی آتیش سوزوندی اردوان – پس بگو چرا اون شعر ظاهر شده ! نگو همین راوی قصد داره ما رو جایی بفرسته مجید – کدوم شعر ؟ چی شده ؟ چرا کسی چیزی به من نمیگه ؟ محبوبه جریان پیدا شدن کتابچه و اون شعر را براشون تعریف کرد و اردوان هم گفت که بعد از دیدن شعر به مأموریت اعزام شد

دانلود رمان شاهزاده

مجید – عجیبه ! برو اون کتابچه رو بیار ببینم محبوبه کتابچه را به مجید داد و اونم چند بار شعر را خوند نارسیس – چی فهمیدی ازش ؟ مجید – مگه میشه چیزی هم فهمید ! همش گُنگ و پیچیده و رمز داره ، خاک بر سر نارسیس – ولی من مطمئنم اردوان قراره چیزی با خودش بیاره اردوان – مثالً چه چیزی ؟ نارسیس – من چه می دونم ؟ شاید قراره یه نشونه ای چیزی بیاری دیگه مجید- باز یه سفر دیگه و حل معماهای پیچیده . خدا کنه بازم به من مرخصی بدن محبوبه – درسته سفر به گذشته جالبه اما خطرات خاص خودشو داره اردوان – یکی از خطراتش هم وجود همین آقاست ! مجید – حاال چرا من ؟ من بدبخت که کاری به کارتون ندارم محبوبه – بدبختیمون اینه که جنابعالی بلد نیستی جلوی زبونتو بگیری مجید – خب چکار کنم همه چیز بلدم ؟! مثل شماها خوبه عین این خل و چِال با دهان باز و قیافه احماقه زل می زنین به کسی که ازتون سئوال می پرسه محبوبه – اینبار حتماً می کشمت نارسیس – من منتظرم زودتر یه اتفاقی بیفته که بریم سفر . مجید این بار هم ترقه بیار باشه ! اردوان – یا خدا ! حاال بذارین مشخص بشه معنی این شعر چیه بعد برا سفر آماده بشین مجید – میگم اردی ! مگه برات کارت دعوت فرستادن ؟ اردوان – آره ، البته بدون نام فرستادن برای آقای محسنی و ایشون هم منو معرفی کردند مجید – پس این یعنی قراره دست پُر از بم برگردی اردوان – واال نمی دونم محبوبه – حاال بفرمایید از این کیکی که خودم پختم بخورین مجید – اول خودت بخور ببینم میمیری یا نه ؟! اگه طوریت نشد ما می خوریم

دانلود رمان شاهزاده

 محبوبه – یعنی چی ؟! مجید – دلیل نداره یه مرتبه مهربون بشی و بخوای بهمون کیک بدی . مگه نه ناری ؟ نارسیس – راست میگه ، چه دلیلی داره که اینقدر مهربون شدی ؟! اردوان – دست شما درد نکنه ، مگه قاتله ؟ مجید – آخه دل خوشی از من نداره محبوبه – باشه نخورین . من و اردوان جونم می خوریم اردوان – اون که بله . بذار ببینم … هووووم … چه خوشمزه است . طعمش چیه ؟ محبوبه – توت فرنگی اردوان – هووووم … به به … نارسیس – منم میخوام !!!!! مجید – نکبتای عوضی !!!!! مجید محکم زد زیر دست اردوان و اونم با خنده ظرف کیک را برداشت و دوتایی دنبال هم می دویدند و خانمها هم می خندیدن و هر کدام سعی میکرد به شوهرش کمک کنه که ظرف کیک را بگیره *** یک هفته گذشت و موعد سفر اردوان رسید . محبوبه براش آب قرآن گرفته بود و همشون برا بدرقه اش دم در ایستاده بودند محبوبه – مواظب خودت باش . رسیدی زنگ بزن زهرا خانم – آره مادر ، رسیدی زنگ بزن بچه ام محبوب دلش هزار راه میره حاج رضا – ای بابا حاال مگه سفر قندهار میخواد بره ؟! مجید – میگم اردی ! اگه گذرت به گذشته افتاد یکی از اون ملکه های خوشگل با خودت بیار جایگزین محبوب کن . اون بشه خانم خونه و محبوبه بشه کلفت خونه محبوبه – زهرمار … چرا نمیگی یکی برا خودت بیاره ؟ مجید – من خودم یه ملکه دارم که هم خانم خونه است و هم کلفت خونه . مگه نه ناری جون ؟ مجید رو کرد سمت نارسیس و دید داره با غضب نگاش میکنه

دانلود رمان شاهزاده

 مجید – وای غلط کردم ، نارسیس خانم شما خودت ملکه ای ، اردی جون یه ملکه بیار که بشه کلفت نارسیس همه خندیدن و اردوان هم با بدرقه خانواده اش راهی سفر شد مجید – خب ، اینم از اردوان ، حاال محبوبه تنها شد و می تونیم راحت بچزونیمش نارسیس – آخی … دلت میاد ؟! محبوبه – کو گوش شنوا ؟! این کار خودشو می کنه مجید – نه چه کاری ؟ از صبح که هم من سر کارم و هم خودت . ولی وقتی بر می گردی اول یه دست به خونه خودت می کشی و بعد تا شب باید بیایی خونه ما و هی بشوری و بپزی و بسابی و جلوی ما خم و راست بشی محبوبه – تو غلط کردی یه همچین فکری در مورد من می کنی دوید دنبال مجید و اونم با سرعت نور فرار کرد و رفت داخل خونه *** ارگ قدیم – شهرستان بم در پی بازسازی قسمتی از ارگ قدیم بم ، چند تا جنازه فرسوده کشف شده بود که نیاز به بررسی کارشناسی دقیق داشت . گروهی از باستانشناسان خبره از چند تا از استانهای مجاور کرمان راهی شهرستان بم شده بودند برای تحقیق و بررسی این جنازه های کشف شده . جنازه ها کودک بودند که در کوشکهای ارگ پیدا شده بودند . عمر هر کودک بین ۲ تا ۱۲ سال بود . )کشف تأمل برانگیزی که در سه سال اخیر اتفاق افتاد( * اردوان – عجب مورد عجیبی ! تا حاال به همچین موردی بر نخورده بودم دکتر ابراهیمی – بله درسته ، وضعیت جنازه ها نشون میده که یا بر اثر ابتال به بیماری فوت شدند یا اونا رو زنده به گور کردند . نگاه کنید یکی از جنازه ها سعی کرده کفنشو پاره کنه اردوان – خانمم خیلی دلش میخواست بیاد ولی با وجود شرایط جنازه ها همون بهتر که نتونست دکتر ابراهیمی – برای منم دیدن این جنازه ها خیلی سخته سرپرست تیم حفاری – نتیجه دیرینه شناسی نشون میده که این جنازه ها ممکنه مربوط به اواخر دوران تیموری باشند چون جنس پارچه های کتانی که جنازه ها در اونا پیچیده شده مربوط به عهد تیموری است اردوان – ولی یه سئوال ذهن منو خیلی مشغول کرده ، اونم اینه که بعضی ازجنازه ها چرا تازه دچار کرم خوردگی شدن ؟ اگه مربوط به عهد تیموری است چرا همون موقع دچار تجزیه نشدند؟

دانلود رمان شاهزاده

دکتر ابراهیمی – منم بخاطر همینه که درخواست بررسی ویژه دادم ، شاید واقعاً یه قضیه دیگه باشه و مربوط به باستان شناسی نباشه . در ضمن در بین اجساد کودکان ، جنازه نوزادانی دیده شده که در یک پارچه کنفی پوشیده شدند و جالب اینجاست که گیره بند ناف هم دارند ، اونم از نوع پالستیکی ! *) این کشف در سال ۹۲-۹۱ اتفاق افتاد( اردوان – یعنی ممکنه پای پلیس به میان بیاد ؟ دکتر ابراهیمی – صد در صد . چون شواهد داره نشون میده اجساد مربوط به دوره تیموری همه استخوان شده اند اما اجسادی که تازه دچار فرسایش و کرم خوردگی شده اند ممکنه مربوط به همین دوره باشند یعنی طی مدت دو سه سال گذشته اردوان – فکر کنم با یه موضوع جنایی روبرو هستیم دکتر ابراهیمی – ممکنه . چون بچه ها رو زنده به گور کردن و مشخصه که نوزاد تازه متولد بودند و همانطور که گفتم هنوز گیره بند نافشون به بدنشون وصله اردوان – بَه ، در دوران تیموری گیره بند ناف نوزاد از جنس پالستیکی و طرح امروزی چکار میکرد ؟! دکتر ابراهیمی با خنده گفت : دقیقاً . فکر کنم باید به نیروی انتظامی هم خبر بدیم چون اینجور که معلومه یه جنایت اتفاق افتاده تا غروب تیم حفاری در ارگ قدیم بم مشغول بودند و بعد از اتمام کار برگشتند هتل اردوان زنگ زد به محبوبه تا جریان امروز رو براش تعریف کنه ، خبر نداشت وقتی زنگ زد مجید گوشی رو برداشت و صداشو نازک کرد و جواب اردوانو داد اردوان – سالم بر خانم گل خودم مجید با صدای نازک جواب داد : سالم عشقم … چطوری نفسم … اردوان – چرا اینجوری صحبت میکنی ؟ مجید – چجوری گلم ؟ اردوان – یه جوری شدی … مشکلی برات پیش اومده ؟ گریه کردی یا صدات طوریش شده؟ مجید – نه عشقم … از صبح همش داشتم گریه میکردم … دلم برات اندازه نخود شده اردوان – آخی عزیزم . زود برمی گردم فدات شم مجید – اردوانــــم ! چقدر تازگیا خنگ شدی

دانلود رمان شاهزاده

اردوان – چی ؟ میگم محبوبه جان شما که از این حرفا نمی زدی خانومم مجید صداشو نازک کشید و به یه حالتی گفت: خب خنــــگی دیگه اردوان – چی شده که تو هم اینجوری حرف میزنی ؟ مجید – چجوری مثالً ؟ اردوان – مثالً ، مثل مجید داری صحبت میکنی مجید – اوا !!! مگه مجید چشه ؟ پسر به این خوبی ، گلی ، نازی ، اصالً تو باید ازش هزارتا چیز یاد بگیری اردوان – میگم محبوبه ، فکر کنم مریض شدی . نکنه تب داری ؟ مجید – نه ندارم ، حالم خوبِ خوبه اردوان – آخه تو هیچوقت اینجوری از مجید تعریف نمی کردی ، تا اسمش میشد یه چیزی بارش میکردی همین موقع مجید صداشو به حالت عادی برگردوند و گفت : محبوب غلط کرد با تو ! بدبختا لیاقت ندارین مثل من باشین حاال تصور کنید اردوان چه قیافه ای داشت . از اون طرف خط صدای قهقه

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب شاهزاده : PDF|APK|EPUB

 

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای جاوا بافرمت jar

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

دانلود رمان پی دی اف بصورت zip

 

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر