جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب زندگی سیاه و سفید : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

1.gif نام کتاب رمان : زندگی سیاه و سفید
1.gif نام نویسنده : سمیرا خانوم
1.gifحجم رمان زندگی سیاه و سفید : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان زندگی سیاه و سفید :
یک دختر باید خیلی چیزا رو قبول کنه و این داستان زندگی دختریه که با همه ی سرتق بودنش مجبوووره جلوی خیلی چیزا کم بیاره .تو اوووج دیدن روی سیاه زندگی با زندگی میسازه و میسازه و بلاخره روی سفیدشو میبینه

دانلود رمان جدید

رمان جدید از سمیرا خانوم زندگی سیاه و سفید

-اومــــــــــدم بـــــابـــــــــا سریع خودمو به پارکینگ رسوندم و پرت کردم توی ماشین دلینا-فقط دعا کن ترافیک نباشه -خواهر من حرص نخـــــور شیرت خشک میـــــشه دلینا-سیلوانا بمیـــــــــر لدفا مامان-اه بـــــس کنیـــــــن -چشم نگامو به خیابون و ادماش دوختم.امروز روز عروسیه دلینا بود .خواهر بزرگم من ۲۰سالم بود و دلینا۲۲سالش بود و ترم باالیی توی رشته ی اتاق عمل بود و منم هنوز ترمک بودم ولی دلینا توی دانشگاه ازاد بود و من دولتی -کجــــــــایی دختر پیاده شو با صدای دلینا پیاده شدم و نگاهیی به ساختمون جلوم انداختم )ارایشگاه گلنار(هه اسمو باش با دلینا و مامانم وارد ساختمون یا همون ارایشگاه گلـــــــنــــــار شدیم یه خانومه ای اومد سمتمون و بعد از خوشامد گویی دلینارو جدا کرد و بردش اتاق عروس و منو مامانم داد دست دوستش و بردمون توی اتاق دیگه دختره-اگه لباساتون باید از باال تنتون بشه لدفا اول بپوشینش -نه لباسامون از پایینم تنمون میشه -پس بشینین روی صندلی نشستیم و ارایشگرا ریختن سرمون.همیشه عـــــــــاشق الک و هرچی لوازم ارایشیه بودم و هستم کل اتاقم پره از الک و لوازم ارایشی و ادکلنه ۳ -سرتونو تکیه بدین سرمو به صندلی تکیه دادمو شروع به ارایش چشمام کرد .ارایش چشمام که تموم شد رفت سر موهامو خالصه بعد دو ساعت دست از سرم برداشت -برین لباستونو بپوشین بلند شدم

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

و رفتم سمت اتاق تعویض لباسو لباسمو عوض کردم و نگاهی به خودم انداختم .خوشگل شده بودم مث همه که بعد ارایش خوشگل میشن چیز خاصی نبود که دهنم وابمونه بیشتر وقتا ارایش داشتم لباسم یک دکلته ی اسپرت نباتی بود که روش با مشکی sکار شده بود و روش یک جلیقه ی اسپرت کوچولو میخورد و کفشامم مشکی ۱۵سانتی ساق دار جلو باز نباتی اسپرت بود .عاشق تیپ اسپرت بودم .موهامو باال سرم جمع کرده بود و همشو فرداده بود و ریخته بود و ارایشمم دودی بود .درکل قشنگ شده بودم . -سیلوانا عزیزم بیاببینمت با صدای مامان از اتاقک بیرون اومدم و نگاهمو به مامان دوختم .قشنگ شده بود یک کت و دامن خانومانه ی قرمز و ارایششم قرمز بود لبخندی به روش پاشیدم-خیلی خوشگل شدی نفیس جـــــون میخای بابارو دیوونه کنــــی؟؟؟ مامان-واااااای دخترم محشـــــــر شدی …درضمن خجالت بکش باید بگی مامان نه نفیس جون -نفیس بیخی عادت کردم یه پـــــــــــوف از سر کالفگی کرد و رفت رو مبل نشت . رفتم سر الکا و یک مشکیشو برداشتم و شروع کردم به الک زدن .دختره خواست برام الک بزنه ولی خودم خوشم نمیومد مدل بده الک باس ساده باشه .الک رو زدم و گذاشتمش سرجاش و به ناخنام نگاه کردم .مث همیشه عالی بود .ناخناموفوت میکردم و گوشیمو از تو کیفم دراوردم .۳۰۰تا پیام از تلگرام و ۱پیام عادی داشتم .اونای تلگرام که از گروها بود پیام عادی رو باز کردم .اریستا بود .دخترعموم و خواهر شوهر دلینا پیامش این بود:سالم سیلوانا خول و چل .هنوز اماده نشده دلی؟؟؟ براش نوشتم:سالم اری االااااغ ..نخیر تموم نشده

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

 -اوکی ما میریم باغ -باشه گوشیمو گذاشتم تو کیفمو ادکلن عزیـــــزمو دراوردم زیر گلوم و پشت گوشام و تو موهام زدم.عادتم بود دیگه. -وااااای چه خوشکل شـــــــــدی با صدا مامان رفتم اون سمت.دلینا اماده شده بود.خواهرگلم توی اون لباس میدرخشید .خیلی قشنگ شده بود بهش یک لبخند زدمو با بغض بغلش کردم از االن دلم براش تنگ می شد .اونم بغلم گرفت ولی با صدای یکی از دخترا که گفت اقا دوماد منتظرن از هم جدا شدیم .با کمک مامان شنلشو پوشید و رفتن بیرون .پـــــــوفی کردم و مانتوی قرمزمو با ساپورت مشکیم پوشیدم و شال قرمزمو انداختم رو سرمو راه افتادم بیرون .نامردا رفته بودن مامان-خوب اقا اهونس االن سیلوانا میاد بریم اههههههه این پسرم که اینجاس .اهونس داداش اریستا واردیان)شوهر دلینا(بودینی برادر شوهر دلینا و پسرعموی من .باهاش میونه ی خوبی نداشتم با اخم رفتم پایین یک سالم زوووری دادم قشنگ دیدم اهونس بادیدنم یکم هنگ کرد ولی سریع سرشو انداخت پایین و جوابمو اروم داد .اصال بچه سر به زیری نبود مامان-خب راه بیوفتیم رفتیم سمت ماشین و مامان جلو نشست و اهونس راننده شد و منم عقب نشستم .ظبط رو روشن کرد .اهنگ احمد سعیدی بود خوشم میومد ازش نگامو دادم به خیابون و رفتم تو فکر .چهار سال پیش عمو حامد بابای اریستا و اهونس و اردیان توی پرواز به مشهد مرد و زن عمو هم باهاش بود مرده بود .خیلی ساالی سختی رو داشتن این سه تا من که همش پیش اریستا بودم .عااااشقشم .و تونستم ذهنشو از خانواده ی از دست رفتش دور کنم و اون دو پسر هم فراموشش کردن . اهونس-رسیدیم ۵ با صدای اهونس نگاهی به اطراف انداختم جلوی ورودی باغ بودیم ۴

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

.پیاده شدیم و وارد باغ شدیم و رفتیم توی ساختمون .با چشام دنبال اریستا میگشتم که کنار سایدا دختر عمم دیدمش واااای که چقدر ناز شده بود .به سمتش پرواز کردم و محــــــــکم بغلش کردم اریستا-دیـــــــــوونه ترسوندیم -ترستم مث خودت گودزیالییه االغ جــــــــونم اریستا-خوبی خره؟ -به خوبیــــــــــــت.تو چطوری؟خوش میگذره؟؟؟)با چشام به پسرای فامیل اشاره کردم( اریستا-اووووووف چــــــــه جــــــــــورم جـــــــات خالی یه پس گردنی بهش زدم-خجالت بکش دختـــــــر.به اردیان بگم؟؟؟؟ اریستا-نه تـــــــورو خــــــــدا نگــــــو)تمام این کاراش ادا بود( -دیوونه ی االغ -تویی -تویی سایدا-سیلوانا جون منم بوق بودم دیگه -واااااای سایدا ببخش عزیـــــــــــزم محکم بغلش کردم و چلوندمش -چطوری؟؟؟؟ سایدا-مرسی .تو خوبی؟ -فلن که زندم  اریستا-بدو برو لباستو عوض کن -اوکی بابا رفتم سمت اتاق تعویض لباس و مانتو و شال و ساپورتمو دراوردم و رفتم تو هال قشنــــــــــــگ نگاه خیلیا رو روی خودم حس میکردم

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

.متنفربودم ازین که کسی خیره نگام کنه.اخمامو توهم کردم و رفتم سمت اریستا اریستا-دختـــــــــــــر محشـــــــــــــــــر شــــــــــدی سایدا-زندایی رو بگم یه اسپند دود کنه برات -اووووه حاال انگار چی شدم همونیم که بودم با صدای دست زدن همه برگشتم اونور که اردیان و دلینارو دست تو دست دیدم .بالخره اومدن.چقدرم بهم میان نامردا اریستا-ی دست بزنی ب خدا چیزیت نمیشه ی چپی نگاش کردم و شروع کردم به دست زدن .رفتن و سرجاشون نشستن و این شد اغاز جــــــــشن..اهنگ صداش زیااااااد شد و همه ریختن وسط سایدا-وااااای قر دارم فراوووون .بریم بریزیم؟؟؟ اریستا-بریــــــــــم دست منو گرفتن و کشیدنم وسط و شروع کردیم به ر*ق*ص*ی*د*ن صدای اهنگ کـــــــر کننده بود بعد یک ساعت قرامون خشک شد و رفتیم نشستیم .از هممون عرق می ریخت -مگه مجبورین خوب؟؟؟ صدای اهونس بود .اوووووف این پسره ی غد بازم که اومد اریستا-اررررره ی داداش گــــــــل که بیشتر ندارم واس عروسیش دارم سنگ تموم میــــــــزارم اهونس-پس من چیم؟؟؟ ۷ اریستا-تو ازدواج بکن که نیستی خر مغزتو بدجوووور گاز زده اهونس -بربابا دیوونع اینو گفت و راشو کشید رفت -خدایی داداشت مشکل داره اریستا-گمشو بابا خالصع اون شبم گذشت و چقدر من موقع خدافظی اشک ریختم دیگه جون نداشتم .وفتی رفتیم خونه ساعت ۳۰:۲صبح بود سریع ارایشمو پاک کردم و لباسامو دراوردم چپیدم زیر پتو با سه شمارره خوابم برد -سیلواناااا.دخترم -هوووووووم مامان-پاشو مادر ساعت ۳۰:۱۲هستشاااا سیخ سر جام نشستم -ساعت چنـــــــــــــــــــده؟؟؟؟؟؟ مامان دستشو گذاشت رو قل*ب*ش مامان-دیوووونه ترسوندیم .ساعت ۳۰:۱۲ سریع از رو تخت بلند شدم و رفتم دسشویی و اومدم بیرون مامان-خب چرا عجله داری جایی قراری داری؟ -مامان دانشـــــــگاه مامان-وااااای دختـــــــر من باتو چیکارکــــــنم امروز کالس نـــــــــداری

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

 دستام از حرکت ایستاد و روی پنجه ی پام چرخیدم سمت مامان و گفتم-ندارم؟؟؟ مامان-نه -هـــــــــــــــــــــوف لباسو که نصفه نیمه تنم کرده بودم دراوردم و خودمو پرت کردم روتخت مامان-پـــــــــاشـــــــــو دختــــــــــر -ای مامان ول کـــــــــــــن مامان-ینی چی …تند باش پاشو -اههههههه بلند شدمو واستادم -بفرما .حاال چیکارکنم؟ مامان-افرین عزیزم حاال بریم ناهار بخوریم راهشو کشید رفت .ینی من عـــــــاشق این ریلکس بودنشم .پشت سر مامان راه افتادمو رفتیم پایین به بابا سالم دادمو نشستم پشت میز.زرشک پلو با مرغ بود عـــــــاشقش بودم با ولع شروع کردم به خوردن وسطای غذا خوردن تلفن خونه صداش دراومد .زری خدمتکارمون رفت جواب داد و چند دقیقه بعدش وارد اشپزخونه شد زری-اقا .چیزه بابا-چیزی شده؟کی بود؟ زری-اقا از شهرستان تماس گرفتن بابا-خب؟ زری-اقا گفتن سرور خانوم به رحمت خدا رفتن ۹ بابا قاشقش از دستش افتاد .سرور خانوم عمه ی بابام بود بابا خیلی دوسش داشت . بابا بلند شد و رفت تو اتاقش مامانم رفت همراه بابا -زری برو به کارت برس زری-چشم سرمو گذاشتم رو دستم .وااااای حیفش شد .عمه رو خیلی دوست داشتیم .هعـــــــی بلند شدمو رفتم تو اتاقم و رو تختم دراز کشیدم .اینم خبری بود اول صبحی بیاد اخه .نمیدونم چرا دلم ی جوری شده بود همش میخاسم باال بیارم و یک حس بد داشتم و منتظر یک اتفاق خیلی بد بودم .حالم خیلی بد بود با صدای در رو تختم نشستم -بفرما مامان اومد تو صورتش ناراحتیشو نشون میداد مامان-اماده شو میریم شهرستان -االن؟؟؟ -اره باشه مامان رفت بیرونو بلند شدم .چمدونمو دراوردم و چند دست لباس مشکی دراوردم و چیدم توی چمدون و زیپشو بستم .یک مانتو و شال و شلوار جین مشکی پوشیدم و ی کفش اسپرت مشکی هم پوشیدمو چمدونو برداشتم و رفتم پایین .مامان بابا روی مبل نشسته بودن و با دیدن من بلند شدن مامان-بریم رفتیم توی پارکینگ و بابا پشت فرمون نشستو مامان کنارش جای گرفت و چمدونارو گذاشتم توی صندوق عقب و سوار شدم و راه افتادیم .مثل همیشه که توی ماشین دراز میکشیدم دراز کشیدم و چشامو بستم و به خواب عمیقی رفتم

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

 نـــــــــــــــــــــــــــــــه هاکان مراقب بــــــــــــــاش همینقدر صدای مامان رو شنفتم و یهو یک درد بــــــــدی توی سرم و پام پیچید و از هوش رفتم *** -تورو خدا پااااشو .ابجی من دیگه تحمل ندارم .ابجی خوااااااااهش میکنم پــــــــــاشو .ابجی دستمو اروم تکون دادم و چشامو با زوووور باز کردم .انگار یک دیوار روم افتاده باشه درد بدی داشتم . -اقای دکتر .اقای دکتررررر چشاشو بـــــــــاز کـــــــــــرد .اهونس توهم دکتری یک کاری بکن چشماشو باز کردههه اهونس-صبرکن االن دکتر میاد زن داداش اردیان-تحمل کن یکم دلینا اومد سمتمو دستمو گرفت-ابجی دق مرگم کردی چرا چشمای خوشگلتو باز نمیکردی .دارم میمیرم دختر خیلی خوشحالم -آ….ب دلینا-گلم االن دکترت میاد فکرنکنم باید چیزی بخوری یک دکتر که دورشو پرستار گرفته بود اومد سمتمو چند چیز با پرستارا گفتن و توی برگه نوشت دکتر-ببرینش به بخش اینو گفت و رفت و اهونسم دنبالش راه افتاد .دستگاهارو ازم جدا کردن و گذاشتنم روی یک تختو بردنم به بخش .خیلی درد داشتم .پرستار یک مسکن بهم زد و رفت بیرون و دلینا و اردیان و اریستا و اهونس اومدن تو دلینا دستمو گرفت-سیلوانا تو که کشتیم خواهری اریستا-دختر خیلی مقاومی .سیلوانا دلم برات تنگ شده بود یک لبخند بهشون زدم -پس .با..با ..کجا..س؟م..ا.ماــن..کجا..س؟؟ ۱۱ قشنگ غم رو توی چشاشون دیدم .

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

ترسیدم.اشک تو چشای دلینا و اریستا جمع شده بود -اصن ..م..ن .ا.ین.جا چیکا..ر م.یکنم؟؟ دلینا زد زیر گریه و اریستا اشکش میریخت .اصن نمیفهمیدم چی شدع .یعنی چی؟.چرا اینطوری میکنن؟؟؟اردیان اریستا و دلینارو برد بیرون و ی چیزی در گوش اهونس گفت که اهونس معلوم بود که ناراضیه .اردیان رفت بیرون و نگاه اهونس کشیده شد سمت من -اهونس .مامان..با…با م کج..ان اهونس یک نفس گرفت و چشاشو بست و اومد سمت من اهونس-ببین سیلوانا یک چیزی میخام بگم که حالتو خیلی بد میکنه ..ولی تو ..تو خیلی قوی هستی و میتونی با این کناربیای ..عمو ..عمو گفت باهاش کناربیای -میشه بگی چی شـــــده؟؟؟ صدام برگشته بود و میتونستم راحت حرف بزنم اهونس-عمو و زن عمو ..ببین توی راه رفتن به شهرستان ماشینتون بایک کامیون برخورد میکنه و ..عمو و عمو و زن عمو میمیرن و تو .تو شش ماهه توی کمایی دهنم باز مونده بود .چن د دقیقه تو شوک بودم بعد یواش یواش اشکام میریخت و بعد به هق هق افتادم .خدای من باورم نمی شد .خدایا چــــــرا من زنده دراومدم ـچـــــــرا نبردیــــــم..بلند زدم زیر گریه که اهونس رفت بیرون و دلی و اری اومدن تو و اونام گریه میکردن ..بغلم کردن و دلداریم میدادن -خــــــــــــــدایا چـــــــــــــرا نبردیــــــــــــــم دلی-اخه نامرد توهم اگه میرفتی من به چه امیدی زندگی میکردم هان؟؟؟

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

 با هق هق گفتم-نمیــــــــخام این زندگی رو .خـــــــــــــدا در باز شد و چند پرستار اومدن و بهم ارامبخش زدن همینجور که هق هق میکردم کم کم چشام سنگین شد و.. -* االن شش ماه از اون اتفاق لعنتی میگذره و امروز ۲۰شهریوره .ختم سال مامان بابا بود و سر خاکشون بودیم .من و دلی و اری یک سمت خاک و اردیان و اهونس و اروید)پسرعممون(اونور خاک بودن .همونجور اشکام میومد و به خاکا زل زده بودم .مامان کجایــــــــی..بابـــــــا اردیان-سیلوانا بسه دیـگه خودتو کشتی دلی-خواهری بسه ..بابا و مامان دارن زجر میکشن تورو اینجوری میبینن .بسه ولی من همونجور اشک میریختم دلینا و اریستا کمکم کردن و بلندم کردن دلینا-اردیان ماشینو روشن کن اردیان رفت و ماشینو روشن کرد و منو سوار کردن .جونی برام نمونده بود این شش ماه فقط اشک میریختم و چیزی نمیخوردم .من خیــــلی تنها شدم .خیــــــــلی زیاد اردیان-سیلواناجان ازین به بعد با اهونس و اریستا خونه ی ما میمونین .خونه ی بابا و عمو رو میفروشیم — نــــــــه ..من میخام خونه ی خودمون باشم اردیان— نمیـــــ دلیی-اردیان االن نه ..میبینی که حالش بده اردیان-اخهــ دلی-اردیان ۱۳ اردیان ساکت شد و به رانندگیش ادامه داد .این شش ماهو خونه ی خودمون بودیم .نمیخاستم سربار دلی باشم اونا حق زندگی داشتن .ولی خب اریستا و اهونسم میرفتن اونجا .

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

هه انگار اردیان قصد کرده بود یتیم خونه بزنه با فکر این که االن منم یتیمم دوباره اشکام شروع به باریدن کردن .خــــــدایا دارم دیوونه میشم خودت کمکم کن با باز شدن در سمت خودم چشامو باز کردم دلینا بود که جلوی در ایستاده بود دلینا-عزیزم رسیدیم بیا پایین شونمو گرفت کمکم کرد تا پیاده شم هـــــــــوف اورده بود منو خونه خودشون .اخمامو توهم کشیدم و رفتم سمت ساختمون و واردش شدم دلینا-عزیزم این اتاقو برای تو اماده کردن بیا رفتیم طبقه ی باال و وارد اتاق شدیم .یک اتاق بزرگ بود که حموم و دسشویی هم داشت و دیوارا صورتی بود و پرده ها قرمز و تخت ترکیبی از قرمز و صورتی بود .هه چه شاد قبل این اتفاق عاشق این اتاق بودم .بی حال روی تخت دراز کشیدم دلینا-عزیزم نمیخای لباساتو عوض کنی؟ -خوبم دهنشو باز کرد که چیزی بگه ولی بیخیال شد و رفت بیرون کیفمو برداشتم و از توش بسته قرصمو دراوردم و یک ارامبخش خوردم و دراز کشیدم .ینی من باید اینجا زندگی کنم؟؟نـــــــــه.خب اریستاهم..اه نـــــــه نمیکنم مزاحم زندگی خواهرم نمیشم توی همین فکرابودم که کم کم چشام گرم شد و خوابم برد -دخترم؟سیلوانا جان چشامو باز کردم .بابا و مامان کنارم بودن سریع از تخت پریدم پایین -باباااااا .مامااان محکم بغلشون کردم .خدایا مررسی -میدونستم .میدونستم همش شوخیه .چرا با من این کارو کردین

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

مامان-دخترم .صبر داشته باش منتظر نگاشون میکردم بابا-عزیز دل بابا به خدا اذیت میشیم ما وقتی تورو اینجوری میبینیم .خواهش میکنم برگرد.مثل قبل شو مامان-دخترم اگه میخای ما اروم بخوابیم به حرف خواهرت گوش کن و بیا خونه ی اردیان بابا-بزار راحت بخوابیم دختر بابا .لطفا -چی میگین؟؟حاالکه اومدین میریم خونه ی خودمون مامان محکم ب غ ل م کرد و بابا پیشونیمو .ب.و.س.ی.د مامان-مواظب خودت باش .دلیناروهم اذیت نکن بابا-به حرف اردیانم گوش کن .خدافظ دختر گلم -کجا میرین؟؟؟ینی چی؟؟؟ کم کم مامان و بابا محو شدن و .هیچی نموند ازشون -نهههههههههههههههههههههههههههه -سیلوانااااااااااااااا چشامو باز کردم تو بغل دلینا بودم .وای خدایا همش یک خواب بود دلینا-عزیز دلم خواب میدیدی بلند زدم زیر گریه .مگه میشه این خواب خیییلی طبیعی بود .محکم دلینا رو به خودم فشردم -نمیخام دلینا .نمیییخام ..من مامان و بابامومیخام دلینا-عزیزم .وااای سیلوانا دیوونم کردی اخه مگه من نمیییخام؟؟چرا هممونو اذیت میکنی،؟،، ۱۵ -ببخشید از بغلش دراومدم و اشکامو پاک کردم و رو تخت دراز کشیدم دلینا-خودتو اذیت نکن ..بخواب عزیزم دستمو گرفت .دستشو فشردم .سرمو نوازش میکرد و کم کم خوابم برد … از شدت سردرد بیدار شدم .به سقف صورتیه روبه روم زل زدم .مامان چی گفت؟

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

بابا چی گفت؟من دیشب خواب میدیدم.گفتن به حرف دلی گوش کنم و بیام خونه ی اردیان ؟اره همینو گفتن ولی خوب من نمیخام سربار اینا باشم نمیییخام.اه خب مامان و بابا گفتن .هووووف بیخیالش بلند شدم و رفتم دسشویی و دست و صورتمو شستمو اومدم بیرون یک تونیک مشکی و ساپورت مشکی و شال مشکی پوشیدم و رفتم بیرون .همون موقه دراتاق روبه رویی باز شد و اهونس ازش بیرون اومد .این اینجا چه غلطی میکنه .اخمامو توهم کشیدم و راه افتادم و صدای قدماشو میشنیدم که اونم داره میاد پایین .از پله ها رفتم پایین و رفتم سمت اشپزخونه دلینا و اردیان داشتن صبحونه میخوردن اردیان-صبحت بخیر خواهرزن گرااام دلی-صبحت بخیر عزیزم بیا صبحونه بخور -صبح بخیر.نمیخام .دلینا یک قرص سردرد بده دلینا-عزیزم خوب شکم خالی که نمیشه قرص خورد بشین ی چیزی بخور هوووف رفتم و نشستم کنارش یک تیکه نون برداشتمو روش عسل ریختم و چپوندم تو دهنم اهونس-من میرم بیرون کاری ندارین؟ اردیان-نه داداش برو خدافظی کرد و رفت .واس خودم دو سه لقمه دیگه گرفتم و بلند شدم -دلینا خوردم حاال یک قرص بده

دانلود رمان زندگی سیاه و سفید

 دلی-چشم عزیزم بلند شد و رفت در یکی از کابینتا رو باز کرد و از توش یک بسته قرص دراورد و با یک لیوان اب داد دستم -مرسی قرصو از توش دراوردم و خوردم و لیوانو دادم دست دلی و خواستم برم بیرون که یاد مامان و بابا افتادم.اونا گفتن دلی رو اذیت نکنم .برگشتم و محکم دلی رو بغل کردم و گونشو ب*و*سیدم و بهش یک لبخند زدم .قشنگگگ چشای دلی و اردیان گرد شد .یک خنده ی بلند کردم و رفتم از اشپزخونه بیرون .لبخند زورکیمو گذاشتم بره و دوباره غم اومد تو صورتم خیلی تظاهر سخته ولی من ب خاطر اطرافیانم باااید تظااهر کنم . روی مبل روبه روی tvنشستم و برای تظاهر مثل همیشه پاهامو انداختم روی میز و tvرو روشن کردم و زدم pmc یک اهنگ خارجی داشت پخش می شد .گوشیمو دراوردم و تلگرام نصبیدم -دلـــــــــی صداش پر از تعجب از توی اشپزخونه اومد-جــــــونم

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب زندگی سیاه و سفید : PDF|APK|EPUB

سخه PDF به صورت کامل

دانلود با لینک مستقیم

نسخه ePub برای آیفون و آندروید و …

دانلود با لینک مستقیم

نسخه آندروید با فرمت Apk

دانلود با لینک مستقیم

منبع تایپ رمان : roman4u.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر