برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف
دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

فروش ویژه رمان های ایرانی عاشقانه اکشن هیجانی ترسناک و… خارجی و ایرانی

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و … کلیک کنید

دانلود رمان زاده تاریکی

دانلود رمان زاده تاریکی باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب زاده تاریکی : PDF|APK|EPUB

[IMG]

نام کتاب رمان : زاده تاریکی
نام نویسنده : ldkh
حجم رمان زاده تاریکی : ۵ مگابابت

خلاصه داستان رمان زاده تاریکی :
داستانه یه دختره.. دختری که میره توی دنیایی که حتی توی تخیلشم نیست.. به خواست خودش نمیره.. به زور و به اجبار اونو به اون دنیای پر از تخیلات میبرن.. وپای دختره قصه ما رو روی زمین اون دنیا میذازن… دنیایی که اتفاقات خوب و بدی رو براش به نمایش میذاره و سختی های زیادی رو بهش تحمیل میکنه و اونو تبدیل به زاده تاریکی میکنه، باید دید چی میشه؟… پایانه..(خودتون تلخ و خوششو حدس بزنین!)

دانلود رمان جدید

رمان جدید از ldkh زاده تاریکی

با صدای درینگ درینگ اف اف از روی مبل بلند شدم. بازم مثل همیشه جلوی تلوزیون خوابم برده بود. همینطور داشتم عین این جن زده ها به طرف ایفون میرفتم که دوباره صداش بلند شد.
ــ اه! چقدر پیله ست!
تصویر کتی روی صفحه ایفون افتاده بود.زیر لب ای وایی گفتم و سریع درو باز کردم، تازه داشتم میرفتم توی اتاقم که در خونه باز شد و قیافه عصبانی کتی روی من زوم شد.اومد توی خونه و جیغ جیغ کنان گفت:
ــ خدای من تو هنوز اماده نشدی ارتیمیس؟ هیچ میدونی من از کی تا حالا اون پایین منتظرتم؟
بدون توجه بهش رفتم توی اشپز خونه و دست و صورتم و شستم.بالاخره از حالت منگ بودن در اومدم و روبه کتی گفتم:
ــ چه خبرته حالا، الان میام.
رفتم توی اتاقمو درو قفل کردم، چون میدونستم این موقع ها کتی هیچی حالیش نیست. از توی کمد یه تیشرت مشکی با یه شلوار جین در اوردمو مشغول پوشیدنشون شدم. صدای کتی رو از پشت در شنیدم:
ــ الان بچه ها منتظر ما توی جنگلن زود باش!
در و باز کردم و برای اینکه حال و هوا عوض شه یه چشمک زدمو گفتم:
ــ بریم،من که امادم سرکار خانوم دیوووونه!
چشم غره ای بهم رفت و جلوتر از من راه افتاد. سوار ماشین من شدیم . بعد نیم ساعت روندن بالاخره به جنگل رسیدیم.
ماشینو یه گوشه پارک کردم.از ماشین پیاده شدیم.برای اینکه حرص کتی رو دربیارم گفتم:
ــ وای کتی ، فکر کنم بچه ها رفتن.
کتی:
ــ اگه اونا رفته باشن توهم با هاشون میری، منتها خونه نه،یه راست میری اون دنیا!
من:
ــ بی تو که لطفی نداره!داره؟
کتی:
ــ ارتیمیس!

دانلود رمان زاده تاریکی

خندیدم. همیشه با شیطنتام کتی رو اذیت میکردم و به حرص خوردنش میخندیدم. خدا میدونه حرص دادن کتی چقدر کیف میده!
دیگه توی جنگل بودیم که صدای جیغ چندتا دختر مارو از جا پروند! به طرف صدا که برگشتیم، سه تا دختر دیدم که داشتن با دهنای باز شده از جیغ میومدن طرفمون. سریع رفتم پشت کتی قایم شدمو گفتم:
ــ‌کتی اون فیلمه رو یادته توش سه تا دختره زامبی بودن؟ اینا همونان!
کتی:
ــ دیوونه اینا جولیا و سلنا و الیس هستن.
ــ په چرا عین کروکودیل دهنشون بازه؟؟
دهن باز کرد جواب بده که اون سه تا زامبی به ما رسیدن و تقریبا نیم ساعت با اون دهنای بازشون دنبالمون کردن.نفس نفس زنان رفتیم توی چادر. یه لگد نثار جولیا کردمو گفتم:
ــ فقط دستم بهت برسه من میدونم باتو!
هممون باهم شروع کردیم به خندیدن که سلنا روبه کتی گفت:
ــ چرا اینقدر دیر کردین؟؟
کتی:
ــ این خرس خانوم مقصر بود!
نگاه هرجهار تاشون زوم شد روی من. اب دهنمو قورت دادمو گفتم:
ــ اصلا خرس چی هست…؟؟ نکنه به کتی میگین خرس اره؟
صدای خنده همه رفت بالا به جزء کتی که داشت با حرص نگام میکرد منم با لبخند ‍ژوکوند داشتم تو چشمای ابیش نگاه میکردم.کتی خیلی روی هیکلش حساس بود، همچین یکمم تپل بود، برای همین بهش گفتم خرس!کتی بادستش زد به کمرمو گفت:
ــ هیییششششش! هرکی حرف بزنه جفت پا میام تو دهنش.
من:
ــ‌کتی بروسلی میشود!
اون سه تای دیگه بزور خندشون رو خورده بودن، اینو میشد از قیافه هاشون که به سرخی میزد فهمید.کتی:
ــ میخوای برات یه بروسلی بیام ؟
من:
ــ وای جناب بروسلی به من جکی جان رحم کنید!
کتی:
ــ چون برای جکی جان احترام قائلم رحم میکنم.
وضعیت دیگه سفید شده بود، برای همین خنده اون سه تفنگدار رفت به هوا!
با صدای شیکم نداشته ام رو به بچه ها گفتم:
ــ جمع کنین دهناتونو برین برای من یه چیزی بیارین مردم از گشنگی!
کتی خودشو زد به مردن. جولیام خودشو زد به غش کردن. سلنام خودشو به خوابیدن زد. کتی همونطور که چشماش بسته بود گفت:
ــ فقط شما دوتا موندید ، برین صبحانه رو بیارین!
من:
ــ کتی قرار بود باهم بریم اون دنیا ولی مثل اینکه تو بیشتر از من هول بودیا!بالاخره خدا بیامرزتت!
چشمای کتی باز شد و گفت:
ــ کوفت!
من:
ــ وای بچه ها مرده زنده شد!
بعد خودمو زدم به مردنو گفتم:
ــ حالا شما دوتا موندین، یالا پاشین.
کتی یه لعنتی زیر لب گفتو همراه الیس رفت بیرون.

دانلود رمان زاده تاریکی

هممون به حال ادمیزاد برگشتیم. روبه سلنا گفتم:
ــ توهنوزم کلاس میری؟
سلنا:
ــ اره، چطور..؟!
من:
ــ برامون یکم اواز بخون!
جولیا:
ــ اوووووو!
سلنا:
ــ درد،میخونم خوبشم میخونم، اوهوم اوهم.
بعد شروع کرد به خوندن اهنگbirthdayسلنا گومز:

Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Every night’s my birthday

هرشب تولدمه
They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Jazz it up, jazz it up
صدای جاز رو بالاببر، صدای جاز رو بالاببر

Happy as can be, falling into you, falling into me

شادی اونجوری که میتونه باشه،در تو سقوط می کنم،در من سقوط کن
How do you do, calling me the queen, baking cream

ازآشنایی تون خوشوقتم،دعوت ملکه از من،بکینگ کرم
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن
So yummy
چه جالب
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Every night’s my birthday

هرشب تولدمه
They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that
وقتی به مهمانی اینجوری میرم

Jazz it up, jazz it up
صدای جاز رو بالاببر، صدای جاز رو بالاببر
Feeling fine and free

احساس خوبی و رهایی
Crashing into you, crashing into me, so yummy

درتوخرد شدن،در من خرد شدن،چه حالب
It’s all I wanna do, come and dance with me, pretty please

این همه ی کاریه که می خوام انجام بدم،بیا و با من برقص،خواهش می کنم زیبا برقص
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن

Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Every night’s my birthday

هرشب تولدمه

They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم

Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Every night’s my birthday

هرشب تولدمه
They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم

Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن

Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Every night’s my birthday

هرشب تولدمه

دانلود رمان زاده تاریکی
They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday
When I party like that
وقتی به مهمانی اینجوری میرم

Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Every night’s my birthday

هرشب تولدمه
They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that
وقتی به مهمانی اینجوری میرم

Every night’s my birthday

هرشب تولدمه
They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم

همزمان با تموم شدن اهنگ، الیس و کتی داخل شدن. الیس سوتی کشید و گفت:
ــ معلومه این کلاس رفتنان بیخودی نبوده!
سلنا:
ــ پس چی فکر کردی؟
الیس به علامت تسلیم شدن دستاشو بالا بردو گفت:
ــ من که فکری نکردم!
بچه ها از قیافه خنده دار الیس خندشون گرفته بود.کتی صبحانه رو اماده کردو گفت:
ــ اینم از صبحانه!
اولین نفر که پرید طرفشون من بودم.الیس زیر لب گفت:
ــ فکر کنم منظورش از خرس ارتیمیس بود.
بدون اینکه سرمو بالا بیارم خیره تو چشمای ابیش گفتم:
ــ شنیدم چی گفتیا!
سرشو انداخت پایین.
لقمه رو توی دهنم گذاشتمو گفتم:
ــ دیگه تکرار نشه.. حالام بیا غذاتو بخور.
جولیا:
ــ ایییی.. صدبار دارم بهت گفتم با دهن پر حرف نزن، اشتهام کور شد.
روبهش با خنده گفتم:
ــ خوب بیناش کن خانوم دکتر.
جولیا چشم غره ای بهم رفت و گفت:
ــ من دندونپزشکم نه چشم پزشک !
به حرفش خندیدم.جولیا رشتش پزشکی بود و تازه لیسانسشو گرفته بود، ولی من تازه همین چهار ماه پیش دبیرستانم تموم شد و اومدم دانشگاه. با صدای کتی عین ادم شروع کردیم به خوردن:
ــ دیگه تمومش کنین، صبحانتونو بخورین وگرنه خودم میکنم توی حلقتون.
ریز ریز خندیدم، میدونستم هنوزم از رودستی که تازه سر مردن و زنده شدن ازم خورده بود عصبانیه.برای همین ترجیح دادم چیزی نگم و فقط بخورم. غذا که تموم شد کتی و الیس و جولیا اروم رفتن کنار. جولیا با خنده گفت:
ــ این دفعه نوبت شماست که جمع و جورش کنین.
پوفی کردمو گفتم:
ــ ای بخشکی شانس!
همراه با سلنا وسایلو جمع کردیم و رفتیم بیرون چادر. داشتم زباله هارو توی پلاستیک میریختم، که صدای چخ چخ برگ اومد. سلنا اب دهنشو قورت داد و گفت:
ــ هی ارتیمیس، فکر کنم اونجا جنی چیزی باشه.
روبهش گفتم:
ــ باز تو خل شدی؟ جن کجا بود این موقع روز.
دوباره صدای چخ چخ اومد، اینبار سلنا اومد پشت من قایم شد، سرمو به طرفش چرخوندمو گفتم:
ــ دارم میگم چیزی اینجا نیست، اخه از چی میترسی؟ از یه چخ چخ ساده؟
با تموم شدن حرفم یه خرگوش از لای بوته ها پرید بیرون و پا به فرار گذاشت. نفس اسوده سلنا رو پشت گردنم حس کردم. سلنا با صدایی که تقریبا میلزید گفت:
ــ هووفف!مردم از ترس!
دهن باز کردم چیزی بگم که جولیا پرید وسط:
ــ چرا اینقدر طولش دادین؟
به طرف جولیا برگشتم و گفتم:
ــ چیزی نیست..
به سلنا نگاه کردمو ادامه دادم:
ــ حواسمون به یه خرگوش پرت شد.
سرشو تکون داد و رفت داخل چادر. سلنا با قدردانی نگام کردو گفت:
ــ خیلی ازت ممنونم که نگفتی، وگرنه این جولیای بی جنبه تا اخرش روی اعصابم راه میرفت.
دستشو گرفتمو گفتم:
ــ قابلی نداشت، ولی ترس توهم بی مورد بودا!
سرشو انداخت پایین که موهای بلوندش صوتشو پوشوند. دوباره سرشو بالا اوردو گفت:
ــ اخه نمیدونم چرا.. خیلی از جن میترسم!میشه به کسی نگی؟
من خندیدمو گفتم:
ــ معلومه که نمیگم… چه دلیلی داره که برم بگم؟
سلنا نفس اسوده ای کشیدو گفت:
ــ اخه خیلی ها توی دبیرستان اذیتم میکردن، دیگه نمیخوام برای دانشگاهم همچین اتفاقی بیوفته
بهش لبخند زدم.میتونستم درکش کنم ، چون منم وقتی توی دبیرستان بودم به خاطر اینکه پدرو مادرم مرده بودند خیلی مسخرم میکردن، ولی من جلوشون در میومدمو نمیذاشتم بیشتر از این توی زندگیم فضولی کنن، ولی سلنا این روحیه جنگیدنو نداشت، به خاطر همینم از ترساش به هیچکس نمیگفت.
باهم رفتیم داخل چادر و نشستیم.روبه کتی گفتم:
ــ چی میگفتین؟
الیس:
ــ داشتیم درباره چیزای تخیلی صحبت میکردیم.
ابروهامو انداختم بالا و گفتم:
ــ منظورت چیزای مزخرفه دیگه؟
الیس:
ــ به نظرت جن مزخرفه؟
گوشیمو از توی جیبم دراوردم و همین طور که داشتم جیملمو چک میکردم گفتم:
ــ از نظر من اره، وقتی چیزی رو باچشمات ندیدی یعنی چیز بیخودیه.
جولیا:
ــ شاید خون اشام و گرگینه ها واقعیت نداشته باشن، ولی فرشته ها شیاطین و اجنه قطعا واقعیت دارن.
نالیدم:
ــ خدای من … تو واقعا ساده ای جولیا!
جولیا:
ــ ولی اجنه ها وجود دارن اینو بهت ثابت میکنم!
پوفی کشیدمو گوشیمو گذاشتم توی جیبم.حاظر بودم از درخت پرت بشم پایین تا بتونم ثابت کنم همچین موجودات ماورائی وجود نداشتن،ندارن و نخواهند داشت!منتها نمیدنم چرا انسان ها اینقدر ای کیو شون پایینه که این چرندیاتو باور میکنن…به هر حال نمیشه کاری کرد.
روبه بچه ها گفتم:
ــ بچه ها پاشین بریم بیرون یه عکسی چیزی بگیرم، ناسلامتی اومدیم جنگلا!
همه موافقت کردن. بچه ها رفتن بیرون به جزء سلنا، بهش نگاه کردم، توی چشای درشت قهوای ایش میشد ترس و حس کرد. روبهش گفتم:
ــ از چی میترسی؟ اینا چیزی جزء مزخرفات نبودن، بیخود ذهنتو درگیر این چیزا نکن.
سلنا با چشمایی که توی ترس موج میزد خیره به چشمام گفت:
ــ هر کاری میکنم ولی نمیشه، ناخوداگاه ذهنم میره طرفشون.
توی دلم به ترسو بودنش اعتراف کردم.روبهش مطمئن گفتم:
ــ نگران نباش فقط همراه من راه بیا همین، این که دیگه ترسی نداره؟
سلنا مشتشو زد به بازوم و گفت:
ــ دیگه اینقدرام ترسو نیستم!
ــ پس پاشو بریم که الان دوباره میوفتن روی سرمون!با هم دیگه رفتیم توی جنگل، صدای پرنده ها فضا رو قشنگ تر میکرد، مخصوصاً با بودن برگای زرد و قرمز زیر پامون و له شدنشون فضارویایی تر میشد.همیشه از له شدن برگا حس خوبی داشتم، نمیدون چرا هم لذت بخش بود هم احساس میکردم که دارم دشمنامو زیر پام خوردشون میکنم، که خیلی بیشتر باعث لذت میشد!باصدای سلنا از فکر برگا اومدم بیرون:
ــ هی اونجارو چه قشنگه!بریم یه عکسی بگیریم.
به صحنه روبه روم نگاه کردم،واقعاً زیبا بود!گوشیمو از توی جیبم در اوردمو رفتم توی دوربین.به سلنا گفتم:
ــ بدو بریم یه سلفی بگیریم.
باهم راه افتادیم، رفتیم بالای یه سنگ خیلی بزرگ.بادسستامون کمر هم دیگ روداشتیم.
ــ تاسه میشمورم
ــ باشه… فقط ارتیمیس یه وقت نیفتیم؟
باخنده گفتم:
ــ فوقش کارمون میکشه به بیمارستان.
بادستش یه نیشگون ازم گرفت.ــ اوووووچ!چیکار میکنی؟اخ.. درد میاد!
سلنا:
ــ تا تو باشی منو اذیت نکنی!حالا بشمور.
نه مثل اینکه اینقدرام بی رو نبود!
ــ ۱٫٫٫۲٫٫٫۳!
ــ‌ چیلیک!
عکس گرفته شد. باهم اومدیم پایین که سروکله اون سه تا پیدا شد.کتی:
ــ شما کجا بودین؟

سلنا:
ــ داشتیم باهم سلفی میگرفتیم مشکلیه؟
الیس:
ــ خب با ما میومدین دیگه!
دست به سینه گفتم:
ــ اونجوری که شما گازشو کرفتین، کانگرو هم به پاتون نمیرسید، چه برسه به ما!
جولیا:
ــ خیلی خب حداقل الان بگیریم.
کتی:
ــ بریم اونجا، خیلی قشنگه!
الیس :
ــ اره واقعـ.. صبر کن ببینم شما اینجا عکس میگرفتین؟
خیره توی چشماش گفتم:
ــ اره چطور؟؟
الیس:
ــ خیلی بدجنسی ارتیمیس چرا به ما نگفتی؟
با یه لبخند شرارات امیز گفتم:
ــ جمله قبلیمو یادت رفت؟
الیس:
ــ شرور!
ریز خندیدم. باهم دست جمعی چند تا سلفی گرفتیم، خداییش خیلی با حال شده بود ، تا اینا بیان عکس بگیرن من کلمو یا دستمو جلوی دوربین میگرفتم که داد همشون به هوا میرفت.بالاخره بعد هزار تا سلفی گرفتن و تموم شدن،شارژ موبایل کتی دوباره رفتیم توی چادر.دراز کشیدو روبه بچه ها گفتم:
ــ بچه ها این کتی که نذاشت بخوابم، حالام میخوام بخوابم پس سروصدا نکنین!
جولیا:
ــ بیخیال!
چشم غره ای بهش رفتم که ساکت شد. همیشه چشم غره من کارخودشو میکرد، حالا نمیدونم به خاطر این بود که رنگ چشام طوسی تیره هستش یا یه چیزه دیگه! به هر حال مهم این بود که کار خودشو میکرد.
سرمو گذاشتم روی دستامو کم کم چشام گرم شد و خوابیدم….
****شب ساعت ۸ ****
با تکونایی که میخوردم بیدار شدم، چهره الیس جلوی چشمم بود، خمیازه ای کشیدمو گفتم:
ــ چیشده الیس؟
الیس با لبخند گفت:
ــ بیا میخوایم دور اتیش سیب زمینی کباب کنیم.
اوه! من چقدر خوابیده بودم؟سریع بلند شدمو و گفتم:
ــ ساعت چنده الیس؟
الیس:
ــ هشت ، مثل اینکه خیلی خوابیدی!
سرمو تکون دادمو گفتم:
ــ فکر کنم رکورد زدم!
الیس خندید و گفت:
ــ همیشه ادمو میخندونی!
صاف زل زدم تو چشماش و گفتم:
ــ مگه دلقکم؟
الیس:
ــ یه چیزی بیشتر از اون.
به تا ابرومو انداختم بالا و گفتم:
ــ من دلقکم؟
دانلود رمان زاده تاریکی
الیس باخنده گفت:
ــ بالا تر!
یه جیغ خفیف کشیدمو دنبالش کردم ، دور اتیش داشتم دنبالش میکردم، بقیه هم داد میزدن:
ــ بدو بدو بدو بدو،… بگیرش بگیرش بگیرش بگیرش.
بالاخره گرفتمشو شروع کردم به قلقلک دادنش که خندش به هوا رفت:
ــ خخخخخ،نکـ.. خخ ارتیمیس!
ولش کردمو گفتم:
ــ اینم بابت بدهیم.
بعد رفتم روی یکی از تخت سنگا نشستمو یه سیب زمینی توی سیخ کردمو گذاشتمش توی اتیش. همه مشغول سیب زمینی هاشون بودن و سکوت برقرار شده بود. صدای هو هو جغد فضا رو جالب تر میکرد. سرمو گرفتم بالا و به ماه کامل امشب که مرموز تر و سفید تر از همیشه بود نگاه کردم. عاشق شب بودم و از روزای افتابی متنفر! همیشه این حس مرموزی و ارامشی که شب داشت و دوست داشتم، انگار یه چیزی پشت این ارامش بود.
با صدای جولیا از نگاه کردن به ما دست برداشتم. جولیا:
ــ بچه ها امشب ماه کامله.
دوباره به ماه خیره شدمو گفتم:
ــ که چی؟
الیس:
ــ خب امشب شب گرگینه هاست!
پوفی کشیدم.از چیزای تخیلی بدم نمیومد، فقط اونارو به عنوان تخیل دوست داشتم، ولیاصلا دوست نداشتم توش غرق شم! مثل بقیه ادما. به سلنا نگاه کردم تا عکس و عملشو ببینم. ولی در کمال حیرت دیدم که نیست!
روبه بچه ها گفتم:
ــ سلنا نیست!
همه به جای خالی سلنا نگاه کردیم و از سرجاهامون بلندشدیم، کتی:
ــ ارتیمیس تو میدونی کجا رفته؟
متعجب گفتم:
ــ من چه میدونم!
کتی دستی توی موهاش کشیدو گفت:
ــ خیلی خب، ارتیمیس تو همینجا بمون و مراقب چادر باش شاید سلنا برگرده، الیس ، جولیا بامن بیایین، باید بریم دنبال سلنا.
بعد باهم رفتن، سرجام نشستم و به سیب زمینیم که حالا برای خوردن اماده شده بود نگاه کردم، اروم درش اوردم و مشغول خوردن شدم.باد شروع به وزیدن کرده بود و موهامو به بازی گرفته بود،دستامو دور خودم حلقه کردم تا از شدت سرما تنم کم کنم ولی این سرما فرق داشت، این سرما از ترس من بود.باد اتیش و هم به بازی گرفته بود،اتیش هرلحظه داشت کم تر میشد، بلند شدم که برم توی چادر ولی باصدای چخ چخ برگ سرجام ایستادم. ترسم دوبرابر شده بود.
اروم گفتم:
ــ سلنا تویی؟
دوباره صدای چخ چخ برگ اما اینبار نزدیک تر!میتونستم تپش قلبمو حس کنم که داشت دیوانه وار میکوبید. با خاموش شدن اتیش همون قدر نوری هم که بود ازبین رفت. تاریکی درورمو گرفته بود، چیزی جزئ تاریکی نبود، تنها صدایی که بود صدای چخ چخ بر بود که هر لحظه بیشتر میشد،دوباره گفتم:
ــ سلنا تو هس .. هستی؟
صدام میلرزید، ناخوداگاه به ماه نگاه کردم، ماهی نبود! ابر ها اومده بودن جلوی ماه و نمیذاشتن ماه دیده شه. اب دهنمو پشت سرهم قورت میدادم، دهنم خشک شده بود،سرمو اوردم پایین که دوتا چشم بزرگ سیاه که توی پنچ سانتیمتری صورتم دیدم. دیگه تنم نمیلرزید، فقط با تمام ترسی که داشتم زل زده بودم توی اون چشمای سیاه. به خودم اومدم و جیغ زدم :
ــ کتـــــییییییی کمــ..
ولی دستی که خیلی سرد بود مانعم شد و کم کم به خوابی عمیق فرو رفتم…
*************
صدا ها نامفهوم بودن، اروم چشمامو باز کردم ولی فایده ای نداشت چون همه چیرو تار میدیدم،خواستم دستمو تکون بدم ولی نشد، انگار با طناب بسته بودنش،اروم نشستم، چشمامو چندا بار بازو بسته کردم تا تونستم اطرافمو تشخیص بدم، با بهت گفتم:
ــ اینجا کجاست؟
یهو یه دختره گفت:
ــ زندان!
من:
ــ چی؟!
دختره کناریش که لباس عجیب قریبی داشت، یه چیزی که شبیه یه ردای قرمز بود گفت:
ــ نشنیدی؟ اینجا زندانه.
یعنی چی که اینجا زندانه؟؟ برای جواب گرفتن به اونجایی که توش بودیم نگاه کردم، میله هایی که سفید و آغشته به مایعی قرمز بودن و نمیدونم چین… دیواری سفید و با سقفی بلند،به این فکر میکردم که چجوری به این جا اومدم، بجایی که خودمم نمیدونم کجاست!به داخل نگاه کردم،دوتا دختر و با سه تا پسر که دهن دوتاشون ردی از خون بودو بیهوش افتاده بودن و اون یکی هم بی حدف به درودیوار خیره شده بود، باپام به پای پسره لگد زدمو گفتم:
ــ تو میدونی ماکجاییم؟
پسره بی روح زل زد توی چشمام و سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت. لعنتی زندانیام مثل این زندان کذایی بیروح و سرد بودن.رو به به دختره گفتم:
ــ این چرا جواب نمیده؟
دختره:
ــ چون زبونشو از دهنش در اوردن، همونطور اون دوتا ی دیگه.
بابهت به لبای دختره نگاه میکردم که بالا پایین میشد، هیچی نمیفهمیدم، فقط یه جمله مثل پتک میخورد به کلم،
” چون زبونشو از دهنش دراوردن”.. پس به خاطر همین بودکه دهنای اون دوتا پر از خون بود؟زیر لب گفتم:
ــ لعنتی اینجا کجاست؟
که صدامو دختره بالباس عجیب غریب شنید و گفت:
ــ تو جاسوسی؟
پوزخند زدمو گفتم:
ــ جاسوس؟
بعد با عصبانیت اضافه کردم:
ــ من و دوستا م اومده بودیم جنگل برای خوشگزرونی، تا یکم حال و هوام عوض شه، ولی یکی دستشو گذاشت جلوی دهنمو بیهوش شدم، چشمام و باز کردمو خودمو توی این زندان لعنتی دیدم، حالا من به نظرت جاسوسم؟
.. ارههههه؟
تیکه اخرشو با داد گفتم، که سر پسره اومد بالا و خیره توی چشمام شد.
دوباره دوجفت سیاه اومد جلوی چشمم، تنم لرزید و مور مور شد،زیر لب گفتم:
ــ لعنت به اون چشما!
یهو یاد گوشیم افتادم، دستمو بردم کنار جیبمو درش اوردم ، اون دوتا دختره با تعجب داشتن نگاه میکردن، متعجب گفتم :
ــ تا حالا گوشی ندیدین؟
متعجب گفتن:
ــ چی..؟!
پوفی کردمو بادستم رمزشو زدم، چندتا پیام توش بود، بازش کردم، توی اولی که ز کتی بود نوشته بود:
ــ ارتیمیس کجایی؟.. هرجا هستی بیا.
پیام دومم از کتی بود، با خوندن پیام روح از تنم رفت:
ــ ارتیمیس، هرجا هستی زود بیا، سلنا.. جسدش پیدا شده.
گوشی از دستم افتاد پایین و بابهت به صفحه گوشیم زل زدم… پسره خودشو کشید جلو و نگاهی به گوشی انداخت و بعد بهت زده رفت کنار.یه قطره اشک از چشمام سر خورد… یاد خاطرات همین امروزمون افتادم، ترسش از جن، قایم شدنش پشت من، اواز خوندنش،و اخر… جای خالیش!دلم برای صداش تنگ شده بود.صداش! اره ظبطش کرده بودم،
گوشی رو برداشتمو صداش و روی پلی گذاشتم:Tell em that is my birthdayبهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Every night’s my birthday

هرشب تولدمه
{همراه باهاش زمزمه کردم}
They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Jazz it up, jazz it up
صدای جاز رو بالاببر، صدای جاز رو بالاببر

Happy as can be, falling into you, falling into me

شادی اونجوری که میتونه باشه،در تو سقوط می کنم،در من سقوط کن
How do you do, calling me the queen, baking cream

ازآشنایی تون خوشوقتم،دعوت ملکه از من،بکینگ کرم
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن
So yummy
چه جالب
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Every night’s my birthday

هرشب تولدمه
They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that
وقتی به مهمانی اینجوری میرم

Jazz it up, jazz it up
صدای جاز رو بالاببر، صدای جاز رو بالاببر
Feeling fine and free

احساس خوبی و رهایی
Crashing into you, crashing into me, so yummy

درتوخرد شدن،در من خرد شدن،چه حالب
It’s all I wanna do, come and dance with me, pretty please

این همه ی کاریه که می خوام انجام بدم،بیا و با من برقص،خواهش می کنم زیبا برقص
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن

Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Every night’s my birthday

هرشب تولدمه

They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم

Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Every night’s my birthday

هرشب تولدمه
They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم

Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن
Blow your dreams, blow your dreams, blow your dreams away with me

به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن، به رویاهات فوت کن با من دور بشن

Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه

دانلود رمان زاده تاریکی
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Every night’s my birthday

هرشب تولدمه
They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday
When I party like that
وقتی به مهمانی اینجوری میرم

Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرم
Every night’s my birthday

هرشب تولدمه
They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that
وقتی به مهمانی اینجوری میرم

Every night’s my birthday

هرشب تولدمه
They dont know, so it’s okay

اونا نمی دونن ،پس این خوبه
Tell em that is my birthday

بهشون بگو که تولدمه
When I party like that

وقتی به مهمانی اینجوری میرماهنگ تموم شده بود، همه به جزء پسره بهت زده داشتن نگاهم میکردن… پاهامو توی شکمم جمع کردمو سرمو روش گذاشتم و به اتفاقاتی که برام افتاد فکر کردم…حدود یه ساعت بود که داشتم فکر میکردم که باصدای باز شدن در سلول ما، سرمو به طرف در چرخوندم که خشکم زد.
یه مرد با موهای و چشای سیاه در حالی که لباس سفیدی مثل ارواح به تن داشت گفت:
ــ پاشین باید بریم برای مراسم.

دانلود رمان زاده تاریکی
صداش، عجیب زیبا و در عین حال ترسناک بود. همه پاشدن و به سمت بیرون رفتن ولی من هنوز نشسته بودم. مرده با اون چشایی که من و یاد اون جفت چشم ترسناک میانداخت رو به من گفت:
ــ بهتره بلند شی.
نمیدونم چرا ناخوداگاه به حرفش گوش دادم و بلند شدمو مثل بقیه همراش را افتادم. از راه روی باریکی در حال عبور بودیم،
راهرویی که کفش ردی از خون بود و چیزی که وحشتناک ترش میکرد صدای جیغ و فریاده های بود که نمیدونم از کجا میومد.
تمام سلول ها پر بود از دخترا و پسرا که به طور فجیحی ازشون خون اومده بود. در تمام طول راه تنم میلرزید و چیزی که این لرزشو بیشتر میکرد اسکلت های انسانی بود که از دیواره بعضی از سلول ها اویزون شده بود.

به یه در بزرگ چوبی رسیدیم، مرده که دقیقا کنار من بود رفت جلو و دستش رو روی در گذاشت و یه چیزی زیر لب گفت که در باز شد، ولی من بهت زده به اون مرد عجیب و غریب خیره بودم که بدون اینکه پاش به زمین بخوره راه میرفت.مرده روبه ما گفت:
ــ راه بیوفتید(به من نگاه کردو ادامه داد) اسم من اتریس هستش، نمیخواد منو به اون اسم صدا کنی ارتیمیس!
اب دهنمو قورت دادمو چشم هایی که نزدیک بود از کاسه در بیادو به زمین دوختم و مثل بقیه راه رفتم،ولی چیزی که اذیتم میکرد جمله ای بود که عین خوره افتاده بود به ذهنمو نمیذاشت به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم ، دوباره جمله اومد توی ذهنم” اینجا یه دنیای دیگست”سرمو به شدت به اطراف تکون دادم که صدای اتریس رو شنیدم که گفت:
ــ ذهنت درست میگه.
سرمو به طرفش چرخوندمو بالاخره لب باز کردم:
ــ اینجا کجاست؟
اتریس به روبه روش خیره شد و گفت:
ــ جایی که تو و بقیه قربانی خواهید شد.
ناخوداگاه ایست کردم. اتریس هم ایست کردو گفت:
ــ بهتره راه بیای، باردومه که دارم بهت هشدار میدم!
بازم ناخوداگاه به حرفش گوش دادم،همین طور میرفتیم، تا حالا چندین راهرو رو باشکل و قیافه مختلف پشت سرهم گذاشته بودیم ولی هنوز خبری از قربانگاه نبود! با تصور قربانگاه تنم لرزید، وقتی دختر پسرا رو اونطوری شکنجه میدادن، به احتمال زیاد قرار بود بلایی بدتر از اینا سر من، یا ما بیاد.چشمامو بستم و به راهم ادامه دادم، دوباره چهره سلنا توی ذهنم جون گرفت، چشمامو باز کردم، بالاخره هرچی که بود تا چند دقیقه دیگه منم میرفتم پیش سلنا. نفسمو با اه بیرون فرستادمو به اتفاقایی که برام افتاد فکر کردم.’
چقدرررررر دلم برای کتی و سرزنش هاش تنگ شده بود!برای خرس گفتناش،برای جولیا مسخره بازیاش،برای بارون های لندن، برای الیس که همیشه بهش میگفتم الیس در سرزمین عجایب، ولی مثل اینکه قصه الیس داره برای منم پیش میاد، منتها داره خیلی زود تموم میشه… خیلی زود!اینبار به یه در نقره ای با نقوش زیبای طلایی رسیدیم، دوباره اتریس همون کارو تکرار کرد که در بازشد و من داخل مکانی شدم که توی عمرمم تصورشم نمیکردم! به تخت روبه روم که انگار تخت پادشاه ها بود خیره شدم، واقعا زیبا و خیره کننده بود ، طوری که همه چیرو فراموش کردم، جلوی پامونم یه فرش باریک نقره ای با نقوش طلایی بود، به درو دیوار نگاه کردم، پرده های نقره ای با نقوش طلایی، و خیلی چیزای دیگه که حیرت انگیز بودن.. دیگه داشتم کم کم به حرف ذهنم پی میبردم که صدای یه مرد حواسمو پرت کرد:
ــ نمیخوای انجام بدی اتریس؟!
به مدی که حالا روی تخت نشسته بود و ردای زیبایی بهتن داشت نگاه کردم، واقعاُ شگفت انگیز بود!اتریس سرشو خم کردو گفت:
ــ بله سرورم!
سرورم؟ متعجب به اتریس و بعد به مرد خیره شدم که دوباره مرده گفت:
ــ من پادشاه این سرزمین هستم.. دختر زمینی… ارتیمیس.
با تموم شدن این حرفش، سر اون دوتا دختر سریع چرخید طرف من . تعجبی نکردم، چون دیگه برام عادی شده بود یکی بیاد ذهنمو بخونه و بره!اتریس یه بشکن زد که یه شمشیرو یه تخته چوبی اماده شدن. باترس به صحنه روبه روم زل زدمو اب دهنمو قورت دادم.پادشاه خندیدو گفت:
ــ خیلی زود دست به کار شدی اتریس!
اتریس:
دانلود رمان زاده تاریکی
ــ باید هرچه زود تر تموم شه، حداقل خیال من از بابت سلامتی شما راحت میشه.
در عرض یه ثانیه امپراطور ناپدید شد و اومد جلوی اتریس و دست روی شونه اتریس گذاشت و گفت:
ــ وقتی جنگ تمام شد پاداش در شان خودت بهت میدم.
دوباره رفت روی تختش نشست و روبه اتریس گفت:
ــ شروع کن.
اتریس سرخم کردو به ما چهارتا نگاه کرد، نمیدونم درست دیدم یانه ولی انگار تردید داشت، ازبابت چیرو نمیدونم، ودر اخر این نگاه ها یه اسمی رو اورد:
ــ گلوریا.
سر دختر باردای قرمز به طرفش چرخید، بعد چند ثانیه گلوریا با چهر ای استوار و مغرور به طرف قربانگاه رفت که صدای پادشاه باعث شد ایست کنه:
ــ گلوریا، تو دختر باهوش و قوی هستی، با افتخارات قابل توجه، حیف همچین دختری قربانی شه، موافقی که جاسوس ما در سرزمین خودت باشی؟
چهره گلوریا سخت شد و گفت:
ــ ترجیح میدم سرم برای سرزمینم قطع شه ولی خیانت کار نباشم.
پادشاه قهقه ای سرداد که توی تمام تالار پیچید.بعد چند قدم به گلوریا نزدیک شدو گفت:
ــ خیلی خوب میشد که… جزئی از سرزمین ما بودی، ولی خب خودت نخواستی، (بعد با فریاد اضافه کرد) اتریس سرشو قطع کن!
پادشاه با چهره ای برافروخته به گلوریا خیره شد، گلوریا دوباره با همون غرور قدم برداشت و جلوی تخته زانو زدو سرشو روش گذاشت.چشمامو بستم تا این صحنه وحشتناک و که فقط توی فیلما دیده بودمش رو نگاه نکنم!تصور اینکه قرار منم عین گلوریا سرم با اون شمشیر زیبا در عین حال تنفر انگیز قطع شه تنمو به شدت میلرزوند.اروم نبودم، دلم ماه رو میخواست، ماهی که توی تنهاییام بهش خیره میشدم و اروم میشدم،ولی اینجا خبری از ماه ارامبخش من نبود! به افکار خودم پوزخند زدم،به اینکه حاظر بودم از درخت پرت شم ولی اینا واقعیت نداشته باشن، به اینکه چیزای تخیلی واقعیت نداشته باشن و به هزار تا حرف دیگه که حالا اونا چیزی جزء تخیل نیستن ، نبودند و نخواهند بود! صدای پادشاه با عث شد که چشمامو باز کنم:
ــ برای اخرین بار میگم، حاظری جاسوس من باشی؟
گلوریا سرخ شد و فریاد زد:
ــ هرگز! زود باشین سرمنو قطع کنین تا این همه تحقیر نشم.
پادشاه اومد جلو و شمیرو از دست اتریس گرفت و گفت:
ــ بذار بهش بفهمونم سرپیچی از دستور من یعنی چی!
گلوریا پوزخندی زدو گفت:
ــ برای من یعنی ازادی.
پادشاه شمیرو برد بالا خواست بافریاد پایین بیارتش که زمین شروع به لرزیدن کرد،به طوری که شمشیر از دست پادشاه افتاد زمین.
لعنتی، دلم گواهی میداد که قراره بدتر از اینا بشه.لرزش زمین بیشتر شد، گلوریا از فرصت استفاده کردو بادستش ضربه به تن پادشاه زد که افتاد پایین، شمشیرو برداشت و خواست بزنشتش به سر پادشاه که یهو زمین به طور وحشتناکی لرزید به طوری که همه افتادیم پایین. ناگهان صدای خیلی مهیبی پیچید که باعث شد به طرف اون صدا نگاه کنم، درکمال حیرت دیدم که بیشتر دیوار ریخته و پرده ها به اتیش کشیده شدن، ترسناک تر از همه کسایی بودن که با ردایی سیاه و کلاهی که صورتشون رو پوشونده بود در حالی که روی هوا معلق بودن و اتیش به اطراف پرت میکردن، هر لحظه به ما نزدیک میشدن.
با زحمت از روی زمین بلند شدم، که یهو یکی از همونا اومد جلوم. اختیار خودمو ازدست دادمو جیغ کشیدم که گلوریا پرید جلومو شمشیری رو توی تن اون موجود وارد کرد و موجود کم کم به گرده های سرخی تبدیل شدو توی هوا محو شد. همزمان حس ترس و بهت و خطر بهم حجوم اورد و همین باعث میشد من نتونم به هیچ چیزی فکر کنم، فقط تونستم برم
زیر تکه سنگی که قبلا دیوار بوده قایم بشم تا به سرنوشت مرگ دچار نشم. اروم سرمو بیرون اوردم. گلوریا در حال مبارزه بااون موجودات بود و مدام از دستش اتیش بیرون میمومد و به طرف اونا فرستاده میشد و همین من و متعجب میکرد، پادشاه و اتریس هم درحال مبارزه بودن. حس بیهوده بودن هم به حسام اضافه شد بود، احساس بی ارزشی میکردم، درحالی که گلوریا وحتی اون پادشاه در حال جنگ بودن من عین موش قایم شده بودم. صدای فریاد گلوریا باعث شد بیرون بیام ولی سرجام خشکم زد، گلوریا تمام تنش در حال سوختن بود. دیگه نتونستم تحمل کنم و خواستم برم طرف گلوریا که یهو یه طناب دورم حلقه شد. اینبار اون موجود جلوم بود، برای اولین بار صداشو شنیدم که فریاد زد:
ــ بسه، اتیش کشیدن بسه، همراه اسیرا به طرف گذر گاه میریم.
همه اون موجودا دست از به اتیش کشیدن و جنگیدن برداشتن ودر کسری از ثانیه،پادشاه وبه همراه اتریس و اون دوتا دختره و پسره عین من طناب پیچشون کردن.
با عصبانیت زل زدم به موجودی که منو طناب پیچ کرده بود و گفتم:
دانلود رمان زاده تاریکی
ــ اونارو ازاد کن.
قهقه ای زد و به پرواز در اومد و با به پرواز دراومدن اون منم چون طناب بهم وصل بود معلق به پرواز اومده بودم و جیغ میزدم
چون ترس از ارتفاع داشتم. از کاخ رفتیم بیرون ولی من هیچی نمیدیدم چون چشمام بسته بود. باد مثل شلاق به صورتم میخورد و همین اعصابمو بهم ریخته بود،پاهام از ترس بی حس شده بوده طوری که مطمئن بودم اگه روی زمین فرود بیایم هم برای نیم ساعت نمیتونم راه برم! سعی کردم ترس رو کنار بذارم ولی نمیشد، همش تصور میکردم که الان طناب پاره میشه و من میفتم زمین. ای کاش میشد اینجا نبودم، ای کاش میشد هرگز پامو به این دنیای عجیب وغریب نمیذاشتم.
حدود دوساعت بود که توی هوا بودیم و من هنوزم زیر پامو نگاه نکرده بودم.صدای فریاد موجود عین سوحان توی ذهنم بود:
ــ همینجا فرود میایم.
یهو باشدت به پایین رفتیم، میتونستم جیغ بقیه رو هم که پا به پای من فریاد میکشیدن رو بشنوم. کم کم شدت کمتر شد و من بالاخره تونستم زمین و حس کنم ولی چون تعادل نداشتم افتادم.چشمامو باز کردم چون توی این مدت همش محکم چشمامو روی هم فشار میدادم تصاویر تار شده بود. چند بار چشمامو بازو بسته کردم تا تونستم جایی که توش هستیمو ببینم، مثل یه جنگل بود منتها بابرگ هایی که قرمز بودن. بادیدن این برگ ها یاد پاییز افتادم.اروم نشستم و به اطراف نگاه کردم، اون موجودات عجیب و غریب دور یه اتیش ایستاده بودنو قهقه میزدن و ما اینجا همراه با پادشاه و اتریس و بقیه نشسته بودیم.جای خالی گلوریا رو به خوبی میشد حس کرد، دختری که با بدی جنگید ودر اخر … خوبی به دست بدی نابود شد، چیزی که بار ها بارها دیده بودم. صدای اتریس که کنار من نشسته بود رو شنیدم:
ــ بهتره فکرت رو ازاد بذاری چون ممکنه اونا ذهنتو بخونن.
پوزخندی زدمو گفتم:
ــ نه که تو نمیخونی.
اتریس:
ــ دست من نیست نا خودگاه صدای ذهنتو میشنوم.
پوفی زیر لب کردمو به بقیه نگاه کردم، دختری که هم سلولیم بود حالا با نگاهی بیتفاوت خیره به زمین بود.

به درختی که پشتم بود تکیه دادم.همین طور که به اون موجودات نفرت انگیز خیره بودم گفتم:
ــ ما رو دارن کجا میبرن؟
اتریس:
ــ به سرزمین خودشون.
با اخم گفتم:
ــ اونجا دیگه چه کوفتیه؟
اتریس خندید و گفت:
ــ سرزمین خودشون یعنی سرزمین شیاطین.
با چشمایی از کاسه بیرون اومده بهش زل زدمو گفتم:
ــ چی گفتی؟ شیــاطیین؟ این دیگه بلوفه!
اتریس ابرو بالا انداخت و گفت:
ــ چی لوفه؟
سعی کردم لبخندی که داشت میومد روی لبمو کنترل کنم و موفق هم شدم:
ــ بلوف،یعنی دروغه.
اتریس:

دانلود رمان زاده تاریکی
ــ اهان.
سوالی که مدام توی ذهنم رژه میرفت و بالاخره گفتم:
ــ اتریس، تو بودی اون شب..
اتریس حرفمو قطع کردو گفت:
ــ اره من بودم.
اخمو بهش زل زدمو گفتم:
ــ چرااااااا؟
اتریس خونسرد گفت:
ــ چون سرورم بهت نیاز داشت، یعنی به خونت نیاز داشت.
احساس کردم از عصبانیت قرمز شدم، یعنی چی سرورم به خونت نیاز داشت؟ به خاطر همین پادشاه بود که سلنا مرد،
با عصبانیت گفتم:
ــ کشتن سلنا هم کار تو بود اره؟
اتریس:
ــ نه کار من نبود.
پوزخندی ازروی عصبانیت زدمو گفتم:
ــ انتظار داری باور کنم؟ برای اینکه کسی شک نکنه سلنا رو کشتین تا همه دور شن و بعدشم من رو اوردی اینجا.. چرا؟
چونکه سرور جنابعالی احتیــاج به خون داشت، اصلا چرا باید احتیاج به خون داشته باشه؟
اتریس باون خونسردی اعصاب خوردکنش گفت:
ــ چون که سالها پیش پادشاه شیاطین توی جنگ بهش آسیب زد،برای همین فقط احتیاج به خون انسان داره.
ابروهامو بیشتر درهم کشیدمو گفتم:
ــ منظورت چیه که فقط به خون ما نیاز داره؟
اتریس:
ــ خون انسانها برای ما شفا بخشه، من یه مدت توی زمین برای جاسوسی بودمو فهمیدم که شما به شدت از جن وحشت دارید چون جن ها خون انسان رو میخورن و اونهارو نابود میکنن، به خاطر همین خون شفا بخشه شما برای ما جنیان هستش که علاقه شدید نسبت به خون شما داریم.
با بهت به اتریس نگاه کردم، شوک جدیدی بهم وارد شده بود..بابهت گفتم:
ــ تـ.. تو جنی؟
اتریس خنده ای کرد و گفت:
ــ نترس همه جنیان خون شمارو نمیخورن، فقط اونایی که تبعیدی هستن و فرار میکنن و سرورم.
نفسمو با اسودگی بیرون فرستادم.

تصورم از جن ها یه چیز دیگه بود، یه چیزی شبیه به یه امازونی ولی اتریس و پادشاه زیباترین کسایی بودن که دیدمشون. روبه اتریس گفتم:
ــ اتریس… به جزء سرزمین شما و شیاطین، بازم سرزمین دیگه ای هم وجود داره؟
اتریس:
ــ برای چی میپرسی؟
دوباره به درخت تکیه دادمو گفتم:
ــ برای این میپرسم که دوباره وقتی اسم یه سرزمین جدیدی یا اخبار جدید رو شنیدم پنج ساعت به درودیوار از زور بهت خیره نباشم.
اتریس لبخندی زدو گفت:
ــ ما چندین سرزمین داریم، برای مثال سرزمین هایی که سرزمین های اصلی بهشون گفته میشه اینا هستن، سرزمین ملکه برفی، سرزمین الهه جنگ، سرزمین ارواح،سرزمین اتش به پادشاهی اتروان، امپراطوری خاک و امپراطوری اب ها به امپراطوری جان و در اخر سرزمینی اسطوره ای و شگفت انگیز که کسی ازش خبر نداره.
اب دهنمو بابهت و هیجان قورت دادم،نمیتونستم انکار کنم که از این همه چیزای تخیلی به هیجان و وجد نیومده باشم.
سواله دیگمو پرسیدم:
ــ یعنی هیچ کس نمیدونه اون سرزمین اخریه چه سرزمینیه؟
چهرش برای اولین بار حس متفکر بودن به خودش گرفت و گفت:
ــ نمیدونم واقعیه یا شایعه، ولی گفته شده که هافمن میدونه اون سرزمین چجوریه و حتی میگن به اونجا هم رفته.
زل زدم توی چشای سیاهش و گفتم:
ــ هافمن؟
اتریس:
ــ اره، هافمن، توی کتاب اسرار نوشته شده که هافمن یه پیر داناست که از تمام اسرار سرزمین ها با خبره و هیچ کس نمیدونه اون کجا زندگی میکنه، نمیدونم درسته یا نه ولی میگن که اون با ملکه السا ملکه برف قراری داشته و فقط اونو یه بار دیده.
ــ چه جالب ، پیر مردی که هیچ کس قادر به دیدنش نیست.
اتریس:
ــ خیلی ها حتی سرورم دنبال اون گشتن ولی پیداش نکردن.
به پادشاه نگاه کردمو گفتم:
ــ هیچ نشونه ای از خودش نداره؟
اتریس:
ــ چرا ، توی کتاب اسرار نوشته که یه گردنبند از جنس الماس ابی داره، و اینکه هافمن هرچی رو که بخوای داره چون اون یه جادوگره.
متعجب گفتم:
ــ جادوگر؟ ولی اونا واقعیت ندارن.
اتریس:
ــ اره واقعیت ندارن ولی فقط یه جادوگر ابدی توی دنیای ما وجود داره و تاابد هم وجود خواهد داشت و اون هافمن هستش.
سوال بعدیمو گفتم:
ــ چرا پادشاه شیاطین باید با شما بجنگه؟
اتریس:
ــ چون خیلی حریصه و دوست داره که پادشاهی تمام دنیای مارو به عهده داشته باشه ولی این غیر ممکنه چون این دنیا پر از سرزمین ها شگفتیه و این کار تقریبا غیر ممکنه و دوم اینکه اون فقط نمیخواد مارو نابود کنه بلکه میخواد این بلا رو سر سرزمین های دیگه هم بیاره ولی این غیر ممکنه چون این دنیا پر از شگفتی و راز های نهفتس که فقط هافمن ازش خبر داره.
نمیدونم چرا ولی این سوالو پرسیدم:
ــ اسم پادشاه شیاطین چیه؟
اتریس:
ــ مایک.
یه تای ابرومو بالا انداختمو گفتم:
ــ بیوگرافی شو میدونی؟
اتریس با قیافه ای پرسشی نگام کرد و گفت:
ــ بیوگرافی چیه؟
خندیدمو گفتم:
ــ هیچی یعنی سرگذشتشو میدونی؟
اتریس:
ــ اره، میخوای بدونی؟
سرمو تکون دادم. نفس عمیقی کشیدو شروع کرد به حرف زدن:
ــ مایک قبلا توی زمین بوده و اونجاهم برای خودش پادشاهی میکرده، البته نه پادشاهی خوب، اون بدترین پادشاهی بوده که زمین به عمرش دیده، اون به وصیله پسرش میفهمه که همچین دنیایی وجود داره و ..
پریدم وسط حرفشو با قیافه ای سوالی گفتم:
ــ پسرش کیه؟
اتریس:
دانلود رمان زاده تاریکی
ــ جک
دوباره سوالی گفتم:
ــ مایک چشید؟
اتریس:
ــ اون به طریقی به این دنیا میاد، اون موقع که مایک به اینجا اومده بود شیاطین از هم پاشیده بودن،
و اون تونست اونارو باهم متحد کنه و خودش بشه پادشاه شیاطین و به راستی که چقدر این لقب برازندشه،پادشاه شیاطین.
دیگه سوالی نداشتم، سرمو به درخت تکیه دادمو چشمامو بستم فکر کردم، به اینکه اینجا باید چیکار کنم؟
**************
باصدای اون موجود نفرت انگیز بیدار شدم، مقل اینکه موقع فکر کردن خوابم برده بود.میتونستم صدای تیریک تیریک استخوان هامو حس کنم ، هرکیم عین من روی علف می خوابید همینجوری میشد.خمیازه ای کشیدم،به اسمون نگاه کردم، شب شده بود و ماه توی اسمون داشت میدرخشید.لبخندی روی لبم اومد. صدای اتریسو شنیدم:
ــ چرا میخندی؟
بهش نگاه کردمو گفتم:
ــ چون عاشق شب و ماهشم،مخصوصا وقتی که کامله.
اتریس:
ــ فعلا اینا رو باید بیخیال بشی و شامتو بخوری.
متعجب گفتم:
ــ شام؟
اتریس با ابروش به جلوی پام اشاره کرد، به جلوی پام که نگاه کردم نزدیک بود بالا بیارم! با لحن چندشی گفتم:
ــ این چیه؟
اتریس:
ــ سوپ کرم که غذای زندانیاست.
با پام سوپ رو هلش دادم اونورتر و گفتم:
ــ عمرا من بخورمش.
اتریس:
ــ خب نخور! من به جات میخورم.
بعد کاسه سوپمو برداشت و مشغول به خوردن شد،کرم ها معلوم بود که زندن چون حرکت میکردن،دستمو جلوی دهنم گذاشتم تا یه وقت بالا نیارم، به یه جای دیگه نگاه کردم و گفتم:
ــ تموم شد؟
اتریس:
ــ نه یکم مونده!
بعد چند لحظه گفت:
ــ تموم شد.
رومو طرفش کردم که با کاسه خالی مواجه شدم که توش هنوز چندتا کرم بودکه اتریس بادیدن اونا خوردشون. دیگه نتونستم تحمل کنم و بالا اوردم. با بیحالی پیش اتریس برگشتم و گفتم:
ــ فکر کنم بمیرم.
اتریس:
ــ چرا؟
سرمو به طرفش برگردوندمو گفتم:
ــ چون معدم خالیه.

اتریس:
ــ من که بهت گفتم بخور.
پوفی کشیدمو گفتم:
ــ انتظار داشتی که من اون چندشو بخورم؟
اتریس:
ــ نه.
نگاهی بهش کردمو گفتم:
ــ پس حرف نزن.
ساکت شد. به اون نفرت انگیز نگاه کردم که دور اتیش نششسته بودنو داشتن مرغ میخوردن و حواسشون به هیچ جایی نبود.بازبونم لبمو چرب کردمو گفتم:
ــ اتریس، نمیتونی عین پادشاهت غیب شی؟
اتریس:
ــ تا زمانی که این دستبند دستمه نه… ولی میتونم یکی دیگه رو غیب کنم.
با شوق نگاش کردمو گفتم:
ــ میتونی منو غیب کنی؟
اتریس:
ــ اره ولی برای چی؟
به مرغا اشاره کردمو گفتم:
ــ از اونا میخوام،
خندید و گفت:
ــ خیلی خب دستتو بده به من.
دستمو دادم بهش.سرمای دستش من و یاد اون شب نفرت انگیز انداخت. افکارمو پس زدمو بهش خیره شدم که گفت:
ــ تموم شد.
متعجب گفتم:
ــ ولی من که خودمو میبینم!
اتریس :
ــ تو اره ولی دیگران نه!
به اتیش و مرغ بزرگشون نگاه کردمو گفتم:
ــ من زود میام.
بدون اینکه ترسی داشته باشم رفتم پیش اون موجودات اروم رفتم کنار اتیش، ای لعنتی حالا چجوری برش دارم؟
با فکری که کردم نزدیک بود بپوکم از خنده که جلوی خودمو گرفتم. یه سنگ برداشتمو زدم به کله یکیشون. موجود دستشو گذاشت روی سرشو گفت:
ــ کار کی بود؟

دانلود رمان زاده تاریکی
دوباره یه سنگ برداشتمو اینبار زدم به سر یکی دیگه.
موجود از جاش بلند شد و گفت:
ــ اگه بین شما یکی رو پیدا کنم که اینکارو کرده به اتیش میکشمش.
چندتا سنگ برداشتمو زدم به سر همشون. بالاخره اعصابشون خورد شد و اتیش به طرف هم پرت کردن. سریع یه تیکه درشت از مرغ رو گرفتمو رفتم و سریع دویدم طرف اتریس که دیدم بیچاره از خنده سرخ شده. پیشش نشستمو دوباره به حالت اولم در اومدم و با خنده به دعوای اون موجودات نگاه کردم و گفتم:
ــ خیلی کیف داد.
گوشت رو نصفش کردمو به طرف اتریس گرفتم و گفتم:
ــ بیا بخور.
اتریس:
ــ ولی من شام خوردم.
یه تای ابرومو بالا انداختمو گفتم:
ــ شاید من نتونم عین تو ذهن بخونم ولی میتونم از چشات بخونم چقدر اینو دوست داری، پس بدون تعارف بگیر.
مرغ و دادم دستش و خودمم مشغول خوردن شدم. خیلی خوشمزه بود، به طوری که تا به حال به این خوشمزه گی نخورده بودم!توی دلم اعتراف کردم که این موجودات اشپز خیلی خوبین! استخون رو پرت کردم توی بوته ها و گفتم:
ــ اخیش! سیر شدم.
اتریس:
ــ واقعا خوشمزه بود.
با یه لبخند یه طرفه ای گفتم:
ـــ حداقل بیشتر از اون سوپ!
اتریس با خنده گفت:
ــ اره بیشتر از اون.

دیگه حرفی بین ما ردو بدل نشد تا اینکه من خمیازه بلندی کشیدم که اتریس گفت:
ــ خوابت میاد؟
چشمای نیمه باز توسی مو توی چشمای سیاهش دوختم و گفتم:
ــ اره، خیلی خوابم میاد!
به چهره اتریس نگاه کردم که کوچیک ترین علائم خواب توش نبود، ناخوداگاه پرسیدم:
ــ تو خوابت نمیاد؟
اتریس:
ــ نه، من شبا و روزا نمیخوابم.
متعجب زل زدم بهش و گفتم:
ــ نمیخوابی؟ مگه میشه؟
اتریس:
ــ اره، مثل اینکه یادت رفت که من یه جنم!
دستمو روی دهنم گذاشتمو خمیازه کشیدم و گفتم:
ــ اهوم یادم رفته بود، بهتره که من بخوابم شب بخیر.
اتریس:
ــ شب بخیر.
پامو توی شکمم جمع کردمو به درخت تکیه دادم، بعد نیم ساعت تازه چشمام داشت گرم میشد که با تکونای شدیدی از خواب پریدم که اتریسو دیدم و گفتم:
ــ چرا منو از خواب بیدار کردی؟
اتریس با انگشتش به موجودات اشاره کرد که درکمال حیرت دیدم اون موجودات دارن با افرادی که لباس بلند ابی همراه بازره نقره ای دارن مبارزه میکنن. روبه اتریس گفتم:
ــ اینا کین؟
اتریس:
ــ سربازان سرزمین ملکه برفی.
متعجب به چشماش زل زدمو گفتم:
ــ اتریس شوخیت گرفته؟
اتریس پوفی کردو گفت:
ــ نه اونا برای نجات ما به اینجا اومدنـ..
با اتیشی که به سمت ما پرت شد و به درخت اثابت کرد حرف اتریس قطع شد، فریاد فرمانده اون موجودات من و ازجا پروند:
ــ نزارین اسیرا رو ببرن، حمـــله کــنین!
دوتا از اون موجودات اومدن طرف ما که یکی از سربازای سرزمین برف اومد جلوی ما و شمیشرش که میشد گفت یه تیکه یخ بود رو توی بدن اون موجودات فرو کرد و اون موجودات به گرده های قرمزی تبدیل شدن و بعدش به کل نابود شدن. سربازه رو به ما کردو گفت:
ــ شما دوتا همراه من بیایین.
اتریس:
ــ پس سرورم چی؟
سربازه:
ــ اونا به همراه یه نفر دیگه میان، عجله کنید.
سربازه شروع کرد به راه رفتن و ماهم پشتش راه میرفتیم که دوباره یه موجود اومد جلومون که به دست سربازه نابود شد و ما به راهمون ادامه دادیم اوضاع همین بود تا اینکه تونستیم از اون میدون جنگ خارج شیم . سربازه روبه ما کردو گفت:
ــ من شمارو تا پیش فرمانده میبرم پس از کنار من جم نخورید.
تند تند براش سری تکون دادم که گفت:
ــ خیلی خب بامن بیاید.
دنبالش رفتیم تا اینکه به یه چشمه رسیدیم که چندتا سرباز و یه نفر که فکر کنم فرماندشون بود اومدن جلو که سربازه بهش احترام گذاشت و گفت:
ــ قربان ماموریت انجام شد اگه اجازه بدید من به میدان جنگ برم.
فرمانده اومد جلو و دستشو زد به شونه سربازو گفت:
ــ کارت عالی بود، میتونی بری.
سربازه دوباره خم شد و گفت:
ــ ممنون قربان.
بعد دوید و رفت. فرمانده روبه ما کردو گفت:
ــ اتریس توباید مشاور و همه کاره جناب مورگان باشی درسته؟
اتریس:
ــ درسته و توهم باید همون فرمانده مشهور سرزمین برف باشی، درسته ویلیام؟
فرمانده که اسمش ویلیام بود خندید و گفت:
ــ درسته دوست من اتریس !
بعد دستشو باز کرد که اتریس باخنده رفت توی بغل فرمانده.بالاخره از بغل هم بیرون اومدن که فرمانده به من نگاه کردو گفت:
ــ این دختر کیه اتریس؟
اتریس به من نگاه کردو گفت:
ــ این دختر اسمش ارتمیس هستش و از زمین اوردمش.
فرمانده اخم کردو گفت:
ــ این کار درستی نیست اتریس!
اتریس:
ــ خودمم از اینکار راضی نیستم ولی اینبار این دختر خیلی شانس باهاش یار بود که تونست از دست شمشیر من در بره.
اخم کردمو گفتم:
ــ احتیاجی به در رفتن نبود چون همون موقع سقف روی سرمون اوار شد.
اتریس یه تای ابروشو انداخت بالا که خنده فرمانده بالا رفت:
ــ تا حالا دختر رو به جسوری تو ندیدم که بایه جن اینجوری حرف بزنه اونم نه هر جنی، مشاور پادشاه جنیان!

شونه ای بالا انداختمو گفتم:
ــ من اینجوری راحتم، فقط اگه میشه این دستبندارو باز کنید.
فرمانده:
ــ اوه بله، سرباز شمشیر.
سرباز یه شمشیر بهش داد که فرمانده گفت:
ــ دستتو بیار جلو.
اب دهنمو قورت دادم، از شمشیرش معلوم بود خیلی تیزه، ولی باید خونسردی مو حفظ میکردم چون همین چند لحظه پیش بهم لقب جسور رو داد! چشمامو بستم که فرمانده گفت:
ــ اماده ای؟
اب دهنمو دوباره قورت دادمو گفتم:
ــ اره.
باصدای فریاد فرمانده فهمیدم شمشیرو برده بالا و میخواد بیاره پایین، چشمامو بیشتر روی هم فشار دارم که احساس کردم فریاد فرمانده قطع شد و همین طورصدای تیلیکی شنیدم. اروم چشمامو باز کردمو به دستم نگاه کردم که دیدم دستبند توسط شمشیر پاره شد. لبخندی زدمو گفتم:
ــ ممنون، از شرش خلاص شدم.
فرمانده لبخندی زدو روبه اتریس گفت:
ــ دستتو بیار تا زنجیر و پاره کنم.
برای اتریسم همین کارو تکرار کرد. مچ دستمو ماساژ دادم، رد زنجیر روی پوستم افتاده بود. با صدای فرمانده سرمو به طرفش چرخوندم:
ــ اتریس، تو بهتره به سرزمینت برگردی و تا اومدن جناب مورگان اونجارو درست کنی وتو دختر جون همراه ما به سرزمین ملکه برف میای.

آخرین ویرایش: ‏۶/۹/۱۶
با تعجب به فرمانده نگاه کردمو گفتم:
ــ ولی من کسیو جزء اتریس نمیشناسم!
فرمانده:
ــ به زودی با افراد زیادی اشنا میشی.
رفتم جلوی اتریسو با چشمای ملتمس زل زدم به چشمای سیاهش و گفتم:
ــ اتریس، نمیشه من باتو بیام؟
اتریس لبخند نابی زدو گفت:
ــ نه ارتیمیس، نمیشه دختر جون، تو دختر باهوشی هستی ، هنوز اون مرغ و یادم نرفته.
بعد دستشو گذاشت روی شونم و گفت:
ــ برو مطمئن باش بازم همدیگرو میبینیم.
ذوق زده گفتم:
ــ کی؟
اتریس:
ــ شاید چند ماهه دیگه!
اخمی کردمو باپام به پاش لگد زدم و گفتم:
ــ خیلی بدجنسی!
اتریس دوباره بالبخند نگام کردو گفت:
ــ برو ، سرزمین برف میتونه خیلی برات بهتر از سرزمین ما باشه.
سرمو انداختم پایین. تو این مدت یه جورایی وابستش شده بودم، نه اینکه عاشقش شده باشم، یه جورایی دیگه برام عین یه دوست شده بود… یه دوست صمیمی!
اهی کشیدمو سرمو بالا اوردمو گفتم:
ــ پس بذار بهت یه چیزی بدم.
دستمو کردم توی جیب شلوارمو دستبند زیبایی که از مادر مرده ام بهم رسیده بود و دراوردمو گرفتم جلوش و گفتم:
ــ این دستبند یه هدیه از طرف من به تو.
اتریس دستشو اورد بالا و دستبند و گرفت و بالبخند گفت:
ــ زیباست، برای مادرته؟
متعجب گفتم:
ــ اره تو از کجا فهمیدی؟
اتریس:
ــ یادت رفت منـ.
حرفشو قطع کردمو گفتم:
ــ تو یه جنی!
خندید و گفت:
ــ خیلی خب پس برو تا خونتو نخوردم!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
ــ بهتره زیاد حرف نزنی چون در این صورت چشماتو از کاسه درمیارمو تو ناکام از خونم میمونی!
خندید و سر تکون داد که فرمانده گفت:
ــ اگه حرفاتون تموم شد دیگه بریم…خدافظ اتریس.. دختر جون با من بیا.
دنبالش رفتم ولی تمام حواسم به کسی بود که وقتی پامو به این دنیا گذاشتم دشمنم بود و حالا شده بود رفیقم.
به یه اسب سفید رسیدیم که فرمانده گفت:
ــ سوارشو.
به اسب نگاه کردم.یعنی چی سوار شو؟ من که اسب سواری بلد نیستم.روبه فرمانده گفتم:
ــ من اسب سواری بلد نیستم.
تهمین که جمله ام تموم شد صدای خنده سربازا بالا رفت . اخمامو در هم کشیدم که یه سرباز گفت:
ــ حتی دخترای سرزمین برف هم سواری بلدن و اونوقت تو بلد نیستی؟
دوباره خند ها بالا رفت.نفسام از زور خشم تکه تیکه شده بود. توی مدرسه هم این جوری مسخرم میکردن، فقط بابت اینکه پدر و مادر نداشتم.به دستام نگاه کردم که باز بود، اینبار دیگه راحت میتونستم دخل حریفو بیارم چون کاراته ام خیلی خوب بود.هنوز صدای خندهاشون قطع نشده بود. به سمت اون پسره که مسخرم کرده بود رفتم و با عصبانیت گفتم:
ــ جرئت داری دوباره حرفتو تکرار کن.
سربازه:
ــ باشه میگم، تو اسب سواری بلد نیستی ولی دخترایـ..
ارنجمو گذاشتم روی گلوش که نتونست حرفشو ادامه بده. اینبار صدای سربازا قطع شد و با تعجب به من نگاه میکردن.
پسره هرکاری میکرد دست منو از روی گلوش برداره ولی نشد.داشت خفه میشد. برید گفت:
ــ د..دس..دستتو بر..ردار!پوزخندی زدمو گفتم:
ــ باید فکر اینجاشو هم میکردی.
یهو انگار به سمت عقب کشیده شدم. پسره که نفسش باز شده بود شروع کرد به سرفه کردن . صدای فریاد فرمانده بهم فهموند که اون منو کشید عقب:
ــ همه سوار اسباتون بشید .. به سمت سرزمین برف حرکت میکنیم.
همه سربازا گفتن:
ــ اطاعت.
بعد سوار اسباشون شدن.
فرمانده روبه من گفت:
ــاگه میخوای سوارشدن رو یاد بگیری به حرفم گوش بده.
برخلاف چند دقیقه پیش اروم گفتم:
ــ باشه.
فرمانده:
ــ اول باید پاتو بذاری روی رکاب و سوار شی.
سری تکون دادم با دستم زین اسب و گرفتم و پامو روی رکاب که فرمانده گفت گذاشتمو بایه حرکت سریع سوار اسب شدم .فرمانده هم سوار اسب سفیدش شد و کنار من شروع به حرکت اسبش کرد.منم افسار اسب و تکون ی دادم که اسب شروع به حرکت کرد.همه راه افتاده بودیم. فرمانده اومد کنار من و گفت:
ــ تا به حال اسم ملکه برف رو شنیدی؟
سرمو به طرفش چرخوندمو گفتم:
ــ اره، از دهن اتریس شنیدم.
فرمانده :
ــ چطوری اینجا اومدی و باهاش اشنا شدی؟
خیره توی چشمای ابیش گفتم:
ــ داستانش یکم طولانیه، حاظری گوش بدی؟
فرمانده:
ــ اره.
نفس عمیقی کشیدمو شروع کردم به تعریف کردن:
ــ من و دوستام برای گردش امده بودیم به جنگل، من، کتی، الیس،جولیاو…سلنا.تا شب توی جنگل بودیم، همه دور اتیش نشستیمو باهم مشغول صحبت بودیم که چشمم افتاد به جای خالی سلنا. به بچه ها گفتم و اونا هم رفتن دنبالش و من موندم کنار اتیش. یکم که گذشت باد باعث شد اتیش خاموش شه و اتریس بیاد و من و ببره. بیهوش شده بودم و وقتی بیدار شدم خودمو توی زندان دیدم همراه با چند نفر دیگه. یکم بعد اتریس اومد و مارو برد پیش مورگان تا سرمونو قطع کنه که خدارو شکر سقف ریزش کرد.
فرمانده:
ــ مطمئن باش وقتی به سرزمین برف بیای دیگه از این همه سختی خبری نیست.
گفتم:
ــ امیدوارم!
فرمانده:
ــ چرا یهو اینقدر عصبانی شدی؟ این عادت همه سربازاست که دیگران و مسخره کنن.
اخمی کردم و گفتم:
ــ من اصلا دوست ندارم به خاطر چیزی که ندارم یا اونو بلد نیستم مسخره شم، و اگرم مسخره شم کاری میکنم اونی که مسخرم کرده از کارش پشیمون بشه.
فرمانده قهقه ای سر دادو گفت:
ــ معلومه خیلی جسوری … ولی تو اون حرکت و از کی یاد گرفتی؟
گفتم:
ــ خب.. الان اگه بگم شما نمیفهمید!
فرمانده:
ــ چرا؟
گفتم:
ــ چون شما الان میدونید کاراته چیه؟
فرمانده متعجب گفت:
ــ نه!
گفتم:
ــ پس بهتره بیخیال شید!
فرمانده سری تکون داد. داشتیم از یه راه باریک که خیلی زیبا بود رد میشدیم،نمیدونم اشتباه میکردم یانه، ولی هرچی جلوتر میرفتیم انگار هوا یکمی سردتر میشد!
روبه فرمانده گفتم:
ــ چرا هوا کم کم داره سرد میشه؟
فرمانده:
ــ چون داریم به سرزمین برف نزدیک میشیم.
گفتم:
ــ ولی ماکه یه ساعته که راه افتادیم؟
فرمانده به اسب ها اشاره کردو گفت:
ــ این اسبها اسب های معمولی نیستن، اینها اسب های مخصوصین که فقط و فقط برای ماموریت های مخفی برده میشن وخیلی تند حرکت میکنن و تو متوجه نمیشی.
سرمو تکون دادمو با تعجب گفتم:
ــ توی دنیای ما بزور یه اسب پیدا میشه اونوقت اینجا اسب های تندرو هم دارید؟خیلی جالبه!
فرمانده:
ــ اسب های ما یه خصوصیت دیگه هم دارن.
با قیافه پرسشی گفتم:
ــ چه خصوصیتی؟
فرمانده:
ــ اینکه هرفاتو میفهمنن.
بهت زده گفتم:
ــ چی؟ مگه میشه؟
فرمانده:
ــ اره، کافیه اسم یه مکان و بهشون بدی اونوقت خودش راهشو میگرو تورو به اونجا میبره!
لبخندی زدمو گفتم:
ــ چه عالی!
به اسب سیاهم نگاه کردمو گفتم:
ــ الان میتونم بهش اسم یه جایی رو بگم؟
فرمانده:
ــ تو که جایی رو نمیشناسی!
بادم خالی شدو گفتم:
ــ حیف شد!
فرمانده زد روی شونم و گفت:
ــ عیب نداره.
سرمو تکون دادمو به مناظر زیبای دومتریم خیره شدم.درختای بلند و با برگ های زرد که یه منظره جادویی رو به وجود میاورد.دشتم به درختا نگاه میکردم که یه گوزن سفید دیدم.گوزن و به فرمانده نشون دادمو گفتم:
ــ اون گوزن چرا سفیده؟
فرمانده:
ــ گوزن های منطقه ما سفیدو زیبا هستن.
گفتم:
ــ اره خیلی زیبا و دوست داشتنی بود!
به راهمو ادامه دادیم.حدود دوساعت بود که راه افتاده بودیم ومن فقط سرم پایین بودو هیچی نمیدیدم به جزء زمینی که هرلحظه سفید و سفید تر میشد. با صدای فرمانده سرمو بالا اوردم:
ــ به قلعه رسیدیم.
دستمو روی دهنم گذاشتمو بهت زده به قصر و درختایی که برگ نداشتن و با الماس های سفید تزیین شده بودن نگاه میکردم. به قصر از جنس یخ روبه روم نگاه میکردم.صدای فرمانده منو به خودم اورد:
ــ زیباست نه؟
گفتم:
ــ خیلی!
به دروازه از جنس یخ جلوم خیره شدم، حکاکی های خاصی روش انجام شده بود که زیباییشو خیلی زیاد میکرد!ناگهان در باز شد و یه زن و چندتا دختر که سرشون پایین بود همراهش به طرف ما اومدن. به چهره زن دقیق شدم، چندتا از تار موهاش سفید بودو این نشون میداد که ۳۰ یا۴۰ سالشه، ردای ابی به تن کرده بود و استین لباسش از جنس حریر بود و مدام توسط باد تکون میخورد.اخمی به چهره داشت و با قدم های استوار و محم قدم برمیداشت، هر قدمی که برمیداشت غرور ازش میبارید،
بالاخره به مارسید و بدون اینکه به من نگاه کنه تعظیمی برای فرمانده کرد و بعد صدای سردش توی گوشم پیچید:
ــ خوش اومدین جناب ویلیام!
فرمانده خنده ای کردو گفت:
ــ هنوزم، مغروریو اخمو، هیچ تغییری نکردی،هنوزم همون مارگاریت هستی!
مارگاریت اخماشو بیشتر توهم کشدو با لحن سردی گفت:
ــ اخلاق هر ادم به خودش بستگی داره.
فرمانده خنده ای کرد. نمیدونستم فرمانده خیلی میخنده یا اینکه مارگاریت چیز خنده داری به فرمانده گفته که فرمانده از خنده سرخ شده،ولی بعید میدونم که مارگاریت اهل شوخی بوده باشه!بالاخره خنده فرمانده تموم شدو به من نگاهی کردو گفت:
ــ این دخترمهمون جدیده این قصره، ازت میخوام که همراهیش کنی.
دانلود رمان زاده تاریکی
مارگاریت بدون اینک نگاهی بهم بندازه گفت:
ــ چشم عالیجناب.
خشم و حرص همزمان بهم وارد شده بود، دستمامو مشت کردم تا بتونم خودمو کنترل کنم، تا به حال کسی اینجوری باهام رفتار نکرده بود، اون چی فکر کرده؟ اینکه چون لباسای زیبایی به تن داره نباید حتی یه نگاهی به من بندازه؟ باصدای فرمانده حواسم پرت شد.
فرمانده:
ــ مارگاریت، میدونی ملکه کجان؟
مارگاریت:
ــ بله قربان، ملکه توی باغ منتظر شما هستند.
فرمانده:
ــ اوه! بله درست میگی به کل یادم رفته بود!
بعد روبه من گفت:
ــ ارتیمیس پیاده شو.
ناچار به حرفش گوش دادمو پیاده شدمو قدمی به مارگاریت نزدیک شدم.بالاخره سرشو بالا اورد و بهم نگاه کرد، نگاهش اونقدر سرد بود که نا خوداگاه سردم شد.با چشمای ابیش که انگاز یخ زده بود تمام بنمو از نظر گذروند و دوباره به چشمام خیره شدو با پوزخندی گفت:
ــ این چه سرو وضعیه؟معلومه که دختر شلخته ای هستی.
دوباره عصبانیت وجودمو فرا گرفت، با چشمای خشمگینم به چشمای بی احساسش زل زدمو دهن باز کردم که حرفی بزنم ولی فرمانده گفت:
ــ سخت نگیر مارگاریت، اون مهمونه و اززمین اومده، بایدم لباسش اینجوری باشه چون اسیر شیاطین بوده.
مارگاریت نگاهشو به سمت فرمانده سر دادو گفت:
ــ چشم.
بعد فرمانده فریاد زدو گفت:
دانلود رمان زاده تاریکی
ــ به سمت باغ!
بعد باسربازا به سمت باغ رفتن. با حسرت به رفتنشون نگاره کردم و زیر لب گفتم:
ــ کاش زود برگردی!
خیلی دلم میخوست همراه فرمانده برم، به هیچ وجه دلم نمیخواست با این زن بی احساس باشم، با صدای مارگاریت حواسم پرت شد:
ــ دنبالم راه بیوفتین،ارتمیس همراهم بیا!
دندونامو روی هم فشاردادم، همین مونده بود که دستورم بده!به ناچار همراهش به طرف دروازه بزرگ رفتیم، به دروازه که رسیدیم نا خوداگاه در خودش باز شد،باتعجب به در نگاه کردمو دنبال مارگاریت رفتم،چشمم که به اطراف افتاد از بهت و تعجب ایستادم!به قصر زیبایی و رویایی که از جنس یخ بودو حالا فقط ۱۰۰ متر باهام فاصله داشت نگاه کردم،تمام زمین از جنس یخ بود درست مثل یه پیست اسکی، ولی جالب تر از همه این بود که اصلا روش سر نمیخوردی!چندین درخت با همون الماسا توی محوته خیلی بزرگی که توش بودیم قرار داستن، همراه با باغچه های که توش پر بود ار گلایی که از جنس یخ بودنو ابی و سفید بودن و به طرز عجیبی میدرخشیدن!وسربازایی که زره های نقره ای به تن داشتن وبه کمرشون شمشیر بسته بودن که غلافش از جنس یخ بود، هنوز محو زیبایی های اطرافم بودم که صدای سرد مارگاریت توی گوشم پیچید:
ــ چرا ایستادی؟ دنبالم راه بیوفت،از یه حلزونم کند تری!
سرمو خیلی تند به طرفش برگردوندم وبا اخم و چشمایی که خشم توشون بیداد میکرد بهش خیره شدم، ولی اون همچنان سرد و بیورح توی چشمام زل زده بود،بعدش یه پوزخند زدو ره افتاد.اون لحظه دلم میخواست بادستای خودم سرشو از تنش جدا کنم!به ناچار همراهش شدم و دستمو توی جیب شلوار جینم کردمو همراهش راه رفتم،بعد چند دقیه راه رفتن صدای عصبی مارگاریت رو شنیدم که خطاب به من بود:
ــ دختره ی نفهم، دستاتو از جیبت دربیار!
سرمو بالا اوردمو با عصبانیت گفتم:
ــ مگه به تو مربوطه؟
مارگاریت از عسبانیت سرخ شد و بالخره چشمای بیروحش رنگ عصبانیت به خودش گرفت، چند قدمو اومد جلو، دخترا داشتن با ترس به ما نگاه میکردن، مارگاریت:
ــ دختره ی زبون نفهم ، مگه نشنیدی بهت چی گفتم؟!
بالخره عصبانیتم فوران کردو با فریاد بهش گفتم:
ــ نفهم خودتی که مجبورم حرفی رو چند بار برات تکرار کنم، این موضوع ربطی به تو نداره!
از عصبانیت داشت فوران میکرد، با لذت بهش خیره بودم که دستشو اورد بالا و خواست فرود بیاره روی صورتم که دستشو گرفتمو پیچوندم که دادش به هوا رفت:
ــ نگـــــهباااااااان!’
صدای فریادش توی تمام قصر اکو شد.روبهش گفتم:
ــ بهت گفته بودم که ربطی به تو نداره!
همین که جمله ام تموم شد دست دونفر دور بازوم حلقه شد و منو از مارگاریت جدا کردن،سرمو به طرف اون دونفر که سرباز بودن چرخوندمو با صدای تقربا بلندی گفتم:
ــ ولم کنید.. بزارین برم..!
ماگاریت دستشو ماساژ میداد و با حرص و عصبانیت به چشمام زل زده بود.سعی کردم خودمو از دست اون دوتا سربازا ازاد کنم ولی اونا خیلی قدرتمند تر از من بودن!مارگاریت دست از ماساژ دادن برداشت اومد جلوی من و فریاد کشید:
ــ دیگه تو اینجا مهمان نیستی و فقط یه خدمتگزار خواهی بود.
بعد پشتشو به من کردو گفت:
ــ نگهبان ها دنبالم بیاریدش!
دوتا سرباز باهم گفتن:
ــ اطاعت!
بعد منو همراه خودشون به دنبال ماگاریت کشوندن.همین طور که سعی در ازاد کردن خودم داشتم گفتم:
ــ ولم کنین لعنتیا، ولمم کنــــین!
بی فایده بود! هرچی داد و فریاد میزدم کسی توجه نمیکرد حتی مارگاریت!برای همین دست از داد زدن برداشتمو سرمو انداختم پایین. بعد از یه ساعت با صدای مارگاریت سرمو بالا اوردم:
ــ اینجا جاییه که تو باید توش باشی!
بیتوجه به حرفش به در چوبی بزرگی که روبه روی ما قرار داشت نگاه کردم، مارگاریت نزدیک در شدو دستشو که روی در گذاشت در خودش باز شد و باعث شد صحنه ای رو ببینم که تعجب کنم!داخل چیزی حدودبالای صد نفر زن و دختر با سارافون های زرد درحال اینور به اونر رفتن بودن. دقیق تر که نگاه کردم فهمیدم همه ی اینها درحال درست کردن غذا هستن!اروم زیر لب گفتم:
ــ اینجا اشپز خونه ست؟
مارگاریت قهقه ی وحشتناکی زدو گفت:
ــ درست حدس زدی! اینجا اشپز خونه ی قصر هستش! و تو باید در اینجا مشغول به کار بشی!… نگهبانا! بیارینش داخل!
سربازا به زور منو توی اون اشپز خونه بردن و منم هرکاری کردم نتونستم از دستشون ازاد بشم. وای داخل اشپز خونه یکم گرم تر بود ولی نه اونقدر که عرق بزنی!به داخل اشپز خونه که رسیدیم مارگاریت داد زد:
ــ سوفیا! بیا اینجاااا!
بعد از چند لحظه زنی با موهای قهوه ای و سارافونی بنفش اومد روبه روی مارگاریت و سرخم کردو گفت:
ــ بله ندیمه ارشد؟
ماگاریت روبه من اشاره کردو گفت:
ــ نیرو کم داشتی، من برایت این دختر رو اوردم، که خیلی پرزورم هست!
با تعجب به مارگاریت نگاه کردم که حالا داشت با لبخندی خبیثانه برندازم میکرد.سوفیا نگاهی بهم انداخت و گفت:
ــ بلدی اشپزی کنی؟
خواستم دهن باز کنم و بهش بگم نه ولی مارگاریت گفت:
ــ البته که میتونه! به یاد داشته باش که من این دختر و برات اوردم، اسمشم ارتیمیسه.
سوفیا:
ــ خیلی ازتون ممنونم ندیمه ارشد!اگه میشه این دختر بامن بیاد تا هم بهش اشپز خونه رو نشون بدم هم اتاقشو.
دهنم از تعجب بسته شده بود.یعنی من واقعا قرار بود توی این اشپز خونه بزرگ مشغول به کار بشم؟ اوه نه!
صدای مارگاریت دوباره منو به اون اشپز خونه لعنتی اورد:
ــ البته !…ولش کنین ، اون از این به بعد یه خدمست!
سربازا سر خم کردنو دستشونو از بازوم برداشتن.بالاخره ازاد شده بودم. چند قدم به مارگاریت نزدیک شدم و خواستم توی صورتش فریاد بزنم که گفت:
ــ دیگه مامیریم، توهم بهتره به کارت برسی، یادت باشه اگه خطایی ازت ببینم خودت میدونی و خانودات!
به وضوح دیدم که سوفیا لرزید، و باصدایی لرزون گفت:
ــ بـ..بله!
مارگاریت دوباره نگاه سردشو بهم انداخت. بهم نزدیک شدو زیر گوشم زمزمه کنان گفت:
ــ تا ابد اینجا میمونی و غذا درست میکنی، فهمیدی؟
پوزخندی زدمو عین خودش گفتم:
ــ مطمئنی؟بزودی همو میبینیم…مارگاریت!
صدای ساییده شدن دندوناشو شنیدم.لبخندی از روی لذت روی صورتم نقش بست.ماگاریت ازم رد شد و با سربازاش بیرون رفت.نفسمو فرستادم بیرون.به سوفیا نگاه کردم، میشد لرزش نامحسوس تنشو دید.نزدیکش شدمو گفتم:
ــ چیزی شده؟ چرا میلرزی؟
سوفیا انگار به خودش اومده باشه سرشو سریع به طرف من چرخوند و سریع گفت:
ــ دنبالم بیا!
ناخوداگاه دنبالش راه افتادم، توی راهروی باریکی بودیم، که دوطرفش میز های بزرگ و خیلی دراز چوبی قرار داشت که روش پر از میوه ها، سبزیجات، گوشت و خیلی چیزای دیگه بود و دختران و زنانی مشغول ریز کردن و سرخ کردن بودن.
معلوم بود خیلی ماهرن، اینو میشد از سریع ریز کردن هویجا و سرخ کردن غذاهاشون فهمید، همین طور خیلی تمیز بودن چون کوچیک ترین اثر غذا روی سارافوناشون نبود که الیته اینو مدیون پیشبند سفیدی بودن که به خودشنو بسته بودن.به میز بزرگی رسیدیم که روش پر بود از ظروف های زیبا و درخشان که به طرز ماهرانه ای روی هم چیده شده بودن وادمو یاد برج ایفل توی پاریس می انداختن!قدمام به خاطر تعجب و بهت کند شده بود که صدای سوفیا منو به خودم اورد:
ــ زود باش، من کارهای زیادی دارم!
به سوفیا نگاه کردم که داشت بالبخند نگاه م میکرد، دویدم و همراهش شونه به شونه هم قدم شدم.سوفیا:
ــ از کجا اومدی؟
توی چشمای قهوه ایش زل زدمو گفتم:
ــ زمین!
متعجب گفت:
ــ زمین؟ تو.. اهل زمینی؟
پوفی کردمو گفتم:
ــ اره، من به همراه فرمانده به اینجا اومدم.
سوفیا متعجب گفت:
ــ پس چرا به اینجا اومدی؟ تا جای که من میدونم تو الان باید مهمان باشی نه یه مستخدم!
دستامو مشت کردمو گفتم:
ــ اون مارگاریت لعنتی منو اورر اینجا!هیچکسم خبر نداره!
سوفیا ترسیده گفت:
ــ هییششش، جاسوسای ماگاریت اینجان، مراقب حرف زدنت باش!
پوزخندی زدمو گفتم:
ــ مگه دارم دروغ میگم؟
سوفیا اهی کشیدو گفت:
ــ توی این قصر، هیشکی از مارگاریت خوشش نمیاد! اون ندیمه ملکه ست و ارشد ندیمه ها و از قدرتش برای اذیت کردن خدمه ها و ندیمه ها استفاده میکنه…
پریدم توی حرفشو گفتم:
ــ پس اگه همه میدونن چرا کاری نمیکنن یا به ملکه نمیگن؟
مارگاریت اه دیگه ای کشید و گفت:
ــ فکر کردی ما نمیخواستیم اینکار و کنیم؟ ولی اون از هممون یه نقطه ضعف دار و از اون برای ساکت کردن ما استفاده میکنه…
بعد اروم تر گفت:
ــ اون ادم خیلی پستیه!خیلی پست!
روبهش گفتم:
ــ منظورش از خانوادت چی بود؟
توی چشمام نگاه کرد، برق اشک چشماشو شفاف تر کرده بود.سوفیا:
ــ اون لعنتی ازم قول گرفته که اگه کار کنم و به هیچی کار نداشته باشم به خانودام ازاری نمیرسونه ولی اگه بر خلاف میلش عمل کنم خانوادمو نابود میکنه!
بهت زده بهش نگاه کردم، کم کم دوباره خشم توی تمام سلولام یچید با صدایی که سعی میکردم بالا نره گفتم:
ــ سوفیا، کاری میکنم اون بشه یکی از خدمه اینجا و تو بهش دستور بدی، بهت قول میدم!
سوفیا درحالی که از خنده سرخ شده بود گفت:
ــ چطور میخوای اینکارو کنی؟غیر ممکنه!بیخیال شو ارتیمیس!
مطمئن گفتم:
ــ حالا میبینیم!
بعد این جملم صدای خندش بالا تر رفت.دستمو گرفت و مجبورم کرد تند تر راه برم، بالاخره بعد از مدتی راه رفتن،به پله چوبی رسیدم،از پله بالا رفتیم و داخل راهروی ساکت و باریکی شدیم. هم طرف چپ و هم طرف راست پر بود از در های چوبی.
روی یکی نوشته بود “حمام” روی یکی دیگه نوشته بود”دستشویی” و روی یه در دیگه نوشته شده بود “اتاق سر اشپز” که من و سوفیا داخل اتاق شدیم. به اتاق نگاه کردم، تماماً چوبی بود، یه میز چوبی و یه کمد چوبی بزرگ و چندتا صندلی چوبی زیبا و یه چوب لباسی که کنار میز بود. وسط اتاق ایستادم، سوفیا به طرف کمد رفت و درشو باز کرد و ازتوش یکی از همون سارافون های زرد دراورد به همراه یه جفت بوت ساده و قهوه ای و بلند، بعد به طرف میزش رفتو کشو رو باز کرد و از توش یه کلید چوبی دراورد که بهش یه پلاک وصل بود و روش نوشته شده بود” ۲۲۲ ” بعد اومد به طرف من و تمام اون وسیله هارو به من داد و گفت:
ــ اینا وسیله هایی هستن که باید بهت میدادم، بقیه توی اتاقته، شماره اتاقتم ۲۲۲ هستش، یکم که جلوتر بری پیداش میکنی روی سر درتمام در ها شماره نوشته شده. بعد یکم لباسشو مرتب کردو گفت:
ــ من میرم پایین تا به اوضاع اشپز خونه برسم، توهم برو توی اتاقت، امشب نمیخواد کاری کنی، پس برو توی اتاقت استراحت کن، فردا صبح یکی بیدارت میکنه.
بعد از اتاق رفت بیرون.منم از اتاق بیرون رفتم و درست وسط راهرو ایستادم و با خودم گفتم:
ــ خب، حالا چیکار کنم؟ اهان، باید دنبال اتاقم بگردم.
بعد با قدم های تند شروع کردم به راه رفتن، همین طور که راه میرفتم زیر لب شماره اتاقارو هم میشمردم:
ــ ۱۲۳٫٫۱۲۴٫٫۱۲۵٫٫
حدود ۱۰ دقیقه بود که داشتم راه میرفتم و رسیده بودم به راه پله ی چوبی دیگه.مثل اینکه باید ازش بالا میرفتم چون راهرو تموم شده بود!از راه پله ها بالا رفتم و دوباره یه راهروی همون شکلی جلوم بود!پوفی کردمو وسایل توی دستمو یکم جابه جا کردمو دوباره قدم برداشتم…زیر لب گفتم:
ــ ۲۱۹٫٫٫۲۲۰٫٫۲۲۱٫٫۲۲۲٫اهان، بالاخره پیدات کردم.
بعد کلیدو انداختم توی در و بازش کردم.دستگیره در و گرفتمو اروم بازش کردم.داخل اتاقم شدم.یه اتاق تمام چوب با یه تخت یه نفره چوبی و یه کمد که کوچیک تر از مال سوفیا بود و یه چوب لباسی که کنار کمد قرار داشت، به همراه یه میز ارایش خیلی ساده چوبی که روش فقط یه چونه و کشت مو بودش.اروم داخل شدمو درو بستم.درست روبه روم یه پنجره بزرگ قرار داشت که یه پرده از جنس حریر داشت و مدام توسط باد تکون میخورد.اروم قدم برداشتم به طرف پنجره که باد خنکی صورتمو نوازش کرد.چشمامو از روی لذت بستمو یه لبخند زدم.به طرف کمد رفتم و درشو باز کردم، توش
یه چیزی شبیه به لباس خواب بود،جنسش از حریر بود و بلند ، استیناشم از جنس حریر بود و سفید، به جزء لباس خواب یه جفت کفش پاشنه ۵ سانتی ابی که از جنس مخمل بود، به همراه یه بلوز از جنس ساتن و حریرفیروزه ای که تقریبا تا نزدیکای زانوم میومد و یه کمربند سفیدم داشت! فقط همین دوتا بودن. لباسایی رو که سوفیا بهم داد و توی کمد گذاشتمو درشو بستم. به طرف میز ارایش رفتمو کلیدو روش پرت کردم و بعد روی صندلیش نشستم به خودم خیره شدم.موهای سیاهم چون که شونه نکرده بودم خیلی پریشون شده بود و چون که خیلی بلند بود باعث گرما و قلقلکم میشد، ولی چه میشه کرد، خودم دوست داشتم موهام تا کمرم باشه، پس باید ازشون مواظبت بکنم، به چهره خودم دقیق شدم، پوستی سفید، ابروی های سیاه ، دماغی قلمی و لبای نسبتاً قلوه ی و صورتی،
قدی بلند و هیکلی لاغر و کشیده ای داشتم، خیره شدم به چشمای عجیبم!چشمای درشت به رنگ طوسی تیره که وقتی عصبانی میشدم بی اندازه سیاه میشد! به خاطر همین تغییر رنگ از طوسی به سیاه همراه با خاله ام به دکتر رفتیم ولی دکتر هیچ جوابی برای این تغییر رنگ نداشت و ماهم بیخیال شدیم و منم کم کم عادت کردم.. یه جورایی خوشم میومد چون همیشه باعث میشد بچه هایی که مسخره ام میکردن ازم دوری کنن، حتی روم اسم هم گذاشته بود!مدام بهم میگفتن زاده تاریکی اومده، زاده تاریکی داره میره و خیلی از اسم های جورواجور دیگه که روم گذاشته بودن. منم به این کاراشون میخندیدم چون واقعا خنده دار بود!
دست دراز کردمو شونه چوبی رو برداشتم و روی موهام کشیدمش:
ــ اخ، لعنتی باز شو دیگه…ایی..
موهام گره خورده بود و هرکاری که میکردم باز نمیشد! بالاخره بعد یه ساعت شونه کردن تمام گره ها باز شدن.کشت موی سفید رو برداشتمو باهاش محکم موهامو بستم.حالا شده بودم یه دختر مرتب! از روی صندلی پاشدم که احساس کردم که تنم در میکنه و همین طور احساس میکرم که بی اندازه کثیفم!ذهنم مدام تکرار میکرد…”حموم” تسلیم خواسته ذهنم شدم و به طرف کمد رفتمو از توش همون لباس خوابو برداشتم، وای حالا توی چی بذارمش؟ همه جارو گشتم ولی هیچی پیدا نکردم.بیخیال شدمو از اتاق بیرون اومدم و به طرف حموم رفتم،از پله ها اومدم پایین و جلوی در حموم ایستادم.دستگیره درو گرفتمو درو بازش کردم.اروم دخل شدم و اطرف و برنداز کردم،اتاقای چهار گوش که فکر کنم اونجا جاییه باید حموم میکردم،برعکس جاهای دیگه اینجا کلاً سرامیک شده بود، اروم در یکی از اتاقا رو باز کردم، خب یه حوض کوچیک، بایه لیف ساده سفید و صابون ابی که از جنس یخ بود! اروم داخل شدم که سرم خورد به یه چیزی. دستمو روی سرم گذاشتمو به چوب لباسی نگاه کردم که به دیوار چسبیده بود و سرم بهش خورده بود. دستمو از روی سرم برداشتمو لباس خوابو روی چوب لباسی اویزون کردمو لباسامو در اوردمو شیرجه زدم توی حوض.همزمان وقتی توی حوض رفتم با اینکه اب خیلی سرد بود ولی اصلا اذیت نمیشدم بر عکس توی ارامش عمیقی فرو رفته بودم.چشمامو بستم و بعد از مدتی دوباره بازشون کردم که چشمم افتاد به اون صابون از جنس یخ،اروم دستمو دراز کردم، میدونستم اگه بگیرمش یخ میزنم ولی خب…کنجکاوی دیگه نمیشه کاریش کرد!همین که دستم با صابون تماس پیدا کرد همزمان سرما و لذتی بی نهایت لذت بخش وارد تنم شد.با تعجب به صابون نگاه کردمو بعد با هردو دستم گرفتمش. دیگه غرق تو ارامش بودم.بعد ساییدن لیفو و شستن موهام، اروم از حوض بلند شدمو حوله ابی رنگی رو که از همون اول از چوب لباسی اویزون شده بودو برداشتمو دور خودم پیچوندم، انگار تازه داشتم سرما رو احساس میکردم، سریع لباسامو برداشتمو دویدم به سمت اتاقم.دوباره از پله ها بالا رفتم، نفسم بند اومده بود چون توی این مدت فقط داشتم میدویدم، یکم که نفس تازه کردم دوباره به سمت اتاقم حرکت کردم، درو باز کردم و داخل اتاق شدم، سریع رفتم روی صندلی میز ارایش نشستمو دنبال سشوار گشتم ولی خبری از سشوار نبود، کشو رو باز کردم که چشمم به دوتا تکه یخ به شکل مکعب مستطیل افتاد.شونه هامو بالا انداختموکشو رو بستم.بیخیال خشک کردن موهام شدم.لباس خوابمو پوشیدم . لباسه به طرز عجیبی نرم بود و ادمو به یه خواب راحت تشویق میکرد، مخصوصا من که توی این مدت استرس و شوک بهم وارد شده بود و مدام باید میدویدم. با یاد اتفاقات به یاد اتریس افتادم، یعنی اون الان داره چیکار میکنه؟ الان توی سرزمین خودشه با اون فرمانروای خودخواهش؟شونه ای بالا انداختمو شیرجه زدم روی تخت و ملافه رو دور خودم پیچوندم، تخت خیلی نرمی بود، یا شاید برای منی که توی این مدتزمین شده بود تختم! افکار چرت و پرتی رو که داشتم روندم روی خوابیدن تمرکز کردم… روی اینکه فردا باید چیکار کنم… و کم کم چشمام گرم شد و خیلی زود خوابم برد..
****************
با صدای کوبیده شدن چیزی یکی از چشمامو باز کردم و زیر لب گفتم:
ــ اه..
صدای یه دختر منو از جا پروند:
ــ هی زود باش بیا پایین، باید مشغول به کار بشیم،…. میشنوی؟
روی تخت نشستمو کلافه داد زدم:
ــ خیلی خب..الان میااام
دختره:
ــ باشه پس من رفتم.
زیر لب گفتم:
ــ برو بهتر!
از روی تخت پاشدمو به قیافه خودم نگاه کردم،اخ یادم رفته بود موهامو خشک کنم!سریع رفتم گیر مویی رو که روی میز ارایش بود برداشتمو موهامو باهاش جمع کردم.کلافه به اطراف نگاه کردمو گفتم:
ــ آآ لباسم کو؟اهان تو کمده.
به طرف کمد رفتمو لباسمو به همراه اون جفت بوت قهوه ای رو کشیدم بیرون.لباس خوابمو دراوردمو گذاشتم توی کمد و سارافون زردو پوشیدم.بوت ها رو توی دستم گرفتمو داخل پام کردم، اندازم بود. به خودم توی ایینه نگاه کردم تا ببینم یه وقتی شلخته نباشم ، سارافون خیلی بهم میومد، بایاد حرف دختره سریع از اتاق رفتم بیرون که چشمم خورد به چندین دختر دیگه که عین من داشتن به پایین میرفتن.منم همراهشون به پایین یا همون اشپز خونه رفتمکه دیدم صفی از دخترا نصف اشپز خونه رو پوشونده بود، منم داخل یکی از صف ها شدم که صدای سوفیا منو از جا پروند:
ــ امروز، همه دوبه دو کار میکنید تا غذا ها زود تر اماده بشه متوجه شدین؟
صدای همه دخترا بلند شد:
ــ بله سراشپز!
بعد همشون دوبه دو باهم رفتن سر یه میزو مشغول پخت پز شدن، فقط من این وسط مونده بودمو هاج و واج داشتم به همه نگاه میکردم. الان باید اشپزی میکردم؟ ولی من که بلد نیستم! توی خونه خودم که بودم مدام پیتزا سفارش میدادم و غذا ذرست نمیکردم! توی دلم به مارگاریت بدو بیرا میگفتم که صدای نازک یه دختر منو از از خیالاتم جدا کرد:
ــ من باید باتو غذا درست کنم؟
رومو به طرف دختره برگدوندم و گفتم:
دانلود رمان زاده تاریکی
ــ فکر کنم!
دختره:
ــ اسم من بنیتاست، اسم تو چیه؟
توی چشمای ابیش نگاه کردمو گفتم:
ــ اسم من ارتیمیسه.
بنیتا:
ــ اهوم.
بعد دستمو گرفت و به طرف یکی از میزا برد، روی میز همه جور ادویه بود ولی من اشون سردر نمیاوردم!بنیتا تخته چوبی رو گرفت و مشغول خورد کردن خیار شد و بعد زیر چشمی به من نگاه کردو گفت:
ــ نمیخوای کاری انجام بدی؟ بهتره عجله کنی، جون در اون صورت مارگاریت به حسابت میرسه!
بعد بهم یه تخته داد و گفت:
ــ این فلفل ها رو تا جایی که میتونی ریز کن.
شاید اشپزی بلد نبودم ولی ریز کزدنو بلد بودم! با به یاد اوردن مارگاریت دوباره عصبانیت و حرص به وجودم رخنه کرد، چاقورو با حرص برداشتم، فلفل رو روی تخته گذاشتم، بایه ضربه محکم چاقو نصفش کردم،دوباره چهره اون عفریته اومد توی ذهنم، با حرص بیشتری مشغول خرد کردن شدم، همین طور تند تند داشتم برای خودم خرد میکردم تا حداقل دلم یکم خنک بشه که با صدای بنیتا حواسم پرت شد:
ــ بسه دختر چقدر ریزشون میکنی؟ حالا اینارو بریز توی کاسه.
به حرفش گوش دادمو فلفلا رو ریختم توی کاسه، بنیتام خیارا رو ریخت توی کاسه.از توی ظرف سبزیجات بهم کلم داد و گفت:
ــ اینارم ریز کن.
دانلود رمان زاده تاریکی
به حرفش گوش دادمو کلمارو ریز کردم و رختمشون توی ظرف.بنیتا هم وقتی کارش با ریز کردن تره ها تموم شد گفت:
ــ معلومه حرفه ای هستی! چون خیلی خوب ریز کردی!
خندم گرفته بود، من حتی نمیتونستم یه تخم مرغ درست کنم، اون وقت بهم میگفت حرفه ای!با صدای سوفیا سرمو به طرفش برگردوندم:
ــ فقط دو دقیقه وقت دارین، زود باشین!
بنیتا:
ــ وای، ارتیمیس تو ادویه الکارو رو به سالاد اضافه کن تا من برم دستامو بشورم، عجله کن!
هاج و واج به رفتنش نگاه کردم..الکارو؟ اصلا همچین ادویه ای وجود داره؟ من که از اینا سردر نمیارم!به ظرف ادویه ها نگاه کردم و شوه بالا اندختمو اون ادویه رو که قرمز بود و برداشتمو به سالاد اضافه کردم و بعد گذاشتمش سر جاش.
یه قاشق برداشتمو سالادو هم زدم. یعد مدتی بنیتا برگشت و گفت:
ــ اماده کردی؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
ــ اره، الکارو رو اضافه کردم!
بنیتا لبخندی زد و سری تکون داد و گفت:
ــ افرین!
بعد ظرف و برداشت و برد. کجا رو نمیدونم! به اطراف نگاه کردم همه درحال تکاپو بودن که یهو در باز شد و چند تا از همون ندیمه ها اومدن و غذا هارو بردن.میتونستم نفس حبس شده همه که حالا با یه فوت ازاد شده بود رو ببینم.
اگه  از رمان  خوشتون  اومد  بگین  براتون  ادامش رو  بدارم
منیع تایپ رمان : http://forum.negahdl.com/threads/99325/page-2

جهت درخواست رمان �به سوپر گروه ما �در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

مطالب مشابه

ارسال نظر

۰ نظر