جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

gole-hasrat

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان ( قسمت  سوم )

فرمت کتاب رمان پدر جوان : PDF|APK|EPUB

رمان پدر جوان اختصاصی دی ال رمان قسمت اول
1.gif نام کتاب رمان : رمان پدر جوان
1.gif نام نویسنده : زهرا زارع
1.gifحجم رمان رمان پدر جوان : قسمت  سوم
1.gifخلاصه داستان رمان رمان پدر جوان :
همانظور که از اسمش پیداست این رمان درمورد زندگی یه پدره.پدر جوانی که سعی داره تمام عشق و محبتشو خرج تنها فزرندش کنه.فزرندی که ناخواسته وارد زندگی اش شده.پدر داستان من سعی داره تو همه کارها نمونه باشه.

دانلود رمان جدید

رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان

دانلود رمان جدید

1.gif

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

آب دهنش را قورت داد و گفت:آقا شروین اگه میشه منو برسونین خونه!
شروین بدون اینکه جوابش را بدهد موبایلش را از جیبش بیرون آورد.بعد از رمز گشایی,وارد مخاطبین شد.روی اسم حسام ضربه زد.
سپند که تمام مدت نگاهش برروی پدرش بود گفت:بابا داری به کی زنگ میزنی؟
:به حسام! باید بفهمه که برادرش داره چیکار میکنه!
احسان با ترس به سپند نگاه کرد.سپند نیز متوجه این نگاه شد!
دست برد سمت گوشی پدرش و آنرا گرفت!شروین از این کار عصبانی شده و غرید:بده من گوشی رو!
:بابا؟..تورو خدا!
:گفتم بده من!
وبعد دستی که برای گرفتن به سمتش گرفته بود را چند بار تکان داد:زود!
ولی سپند گوشی را محکمتر در دستان عرق کرده اش فشرد.
:خودمون این مسئله رو حل میکنیم!
:حتما با کتک کاری..برای آخرین بار بهت هشدار میدم که بدیش!
میدانست پدرش کوتاه بیا نیست!واین را خوب میدانست که اگر موبایلش را بهاو برنگرداند تنبیه بدی میشود!
دریک حرکت ناگهانی,شیشه را پایین زده و موبایل را به بیرون پرت کرد!و بعد با دستان لرزان شیشه را بالا داد!بااین سرعت زیاد موبایل به طور حتم داغون شده بود.
شروین که از این کار سپند,ظرفیت عصبانیتش تکمیل شد,سریع ماشین را نگه داشته و پشت دستش را نزدیک صورت سپند برد.سپند چشمانش را بست وصورتش را جمع کرد.منتظر سیلی ای بود که قرار بود از پدرش بخورد.ولی شروین نتوانست بزند! دستش را درهوا مشت کرده ومحکم به پایش زد!
نفسش را حرصی بیرون فرستاد:چه غلطی کردی؟
سپند وقتی لپ سمت چپش سوزناک نشد,چشمانش را باز کرد!
احسان که شرایط را ناجور دید به حرف آمد:آقا شروین؟..به خدا من همه چیزو بهتون میگم..فقط به خانواده ام چیزی نگین!
شروین همان طور که خیره نیمرخ پسرش بود ,پوفی کشیدو راه افتاد.میدانست که چیزی از آن گوشی سالم باقی نمانده ست!
به خانه اش راند.احسان میدانست که نباید مخالفت کند!هرچند که از دست بی فکری سپند اعصابش خرد بود ولی دلش نمیخواست مه به خاطر او صدمه ای ببیند!
وارد خانه شدن.شروین بدون آنکه حرفی بزند به سمت اتاقش رفت.سپند بغ کرده روی مبلی نشست پاهایش را به سمت شکمش جمع کرد.احسان سربه زیر کنارش نشست وگفت:متاسفم.نمیدونستم شروین دست بزن هم داره!
سپند مسکوت سرش را روی زانوهایش گذاشته ودستهایش را بهم چفت کرد!
احسان همیشه چهره خندان شروین را دیده بود وهیچ موقع فکزرش را هم نمیکرد که انقدر شروین عصبی شود.وفکرش را نمیکرد که سر پسرش حتی یکبار هم داد بزند!
سپند سرش را کمی بالا آورده و گفت:میخوای به بابا همه چیو بگی؟
آهی کشید:نمیدونم!
:ببخشم! به خدا نمیدونستم باید چیکار کنم!.بابا کوتاه بیا نیست!
وقتی احسان حرفی نزد باز ادامه داد:همیشه خونمون انقدر سرده! بعضی اوقات که بابا سرحال باش یکم باهم شوخی میکنیم!.از این همه سردی لزرم میگیره احسان!.کاش من مثل تو مامان هم داشتم!که اگه داشتم الان داشت واسه تو پذیرایی میکرد و منو دلداری میداد!به بابا گوش زد میکرد که پسرشو جلوی جمع یا پیش دوستاش دعوا نکنه! درسته آزادمو هرجا میخوام میرم.ولی بعضی اوقات خیلی گیر میده.کسی هم نیست که بگه ولش کن..جلو دیگران گیر نده بهش!.نمیفهمه!
:چرا راضی نمیشی که بابات زن بگیره؟!
احسان از تمام اتفاقات خبر داشت!
سپند عصبی نگاهش کرد:تو بودی راضی میشدی ناماردی بیاد و بزرگت کنه؟! بعدم که بچه میارنو رابطه منو بابامو بیش از پیش سرد میکنن! دلم نمیخواد بابام منو با بچه ها دیگه اش یکی بدونه! من بچه اشم! حسودیم میشه وقتی بابا به کس دیگه محبت کنه و منو نادیده بگیره! باور کن وحشتناکه اگه بخوای بهش فکر کنی!.من تو این دنیا فقط بابامو دارم!نه مادری نه داداشی نه خواهری..هیچکی رو ندارم..ودلم نمیخواد این محبت نصفه و نیمه بابام نصفتر بشه! دلم نمیخواد وقتی زن گرفت اون وقت بره پیش اونا منو ول کنه و بگه تو ناخواسته بودی..تو…
بغضش را به سختی قورت داد و از جایش بلند شد.به سمت یخچال رفت.لیوان را برداشته و روی جا آبی یخچال گذاشت.بعد از چند ثانیه که لیوان پراز آب شد,باتمام وجود سردی اش,آنرا یکسره خورد.ته گلویش کمی سوخت.
:اینجوری آب نمیخورن.
برگشت به پدرش که کنار اپن ایستاده بود نگاه کرد.کی آمده بود پایین که نفهمده بود؟!
ببخشیدی گفت و به سمت هال رفت. روی مبل تک نفره نشست.منتظر شد تا پدرش نیز بنشیند و حرف ها و گوشه کنایه هایش رابزند!
شروین تمام حرفای سپندرا شنیده بود! مییدانست حرکتش تو ماشین خیلی بد بوده است ولی بااین حال حق را به خودش میداد! سپند نباید آنکاررا میکرد.چون او بهش هشدار داده بودو پسرش گوش نکرده بود!
آهی کشیده و روبه روی احسان نشست.دستانش را بهم قلاب کرده و خیره صورت سرخ و درهم احسان شد.
:خب؟ بگو! میشنوم.
احسان کلافه به سپند نگاه کرد.ولی این بار سپند سعی نکرد ازش دفاع کندو حرفی بزند.
آب دهانش را قورت داد:تو مدرسه امروز آرش فحش ناموسی داد..منم نتونستم اونجا جوابشو بدم!بالاخره مدرسه استو گیر الکی میدن بهمون! منم رفتم درخونه اشونو جبران کردم!
:همین؟
:بله!
:پس چرا نخواستی داداشت بفهمه؟
:اگه بفهمه بد برام تموم میشه..مثل شما که سپند رو تنبیه میکنین,اونم تنبیهم میکنه!
بااین حرف,شروین به سپند که سرش همچنان پایین بود نگاه کرد!
:من سپندو به جا تنبیه میکنم!..درضمن بهتره توهم تنبیه بشی.چون معلوم نیست یکسال دیگه چه جور مردی واسه جامعه میشی.کسی که به خاطر یه فحش اون جوری بیوفته رو جون دوستش,دیگه وای به حال اینکه بخوان به شوخی باهات دعوا کنن! به طور حتم میکشیشون!
:آقا شورین من اون چیزی که شما فکر میکنین نیستم!
.
.
.
رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان
.
.
.
:هستی! شاید هم بدترش.فکر نمیکردم که داداش حسام اینجور اخلاقی داشته باشه! بهتره دیگه دوروبر سپند نبینمت.
سپند سرش را بالا آورد و با تعجب به پدرش خیره شد:بابا؟
شروین بدون اینکه نگاه از احسان بردارد ادامه داد:دلم نمیخواد سپند پیش تو باشه.چون معلوم نیست تو آینده چه جوری از آب دربیاد! این همه تلاش نکردم که تواِ جوجه بااون کاراتو حرفات,بزنی اخلاق و روحیات سپندو خراب کنی!
:من کاری نکردم آقا شروین!
:میدونم!واضحه! کتک زدنی که به کشتن ختم نشه که نمیشه کار یا دعوا! حالا میفهمم که چرا انقد اخلاق سپند بد شده و بعضی اوقات کارای ناشایستی انجام میده! کارایی که من تو عمرمم نه انجامش دادمو نه به این یاد دادم!..به حسام میگم! میگم تا تو رو آدمت کنه!
احسان با عصبانیت گفت:من انقدرا هم بد نیستم.هیچ وقت هم سعی نکردم رو اخلاق سپند تأثیر بدی بزارم.درضن سپند انقدر بزرگ شده که دوستو از دشمنش تشخیص بده! من دوستشم که به خاطر امروز کتک خوردم الانم دارم از شما توهین میشنومو تحقیر میشم.
یک تای ابروی شروین بالا رفت و به سپند نگاه کرد!
:پس قضیه کلا یه چیز دیگه استو شما دارین مدام بهم دروغ میگین.آره؟
احسان:نه!
وبعد بلند شد:به هرکی که میخواین بگید,بگید! دیگه هم منو دوروبر پسرتون نمی بینین! از اوالم اشتباه کردم باهاش دوست شدم!.
سپند نیز بلند شده وگفت:احسان؟
احسان بدون اینکه به سپند نگاه کند بااجازه ای گفتو رفت!رفتنش با یک قطره اشک سپند همراه بود! احساس میگرد بیش از پیش تنها و بی کس شده است.کاش پدرش درک میکرد که او چه قدر به احسان وابسته است!
سپند میخواست به سمت اتاقش برود که شروین محکمو عصبی گفت:بشین!
سپند نیز بدون حرفی نشست!سرش پایین بود.
:خب؟ تمام اتفاقاتو بهم توضیح بده.
:چه افاقه ای میکنه!تو که احسانو ازم روندی!
:میخوام به حسام زنگ بزنم! باید بدونم چیشده تا بهش بگم!
:تقصیر منه.امروز آرش بهم گفت که بریم به عسکری صدمه بزنیمو منم قبول رکدم..احسان رفت تا بهش بگه بیخیال من بشه! احسان به خاطر من این کاررو کرد! تنها به خاطر من!
:پس چرا خودش بهم نگفت که قضیه اینه؟
:چون فکر میکرد تو بازم میخوای منو بزنی!
:من کی تورو زدم؟
دست خودش نبود که تن صدایش بالارفت!
سپند ترسیده کمی خود را عقب کشید:خب اون فکر میکرد.آخه تو ماشین خواستی بزنیم! اونم..ترسید بلایی به سرم بیاری!
:فعلا قضیه عسکری رو فراموش میکنم..ولی سر فرصت باید بهم بگی چیشده!
وبعد بلند شده به سمت تلفن خانه اش رفت.
:پس احسان چی؟
:فعلا باهاش نگرد تا وقتی آتیش هردومون خاموش بشه!.الانم برو تو اتاقتو درساتو بخون..زود!
سپند باشه ای گفتو به سمت اتاقش رفت.ته دلش نگران بود!دوست نداشت پدرش انقدر بد با احسان حرف بزند.کاش احسان واقعیت را میگفت! فردا باید از دلش درمیاورد!هرچه باشد احسان بهترین دوستش بود!
کنارش نشست و چندبار به صورتش سیلی زد:سپند؟..سپند بیدار شو.
چرخید سمت امیر علی که کنار در همچنان ایستاده بود.
:چرا اونجا وایسادی؟ برو انسولینشو بیار!
امیرعلی سریع رفت سمت کیف سپند وهمچنان گفت:کجا میزاره؟
:زیب کوچکی که تو خود کیفشه! بدو امیر!
چند بار به صورت سپند زد تا بیدارش کند.داشت اشکش درمی آمد!خودش را مقصر میدانست.چرا تنهایش گذاشت؟ فقط به خاطر حرفای شروین؟مگر شروین تو مدرسه بود که بفهمد این دو پیش هم هستن یا نه؟!
دست خودش نبود که این حرف هارا به زیان آورد:ببخشم سپند! به خدا نمیخواستم! نباید تنهات میزاشتم!
به امیر نگاه کرد:بدو امیر! داری چیکار میکنی؟
چندتا از بچه ها نیز وارد کلاس شده بودن و با نگرانی به سپند نگاه میکردن!
امیر کل کیف گشت:نیست!
احسان از جایش بلند شد و رفت سمت کیف سپند.کیف را سروته کرده و کل وسایل و کتابهایش را روی صندلی خالی کرد.بعضی از کتاب ها به زمین پرتاب شدن.احسان بدون توجه به آنها کیف خالی شده را گشت!امیر درست میگفت.نبود! مابین کتاب هایش را نیز گشت.خبری از کیف انسولینش نبود.به گریه افتاده بود!به سپند که نیمه جان کنار شوفاژنشسته بود نگاه کرد!
صدای یکی از بچه هارا شنید:الان میرم به مدیر میگم!باید به اورژانس زنگ بزنن!
وبعد صدای دویدنش را شنید!بی حال کنار سپند نشست.اگر از دستش میداد خودش را نمیبخشید.دستی بر صورت سرد سپند کشید.اختیار اشکهایش دست خودش نبود!دوستش تنها بود و باکاری که او کرد,تنهاتر از قبل شده بود!وحس تنهایی اورا اینگونه کرده بود!
صدای لرزان علی را شنید:نمیره؟!
نگاهی به جمع کرد.همه بچه ها وارد کلاس شده و به اوو سپند نگاه میکردن.نمیدانست کدام یک از بچه ها به سمت دفتر رفته بود!کاش زود میرسید و سپند را این حال نجات میدادن.
شایان جلو رفته و کنار احسان نشست.زیر بغـ ـل سپند را گرفته وگفت و تند شد به احسان:اینجا نشستی و داری مثل دخترا آبغوره میگیری؟ بلندش کن.باید ببریمش بیرون تا آمبولانس برسه! زود!
احسان با حرف شایان,به خود آمد.او نیز دست بردو زیر بغـ ـل سپندرا گرفت.سپند لاغر بود و آن دو میتوانستن به راحتی بلندش کنن و همراه خود بکشاندش!
شایان:بچه ها برین کنار!
هردو به در رسیدن و از کلاس بیرون آمدن.بچه ها نیز از نگرانی پشت سرشان میامدن!
وسط های راهرو بودن که مدیرشان, میلانی,به همراه سعید خودشان را با دو به سمتشان رساندن.
میلانی با نگرانی گفت:به اورژانس زنگ زدم.مطمئنی که انسولینش همراهش نبود؟
نگاهش سمت احسان بود!احسان سرش را بالا وپایین کرد.میلانی دستی که احسان آنرا گرفته بود را گرفت:ولش کن.حالت توهم بهتر از این نیست!
احسان از خدا خواسته سپند را رها کرده و میلانی جایش را گرفت! دلش میخواست همان جا سط سالن بشیند!پاهایش توان هیچ حرکتی را نداشت!ولی دست خودش نبود که همپای مدیر و شایان به سمت در حیاط میرفت.دلش میخواست باپشم های خوش ببیند که سپند را وارد آمبولانس کردن!تا کمی خیالش تخـ ـت شود!
بچه های کلاس بالایی و پایینی نیز از کلاس خارج شده و به آنها نگاه میکردن.میلانی وسط حیاط بود که موبایلش را بیرون آورده و به سمت احسان گرفت:به پدرش زنگ بزنو خبر بده!میبریمش به بیمارستان…!
احسان موبایل را گرفت.تصمیم نداشت با شروین حرف بزند.دلش نمیخواست شروین باز به او توهین کندو بکوید تقصیر توست!شماره اش را نیز حفظ نبود.که اگر هم بود الان مسدود شده بود!
آمبولانس را جلو در مدرسه دید.لبخندی گوشه لبـ ـانش نقش بست.چه خوب بود که مدرسه شان نزدیک بیمارستان بود!سپند را به همراه بلانکارد سوار آمبولانس کرده و میلانی به عنوان همراه سوار آمبولامس شد.قبل از آن,به پسر ها گوش زد کرد که از مدرسه خارج نشون!
احسان به صفحه موبایل خیره شد.شماره برادرش را گرفت.بهترین کار همین بود.بعد از چند بوق صدایش را شنید:بله؟
:سلام داداش!
:احسان تویی؟ موبایل کیه که زنگ زدی؟
:مهم نیست.شروین پیشته؟
:یعنی چی که مهم نیست؟ حرف بزن ببینم!
احسان کلافه دستی به سرش کشید:حسام؟
:صدای آمبولانسه که میاد؟ کجایی احسان؟
:تو مدرسه ام.
لحن حسام نگران ده بود:چیشده احسان؟
:شروین پیشته؟
:اوهوم.اگه مدرسه ای پس این شماره کیه؟
:موبایل آقای میلانیه..حال سپند بد شده!..اگه میشه به شروین بگو!
حسام این بار آهسته گفت:چه اتفاقی افتاده؟
:سپند انسولینش همراهش نبود!الانم بردنش به بیمارستان…
:وای خدا! چه جوری بهش بگم؟ دیوونه میشه که!
:نگی من بهت گفتما!
:پس بگم کی گفته؟
:بگو میلانی گفته..موبایلش دیروز سر یه بحث داغون شد!..خطشم حتما سوخته!اگه بگی من گفتم بیشتر عصبی میشه.خب؟
:باشه!خدا بگم چیکارت کنه احسان که همیشه خبرای بدو به من میگی!
:خدافظ!
وبعد بدون اینکه منتظر جواب شود تماس را قطع کرد..اهی کشید و به بچه ها که تکوتوک کنارش ایستاده بودن نگاه کرد.بینشان ارش را نیز دید.تمام این اتفاقات به خاطر او بود!به خاطر آن پیشنهاد احمقانه.
به سمتش رفتو یقه اش را گرفت و غرید:راضی شدی؟! دلت خنک شد که میونه امونو خراب کردی؟!
آرش خونسرد دستانش را برروی دستای احسان گذاشته وگفت:من کاری نکردم! تو نباید نخود هرآشی بشی!
:ولی دلم میخواد نخود این آشی که داری برا سپند میپزی بشم؟
:عه؟..دوست داری مزش وهم بچشی؟! میخوای زودتر بهت بچشونم؟!
یقه اش را رها کرد:لازم نکرده!بعدا خودم بهت میچشونم!
:از خدامه!کی بهتر از تو!
:خفه شو تا نزدمت!
:دیروز بد زدیم و فرصت نشد بهت بگم که جبران میکنم!..اونم نه روی تو! روی همونی که بهش غیرت داری!
دست خودش نبود وقتی دستش را بالا برده و محکم به سر آرش زد!آرش نیز کم نیاروده و او نیز با مشت به جان احسان افتاد!هر دو کنار در مدرسه بهم پیچ خورده بودنو محکم به یکدیگر مشت میزدن!
اینبار ضربه های آرش محکمتر شده بود.انگار که عقده های دیروز را برسرش خالی میکرد!
بچه ها باهیجان دورشان جمع شده و نظاره گر این دعوا بودن.بعضی ها مدام تشویقشان میکردن و بعضی ها نیز سعی در آرام کردنشان داشتن!
:اینجا چه خبره؟!
باصدای اصغری که معاون مدرسه بود هردو دست از مشت زدن و پاکوفتن همدیگر,برداشتن!نفس زنان به یکدیگر خیره شده بودن!
اصغری کنارشان ایستاده وگفت:جفتتون دفتر! سریع!
وبعد حرکت کرده و رفت.هردو یقه های یکدیگر را رها کرده با صورت های خونی و بدنی دردناک به سمت دفتر رفتن.
آرش زیر لب غرید:حرفی بزنی,قسم میخورم میرم سراغ سپند!فهمیدی؟
:خفه شو!
.
.
.
رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان
.
.
.

هردو به سمت دفتر رسیده و وارد شدن. احسان دستانش را برهم قلاب کرده و به اصغری نگاه کرد.در دل دعا میکرد که اخراجش نکنن!آخرش این رفتارها و اعصاب داغونش,کار دستش میداد!

خوشحال وارد دفترش شد.به منشی اش که زنی حدودا 40 ساله ومحجب بود با خوشرویی سلام کرده و به سمت دفترش رفت.همه کارمندان میدانستن که این خوشی تنها به خاطر یک چیزست!
وارد دفتر شد.حسام را دید که سرش توی لپتابش بود.بابسته شدن در,حسام سرش را بالاآورد و گفت:چیشد؟
شروین همان طور که پالتویش را بیرون می آورد وروی جالباسی گوشه دفتر میگذاشت گفت:چی میخواستی بشه؟
لبـ ـهای حسام کش آمده و خندان گفت:قبول کردن؟
شروین,کیف بدست به سمت میزش رفت:میخواستی قبول نکنن!.پروژه خوبیه فقط وقت میبره و اونا هم وقت زیاد گذاشتن برامون!
:مبلغ قرار دادو که طی کردی باهاشون؟
:اوهوم!همونی که ما میخواستیم!
:خوبه!فکر کردم ردمون کردنو توهم دپرس, رفتی خونه.
:چرا این فکرو کردی؟
:آخه یکم اومدنت زیادی دیر شد!
وبعد خودش برای این حرفش خندید.ولی شروین ته دلش یه حسی داشت! از صبح که بدون خدافظی از سپند از خانه بیرون زده بود,تا الان که پشت میزش نشسته بود,دلشوره داشت!صدبار با خود گفته بود که ای کاش سپند را میرساندو بعد به محل قرار میرفت.و آنقدر کار برسرشان ریخته بود که نمیتوانست زودتر از وقت اداری شرکت را تعطیل کند!
با به صدا درآمدن موبایل حسام چشم ازمیز برداشته و نگاهش کرد.حتما نامزدش بود! پوفی کشید و دست بر کیفش برد!کاغذ های تاشده را بیرون آورده و روی میزش پهن کرد.باآوردن اسم احسان از زبان حسام,فضولی اش گل کرد! سعی کرد بفهمد که چه دارن میگویند!ولی صدای احسان را نمیشنید!
به پشتی صندلی اش تکیه کرده و خیره صورت درهم حسام شد!چه اتفاقی افتاده بود؟ احساس میکرد ته معده اش دارد مشت مال میشود! دلشوره اش شدت گرفته بود و دست خودش نبود که ضربان قلبش بالارفته بود!
احسان این وقت روز بااو چه کار داشت؟نکند درباره سپند است؟
باشنیدن خبر بدی که حسام گفته بود,ناخودآگاه از جایش بلندشده و رفت سمتش.
حسام نیز از جایش بلند شد.استرسو ترس در چشمانش موج میزد.لبخند مصنوعی ای زدو گفت:برای چی اومدی این سمت؟
:احسان بود؟
:نه!
:دروغ نگو!چی میگفت؟
حسام فهمیده بود که مکالمه اشان را شنیده است.نفس عمیقی کشید:سپند امروز انسولینشو نبرده بود مدرسه؟
باگفتن این حرف,شروین به عمق فاجعه پی برد!تمام خوشی های چند لحظه پیش به ذهر تبدیل شد!آب دهانش را قورت داد.با صدای تحلیل رفته ای گفت:کجا بردنش؟
حسام اسم بیمارستان را گفت و ادامه داد:میلانی همراهشه! میخوای نریمو به میلانی زنگ بزنم؟
بعد یادش آمد که موبایل میلانی دست احسان است.
شریون عصبی به سمت در رفته و به سرعت از شرکت خارج شد!هنوز از پارکینگ بیرون نیامده بود که حسام روبه روی ماشینش ایستاد و گفت:مگه که رو جنازه من رد شی و بری!
غرید:برو کنار!
:نمیزارم بااین حالت پشت فرمون بشینی!نرسیده به بیمارستان,خودت با آمبولانس راهی بیمارستانت میکنن!میفهمی؟!
ماشین را یکمی گاز داد که خورد به بدن حسام.حسام اخمی کرد ولی کنار نرفت.
شروین عصبی شد و فریاد زد:لعنتی برو کنار! باید برم پیش بچه ام. میفهمی؟.به خدا از روت رد میشمو میرم!
:بیا کنار خودم میشینم پشت فرمونو میبرمت بیمارستان!
وبعد رفت سمت در راننده و بازش کرد.شروین پوفی کشیدو خودش را به سمت صندلی شاگرد کشاند و نشست!حسام هم پشت سرش نشست.
:با آخرین سرعت میری!
حسام سرش را بالا و پایین کرده و باشه ای زیر لب گفت.
:احسان نگفت چرا اینجوری شد؟
:نه.فقط گفت حالش بد شده و بردنش بیمارستان!
شروین مشتی محکم برروی پایش زدو گفت:تقصیر منه!باید صبحی مثل همه روزا وسایلشو چک میکردم! به خاطر این قرارداد لعنتی زود از خونه اومدم بیرون! کاش قلم پام میشکستو نمیرفتم!
:آروم باش!
:نره تو کما؟ خدا یا چیکار کنم؟
دستی برروی پیشانی دردناکش گذاشته و بعد برروی لبـ ـانش!حسام سرعتش را بیشتر کرد!
نیم ساعتی شد که با غرغر هایی که شروین بر سر حسام زد,به بیمارستان رسیدن!شروین از ماشین پیاده شد.
حسام:من میرم ماشینو پارک کنمو بیام!
ولی شروین منتظر نشد که حرف حسام را بشنود و بعد برود.سریع به سمت اورژانس رفت.میلانی را کنار استیشن دید.به سمت او رفته و گفت:بچم کو؟!
میدانست که رسم ادب نیست که سلام نکرد!هرچه باشد سالها از او کوچکتر بود!میلانی نیز سلامش نکرد.
ولی لحنش نگران بود:دکتر رفته بالا سرش! خدارو شکر نرفته تو کما!زود رسوندیمش!
نفس را حتی کشید و گفت:کجاست؟
:طبقه دوم.تو بخشه! اتاق 203!
:شما چرا پایینی؟!
:منتظر بودم شما بیاین.
شروین بدون آنکه تشکری کرده باشد به سمت آسانسور دوید!تا رسیدن به اتاق 203 که زیاد هم طول نکشید,مدام انگشت شصتش دست راستش را میفشرد!
به در اتاق رسید.نفس عمقی کشیدو وارد شد.اولین نفر دکتر ایرانمنش را دید که کنار سپند ایستاده بود و دستورات لازم را به دوپرستار زن میداد!
با وارد شدنش نگاه همه به سمت او چرخید!آب دهانش را قورت داده و به سمتشان رفت.
آروم سلام کرد و به پسرش نگاه کرد.سپند چشمانش نیمه باز بود و داشت به او نگاه میکرد!
خیالش تا حدودی راحت شده بود!
به سمت دکتر رفته وبعد از دست دادن گفت:چیشده دکتر؟حالش خوبه؟
دکتر کاربرگی را به دست پرستار داده و به سمت در حرکت کرد.شروین هم پشت سرش.
:مگه بهت نگفته بودم که بیشتر مواظبش باشی؟ این بود اون همه چشم و رو تخم چشممم؟!
:عمو؟!
محمد برگشت سمتش! به چهره برادرزه اش نگاه کرد.چند باز سرش را نشانه تإسف تکان داد وگفت:میدونستی اگه فقط ده دقیقه دیرتر میاوردنش الان بچه ات تو کما بود؟
:من خبر نداشتم!
:خوبه!پدر نمونه به تو میگن!
وبعد شروع به حرکت کرد.
شروین:حالش خوبه؟
:قندخونش به 600 رسیده بود.باید چند روزی اینجا بستری باشه تا وضعیتش کنترل بشه!..ممکنه یادز انسولینشو یکمی زیاد کنم یااینکه تعداد دفعات تزریقشو! متوجه ای که؟
شروین آهی کشید:آره!
:لجبازه درست!سرش باد داره درست! نوجوونه درست!..ولی باید بزنه و توهم باید مجابش کنی! بهت اخطار میدم..دفعه قبلم بهت اخطار دادمو الانم میدم! نزار پسرت بااین وضع بیاد بیمارستان!مواظبش باش! خدایی نکرده دفعه بعد دیر برسوننش و بره تو کما,اون وقت کارت درومده! میدونم خودت جوونی! خودتم سرت باد داره! ولی این بچه اته! تنها سرمایه اته! دست دستی از دستش نده!
شروین مدام سرش را بالا و پایین میکرد و دردل به خود فحش و ناسزا میداد!
محمد آرام حرف میزدو شروین فقط گوش میداد:پسرتو مثل خودت که انقدر برام عزیزی دوست دارم.دلم نمیخواد بچه اتو رو تخـ ـت بیمارستان ببینم!
:عمو من پیشش نبودم!وگرنه هرگز این اتفاق نمی افتاد!
محمد نفس عمیقی کشید:همونطور که 17 سال پیش,بچه اتو با چنگو دندون نگهش داشتی,الانم نگهش دار!
صدایش پربغض بود که گفت:چشم! خوب میشه حالش؟
:انشالله که خوب میشه! فعلا باید همینجا باشه تا وضعش قندخونش ثابت بشه!بعد ببینم چی باید براش تجویز کنم.حالاهم برو پیشش.انقدر پیش پسرت غدبازی درنیار!ناسلامتی بجه اته! نرم رفتار کن! فعلا.
دور شدن عمویش را دید.سرش را انداخت پایین وعقب گرد کرد.باید باپسرش با مهریانی حرف میزد.باید هرچیز که او دوست داشت را فراهم کند!باهوایش را بیشتر میداشت!
با وارد شدن به اتاق,سر سپند به سمتش چرخید و لبخند زد!
شروین نیز لبخند مصنوعی زده و کنار تخـ ـت ایستاد:خوبی؟
:اوهوم! فکر نمیکردم خبرت کننو بیای!
:چرا چنین فکری کردی؟
:خب! نمیدونم! شاید فکر کردم به خاطر دیروز…
نتوانست جمله بندی هایش را درست کند و به زبان آورد!برخلاف تصورش,شروین لبخندی زدو دست برروی موهایش کشید.گرمی دستان پدرش,حس خوبی به او تزریق کرد!چشمانش را بست تا از اعماق وجودش این گرمای محبت را حس کرده و به خود بچشاند!شاید دیگر چنین محبتی را حس نکند!
:صبحی یادم بود که انسولینمو بردارم..ولی خب,لجبازی کردمو برش نداشتم! الانم اگه بری خونه کیف انسولینو روی اپن میبینی!..خب دلم نمیخواست بردارم! اصلا چرا بدون خدافظی رفتی؟ نگفتی منم هستم؟! اصلا خوب کاری کردم که تورو اون احسانِ نامردو نگران کردم!
شروین همانطور که لبخندش را حفظ کرده بود گفت:یه چیز بگم؟
:بگو!
آهی کشید:میدونی تو وقتی تو شکم مادرت بودی, همه حتی دکتر مادرت, میگفتن دختری! نمیدونم چیشد که تو لحظه آخر شدی پسر!
سپند متحیر به چشمان پدرش نگاه کرد.تا آن موقع بحث مادرش به میان نیامده بود!یعنی آمده بود ولی سپند مدام سوال میکردو شروین جوابش نمیداد.وسپند دیگر بیخیال شده بود!هیچ موقع نشده بود که پدرش یادی از زنش بکند!
شروین ادامه داد:الان که دقت میکنم میبینم اخلاقت خیلی دخترونه است!شاید اگه دختر بودی همه چیز تغییر میکرد!
:بابا؟
شروین فقط نگاهش کرد.ولی سپند منتظر حرف جانم از طرف پدرش بود!
وقتی جوابی نشنید گفت:میشه درمورد مامان..بگی؟
اخمی نشست بر چهره شروین:هرموقع وقتش بشه بهت میگم!
:بابا؟! الان که داشتی درموردش میگفتی! خب بگو دیگه.حقمه که بدونم! میدونی الان کجاست؟
:بگیر استراحت کن! صبحونه که خوردی؟
سپند کلافه شده بود.پدرش حرفی نمیزد.
:آره..نصف تخم مرغی که برام پخته بودی را خوردم.
:چرا کامل نخوردی؟
:نبودی که!از گلوم پایین نرفت!
:اگه منم بودم نمیخوردی!..الان میگی دوست ندارمو کسترولم میزنه بالا!
سپند خندید و شروین بعد از چند دقیقه لبخند زدو نگاهش کرد.
:میخوای برم بوفه و یه چیزی برات بگیرم؟
:میشه بستنی بخری؟ فقط همین یه بار!
شروین نچی کرد ونفسش را با حرص بیرون فرستاد!
تقه ای به در خورد باعث شد هردو به در نگاه کنن.حسام وارد اتاق شده و سلام کرد.
سپند نیز جوابش را با لبخند داد.
حسام رفت سمتشو گفت:خوبی؟
:بله!
:باباتو که نصفه جون کردی!
:زیادی شلوغش کردن وگرنه منکه خوب خوبم!
شروین به حرف آمد:دروغ میگه! از رنگ صورتش معلومه که حالش خرابه!
حسام آرام خندید وگفت:بااین حال خدارو شکر که سالمی و الانم داری حرف میزنی!
به ساعتش نگاه کرد:من دیگه باید برم! موبایلم پیش این نگهبانه گرواِ ! گفته باید تا ده دقیقه دیگه پیشش باشم.
سپند بااین حرف حسام خندید.شروین نیز همان لبنخدش را حفظ کرد!
:موبایلتو گرو دادی؟ انقدر واجب بود که بیای؟
:آره خب!هم میخواستم از حال سپند باخبر بشمو همم از حال تو!.خب من دیگه برم.بهتر باشی سپند جان!
:مرسی.خدافظ.
حسام نیز خدافظی کرده و به سمت در رفت.شروین میدانست اتفاقی افتاده است که انقدر حسام عجله دارد.وگرنه گوشی اش انقدر ها برایش ارزش ندارد!
دنبال سرش به بیرون رفت و صدایش زد.حسام نگاهش کرد.
خودش را به حسام رساندو همپایش راه افتاد:چیزی شده؟
:نه.چه طور؟
.
.
.
رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان
.
.
.

:یه اتفاقی افتاده!
:بابا زنگ زدو گفت سریع خودمو برسونم به مدرسه احسان! مثل اینکه اصغری باهاشون تماس گرفته و باباهم به من سپرده کاراشو! برم ببینم چیکار کرده.
:به نظرت جریان سپند,تقصیر احسانه؟
:چی میگی شروین؟ احسانو سپند رفیق فابریک همن!
وشروین به این فکر کرد که حسام از ماجرا دیروز خبر ندارد!
:آهان یادم نبود!
:دکتر بهت چی گفت؟
:هیچی!حرفای تکراری و نصیحت!
حسام ارام خندید.به آسانسور رسیدن.حسام کلید را زد و منتظر شد.
:میلانی هنوز پایینه؟
:نه! به یه نفر زنگ زد.اومدن دنبالش!
:خیلی بد باهاش برخورد کردم.ناسلامتی جای پدرمه! حتی ازش تشکرم نکردم!
:پسرت که خوب شد برو یه جعبه شیرینی بگیرو برو مدرسه! همین قدر کارداره!
باایست آنسانسور و باز شدن درب داخلش,حسام در بیرون را نیز باز کر وگفت:هرکاری داشتی خبرم کن.من گوش بزنگم.فعلا!
شروین لبخندی زد و دررا بست! تنها شانس زندگی اش آشنایی با حسام بود!حسام را مثل فرشاد دوست داشت!حتی بیشتر از او!همیشه و هرزمانی کنارش بوده و به دردودل هایش گوش داده بود!خوبی اش این بود که هیچ وقت نصیحتش نمیکرد.برخلاف دیگران!

کنار پنجره به آسمانی که هیچ ستاره ای در آن نبود,نگاه میکرد!هوا بارانی بود و قطره های باران به پنجره برخورد کرده و صدای دلنشینی را ایجاد کرده بودن!
:خیلی دلم میخواست الان زیر بارون بودمو راه میرفتم!
شروین به سمتش چرخید.از پنجره فاصله گرفته و گفت:تنهایی؟!
:خب نه.تنهایی اصلا نمیچسبه! مثلا باتو!
:بامن؟مطمئنی منظورت فقط همین بود ؟!
لبخندی زدو کنارش نشست.سپند دست آزادش را به زیر سرش برد.
:آره! دوتایی میرفتیم زیر بارونو از آینده حرف میزدیم.
:تو که میگفتی بدت میاد از آینده حرف بزنیم.
یکمی خودش را به سمت پدرش چرخاند:میدونی بابا..دیشب خیلی فکر کردم.نبود احسان خیلی بهم فشار آورد.آخه هرشب باهم اس میدادیمو حرف میزدیم.ولی دیشب خیلی تنها بودم!
کامل چرخید سمت پدرش:چه جور تونستی این همه سال تنها بمونی؟
شروین زبان روی لبـ ـهایش کشید وگفت:به خاطر تو! من باتو تنها نبودمو نیستم!
:چند سال دیگه که رفتم چی؟!
:یه جوری سر میکنم!
بعد چشمانش را تنگ کرده و با لحنی شوخ مانند گفت:نکنه دلت میخواد زن بگیرم؟ اگه موافقی منم حرفی ندارما!
بالبخند به چهره درهم پسرش نگاه کرد.
:منظورم این نبود! لطفا خوشحال نشو!
شروین شانه هایش را بالا داده و گفت:درهرصورت هرموقع آمادگی پذیرفتن نامادریو داشتی من مخالفتی نمیکنم!
:بابا؟! حالا من یه چیز گفتم! اگه فکر میکنی من یک درصد آمادگی پیدا میکنم بدون که در اشتباهی!
وبعد برای رهایی از این بحث ادامه داد:گشنمه!
شروین ابروهایش را بالا داد و به ساعتش نگاه کرد:تقریبا یکساعت پیش شام خوردی.شکمو نبودی!
:حالا گشنمه!یه چیز جور کن بخورم!
وبعد لبخند دندان نمایی زد! شروین پوفی کشیده و به سمت یخچال گوشه اتاق رفت.درش را باز کرد! ساعات ملاقاتی همه آمده بودنو هرکدام دردستانشان میوه و شیرینی و کمپوت بود! پرتغال و سیب را بیرون آورده و بعد از شستنشان,پیش دستی را از داخل کمد کنار تخـ ـت بیرون آورد و روی مبل نشست!
شروع کرد به پوست کردن پرتغال.سپند که تمام کارهای پدرش را زیر نظر داشت گفت:کمپوت نداشتیم؟!
:چرا!
:خب چرا اونو نیاوردی؟!
:خودت نمیدونی که چرا؟!
:قندم داره کنترل میشه! یه دونه فقط!
پرتغال را قاچ کرد و رفت سراغ سیب.
:نمیشه بگو چشم!الانم هرچی خرتو پرت تو یخچاله رو میریزم دور تا به فکرشون نباشی!
سیب را نیز قاچ کرد و کنار پرتغال ها ریخت.پیشدستی را به سمت سپند گرفت و سپند ناچار آنرا گرفته و شروع به خوردن کرد!
شروین نیز پوست هارا در سطل ریخت و باز سرجایش نشست.
:نمیخوری؟
شروین زیر چشما نگاهش کرد:نه!
:فردا صبح میری شرکت؟
:مجبورم برم! ولی مامانی قراره بیاد!
:کاش نیاد!
:بهتراز اینکه تنها بمونی!
:بهش میگی غذای خونگی بپزه و بیاره برام؟!
:باشه!
سکوتی بینشان ایجاد شد.سپند همیشه از این سکوت ناراضی بود و فکر میکرد پدرش به خاطر این سکوت راضی به ازدواج و گرم شدن خانه میشود!
پس شکست این سکوت را:امروز همه اومده بودن ملاقاتی!
:اوهوم! حتی حسامو نامزدش!
:خوشگله نامزدش!تاحالا ندیده بودمش!
:اوهوم!
به چهره پدرش که درهم بود و اخم شدیدی کرده بود نگاه کرد.شروین داشت با دستانش بازی میکرد!
:چیزی شده بابا؟!
نگاهش کرد و نه ای به زبان آورد.
سپند در حالی که سیب را دردهانش میگذاشت گفت:امروز احسان نیومده بود ملاقاتیم!
ابن بار شروین بود که صورت درهم پسرش نگاه میکرد.تقصیر خودش بود که این همه اتفاقات افتاده بود!نباید احسان را از سپند دور میکرد! میدانست کارش اشتباه ست وباید به خاطر پسرش این اشتباه را جبران کند.
سپند دیگر حرفی نزدو با میوه اش مشغول شد.دلش عجیب هوای مسیج های احسان را کرده بود!کاش احسان میدانست که چه قدر آن لحظه به او احتیاج دارد.ولی میدانست که احسان وقتی حرفی میزد تا پای مرگ,پای حرفش میماند.آهی کشیدو سعی کرد دیگر به او فکر نکند و اورا جزء خاطرات شیرینش بگذارد.چون میدانست,این احسان دیگر آن احسان سابق برایش نیست.
کتاب را روی سیـ ـنه اش گذاشت و به مامانی اش نگاه کرد.
:میگم مامانی؟
منیر که درحال دیدن فیلمی بود,سرش را بااکراه به سمت سپند گرداند:چیه عزیزم؟
:من گشنمه! از اون غذایی که دوساعت پیش خوردم,چیزی باقی نمونده؟!
:نه عزیزم! همه اشو نوش جان کردی! یکمی تحمل کن ناهارتو میارن.
:ناهارم رژیمیه! بابا من لاغرم و انقدر باید بخورم تا چاق شم! اون وقت بااین همه غذاهای رژیمی دارم ازاین چوب خشک بودنم میمیرم!
:خدانکنه! خب اگه غذای رژیمی هم نخوری,اون جوری خدایی نکرده میمیری!
کلافه چشمانش را بستو کتاب را روی سیـ ـنه اش برداشتو شروع به خواندنش کرد.
:هیچی از این متنا نمیفهمم! اه!
منیر خندید و گفت:خب نخون عزیز دلم! مجبور که نیستی!
:بهتر از بیکاری و تماشا کردن فیلمای آبکیه ایرونی هست!
سپند یک ریز حرف میزدو نمیدانست مامانی اش ناراحت میشود اگر کسی به علایقش توهین کند!
:بد میگم مامانی؟ اه..همه فیلما شده عشقو عاشقی و ازدواج! حتی تو فیلمای پلیسی! همه شونم به هم میرسن! اه..تمام موضوعاتشون اینه به جوونا بگن عاشقی دیرو زود داره ولی سوختو سوز نداره! دقت کردی مامانی؟
منیر برخلاف درونش,لبخندی بر لب زده و گفت:همشون که اینجوری نیستن! بهتره فیلم کره ای ها که هست!
:دقیقا!زدی به هدف! لااقل قابل تحمل تر از اون فیلم کره ایی هاست!
باتمام شدن حرفش,تقه ای به در خورده و پرستاری وارد شد!غذای هردو را گذاشته و بیرون رفت.سپند به غذایش که سوپ بود,نگاه کرد!آه از نهادش بلند شد!
:من سوپ دوس ندارم!
چهره اش آنقدر مظلوم شده بود که منیر خانم دلش به رحم آمد.غذای خودش کباب بود ومیدانست سپند این غذارو دوست دارد.
:بیا عزیزم.تو غذای منو بخور,من یک ساعت دیگه میرم خونه!حتما مریم جون ناهار واسم کنار گذاشته.بیا عزیزم.
:نه مامانی.مرسی! حتما خوبم نیست که به من ندادن.
:برنج خوبت نیست! کباب که مشکلی نداره!
ظرف را کنارش گذاشتو سوپ را برداشت:من این سوپو میخورم تا یک ساعت دیگه که برم خونه!
:آخه مامانی نمیشه که!
منیر لبخندی زد:بخور عزیزم.نوش جونت!
وسپند دردل قربان صدقه مامانی اش رفت بااین محبتهای نصفه و نیمه اش که عجیب به دل او مینشست!شاید اگر مادرش نیز بود همینکاررا میکرد! وباز دردلش گفت:من که بااین سیر نمیشم!
خودش نمیدانست که چرا اشتهایش نسبت به قبل دوبرابر شده ست؟!شاید به دیابتش ربط داشت و شاید نیز ضعیف شده بود!
درحالی که کبابش را میخورد گفت:مزه اش خیلی بده!
منیر خانم درحالی که سوپ داغ را مزه مزه میکرد خندید وگفت:همیشه انقدر غر میزنی؟ یا چون من پیشتم اینجوری شدی؟
بیخیال جواب داد:همیشگیه!
خنده منیر خانم پرصداشد و مابینش گفت:پس بیچاره بچه ام!
سپند نیز با تمام سادگی اش لبخندی زد و چیزی نگفت ومشغول شد!
منیر خانم یک آن اخمی کرده و خیره سپند شد!سادگی اش را از شروین به ارث نبرده بود!
دردل باز”بیچاره پسرم”را زمزمه کرد!سپند فقط توانست یک سیخ از کباب را بخورد.ظرف کنار کمد گذاشت و دستشان درد نکنه ای زمزمه کرد!
:چیزی نخوردی که مادر!
:بسه دیگه!
:آخه برنج هم که نخوردی!لااقل این دوسیخو کامل بخور!
:مرسی مامانی.سیرم!..چرا بابا نمیاد؟ گفت یک اینجاست و نیم ساعت ازش گذشته وپیداش نیست.نکنه منو باز یادش رفته؟
منیر حرفی نزدو مشغول خوردن شد.هنوز تو فکر پسرش و آینده اش بود!میتوانست نظر سپند را عوض کند؟ باید دریک فرصت مناست بااو حرف بزند!
باتقه ای که به در خورد,سرهردو چرخید سمت آن!سپند بادیدن پدرش لبخند دو گفت:کجایی بابا؟
شروین لبخند زنان به مادرش سلام کرد و به سمت سپند چرخید.اخمی کرده و گفت:جای سلام کردنته؟!
سپند زیر لب سلام کردو سرش را انداخت پایین.دلش نمیخواست پدرش جلوی مامانی اش آن گونه بااو صحبت کند.
شروین کنارش روی تخـ ـت نشستو گفت:حالا اخم نکن!یه کاری داشتم که مجبور شدم انجامش بدمو بعد بیام.
منیر خانم در دل گفت:اینکارا رو کرده که پسرم مطیعش شده!
سپند دلخور گفت:چه کاری؟
:الان میفهمی.
بلند شدو روبه مادرش کرد:میشه بریم بیرون!
:چرا مادر؟
:کارتون دارم!بفرمایین.
ومادرش را به بیرون از اتاق راهنمایی کرد.روکرد سمت پسرش:الان میام!
سپند بدون توجه بهدرش رویش را برگرداندو به پنجره نگاه کرد.
چند دقیقه ای شد که یک نفر به در زده و وارد اتاق شد.سپند سرش را به زیر پتو برده و گفت:نمیخوام ببینمت بابا!برو پیش مامانت!
احسان لبخندزنان کنارش ایستادو دست برد سمت پتو.سپند آنرا محکم گرفته و غرید:ول کن دیگه! میخوام بخوابم!
زور احسان بیشتر از او بود که پتو را کشید کنار و صورت رنگ پریده سپند را دید!
سپند بادیدن احسان جا خورد وخیره نگاهش کرد.برای چه آمده بود؟
آب دهانش را قورت داده وگفت:تو اینجا چیکار میکنی؟
:اومدم ببینمت. خوبی؟
:بابام ببینتت که بد میشه.اصلا الان که وقت ملاقات نیست.تو اینجا چیکار میکنی؟
احسان لبخند زنان صورتش را به صورت سپند نزدیک کرد.وسپند سرش را در بالشش فرو برد.نمیدانست احسان قراره است چه کاری انجام دهد.فقط ترسیده نگاهش کرد.
احسان بـ ـوسه ای بر پیشانی سپند گذاشت و صاف ایستاد:خوشحالم که سالمی!
سپند گویی تمام قدرت حرف زدنش را از دست داده بود.فقط نگاهش کرد.
احسان دستش را بالای سر سپند تکیه داد و سرش را باز نزدیک صورت سپند کرد:کار آرشو ساختم.
سپند ترسیده گفت:کشتیش؟!
احسان خندید وگفت:نه بابا.منظور اینکه زبونشو کوتاه کردم!
آرامتر ادامه داد:جریان سه ماه پیشو به مدیر گفتم.
:واقعا؟ اخراجش کردن؟
:نه! ولی از چشم مدیر افتاد.دیگه نمیتونه خود شیرینی کنه!
:تهدید نکرد؟
:چرا! فقط کو گوش شنوا؟!
لبـ ـهای سپند برای لبخند کش آمد:بابا ایول داری تو!فکر نمیکردم بری وهمه چیزو بگی! ابروی خودت چی پس؟
:به اونجا ها نکشوندمش!
وبعد چشمکی زد.
.
.
.
رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان
.
.
.

کنارش نشست و گفت:بابات امروز اومد دنبالم!
چشمانش داشت از حدقه بیرون می آمد.
:برای چی؟
شانه هایش را بالا انداخت:اومده بود معذرت خواهی.البته معذرت خواهی نکردا فقط گفت میخواد روابط منوتو مثل سابق بشه! بردم کافی شاپ! انگار که تو فضا بودم!
:نامرد.هرچه قدر به بابا التماس میکنم باهم بریم کافی شاپ منو نمیبره واون وقت تورو بدون هیچ التماسی میبره!خرشانس!
:توهین نکن لطفا!بعدم به من چه.بابات منو برد.بعدم گفت دیگه پاشو نمیزاره اونجور جاهایی!
:به خشکی شانس! حالا تو چرا تو فضا بودی؟
:آخه بابات منو برده بود اونجا!فکر نمیکردم هیچ موقع بااو اونم تنهایی جایی برم!
:توچرا انقدر بابای منو دوست داری؟
:چون بابای تواِ.
:کوفت!ببند نیشتو!
:هی؟ باادب باش!دوروز فقط پیشت نبودم!
:تواین دوروز داغون شدم!
:ازاین به بعد همیشه هستم.خوبه؟!
:واقعا هستی؟ بابا بهت گفته؟
:اوهوم.گفت به خاطر خوشحالی تو دست به هرکاری میزنه!
سپند لبخند زدو گفت:بابامه دیگه!
احسان ادایش را درآورد:بابامه! برو بینم! جوری میگه انگار فقط اون بابای پایه داره!
سپند بدون توجه به حرف احسان گفت:خوشحالم که هستی.باور کن داشتم دیوونه میشدم!
احسان لبخندی زد سرش را جلو آورد:منم!

:میتونی خودت بیای؟
:آره میتونم.
از ماشین پیاده شد و به سمت خانه اشان رفت!شروین نیز پشت سرش و بااحتیاط راه میرفت!
کلید قفل را زده و دررا باز کرد و سپند وارد ساختمان شد.نفس عمیقی کشید لبخند زد!
شروین متعجب گفت:چیه؟ بیرون نفس کم آورده بودی؟!
:نه!دلم به این بوی خونه تنگ شده بود!
شروین خنده کنان به سمت آشپزخانه رفت وموبایل و کیسه داروهای سپندرا روی میز کذاشت!
:حالا چه بویی میده این خونه؟!
دستانش را روی اپن گذاشته و به سپند که روی مبل نشست,نگاه کرد!
:خب بوی عطرو بوی خاک سرامیکها!باهم قاتیش کن ببین چه بوی خوبی از آب درمیاد!
:بوی عطرو که خوب اومدی.ولی بوی خاک سرامیک..نچ.باید تمیزشون کنم!
:منظورم کثیف بودنش نبود که! نمیخواد.
شروین خواست حرفی بزند که موبایلش که تازه خریده بود,به صدا درآمد.موبایل آنقدری بزرگ بود که درجیب جا نشود.
به شماره نگاه کرد.از شرکتش بود.
سپند:موبایل نو مبارک باشه!
شروین لبخندی زدو گفت:مرسی!
وبعد جواب داد:بله؟
صدای حسام را شنید.کمی صدایش مضطرب بود.
:سلام شروین.خوبی؟
:سلام.ممنون!
:کجایی؟
:خونه.سپندو آوردم!
:نمیای شرکت؟
به ساعت بزرگی که کنار تلویزیون نصب شده بردیوار بود نگاهی انداخت.ساعت نزدیک یک بود!
:فکر نکنم بتونم بیام!سپند تنهاست و ناهارم که هنوز نخورده!
:یه مشکلی پیش اومده!
:چیشده؟
:خانم اصلانی حالش بد شده!الانم به اورژانس زنگ زدیم ودارن میبرنش بیمارستان!
:چه اتفاقی براش افتاده؟!
:نمیشه خودت بیای تا حضوری بهت بگم؟
:نه.گفتم که! همینجا بگو!
بااسترس دست چپش را که آزاد بود را بر روی سنگ اپن میزد.سپند نیز فهمیده بود اتفاق بدی افتاده است!
:مثل اینکه چند ساعت پیش یه کاری برای خانم اصلانی پیش میادو اونم مرخصی ساعتی میگیره و میره..یکساعت پیش که برمیگرده,از پله ها میاد بالا.نمیدونم چرا؟.عجله هم داشته جوری که بچه ها میگن!.بعد یا پاش لیز خورده و خورده زمین یااینکه یه نفر انداختتش!
:الان حالش چه طوره؟
:نمیدونم! این یارو اورژانسیه میگفت سرش شکسته! به احسان میگم بیاد پیش سپند.تورو خدا خودتو زود برسون شرکت! ممکنه پلیسا سربرسن.
:خب برسن!توکه کاری نکردی!
:آخه من اون موقع شرکت نبودم و میترسم همه بگن مقصر منم!
:کجا بودی؟
-..
:حسام باتوام! میگم کجا بودی؟
:بیا شرکت باهم حرف بزنیم!توروخدا! توکه میدونی من از همون اول بااین خانم مشکل داشتم! الانم همه فکر میکنن کار منه!
:چی بهت بگم حسام که سرتاپا دردسری…الان میام! یه نفرو بفرست تا احسانو از مدرسه بیاره خونه من.خدافظ.
بعد قطع تماس سپند گفت:کی بود بابا؟
اخمی کرده و موبایلش را روی اپن گذاشت:حسام دیگه!
:چه اتفاقی براش افتاده؟
:نمیدونم دوباره چه گندی زده! باید سریع اوضاع شرکتو راستو ریس کنم.
:میخوای بری برو.من حالم خوبه خوبه.
شروین به ساعت نگاه کرد.یک ربع دیگر وقت تزریق بود.
:یه ربع دیگه میمونمو بعد که احسان اومد میرم.
:کی میای؟
:نمیدونم.کفرکنم تا شب طول بکشه! یه اب خوش نباید از گلوم پایین بره!
سپند نیز اخم کرد.دلش نمیخواست بااحسان این همه وقت تنها باشد! احسان را میشناخت..ولی بازهم ازاو میترسید! هرچه باشد او چندسال با آرش دوست بوده وبعد با او آشنا شده بود و رابطه اش را آرش بهم زده بود!
:میگم بابا میشه من تنها باشم؟
شروین به سمت مبل آمده و کنار سپند نشست:نه! من نمیفهمم توچرا انقدر دوست داری تنها باشی!
:خب چون از بچگی عادت کردم!
شروین خسته سرش را روی مبل تکیه داد و چشمانش را بست.سپند خیره صورت خسته پدرش شد.
:به خاطر منه که انقدر خسته ای؟!
زیر چشمی به پسرش نگاه کرد:نه!
:آخه صورتت داد میزنه که خسته ای و خوابت میاد! مریضیه من نزاشته تو یه خواب خوش داشته باشی؟
:نه!
:پس چی؟
کامل به سمت پسرش چرخید وخیره چشمان تیله ای اش شد:مطمئن باش من از هرچیزی خسته باشم,ازاین اینکه تورو دارم,هرگز خسته و پشیمون نیستم!
سپند نیز به چشمان پدرش که همرنگ چشمان خودش بود,خیره شد.صداقت دراین چشم ها موج میزد.لبخندی زدو حرفی نزد!
شروین که میدانست خسته است,برای رفع خستگی اش,دست برگردن پسرش گذاشته و به خود فشرد.
:وقتی کنارم باشی,من تمام خستگی هام رفع میشه!
سپند خندید وگفت:گاهی اوقت شک میکنم که 32 سالت باشه!
:چرا؟!
:آخه مثل مردای بالا 40 سال حرف میزنی!
لبخندی زدو چیزی نگفت.به ساعتش نگاه کرد و سپند را از خود جدا!
بلند شد. گفت:انسولینتو بیار بهت بزنمو با خیال راحت برم به کارام برسم.
سپند از جایش بلند شدوگفت:میشه تا قبل غروب بیای؟
:سعیمو میکنم.
.
.
.
رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان
.
.
.

سپند انسولینش را برداشته و روبه روی پدرش ایستاد و آنهارا به سمتش گرفت.
شروین سری تکان دادو انسولین به همراه آمپول و پنبه را گرفت.
سپند آستینش را بالا زد وگفت:دیگه باید خودم یاد بگیرم و بزنم.
:تا زمانی که من هستم نمیزارم بزنی.
:چرا؟ میترسی هوای آمپولو خالی نکنمو بمیرم؟
:آره..چندماه پیشو یادت رفته؟ قسم خوردم که نزارم خودت بزنی پس روحرف من حرف نیار!
باوارد شدن سوزن آمپول به پوستش,چهره اش کمی درهم رفت.بااین حال گفت:شاید هیچ کس تو خونه نبودو منم یکدفعه ای انسولین لازم شدم! اون موقع چی؟ نزنم تا برم تو کما؟
شروین آمپول را بیرون آورده و پنبه را رویش گذاشت:اون موقع دیگه مجبوری و فرق داره1
:خب لااقل بزار یه بار جلوی چشمت بزنم تا اون موقع بلایی به سر خودم نیارم.
شروین کلافه از این بحث,به سمت آشپزخانه رفت وگفت:باشه.تو فرصت مناسب یادت میدم!
بابه صدا درآمدن زنگ آیفون,شروین به سمتش رفت.بادیدن چهره احسان درراباز کرد:احسانم اومد.ناهارم سفارش میدیا!
:باشه.خدافظ.
شروین کیفش را برداشته و خدافظی کرد.احسان را وسط حیاط دید و به سمتش رفت.بعد از سلامو احوال پرسی احسان یکریز شروع به حرف زدن کرد:خوب مراقبشی تا من بیام! بهش استرس و هیجان وارد نمیکی!نمیزاری بره پشت تبلت یا کامپیوترش و ازاین بازی های جنگی بازی کنه! الانم میدونم جفتتون ناهار نخوردین!خودت یه غذای رژیمی براش سفارش میدی!خودتم هرچی خواستی! ببین من شب بیام ببینم سپند حالش بده دیگه خود دانی!
احسان مدام سرش را بالاو پایین میکرد و زیر لب چشمی میگفت! خودش نمیدانست چرا مطیع و فرمانبردار این مرد است؟!
:کای نداری؟
نگاهش کرد و لبخندی زد:نه آقا شروین!
:خدافظ.
بدون اینکه منتظر جوابی از سمت احسان شود به سمت ماشینش رفت.به سرعت از خانه اش خارج شد.نباید حسام را تنها میگذاشت.میدانست که اگر هول کند,فقط به مأمورین دروغ تحویل میدهدو برایش بد تمام میشود!باید میفهمید خانم اصلانی برای چه مرخصی گرفته و چرا ازآسانسور استفاده نکرده و عجله داشتنش برای چه بوده است؟!

وارد ساختمان شد.بیخیال آنسانسور شده وو از پله ها بالا رفتواینجور میتوانست صحنه به زمین خوردن خانم اصلانی را ببین.طبقه دوم بود که صداهایی را شنید.خوب که گوش داد صدای دومرد ویک زن بود.کمی بالا تراز طبقه دوم روی پله ها ایستاده بودن.
شروین با قدم هایی تند خود را به آنها رساندو سلام کرد.هیچکدام را نمیشناخت!.
بیش از سه نفر بودنو او تنها صدای این سه نفر را شیده بود.همه آنها آرام جوابش را دادن
کیفش را در دست جابه جا کردو روبه یکی از مردها گفت:چه اتفاقی افتاده؟
مرد به رد خونی که کمی روی پله وکمی برروی دیوار بود اشاره کرد وگفت:یه خانمی,فکر کنم طبقه دهم این ساختمون,کار میکرده!مثل اینکه پاش لیز میخوره و میوفته زمین و الانم بیمارستانه!
:پلیس اومده و اینجارو دیده؟
:بله! الانم فکر کنم رفتن تو شرکتی که این خانم کار میکرده!
:هیچ شاهدی هم بوده؟
خانمی کهکه چند پله بالاتر ایستاده بود گفت:نکنه شما هم پلیسی؟
چرخید سمتش:نخیر.من پلیس نیستم.
همان مرد گفت:مثل پلیسا حرف میزنی!
:سوال من جوابی نداشت؟
:خب..فکر نکنم!سر ظهر بوده و کسی هم نبوده!درضمن آسانسور که بوده!
:بله درست میگین.حرف شما متین! فقط از پزشک قانونی هم اومدن اینجا تا این صحنه رو بررسیش کنن؟
مرد رو کرد سمت دومرد کناری اش:اومدن؟
یکی از انها جواب داد:نه! فقط یه چندتا پلیس اومدن, فکر کنم!..نمیدونم..اومدنو کاراشونو کردنو رفتن.البته به غیر از سرگرده و اون سروانه که الان بالان!..چهره شما برام آشناست!کجا دیدمتون؟
شروین درحالی که به خونهای روی زمین خیره بود,آهی کشده و گفت:من رییس شرکت طبقه دهم!
وبعد بدون توجه به چهره متعجب جمع,بااجازه ای گفته و از پله ها بالا رفت.طبقه سوم کنار آنسانسو ایستاد تا ازآن بالا برود!
چنددقیقه ای شد که وارد شرکتش شد.کارمندانش که سه نفر مرد و دونفر زن بودن را توی لابی دید.واردش شد و سلام کرد.همه بادیدن او ایستادن وسلام کردن.حسام بینشان نبود.
:خوبین بچه ها؟!
وبعد به همه نگاه کرد.چهره همه اشان درهم بود و پکر!
مهندس اعلایی که تازه استخدام شده بود گفت:موضوعو که میدونین؟!
:بله! سرگردو سروانی که ازشون حرف میزدن کجان؟
مرتضوی:تو اتاقتون,همراه حسام! به حسام مشکوکن اثاثی!
:حرفی که نزده؟
:نه خب!..فقط..
حرفش را کامل نکردو به خانم حسینی که گوشه ای از سالن ایستاده بود نگاه کرد.شروین رد نگاهش را دنبال کرده و به خانم حسینی رسید.
خانم حسینی سرش را تا آخرین حد پایین انداخته بود.
شروین سعی کرد خونسرد باشد:چه کار کردین خانم حسینی؟
حرفی نزده و همچنان سرش پایین بودو بالا نمی آورد آنرا!
شروین باز به مرتضوی نگاه کرد تا او حرف بزند.
مرتضی نفس عمقی کشید وگفت:ببخشین خانم حسینی.ولی باید بگم!..ببیند آقا شروین..
:شروین خالی!
نفس عمیقی کشید:بله! ببینید شروین,خانم حسینی یکدفعه از دهنشون دررفت که حسام با خانم اصلانی مشکل داشتن! وسرگرد هم ازشون خواستن تمام جریانات اون روزو واسشون تعریف کنن!
شروین پوفی کشید و چرخید سمت خانم حسینی! وخانم حسینی منتظر یک دعوای اساسی از سمتش بود!
شروین میدانست خانم حسینی ترسیده است.اورا خوب میشناختو میدانست برای حرفش منظور خاصی ندارد!
چند قدم به سمتش رفته و نزدیکش ایستاد.ضربان قلب خانم حسینی به شدت بالا رفته بود!
شروین باآنکه اعصابش داغون بود,اما بالحنی خونسرد و مهربانی گفت:مهم نیست!نمیخواد خودتونو سرزنش کنید خانم حسینی! بالاخره اگه شما هم نمیگفتین اونا متوجه میشدن!
مهلا یاهمان خانم حسینی,باتعجب سرش را بالا آورده و خیره چشمان شروین شد!ضربانش یک آن پایین آمد.همه نیز مانند او تعجب کرده بودن!از شروین اینجور حرفایی بعید بود!
مهلا بالکنت زبان گفت:واقعا؟
شروین لبخند گرمی زد و گفت:واقعا!
لبخندش کمی عریض شد اما با چشم غره برادرش,یحیا,محو شد!
شروین خواست به سمت دردفترش برود که در باز شده و قامت بلند و هیکل تنومند سرگرد در آستانه در نمایان شد.
شروین اهمی کرده و به سمتش رفت.دستش را جلو برده و به گرمی فشرد وگفت:من شروین ایرانمنش هستم!رییس این شرکت.
سرگرد لبخندی زده وگفت:میدونم.خوشبختم مهندس.بفرمایین تو!
شروین سری تکان داده و به سمت کارمندانش چرخید:به کارتون برسید!
چشمش خورد به مهلا که با لبخند داشت نگاهش میکرد! اونیز لبخندی زده و وارد دفترش شد!نمیدانست چرا اینکاررا انجام داد!تا به یاد داشت از کسی طرفداری آن هم اینگونه,نکرده بود!شاید ترس آن دخترک اورا به یاد چیزی انداخته بود!
مهلا با سردرگمی به سمت میزش رفت.فکر همه چیز حتی اخراجش,را کرده بود الا این حرفی که شروین زد!چه قدر لحنش مهربان بود!
:ببند گاله رو!
باترس به برادرش که ز کنارش رد شد,نگاه کرد!دهانش را بسته و اخمی کرد.عینکش را به چشم گذاشته ومشغول طراحی اش شد!از دست خودش عصانی شده بود!دوست نداشت برادر یا همکارانش درباره او حرف زده یا فکر های عجیبی بکنن! باید چنددقیقه پیش را برای همیشه فراموش میکرد!چون میدانست دیگر تکرار شدنی نخواهد بود!
زیرچشمی سارا دید که با اخم مشغول تایپ کردن بود1مفهوم این اخم را خوب میدانست!لبخندی که زد دست خودش نبود!مهلا زیادی مهربان و شکننده بود!وبرادرش ازاین دومورد میترسید!
شروین کنار حسام نشست و به چهره رنگ پریده اش نگاه کرد.نمیدانست این همه ترس از پلیس,از کجا نشعت میگیرد؟
آرام گفت:خوبی؟ میخوای بگم برات آب قند بیارن؟
حسام دستانش را بهم فشار داده و با سر جواب نه را داد.
سرگرد روشن کنار سروان جوانی ایستاده بود و آرام بااو صحبت میکرد.ولی بیشتر حواسش پی حسامو شروین بود تا اگر صحبت مشکوکی کردن,متوجه شود.
حسام باصدای لرزانی گفت:فکر کنم خانم اصلانی رفته تو کما! الان این سرگرده داشت با بی سیمش حرف میزد! بهش گفتن ممکنه بمیره!
:خب؟
:مثل اینکه یه نفر از بچه های طبقه چهارم داشته از پله میرفته طبقه دوم که خانم اصلانی رو میبینه که افتاده بوده رو پله ها! یه نفر دیگه هم داشته با سرعتت از پله ها پایین میرفته.صداشو شنیده بوده!میگم نخوان منو ببرن بازداشتگاه؟!
:واسه چی؟مگه کار تو بوده؟
:نه خب!
:پس چرا انقدر هولی؟
.
.
.
رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان
.
.
.

:دست خودم نیست!
وبعد دستان لزانش را سفت بهم چسباند!
شروین پوفی کشید.از بحث خارج شده و گفت:از کی تاحالا اینجان؟
:یه ده دقیقه ای میشه.خانم حسینی وقتی ماجرا رو تعریف کرد,این آقا منو آورد اینجا!
وبعد به سرگرد اشاره کرد.
:چی ازت پرسیدن؟
:تازه اومدیم تو دفتر! ازم پرسیدن که باز جریان بحث منو خانم اصلانی رو بگم,که صدای تورو شنیدنو بلند شدن اومدن دنبال تو! میشناستت فکر کنم!
ابورهاش پرید بالا:چه طور؟
:قبل از اینکه من حرف بزنم گفت پس شما شریک آقای مهندسین!
شروین به سرگرد نگاه کرد:ولی من نمیشناسمش!
همان لحظه سرگرد به سمتشان آمد.روبه رویشان نشستو پاروی پا انداخت!
به شروین نگاه کرد:اینجور که شنیدم شما رییس اینجایید! تاحالا کجا بودین؟
:خونه بودم.
:این موقع روز؟
:شرکت من خصوصیه!پس هرموقع که دلم خواست میتونم برم بیرون!
سرگرد از این حاضر جوابی عصبی شد.بااین حال لبخند زدوگفت:درسته! ولی کارای مردم چی؟ اگه همه مثل شما بخوان هروقت که دلشون خواست برن خونه که سنگ رو سنگ بند نمیشه!
:درسته!ولی کاری برام پیش اومد که مجبور شدم برم!
:چه کاری؟
شروین همیشه از این سوال جواب ها متنفر بود!
:پسرم بیمارستان بودو منم رفتم برای کارای ترخیصش.
:پسرتون؟!
وبعد از چند دقیقه فکر کردن گفت:آهان! خب پسرتون برای چی بیمارستان بودن؟
:میخواین کل زندگی نامه چند روز قبلمو براتون تعریف کنم؟!
سرگرد جفت پایش را محکم برروی زمین گذاشت.اخمی کرده و جدی گفت:نخیر! فقط میخوام بدونم غیبتتون دلیلی قانع کننده ای داره یانه.بعد برم سراغ سوالات بعدی!
شروین سعی کرد آرام باشد.نفس عمیقی کشید و گفت:پسرم بیماری دیابت داره! تو مدرسه حالش بد شد و بردیمش بیمارستان.امروز مرخص شد! ومن قرار بود کل امروزو نیام اینجا و کارا رو حسام انجام بده,که این حادثه اتفاق افتاد.
سرگرد که تا حدودی قانع شده بود لبخندی زدو گفت:خبر دارین که الان خانم اصلانی تو کماست؟
:بله.دوستم الان گفت!
سرگرد سرش را چندبار بالا و پایینو کردو به سمت حسام چرخید:خب آقا حسام.بریم سراغ بحث قبلیمون. میشنوم!
حسام نیم نگاهی به شروین انداخت و گفت:خانم حسینی که همه چیزو بهتون گفتن.شما چیرو میخواید بشنوید؟
سرگرد چندبار سرش را بالا و پایین کرده وگفت:شما به خاطر پاک شدن طرحاتون از طریق منشی شرکت که خانم اصلانی بوده,شما عصبی میشیدو میگین نامردم اگه اخراجتون نکنم!شما تایید میکنین این حرفا رو آقا شروین؟
:بله.بچه های دیگه هم حتما تایید کردن.
:درسته!
به حسام نگاه کرد:چرا اخراجش نکردین؟
:چون من رییس نیستم!
:مگه شریک نیستین؟
:هستیم.ولی دو دونگ اینجا به نام منه!شروین حرف نهایی رو میزنه!
سرگرد به شروین نگاه کرد:چرا شما اخراجش نکردی؟
:دلیلی ندیدم! همه منشی ها ممکنه یه سری اشتباه بکنن!خانم اصلانی هم تازه استخدام شده بودن!حسامم خودش متوجه شد که اشتباه کرده و ازشون معذرت خواهی کرد.
حسامم سرشو آرام بالاوپایین کرد و به حرف آمد
:من آدم انتقام گیری نیستم!کینه ای هم نیستم! باور کنین!
سرگرد نفس عمیقی کشیدو به همکارش که گوشه ای ایستاده و حرفهایشان را تند مینوشت,نگاه کرد.
سریع برگشته و باز از حسام پرسید:تو لحظه ای این حادثه اتفاق افتاده بود,شما تو شرکت نبودین.کجا بودین؟
حسام آب دهانش را قورت داد و حرفی نزد!سرگرد مصرانه اسمش را صدا زد.شروین نیز باتعجب داشت به حسام نگاه میکرد.هردو منتظر جواب بودن!
سرگرد محکمو جدی گفت:خب؟
حسام به خود آمد.بهتر بود راستش را میگفت.
:دیشب با نامزدم سر یه حرفی بحثمون شد.امروزم بهش زنگ زدمو باهاش قرار گذاشتم تا از دلش دربیارم!
وبعد سرش را انداخت پایین.شروین عصبانی نگاهش میکرد.
:یعنی چی حسام؟ من شرکتو سپردم دست تو و تو رفتی پی عشق بازیت؟!
پوزخند سرگرد را شنیدو نگاهش کرد.
:مثل اینکه شما دونفر منافع شخیصتون به کار ترجیح میدین!
شروین گفت:امروز از شانس بد ما اینجوری بوده..وگرنه نه من و نه حسام,از زیر مسئولیت کارمون شونه خالی نمیکنیم!
:حرف شما متین!..شماره نامزدتونو بدیم آقاحسام.باید بدونیم که راست گفتین یانه!
حسام رسیدی را از جیبش بیرون آورد و به سمت سرگرد گرفت:اینو اگه ببینین متوجه راستو دروغ حرفم میشید!
سرگرد برگه را گرفت.اول به تاریخش نگاه کرد.تاریخ همان روز بود. وبعد به مبلغش! باان مبلغ معلوم بود که هم دونفر بودنو همم برای ناهار رفته بودن! اسم رستوران نیز درج شده بود!
سرگرد سری تکان داد و برگه را به سمتش گرفت وگفت:رسیدو فعلا دور نندازش!
حسام برگه را گرفته وگفت:شماره ندم؟
:فعلا خیر!سروان؟
سروان احمدی سرش بلند کرده و گفت:بله قربان؟
:سوالی از این آقایون نداری؟
سروان کمی فکر کرده وگفت:خب چرا! آقای شروین شما گفتین پسرتون!میتونم بپرسم چندسالشونه؟!
:17!
جفت ابروهای سروان به بالا پرید:پسرخودتونه؟!

.
.
.
رمان جدید از زهرا زارع رمان پدر جوان
.
.
.

:بله!
سروان کمی گلویش را صاف کرد و سعی کرد زیاد خودش متعجب نشان ندهد:بله..کدوم بیمارستان پسرتون بستری بوده؟!
شروین اسم بیمارستان به همراه شماره اتاقی که سپند درآن بستری بوده و همچنین اسم دکترش را گفت!
سروان همه را نوشتو گفت:مرسی! فقط یه سوال دیگه! شما چندسالتونه؟!
سرگرد متوجه بیمورد بودن این سوال شده و بلند شد.شروینو حسام نیز بلند شدن.!
سرگرد باهردو دست داده و گفت:ممنون از همکاریتون! شاید بخوایم باز ازتون یه چندتا سوال بپرسیم.تازمانی که این پرونده حل نشده دردسترس باشین!
شروین:چشم.حتما!
سرگرد خواست برود که برگشتو گفت:به پدر سلام برسونین!
شروین:سلامت باشین!
سروان ولی قصد رفتن نداشت:به سوالم جواب ندادین!
شروین عصبی به سروانی که هم سنوسال خودش بود نگاه کرد.سرگرد نیر بالبخند نگاهش کرد.هیچ وقت تا به جواب نرسد آرام نمیشیند! وسرگرد از این شخصیت سروان خوشش می آمد!
شروین به سرگرد نگاه کرد:شما بهتره به زیر دستتون کامل جریاناتو توضیح بدین.
سروان:کدوم جریانات؟!
وبعد به سرگرد نگاه کرد.
شروین نزدیکش شده و گفت:بهتره بری ادارتون و پرونده شروین ایرانمنش رو بخونی!..بعد میفهمی کدوم جریانات!
سروان چندبار آرام سرش را بالاوپایین کردو لبخند زد:شناختمون! شما پسر سردار ایرانمنش نیستین؟!
:چرا!
دستش را به سمت شروین گرفتو گفت:خوشوقتم از آشناییت! اسم منم شروینه!
شروین از این همه پروویی تعجب کرده بود.کلافه دستش را روی دست سروان گذاشتو آرام منم همین طور را گفت!
سرگرد اسم سروان را آورده و سروان به خود آمد.
هردو بعد از خدافظی از شرکت بیرون رفتن!شروبنو حسام نیز تا کنار در شرکت,همراهشان رفتن!
بارفتنشان حسام نفس آسوده ای کشید:دیدی گفتم میشناسنت!
بعد دست برد سمت دکمه ای که کنار یقه اش قرار داشت وآنرا باز کرد!کرواتش را نیز شل کرد!
شروین نگاهی به کارمندانش که همگی در سالن ایستاده بودن نگاه کرد:همه چیز خوب پیش رفت! بهتره برین سرکارتون!
وبدون توجه به چهره خندان مهلا,دست شروین را گرفته و به سمت دفترش برد.
درهمان حین گفت:من باتو مفصل کار دارم! بدون اجازه من شرکتو ول کردی به امان خدا.آره؟!
حسام پوفی کشیدو به دنبالش وارد دفترش شد!

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

1
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر