برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف
دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

فروش ویژه رمان های ایرانی عاشقانه اکشن هیجانی ترسناک و… خارجی و ایرانی

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و … کلیک کنید

دانلود رمان سفید مثل قطب جنوب زیبای من اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب سفید مثل قطب جنوب زیبای من : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان سفید مثل قطب جنوب زیبای من اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : سفید مثل قطب جنوب زیبای من
1.gif نام نویسنده : مهنا
1.gifحجم رمان سفید مثل قطب جنوب زیبای من : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان سفید مثل قطب جنوب زیبای من :
مقدمه:

همه ی رنگ های خدا قشنگن, سبز, قرمز, آبی, زرد, سیاه,…
اصلن دنیا بخاطر رنگارنگ بودنشه که قشنگه اما رنگ سفید یه چیز دیگست. رنگ سفیدو جلوی منشور که بگیری تجزیه میشه به رنگهای مختلف. به نظر من که رنگ سفید مادر همه ی رنگهاست.
خلاصه:

دختری که رشته ی زیست شناسی خونده به شدت علاقه مند به سفر قطب جنوبه که البته تصمیمش با مخالفتش شدید خانوادش روبرو میشه.پایان خوش

دانلود رمان جدید

رمان جدید از مهنا سفید مثل قطب جنوب زیبای من

عاشق سفر در زمانم. اگه روزی دستگاهی ساخته بشه برای سفر به زمان گذشته با هرقیمتی که باشه میخرمش تا بتونم زمانو به عقب برگردونم.
زمان تنها چیزیه که وقتی از دستش میدی باید افسوس بخوری. دقیقا مثل آبیه که ریخته و دیگه هیچوقت برنمی گرده. اگه زمانو از دست بدی ممکنه همزمان با اون خیلی چیزای دیگه رو هم از دست بدی. چیزهایی که برات با ارزشن.

درحالی که شیرجوشیدمو میخوردم به شی عجیب و یخ زده ی کنار آتیش خیره شده بودم. بیش از نیم ساعت در فاصله ی بیست سانتی از آتیش انداخته بودمش اما تغییر شکل نداده بود. شاید بهتربود از تو کلبه مینداختمش بیرون. فقط جا و انرژی مصرف می کرد. مگه من چند دفعه تو هفته میتونستم آتیش روشن کنم که حاال برای این شی عجیب و غریب حرومش کنم. هیچ شباهتی به پنگوئن یا شیر دریایی نداشت. بزرگو سنگین بود. با یه الیه ی ضخیم یخ پوشیده شده بود اما به نظر میومد قهوه ای باشه. صدای جیر جیر پنگوئنا باعث شد از کلبه بزنم بیرون. احتمالن یه اتفاقی برای یکی از جوجه هاشون افتاده بود. ته مونده ی شیرمو یه نفس خوردمو با چوب بلندم از کلبه زدم بیرون. حدسم درست بود. سر یکی از جوجه پنگوئنا زیر یه الیه برف سفت گیر کرده بود. همیشه بعد از بوران این اتفاق میوفتاد پنگوئن نر درحال تالش بود که جوجشو از زیر برف بیاره بیرون اما موفق نمیشد. به سرعت حودمو بهشون رسوندم. با دستام برفارو کنار زدمو جوجه کوچولو رو بیرون آوردم. توی دستم گرفتمش. به پالتوی ضخیممم چسبوندمشو گفتم: ای پسر بد شیطون. ببین بابا رو چقد ترسوندی. پنگوئن نر هنوز در حال جیر جیر بود. جوجشو نزدیکش گذاشتمو گفتم: بیا اینم پسرت. چقد سر و صدا می کنی. به جوجش نوک زدو با هم راه افتادن به سمت بقیه ی پنگوئنا. دیگه ازم نمی ترسیدنو ازم فرار نمی کردن. یه جورایی حتی به عنوان یکی از خودشون هم پذیرفته بودنم. به آسمون نگاه کردم. صدای باد نشون دهنده ی این بود که بوران هنوز ادامه داره. وارد کلبم شدم. چوبمو یه گوشه گذاشتم. به شی کنار آتیش نگاه کردم. الیه ی یخ آب شده بود. باور کردنی نبود. یه آدم. یه آدم یخ زده. هنوز صورتش از شدت سرما سفید بود اما کاملن واضح بود که اونم مثل من یه آدمه. بعد از هفت ماه این تنها آدمی بود که میدیم. نباید میذاشتم بمیره. کنارش زانو زدمو بهش دست زدم. خیلی سرد بود احتمال زنده بودنش فقط یکی دو درصد بود و این یعنی هنوز امیدی هست. هرچی پالتو داشتم از جمله پالتوی تنمو روش انداختم. با اینکه میدونستم صدامو نمی شنومه اما گفتم: تورو خدا. تورو خدا نمیر. باید زنده بمونی. نمیذارم بمیری.

.

.

.

رمان جدید از مهنا سفید مثل قطب جنوب زیبای من

.

.

.

صورتشو به شعله ی آتیش نزیک کردمو چند دقیقه تو همون حالت نگه داشتم. احساس کردم رنگش داره تغییر می کنه. یه مرد بود. با موهای لخت و بور. بدنش به خاطر سرما و یخ زدگی جمع شده بود. دستمو روی گردنش گذاشتم. امیدوار بودم نبضشو پیدا کنم. چند دقیقه ای تو همون حالت موندم تا باالخره نبض کم جونی رو زیر انگشتام حس کردم. خدایا! باور نمی شد. یه آدم، یه آدم زنده تو کلبه ی من. حتما از پژوهشگراست و توی بوران گم شده و از بقیه جدا شده. ته مونده ی شیر به اندازه ی چند دفعه نوشیدن میشد. باید حتما به محض به هوش اومدن بهش شیر میدادم. البته اگه به هوش اومدنی در کار بود. باید غذا هم میخورد. بعد از بوران یه عالمه ماهی تو ساحل جمع میشه. باید برای مهمون عزیزم ماهی میاوردم. با وجود اینکه هرآن ممکن بود بوران دوباره شروع بشه بدو بدو خودمو به ساحل رسوندم. یک عالمه ماهی توی ساحل در حال جون دادن بودن. فقط اونایی رو که مطمئن بودم مردن برداشتم. کیسمو که از ماهی پر کردم به سمت کلبم دویدم. خوشبختانه بدنش از حالت جمع در اومده بود و این نشونه ی خوبی بود. زنده بود و داشت برمی گشت. قد بلندی داشت. به ظاهرش نمیومد ایرانی باشه. هرچند که دلم میخواست بعد از دو سال یه ایرانی ببینم اما همینم که میتونستم به جز پنگوئنا و شیرای دریایی یه آدمو به شام دعوت کنم خودش خیلی باارزش بود. یه گوشه نشستمو به مهمون یخ زدم خیره شدم. با خودم فکر کردم این نهایت حماقته که یه آدم بیاد چنین جایی. جایی که فقط برف و سرما داره. با تصور این فکر خندم گرفت. بلند بلند زدم زیر خنده. پس من هم حماقت کردمو اومدم اینجا. دو سال هم هست که حماقتمو تمدید کردم. االن چند وقته که خودم فکر می کنمو خودم به فکرام میخندم. خودم حرف میزنمو خودم گوش میدم. خودم سوال می پرسمو خودم جواب میدم. مدتیه که تنها آدمی که می شناسم خودمم. عاشق سفر در زمانم. اگه روزی دستگاهی ساخته بشه برای سفر به زمان گذشته با هرقیمتی که باشه میخرمش تا بتونم زمانو به عقب برگردونم.

.

.

.

رمان جدید از مهنا سفید مثل قطب جنوب زیبای من

.

.

.

زمان تنها چیزیه که وقتی از دستش میدی باید افسوس بخوری. دقیقا مثل آبیه که ریخته و دیگه هیچوقت برنمی گرده. اگه زمانو از دست بدی ممکنه همزمان با اون خیلی چیزای دیگه رو هم از دست بدی. چیزهایی که برات با ارزشن. شاید همه چی از روزی شروع شد که عمو منصور برام یه همستر کوچولو خرید. اونموقع ده سالم بود و مدام از تنهایی شکایت می کردم. مامانم معلم دبستان بود و بابا دیبر دبیرستان. بابا ریاضی درس میداد. یه خواهر بزرگتر از خودم دارم به اسم شقایق، که البته تفاوت سنیمون خیلی زیاده. شقایق دوازده سال از من بزرگتره. من تو دوران بچگیم هیچ همبازیی نداشتم. بخاطر محدودیت هایی که پدرم ایجاد می کرد هم با بچه های توی کوچه یا بچه های فامیل زیاد همبازی نمی شدم. بابا اعتقاد داشت همه ی بچه ها خوب نیستن و ممکنه اثرات بدی توی رفتار من داشته باشه. بابا می گفت: ما یه خانواده ی فرهنگی هستیم. باید خیلی با فرهنگ و اصولی رفتار کنیم. به اجبار بابا تنها همدم من کتاب بود. از همون بچگی ازم میخواست کتاب بخونم. حتی وقتایی که سواد نداشتم بهم کتابای مصور میداد که با دیدن عکساش به درس توی کتاب پی ببرم. اما از روز ی که عمو منصور برام همستر خرید یه دوست دیگه هم به جمع دو نفری من و کتاب اضافه شد. شدیم سه تا دوست: من و همستر و کتاب. از توی یکی از کتابام که در رابطه با نگهداری حیوان خونگی بود درباره ی خورد و خوراک همستر مطالعه کردمو مثل یه مادر از همسترم نگهداری کردم. همسترم ماده بود. خیلی دلم میخواست یه همستر نر هم داشته باشمو تعداد همسترامو زیاد کنم. هردفعه که عمو منصورو میدیدم ازش میخواستم که یه همستر نر هم برام بخره اما عمو میگفت: همستر حیوون خونگی خوبی نیست فقط برای سرگرمی چند روزه خوبه. بجاش برات یه خرگوش باردار میارم. هرچند که من با حرف عمو موافق نبودمو همسترمو تا سه سال نگهداری کردم اما از پیشنهادش هم به شدت استقبال کردمو از خرگوشی که برام آورد هم نگهداری کردم. خونه ی ما یه خونه ی ویالیی بود و تو ی حیاط خلوتش با کمک عمو منصور و پسرعموم بیژن یه قفس بزرگ ساختیم. همسترمو خرگوش باردارمو اونجا گذاشتمو بعد از چند روز خرگوشم بچه آورد. و اینجوری شد که من تو حیاط خلوت خونمون یه باغ وحش راه انداختم. باغ وحش خونه ی ما حیوونای زیادی رو به چشم خودش دید. همستر، خرگوش، گربه، بوقلمون، غاز، خوکچه ی هندی، الک پشتو… تو خونه هم آکواریوم داشتم. روزی نبود که بخاطر این جک و جونورا مورد عاق والدین قرار نگیرم. شقایق که ازدواج کرده بودو تو خونه نبود اما مامان و بابا هر روز روزی پنج شش دفعه داد و هوار می کردن که : دختر به جای این مسخره بازیا برو دنبال یه هنری.

.

..

رمان جدید از مهنا سفید مثل قطب جنوب زیبای من

.

..

در کنار درسم همیشه درباره حیوانات و موجودات مختلف مطالعه می کردم و دوس داشتم نگهداری از هر حیوونی رو تجربه کنم. برای داشتن دوتا حیوون خیلی تالش کردم که نشد. یکیش سگ بود. دلم می خواست سگ داشته باشم اما هربار که این موضوع رو تو خونه مطرح می کردم بابا داد میزد: دختر خجالت نمی کشی؟ تو مگه مسلمون نیستی؟ سگ نجسه. بعد رو می کرد به مامانو میگفت: زن تو یه چیزی به این بچت بگو. مامان هم با اخم نگام میکردو میگفت: به اندازه ی کافی گند خونرو برداشته با این باغ وحش مسخرت. همینه مونده که سگ بیاری که کال نجس شیم. حیوون دیگه ای که به شدت به نگهداریش عالقه داشتم فیل بود. هروقت درباره ی داشتن فیل حرف میزدم بابا نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میکردو می گفت: من کجای تربیت تو اشتباه کردم؟ منم سرمو پایین می انداختمو میگفتم: شما بهترین بابای دنیایی. اشتباه نکردی. تنها کسی که همیشه به تمام حرفام درباره ی نگهداری از حیوونا گوش میدادو گاهی هم تو نگهداری از باغ وحشم کمکم میکرد بیژن بود. بیژن نه فقط پسرعمو که بهترینو تنها رفیقمم شد. هیچوقت بخاطر کارام ازم ایراد نمی گرفت. مو به مو حرفامو گوش میداد و بعد از تموم شدن حرفام اگه نظر یا ایده ای داشت عنوان می کرد. اون حتی درباره ی فیل داشتن بهم نخندید و گفت: میدونستی یه فیل به اسم فیل سفید وجود داره که نسلش داره منقرض میشه؟! بیژن چهارسال از من بزرگتر بود و وقتی من تازه رفته بودم دبیرستان اون تو دانشگاه تو رشته ی جغرافیا قبول شده بود. به جز نگهداری از حیوانات، مبحث مورد عالقه ی دیگه ی من جغرافیا بود. جغرافیا یعنی سفر به مناطق دیگه. جغرافیا یعنی کشف سرزمینهای ناشناخته. جغرافیا یعنی کشف حیوانات عجیب مناطق دیگه. جغرافیا یعنی کل زمین و یعنی همه چی. بعدها که بزرگتر شدمو از عالقه ی بیژن به خودم مطلع شد فهمیدم بخاطر من این رشته ی تحصیلی رو انتخاب کرده و همین باعث شد عالقم بهش افزایش پیدا کنه. با افزایش سنم نگرانی مامان و بابا درمورد من بیشتر میشد. پچ پچاشونو میشنیدم. مامان میگفت: مرد یه فکری بکن. این دختر همش تو قفس حیووناست. یا کتاب میخونه یا با با جک و جونوراش ور میره. اینجوری رو دستمون میمونه.

.

..

رمان جدید از مهنا سفید مثل قطب جنوب زیبای من

.

..

بابا هم در جواب می گفت: باید خونمونو عوض کنیمو یه خونه آپارتمانی بخریم که شبنم دیگه نتونه باغ وحش داشته باشه. اما من خودمو میشناختم. حتی اگه تو یه قوطی کبریت هم زندگی می کردم قوطی رو نصف می کردم. نصفش برای زندگی خودمو نصفش برای حیوونام. بابا بعد از بازنشستگی دوباره به عنوان مدیر مدرسه دعوت به کار شد اما مامان بعد از بازنشستگی موند تو خونه تا بیشتر بتونه روی من نظارت داشته باشه. بابا خیلی دوس داشت من دکتر بشم به همین خاطر مجبورم کرد رشته ی تجربی رو انتخاب کنم. همه ی درسام خوب بود اما زیست شناسی برام جذابیتی دیگه ای داشت. به خصوص زیست جانوری. وقتایی که از مدرسه برمی گشتم با کتاب زیستم بدو بدو می رفتم حیاط خلوت خونه. در باغ وحشمو باز می کردمو می نشستم پیش بهترین دوستام. تازگی ها یه جفت گوسفند هم به مجموعه ی حیوونام اضافه شده بود. بعد از اینکه آب و غذاشونو میدادمو زیر پاشونو تمیزو مرتب می کرد شروع می کردم به خوندن کتاب زیست. بلند بلند میخوندمو برای حیوونام توضیح میدادم. بعضی وقتا هم که بیژن کالس نداشت اونم همراهم میومد تو باغ وحشم. باهم مینشستیمو اون برام از درساشو جغرافیا می گفتو من لذت می برد. از دشتهای وسیع و سر سبز تا کویر بدون آب و علف. از مناطق سردسیر تا مناطق گرم و استوایی. از سرزمینهایی که هیچوقت خورشیدو نمیبیننو از مکانهایی که هیچوقت بارش بارونو نمی بینن. گاهی هم برام کتابهای زیست شناسی تخصصی میخریدو میاوردو باهم میخوندیم. بابا همیشه سرکار بودو ما خیلی کم میتونستیم بریم مسافرت. اما بیژن با حرفاش منو میبرد به سرزمینهای دور. گاهی سرزمینهای آشنا گاهی ناشناخته. با حرفای بیژن گاهی به آفریقا سفر می کردم سوار یه فیل بزرگ میشدمو میون جنگل حرکت می کردم. )موهای بدن فیلها مثل موی فرچه میمونه. معمولن موی بدنشون سفته. فیلها عاشق اینن که موهای بدنشونو با فرچه شونه کنی. به صاحبشون به شدت وفادارن و همه جا از صاحبشون محافظت می کنن.( گاهی هم تو رویا با بیژن سفر می کردیم به مثلث برمودا. سرزمین معمایی. همون اندازه که من از این نشستهای زیستی، جغرافیایی لذت میبردم مامان شاکی و عصبانی میشد. یه روز بعد از رفتن بیژن مامان صدام کردو گفت میخواد باهام حرف بزنه. حدس میزدم بازم مثل همیشه میخواد بگه: دختر بس کن این مسخره بازیارو. بچسب به یه هنری

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب سفید مثل قطب جنوب زیبای من : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي آيفون،ايپد،،اندرويد،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان براي جاوا بافرمت jar

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

ارسال نظر

۰ نظر