جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان دو روی زندگی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب دو روی زندگی : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان دو روی زندگی اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
1.gif نام کتاب رمان : دو روی زندگی
1.gif نام نویسنده : سميه.ف.ح
1.gifحجم رمان دو روی زندگی : 5 مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان دو روی زندگی :
بازم یه حقیقت باورنکردنی . بازم یه موضوع جدید.بازم یه معضل. بازم یه آدم تو یه دنیای متفاوت. بازم یه زندگی عجیب.

شاید یه قسمتهایی از داستان براتون باور پذیر نباشه . ولی از همینجا اعلام می کنم چیزی که الان دارم براتون می نویسم ، برگرفته از یه پرونده ی حقیقیه . پرونده ی جدایی شکیبه از همسرش و علت اون ، یه معضل مجهول و کم پرداخته شده ی اجتماعیه که مطمئناً برای خیلی هاتون تازگی داره . احتمالاً بیشترتون حتی تصورش رو نمی تونید بکنید .

دانلود رمان جدید

.

.

رمان جدید از سميه.ف.ح دو روی زندگی

.

.

دانلود رمان جدید

ساک به دست جلوي در پرورشگاه ايستاد . نفس عميقي کشيد! دوباره برگشته بود . در آهني سبز رنگ ، يه زماني ، يه زماني که خيلي هم دور نبود ، آبي رنگ بود و حاال سبزش کرده بودن. درختهايي که پنج سال پيش اينقدر هم بلند نبودند سايبان قشنگي رو روي جاده ي باريکي که به ساختمان سي ساله ي پرورشگاه منتهي مي شد ، انداخته بودن. نمي دونست براي چي اينجاست ! شايد تنها مسيري بود که تو زواياي ذهنش هنوز هم براش

.

.

رمان جدید از سميه.ف.ح دو روی زندگی

.

.

هيچ کس تو محوطه نبود . بي صدا و با قدمهاي آهسته خودش رو رسوند به در ساختمان . هيايهوي بچه ها از تو اتاقها و همينطور حياط خلوت پرورشگاه کامالً اونو برده بود به گذشته ي نه چندان دور خودش. با صداي زن جواني به خودش اومد. -خانم ؟کاري داشتين ؟ لبخند نصفه نيمه اي زد و گفت : -با خانم افراشته مدير اينجا کار دارم . زن جوان لبخندي زد و گفت : -دو ماه بعد از استخدام من ، ايشون بازنشسته شدن . االن دو سالي مي شه که ديگه اينجا نمي يان ! به جاي ايشون خانم صولت مديريت اينجا رو به عهده گرفتن . مي خوايين ايشون رو ببينين؟ -هيچ وقت در طول هجده سالي که اينجا بزرگ شد و قد کشيد ، نتونست مهر صولت رو تو دلش جا بده . افراشته کجا و صولت کجا ! اما چاره اي نبود . شايد صولت آدرسي چيزي از افراشته داشته باشه ! ناچاراً رو به دختر گفت : -ممنون مي شم راهنمايي بفرمايين ايشون رو ببينم …. صولت نگاهي به سرتا پاش انداخت و با ههمون لبخند هميشگي که نمي دونست چرا هميشه حس مي کرد پالستيکيه ،گفت: -چقدر بزرگ و خانم شدي شکيبه جان ! راه گم کردي دختر ؟ دستش رو جلو برد و دست صولت رو فشرد و گفت : -ممنونم ! ولي شما اصالً تکون نخورين انگار زمان اثري رو شما نداشته . صولت لبخند گله گشادي زد و و اونو دعوت به نشستن کرد و به خانمي که همراه شکيبه اومده بود تو ،گفت : -به آقاي توفيقي بگين دو تا چايي بياره ! زن جوان چشمي گفت و اونا رو تنها گذاشت ! صولت رو کرد به شکيبه و گفت : -خــــب از خودت بگو .چيکارا مي کني ؟ بچه داري ؟ درست رو ادامه دادي؟ شکيبه که خودش رو آماده ي اين سواالو جوابا کرده بود ، کوتاه گفت:

.

.

رمان جدید از سميه.ف.ح دو روی زندگی

.

.

بچه ندارم. هنوز زوده خانم صولت . درسمم بله ادامه دادم. شيمي خوندم. صولت گفت : -آفرين ! جايي هم کار مي کني ؟ شکيبه که خيلي به ادامه ي اين بحث راضي نبود گفت : -نه هنوز . راستش من با خانم افراشته يه کار کوچيک داشتم . ظاهراً به سالمتي بازنشسته شدن . مي خواستم اگه براتون امکان داره آدرس و شماره تلفنشون رو بهم بدين که برم ديدنشون. صولت کيفش رو از رو ميز برداشت و يه کم توشو گشت و يه دفترچه ي جلد سبز در اورد و يه چيزايي از توش تو يه برگ کاغذ نوشت و برگه رو گرفت سمت شکيبه و گفت : -هم آدرس و هم شماره تلفنش رو برات نوشتم . متاسفانه سال پيش يه سکته رو رد کرده و همين موضوع باعث شده که ديگه نتونه حرف بزنه و رو وليچره . شکيبه با ناباوري به صولت نگاه مي کرد . چطور مي تونست اينقدر راحت راجع به فاجعه ي به اين بزرگي حرف بزنه ؟ مگه فلج شدن و از دست دادن قدرت تکلم يه آدم ، اينقدر راحت و بي ارزشه که صولت مثل يه اتفاق عادي در موردش حرف مي زد ؟ صولت که بهت شکيبه رو ديد آروم گفت : -ببخش ناراحتت کردم فقط خواستم قبل از رفتن ، از وضعيتش بدوني که خيلي شوکه نشي! ****** هر چند ساکش سنگين نبود ولي کشيدن اون از اين سر شهر تا اون سرش اذيتش کرده بود . کاغذ به دست و در حالي که شماره پالکها رو نگاه مي کرد ، جلو مي رفت . يه کم باور اينکه صدقيه افراشته ، تنها مربي مورد عالقه اش تو کل زندگيش تو اون پرورشگاه ، تو يه همچين محله ي لوکسي زندگي مي کنه براش جاي هزار تا سوال داشت . رفتار مهربانانه و پر از حس نوع دوستي و مسئوليت خانم افراشته با بچه هاي درد کشيده و بي سرپرست پرورشگاه جوري بود که آدم حس مي کرد با اين درد آشناست. ولي ديدن اين محله با خانه هاي لوکس و ماشينهاي مدل بااليي که جلوشون پارک شده بود ، تصوراتش از خونه زندگي افراشته رو به کل بهم ريخته بود . بالخره آدرس رو پيدا کرد و جلوي در طوسي رنگ بزرگ ايستاد . تا خواست به سمت آيفون بره ،چراغ زرد رنگ باالي در روشن و خاموش شد و در به اهستگي باز شد . ماشين مشکي شاسي بلندي که شکيبه مدلش رو نمي دونست تو استانه ي در در حال خروج بود . شيشه هاي ماشين تيره بودن . نور هم تابيده بود به شيشه وديگه بدتر . اصالً نمي شد راننده و بقيه سرنشينا رو ديد . در کامل باز شد ولي چون شکيبه درست وسط راه بود و داشت داخل رو نگاه مي کرد . ماشين همينطور بي حرکت بود . به پاهاش جرأتي داد و قدم داخل حياط گذاشت

.

.

رمان جدید از سميه.ف.ح دو روی زندگی

.

.

.همزمان با نزديک شدنش به ماشين شيشه ي سمت راننده هم پايين اومد . مرد حدوداً سي و پنج ، شش ساله اي با عينک آفتابي سرش رو داد بيرون و گفت : -امري داشتين ؟ شکيبه نفسي کشيد و گفت : -اينجا منزل خانم صديقه افراشته هستش ؟ مرد عينکش رو برداشت و دقيق صورت دختر جوان رو نگاه کرد و گفت : -بله ! شما ؟ شکيبه لبخندي زد و گفت : -من از دانش آموزان قديمي ايشون هستم . تازه فهميدم چه اتفاقي براشون افتاده ! براي عيادت اومدم . مرد لبخند کجي زد و گفت : -بچه اون پرورشگاهي هستين که مادرم توش مربي بود ؟ شکيبه لبي به دندان گرفت و آهسته گفت : -بله ! مرد دوباره ريموت در رو زد و در بسته شد و از ماشينش پياده شد و گفت : -همراه من بياين ! احتماالً از ديدنتون خوشحال مي شن . تا جايي که به خاطر دارم ، مادرم شما ها رو بيشتر از بچه هاي خودش دوست داشت . شکيبه بي حرف دنبال مرد به راه افتاد . جبر زمانه ، توهين و تحقير هايي که شده بود ، خجالتهايي که کشيده بود ، همه و همه باعث شده بود خيلي اهل جواب دادن و بلبل زبوني نباشه . هميشه سکوت بهترين راه حلش بود . شش پله ي نيم دايره ي بزرگي رو که جلوي ساختمان دو طبقه بود رو پشت سر مرد طي کرد و از آستانه ي در نسکافه اي رنگ بزرگ هم رد شد . باور اينکه صديقه ، خانم يه همچين خونه اي بود براش از تصور خواستگاري کردن برت پيت ازش ، سخت تر بود . صديقه با داشتن اين خونه زندگي و اين همه جالل و جبروت ، چه الزامي براي کار تو اون پرورشگاه داشت ؟ سعي کرد در برابر نگاههاي تحقير آميز و پوزخند کنار لب مرد ، خيلي اطراف رو ديد نزنه ! مي دونست اون مرد منتظر يه حرکت اشتباهه که حسابي تحقيرش کنه . ظاهراً خيلي از بچه هاي پرورشگاه خوشش نمي اومد . بالخره جلوي يه در قهوه اي رنگ توقف کردن . مرد گفت :

.

.

رمان جدید از سميه.ف.ح دو روی زندگی

.

.

اينجاست . دنبال من بياين! بعد از تقه اي به در ، وارد اتاق شدن . افراشته برگشت سمت در . براي لحظاتي به پسرش که همراه دختر جواني وارد اتاقش شده بودن نگاه کرد . نگاهش رو ميخ دخترک کرد . انگار شناخته بود . با لبخند دستاشو از هم باز کرد . شکيبه ي بي پناه ، دلش براي آغوش امن کودکي هاش خيلي تنگ شده بود . ساک رو همونجا رو زمين انداخت و دويد سمت يه آغوش مادرانه ي امن که چطور زندگي کردن يه بره ميون کلي گرگ رو ذره ذره يادش داده بود . با صداي خيلي نزديک مرد ، از آغوش صديقه بيرون اومد.مرد رو به مادرش گفت : -شوکت خانم االن برميگرده مامان ! مي خوايين تا برگشتنش بمونم خونه ؟ افراشته بادستش اشاره کرد که برو . مرد با چهره يسرد رو به شکيبه گفت : -همين االناست که شوکت خانم خدمتکارمون برگرده . من تنهاتون مي ذارم . فقط لطفاً خيلي مادرم رو خسته نکنيد . خودتون که وضعيتشون رو مي بينين. شکيبه با پشت دست اشکش رو پاک کرد و آروم گفت : -چشم !!! مرد بي خداحافظي اتاق مادرش رو ترک کرد . صديقه وايت برد کوچيکي رو که رو عسلي کنار ويلچرش بود ، برداشت و روش نوشت : -خوش اومدي گلکم ! از ديدنت خيلي خوشحالم . شوهرت کو پس ؟ بچه هم داري ؟ اشک بي امان از چشم هر دو مي باريد. شکيبه اروم گفت : -ممنونم صديقه جون ! شوهرمم خوبه . بچه ندارم هنوز . زوده خوب! افراشته نوشت: -چرا شوهرت باهات نيست ؟ شکيبه دست معلمش رو گرفت و گفت : براي کار رفته عمان . من اومدم تهران براي پيدا کردن کار! زندگي يه کم سخت مي گذره بايد هر دو حسابي کار کنيم ! افراشته نوشت :

.

.

رمان جدید از سميه.ف.ح دو روی زندگی

.

.

-دانشگاه رفتي ؟ شکيبه لبخندي رو چانشني صحبتش کرد و گفت : -بله !شيمي خوندم . رفتم پرورشگاه و از اونجا آدرستون رو گرفتم . صديقه دستش رو گذاشت رو گونه ي شکيبه و لبخندي پاشيد رو صورتش. بعد نوشت : -خوشحالم که تونستي درست رو ادامه بدي ! تو دختر باهوشي هستي . براي کار هم مي گم پسرم برات بسپره نگران نباش .خدا بزرگه ! شکيبه سريع گفت : -نه تو رو خدا صديقه جون . من فقط اومدم براي ديدنتون . خودم مي گردم پيدا مي کنم . مهم نيست چه کاري باشه . همين که کمک خرج احمد باشم کافيه ! همون موقع تقه اي به در خورد و زن قد بلند و ميانسالي وارد اتاق شدو سالم کرد . شکيبه پيش پاش بلند شد و سالمش رو جواب داد و گفت : -من دانش اموز سابق صديقه جون هستم و براي عيادتشون اومدم . شوکت جلو رفت و با شکيبه دست داد و گفت : -خوش اومدي دخترم !من شوکتم و اينجا کار مي کنم ! االن براتون چايي مي يارم. شکيبه با لبخند گفت : -ممنون زحمت نکشين ! تا ساعت سه ظهر ، شکبيه و صديقه از هر دري با هم حرف زدن . بيشتر اين حرفها حول گذشته ي مشترک بود و شکيبه ماهرانه بحث رو از پنج سال متاهليش دور مي کرد . صداي ساعت که در اومد ، صديقه نوشت . االن حسين مي ياد . لطفاً کمکم کن بريم براي ناهار! شکيبه که اصالً متوجه گذر زمان نشده بود ، خجل گفت : -من مزاحمتون نمي شم صديقه جون . بايد برم! همون موقع تقه اي به در خورد و صداي ياهلل. شکيبه بلند گفت : -يه لحظه اجازه بدين !

1.gif

فرمت کتاب دو روی زندگی : PDF|APK|EPUB

 

دانلودرمان براي اندرويد،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان براي آيفون،ايپد،،اندرويد،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان براي جاوا بافرمت jar

دانلود رمان براي کامپيوتر PDF

منبع تايپ رمان : www.dlroman.ir

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر