جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان سـتاره شب های مَن باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب سـتاره شب های مَن : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان سـتاره شب های مَن
1.gif نام کتاب رمان : سـتاره شب های مَن
1.gif نام نویسنده : Shabnam.karami شبنم کریمی
1.gifحجم رمان سـتاره شب های مَن : ۵ مگابابت
1.gifخلاصه داستان رمان سـتاره شب های مَن :
ژانر : عاشقانه، غمگین، هیجانی، برگرفته ازیک داستان واقعی..(پایان خوش)
داستان درباره یه دختره مهرَبون به اسم ستاره اس.. دختری فداکار… این فداکاری کاردستش میده و باعث میشه عشقش دچار سوتفاهم بشه… آیا سؤتَفاهُم ها بَرطَرف میشه؟؟؟؟

دانلود رمان جدید

رمان جدید از Shabnam.karami شبنم کریمی سـتاره شب های مَن

★مُقَــــــــــدمـہ★ شُـده عشقے بہ دلـَت باشد و انکار کنے…!؟ یـا کہ از بـودَنہ او دَر دلَـت اقـرار کُنے…!؟ شُده صَـــد بار بمیـرے و شَبَـت روز شَوَد باز هربار هـَمین را تکرار کُنے…!؟ شُده از روزه ے لَب هاے کسے خَــــستہ شَوے , بَر سَر روز مُالقات تو افـطارکُنے..!؟ شُده تنـها بشوے بُغض تو باران بشود ,از تہ قلب خودت باز تو تکـرار کُنے…!؟ شده یارت بشود دور ز چَـشم تو باز, نتوانے کہ غَمت بَر همــــہ اظهار کُنے…!!؟؟؟ بعضے وقت ها همہ چے اونطورے کہ میخواے پیش نـمیره,,, بعضے وقت ها همہ چے بَر وقف مراد نیسـت,,, بعضے وقت ها اینقدر از زندگــے خستـہ میشے دلت نمیخواد دیگہ تالش کنے,,, دلت یہ خواب راحت میخواد,,, تنها یہ راه درمان این حس و حـــالہ,,, تــــنها یہ راه,,, یــــــــــاد خُــــــــــدا پارت۱ ترانه:باورم نمیشه ستاره چطوری تونستی باباتوراضی کنی؟ یعنی قبول کرد به اون مهمونی بری؟…ستاره_وااای ترانه چقدرتکرارمیکنی قبول کرده که االن اینجام, ببین اون لباس مشکی چطوره؟ هم پوشیده اس هم شیکه.. )اسم من ستاره اس. ستاره رستگار, ۲۴سالمه مهندسی معماری خوندم.. البته یه مهندس بیکار!!! االن باترانه بهترین دوستم اومدیم واسه تولد نازنین, )وست مشترکمون،( خریدکنیم.. البته به سختی تونستم پدرموراضی کنم که اجازه رفتن به این مهمونی روبده.. نازی دخترآزادوبی پرواییه.. وپدرم مخالف این همه آزادیه…ب

رمان سـتاره شب های مَن

خاطرهمین رفتن به این مهمونی واسم کلی زحمت داشت(… همینطوری توفکربودم ونگاهم به لباس ماکسی مشکی بودکه توی ویترین مغازه خودنمایی میکرد، که ۳ متوجه ترانه شدم داشت بال بال میزدبه حرفش توجه کنم که منم بی توجه به حرکاتش دستشوکشیدم وگفتم:حرف نباشه ترانه بخدا خسته شدم پاهام تاول زد.سه ساعته منتظرم لباس بخری حاالنوبت منه همینوانتخاب میکنم.. ترانه_وا؟ میگم دیوونه ای بگونه, من دوساعته دارم پرپرمیزنم میگم قشنگه برو واسه پرو, حواست کجاس خانوم؟؟؟ وباهم داخل مغازه لباس فروشی شدیم وبه فروشنده گفتم اون لباسوبیاره… لباس توتنم عالی شده بود، کیپ تنم بود وهیکلموبه خوبی نشون میداد.. داشتم توی آینه به خودم نگاه میکردم ترانه روکه داشت بادرکشتی میگرفت صدازدم.. باهیجان وخریدارانه نگاهم میکرد ترانه_وای ستاره عالیه به پوست سفیدت خیلی میاد.._پس همینومیگیریم بروحساب کن.. کارتموبهش دادم ومشغول عوض کردن لباسم شدم… بعد ازاون یک لباس دکلته قرمز ویک کفش پاشنه ۵سانتی مشکی مجلسی هم خریدم,, چون قدم بلنده همون پنج سانتم زیاده ولی کفش پاشنه، راه رفتنوقشنگ وخانومانه میکنه… منم که خاااااااانوم… خالصه اون شب کلی خریدکردیم بعدازخوردن یه شام درست وحسابی, ترانه رورسوندم خونشون که بامادوسه تا خیابون فاصله داشت… ماتوی یه برج توی شمال شهرزندگی میکنیم …

رمان سـتاره شب های مَن

توهمین فکرابودم که رسیدم خونه خواستم ریموت بزنم که دربازشدو ماشین امیرعلی)پسرخالم( داشت باماشین خوشگلش میومدبیرون.. تودلم چندتاخوشگل بهش گفتم ودنده عقب گرفتم. پشت بندش سامان)داداشم( اومدبیرون ومتوجه من شد… بهههه سالاام پرنسس چه عجب!!! میخواستی االنم نیای کجابودی هان؟.._اوال سالم. دوما فضولی موقوف چون مامانم میدونه کجابودم… سامان_ به به دست ننه ام دردنکنه چه بچه ای تربیت کرده.. به دااش بزرگترش میگه فضول.. پارت۲ _داشتم به ادا درآوردن های داداشم )وقتی میخواست سربه سرم بزاره التی حرف میزد(میخندیدم وبه این فکرکردم که چقدردوستش دارم حتی باتمام بی مزگی هاش.. امیرعلی که ماشینشوازپارکینگ بیرون آورده بودسرشوازشیشه بیرون کشیدوگفت_تحویل بگیرستاره خانوم_ سالااااااام امیرو_ کوفت امیرو داریم میریم بیرون نمیای بریم؟_ نه امیروخسته ام ازخریدبرگشتم_ باشه پس می بینمت سامان داداش بدوکه دیرشد..سامانم دوتا انگشت اشاره شوگذاشت کنارشقیقه اش وگفت:عزت زیادپرنسس.. _اینجوری حرف نزن خوشم نمیادا. خداحافظ… وماشینمو بردم توی پارکینک.. )من توی یک خانواده چهارنفره زندگی میکنم. پدرم سپهررستگارمتخصص مغزواعصابه ومادرم دکترای بهداشت

رمان سـتاره شب های مَن

 وتغذیه اس. برخالف نظرپدر و مادرمون که میخواستن منوسامان هم یکی ازشاخه های پزشکی روانتخاب کنیم ولی ما به معماری عالقه داشتیم ومعماری خونیدم (_سالااام من اومدم..مامان_ چه خبرته؟ یواشتردیوونه بابات خوابه_ وامامان جونم چه وقت خوابه؟بعدشم سالم کردما!!!_ علیک سالم ساعت ۳۰:۱۱ شبه االن وقت اومدنه؟ مگه قرارنبودزودبرگردی؟ مامانم باتمام مهربونی هاش میخواست خودشوجدی وبداخالق نشون بده ولی من که میدونم چه قلب مهربونی داره… تموم کاراش واسم شیرینه فقط خدامیدونه چقدردوستش دارم…_مامان گلی باترانه رفته بودم خرید.. )به کاورلباس هام اشاره کردم(وگفتم ترانه رومیشناسی خیلی سخت خریدمیکنه واینجوری شدکه دیرشدومجبورشدیم بیرون شاممونوبخوریم…_ بله دیگه دست پخت مادرتوول میکنی میری آشغال های بیرونومیخوری فرداپس فردامریض میشی میمونی رودستم… خنده ام میگیره ازکارهاش مادرت دکتربهداشت وتغذیه باشه همینه دیگه… برای پایان دادن وفرار از موضوع, فوری صورتشوبو*سی*دم وگفتم:باشه ببخشی دیگه تکرارنمیشه…_خبه خبه گول خوردم بدوبرولباس هاتوعوض کن حواست باشه بهم نریزیااا… اینم یکی ازوسواس های مادرمه که همه چیزبایدسرجای خودش باشه ونظم خونه بهم نریزه.._چشمممم قربونت برم_ خدانکنه مادر… وارداتاقم شدم یه نگاه به اتاق مرتبم میندازم ومیدونم مرتب بودن اتاقم به لطف مامان مهربونمه.. یه اتاق ۱۲متری تخت یک نفره چوبی خیلی خوشگل باتاج بلند منبت کاری شده, سمت راست اتاق, ومیزتوالت سمت چپ روبه روی تخت وپایین تخت سمت راست میزکامپیوتر یه فرش شیش متری ابریشمی قرمز- مشکی وپرده قرمزاتاقمو کامل میکرد. ست اتاقم مشکی وقرمزه. حوصله نداشتم دوباره لباساموپروکنم بایه جهش لباساموعوض کردم رفتم روتختم درازکشیدم…

رمان سـتاره شب های مَن

پارت ۳ اصالمتوجه نشدم کی خواب مهمون چشمام شد… چشم که بازکردم هواروشن شده بود… هنوزساعت هشته…وای خداچقدرسرم دردمیکنه… ازتختم جداشدم… رفتم توی حال, خونه خیلی ساکته آدم خوابش میگیره, صدای مامان وباباازآشپزخونه میاد,,, _سالم!!! بابا_سالم دخترگلم صبح بخیر!! مامان_سالم عزیزم… _سامان نیومده؟ م_نه دیشب قبل رفتن گفت که شب خونه خالت میمونه.. _خوبه هاآقاسامان چندشب چندشب خونه نمیاد,, امامن کافیه یک ساعت دیرکنم!! مامان:ستاره اول صبحی شروع نکن صدبارگفتم تویه دختری شرایط فرق میکنه…بابا:ولش کن خانوم بزارقرشوبزنه, چیکارداری دخترمو؟؟,, غربزن باباجون.. غربزن,, _وا؟بابا جون االن ازم دفاع کردی؟واقعاکه!!! اصالمن سرم دردمیکنه یه قرص به من بده مامان جونم… م_اول صبحی شکم خالی قرص میخوای چیکار؟اول بیا صبحونه بخوربعداگه خوب نشدی قرص بخور… بحث کردن فایده نداشت سرموانداختم پایین وسمت رفتم سمت میز خواستم ۵ صندلی بکشم که باصدای مامان, یک مترپریدم هوا!!! م_ کجاااا؟؟؟ _ وای خدا… ترسیدم مامان!!! خودت گفتی بشینم.. م_ برو صورتتشو بشور دختره خرس گنده… نگاه بابام کردم داشت بیصدا میخندید… ای خدا سوژه هم شدم.. مثل این بچه های مظلوم سرموانداختم پایین ورفتم سمت سرویس بهداشتی,,, یاخدا,,,, این کیه؟؟؟ اااا؟ این که خودمم! سالم ستاره خانوم..

رمان سـتاره شب های مَن

چرااین ریختی شدی؟ بفرما.. خل شدم رفت…دیشب یادم رفته آرایشموپاک کنم واسه همون دورچشمام سیاه شده.. بیچاره مامانم حق داشت نزاره بیشینم سرمیز!!!! صورتموباصابون مخصوصم چندبارحسابی شستم ومجدد توی آینه نگاه کردم… آخیش حاالشبیه خودم شدم.. چشم های آبی پوست سفیددماغ قلمی ولب قلوه ای.. ازقیافه ام راضیم برعکس سامان که کپی مادرمه من اصالبه مادرم نرفتم.. من کپی پدرمم فقط پوستم یه کم روشن تره ورنگ چشمم به مادربزرگ مادریم رفته, باالخره دل از آینه و وارسی کردن خودم کندم ورفتم پیش مامان اینا… بعدازصبحونه بابارفت مطب ومامانم رفت خونه خاله شیدا)مامان امیرعلی(. چون امروزپنج شنبه اس ومامانم روزهای زوج میره کلینیک… منم طبق معمول خونه تنها… برم زنگ بزنم به الهام)دوست صمیمی منوترانه( ببینم واسه مهمونی فرداشب چیکارکرده.. بعدازچندبوق گوشی روجواب داد.. صدای خواب آلودش نشون میده که بی موقع زنگ زدم….الهام_بله؟ _سالم خوبی؟ _سالم بعداتماس بگیرید و قطع کرد… خنده ام گرفت.. دیونه اس بخدا.. اگه گذاشتم بخوابی!!! دوباره زنگ زدم.. بوق اول جواب داد.. الی_ وای ستاره کی بود؟ زدم زیرخنده حاالنخندکی بخند؟…. _ یعنی چی کی بود؟ خخخخخ الی _کوفت به چی میخندی؟ خب چشمم خواب بودترسیدم…پیش خودم گفتم این ستاره اس پس شماره قبلی کی بود؟ من هنوزم داشتم میخندیدم دلمو گرفته بودم ومیخندیدم.. که صدای کالفه الهام به گوشم خورد.._ اگه میخوای بخندی من برم به بقیه خوابم برسم,,, خنده ام شدت گرفت یه دفعه الهام جیغ بنفش کشید,,, ستااااااااااره قطع میکنمااا… _باشه… با…شه نمی..خندم زنگ زدم بگم واسه فرداشب چیکارکردی؟ _چیکارکنم؟ شماکه خریداتونوکردین منم آدم حساب نکردین!!!! _ وا؟ دیوونه من دیروزبهت زنگ زدم خودت نیومدی…_مهمون اومده بودنمیشدبیام…_پس گردن من ننداز. حاالمیخوای چیکارکنی؟ _هیچی یه لباس تازه خریدم هنوزنپوشیدم همونومی پوشم. حاال باکی میریم؟؟؟؟ _ نازی همه رودعوت کرده کسی روازقلم نمیندازه… ولی واسه رفتن, خودمون سه تا.. _باشه. ستاره من وقت آرایشگاه گرفتم میخوای

رمان سـتاره شب های مَن

 واسه توهم بگیرم؟ _نه بابا یه تولد ساده اس دیگه آرایشگاه میخوام چیکار؟ _باشه پس, فردامی بینمت. _می بینمت. خداحافظ,, بهش فرصت خداحافظی ندادم و قطع کردم. همیشه همینطوره همه روحرص میدم اینجوری البته من دخترآرومیم _یه باردیگه به خودم نگاه دقیقی انداختم.. خوبه به نظرم قیافه ام خوب شده حاالاین چطوری هفت خان رستموردکنم؟ )منظورم خانواده ی محترمه که امروزجمعه اس خداروشکر همه منزل تشریف دارن( منم که توی اتاقم نیم ساعته ۷ حاضرشدم که برم تولد نازی ولی جراتشوندارم.. آخه یه کوچولوتوی آرایش وحجابم زیاده روی کردم! باالخرهدلوزدم به دریا واز اتاق اومدمبیرون.. سعی کردم قدم هامو تندکنم.._ من دارم میرم کسی کاری بامن نداره؟ مامانم گفت زودبرگردی ها.. ازفرصت هات سواستفاده نکنی یه وقت گفته باشم… خب خداروشکر بخیرگذشت.. کنارجاکفشی بودم که یه دفعه سامان گفت _صبرکن ببینم پرنسس نمیای قبل رفتن صورت ماه داداشتو بب*و*سی؟؟ای دردبگیری سامان چه وقت بو*سیدنته آخه؟االن بابا سایه چشمموببینه ممکن نیست بزاره برم… گفتم_ االن دیرم شده داداشی..برگردم از

رمان سـتاره شب های مَن

 خجالتت درمیام.. کفشمو پوشیدم وبه سمت ماشینم پروازکردم.. آخیش به خیر گذشت.. زنگ زدم به ترانه و گفتم بیادبیرون.. تلفنم تموم نشده بودرسیدم در خونشون که هم زمان درحیاطشون باز شدسوارشد وحرکت کردم ترانه_ به!!سالم خوشگل خانوم امشب خبریه؟چیکار کردی!!!_ سالم توکه آرایشت هزاربرابرمنه!! _ بله دیگه من هرچقدرم بمالم که تونمیشم _به قول مامانم خبه خبه گول خوردم, زنگ بزن الهام بگو بیادپایین.. _طبق آدرسی که نازنین داده ۹ بودجلوی یه خونه باغ بزرگ پارک کردم, لباسمومرتب کردم الهامم رژشوتمدیدکرد وپیاده شدیم, ترانه_ بچه هاازکنارم تکون نمیخورین ها..منوتنها نمیزارین ها..ازاالن گفته باشم الهام_ چقدرشلوغه اینجا,, مگه عروسیه؟ یه تولدکه این همه ریخت وپاش نمیخواد.. الهام توی خانواده ای زندگی کرده زیادی به اصراف وزیاده روی اهمیت میدن وازنظرمالی در حدمتوسط هستن.. خبرنداره که نازی حقوق یه کارمندو میده واسه فرنچ ناخن هاش _ترانه_ستاره قبول داری حرفمو؟_ برای اینکه دوباره کلیدنکنه حواست کجاست

رمان سـتاره شب های مَن

بدون فهمیدن حرفاش گفتم: _آره حرفتوقبول دارم. بریم داخل دیگه زشته اینجا ایستادیم…زنگ زدیم ووارد حیاط شدیم وباسیلی از جمعیت روبه روشدیم.. همه دخترپسراروی صندلی های تزیین شده ازپارچه های ساتن سفید, نشسته بودن واقعا چیزی ازعروسی کم نداشت, داشتیم میرفتیم یه سمتی بشینیم که نازنین باشورو هیجان زیادی اومد سمت ما, _ وای دوستای عزیزم خوش اومدین.. ماهم تک تک تولدش رو بهش تبریک گفتیم و رو ب*و*سی کردیم.. بعدازاون نازی گفت یه میزچهارنفره مخصوص خودمون گذاشتم دنبالم بیاین ۱۱ اول کادوهاروگذاشتیم روی میزی که مخصوص کادوها بودبعدش دنبال نازی به سمت میزرفتیم .. یه جای دنج خنک نازی رفت واسه پزیرایی بقیه مهموناو ماهم مانتوهارو که روی لباس مجلسی پوشیده بودیم درآوردیم.. ولی کسی شالشوبرنداشت.. داشتم آب میوه ای که گارسون هاآورده بودنومیخوردم, چقدرم تلخه المصب انگاری زهره ماره, مثال شربته!! متوجه نگاه خیره یه نفرشدم.. _ سمت راست من یه میزپایه بلندبودکه نوشیدنی ها روی روی اون قرارداشت.. نگاهم به یک پسرجوان تقریبا۲۸ساله خورد..تنهایی کنارمیزایستاده

رمان سـتاره شب های مَن

بود ونگاه خیره اش, سمت ما نمیدونم چرا!!!!!!؟منم داشتم نگاهش میکردم.. انگار اصال تواین دنیا نبود.. چقدرم خوش قیافه اس قدبلند, هیکل ورزشکاری,, داشتم دقیق براندازش میکردم که باهم چشم توچشم شدیم,, وای خاک به سرم… آبروم رفت!خیلی سریع مسیرنگاهمو سمت ترانه عوض کردم ترانه والهام داشتن غیبت بهار,یکی ازبچه های دانشگاه که امشب تو مهمونی دعوت بود رومیکردن منم واردبحثشون شدم.. _بسه باباگ*ن*ا*ه داره چقدرغیبتشو می کنین.._الی_ تقصیرخودشه میخواست یه جوری لباس نپوشه که مردم پشتش حرف بزنن_ ترانه_ آخه کی با لباس بنفش سایه نارنجی میزنه؟ اصالحواسم به حرف هاشون نبود.. دوباره نگاهمو سمت همون میز چرخوندم.. دیدم داره نگاهم میکنه.. وای قلبم شروع کرد بندری رفتن.. ۱۳ همین که دیددارم نگاهش می کنم لیوانشو باالبرد و سمت من نشونه گرفت والجرعه سر کشید!!! این یعنی چی؟ االن مثالبه سالمتی من خورد؟؟؟ حاالمن چرادارم مثل بز نگاهش میکنم؟ همینطوری توفکربودم.. یه لحظه نفسم قطع شد ودردشدیدی توی ساق پام احساس کردم.. دیدم ترانه خیرندیده اس که اززیر میز, پامو لگدکرده…_آخ دیونه مگه مرض داری؟آخ پام…!!! ترانه_ تاتوباشی چشم چرونی نکنی خوردی پسر مردمو…_دیونه پامو شکستی من چیکاردارم؟میخواستم ببینم چیکار میکنه,,الی _وای الهی دورش بگردم چقدر خوشگله.. حق داری خیره بشی عزیزم منم بودم خیره میشدم, اوه اوه داره میادسمت ما… ناخوداگاه دست کشیدم سمت موهام که مرتبشون کنم.. چندثانیه بعد نازی به همراه اون پسره اومدن سرمیزما…

رمان سـتاره شب های مَن

نازی باصدای جیغ جیغوش شروع کرد به حرف زدن _ببخشیدبچه ها من امشب سرم شلوغه ازخودتوپزیرایی کنین… الی _نازی جون نمیخوای معرفی کنی؟ باچشم وابروبه پسره اشاره کرد نازی_ اوه عزیزم اصالواسه همین اومده بودم.. ایشون پسرعمه عزیزم جا… _جانیار رادفرهستم خوش بختم… این صدای بم ومردونه جانیار بود که حرف نازنین روقطع کرده بود.. نازی بایه قیافه ای عب*و*س که بالبخند زدن سعی درپوشاندنش داشت گفت: عزیزم منم داشتم همینو میگفتم… جانیاربانگاهی پراخم به نازی انداخت.. نازی که خورده توی ۱۵ ذوقش دیگه چیزی نگفت. .ترانه و الی احترام بلندشدن وخودشونو معرفی کردن و جانیار باروی خوش باهاشون دست داد وابراز خوشبختی کرد! نوبت به من رسید منم اجبارن بلندشدم _ ستاره رستگارهستم خوشبختم باصدای گیراش گفت_ خوش بختم ودستشو سمتم دراز کرد دستشوگرفتم خواستم ولش کنم ولی دستمومحکم ترگرفت سرموبلندکردم وبه چشم های خوش رنگش نگاه کردم تازه فهمیدم ازنزدیک خیلی جذاب تره چشماش مثل کاسه خون بود.. توی چشماش غرق شده بودم که نازی گفت عزیزم بریم به بقیه دوستام معرفیت کنم

رمان سـتاره شب های مَن

 جانیاردستموول کردوگفت: فعال با اجازه.. وقتی به خودم اومدم جانیاررفته بود. گیج بودم ازحرکتش دستای داغمو به صورتم کشیدم.. خدایا من چم شد یه دفعه.. یه آقایی توی میکروفون همه روبه شام دعوت کرد…. -حرکت کردیم سمت سالن غذا خوری..!! نمیدونم چرا رو هوا داشتم راه میرفتم..احساس میکنم روم باز شده همش میخوام حرف بزنم…دوس دارم برم وسط برقصم..وواایی چه خوبـه..!! تو همین فکرا بودم چشمم به غذا افتاد.. اوووف دوس دارم همه رو بخورم..!! واسه خودم غذا ریختم نشستیم با بچه ها سر میز مشغول شدیم..! واایی چقد غذا خوردم احساس میکنم دارم میترکم هر قدم که بر میداشتم احساس خفگی میکردم.. نیم ساعتی گذشت دیدم نه خوب نمیشم بهتره برم.. به بچه ها گفتم: _بچه ها من یه خورده حالم خوش نیست میخوام برم خونه شماهام میاین؟ ترانه_وا چت شده تو که خوب بودی؟؟ الهام_ راس میگه چی شده؟ ۱۷ اوووف حاال کی واسه اینا توضیح بده،

رمان سـتاره شب های مَن

دارم پس میوفتم اه .. با کالفگی گفتم: _نمیدونم..بالخره میاین یا نه؟ ترانه_اره من میام الهام_ منم میام تنها وایسم چیکار _پس بریم را افتادیم سمته اتاق و لباسامونو پوشیدیم بعد از تبریکه مجددا و رو بو*سی با نازی رفتیم. بچه هارو رسوندم و رفتم خونه رو پله ها احساس میکردم تلو تلو میخورم..یه لحظه وایسادم وای خدا چم شده من چرا سرم گیج میره..؟؟!!!!! فک کنم خوابم میاد اووف خودمو به اتاقم رسوندمو همونجور پریدم رو تخت نفهمیدم چطو خوابم برد…. با احساسه سر درد شدیدی از خواب بیدار شدم.. اخ اخ سرم..نگا به ساعت کردم چشام چهارتا شد ساعت ۱ظهر بود وای من چقد خوابـــــیدم همونجور تو فکر رفتم دستشویی نگام تو اینه به خودم افتاد .. یه جیغ بنفـــــش کشیدم خواستم فرار کنم که بایه کم فکرکردن فهمیدم خودمم… وای خدایامن چرااینجوری شدم؟ دیونه نشم؟ اصال من چراهمش سرم درد میکنه؟ ولش کن بعدا بهش فکرمیکنم!!! خخخخ!! مشغول پاک کردن ارایشه دیشبم که پخشه صورتم بود شدم… لباسمو عوض کردم رفتم پایین…! وای چه بوی قرمه سبزی میاد به به.. مامانم تو اشپزخونه بود رفتم تو اشپزخونه _سالم مامانه خوشگلم به به چه بویی را انداختین امروز سرکارنرفتین؟ مامان_سالم خانوم خوابالو امروزحوصله نداشتم زودبرگشتم, ضمنا میزاشتی ۲ساعت دیگه بیدار میشدی!!! _قربون دستت غذامو که بخورم میرم یه سردیگه ام میخوابم… نمیتونم که حرف مامان گلیمو زمین بندازم…

رمان سـتاره شب های مَن

مامان_خبه خبه نمک نریز بیا کمکم ساالد درست کن.. _چشم مشغول ساالد درست کردن بودم نیم ساعت بعد سامان با صدای بلند سالم کرد سامان_ســــــــــالم مامان_سالم پسرم خسته نباشی _ســـــالممممم سامی سامان_صد دفعه گفتم سامی نه سامان خوبه منم به تو بگم ستی؟ به خیار تو دستم گرفتم گاز زدم ابرو باال انداختم گفتم: _ نمیتونیم بگی سامان خواست حرف بزنه مامان پرید وسط و گفت: _ بس کنین سامان برو دست و صورتتو بشور االن باباتم میاد غذا بخوریم زود سامان دست گذاشت رو چشمش گفت _چشم مامانه گلم یه ب*و*س هواییم براش فرستاد رفت.. اییییشش خودشیرین.. نیم ساعت بعدش باباهم اومد ناهارو خوردیم ظرفارو شستم رفتم تو اتاقم دراز بکشم داشتم فک میکردم که چقد رفتاره دیشبم زننده بوده وای فکرشم کالفم میکنه دیدم صدای زنگ میاد….!! ۱۹ خواستم پاشم بیینم کی اومده صدای مامانم اومد مامان_خوش اومدین بچه ها ……_ مامان_اره تو اتاقشه …._ بعدش صدای در اومد ترانه و الی اومدن داخل ترانه_ســـــالم ستییی جونم چطوری عشقم؟ الی_سالم ســـــالم _سالم خل وچالی خودم چه عجب از این ورا؟؟؟؟؟ ترانه_ همچین میگه از اینورا انگار ما نبودیم دیشب پیشه هم بودیما _خب حاال من یه چیزی گفتم جدی نگیر خواستم جو عوض بشه الهام مانتو شالشو پرت کر

رمان سـتاره شب های مَن

روی صندلی میزتوالتم وبا دستاش تندتند خودشو باد وغرغر میکرد.. الی_اخ چقد گرمه هوا وای وای…ترانه گولم زد گفت باماشین میریم ولی کل مسیر منوپیاده آورد.. آبپزشدم رفت ترانه_همش دوتاخیابون پیاده روی کردیااا یه کم پیاده روی کنی واست خوبه چربی هات آب میشن..الی_من چربی دارم؟من؟ ببین ترانه باهیکل من شوخی کردی نکردی ها… ترانه خواست جوابشوبده که همون موقع مامانم در زد با یه سینی شربت البالو وارداتاق شد الی_اخخخخ خدا خیرت بده خاله دست پنجولت طال ۲۱ مامان_نوشه جونت عزیزم..! مامانم که رفت.. نشستیم با بچه ها ازهردری حرف زدن که اصالمتوجه گذرزمان نشدیم.. ترانه_راستی ستاره دیشب حالت خوب نبود؟چرازود بلند شدی؟؟ آخخخخ یادحال دیشبم افتادم _نمیدونم یه دفعه سرم درد گرفت وتموم بدنم گرگرفته بود.. اصالنفهمیدم چطوری برگشتیم خونه.. نمیدونم چم شده بود..حتی نفهمیدم کی خوابم برد… الهام_ شایدچیزخورت کردن وخبرنداری!!! اینوگفت ولبخند مرموزی روی لباش نشست.. ترانه_ستاره خیلی خنگی بخدا وقتی گارسون اومدسرمیز

رمان سـتاره شب های مَن

 منوالهام متوجه شدیم که لیوانتو اشتباه برداشتی ولی الهام گفت بزار یه کم بهش بخندیم.. ولی وقتی دیدیم داری به خوردنش ادامه میدی فکرکردیم که میدونی چی برداشتی بعدشم که نازی اومدبااون پسره دیگه فراموش کردیم شب همش عذاب وجدان داشتم نکنه حالت بدبشه این شد اومدیم ببینیم زنده ای یانه! داشتم ازحرفاشون شاخ در میاوردم!!!! _یعنی مشروب خوردم؟؟؟ پس اون تلخی؟؟وای ترانه من فکرکردم ازاین نوشابه انرژی زاهاس فکرکردم جدیده وای خیلی نامردین بچه ها خیلییی الی_خانومه خوش حواس یعنی به طعمشم دقت نکردی؟؟؟ _خب فک کردم ازاین ردبول ۲۳ جدیداس…وای خدای من…!!! ترانه_ منم فکرنمیکردم متوجه نمیشی واسه همین چیزی نگفتم…_ زحمت کشیدین واقعا…واسه جفتتون دارم داشتم به خنگ بازیه دیشبم فک میکردم.. وای خدایا اگه بابا منوتوی اون حال میدید دیگه نمیزاشت هیچ مهمونی برم.. پاشدم دوتاشونو گوش مالی حسابی دادم… که اعتراض مامان جونم بلندشد بعدازنصیحت های مامانم که شامل دیگه بزرگ شدین من توسن شمادوتا بچه داشتم وووو… گوشیه ترانه زنگ خورد….!!!!!!

رمان سـتاره شب های مَن _جانم نازی؟ ……._مرسی عزیزم خوبیم اتفاقا االن پیش ستاره ایم………_نه عزیزم منو الهام خونه ستاره ایم………… _باشه عزیزم خبرشوبهت میدم…. خداحافظ _چی میگفت نازی؟ ترانه_ میگه بهاربلیط های پارک ارم نیم بهاخریده کارت هاش زیادن بیاین بریم استفاده کنیم ازش الی_ امروز؟روزشنبه؟ اصال توی پارک ارم این موقع ها پرنده هم پرمیزنه؟؟ نمیخواد بابازنگ بزن بگونمیایم.. اونم باکی بریم؟؟؟بهار!!! اه اه خیلی ازش خوشم میاد!؟؟؟ ترانه_ منم ازبهارخوشم نمیاد االن زنگ میزنم میگم ما نمیتونیم بیایم خواست زنگ بزنه که دستشو ۲۵ گرفتم..)بچه پرروهامنوآدم حساب نکردن.. حاالکه اینجوری شد میریم خوبشم میریم( گفتم:صبرکن ببینم چی چی روزنگ میزنم؟ مگه من گفتم نمیرم؟ اتفاقامیرم شماهام میاین الهام_ستاره شوخی میکنی؟ میدونی من ازبهارخوشم نمیاد _خوشت نیادمگه میخوای کولش کنی؟ترانه_ یعنی میگی بریم؟جدی جدی؟_آره میریم بزنگ بگومیایم.. الهام_ من نمیام _باشه نیامنوترانه میریم!الی_ نه بابا؟اونوقت خیلی خوش بحالتون نمیشه؟؟ اصالمنم میام.. بااین حرف الهام دوتاییمون زدیم زیرخنده.. میدونستم خیلی حسوده…

رمان سـتاره شب های مَن

 _ترانه زنگ بزن ببین کدوم قسمت هستن گمشون نکنیم ترانه_اونجاروببین… بااین حرف ترانه ردنگاهشودنبال کردم رسیدم به نازی وبهار که دوتاپسرهمراهشون بودن.. الی_ اینادیگه کین؟ وای این که همون پسره اس چی بود اسمش؟ _جانیار.. الی_آره جانیاره اینجاچیکار میکنن؟ ترانه_ بچه هازشته بریم جلو دارن نگاهمون میکنن.. رفتیم نزدیکشون بعدازسالم احوال پرسی فهمیدم که اون پسری که نمیشناختم نیما دوست صمیمی جانیاره اون شب برخالف تصورم که فکرمیکردم بااومدن اونا شبم خراب میشه خیلی خوش ۲۷ گذشت نمیدونم.. نیما پسر خونگرم وخنده رویی بود و همش سربه سرجانیارمیزاشت ولی جانیار کل شبو اخم کرده بود, حتی یک ثانیه ام اخم هاش بازنشد…بعدازشهر بازی رفتیم سفره خونه… هفت نفری روی یک نیمکت نشستیم من آخرنیمکت نشسته بودم وپاهامو آویزیون کرده بودم… جانیار بعدازسفارش…اومددرست رو به روی من نشست…نمیدونم چراازش خجالت میکشیدم… حتی یک کلمه هم حرف نمیزد ولی نیما حسابی گرم گرفته بود نیماداشت آخرهفته ازایران میرفت…داشتم چایی نباتمو داخل فنجان سفیدرنگ بهم

رمان سـتاره شب های مَن

 میزدم یه لحظه سرموبلند کردم که متوجه جانیارشدم…داشت خیره نگاهم میکرد!فکر میکردم مسیرنگاهشو عوض کنه ولی… همونطورکه نگاهم دودغلیظ قلیون توی صورتم فوت کرد.. دوباره سرموپایین انداختم.. هیچکس حواسش به مانبودهمه سرگرم شوخی وجک گفتن بانیما بودن.. منم که اصال توباغ نبودم.. بازم سرم دردگرفته بود..ایندفعه بخاطردود وبوی تمباکو درد گرفته.. کالفه شده بودم, از جام بلندشدم وگفتم _من میرم دستشویی وسریع از اونجادورشدم.. رفتم توی سرویس بهداشتی وجلوی آیینه ایستادم.. به خودم نگاه ۲۹ کردم.. چشمام قرمزشده بود. یه کم موهامومرتب کردم و چندثانیه چشماموبستم… وقتی چشماموباز کردم, توی آینه جانیاروپشت سرم دیدم, یک مترپریدم هوا,, _وااااای ترسیدم.. باترسیدن من به خنده افتاد جانیار_ ببخشید نمیخواستم بترسونمت.. ولی من اصال نفهمیدم چی گفت!!!! پس خندیدنم بلده؟؟ چقدر خوشگل میخنده.. خدای من!! جانیار_ستاره خانوم؟ حالتون خوبه؟ _ بله ممنون شماچرا اومدید؟ جانیار_ ترانه خانوم نگرانتون شدن که من بجاش اومدم… ای ترانه موزیییی!! عجب آب زیرکاهیه این دختر!! دیوونه! _ممنون لطف کردید.من خوبم جانیار_ بریم؟ _بله بفرمایید… باهم راه افتادیم سمت بچه ها… که جانیارگفت..

رمان سـتاره شب های مَن

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب سـتاره شب های مَن : PDF|APK|EPUB  

نسخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان : roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر