جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

gole-hasrat

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان رمان تنهام نذار باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب رمان تنهام نذار : PDF|APK|EPUB

a

1.gif نام کتاب رمان : رمان تنهام نذار
1.gif نام نویسنده : ELHAM.T
1.gifحجم رمان رمان تنهام نذار : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان رمان تنهام نذار :
داستان عاشقانه و یه جاهایی غم انگیز..در مورد دختری به نام یامین که با کار کردن در بیرون از خونه مخارج خانواده رو تامین میکنه و همچنین به پول برای عمل پدر بیمارش که تنها سرمایش با وجود خواهرش هست، نیاز داره… کار کردن اون باعث میشه آخرین انتخاب زندگیش ینی ازدواج رو انجام بده و وارد زندگی پسری بشه که اعتقاد داره یامین عشقشو ازش گرفت و دختر تنهای قصه ی ما بعد گذشت مدت ها آرامش رو تو اون پسر که دایان باشه میبینه …
و این آرامش دو طرفس.. آرامش و عشق .. با هم داستان رو جذاب میکنه و بعضی وقتا هم لج بازی…

دانلود رمان جدید

رمان جدید از ELHAM.T رمان تنهام نذار

پست اول… دلبستگی قصه دردناک آدمی ست . تنها آدم است که می تواند حتی به حضور علفی دلخوش بشود. دلبستگی همخانواده ی اصیلی ست برای درد ، برای دلتنگی ، برای اسارت و برای انتظار…. دلبستگی بیماری خطرناکی ست که تنها درمانش مرگ ست . دلبستگی وابستگی می آورد و وابستگی یعنی برباد رفتن **** تقدیم به تمام پدرانِ عاشق سرزمینم: “به نام الهه ی عشق و زیبایی” نگاهی دوباره به بابا انداختم.. پاهاش خشک شده بود و محاسنش سفید.. صورتش زرد و زیر چشماش گود..متقابال نگام کرد لبخند عمیقی زدم .. به سمتش رفتم.. کرم مرطوب کننده رو در آوردم .. دستای زبرشو تو دستم گرفتم.. اول ب*و*س*ه به دستاش زدم و بعدش کرمو به دستاش مالیدم..دستامو رو صورتش کشیدم و گفتم -بابایی خوبی؟؟ با صدای ضعیفی جواب داد -آره دخترم.. بغضمو قورت دادم .. حالش خوب نبود و تظاهر به خوب بودن میکرد این بدترین درد دنیاِ.. تظاهر به چیزی کردن.. رو موهاش ب.و.س.ه ای کاشتم و گفتم -خوبه که خوبی… تا بعد ظهر که بیام مراقب خودت باش باشه آقا؟؟ لبخند خشکی زد و دستمو گرفت و گفت -باشه.. برو نگران من نباش.. سرمو انداختم پایین و گفتم -میدونم .. برا همین تنهات میذارم.. نگاهشو از من نمیگرفت..منم همین طور..بابا پیر و ناتوان بود و من شده بودم مرد زندگیمون.. البته چون یه مرد دیگه پشتم بود.. مردی که هر کاری کرد تا خانوادش آسیب نبینن و حاال من یعنی یکی از دو عضو خانوادش هر کاری میکنم تا اون آسیب نبینه… بلند شدم و با صدای بلند گفتم -خب بابایی میرم.. مراقب خودت باش ..

دانلود رمان رمان تنهام نذار

 چهار قل رو خوندم و دور سر بابا فوت کردم و از خونه خارج شدم.. فکر کنم اینبار هم دیر رسیده بودم.. وارد شرکت شدم.. از پله ها باال رفتم… خب یکی نیست بهشون بگه برا چی انقد پله میذارین… واال.. چند تا نفس عمیق کشیدم و آروم سرمو کشیدم باال..با دیدن رئیس آب دهنمو قورت دادم.. تو در گاه اتاقش ایستاده بود و با خشم زل زده بود به من.. بهت زده نگاش کردم .. اخماشو تو هم کشید و گفت -تا حاال کدوم گوری بودی؟؟ آب دهنمو قورت دادم .. لعنتی.. تحمل اینکه بخواد بهم بی احترامی کنه رو نداشتم.. من از دنیا خوردم اما از آدماش نمیخورم.. دستامو مشت کردم و گفتم -متاسفم.. چند قدم به سمتم اومد.. ترسیدم تند تند آب دهنمو قورت میدادم تا آروم شم..مرتیکه عوضی نزدیک تر شد .. کاش مجبور نبودم تحملت کنم..به نشانه اعتراض اخمامو تو هم کشیدم .. یهو با صدای بلند گفت -گفتم کجا بودی؟؟ ترسیدم..قفسه سینم باال پایین میرفت.. اما خودمو نباختم و نفس عمیقی کشیدم و زل زدم تو چشماش و با لحن زیبایی گفتم -فکر نمیکنم به شما ربطی داشته باشه.. کامال معلوم بود از درون داره منفجر میشه… حقش بود.. این مدت کم اذیتم نکرد.. ابروهاشو باال داد و گفت -که این طور.. مکث کوتاهی کردو به اتاق حساب رسی اشاره کرد و گفت -شما اخراجین!! چشمامو بستم.. باشه خدا.. یکی دیگه طلبم.. دیگه دارم باال میارم از بس این زندگی بر خالف من بوده..اَه… بدون معطلی به سمت اتاق حساب رسی رفتم.. آخه من طلبی ندارم.. فقط خدا کنه بدهکار نشم.. آقای مشتاقی نگام کرد و گفت

دانلود رمان رمان تنهام نذار

-آخه چرا اینکارا رو میکنی؟؟ کالفه گفتم -چه کاری؟؟ -روز اولی که اومدی اینجا بهت گفتم که نباید سر به سرش بذاری گفتم که یه مشکل خانوادگی داره و کال بهم ریختس خانوادش چند وقته پیش تنهاش گذاشتن و رفتن خارج… اصرار کردن که جناب مهندس هم باهاشون بره… اما جناب مهندس قبول نکرد… راستش به خاطر مادر پیرش…پدرشو زود از دست داد و بعد پدرش تنها امیدش مادرش بود… از همون دوره جوونی عاشق مامانش بود.. زندگی میکرد برا اون… براش جون میداد… برا همین مادرشو به خانوادش ترجیح داد.. االن تنهاست… راستش مادر پیرش چند روزیه بیمارستانه.. خاالصه گفتم که باید آسه بیای و آسه بری گفتم وااااای… خدایا بگیرش.. همیشه همین بود.. تا میومدم تو اتاقش شروع میکرد به نصیحت کردنم.. تو باید این کار و کنی و از این کار دوری کنی کال امر به معروفی بود برا خودش .. همیشه هم باعث میشد که حرفشو قطع کنم و سریع از اتاقش خارج شم.. این دفعه هم حرفشو قطع کردم و ملتمسانه گفتم -آقای مشتاقی لطفا به کارتون برسید.. فقط بگید بدهکار میشم یا طلبکار؟؟ -هیچی.. نه بدهکار نه طلبکار.. وااااااای باورم نمیشد که دوباره طول و تفسیرش نداد.. فوری گفتم -ممنون.. خداحافظ به سمت در رفتم..باز شروع کرد -این رئیسو من میشناسم.. اون یه آدم مغرور و بی رحمه .. اگه کسی بر خالف خواستش عمل کنه جوش میاره.. و وقتی که جوش بیاره دیگه نمیشه رامش کرد.. مخصوصا االن که خانوادشو از دست داده… این روزا هیچکی باهاش حرف نمیزنه… حالش بده و برا همین هیچکی جرئت نمیکنه باهاش دهن به دهن شه… یکی از همکارامون رو همین طوری اخراج کرد… فقط برا اینکه عصبانیش کرده بود.. برگشتم و با لحن محکمی گفتم -لعنت به تو و رئیست..فهمیدم سگه.. فهمیدم وقتی هار شه دیگه باید فاتحمو بخونم.. دِ لعنتی فهمیدم.. فهمیدم که بدون هیچ اعتراضی دارم میرم حاال میشه برم؟؟ میشه؟؟ آقای مشتاقی اجازه میدید برم؟؟ .میشه؟؟. اَه ..

دانلود رمان رمان تنهام نذار

 به سرعت از اتاقش خارج شدم و در رو محکم بستم..درب خروجی شرکت رو هم همین طور و طبق معمول به خیابون ها متوسل شدم.. آخه کشی جز خیابونا به یه دختر تنها پناه نمیده.. خیابون هایی که همیشه رد پای یه دختر تنها رو یادگاری نگه میدارن..به روز نامه فروشی ها سر زدم.. همه کارا یا تا نصفه شب بودن یا اصال مناسب من نبودن.. باالخره یه کار پیدا کردم که شاید به دردم بخوره.. اونم شاید.. شمارشو گرفتم و خسته تر از دیروز به سمت خونه رفتم.. چند تا ضربه به در زدم… یاسمن در رو باز کرد و در حالی که نفس نفس میزد گفت -آبجی سریع تر بیا.. بابا نفس کم آورده.. به سمتش رفتم صبح که من رفتم شرکت اون هم مدرسه بود.. وارد خونه شدم.. با دیدن بابا تو اون وضعیت نابود شدم.. رنگش زرد شده بود و تقال میکرد که نفس بکشه…دویدم به سمت بابا دستگاه اکسیژن رو بهش وصل کردم … شونه هاشو ماساژ دادم و گفتم -بابایی .. نفس بکش الهی من قوربونت برم.. بابا ؟؟ بابا.. اما نفس نمیکشید.. چند بار رو شونه هاش زدم اما نفس نمیکشید.. ناچار ماسک رو از رو دهنش برداشتم و دهنمو به دهنش نزدیک کردم و نفس بهش دادم.. یاسمن با صدای بلند گفت -آبجی بابا نفس نمیکشه ….بدبخت شدیم.. چشمامو بستم خدایا فقط یه بار با من باش.. به خدا هیچی نمیشه.. دوباره بهش نفس دادم.. اینبار قفسه سینش باال پایین پرید..قطره اشکی گونه مو تر کرد..خیلی نا چیز بود.. اشک شوق بود… من که جز بابا کسی رو ندارم.. تمام شوقم اونه… انگار همزمان با او نفس کشیدن من هم قطع شده بود.. چند تا نفس عمیق کشیدم.. پیشونیشو ب.و.س.ی.د.م و گفتم -الهی من فدات شم.. خوبی؟؟ سرشو تکون داد… و دوباره ماسکو به دهنش چسبوندم..حاال با کمک دستگاه نفس میکشید.. باید یکمی نفس میگرفت و بعد ماسکو بر میداشتم.. این کار هر روزم بود.. در حالی که خودم نیاز به نفس داشتم به یکی دیگه نفس میدادم.. نگاهی به صورت رنگ پریده یاسمن انداختم… لبخند عمیقی زدم ..سراسیمه گفت -آبجی.. به خدا داشتم درس میخوندم.. نمیدونم چی شد… بغلش کردم.. با لحن محکمی گفتم – این بار اولت نیست که همچین چیزی رو میبینی.. پس آروم باش ناسالمتی تو قراره در آینده پزشک شی.. آخه دختر گنده ۱۸سالته..وقت شوهر کردنته حاال باید به خاطر همچین چیز کوچیکی اشک بریزی؟؟

دانلود رمان رمان تنهام نذار

لبخند کوتاهی زد و گفت -یادم رفته بود که یه پیرزن ۲۴ساله کنارم نشسته.. خندیدم و گفتم -پس حواستو جمع کن.. به سمت آشپز خونه رفتم .. یاسمن پشت سرم اومد و گفت -آبجی امروز پول برق اومده… قبض برقو ازش گرفتم و گفتم -باشه.. به تو چه ربطی داره؟؟ محکم بغلم کرد و گفت -یامین کمرت زیر این همه بار خم شده.. یکمی صاف ایستادن رو تمرین کن.. نمیتونم صاف بیاستم .. تو هستی بابا هست… لبخند عمیقی زدم و گفتم -برو بچه پررو… داری آرایه ادبی برا من میگی؟؟ حاال فهمیدیم تو بلدی.. بیخی… خندید و گفت -منظورم… حرفشو قطع کردم و گفتم -یاسمن برو پیش بابا باهاش حرف بزن… یه وقت تنها نمونه.. -چشم.. -قوربونت برم.. رفت.. قبض برقو تو دستام مچاله کردم و سر خوردم کف زمین.. بعد از مرگ مامان بابا هم مرد اما نمرد.. بابا روحش مرد اما جسمش زندست.. بابا دیگه نتونست کار کنه و من عهده دار خونه شدم.. کار کردم تا یاسمن بتونه درس بخونه.. قبل مرگ مامان همچی خوب بود.. مدرسه میرفتم و مامان و بابا هر دو کار میکردن.. تا اینکه مامانم مرد و زندگی ما چرخید.. بابا هم بعد از مرگ مامان بیماری تنفسی پیدا کرد و همچنین ناراحتی قلبی ..

دانلود رمان رمان تنهام نذار

بلند شدم.. شماره ای رو که از روزنامه پیدا کرده بودم رو گرفتم -بله بفرمایید؟؟ چند بار سرفه کردم تا صدام صاف شه و گفتم -سالم …تو روزنامه آگهی داده بودید .. -آهان بله.. برا استخدام میتونید فردا تشریف بیارید.. به تندی گفتم -چشم حتما.. خونه بزرگی بود… خیلی خیلی بزرگ.. در باز شد.. وای چه خونه خوشکلی.. خداکنه استخدام شم.. خودمو مرتب کردم و وارد خونه شدم.. اصن سرو تهش معلوم نبود.. ینی از کدوم طرف باید برم؟؟ کجا برم؟؟ نگاهی به اطراف انداختم.. همه جا خونه بود اما کدومشون مقصد منه؟؟ هاج و واج ایستاده بودم که صدایی از پشت سر گفت -کاری دارید؟؟ فوری برگشتم و با یه جفت چشمای عسلی روبه رو شدم.. از لباسش فهمیدم خدمتکاره.. صورت کشیده ای داشت و یکم از موهای مشکیش از روسری بیرون زده بود… آروم گفتم -برای استخدام اومدم… به خونه بزرگی که دقیقا روبروم بود اشاره کرد و گفت -از این طرف… خدمتکاره دوم بهم سالم کرد و منو به اتاق صاحب خونه هدایت کرد.. در اتاق باز شد.. فکم به زمین چسبید.. جلل الخالق.. این جا که به اندازه خونه ماعه.. خانوم جوونی پشت میزش نشسته بود و دقت مشغول بررسی یه چیزی بود.. چشماش قهوه ای و موهای قهوه ای و صورت کشیده و گندمی.. در کل ترکیبش خوب بود.. دماغشم که ضایع بود عملیه.. خانومه با دیدن من گفت -آخه رعنا خانوم ما که یه خدمتکار استخدام کردیم اینو برا چی آوردی؟؟

دانلود رمان رمان تنهام نذار

این؟؟ مگه من درختم؟؟ خواستم چیزی بگم که خدمتکاره به تندی گفت -خانوم واقعا عذر میخوام آقام بهم نگفته بود که یه نفرو استخدام کردید.. دستمو گرفت و از اتاق خارج شدیم.. این یعنی ته بدبختی.. به سمت در خروجی رفتیم.. دستشو پس زدم و گفتم -خودم میتونم برم… اصن شما برا چی بهم گفتید بیام؟؟ -متاسفم خانوم.. گفتم که من در جریان نبودم.. به سمت در رفتم داشتم تو دلم به شانس مزخرفم فحش میدادم که یهو یه صدایی منو وادار به سکون کرد.. -خانوم جوان چند لحظه بیاید تو اتاق من. من؟؟؟خانوم جوان؟؟ برگشتم و از خداخواسته وارد اتاقش شدم.. رو صندلیش با غرور نشسته بود.. نیم نگاهی بهم انداخت و بعد تو فکر فرو رفت.. زیر لب آروم گفت -بشین.. آروم آروم به سمت مبل رفتم و نشستم.. گفتم -با من… کاری داشتید؟؟ سکوت کرد… دوباره پرسیدم -من برا… چی .. اینجام؟؟ باز هم سکوت.. کَره؟؟ نه بهش نمیخوره.. اما هر چی هست خیلی جای گرم و نرمی داره.. واااال.. پوفی کردم.. همیشه همین بودم.. حوصله نداشتم یه جا بیهوده بمونم.. نمیتونستم یک جا بشینم االن شب میشه و من هنوز بی کارم…بلند شدم و به سمت در رفتم.. با صدای بلند گفت -بگیر بشین.. دارم حرفامو جمله بندی میکنم.. یکم صبر کن.. اووه.. جمله بندیت تو حلقم.. خندمو به زور خوردم ..جوابش محکم بود و منو هم محکم سر جام نشوند باالخره شروع کرد.. -تنها نگرانیم پسرمه.. پسری که از همه دنیا بیشتر دوستش دارم.. تنها امید برا زندگیم..

دانلود رمان رمان تنهام نذار

در حالی که فنجون قهوه رو به لبم نزدیک میکردم گفتم -خب؟؟ -خیلی وقت پیشا یکیو دوست داشته.. هنوزم داره.. تا اینکه اون دختر ازدواج کرد.. من بی توجه به حرفش مزه قهوه رو احسنت میگفتم.. المصب خیلی خوشمزه بود.. اصن این حرفاش به من چی ربطی داشت؟؟ -دختره ازدواج کرد و اون داغون شد… داغون داغون.. ولی هنوزم دوستش داره.. میخوام کاری کنم که فراموشش کنه.. حتی شده مجبورش میکنم ازدواج کنه.. بلند شدم .. خب قهوه هم تموم شد پس دلیلی برا موندن ندارم.. گفتم -خیلی خوشحال شدم از دیدنتون .. مخصوصا قهوه.. خداحافظ.. دستام دستاشو لمس کرد.. دستامو گرفته بود.. بهت زده برگشتم و زل زدم بهش.. چه زود پسر دایی میشه.. آروم گفت -مشکلت چیه؟؟ به تو چه؟؟ بگم که چی بشه؟؟ دلت برا من بسوزه؟؟ گفتم -نیازی نمیبینم به شما بگم.. دستشو پس زدم و به سمت در رفتم و خواستم درو باز کنم که حرفش منو سر جام میخکوب کرد.. -میخوام کمکم کنی .. منم کمکت کنم.. اخمامو تو هم کشیدم.. چی؟؟ کمک؟؟ من ؟؟ به تندی گفتم -من کمکت کنم؟؟ سرشو تکون داد و گفت -آره.. من مشکل تو رو حل میکنم تو هم مشکل منو حل کن.. -من مشکل تو رو حل کنم؟؟ مکث کوتاهی کرد

دانلود رمان رمان تنهام نذار

-آره.. تو میتونی کمکم کنی!!! ابروهامو باال دادم.. چقد چرت میگه!!! گفتم -چه طور؟؟ -من بهت هر ماه پنج میلیون تومن میدم.. اصن هر چی که تو بخوای.. فقط یه مدت … یه مدت.. منتظر بودم ادامه بده.. پنج میلیون؟؟ ینی این چه کاریه؟؟ با چشمام بهش فهموندم که ادامه بده.. -یه مدت زن پسر من شو… فکم به زمین چسبید.. چی؟؟ جااااان؟؟ زنیکه عوضی معلوم نیست چی داره برا خودش بلغور میکنه… خندم گرفته بود.. من زن پسرش شم؟؟ خیلی مسخرست.. خواستم از اتاق خارج شم که گفت -فقط فکر کن بعد تصمیم بگیر.. به تندی رو بهش گفتم -از دیدنتون خوشحال شدم.. خانووم… من سر زندگیم معامله نمیکنم.. شاید نیازمند پول باشم اما با فروختن خودم این کار رو نمیکنم.. خداحافظ.. – من مطمئنم اون نمیتونه حتی دست بهت بزنه… اصن نمیتونه بهت نزدیک شه.. گفتم که اون عاشق دختر دیگه ایه..بعدشم من نمیخوام تا ابد با اون باشی.. تا یه مدت که فقط بتونه اون دختره رو فراموش کنه.. همین.. -همین؟؟؟.. اونموقع من بازنده میشم و تو و پسرت برنده.. چطور میتونی همچین درخواستی از من بکنی؟؟. بدون معطلی از اتاقش خارج شدم و در رو محکم بستم و از خونشون سریع رفتم.. تو خیابونا قدم میزدم.. تا اینجا پیش برم که بشم زن سوری یه نفر فقط برا خود پسره؟؟..لعنت به همه پول های دنیا.. لعنت به خود دنیا که انقد پسته.. ینی تا کجا باید پیش برم.. شب شده بود.. در خونه رو باز کردم… با دیدن بابا لبخند کم رنگی زدم و کنارش نشستم.. دستشو گرفتم و بوسیدمش.. آروم گفتم – خیلی دوستت دارم آقا..

دانلود رمان رمان تنهام نذار

اسمن کنارم نشست … نگاش کردم.. انگار خود بابا جلو روم بود.. موهاشو نوازش کردم … گفت -کی خواهری منو اذیت کرده تا برم پدرشو در بیارم؟؟ لبخند تصنعی زدم و گفتم -تو درستو خوندی؟؟ ریز خندید و گفت -یامین وقتی دارم باهات حرف میزنم هم ولم نمیکنی؟؟ خوندم.. به خدا درس خوندم.. دهنم سرویس شد از بس همین سوال تکراری رو ازم پرسیدی.. خندیدم و گفتم -اوضاع خوبه؟؟ مدرسه چیزی الزم نداری؟؟ سکوت کرد… اما میدونستم پشت این سکوت یه چیز هست.. آروم گفتم -چند تومن؟؟ به تندی گفت -نه بابا.. چیزه.. این .. معاونمون گفت برا آزمون سنجش باید پول ببریم.. اما من گفتم از دفترچه آزمون دیگران استفاده میکنم.. اصن نیازی نیست.. بعدشم چند روز دیگه تعطیل میشیم .. -چند تومنه؟؟ -هان؟؟ مکث کوتاهی کرد و گفت -هیچی!! -فردا میام مدرسه ببینم داری چیو ازم پنهون میکنی!! حاال برو درس بخون.. کالفه گفت -یامین.. مدیر گفت باید پول شهریه رو کامل بدیم.. دویست و پنجاه تومن.. لب هامو گاز گرفتم و گفتم -باشه .. فردا میام باهاش صحبت میکنم و پولشو میدم.. حاال گریه نداره .. برو ..

دانلود رمان رمان تنهام نذار

خندید و گونمو بوسید و گفت -خیلی ماهی ولی من واقعا یه بار رو دوشتم.. -برو شیطون.. بغضمو قورت دادم.. -آبجی بیرون کارت دارن!! روسریمو سر کردم و از خونه خارج شدم.. آقای سیامکی صاحبخونمون دم در بود.. -سالم آقای سیامکی.. خوبید خانوم بچه ها خوبن؟؟ با لحن سردی گفت -کرایه این ماهتون.. لعنتی.. تو از کجا پیدات شد؟؟اما من فقط سیصد تومن پس انداز داشتم و همون رو میخواستم بدم برا مدرسه یاسمن.. از یه طرف حوصله چونه زدن با این یارو رو هم نداشتم.. نمیخواستم فکر کنه دارم میپیچونمش.. به تندی گفتم -چند لحظه لطفا صبر کنید!! بعضی اوقات دلم میخواست خودکشی کنم.. این زندگی بدجور سرم حوار شده بود.. اما نمیخواستم بابا ناراحت شه نمیخواستم فکر کنه من دارم سختی میکشم.. برا همین لبخند تصنعی همیشگیمو رو لبام کاشتم و وارد خونه شدم.. یاسمن فوری گفت -کی بود؟؟ -سیامکی.. با لحن آرومی گفت -پول میخواست؟؟ -اوهوم.. -داشتی؟؟

دانلود رمان رمان تنهام نذار

-آره.. -مطمئن؟؟ نگاهمو به نگاه نگران بابا دوختم… معلومه منتظر جواب منه… آخ بابا… فوری گفتم -آره.. بس میکنی؟؟ خوابیدم.. اما حرفای خانومه بد جور رو مخم اسکی میرفت.. ماهی پنج میلیون..یعنی پنج برابر حقوق خودم… این یه رویا بود برا من.. برا منی که برا هزار تومن سگ دو میزنم… خب برو ازدواج کن .. چند ماهی که بیشتر نیست بعدش خالص میشی و کنار بابات و آبجیت بر میگردی.. اونوقت با کلی پس انداز.. اما بابا چی؟؟ یاسمن فردا پس فردا تعطیل میشه مراقبش هست.. وجدان مخالفه سکوت کرد.. چون حرفی نداشت.. اما من خودم نمیدونستم باید چه کار کنم… چشمامو رو هم گذاشتم و خوابیدم.. به دور از هر گونه فکر.. به دور از هر گونه ناراحتی.. دستامو نزدیک آیفون میذاشتم و برمیداشتم که باالخره زنگ زدم.. -بفرمایید خانومه یعنی رئیس نگام کرد… چشمامو بستم و گفتم -مامان تو کمکم کن.. نمیدونم کار درستیه یا نه .. فقط میتونم این تنها کاره.. چشمامو باز کردم و گفتم -قبوله.. خانومه ابروهاشو باال داد و گفت -واقعا.. -آره ..فقط باید قول بدی به قولت عمل کنی.. نزدیکم اومد و گفت

دانلود رمان رمان تنهام نذار

-باشه.. قبوله.. یه دنیا ممنون ازت.. خب یه ده میلیون واسه اول کار بهت میدم.. -باشه..فقط میخواین منو به عنوان عروستون به همه معرفی کنید؟؟ -آره.. اما نه اینطوری..مثال بابا مامانت خارجن و تو تنهایی ایران زندگی میکنی و دختر یکی از خرپوال.. فهمیدی؟؟ -آره.. اما االن باید برم کار دارم.. -نه .. باید آمادت کنن.. میخوام دایان همین امشب ببینتت.. باید اون دختره هر چه زود تر از زندگیش پاک شه.. بازم ممنون ازت.. -ولی من.. -میدونم.. یکیو میفرستم مدرسه آبجیت تا شهریشو پرداخت کنه.. -اونوقت از کجامیدونی؟؟ مکث کوتاهی کردم و گفتم -بیخیال حوصله بحث رو ندارم.. ده میلیون رو تو دستم داد و گفت -خیلی گلی… چقد راحت ده میلیون رو به کسی میدن.. چقد راحت پول خرج میکنن اونوقت من باید برا از دست دادن هر پولی برنامه ریزی کنم… چرا؟؟ مکث کوتاهی کرد -خانوم جمالی !!!! خانوم جوونی داخل شد و گفت -جونم خانوم جون؟؟ اوه اوه چه پاچه خار هم هست…. جونم خانوم جون؟؟؟ -این خانوم رو همرات ببر.. میخوام ببینم چه کار میکنی.. ببین اون پیراهن کرمی بلندی رو که از آلمان خریدم تنش کن.. خانومه دستمو گرفت ورو به نازنین گفت –

دانلود رمان رمان تنهام نذار

از پله ها باال رفتیم و منو به اتاقش که گوشه راهرو بود هدایت کرد و در رو برام باز کرد و گفت -بفرمایید اتاق آرایششون هم جداست.. آب دهنمو قورت دادم و با دقت اطرافو بررسی کردم… یه آیینه قدی بزرگ گوشه اتاق بود و یه میز آرایش خیلی بزرگ که روش پر از لوازم آرایش بود… از هر نوعش.. اینا دیگه کین؟؟ با صداش سعی کردم خودمو جمع کنم.. چقد ساده من شدم زن یکی!!! -حاال خانوم چشماتون رو باز کنید.. چشمامو باز کردم.. دوباره بستم.. باز کردم و بستم ..دختری با موهای قهوه ای متمایل به مشکی و چشمای خاکستری و صورت گرد سفید.. ول.ب های گوشتی… این واقعا من بودم؟؟ نه امکان نداشت.. دوباره چشمامو باز و بسته کردم..اما انگار خودِ خودم بودم.. انقد که از دیدن خودم ذوق کرده بودم که حد نداشت.. باورم نمیشد.. مثل اینکه بخوای افسانه جومونگ رو باور کنی.. مگه باور کردنی بود؟؟؟ خانوم جمالی به تندی گفت -وای ماشا.. چه تیکه ای هستی برا خودت.. ماشا.. بلند شدم.. خانوم جمالی از اتاق خارج شد.. پیراهنش بلند بود.. گوشه پیراهنو گرفتم و یه دور دور خودم چرخیدم.. اون لحظه تمام غصه دنیا رو فراموش کرده بودم.. چند دور دیگه چرخیدم .. خودمو تو آینه میدیم و ذوق میکرد .. راستش تا حاال همچین تصویری از خودم ندیده بودم..با صدای در خودمو مرتب کردم و فوری رو صندلی نشستم .. صاحبخونه بود.. با دیدن من ابروهاش به موهاش چسبید.. بهم نزدیک شد و گفت -واقعا خودتی؟؟

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب رمان تنهام نذار : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان : negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

  1. fereshteh می‌گه:

    عااااااااااااااااااللیییییی بوددد

ارسال دیدگاه کاربر