برای بستن تبلیغات روی ضربدر سبز سمت راست کلیک کنید

قرعه کشی 95 سیب گراف

دانلود رمان جدید

دانلود رمان دنیایم را عوض نکن اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل ) - دانلود رمان جدید | دانلود رمان | دی ال رمان

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
امام حسین (ع) : بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.
شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵
دانلود رمان دانلود رمان شهید همت – کتاب معلم فراری اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
رمان شهید همت
دانلود رمان شب پره ها
رمان شب پره ها
دانلود رمان دختر ایرونی و پسر کره ای اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
رمان دختر ایرونی و پسر کره ای
رمان هیپنوتیزم اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
دانلود رمان هیپنوتیزم
رمان زندگی بعد از تو اختصاصی دی ال رمان قسمت جدید اضافه شد
زندگی بعد از تو
دانلود رمان نگاه سرد اختصاصی دی ال رمان قسمت های جدید اضافه  شد
رمان نگاه سرد
دانلود رمان لحظات تلخ سرنوشت اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )
لحظات تلخ سرنوشت
دانلود رمان بی تو ، با عشق اختصاصی دی ال رمان قسمت های جدید  اضافه  شد !
رمان بی تو


کسب درامد ماهانه

tely copy

دی ل  رمان ثبت  شده  در ستاد  ساماندهی

توضیحات

فروش ویژه 300 رمان
رمان های نایاب و کم یاب
ایرانی گلچین شده فقط
پنج هزار تومان

فروش 300 رمان برتر ایرانی فقط 2000 تومان

فروش 300 رمان  برتر ایرانی فقط 2000 تومان

سلام این بار با مجموعه هایی شگفت انگیز در خدمت شما هستیم. دانلود مجموعه ۳۰۰ رمان عاشقانه ایرانی به صورت یکجا با لینک مستقیم با فرمت های قابل اجرا در کامپیوتر و گوشی.. برای تهیه این مجموعه زمان بسیار زیادی صرف شده تا بهترین رمان ها را با بهترین برایتان جمع آوری کنیم. دیگر نیازی نیست ساعت ها وقت خود را صرف پیدا کردن کتاب های رمان کنید و در سایت های مختلف با هزار دردسر دانلود کنید و …

دانلود رمان دنیایم را عوض نکن

دانلود رمان دنیایم را عوض نکن اختصاصی دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب دنیایم را عوض نکن : PDF|APK|EPUB

دانلود رمان دنیایم را عوض نکن
1.gif نام کتاب رمان : دنیایم را عوض نکن
1.gif نام نویسنده : darya asli دریا اصلی
1.gifحجم رمان دنیایم را عوض نکن : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان دنیایم را عوض نکن :
تپش، دختری شیطون که هر کاری میکند تا خنده را بر لب اطرافیانش ببیند و دلسا دختری آرام با قلب پاک که در زندگی یه بار شکست خورده؛ این دو دختر با هم آشنا میشوند اما این آشنایی متفاوت است و یک گوشواره باعث میشود که چهره های تپش و دلسا با یکدیگر عوض شود و این دو به جای هم زندگی کنند اما سرنوشت چه چیزی برای این دو دختر رقم میزند؟!؟

دانلود رمان جدید

رمان جدید از darya asli دریا اصلی دنیایم را عوض نکن

مقدمه:

اینجا…خانه ی من … پر از مهر و محبت است…
دختری هستم از دیار غزل های حافظ و سعدی…
از عاشقانه های خدای پاک…
غزلی نگفته که میخواهد گفته شود…
غزلی که حافظ و سعدی گفتنش، اما ناتمام ماند…
مولانا گفت اما ناتمام… شمس را که دید فراموش کرد…
شهریار در چک نویسی گفت اما در جیب ثریا جا ماند ….
دختری عاشق….
دختری بارویاهای زیبا…
عاشق مهرو محبت….
عاشق پدری که ندیدش اما از ته دل دوستش دارد… دختر بابالنگ دراز…
عاشق مادری که همه ی وجودش شده و تکیه گاهش….. عاشق دوتا دوست که همه ی زندگیه من هستن…
و
عاشق مردی که…… عشقی که نه اولش را فهمید نه میداند آخرش چیست….
زندگی را با همه ی بی رحمانگی هایش دوست دارم … مینویسم از ته قلبم…..با تمام احساسم…..!

دلسا:

به تصویر خودم که تو گودال آب افتاده بود نگاهی انداختم…..یه گودال کوچیک که از آب بارون پر شده بود….زلال بود؟…نه!…تقریبا میشه گفت گل آلود بود….صورت من هم تو این گودال دیده میشد و باعث شده بود که چهره ام پاکی خودش رو از دست بده…..یه قدم برداشتم و پامو گذاشتم تو گدال دیگه صورت من گل آلود نیست…….اوووووووووووف دیوونه شدم……..دوباره شروع کردم به راه رفتن…همینجوری بی هدف قدم بر می داشتم و به مردمی نگاه میکردم که از دست بارون فرار میکردن آخه چرا اینقدر بی وفاین؟ وقتی که آسمون خورشید رو بهشون هدیه میده وقتی که نسیم بهاری رو براشون میاره و باعث لبخند رو لباشون میشه چرا الان که دلش از همه پره و گریه میکنه کسی نیست تا به حرفاش گوش کنه؟ اما بعد از گریه اش که رنگین کمون رو میاره دوباره با ذوق برمیگردن و نگاش میکنن؟هه مثل اینکه بی وفایی تو ذات همه هست…….البته بعضی از آدما هستن که دست تو دست عشقشون دارن قدم میزنن…میگن هر دستی یه صاحبی داره اما دست من که خالیه…صاحب دست من رفته….آهی کشیدم و دوباره به آدما نگاه کردن که چشمم به دختری افتاد، داشت میخندید و لبخند از روی لب پسری که کنارش بود پاک نمیشد….شونه به شونه هم داشتن راه میرفتن….ناخود آگاه یاد یه بخش از یه آهنگ افتادم.

“روزای ابری از من ، نم نم بارون از تو
شونه به شونه از من ، چتر و خیابون از تو
هوا هوای عشقه هوای با تو بودن”

این آهنگ شامل حال خیلیا میشد….اما من؟نه!….دوستش دارم . . . واین گ*ن*ا*ه من نیست ! بارون ، هرگز به خاطر خیس کردن درختها از کسی معذرت نمی خواهد !….شدت بارش بارون بیشتر شد….بارون یکم آهسته تر ، اینجا کسی نیست من هستم و تنهایی و دردی که اسمش زندگیست !……آهای ماه من بارون داره هدر میشه بیا با من قدم بزن دلم داره پر میزنه واسه تو و قدم زدن وقتی هوا بارونیه دلم برات تنگ میشه باز نمیدونی تو این هوا چشات چه خوشرنگ میشه….آره آبی چشمات زیبا میشه….اون دریا خروشان چشمات خواستنی تر از همیشه میشه…دلم میخواد وقتی بارون میاد تو کنارم باشی نه تو خیالم….میگن بارون که میاد بوی “خاک” بلند می شه…اما اینجا باران که میاد بوی “خاطره ها” بلند میشه !…هنوز هم وقتی بارون میاد تنم رو به قطرات بارون می سپارم …می گن بارون رساناست ، شاید دست های منو هم به دستهای تو برسونن …ماه من!…بارون که میباره باز با ترانه یا باز بی ترانه من عاشق تر گریه میکنم و رو به آسمون فریاد میزنم دوستت دارم………….یه زمانی شعر می گفتم برای غربت باران ولی حالا خودم تنهاترم تنهاتر از باران . . .این دنیا خیلی بی رحمه قشنگ نیست زشته خیلی زشته….آدما اگه درست بشن این دنیا هم درست میشه مثل اون داستانی که بابا همیشه میگفت:
بابا داشت روزنامه میخوند
بچه گفت: بابا بیا بازی!
بابا که حوصله بازی نداشت
ی تیکه از روزنامه رو ک نقشه دنیا بود
رو تیکه تیکه کرد و گفت :
فرض کن این پازله…! درستش کن!
چند دقیقه بعد بچه درستش کرد
بابا، باتعجب پرسید:
توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!
بچه گفت: ادمای پشت روزنامه رو درست کردم …
دنیا خودش درست شد
آدمای دنیا که درست بشن…
دنیا هم درست میشه …

ای کاش همه آدما مثل اون بچه فکر میکردن و اینجوری آدمای دیگه رو زمین نمیزدن آهی کشیدم و مسیر خونه رو پیش گرفتم…دوس داشتم تو این بارون قدم بزنم بدون چتر چون نمیخوام چتر دستم باشه میخوام دستای ماهم تو دستام باشه……بعد از گذشت ۴۰ دقیقه به خونه رسیدم.

در رو بستم و رفتم تو خونه برقا خاموش بود پس یعنی سلماز نیست رفتم تو اتاقم کیفم رو پرت کردم رو تخت و تو آینه خودم رو نگاه کردم پوست سفید، چشمای قهوه ای، بینی قلمی ، لبای معمولی و موهای قهوه ای.
عکسش رو از روی میز برداشتم محو چشمای آبیش شدم من عاشق این چشما بودم آره بودم نباید باشم دیگه نباید عاشق خودش و چشماش باشم یه آهی کشیدم تو با من چی کار کردی؟!؟
به ساعت نگاه کردم ۹ بود چقدر زمان دیر میگذره؛ عکس رو گذاشتم تو کشوی میز و لباسام رو با یه بلوز عنابی و شلوار مشکی عوض کردم و رفتم پایین تو آشپزخونه…..میخواستم شام درست کنم، یه کم فکر کردم به نظرم ماکارونی خوبه.

ماکارونی، گوشت چرخ کرده و رب گوجه فرنگی رو گذاشتم روی میز؛ داخل قابلمه رو پر از آب کردم و یه کم نمک و روغن ریختم و روی گاز گذاشتم تا به جوش بیاید ، بعد از به جوش آمدن آب ماکارونی رو اضافه کردم و با چنگال یه کم هم زدم ماکارونی رو بعد از ۶ دقیقه با آب سرد آبکشی کردم و گذاشتم تا آب اضافیش بره.
پیاز رو خرد کردم و تو روغن تفت دادم تا نرم بشه بعد هم گوشت چرخ کرده و فلفل دلمه ای خرد شده رو اضافه کردم و تفت دادم تا گوشت سرخ بشه ، نمک ، فلفل ، پودر دارچین ، پودر سیر و رب گوجه فرنگی رو اضافه کردم و کمی تفت دادم یکم آبلیمو اضافه کردم و از روی گاز برداشتم.
صدای باز و بسته شدن در خبر اومدن سلماز رو میداد، ته قابلمه روغن ریختم و سیب زمینی های حلقه شده رو چیدم.
– به به! ماکارونی درست می کنی؟
لبخندی زدم: آره….هنوزم ماکارونی دوس داری نه؟
– آره.
– خب پس برو لباسات رو عوض کن بیا به منم کمک کن.
– باشه الان میام.
رفت سمت پله ها و کمی بعد صدای بسته شدن در اتاق اومد، من هم ماکارونی روی سیب زمینی ها ریختم و روش مایه ماکارونی ریختم و پودر آویشن رو ماکارونی ها پاشیدم در قابلمه رو گذاشتم تا دم بکشه.
– من اومدم چی کار کنم؟
– دیزاینش با تو.
– OK…..Trust me (اوکی…..به من اعتماد کن)
لبخند محوی زدم و رفتم تو هال رو مبل سفید-صورتی نشستم و کنترل رو برداشتم و TV رو روشن کردم، سلماز هم اومد کنار من نشست. یه مسابقه بود همون رو نگاه کردیم و بعد از ۴۵ دقیقه از روی مبل بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه و در قابلمه ماکارونی رو برداشتم و بوی خوب ماکارونی فضا رو پر کرد.
– Wow ! ……. معلومه که خوش طعمه.
لبخندی زدم و بهش اشاره کردم تا بیاد و تزیینش کنه؛ خودم هم رفتم تا میز رو بچینم، رو میزی قهوه ای رنگ رو روی میز انداختم و بشقاب و چنگال ها رو هم گذاشتم رو میز + لیوان ها و…
سلماز هم ماکارونی رو آورد و گذاشت رو میز خیلی خوشگل تزیین شده بود، نشسم و شروع کردم به خوردن ماکارونی ها.
بعد از خوردن شام ظرفا رو به کمک سلماز جمع کردم و گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و با گفتن شب بخیر به سلماز رفتم اتاقم.
سلماز هم خونه ایم و البته صمیمی ترین دوستم بود و واقعا از یک خواهر بهم نزدیک تر بود؛ برای منی که هیچ کسی رو تو این دنیا ندارم خیلی عزیزه، درسته که برادرم شاهین هست اما ای کاش نبود چون مقصر این حال خراب من، گریه کردنام، تنهاییام و عذاب کشیدنام اونه؛ منم مقصر بودم چون خیلی ساده ام و الان میفهمم لذت دنیا… داشتن کسی هست… که دوست داشتن رو بلده… به همین سادگی… این روزا… گفتن دوستت دارم… انقدر ساده ست که میشه از هر رهگذری شنید… اما فهمش… یکی از سخت ترین کارهای دنیاست… سخته اما زیبا زیباست….زیباترین لحظه زندگی…..آهی کشیدم ؛ چشمام و بستم سعی کردم بخوابم.

چشمام رو باز کردم هوا روشن شده پس حتما صبح شده به ساعت نگاه کردم که عدد ۸ رو نشون میداد؛ از رو تخت بلند شدم و رفتم تا دست و صورتم رو بشورم….بعد هم تختم رو مرتب کردم و رفتم پایین.
به خونه نگاهی انداختم اما اثری از سلماز نبود، حتما هنوز خوابه. رفتم تا میز رو بچینم و صبحانه بخورم که چشمم به یادداشت رو یخچال خورد.

” سلام دلی جون صبحت بخیر

من با کیان رفتم بیرون

واسه ناهار بر نمیگردم

سلماز ( خخخخخخ انگار شخص دیگه ای هم تو خونه هست که من اسمم رو مینویسم)”

بعد از خوندن یادداشت لبخندی زدم و برای سلماز از ته دلم آرزوی خوشبختی کرد، کیان نامزد سلماز بود و قراره به زودی جشن عروسیشون رو هم بگیرن. بیخیال خوردن صبحانه شدم و رفتم تو اتاقم و آماده شدم که برم بیرون، یه شلوار آبی نفتی، مانتو مشکی و شال آبی سرم کردم و رفتم بیرون تا قدم بزنم.
همینجور بی هدف راه می رفتم تا شاید به یه جایی برسم……همینطور که را می رفتم چشمم به یک کتاب فروشی خورد؛ به سمتش قدم برداشتم و در رو باز کردم یه نگاهی بهش انداختم و به سمت قفسه ها که چشمم به یک خانم تقریبا ۴۵ ساله خورد رفتم کنارش.
– ببخشید خانم؟
– بله عزیزم؟
– کتاب هایی که دارین همشون قدیمین؟
– بله.
– وای چه عالی.
زن با چشم های متجب بهم نگاهی کرد و گفت: واقعا؟
– آره، چطور؟
– آخه هم سن و سالای تو دنبال کتاب های جدیدن و واقعا آدمایی مثل شما کم پیدا میشه.
لبخند محوی زدم و گفتم: من کتاب خاصی مد نظرم نیست میتونین کمکم کنین؟
– بله عزیزم حتما.
از رو صندلی بلند شد عینکش رو روی میز گذاشت و به سمت قفسه ها رفت و منم دنبالش….همینجور که اون دنبال یه کتاب می گشت ازش پرسیدم.
– اسمتون چیه؟
لبخندی زد و گفت:مهسان.
-مهسان؟ معنی اسمتون چیه؟
– مثل ماه،زیبا.
– اسم قشنگیه مخصوصا معنیش.
– ممنون؛ اسم تو چیه؟
– دلسا.
– و معنیش؟
– آرامش دل، دارای احساس و عاطفه.
– اسمن مثل خودت قشنگه دلسا جان.
-ممنون؛ لطف دارین شما.
– دلسا جان میشه منو جمع نبندی؟ من یک نفرم.
– حتما.
لبخندی مهربون بهم زد و تو قفسه ها دنبال کتاب گشت و بعد از گذشت ۵ دقیقه کتاب رو پیدا کرد.
– بیا دلسا جان این کتاب خیلی قشنگه من وقتی جوون بودم این کتاب رو خیلی می خوندم و دوسش داشتم.
– ممنون.
دوباره لبخند مهربونی زد و رفت رو صندلی پشت میز نشست و عینک مطالعه اش رو به چشماش زد. به سمت میزش رفتم.
– چقدر تقدیم کنم؟
– عزیزم من کتاب های اینجا رو نمی فروشم.
– پس من چیکار کنم الان؟
– میتونی مثل بقیه ببری خونه ولی باید بعد از یک هفته بیاری.
– باشه ممنون مهسان جون.
– خواهش میکنم دلسا خانوم.
– خداحافظ.
-خداحافظ.
از کتابخونه اومدم بیرون به ساعت نگاه کردم ۱۰:۳۰ میخواستم برم خرید. سوار یه تاکسی شدم و وقتی رسیدم کرایه رو دادم و رفتم به سمت در ورودی که دیدم مردم یه جا جمع شدن و خیلی هم شلوغ بود؛ رفتم اونجا ولی چیزی نفهمیدم از یه آقایی که اونجا بود پرسیدم:
– ببخشید آقا! اینجا چه اتفاقی افتاده؟
– اتفاقی خاصی نیوفتاده، فقط چند دقیقه پیش یکی خودشو از بالای مجتمع پرت کرد پایین و کتلت شد.

تپش:
– نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!
با جیغی که من زدم مامان چپ چپ نگاهم کرد و بابا هم خندید؛ خب بعله دیگه بایدم بخنده من بدبخت تمام عمرم رو که نه یه ساعت از عمرم رو صرف درست کردن این دومینوها کردم نمیدونه که این یه ساعت برای من ۶۰ دقیقه گذشت نمیدونه که من چقدر براش زحمت کشیدم با ناراحتی از رو زمین بلند شدم و دومینو ها رو هم جمع کردم و گذاشتم تو جعبه اش و به سمت اتاقم رفتم، درو باز کردم و دومینو ها رو گذاشتم رو میز شکلاتیم و خودم هم رو تخت نشستم، به ساعت نگاه کردم ۷ بود اووووووووف حالا چیکار کنم؟!؟ حوصله ام سر رفت بیرون هم که بارون میاد و مامان نمیذاره برم زیر بارون قدم بزنم؛ از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق داداشم آرشام در زدم ولی جوابی نشنیدم دوباره در زدم بازم هیچ جوابی نشنیدم، در رو باز کردم و یه نگاهی به کل اتاق انداختم نبود اما صدای آب میاد پس حتما رفته حموم….به سمت در حموم رفتم و در زدم.
– آرشااااااااااااااام حـــــمــــــــــومـــــــــــی؟
– نه پس لنــــــــدنم.
– باشه من لباسات و حوله ات رو بر میدارم امشب که لندن بمونی میفهمی با خواهرت چطور صحبت کنی.
بعد از برداشتن حوله و لباساش رفتم اتاقم و گذاشتمشون رو تخت و خودم هم یه شلوار جین مشکی و مانتو قهوه ای و حوصله شال رو هم که اصلا ندارم پس یه کلاه قهوه ای سرم کردم و موهام رو کامل دادم تو و رفتم بیرون آروم از پله ها رفتم پایین و پوتین های قهوه ایم رو برداشتم و یواشکی رفتم بیرون.
زیر بارون قدم زدن رو خیلی دوست دارم نه اینکه عاشق دلخسته باشم نه فقط وقتی زیر بارونم احساس خوبی بهم دست میده…………رفتم و رو یه نیمکت که اونجا بود نشستم و مثل منگلا زل زدم به مردم بعد از چند دقیقه حوصله ام سر رفت و گوشیم رو از جیبم آوردم بیرون…… نه میس کال دارم و نه مسیج…..یعنی آخه من چرا اینقدر مهمم؟…..بیخیال بذار یکم جوک بخونم دلم وا شه.
میخواستم برم جوک بخونم که یه مسیج اومد از سامانتا:
– سلام خوبی؟ کجایی؟
جواب دادم : س. خ.ب.
بعد از ۳ دقیقه جواب اومد: چی؟
– سلام.خوبم.بیرونم.
بعد از ۵ دقیقه جواب داد: وای که تو چقدر تنبلی خب مثل آدم از همون اول کامل بنویس.
– حوصله ندارم.
بعد از ۹ دقیقه جواب داد: تو که هیچ وقت حوصله نداری.
میخواستم جوابش رو بدم که دیدم اگه ساما همینجوری پیش بره باید برای مسیج های یک سال صبر کنم پس بهش زنگیدم،
که بعد که ۵ بوق جواب داد.
– الو
– تو چرا اینقدر دیر جواب میدی؟
– تو چی فکر میکنی؟……فکر میکنی چون عاشق شدم؟….یا شکست عشقی خوردم؟
تمام اینا رو با گریه می گفت و من فکر کردم که عاشق شده و خواستم دلداریش بدم: ساما اینجـو…
– هـــــــــا؟ چیه؟ نمی دونی؟
– نه.
– بذار بهت بگم من…
-…..
– من …
-…..
-مـــــــــــن عاشق …
آب دهنم رو قورت دادم و منتظر ادامه جمله ساما موندم.
– من عاشـــــــــــق نشــــــــدم….فقط مرض دارم.
– در اون که شکی نیست و همه می دونن.
– ضـــــــــــــــــــــربــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان!
– صد بار بهت گفتم ضربان نه تپش تکرار کن خاله جون ت پ ش…..آفرین عزیزم تکرار کن.
– برو بابا…کاری نداری؟
– نع.
– پس بای.
– خداحافظ.
تماس رو قطع کردم و یکم دیگه نشستم و اوووووووووف حوصله ام پوکید؛ از رو نیمکت پا شدم و یکم قدم زدم که چشمم به یه کافی شاپ خورد لبخندی زدم و رفتم تو.
بعد از سفارش یه قهوه بیکار نشستم و به آدمای اطرافم نگاه کردم که در این حین صدای میز بغلی نظرم رو جلب کرد گوشیم رو از تو جیبم در آوردم که مثلا من حواسم به حرفای شما نیست ولی جفت گوشام اونجا بود.
دختره – آروین میشه به خدا میشه باید تمام سعیمون رو بکنیم.
پسره – حرف زدنش آسونه ولی …
دختره- خب من که میگم باید تموم تلاشمون رو بکنیم اصلا به نظر من برو دنبال یه کار بهتر.
آروین- تو چرا الکی حرف میزنی؟ تو این بیکاری همین که یه شغل دارم خودش خیلیه بعدم من هر شغلی هم که پیدا کنم و کار کنم میدونی باید چقدر کار کنم؟ کم کمش ۵ سال اونم با این مدرک من.
دختره- آروین جون عزیزم ما که الان نامزدیم و من منتظر می مونم..
آروین – اما یه راهی هم هست که نمی خواد اینقدر منتظر بمونی.
دختره- چه راهی؟
آروین- اگه بابات کمک کنه راحت می تونیم خونه رو بخریم.
دختره- اما میدونی که بابا کمک نمی کنه از همون اول هم گفت.
آروین – خب اگه بابات کمک نکنه تنها جایی که بتونیم خونه بخریم پایین شهره و مطمئنن تو راضی نمی شی میدونی چرا؟
دختره – چرا؟
آروین – ببین سارا من وقتی که تو رو دیدم یه دختری بودی که هر روز با یه لباس میومد هر هفته با یه ماشین و خونتون هم که….
سارا- خب اینا چه ربطی داره؟
آروین – خب تو تموم عمرت رو اینجوری زندگی کردی و مطمئنا نمی تونی پایین شهر دووم بیاری و مهم تر از همه اینکه تو فرهنگت با اونجا سازگار نیست.
سارا – خب پس چیکار کنیم؟
آروین – گفتم دیگه بابات باید کمک کنه.
سارا – پس تو به خاطر ثروت بابام با من ازدواج کردی؟
آروین – چرا اشتباه برداشت می کنی؟
سارا – خب اگه اینطور نیست پس چیه؟
آروین- ببین بابات باید به ما کمک کنه تا ما هم زندگی خوبی داشته باشیم و تو هم تنها دخترشی……بعدم نکنه یادت رفته تو دنبال من همش میومدی.
سارا- من؟
آروین – نه پس عمم!
سارا- هه بابام بهم می گفت تو چجور آدمی هستی من باور نمی کردم نگو که همش حقیقت داشته.
آروین – خب که چی؟
با دادی که پسره زد همه برگشتن و بهش نگاه کردن و دختره با جیغ گفت:
– یعنی همه چی تموم شد من دیگه میرم.
آروین – برو به درک!

دختره از کافی شاپ زد بیرون و پسره هم بعد از چند دقیقه رفت؛ وای خدا من زندگی که اولش اینجوری باشه دیگه وای به حال بقیش.
بعد از خوردن قهوه ام رفتم خونه و باز هم آروم رفتم اتاقم مثل این که هیچکی نفهمیده من بیرون بودم. خیلی خسته بودم و به محض عوض کردن لباسام رو تخت شیرجه زدم و به خوابی عمیق فرو رفتم.

با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم و گوشی رو گذاشتم جای گوشم.
– الو؟
– …………..
– بله؟
– ………….
– بفرمایید؟
– ……………..
– مگه مریضی ساعت ۸ صبح زنگ میزنی مزاحم میشی؟ اه
گوشی رو گذاشتم رو میز و دراز کشیدم یه دفعه ای به خودم اومدم زدم زیر خنده وای خدا من چقدر خنگم آلارم گوشیم بود خخخخخخخخ
رفتم دست و صورتم رو شستم و از روی نرده ها سر خوردم رفتم پایین چیکار کنم میمونم دیگه خب مامان و بابا رفتن سرکار و آرشام هم رفته مدرسه منم خونه تنهام البته باید برم دانشگاه امروز روز اوله ولی اول از همه باید صبحانه بخورم. بساط صبحانه پهن بود منم صبحانه خوردم و ظرفا رو گذاشتم تو ظرفشویی و رفتم تا حاضر بشم یه مانتوی سورمه ای با شلوار مشکی تنم کردم و یه مقنعه مشکی هم سرم کردم با کفشای سورمه ای. گوشیم رو برداشتم و زنگیدم به ساما که با دومین بوق جواب داد
– بله؟
– سلام سامایی
– سلام
– بیام دنبالت بریم دانشگاه؟
– بیا
– خیلی پررویی سامانتا
– دقیقا مثل خودت
– باشه اومدم
– بای
– غرب زده بدبخت بای چیه خدانگهدار
– خو بسه زود بیا دنبالم خداحافظ
بعد قطع کرد وا این چه کاریه مثلا خیر سرم داشتم زر میزدم والـــــا. وای آرایش نکردم!
بعد از آرایشم رفتم و سوار ماشینم شدم و ویــــــــــــژ پیش به سوی دانشگ نه نه ببخشید اشتباه شد پیش به سوی خونه سامانتا.
جلوی در خونه نگه داشتم و بهش زندگیدم اومد و سوار شد و با هم رفتیم دانشگاه.
وارد کلاس که شدیم رفتیم پیش نگار و ندا که قبلا باهاشون دوست بودیم همین نشستیم ندا شروع کرد به صحبت کردن
ندا: خدا کنه استادمون از این پسر جوونا باشه بعد عاشق من بشه و با هم ازدواج کنیم
نگار: حالا هیچکی هم نه تو!!
ندا: مگه من چمه؟
سامانتا: مطمئنی به هر نحوی شده با استاد ازدواج کنی؟
ندا:آره.
سامانتا: بچه ها فکر کنین استادمون مجرده و ۵۰ سالشه از این چاقای قد کوتاه دماغشم کل صورتش رو گرفته و میخنده قرمز میشه بعد تو باهاش ازدواج می کنی.
سامانتا حرف میزد ما هم مرده بودیم از خنده یک یکدفعه ای ندا داد زد.
ندا:خفــــــــــــــه شو ساما.
ساما:نگران نباش ندایی الآن استاد میاد میبینیم شوهر آینده ات چجوریه.
ندا:باشه میبینیم.
با بچه ها کلی گفتیم و خندیدیم و یه دختره هم تنها نشسته بود که اسمش رها بود و اونم آوردیم پیش خودمون و باهاش حرف زدیم ولی اون احساس غریبی میکرد و هنوز یخاش باز نشده بود خلاصه داشتیم ور میزدیم که در باز شد و استاد اومد. و این لحظه ای سرنوشت ساز بود ما چهارتا سریع برگشتیم تا استاد رو دیدیم سرمون رو انداختیم پایین و ریز میخندیدیم تقریبا همونجوری بود که ساما گفته بود رها هم با تعجب به ما نگاه میکرد و من هم براش توضیح دادم و اونم وضعیتش از ما بدتر بود.
کلاس که تموم شد استاد رفت بیرون و ما هم پقی زدیم زیر خنده.
نگار: ندا نگران نباش خودم میفرستمش خواستگاریت.
سامانتا: حس ششم رو حال کردین.
خودم: ایول ساما.
باز دوباره رفتیم کلاس استاد بعدی اومد تو بچه ها داشتن باهم حرف میزدن و منم داشتم استاد رو نگاه میکردم شلوار مشکی و کت مشکی و برگرد ببینم پیرهن مردونت چه شکلیه اوووووووووووف برگرد دیگه آها برگشت پیرهنش هم سفید بود به تیپش از ۱۰ شماره ۴ میدادم چشماش رو دیدم wow چشماش آبی بود منم چشمای رنگی میخوام البته چشمای منم رنگیه رنگش هم قهوه ایه……چیه مگه قهوه ای رنگ نیست؟! همینجوری داشتم استاد رو نگاه میکردم که یه چیزی خورد تو پهلوم برگشتم دیدم که سامایه.
– ببخشید پهلوم خورد به آرنجت
– جملت قدیمی بود………..چه کنیم دیگر ایندفعه را می بخشیم.
– جمع کن بابا حالا چی شده زدی تو پهلوم؟
– هیچی فقط جنابعالی داشتین با چشماتون استاد رو قورت میدادین.( نویسنده:گفتم یه یادی از این جمله بکنیم.)
رها: بچه ها اینقدر حرف نزنین.
خب دانشگاه بالاخره تموم شد(وجدان: همچین میگی تموم شد انگار نصف عمرش رو تو دانشگاه بوده) این وجدان ما هم وقت گیر آورده ها داشتم میرفتم سوار ماشینم بشم که خوردم به یکی و برگشتم ببینم کیه که دیدم یه پسرس برگشتم برم سوار شم که پسره گفت:
– خانوم چشماتون رو باز کنین لطفا.
– ببخشید یادم رفته بود برم پیش دکتر پشتم چشم بکارم.
– خانوم محترم الان به جای عذر خواهی دارین اینجوری حرف میزنین؟
هینجوری داشتم با پسره دعوا می کردیم که چند نفر اومدن.
یکی از همون چند نفر: چه خبره اینجا؟
پسره: این خانوم بیش از اندازه دارن بی ادبی میکنن.
خودم:کی؟ من؟ برو باو جمع کن خودتو بچه سوسول.
یکی از همونا:خانوم لطفا درست حرف بزنین اینجا دانشگاس.
من:نــــــــــه بابا جلل الخالق غیب میگی.
یکی از همونا: بفرمایید اون روی منو هم بالا نیارین.
من: منظورت اون روی سگت بود نه؟ عه گفتم سگ بزارین من برم سگم خونه منتظرمه از کوچولوهاست.
یکی از همونا: اسم؟
من:اسم سگم؟ اسمش ملوسه الهی من فداش بشم ولی بهش میگم ملوسکی.
همون طرف:خانوم منظورم اسم خوتون بود.
من: آها ببخشید واسه چی میخواین؟
همون آدمه: میخواستم بفرستمتون حراست ولی ایندفعه مشکلی نداره بفرمایید خانوم شر درست نکنین.

شانه ای بالا انداختم و سوار ماشین شدم و یه آهنگ بی کلام گذاشتم و رفتم خونه

رسیدم خونه به محض اینکه در و باز کردم یادم افتاد من ساما رو تو دانشگاه جا گذاشتم، وای الآن قهر میکنه! بذار زنگ بزنم بهش. شماره اش رو گرفتم تا با بوق سوم جواب داد.
– چیه؟
– سلـــــــــــــام
– سلام و درد سلام و کوفت چرا منتظر من واینستادی؟
– ببخشید
– نمی بخشم
– ساما
– بای
عه قطع کرد اوووووووووووف خدایا این بای رو از زبون ملت ما بنداز .خب حالا چیکار کنم؟!؟ بذار ناهار درست کنم رفتم تا یک جوجه ناردونی درست کنم که انگشتاشون رو بخورن وسایل مورد نیازش رو گذاشتم روی میز و شروع کردم به درست کردنش بعد هم سالاد درست کردم به ساعت نگاه کردم یکم دیگه اهالی خانه میان رفتم و میزو چیدم و بعد از چند دقیقه آرشام اومد(محض اطلاعتون آرشام ۹ سالشه) اومد پیش من.
– تپش ناهار رو تو درست کردی؟
-آره چطور مگه؟!؟
– پس من نمیخورم حوصله ندارم مسموم بشم برم بیمارستان.
– برو لباسات رو عوض کن بیا ناهار بخور پسره ی فسقلی!!!
پشت چشمی نازک کرد و رفت به اتاقش که همون موقع مامان و بابا هم اومدن.
بابا: به به چه بوی خوبی دخترم کاری شده.
مامان:دختر گل من از همون اول هم عالی و کاری بود!
بابا:اون که صد البته هیچ کس به دختر من نمیرسه.
خلاصه اینا هندوانه می فروختن منم که بارکش ولی من میدونم که اینا همه واسه ی غذایه حالا اگه غذا درست نکنم میان خونه شروع میکنن به نصیحت که چه میدونم بچه مردم اینجورین بچه مردم اونجورین والا؛ وایستا ببینم اخ جون الآن من میشم بچه مردم . هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوووووررررررراااااااا!
ناهارمون رو خوردیم و رفتم تلوزیون روشن کردم و kapisma رو نگاه کردم و بعد از اونم رفتم تو اتاقم و یکم رمان خوندم وTVرو روشن کردم تا فصل گیلاس رو نگاه کنم این آرشام هم معلوم نیست داره چی کار میکنه سلول ها کنجکاوی شروع به فعالیت کردن و رفتم جلوی در اتاقش آروم قدم بر میداشتم رو به روی در اتاقش وایستادم سرم رو آروم گذاشتم روی در تا بفهمم داره چیکار میکنه اما اصلا صدایی نمیومد گوشم رو بیشتر چسبوندم به در که یه صدایی از پشت سرم اومد.
– به به تپش خانوم!
آرشام بود سرم رو برگردوندم طرفش و خیلی ریلکس گفتم:تو کجایی هر چی صدات میکنم جواب نمیدی؟
یه ابروش رو انداخت بالا و گفت:ضربان میدونم که فال گوش وایستاده بودی.
– من همچین کاری نکردم ضربان هم نه اسمم تپشه!
– باشه بابا اصلا تو راست میگی.
ایشی گفتم و سرم رو برگردوندم سمت دیگه و به طرف اتاقم حرکت کردم.

بعد از ظهر بود و منم طبق معمول حوصله ام سر رفته بود گوشیم رو از روی عسلی کنار تختم برداشتم و با ساما و نگار و ندا و رها هماهنگ کردم که بریم بیرون، قرار شد رها بیاد دنبالمون.
یه شوار جین یخی و مانتو یشمی و شال همرنگش رو پوشیدم و منتظر رها موندم که بعد از چند دقیقه اومد، بعد هم رفتیم دنبال نگار و به فروشگاه (….) رفتیم.
داشتیم ول میچرخیدیم که شادی رو دیدم با دیانا اه که من چقدر از این دوتا بدم میاد همیشه با هم دیگه لج بودیم. رفتم پیششون و شادی رو بغل کردم.
– وای شادی کجایی تو دختر،خوبی؟
– ممنون تپش جان.
– تو چطوری دایانا؟
رفتم و دیانا رو هم بغل کردم همه داشتن با تعجب نگاهم میکردن.
– منم خوبم تپش.
همینجوری که دیانا رو تو بغلم گرفته بودم دیدیم زیپ کیفش بازه و از فرصت استفاده کردم یکی از کلاه هایی که برای فروش گذاشته بودن رو انداختم تو کیفش خیلی آروم این کار رو کردم اصلا چیزی نفهمید.
– خیلی خوشحال شدم از دیدنتون!
– ما هم همینطور بای.
– بای.
داشت از فروشگاه میرفت بیرون به محض اینکه دیانا از فروشگاه رفت بیرون آژیر شروع کرد به جیغ زدن(جیغ میزنه دیگه اصلا دوست دارم اینجوری حرف بزنم) و پلیسای توی فروشگاه رفتن پیشش و ما هم زدیم زیر خنده.
با بچه ها رفتیم خریدامون رو کردیم من یه مانتوی سورمه ای بلند با شلوار مشکی برداشتم و رها هم یه مانتوی لیمویی با یه جین یخی وساما و نگار و ندا هم چیزی نخریدن. از فروشگاه که می اومدیم بیرون چشمم به یک بدلیجات فروشی خورد و با بچه ها رفتیم تو و همینجوری که داشتم به گوشواره ها نگاه میکردم چشمم به یک گوشواره افتاد که خیلی خوشگل بود یه سنگ آبی داشت یه حالت حلقه مانند به سنگ وصل شده بود.
– ببخشید خانوم این گوشواره قیمتش چقدره؟
– فروشی نیست.
– چرا؟
– من صاحب این جا نیستم فقط به من گفتن این گوشواره فروشی نیست.
– چه بد، پس اگه میشه این گوشواره رو برام بذارین.
گوشواره رو گذاشت تو جعبه و رفت تا یک پلاستیک بیاره منم از فرصت استفاده کردم و اون گوشواره خوشگله رو گذاشتم توی جعبه و پولش رو حساب کردم و با بچه ها رفتیم بیرون. خوب شد خانومه نفهمید وگرنه کارم ساخته بود.
ساما:دیوونه این چه کاری بود؟
من: کدوم کار؟
نگار:همین گوشواره.
رها: به نظر منم کارت درست نبود.
من:ای بابا قتل که نکردم جای گوشواره ها رو عوض کردم.
بعد از اون هم هر کی رفت خونه خودش. وارد خونه که شدم دیدم مامان یادداشت گذاشته با آرشام رفتن خونه خاله فریده و بابا هم که جلوی تلوزیون خوابیده الهی من فدای بابام بشم . رفتم اتاقم وسایلام رو گذاشتم رو تخت و لباسام رو عوض کردم رفتم پایین و روی مبل پیش بابا نشستم اوووووووف این تلوزیون هم که هیچ وقت برنامه خوب نداره همینجوری بیکار بودم و داشتن در و دیوار رو نگاه میکردم که چشمم به بابا خورد و یک فکر شیطانی به سرم زد آروم آروم رفتم توی اتاقم و کش موهام رو برداشتم و رفتم پیش بابا. آروم موهاش رو با دستم گرفتم و با کش می بستم این خواب سنگین بابا هم به دردم خورد خیلی آروم موهای بابا رو می بستم وقتی کارم تموم شد بهش نگاه کردم طوری بسته بودم که اگه بیدار هم بشه سنگینی کش روی سرش حس نمی کنه دقیقا شده مثل دختربچه های دو ساله که ماماناشون موهاشون رو می بندن با ۶۰ تا کش یه لحظه بابا رو دختر فرض کردم خیلی خنده دار بود باز هم یک فکر شیطانی دیگه رفتم و وسایل آرایشم رو آوردم و آروم آروم صورتش رو آرایش کردم ، وای چقدر خواب بابا سنگینه شهاب سنگ بیوفته تو خونه از خواب بیدار نمی شه آرایش هم تموم شد وای بابا شبیه این دخترای دوره قاجاریه شده فقط خال صورت کم داره که با مداد میکشمش فقط باید لباسای دخترونه تنش کنه که بشه یک دختر . خدایی اگه بابا دختر بود باید مادر جون باهاش ترشی میذاشت آروم خندیدم و رفتم توی اتاقم و گوشیم رو برداشتم و از بابا عکس گرفتم حیف شد این چهره نیاز به رکابی و شلوار کردی داره عکس رو برای ساما ایمیل کردم و نوشتم شاهکار امروز. بعد از ۶ دقیقه ساما زنگ زد.
– بله؟
– وای تپش مردم از خنده ای کیه؟
– واقعا نشناختیش؟
– نه.
– بگو ببینم چهره اش چه طوریه؟
– عالیه بدبخت ترشیده فکر کنم.
– میدونی کیه؟
– آی کیو دو رقمی اولش خودم پرسیدم.
– راست میگی بگم؟
– بگو دیگه.
– بابامه!
تا اینو گفتم پقی زد زیر خنده:وای تپش این باباته؟ چرا این شکلیش کردی؟
– گفتم خوشکلش کنم،میدونی چی کم داره؟
– چی؟
– رکابی با شلوار کردی!
– ههههههه خاک بر سرت.
– چرا؟
– بابات اینقدر برات زحمت میکشه آخر سر باید این شکلیش کنی؟
– ببین کی داره منو نصیحت میکنه.
– مگه من چمه؟
– هیچی، بای.
– این یعنی اینکه قطع کن سرم درد گرفت چقدر زر زر میکنی!
– خوشم میاد مثل خودم باهوشی میفهمی!
– خفه بای.
– بای.
ساما از منم دیوانه تره. صدای مامان و آرشام اومد و بعد از ۲ دقیقه صدای جیغ مامان. رفتم پایین تا ببینم چی شده.
– چی شده مامان؟
– بابات چرا این ریختیه؟
بابا: مگه چی شده؟
مامان:یه نگاه به خودت بنداز می فهمی! آخه این چه کاریه.
بابا با تعجب آینه رو از مامان گرفت و خودش رو نگاه کرد.
بابا: تپـــــــــــــــــــــــــــش این چه کاریه؟
– خب میخواستم خوشگلت کنم.
– الآن من خوشگلم؟
– آره..
– استغفرالله!
رفت حموم تا صورتش رو بشوره و همینجوری داشت غر میزد: من نمی فهمم چرا لوازم آرایشی اختراع شد اه تپــــــــــش؟
– بله بابا.
– بیا کش موها رو باز کن.
– باشه الآن میام.

آخرین ویرایش: ‏۷/۴/۱۶
بعد از پاک کردن آرایش بابا؛ مامان برای تنبیه من گفت که برم تو اتاقم و حق ندارم تا فردا صبح از اتاق بیام بیرون…منم الآن نشستم رو تخت و دارم به نیمه گمشده ام فکر می کنم اما نیمه گمشده نیست که نیمه مفقودالاثر شده است تازه یه شباهتی بین نیمه گمشده من و تیکه آخر رانی هست به هیچ کدوم دست پیدا نمی کنم.( وجدان: تو خودت رو پیدا کن نیمه گمشده پیشکش) این وجدان منم نظر میده خیر سرش یه ایده ای بده حداقل تا پیداش کنم ( وجدان: نظرت چیه که بری یه آگهی بزنی رو دیوارا بنویسی یک عدد نیمه گمشده هستم …. دقت کنید ببینید مال شما نیستم؟) اینم بد فکری نیستا اما باید شرایطش رو بگم چون پسرا الآن انقدر پسرا جلف شدن ابرو برمیدارن لنز رنگی میذارن ناخون بلندمیکنن لباس تنگ می پوشن اصن شوهر من باید چادری باشه تو خونه برای خودم ارایش کنه من غیرتیم…..اووووووف اصلا بیخیال نیمه گمشده من برم بیرون از اتاقم اینجا که من پوسیدم…………در اتاق رو آروم باز کردم و رفتم بیرون که صدای تلفن اومد و طبق معمول هیچکی نرفت تا بر داره اصن توی خونه‌ی ما اینطوریه :وقتی موبایل کسی زنگ میخوره همه گوشاشون تیز میشه ……وقتی تلفن خونه زنگ میخوره همه کر میشن …………وقتی زنگ دَرو میزنن همه فلج مادرزاد میشن حتی خود من یبار تشنج کردم، افتادم کف پذیرایی!!
حالا کجا برم؟ تلوزیون که نمیشه برم نگاه کنم لپ تاپ رو هم که ازم گرفتن گوشیم رو هم شارژ نداشت زدم شارژ امممممممم چیکار کنم؟ برم رادیو گوش بدم؟ یادمه یه بار رادیو گوش میکردیم یکی زنگ زد گفت: کرمانی هستم از سیستان یه آهنگ خراسانی میخوام از استاد تهرانی قبل اینکه به آذریا تقدیم کنه گفتم پاشم برم الان تشنج میکنم بیخیال برم تو اتاقم بهتره……داشتم می رفتم تو اتاقم که صدای بابا اومد معلوم بود داره خاطره تعریف میکنه…یادش بخیر یه بار داشت خاطره تعریف میکرد گفت : وقتی که من رفتم با مادرتون عقد کردم شب که اومدم خونه، دخترای همسایه ها با سنگ شیشه خونمونو شکستن دقیقا ۳ روز نه شام داشتیم نه ناهار نه صبحانه.والا.
تا شب بیکار بودم و ساعتای ۳ بود که خوابیدم.

داشتم خواب های ناز و خوشگل میدیدم که گوشیم شروع کرد به جیغ زدن چشمام رو باز کردم اسم سامانتا روش خودنمایی می کرد دکمه اتصال تماس رو زدم.
من:چیه؟
ساما:مرگ و چیه کوفت و چیه سلام کردن هم بلد نیستی؟
من:ساما،عزیزم,نفهم من خواب بودم. زنگ زدی که چی بگی؟ها؟
ساما:عه ؟خواب بودی؟ خب پس خدا رو شکر. اول صبحی یه کار مثبت انجام دادم. آه سپیده دم که سر از بالین بر داشتم نمی پنداشتم چنین ثمره بخش باشم.هی روزگار جوانی!
من:ساما دلقک بازیات رو نگه دار واسه یکی دیگه من میرم مامانم داره صدام میکنه.
ساما:برو خواهرم برو اما در آخر بدان دروغ گ*ن*ا*ه کبیره است.
من:ســــــــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــــــــــــا
ساما خوشحال از اینکه حرص منو در آورده گوشی رو قطع کرد؛ دوباره دراز کشیدم تا بخوابم اما خوابم نمیبرد وای ساما من که تو رو میبینم. اوووووووووووف رفتم و دست و صورتم رو شستم موهام رو بافتم و یه لباس خوشگل که روس عکس یه پیشی گوگولی و ناز بود با شلوار صورتی تنم کردم و رفتم پایین. آرزو جون(مامان خوشگلم) داشت کتاب میخوند رفتم و با دستام آروم چشماش رو گرفتم.
مامان:بذار ببینم این کیه؟
-……………….
– مثل اینکه یه خانوم کوچولوی ناز و خوشگله.
آروم خندیدم و مامان دستم رو گرفت و منو کنار خودش نشوند دستم رو گرفت و با اون یکی دستش صورتمو نوازش کرد یه لبخند زد:باورم نمیشه تپش کوچولوی من اینقدر بزرگ شده باشه.
در جواب مامانم یه لبخند زدم و محکم دستش رو گرفتم:مامانی خوشگل خودم قرار نیست که همیشه کوچولو باشم.
خندید و گفت:هر چقدر هم که بزرگ شده باشی بازم اخلاق و رفتارت بچه گونه است لباسات بچه گونه است تو همیشه برای من و فرهاد(بابام) تپش کوچولویی.
آرشام: منو دیگه تحویل نمیگیرین؟
مامان: من فدای پسر خوشگلم بشم بیا اینجا ببینم.
آرشام دویید پیش مامان بهش نگاه کردم و گفتم:داداشی بیا بغل من بشین.
آرشام:نه مامانمو دوست دارم.
مامان خندید و گفت: شما دو تا هیچ وقت بزرگ نمیشین جای هردوتون توی قلب منه.
به مامانم لبخند زدم دست آرشام رو گرفتم و گفتم:آرشامی میای بریم بازی کنیم؟
آرشام:چه بازی؟
من:هر بازی که داداشی گل من بخواد.
آرشام که از شدت تعجب چشماش گرد شده بود گفت :باشه بیا دومینو ها رو با هم دیگه بچینیم.
من:باشه.
رفتم و دومینو ها رو آوردم به آرشام نگاه کردم و گفتم: چی درست کنیم؟
سرش رو آورد نزدیک و توی گوشم یه چیزی گفت و بعدش هم گفت موافقی؟ سرم رو به معنی آره تکون دادم و شروع به درست کردن کردیم.
بعد از ۴۰دقیقه بهش نگاه کردم با دومینو ها نوشته بودیم”I love you Mom” با آرشام رفتیم و مامان رو آوردیم و قبلش هم من ازش چندتا عکس گرفتم مامان وقتی دید منو آرشام رو در آغوش کشید و سر هردومون رو بوسید:ممنونم.
من:کاری نکردیم مامان
مامان:برای من حتی نفش کشیدنتون هم خوشاینده همین که میبینم زندگی میکنین و میخندین برام کافیه
آرشام:خیلی دوست دارم مامان
من:مامانی جونی افتخار میدی و دومینو ها رو بندازی؟
مامان:چرا که نه؟!؟ با کمال میل
من و آرشام و مامان به دومینو ها نگاه کردیم و بعد از اینکه همشون افتادن یک نفر از پشت من و آرشام رو در آغوش کشید برگشتم و نگاه کردم ببینم کیه……………بابام بود………..لبخند زدم و با آرشام سرمون رو تکون دادیم و لپ بابا رو بوسیدیم.

خداجون این لحظات کنار خانواده بودن رو خیلی دوست دارم ازم نگیرش…..!

دلسا:

– خانوم رسیدیم.
سری تکون دادم و کرایه تاکسی رو حساب کردم و با کلید در خونه رو باز کردم…..کیفم رو روی مبل پرت کردم و نشستم.
– اووووووووووووووووووووووووووووف اعصابم خورد شد.
– چرا؟
برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم سلماز بود.
– امروز رفتم خرید یه نفر از ساختمون پرت شده بود پایین.
-آخی!
– باورت میشه سلماز مرده میگفت یکی افتاد کتلت شد و بعدش خندید.
– نعجب نداره تو این دوره زمونه همه جور آدمی پیدا میشه.
– نمیدونم والا.
– ناهار خوردی؟
– نه گرسنه ام نیست.
– اوکی هر جور راحتی.
کیفم و وسایلام رو برداشتم و رفتم بالا تو اتاقم لباسام رو با یه شلوار آبی و بلوز گلبهی عوض کردم و رو تخت نشستم و شروع کردم به خوندن کتاب.چند صفحه که خوندم به نظرم جالب اومد.
کتاب رو بستم و گذاشتم رو عسلی کنار تخت و رو تخت دراز کشیدم چشمم دوباره به اون کتاب افتاد به جلد آبی رنگش…رنگ چشمای ماهم….هه ماهم؟………اون که ماه من نبود… من احمق و دیوانه بودم که فکر میکردم اون مال منه….آره دیوانه دیوانه ک باشی برای رسیدن به ماه همه کار میکنی یا بالی برای پرواز تا ماه…. و یا غرق شدن در آب به اشتیاق بدلش….!
یاد شعرش افتادم که تو شب شعر برام گفت.

“مثه قایقی خسته تو دریا
مثه دیدن تو توی رویا
مثه تیک تیک خسته ساعت
مثه شب مثه گل توی گلدون
مثه تصویر ماه توی بارون
مثه لحظه ی بارون و پائیز
مثه چشمای خسته لبریز
مثه اشکای ریخته روگونه
مثه بارون و ابر بهار
مثه لحظه خواب ستاره
تو رو دوستت دارم ”

دوستت دارم؟ واقعا دوسم داشتی؟ اگه آره پس چرا ولم کردی؟ چرا عذابم دادی؟ چرا دلم رو شکوندی؟من تو رو به دلم قول داده م… چرا منو بدقول کردی؟ اما یادت نره که یه آمدن به من بدهکاری..حتی نشد موقع رفتن جای پاهای تو اقاقی بکارم که خودت بیای و به گل هات آب بدی به خاطر من نه به خاطر اقاقی ها برگردی اینجوری شاید بدهکار نمیشدی به دلم… اما تو آنجایی و من اینجا…راست میگفتن تو کجا و من کجا…آره غریب تر از من اشکهای بی پناهمه دنیا نامردی کرده در حق ما تو آنجا دور از من من اینجا آواره از تو …. دنیا؟…نه دنیا نه! تو نامردی کردی تو رفتی تو نموندی تو دلم رو شکستی تو…. آخه چرا خدا چرا؟…خدا ماه من رو که می آفریدی حواست پرت آرزو های من بود که شد همون آرزوی من؟… ولی من یقه نامردی رو چنگ نزدم….! وقتی که می رفت من فقط سکوت کردم! شاید روزی عاشقت بودم،ولی ببین، بی تو هم هنوز زنده ام ،هم زندگی میکنم…. فقط گاهی اوقات در میان یادت زهر میکنه به کامم زندگی رو…. همین…. اینکه ارزشی نداره..داره؟…الان که دارم گریه میکنم برات ارزشی داره؟ مهم هست؟ معلومه که نه!
سرم رو بیشتر به بالش فشردم تا صدای گریه ام بیرون نره و بعد از چند دقیقه خوابم برد.

با احساس سردرد از خواب بیدار شدم صدای خنده میومد، از روی تخت بلد شدم و مرتبش کردم موهام رو م باز کردم و با کش بالا بستم لباسام رو مرتب کردم و رفتم طبقه پایین؛ کیان و سلماز کنار هم رو مبل نشسته بودن. کیان حرف میزد و سلماز هم میخندید….یه لحظه حس حسودی اومد تو وجودم ولی خیلی سریع جاش رو داد به لبخند زیبا و از ته دلم..تبدیل شد به حس خوب…حس شادی.
سرم رو برگردوندم تا برم تو اتاقم نمیخواستم مزاحمشون بشم.
– به به دلسا خانوم!
با صدای کیان سرم رو برگردوندم طرفش و گفتم: سلام آقا کیان. مزاحم نمیشم.
– نه این چه حرفیه بیا اینجا اتفاقا دلم برات تنگ شده بود.
لبخندی زدم و از پله ها رفتم پایین رو مبل نشستم که سلماز گفت: دلسا اون کتابی که دستت بود ژانرش چیه؟
– عاشقانه
سلماز – اوکی
چند دقیقه سکوت برقرار بود که کیان گفت: دلسا خانوم؟
– بله؟
– شما بعد از اینکه دانشگاهتون رو تموم کردین برای کار کجا میرین؟
– نمیدونم باید منتظر بمونم تا وقتی که دانشگاه تموم شد.
– اما خب اینجوری ممکنه زمان زیادی طول بکشه تا شغل مناسب پیدا کنین.
– نمیدونم والا!
– خب من از سلماز خواستم تا بیاد و تو شرکت پدرم کار کنه و سلماز هم ازم خواست تا ازت بخوام تو هم بیای اونجا آخه ما دنبال یک نفر میگشتیم برای کار.
– ممنون آقا کیان اما فعلا تصمیم ندارم که جایی مشغول به کار بشم.
سلماز – عه دلی جون بیا دیگه اینطوری تو خونه حوصله ات سر میره.
– نمیدونم سلماز.
سلماز – دلــــــــــــــــــسا جون!
– باشه…آقا کیان میشه من فردا جوابتون رو بدم که میام یا نه؟
کیان – باشه مشکلی نیست.
سلماز- میگم…..
کیان – چی میگی باز تو؟
سلماز – عه کیان!……………میگم شما دو تا چرا اولش عادی حرف میزنین و بعد رسمی؟
کیان خنده ای کرد و گفت: والا این دلسا خانوم اینجوری حرف زد گفتم شاید میخواد اینطوری باهام صحبت کنه.
لبخندی زدم و گفتم : اتفاقا من فکر میکردم شما اینطوری میخواین.
کیان – خب باز چرا رسمی حرف زدی؟
– ببخشید آقا کیان.
– ایرادی نداره….. فقط میگم اگه برادری چیزی خواستی من هستما!
با شنیدن واژه برادر لبخندم کم رنگ و کم رنگ تر شد و جاش رو به اخم داد…..هه برادر؟….چقدر از این واژه بدم میاد…شاید شخص…..نمیدونم ولی هر چی که هست ازش بدم میاد…مسبب این حال من برادرمه….. ای کاش هیچوقت نبود.
کیان – ببخشید حرف بدی زدم؟
اخمم رو سعی کردم از بین ابروهام بردارم : نه آخه گفتی برادر یاد برادرم شاهین افتادم چون خیلی وقته ازش خبری ندارم.
کیان – آهان!
سلماز – کیان بابات و مامانت برگشتن؟
کیان – نه هنوز.
سلماز – اوکی.
کیان به ساعت نگاه کرد و گفت: خب دیگه من میرم.
سلماز – عه کجا؟
کیان – خونه! خـــــــــــــونــــــــــــــــــه…بگو عمو جون!
سلماز – کوفت!
کیان – خخخخخخخخ ولی من راضی نیستم کل وجودت فدای من بشه.
سلماز – چی؟
کیان – کوفت مخفف کل وجودم فدای تو هست!
سلماز – کیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان!!!!!!
کیان – خخخخخخخخخخخ من برم دیگه تا جنگ جهانی سوم رخ نداده…خداحافظ دلسا خانوم فردا جوابش رو بده.
– باشه…خداحافظ.
سلماز رفت تا کیان رو بدرقه کنه منم همونجا رو مبل نشستم.

چند دقیقه بعد سلماز با لبخندی که معلوم بود از ته دلشه اومد و پیشم رو مبل نشست.
– واااااااااااااااای دلی خیلی خوشحالم قراره دو ماه دیگه عروسی بگیریم وای اصلا باورم نمیشه خیلی خوشحالم خیلی!
– واقعا؟ تبریک میگم سلماز.
– ممنون دلسا؛ امیدوارم هر چه زودتر تو و ماه…
پریدم تو حرف سلماز: وای سلماز گرسنه ام شده ناهارم نخوردم.
سلماز چینی به ابروش داد و جوری نگاهم کرد که یعنی خودتی و بعد گفت: باشه هر چی میخوای درست کن من سیرم میرم بالا باید رو پایان نامه کار کنم.
– باشه هر جور راحتی!
از پله ها رفت بالا و کمی بعد صدای بسته شدن در اتاقش اومد؛ رفتم تو آشپرخونه و مرغ رو از یخچال آوردم بیرون و به چند قسمت تقسیمش کردم هر تکه اش نازک و کمی کوچیک بود لای مرغا مواد ماکارونی ریختم و گذاشتم سرخ بشه بعد هم روش سس فلفلی ریختم و بعد هم پنیر پیتزا روش رو هم تزیین کردم و گذاشتم تو فر….. غذای آسونیه اما طعمش رو دوست دارم، هیچی به جز آشپزی بهم آرامش نمیده چون اون از آشپزی متنفر بود متنفــــــــــر!
هه…یادمه همیشه میگفتیبا توام،تا روز مــرگ… به خاطر همین شک میکنم که نکنه مرده ام و خودم نمیدونم اما به فکر معجزه ای هستم میون گریه ها و دلسردی هام تو رو صدا بزنم ، شاید دلت بگیره و………..کاش می تونستم دلتنگی های نبودنت رو شماره کنم مثل عیدی های کودکیام و صدای مامان رو بشنوم: “اینقدر نشمار… کم می شه!!” و من باور کنم و باز دلتنگیام رو شماره کنم تا کم بشه… کاش باور کنم.. . اما زهی خیال باطل….تو همین گریه های منو میخواستی… تو عذاب کشیدتم رو میخواستی… عذاب به خاطر گ*ن*ا*ه نکرده….همینجوری داشتم با خودم از آروم حرف میزدم و گریه میکردم که ” دینگ دینگ ” فر مانع ادامه اش شد….. اشکام رو پاک کردم..از روی میز ناهار خوری بلند شدم و رفتم مرغا رو از فر آوردم بیرون و میز رو چیدم….سلماز گفت نمیخوره ولی بازم صداش میزنم تا بیاد.
رفتم طبقه بالا و پشت اتاقش وایستادم و در زدم.
– بیا تو چرا در میزنی آخه!
در رو باز کردم : گفتم شاید….
– اوکی اوکی فهمیدم…….من از در زدن خاطره خوبی ندارم.
– چطور؟
– یه بار پسر عموم تو اتاقم بود داشتیم با هم هدیه ای که برای بابام گرفته بودیم رو کادو میکردیم که بابام در زد منم رفت پشت در وایستادم و نزاشتم بابا بیاد تو و با جیغ گفتم: بابا بابا نیا دارم لباس عوض میکنم.
تا اینو گفتم چشمای پسر عموم گرد شد و زد زیر خنده بابام هم داد زد: چــــــــــــــــــــــــی؟!!!!!!!! داری چه غلطی میکنی؟
منم با ترس گفتم: بابا بخدا شوخی کردم باور نمی کنی بیا تو.
در رو باز کردم و اومد تو وقتی دید داریم هدیه رو کادو میکنم خندید و گفتم از دست تو دختر…… ولی خدایی دلسا خیلی خجالت کشیدم.
– خخخخخخخخخخ وای سلماز از دست تو…بیا بریم پایین شام بخوریم.
– باشه بریم.
خندیدم و گفتم : یکی شام نمی خورد!
– حالا من یه چیزی گفتم تو چرا باور میکنی؟!؟
با همون لبخندم رفتم پایین پشت میز نشستم سلماز هم اومد و رو به روم نشست صداش رو کلفت کرد و گفت: عزیزم خوشحالم که امشب پیشنهادم رو قبول کردی و با من شام می خوری.
شاید هر وقت دیگه بود می خندیدم و با مسخرگی جوابش رو میدادم ولی الان؟…نه!….. فکر کنم سلماز از چشمام فهمید که ناراحت شدم و با شک نگاهم کرد.
بعد از خوردن شام ظرفای روی میز رو جمع کردم و گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و با گفت شب بخیر رفتم بالا اما با صدای سلماز سر جام میخکوب شدم.
– کجا؟
– میرم اتاقم..بالا.
– بالای بالا…..انگار رو ابرا….حسی که دارم بهتـ….
– سلماز!
– باشه بابا باشه معلوم نیست این روزا چشه!
چشم غره ای رفتم و از پله ها بالا رفتم در اتاقم رو باز کردم و بعد بستم و رو تخت نشستم؛ لپ تاپم رو روشن کردم و داستانی رو که چند روز پیش save کرده بودم و خوندم.

دختری بود نابینا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس گاه تو خواهم شد »

***
و چنین شد که آمد آن روزی
که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد گفت:
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی”

سرگذشت این پسر هم مثل منه…….این پسر چشمش رو به عشقش داد و من هم دلم رو به عشقم دادم….عکسش رو از تو کشوی میز برداشتم و بهش نگاه کردم به لبخند زیباش…..چشمای قشنگش….چشمایی که هیچ وقت نتونستم بخونمشون….نتونستم بفهممشون….آره نتونستم بفهمم پست این چشمای آبی….این آبی دریایی….چه حس انتقامی وجود داره….چون کور شده بودم…چشماش جادوم کرده بود…… سرم رو بین دستام گرفتم و اشک ریختم……..به خاطر اولین عشقی که تجربه کردم ولی پاک نبود….. اصلا اسمش عشق نبود….اسمش نفرت بود…انتقام بود…..به بازی گرفتن بود…هر چی بود عشق نبود…..اما من نفهمیدم….فهمیدم ولی دیر فهمیدم……دیر فهمیدم که ۱۱ ماه به بازی گرفته شدم…….اونم به خاطر نفس…….هه نفس!….خیلی دوس دارم ببینمش تا ببینم کیه که اینقدر مهمه….کیه که دل دلسا به خاطرش شکسته شده……..خدا این دختر کیه؟…….آ راستی گفتم خدا……خدا تو چجوری گذاشتی با من این کار رو بکنه؟ها؟…………..چجوری گذاشتی؟…….اصلا خدایا وقتی بهم میگفت خدا شاهده دوست دارم…تو واقعا شاهد بودی؟………..اگه آره پس چرا رفت؟
آهی کشیدم و از تو کمد حوله ام رو برداشتم و رفتم حموم….تو حموم چشمم به تیغ خورد……….. یه لحظه دستم رفت به سمتش اما بعد منصرف شدم…..دروغ چرا میترسم……میترسم دوباره بی گ*ن*ا*ه برم….بی گ*ن*ا*ه برم به جهنم………….همیشه بی گ*ن*ا*ه بودم بذار بی گ*ن*ا*ه بمیرم…..اما جهنم نه ایندفعه دیگه بهشت………هه بهشت؟……مگه بهشت سهم منه؟………بیخود دارم دل خودم رو خوش میکنم….اصلا مگه دلی هم دارم؟………اوفی زیر لب گفتم و چشمام رو بستم و سعی کردم بهش فکر نکنم…اما نمیشد….!
از حموم اومدم بیرون…یه بلوز مشکی و شلوار سورمه ای تنم کرد موهام رو هم جمع کردم بالا حوصله نداشتم خشک کنم و همونجوری رو تخت دراز کشیدم عکسش رو بغل کردم و خوابیدم اگرچه ازش متنفر بودم ولی خب یه زمانی بعد از خدا اونو می پرستیدم…. بعد از گذشت چند دقیقه به خواب رفتم.

چشمام رو باز کردم به ساعت نگاه کردم که عدد ۹ رو نشون میداد؛ از رو تخت بلند شدم و رفتم و تا دست و صورتم رو بشورم…….تخت رو مرتب کردم و موهام رو شونه کردم با کش بستم، گلوم یکم درد میکرد سردرد هم داشتم حتما دیشب سرما خورده ام چون با موهای خیس خوابیدم….مهم نیست!
از پله ها رفتم پایین و یه نگاه به خونه انداختم سلماز نبود اما یه یادداشت بود.

” صبح بخیر دلساجون

من دارم میرم پیش کیان

منتظر جوابت هم هستیم”

جوابم؟………..کدوم جواب؟…..یکم که فکر کردم یادم اومد کیان ازم خواسته بود برم شرکت باباش واسه کار…..اما اصلا حوصله ندارم…اصلا…! رفتم بالا و گوشیم رو از روی میز تو اتاقم برداشتم و برای سلماز نوشتم: سلام سلماز به کیان بگو متاسفم نمی تونم بیام.
نشستم رو تخت سرم رو بین دستام گرفتم حدود ده دقیقه همونطوری موندم و بعد عکساش رو گذاشتم جلوم و بهش نگاه کردم…….آهنگی هم که تو این مدت خیلی بهش گوش میدادم رو هم گذاشتم.

دوباره شبو سکوت یه آهنگ غمگین که داره می خونه

هنوزم به یادشی بغض تو گلوته اون نمی دونه

دوباره شبو سکوت یه آهنگ غمگین که داره می خونه

هنوزم به یادشی بغض تو گلوته اون نمی دونه

نمیدونه واسه اونه که چشمات از اشک پره این همه بی تابی

شبا رو با چشمایه نیمه بسته و خیس یه عمره بی خوابی

میدونم بغضتو میخوری ازش دلخوری عکسایی که با همین و می بری

با خودت هی میگی خسته شدم ازش قانع میکنی خودتو اینطوری

وقتی تو تنهایی عطرشو حس کنی بی هوا یهو هواشو می کنی

دلت می خواد با این آهنگ غمگین عکساشو دونه دونه نگاه کنی

به عکساش نگاه کردم مخصوصا اون دو تا چشم آبیش……چرا چشمای آبیش رو اینقدر دوست دارم؟….چرا اول از همه عاشق چشماش شدم؟…….اما چطور هیچوقت نمی فهمیدم پشت این دریای آرام یه دریای طوفانی وجود داره؟…چرا؟….چرا؟..چرا این چراها جوابی نداره؟

میشکنه سکوت شب بازم گریه و تب زیر لب میگی هی برگرد

کاش بودو مثل قدیم با هم حرف میزدین دلتو یه کم آروم می کرد

میدونم بغضتو میخوری ازش دلخوری عکسایی که با همینو میبری

با خودت هی میگی خسته شدم ازش قانع میکنی خودتو اینطوری

وقتی تو ت هایی عطرشو حس کنی بی هوا یهو هواشو می کنی

دلت میخواد با این آهنگ غمگین عکساشو دونه دونه نگاه کنی

دوباره شبو سکوت یه آهنگ غمگین که داره میخونه

هنوزم به یادشی بغض تو گلوته اون نمیدونه

یه آهنگ غمگین – یوسف زمانی

صورتم خیس خیس بود نمی تونم وقتی به فاصله بینمون نگاه میکنم گریه نکنم نمیتونم…..قلبم به آتش کشیده شده درمانی بجز تو نداره کاش قرص روی ماهت اینقدر کمیاب نبود…کاش!…کاش
پیرزنی بشم آلزایمر بگیرم زنگ بزنم انگار پسرم هستی بگمچقدر دلم برات تنگ شده….. آهی کشیدم و گفتم کاش!
من تنها بودم خیلی تنها…وقتی مادر و پدرم رفتم تنها شدم…این تنهایی باعث شد تا اولین دری که باز شد؛ اولین آدمی که حالم رو خوب کرد؛ بپذیرم.تنهایی ؛ تنهایی منو تو آغوش آدمی گذاشت که تنهاترم می کرد …!حالا من از حجم این بغض سنگین تا ضریح چشمات مسافرم جونم رو نذر نگاهت کردم شاید که معجزه ای بشه و از این تنهایی نجات پیدا کنم……قبلا اینکه شمعدانی رو جانم صدا میزدم دست خودم نبودهمیشه فکر می کردم که گلها رو تو به این جا آوردی
به گلدان مریم
و نرگس
و یاس
یا همین بنفشه
و شب بو
نگاه کن
زیبایی شون به تو رفته تنهایی شون به من….!

تپش:
-دیشب خواب دیدم مازاراتی خریدم…. بیرونش مازاراتی بود توش مثه پراید بود…. چون مغزم از داخل مازاراتی تصویر نداشت …پراید پخش میکرد…!
– نه یکی دیگه.
-آیا میدانستید که بلندی قد با دیابت فرد رابطه ی مستقیم دارد؟ اصلا روایت داریم قد یارُم بلنده… شیرینه مثل قنده!
– خندیدم بانمک یکی دیگه…مسخره بود!
-جَفَر میره داروخونه میگه «از همون شربتی که قبلا به پسرم دادین می‌خوام.» یارو ازش میپرسه «اسمش چیه؟» میگه «امیرحسین»!
– این یکی یکم بهتر بود.
– ……………….
– چی شد مردی؟
– اه یه دقیقه وایستا بگردم.
-باشه بگرد.
– آرامش دو گیتی تفسیر این دو حرف است: با دوستان هِلو های ………..با دشمنان اوکی بای.
– وای ساما یکی از یکی مسخره تره.
– آره میدونم ولی خب چیکار کنم؟
– نمیدونم والا! همون جعفر رو بفرستم؟
– آره بفرست از سرشم زیادیه!
-اوکی بای.
– حالا من شدم دشمن؟
– از کارخونه شیرین عسل فرار کردی سامایـی؟
– هر هر هر تکردیم از خنده!
– خب دیگه بای.
-بای.
رفتم تو لیست مخاطبان و اسم ” کیان” رو انتخاب کردم و همین جوک جعفر رو براش فرستادم……چند دقیقه ای منتظر موندم اما جواب نداد…از کیان بعیده همیشه سریع جواب میداد میگفت بدم میاد از اینایی که دیر جواب میدن….اما حالا…..!
بیخیال؛الان دلـــم کمی مـــرگ میـخواهـــد…….اه اه تظاهر به افسردگی هم مسخره اس…….واقعا چجوری بعضیا افسرده میشن؟…مثلا یه نفر یه پاش آنتالیاست یه پاش جزایر قناری…افسردگی داره! اونوقت ما اشتباهی دوتا پامون میره تویکی از پاچه های شلوارمون ،غش میکنیم از خنده…. والا…زندگی یعنی همین….نگاه کن تو رو خدا اینقدر بیکار بودم منگل شدم….یا شایدم اینقدر منگل بودم بیکار شدم…اصلا ولش کن برم درس بخونم این استاده گفت هر جلسه یه آزمون برگزار میکنم… اه اه عقده ای!
کتاب رو از روی میز برداشتم و شروع کردم به خوندن…..مطالب آسون بود………..اما من میدونم که بد میدم……اما مشکل از مغزمه……اصلا مغز خیلی جالبه….از زمان تولد تا موقع مرگ کار میکنه اما سر جلسه امتحان….!
داشتم میخوندم که مامان داد زد:
– تپـــــــــــــــــــــــش! حاضر شو میریم خونه خاله.
– اوکی مامی الآن حاضر میشم.
کتاب رو گذاشتم رو میز و یه شلوار مشکی با مانتو مشکی و شال مشکی تنم کردم…رنگ مشکی خیلی بهم میومد…..هر کی منو تو لباس مشکی رنگ میدید زیر لب میگفت ” فتبارک الله احسن الخالقین ”
بعد از حاضر شدن از پله ها رفتم پایین پیش مامان و بابا و آرشام ( خودتون رنگ لباساشون رو جور کنین دیگه) همگی سوار ماشین شدیم و پیش به سوی خونه خاله.
رسیدیم.
از ماشین پیاده شدم و با مامان رفتیم زنگ خونشون رو زدیم که خاله برامون باز کرد… از حیاطشون که خیلی بزرگ و قشنگ بود گذشتیم و به در رسیدیم در رو باز کردیم و با خاله دست دادم که گفت.
– چی شده تپش؟ کم پیدایی! قبلا زیاد میومدی اینجا اما الان نه!
– وای خاله من همش میخوام بیاما ولی مامی نمیذاره به من باشه که از این خونه بیرون نمیرم.
مامان چشم غره ای رفت و خاله هم خندید به شوهر خاله ام آقا پیمان سلام کردم که گفت:
– قدمت رو چشممون دخترم! زیاد بیا اینجا ما هم که دختر نداریم فقط یه پسر خل و چل تو خونه داریم.
آقا پیمان که اینجوری گفت آرین ( پسر خاله ام) با حالت قهر سرش رو برگردوند و صداش رو دخترونه کرد و گفت: اوا پاپا اینجوری نگو ناراحت میشما هنوز که نترشیدم!
آقا پیمان دستش رو زد رو شونه آرین و به حالت تاسف تکون داد و با بابا دست داد و بعد از احوال پرسی رفتیم رو مبل قهوه ای رنگ نشستیم، مامان کنار بابا نشست و خاله هم پیش آقا پیمان، آرین هم رو مبل کنار من نشسته بود سرش هم از گوشی بیرون نمیرفت.
سرم رو بردم کنار گوش آرین و گفتم : چه عجب بالاخره برگشتی!
آرین از ۱۷ سالگی رفته بود آلمان الان هم که تازه چند روزی میشه برگشته و خاله هم به خاطر همین دعوتمون کرده، آرین واقعا عوض شده بود البته قیافش؛ اخلاقش که حتی یه ذره هم تغییر نکرده.
آرین – تغییر کردم تو این چند سال؟
نگاهی بهش انداختم و دستم رو گذاشتم زیر چونه ام و متفکرانه نگاهش کردم و بعد گفتم: نه والا همون خری هستی که بودی!
آرین یه ابروش رو انداخت بالا: آره تو که راست میگی…راستی تپش!
– ها چیه؟
– میگم یه کاری برام میکنی؟
– چیکار؟
– یه دختره بهم گیر داده هر جا میرم دنبالمه یه لطفی در حقم کن و اینو بپرونش.
– حالا چرا من؟
– خب تو پررویی!
– ممنون از این همه ارادت!
– خواهش میکنم…. اگه این کار رو برام بکنی قول میدم پس فردا ببرمت شمال.
– باشه قبول میکنم.
– خب پس من فردا میام خونتون با دختره هم قرار میذارم………اوکی؟
– اوکی
لبخندی زد و بینیم رو کشید و گفت: دخترخاله خودمی!
بینیم رو آروم نوازش کردم و گفتم : وحشی! این چه کاریه بینیم شکست.
– خب حالا بسه.
خاله – خب آرین جان براتون سوغاتی آورده نظرتون چیه بعد از شام بیاریمشون؟
مامان – وای پسرم چرا زحمت کشیدی همین که خودت اینجایی کافیه!
آرین – نه خاله این چه حرفیه!
آرین بعد از این که این حرف رو زد زیر لب طوری که من بشنوم گفت : یاد بگیر تپش!
– چیو؟
– هنوزم مثل قدیما خنگی!
– همچین میگه قدیما انگار مال دوره قاجاره.
– والا قیافه تو هم از زنای دوره قاجار چیزی کم نداره.
چینی به ابروم دادم و زیر لب گفتم: بیشعور!
– چیه حقیقته دیگه حقیقت همیشه تلخه!
– نه بابا
– به من نگو بابا مسئولیت داره
– بگم عمه؟
– اولا که من مذکرم دوما تو زیاد فحش میخوری چرا جور تو رو من بکشم؟
– خب حالا!….اصلا بهت میگم بابا بزرگ.
– تو جای مامان بزرگ منی بعد به من میگی بابابزرگ؟
میخواستم جوابش رو بدم که خاله گفت شام آماده اس و رفتیم سر میز نشستیم، یه طرفم مامان بود و یه طرفم آرین….به میز نگاه کردم قورمه سبزی و جوجه ناردونی و …جوجه ناردونی! چشمم بجز جوجه ناردونی هیچی نمیدید وای خدا آخه من چقدر این غذا رو دوس دارم..کلا تو دنیا سه تا چیزو دوس دارم ۱٫ جوجه ناردونی ۲٫ خندیدن ۳٫ بازم جوجه ناردونی………..آرین که دید من با دیدن جوجه ناردونی خیلی ذوق کردم زیر گوشم گفت : عزیزم سریع بپر رو تیتاپت وگرنه ازت میگیرنا!
– زهرمار!
– به جونت
-تو روحت
– وجودت
– بچسبه به تک تک سلول های مخت!
بهم چپ چپ نگاه کرد و غذاش رو خورد.

داشتم غذام رو میخوردم و خوشحال بودم چون هم جوجه ناردنی که غذای موردعلاقمه رو دارم میخورم و مخصوصا اینکه این غذا رو خاله شخصا برای من درست کرده؛ یکم تند تر از حد معمول می خوردم اما طوری نبود که کسی متوجه بشه فقط آرین که کنارم بود فهمید و آروم طوری که فقط من بشنوم گفت : گفتم بپر روش و بخورش ولی لطفا یکم آروم تر قول میدادم تیتاپ رو ازت نگیرن.
چپ چپ نگاهش کردم و کمی آروم تر خوردم اصلا اشتهام کور شد فقط تونستم یک بشقاب دیگه بخورم؛ البته از اینکه اینقدر غذا خودم تعجب نکنین چون با خانواده خاله ام خیلی راحت بودم و بیشتر عمرم رو اینجا گذروندم بگذریم.
بعد از صرف شام رفتیم دوباره سرجای اول یعنی روی مبلای قهوه ای رنگ؛ بعد از چند دقیقه خاله رو به آرین گفت: پسرم برو دیگه.
آرین سری تکون داد و رفت بالا بعد از چند دقیقه برگشت تا سوغاتی ها رو بده. برای مامان یه کت و دامن سوسنی و برای من هم یه پیراهن مشکی دخترونه کوتاه آورده بود ازش تشکر کردم که بهم لبخندی زد و گفت : نه بابا تو این چند دقیقه آدم شدی!
– آدم بودم!
– ولی من فرشته ام.
– سجده کن جلوم.
– چی؟
– تو خری یا خودتو زدی به گاوی؟!؟ میگم اگه فرشته ای جلو پام سجده کن نا سلامتی آدمما.
میخواست جوابم رو بده اما چیزی نگفت. یکم دیگه هم اونجا موندیم و بعد هم بابا از روی مبل بلند شد گفت خب دیگه زحمت دادیم خداحافظ….من و مامان و آرشام که بسیار بسیار امروز مظلوم بود هم از رو مبل بلند شدیم…..بابا دو قدم جلو تر رفت و بعد گفت:آقا خداحافظ…………جلو در: آقا خداحافظ………….داخل حیاط: با صدای بلند آقا پیمان تشریف بیارین منزل ما خداحافظ……………..جلو در حیاط :ما بریم دیر وقته خداحافظ………..جلو در ماشین: خداحافظ…………داخل ماشین :خداحافظ…………ماشین رو روشن کرد که بریم و بعد هم بووووووق بوووق یعنی خداحافظ……..آرشام هم دستش رو تکون داد و که یعنی خداحافظ………….اگه همینجوری پیش برن مامان فردا زنگ میزنه خونه خاله و میگه :اوا خدا مرگم دیشب نفهمیدم از آرین جون خداحافظی کردم؟از طرف من ازش خداحافظی کن….والا!
تو ماشین بابا یه آهنگ فوق العاده غمگین گذاشته بود که باعث شد خوابم ببره….اما بعد چشمام رو باز کردم که رو تخت بودم..چشمام رو به زور باز میکردم…صدای بابا اومد: تپش جان بخواب بابا خسته شدی امروز؛ اگه گرمت شد لباسات رو عوض کن…شب بخیر!……………..منم زیر لب شب بخیری گفتم و به سرعت به خواب رفتم.
صبح ساعتای ۴ بود که چشمام رو باز کردم واقعا گرمم شده بود…از رو تخت بلند شدم و لباس خواب سفیدم که عکس باب اسفنجی روش داشت تنم کرد و خواستم بخوابم اما خوابم نمیبرد چون تشنم بود….از رو تخت بلند شدم و در اتاقم رو باز کردم از پله ها رفتم پایین و در یخچال رو باز کردم و آب ریختم تو لیوان…یه نفس خوردم آب رو……نفس عمیقی کشیدم و از پله ها رفتم بالا و خودم رو پرت کردم رو تخت اما خوابم نمیبرد…اووووووف حالا چیکار کنم؟………..یاد حرفای آرین افتادم و تو ذهنم یه نقشه هایی کشیدم….اگه نقشم رو قبول کنه و درست انجام بشه میرم شمال و از این بیکاری خلاص میشم….با همین افکار به خواب رفتم.

– پاشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو!
– میخوام دست شم به تو چه؟
– تربچه!
اه اه این سامانتا اول صبحی اومده منو بیدار کنه نمیذاره دو دقیقه بخوابما!
– باشه ساما بیدار شدم.
از رو تخت بلند شدم و رفتم دست و صورتم رو شستم و لباسام رو عوض کردم و رفتم پایین، ساما رو مبل جلو تلوزیون نشسته بود بهش نگاهی کردم و رفتم صبحانه رو آماده کردم و خوردم که ساما گفت: مامانت و بابات و آرشام کجان؟
– مامان رفته پیاده روی…آرشام رفته مدرسه….بابا هم رفته یکم ورزش کنه.
– اونوقت تو چیکار میکنی؟
نیشم و باز کردم: زندگــــــی!
– چه کار سختی واقعا……سریع تر صبحانه ات رو بخور امروز که کلاس نداریم پس بریم گردش.
– میخوام بیاما ولی نمیشه جون ساما نمیشه.
– جون منم که سیب زمینی!
– نه پیازه.
-زهرمار و پیازه زود تر صبحانه ات رو بخور حداقل بریم پیاده روی.
باشه ای گفتم و چایی ام رو خوردم و رفتم تا حاضر بشم و بعد هم با ساما رفتیم پیاده روی.یک ساعت بعد مامان زنگ زد و گفت که برم خونه آرین منتظرمه….با ساما خداحافظی کردم و رفتم خونه….کلید رو انداختم تو در و وارد شدم در رو بستم و بلند سلام کردم…..رفتم تو اتاقم یه دوش گرفتم و یه بلوز صورتی و شلوار آبی تنم کرد و موهام رو خشک کردم و بستم و رفتم پایین پیش آرین.
– بیرون بودی؟ خیلی نگرانت شدم.
با تعجب بهش نگاه کردم: چرا؟
– چون الاغا رو دارن از تو شهر جمع میکنن!
چشم غره ای بهش رفتم و با سر اشاره کردم که بریم بالا اونم موافقت کرد و با هم رفتیم اتاق من؛ منم بهش نقشم رو توضیح دادم که آرین گفت خوبه و قرار شد ساعت ۸ شب بریم باغ آرین اینا. آرین ناهار پیشمون موند که گفتیم و خندیدیم و بعد هم بهم گفت ساعت ۸ بیا و خداحافظی کرد و رفت.
دوباره بیکار نشسته بودم و به اطرافم نگاه میکردم که یه نفر زنگ زد به گوشیم..شماره ناشناس بود..با تعجب جواب دادم.
– بله؟
صدای یک پیرزن اومد- الو اصغر کجایـــــــــــــــــــی؟
– ببخشید خانوم اشتباه شماره رو گرفتین.
– اصغر اذیت نکن صدا صدای خودته بیا زن و بچه ات گ*ن*ا*ه دارن بخدا اصغر از خر شیطون بیا پایین!
– خانوم میگم اشتباه گرفتین اگه دقت کنین صدای من صدای یک خانومه نه آقا.
– عه مطمئنی؟…………..اصغر چرا شوخی میکنی تو؟
– خانوم میگم اشتباه گرفتین.
بدون اینکه منتظر جوابش باشم تماس رو به پایان رسوندم…خدایا گفتم بیکارم یه کار برام جور کن ولی نه اینکه یه نفر مزتحمی زنگ بزنه به آدم……هعی مردم هم مزاحمی دارن ما هم مزاحمی داریم…یه پیرزن!….تازه به من میگه اصغر…خو آخه کجای صدای من شبیه صدای یک مرده اوف خدا!
عصر شده بود و من کماکان بیکار بودم…تصمیم گرفتم که برم و بیرون قدم بزنم…………یه مانتوی مشکی و شلوار و شال همرنگش با کفشای قهوه ایم رو تنم کردم کردم و از مامان خداحافظی کردم و رفتم بیرون.
همینطور بی هدف قدم میزدم به یک فست فودی که رسیدم رفتم تو و یه پیتزا سفارش دادم و آماده که شد خوردم همون موقع دو تا پسر اومدن تو و به طرفم اومدن.
– خانومی حساب کنم؟
خیلی ریلکس نگاهش کردم و سرمو تکون دادم و گفتم: باشه حساب کن!
پسره نگاهی بهم انداخت برای اینکه من بیخیال بشم گفت: اما باید منتظر بمونی ما هم پیتزامون رو بخوریم بعد.
– باشه مشکلی نیست منتظز میمونم.
– یا امام زاده بیژن این دیگه کیه؟
– آدم تا حالا ندیدی؟ آدم!
پسره سری تکون داد و نشست و سفارش دو تا پیتزا داد آوردن و خوردن یکم که نشستم به ساعتم نگاه کردم ساعت ۷:۲۹ بود بهتره دیگه برم…کیفم رو برداشتم و بلند شدم که برم پسره گفت: عه کجا هنوز حساب نکردم که!
پوزخندی زدم و گفتم: قبلا حساب کردم.
اومدم بیرون و یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه باغ ساعت ۷:۴۵بود هنوز.

در رو با کلیدی که آرین بهم داده بود باز کردم، رفتم تو اتاق و تمام وسایل اونجا بود منم دست به کار شدم. بالش کوچیک رو بر داشتم و با نخی که بتونه نگهش داره بستم به کمرم؛ دامن سفید بلند رو با بلوز لیمویی تنم کردم و یکم هم آرایش کردم. آرایشم طوری بود که سنم رو بیشتر نشون می داد و منتظر آرین موندم.
ساعت ۸:۳۰ دقیقه بود که آرین اومد و دختره هم پشت سرش، دختره همش با عشوه می گفت : وای آرین اینجا خیلی خوشگله……کلا دختره از این ادا بازیا زیاد در می آورد. ۲۰ دقیقه بعدش که دختره گرم صحبت بود از پله ها رفتم پایین و صدام رو سعی کردم تغییر بدم: آرین؟ این کیه؟
آرین یکم من من کرد و دختره هم با تعجب به من نگاه می کرد.
با گریه بهش گفتم: آرین خدا ازت نگذره…این دختره کیه؟…حالا من با این بچم چیکار کنم؟
می گفتم و گریه می کردم دختره هم یکم دیگه با تعجب نگاهم کرد و بعد کیفش رو از رو مبل برداشت و سریع از خونه رفت بیرون…چند دقیقه بعد صدای بسته شدن در اومد؛ آرین رفت تا ببینه دختره رفته یا نه و کمی بعد اومد.
– وای تپش ایول خوب نقش بازی کردی!
– پس چی؟!؟ منو دست کم گرفتی؟
– نه بهت امیدوار شدم.
– خودمونیما ولی دختره رفت فکر کنم دیگه پشت سرش رو هم نگاه نکنه.
– خخخخ آره.
یکم دیگه هم اونجا موندم و بعد آرین منو رسوند خونه و با مامان احوال پرسی کرد هر چقدر هم مامان اسرار کرد که بیاد تو قبول نکرد و خداحافظی کرد و رفت منم سیر بودم شام نخوردم و رفتم اتاقم و رو تخت دراز کشیدم و به گوشیم نگاه کردم….هنوز کیان جواب نداده بود.زنگ زدم به رها و یکم باهاش صحبت کردم و بعد هم خوابیدم.
صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم.
– اه خدا چرا باید صبح زود از خواب بیدار بشیم؟ همش میگن عصر تکنولوژی عصر فناوری و… اونوقت باید ما صبح بریم دانشگاه و مدرسه؟ آقا جان از صبح بخاری در نمیشه همش عصر اتفاق میوفته دیگه!
آلارم گوشیم رو قطع کردم و خواستم بلند بشم که رگ پام گرفت داد زدم:
– وااااااای گرفت گرفت!
مامانم سراسیمه وارد اتاقم شدت و با ترس گفت: چی گرفت؟
– از برخورد تو قلبم!
مامان ایشی زیر لب گفت و بعد هم از اتاق رفت بیرون منم مانتو و شلوار قهوه ایم رو تنم کردم با مقنعه مشکی و رفتم تو آشپزخونه صبحانه ام رو خوردم و کیف مشکیم رو برداشتم و رفتم دانشگاه. بعد از اینکه رسیدم به ساما و ندا و نگار و رها سلام دادم و نشستم. امروز با همون استادی کلاس داشتیم که ندا از قبل گفته بود شوهرمه.
– میگم ندا خیلی خوشحالی نه؟
– چرا؟
– چون امروز با عشقت کلاس داریم.
– مسخره!
ساما – چیه ندایی؟!؟ ناراحتی؟ باور کن خودم کمکت می کنم مخش رو بزنی!
ندا پشت چشمی نازک کرد و همون لحظه استاد وارد کلاس شد و سریع گفت: خب درس رو شروع می کنیم.
نگار- وایستا برسی!

بعد از به اتمام رسیدن کلاس ها از بچه ها خداحافظی کردم و رفتم خونه همین در رو باز کردم گوشیم شروع کرد به زنگیدن اما بدون اینکه نگاه کنم کیه جواب دادم.
– بله؟
– سلام تپش خوبی؟
– وااااااااای سلام کیان کجایی تو بی معرفت!
– ببخشید واقعا شرمنده ام!
– چه آدم شدی!
– خب بسه. تپش؟
– بله؟
– چقدر رسمی!
– بگم بنال خوبه؟
– عالیه ۲۰
– خب حالا! چی میخواستی بگی؟
– میگم من دلم برای بچه ها تنگ شده نظرت چیه یه مهمونی بگیریم و فقط بچه ها باشیم؟
– اصلا میشه تو اسم مهمونی و شادی و جشن و این چیزا بیاری و من مخالفت کنم؟
– نه والا!
– پس جوابم + فقط کی بیایم؟
– فردا چطوره؟
– خوبه.
– پس به بچه ها خبر میدم…. خونه خودمه.
– همون خونه قبلیه؟
– نه عوض کردم…آدرسش رو s میدم.
-اوکی…کاری باری؟
– نه والا…..بای.
– بای.
چند دقیقه بعد یه s برام اومد که دیدم آدرسش رو گفته……. رفتم تو خونه که دیدم آرین رو مبل نشسته بهش سلام دادم و بعد رفتم تو اتاقم و لباسام و رو عوض کردم و رفتم پایین پیشش نشستم داشت فیلم ترسناک نگاه میکرد البته اسمش ترنسناک بود ولی خدایی اصلا نترسیدم فقط خیلی مسخره بود خیــــــــــــلـــــــــــــــــی!
– تپش تو دختری اصولا دخترا از اینجور فیلما می ترسن پاشو برو نگاه نکن پاشو.
– برو بابا تو هم من که اصلا نمی ترسم.
– باشه هر جور راحتی.
۴۰ دقیقه بعد که فیلم تموم شد آرین بهم نگاه کرد و گفت: واقعا نترسیدی؟
– نه چطور؟
– گفتم که اصولا دخترا می ترسن.
– خب من استثنایی هستم!
– میگم تپش تو اینقدر استثنایی هستی چرا تو مدرسه استثنایی درس نخوندی؟
– آریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!
آرین می خندید منم از رو مبل بلند شدم و دنبالش دویدم تا بگیرمش اما اون فرار می کرد اینقدر دوییدیم که خسته شدم و دمپایی مامان که اونجا بود رو بر داشتم و پرت کردم درست خورد تو سر آرین.
آرین – هــورا شما ۱۰۰ امتیاز + بدست آوردید.
پشت چشمی نازک کردم و رفتم تا میز رو بچینم و ناهار بخوریم. بعدش هم با آرین یکم کل کل کردیم و آرین رفت منم رفتم اتاقم و هندزفریم رو از کیفم آوردم بیرون….طبق معمول گره خورده بود..یعنی اگه با دست گره اش بزنی اینجوری گره نمی خوره اه اه!

داشتم آهنگ گوش میدادم که گوشیم زنگ خورد. آرین بود.
– بله؟
– سلام خوبی؟
– ممنون تو چطوری؟
– منم خوبم.تپش؟
– هوم؟
– فردا صبح میام دنبالت.
– چرا؟
– چون چ چسبیده به را.
– مسخره! نه واقعا چرا؟
– مگه نمیریم شمال؟!؟
– عه راست میگیا یادم رفته بود.
– واقعا؟ ای کاش یادآوری نمی کردم.
– خب حالا. کاری نداری؟
– نه.
-اوکی بای
-با
– نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!آریـــــــــــــــــــــــــــــــــن؟
– بله؟ چیشده تپش؟
– فردا نمیشه بریم.
-چرا؟
– چون فردا یکی از دوستام مهمونی داره.
– اوکی پس، پس فردا بریم؟
– بریم.
-بای
-بای
تماس رو به پایان رسوندم و بقیه آهنگم رو گوش دادم بعد هم رفتم طبقه پایین بابا داشت تلوزیون نگاه می کرد؛ حالا اگه گفتین چی بود؟ حدستون درست بود اخبار! یکم همونجا نشستم بعد دیدم حوصله ام سر میره بلند شدم رفتم بالا پشت بوم وایستادم و به مناظر اطرافم نگاه کردم.حتما الان پیش خودتون میگین میتونم از این بالا کل تهران رو ببینم نه؟ اما سخت در اشتباهین من رو نوک انگشتای پام وایستم فقط میتونم حیاط خونمون رو ببینم.بعد از دیدن مناظر زیبا که همون در و دیوارا بود رفتم پیش مامان و بهش تو درست کردن غذا کمک کردم بله من همچین آدم با شخصیتی هستم. برگشتم بالا و دوباره هندزفری ام رو گذاشتم تو گوشم ولی آهنگ پلی نکردم فکر میکنم الان بهم میگه ولم کن پیچمو بخورم.والا!۲ ساعت نشستم رمان خوندم و بعد هم خوابم میومد رفتم خوابیدم.
صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم و رفتم دانشگاه اما اتفاق خاصی نیوفتاد که براتون توضیح بدم و بعد از اتمام کلاسا برگشتم خونه یادش بخیر وقتی زنگ مدرسه رو میزدن هرچی صدا بلد بودیم و تو ذهنمون بود درمیاوردیم یک حالی میداد ! حس میکردم تو جنگلم همراه با دوستای میمونم..هعی یادش بخیر جوون بودیم اون موقع ها!
وقتی برگشتم خونه به ساما زنگ زدم و قضیه دیروز رو براش توضیح دادم.
– یعنی واقعا تپش یادت رفته بود میری شمال و قرار مهمونی گذاشتی؟
– آره
– خر
– یه جوری برای نفهمی من به خر مثال میزی انگار بقیه حیوانات اوقات فراغتشون رو با حل معادلات لگاریتمی پر میکنن دقیقا فرق خر با زرافه چیه؟
– نمیدونم والا!اینا رو بیخیال…. پسر همسایمون قدش ۱,۵۰ دنبال یه دختره افتاده با قد۱,۸۵ یکی نیست بهش بگه آقا پسر … شما از خدا نمیترسی قبول؛ ترس از ارتفاع هم نداری؟
– خخخخخخخخخخخ.
– تپش فیلم عروسی پسر عمم اومده تو فیلم هیچ جا نیستما ولی دو ثانیه که دارم در ماست موسیرو لیس میزنم با ١٧ تا افکت و صحنه آهسته و … فیلم و عکسم افتادم.
– آخی رحمم اومد بهت…شانست دقیقا مثل خودمه.
– تپش پسر عمم قبل از ازدواجش باباش گفت این دختره که میخوای باهاش ازدواج کنی کیه؟ ….گفته: لاله ..گفته درست نیست مشکلات جسمی یه آدمو مسخره میکنی دختر داییت هم لاله ولی دختر خوبیه.
– خب؟
– خب یعنی اینکه من لالم!
– وا؟!؟
– خب بجز من دختر دایی دیگه ای نداره.
– آخی!
– اینقدر نگو آخی فکر میکنم بچه یتیمم!
– آخی!
– زهرمار!
– خخخخخخ خو چرا حالا عصبانی میشی؟
– هیچی باو هیچی.
– میگم اگه خاطه دیگه ای نداری قطع کنم؟
– کوفـــــــــــــــت! بای
-بای

بعد از خداحافظی با ساما رفتم حموم و بعد هم اون لباسی رو که آرین برام خریده بود رو تنم و کردم و پیش به سوی آرایش کردن…..نه که خیلی هم بلدم………یه ریمل و رژ و رژ گونه و خط چشم این هم آرایش من؛ موهام رو هم فر کردم و همون گوشواره خوشگلم رو هم انداختم (همون گوشواره ای که فروشی نبود و یواشکی برداشتمش رو میگم )و زنگیدم به ساما تا با هم بریم.
– قول میدم ساما.
– من که میدونم تو اگه بگی ساعت ۸ میام رفت ۸:۳۰ بیای.
– حالا میای دنبالم یا نه؟
– چیکار کنم میام دیگه.
– میسی عشخم.
-ایش لوس.
-بای
-بای
رو مبل تو حال نشستم پیش آرشام. باهم دیگه یه فیلم داشتیم نگاه میکردیم غرق فیلم شده بودم که…که….که یکدفعه ای یادم اومد ساما قرار بود ساعت ۸ بیاد دنبال من به ساعتم نگاه کردم که عدد ۸:۲۶ رو نشون میداد سریع از مامان و آرشام خداحافظی کردم و با کفشای پاشنه ۱۰ سانتی مشکی ام که نمی تونستم باهاشون بدوم رفتم در رو باز کردم که دیدم ساما تو لکسوزش منتظرمه…خدایا خودت کمکم کن. به شیشه ماشین زدم که همونطور با اخم برگشت نگاهم کرد و گفت: این چه موقع اومـ…
– خودت گفتی ۸:۳۰ الان ۸:۲۸ هست یعنی دو دقیقه زودتر اومدم.
بعد هم نیشم رو باز کردم.
ساما – Zip it! (ببندش)
– Have mercy on me (به من رحم کن)
چشمام رو شبیه چشمای گربه شرک کردم که ساما سرش رو به نشانه تاسف تکون داد و پوزخند زد: بیا بشین.
سوار شدم و ساعت ۹ بود که رسیدیم و ساما ماشین رو پارک کرد و با هم رفتیم جلو در که همون موقع کیان هم اومد.
کیان – به به دو کلاغ عاشق! علف های نو شکفته! چه عجب اومدین.
چشمام رو ریز کردم و با ساما بلند گفتیم: Zip it! (ببندش)
بچه ها تعجب نکنین اینا اصطلاحاتی هستن که منو ساما زیاد تکرارشون می کنیم؛ از کنار کیان رد شدیم و رفتیم تو و کنار ندا و نگار نشستیم البته نا گفته نماند که رها رو هم آورده بودیم و از هممون خوشگل تر شده بود .
میگم جواهری در قصر رو شما یادتونه؟ منم جواهری در این مجلس بودم…درسته که رها از همه ناز تر بود ولی منم…!
نگار – اه اه اینا هم که همه سرشون تو گوشیشونه مطمئنم درد همشون تلگرامه.
ساما – آره والا گراهام بل هم یه نسبتی داره با این تلگرامیا.
– واقعا؟
ساما – آره الکساندر گراهام بِل یه نوه داره بنام اسفندیار تلگرام وِل
ندا- یعنی از این تپش مسخره تر تویی ساما!
– خب با من چیکار دارین شماها؟
نگار- راست میگه ندا شما دو تا خیلی مسخره این!
– ممنون مرسی!
رها – میگم بچه ها بابا های شما هم خیلی اخبار میبینن؟
نگار- خوب بحث رو عوض کردیا!
ساما – ببین رها حاضرم قسم بخورم من اگه وزنه بردار بودم واسه المپیک که خبرنگارا و همسایه جمع شدن خونمون واسه دیدن مسابقه ی من … بابام میزد یه شبکه دیگه که اخبار ببینه!
ندا – این هم نمونه دیگر از مسخره بازیش.
رها – میگم بچه ها یکی از مسئولین اومده تو تلویزیون میگه : ۳ میلیون بیکار داریم.
– وا؟ ما که ۵ میلیون بیکار فقط دوستامونن!
نگار- تو هم از ساما مسخره تری!
همون موقع فرناز یکی از دوستامون اومد :بچـــــــــــــــــه ها کمک!
همه با هم – چیشده؟
فرناز- یه گیتار خریدم رفتم کلاس گیتار ولی هیچی یاد نگرفتم.
ساما – خاک بر سرت!
فرناز- بر سر خودت…….بچه ها کی بلده گیتار بزنه ؟
رها- خب چه اجباره که تو گیتار بزنی؟
فرناز – خب کیان ازم خواسته!
– یه سوال فرناز.
فرناز – بپرس.
– تو پس با این گیتارت چیکار میکردی؟
فرناز – خب از اون موقع که میرفتم کلاس تا الان هرموقع دلم میگیره! پشت و روش میکنم باهاش دنبک میزنم.
– یعنی واقعا خاک بر سرت!
فرناز- حالـــــــــــــــــا…..واقعا هیچکی یاد نداره؟
رها – من یاد دارم!
فرناز – وای عشقم بیا گیتار بزن تو رو خدا خواهش میکنم.
رها – باشه عزیزم باشه!
فرناز و رها با هم رفتن و ما هم تنها شدیم و حالا دیگه کسی نبود که بحث رو عوض کنه حتی اگه خیلی ضایع این کار رو انجام میداد.
یکم بعد ندا و نگار که معلوم بود حوصله اشون سر رفته بلند شدن و با هم رفتن یه سمت دیگه همون موقع من اخم کردم که سر و کله کیان هم پیدا شد
– به به میبینم که انگری برد شدین!
ساما با حالت تعجب نگاهی بهش انداخت و با هم گفتیم: چی؟
– پیچ پیچی! وقتی به دو نفر که عاشق همن میگن مرغ عشق خب به اینایی که همش با هم دعوا میکنن میگن انگری برد دیگه.
من و ساما – مسخره!
– خب حالا!
من و ساما – خب که چی؟!؟
– بابا غلط کردم….ولی خدایی خیلی تفاهم دارینا!
با ساما بهش چشم غره رفتیم که آب دهنش رو قورت داد و گفت: خب من برم دیگه!
کیان که رفت ساما شروع کرد به غرغر کردن: اه اه نگاش کن چقدر مسخره مثلا خیر سرت مردی باید یکم ابهت داشته باشی نه اینکه بیای اینجا همش بخندی اصلا این ندا و نگار کجان تا بیان نمونه واقعی یک مسخره رو ببینن و به ما نگن مسخره؟!
– آره والا!
ساما – حالا بیخیال اون دو تا…میگم یه آهنگ از بنیامین دانلود کردم میگه “آره خوب بلدم که قدم بزنم”
– خب.
– خب واقعا آدم می مونه از این همه استعداد و توانایی که خدا به این بشر داده!
– جلل الخالق…..ولی خدایی ساما ما خیلی مسخره ایم الان خوانندگان گرامی این رمان به مسخرگی ما پی بردن.
– ببین تپش همین که با هم شوخی میکنیم و الکی میخندیم و شادیم خودش یه دنیا ارزش داره مهم نیست که دیگران بهت چی میگن.
سری به نشونه موافقت تکون دادم که ساما گفت راستی یه چیزی خوندم بذار بهت بگم.
– چی؟
– ببین چند روز پیش داشتم تو نت ول میچرخیدم که این متن رو دیدم بذار برات توضیح بدم: سلام من یه جن هستم
۲۰ سالمه
و یه مدتیه عاشق یه انسان شدم
خیلی فکر کردم چطور باهاش ارتباط برقرار کنم.آخه اون منو نمیبینه و فقط من اونو میبینم. آخر سر تصمیم گرفتم یک اکانت (حساب کاربری) فیس بوک درست کنم و خودمو یه انسان جا بزنم تا یکمی باهام حرف بزنه و بعد که بهم عادت کرد هویت واقعی مو فاش کنم. اما یه مشکلی هست. اونم اینه که اون زیاد دروغ میگه. مثلا میگه من موهام شرابیه در حالیکه شب ها که من میرم بالای سرش میبینم که قهوه ای تنباکوییه (تعجب نکنید. چشم های ما خیلی تیزن. توی شبها هم رنگو خوب تشخیص میدیم) این رنگ تنباکویی ام خودش توی چت بهم یاد داده. آخه آرایشگره.
البته اینو راست میگه چون چندبار رفتم محل کارش رو دیدم. به نظر شما چکار کنم؟خواب و خوراک ندارم. حالام گیر داده می خوام ببینمت. تازه فکر میکنه من چشام سبزه. درحالی که قرمزه! حالا لنز از کجا گیر بیارم؟ لطفا بین شوخی هاتون، راهنمایی جدی هم بکنید
.
.
.
.
۱_محمد: بسم الله الرحمن الرحیم الله لا اله الا هو الحی القیوم …
۲_حمید: بسم الله ، بسم الله ، بسم الله …
۳_مصطفی: اللهم صل علی محمد و آل محمد
۴_ثریا : left
۵_مژگان : واااای باباجووووونم به دادم برس
۶_کاپیتانوو : یا نورو یا قدوس خدایااا توبه توبههههه
۷_امیر :مامان کمککککک
۸_حسین : خدایا غلط کردم…
۹_مدیر پیج : EXIT GROUP

من – ساما جان خیلی قدیمی بود سعی کن جدید تر بگی.
ساما میخواست جوابم رو بده که همون لحظه کیان رو به همه مهمان ها گفت: خب از همتون ممنونم که اومدین اینجا و من رو خوشحال کردین …. امروز یک نفر به جمعمون اضافه شده و این خانوم میخوان برای ما گیتار بزنن موافقین؟
همه یک صدا موافقتشون رو اعلام کردن که کیان گفت خب دیگه رها خانوم بیاین، رها هم یه لبخندی زد و رفت و شروع کرد به زدن و بعد هم خوند.

با تمام قلب من نیومده یکی شدی

به قصد کشتن اومدی تموم زندگی شدی

بیا به قلب عاشقم بهونه جنون بده

اگه مثل من عاشقی تو هم به من نشون بده

من که بریدم از همه به اعتماد بودنت

دیگه باید چی کار کنم واسه به دست آوردنت

از لحظه ای که دیدمت بیرون نمیرم از خودم

دیگه قراره چی بشه بفهمی عاشقت شدم

درد منو کی میفهمی عاشقتم چون بیرحمی

دوری ازم تا رویا شی عاشقتم هر چی باشی

درد منو کی میفهمی عاشقتم چون بیرحمی

دوری ازم تا رویا شی عاشقتم هر چی باشی

اگه به هم نمیرسیم تو با تمام من برو

همین برای من بسه که آرزو کنم تو رو

به من که فکر میکنی پُر میشم از یکی شدن

همین برای من بسه که فکر میکنی به من

تموم قلب من – احسان خواجه امیری

همه برای رها دست زدن که رها هم با یه تشکر و لبخند اومد پیش ما.
نگار – وای عالی بود!
ندا – آفرین رها جون!
ساما – باریکلا آفرین آفرین!
– وای عشخم خیلی خوب بود آورین آورین!
رها – در این حدی که شماها هم میگین نبود.
– چرا عشقم دقیقا همینطوری بود عالیه عالی!
رها – ممنون تپش جون! همتون به من لطف دارین!
هر ۳ تامون هم به رها لبخند زدیم و بعد ساما رو به من گفت: تپش دقت کردی بعضی از آدما مثل رها با هممون فرق داره.
– چطور؟
– فرق داره دیگه! ببین تو یکم به شخصیتش و استعداداش نگاه کن میفهمی با ما فرق داره.
یکم که فکر کردم دیدم آره حق با ساماست خیلی با ما فرق داره البته چون شماها زیاد رها رو نمیشناسین به این نتیجه نمی رسین.
– آره دختر با استعدادیه و فرق داره با ما.
ساما – میگم تپش تو تا به حال فکر نکردی که خودت هم تو این دنیا با بقیه فرق داری؟ مثلا سرنوشتت شخصیتت و …
– نه من مثل بقیه ام خودت زندگی منو میبینی دیگه هیچ فرقی با دیگران نداره ولی خیلی دوست دارم فرق داشته باشه.
– اوهوم منم همینطور ولی میدونی من کوچیک بودم فکر میکردم با بقیه فرق دارم مثلا فکر میکردم می تونم یه ساعت نفس نکشم،همین که ده ثانیه نفسمو حبس می کردم نزدیک بود خفه شم یا در برابر سرما مقاومم،با آستین کوتاه می رفتم بیرون و سرما می خوردمو تا یه هفته باید تو خونه استراحت می کردمیا برق رو من تأثیری نداره،یه میخ می کردم تو پریز برق،سه متر پرتم می کرد اون طرف یا خوردن مرگ موش و سم و این جور چیزا منو نمی کشه دیگه خدا رو شکر اینا دم دست نبود تا امتحانشون کنم اصن انشتینی بودم برا خودم از هر راهی که شکست می خوردم از یه راه دیگه می رفتم تا به نتیجه برسم ولی نمی شد.
– خخخخخخ دیوونه!
– باور کن ولی هیچ وقت به نتیجه خاصی نرسیدم.
– آخی…ولی ببین ساما زندگی ما مثل یک فیلمه که از چشممون اکران میشه این فیلم میتونه پر از فراز و نشیب باشه و یا اینکه عادی باشه اما ببین ما الان میخواییم یه زندگی متفاوت داشته باشیم و زندگی متفاوت هم بدون فراز و نشیب نیست و اونایی که یک زندگی متفاوت دارن اونایی که بازیگرای خوبی هستن و برای این فیلم خیلی زیبا و خاص انتخاب شدن هم گاهی خسته میشن و می خوان به جای ما باشن یه زندگی عادی داشته باشن.
– درسته تپش اما این بازیگرا خیلی حرفه ای هستن و حتما توانایی اینو دارن که تو این جور فیلما بازی کنن وگرنه انتخاب نمیشدن.
– نه ساما نه اشتباه نکن ما تماشاچی هایی هستیم که فقط فیلم رو میبینیم و نمیدونیم برای این فیلم بعضیا چقدر از وقتشون رو میزنن درسته که شغلشون اینه ولی همشون کارای دیگه ای هم دارن الان شغل ما هم زندگیه اما بجز زندگی کارای دیگه ای هم داریم مسئولیت های زیادی رو دوش ما هست اما ما ها که زندگیمون آسونه میتونیم به همه اهدافمون برسیم مسئولیت هامون رو به درستی انجام بدیم اما اونی که زندگیش سخته چطور میتونه به اهدافش به آسونی برسه؟ یا چطور مسئولیت هاش رو به درستی انجام بده در صورتی که وقت کافی نداره؟
– اینم حرفیه اما چرا بعضیا زندگیشون اینطوریه؟
– خب ببین خدا تصمیم داره بعضیا رو اینجوری امتحان کنه و بعضیا رو یه جور دیگه اما همونطور که امتحانا تو سن و سالای مختلف متفاوته تو این دنیا هم امتحانای خدا برای اونایی که تواناییشون بیشتره هم متفاوته بستگی به فرد داره.
– پس چرا بهت گفتم که بازیگرا تواناییش رو دارن که انتخاب میشن تو گفتی نه؟!
– چون همه اینجوری نیستم این حرفایی هم که من گفتم برای همه نیست این دنیا متفاوته و آدماش هم متفاوتن پس امتحانا هم متفاوته و اینکه میگی تواناییش رو دارن هم اینطور نیست ببین یه بازیگر ممکنه برای شهرت فیلمایی رو بازی کنه که خیلی خاصن و این بازیگر از اون کسی که چندین ساله شغلش بازیگریه یک شبه میزنه جلو پس ببین این بازیگر تواناییش رو ممکنه نداشته باشه اما هرکاری برای موفقیتش انجام میده.
– درسته ولی خب من دوس دارم بازیگر باشم تو این دنیا.
– ساما ببین این بازیگرا دوس دارن به جای ماها که تماشاچی هستیم باشن و ما هم دوس داریم به جای اونا باشیم پس مـ….
کیان – اه بس کنین دیگه بحثای فلسفی تون رو اومدین شاد باشینا!
– کیان داشتم حرف میزدم خیر سرم.
– میدونم تپش میدونم حرفات هم خیلی قشنگ بود واقعا از تو بعیده.
– چرا؟
– خب چون تو جز اون دسته آدمایی هستی که به مسخره ترین چیز ها هم میخندن و..
– و من نمی تونم اینجور حرفا رو بزنم درسته؟
– تقریبا
– ببین کیان سعی کن آدما رو از ظاهرشون تشخیص ندی و زود قضاوت نکنی مثلا یه نقاش وقتی که نقاشی میکشه همه بهش آفرین میگن یا وقتی یه شاعر یه شعر میگه و به چند زبان ترجمه میشه همه با اون آفرین میگن یا فیلم یک کارگردان منتخب سال میشه همه اونو تشویق میکنن اما اگه دقت کنی میبینی که اینا همه ظاهر قضیه اس و اونا کار خاصی نکردن و کار اصلی رو اون کودکی انجام میده که هنوز داره سر همون کوچه کفشا رو واکس میزنه و بدون وجود اون کودک چنین افتخارهایی غیر ممکنه اما مردم به اون نقاش، شاعر یا کارگردان به چشم یک انسان خیلی موفق نگاه میکنن و اما به اون کودک به تمسخر.
کیان سرش رو تکون داد و بعد از فکر کردن رو به من گفت: آره باهات موافقم ما آدما خیلی ظاهربینیم و فقط ظاهر یک دلقک رو میبینیم نه مشکلاتی که برای اجرای برنامه اش داره رو.
منم سری تکون دادم کمی بعد رفتیم تا شام بخوریم.

همه رفتیم سر میز و بعد از خوردن شام برگشتیم خونه!
– ممنون ساما.خداحافظ!
– خواهش میـ…عه!
– چیشد؟
– تپش گوشوارت.
– گوشوارم چی؟
– یک دونه اس اون یکی کو؟
دستم و بردم جای گوشم و دیدم آره یکی از گوشواره هام نیست.
– واااااای ساما من این گوشواره رو خیلی میدوستیدمش حالا چیکار کنم؟
– نمیدونم والا!
– اه خداخافظ!
– خداحافظ!
در ماشین رو بستم و ناراحت رفتم خونه و در رو که باز کردم همه جا تاریک بود پس یعنی همه خوابیدن، همونطور پنچر رفتم تو اتاقم و لباس خواب باب اسفنجیم رو تنم کردم و بعد از مسواک زدن خوابیدم.
– تپــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش!
با داد مامان از خواب پریدم: ها؟ ها؟ چی شده؟ زلزله اومده؟ آره؟ واااااای نه ما مردیم من آرزو داشتم من میخواستم زندگی کنم…نـــــــــــــــــــــــــــه..خدایا خدایا غلط کردم…خودت منو ببخش..خدایا بچگی کردم خدایا غلط کردم گوشواره رو برداشتم..غلط کردم سربه سر آرین گذاشتم….غلط کردم اون دختره رو ترسوندم خدایــ…
مامان – اه تپش بسه دیگه هی غلط کردم غلط کردم…پاشو آرین زنگ زد گفت دو ساعت دیگه میاد دنبالت.
نفسی راحت کشیدم و متعجب از مامان پرسیدم: واسه چی میاد دنبالم؟
– وای تپش تو چقدر خنگی! واسه اینکه برین شمال دیگه.
– آهــــــــــــــــــــــــــــــــان اوکی اوکی!
– حالا زود آماده شو که بری.
– باشه.
مامان از اتاقم رفت بیرون و منم شلوار جین آبی ومانتو سفیدم و با شال سفیدم سرم کردم و شروع کردم به جمع کردن وسایل ها و با خودم حرف زدن.
– خب یه مانتو قهوه ای؛ یه مانتو کرمی؛ یه مانتو گلبهی؛ یه شلوار مشکی و کرم و قهوه ای و شال سبز و آبی و قهوه ای و یه کتونی مشکی و دو تا کفش کرم وصورتی و حالا کی اینا رو جمع کنه؟ اوووووووم مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان؟
– چیه باز؟
اومد و در رو باز کرد.
– وای مامان من قربونت برم تو چقدر ماهی…
– نه تپش خودت وسایلات رو جمع کن.
-اووووووووووف باشه.
وسایلام رو تو کیف مشکیم گذاشتم که همون موقع آرین اومد و مامان گفت صبحانه بخوریم بعد بریم ما هم قبول کردیم و از خوردن صبحانه راهی شمال شدیم.
آرین- میگم تپش به کیا گفتی میریم شمال؟
– خب به ساما نگار رها ندا کیان مامان آرشام بابا همسایه سمت چپ و همسایه سمت راست و استادای دانشگاه و سارا دختر شمسی خانوم و دایی ها و عمو ها و عمه ها و خاله و همینا دیگه.
– به سعدی نگفتی؟
– نه به اون نگفتم میخوای زنگ بزنم بهشت بهش بگم نظرت چیه؟
– استغفرالله! خوبه گفتم هیچکی نفهمه.
– تو کی گفتی؟
– کی نگفتم؟
سرم رو به نشونه نمیدونم تکون دادم به مناظر اطرافم نگاهی انداختم که آرین یه آهنگ از بلک کتس گذاشت و همینطور رانندگی میکرد و منم کمی بعد خوابم برد.

دلسا:
عشق کفاره ی یک لحظه نگاه است فقط مثل افتادن از چاله به چاه است فقط بار فریادو فغانش به دلت می افتداوج ظاهر شدنش در دو -سه اه است فقط اولش چشم به در دوختن و زل زدن است اخرش خیره شدن های به ماه است و این ها که می خوانی، نیمی از من است نیم دیگر را هنوز نه نوشته ام ، نه خود خوانده ام! چیزی تا تمام شدنم نمانده یک نیم دیگر…!
آهی کشیدم بعد از خوندنش و دلم درد گرفت چقدر دختر این داستان شبیه من بود درداش همه اش….کیفم رو هم از روی مبل برداشتم و در رو باز کردم و سوار ماشینم شدم و رفتم سمت اون کتابخونه ای فروشنده اش منو یاد مادرم می انداخت که چقدر زود ترکم کرد!
جلوی کتابخونه نگه داشتم ، پیاده شدم و در رو با ریموت قفل کردم و در حین این که به سمت در میرفتم دنبال کتاب تو کیفم می گشتم که ناگهان به چیزی بر خوردم و کیفم افتاد زمین.
– ببخشید.
و این صدا چقدر آشنا و آرامش بخش بود؛ سرم رو بلند کردم و به دریای چشماش نگاه کردم میتونستم تعجب رو ببینم تو اون دریای طوفانی؛ سریع اخمی کردم و بهش جواب دادم.
– اصولا آدما برای چیزای کوچیک معذرت خواهی نمی کنن و میرن دنبال کارای اشتباه و بزرگی که انجام دادن!
پوزخندی زدم و کیفم رو از روی زمین بر داشتم و رفتم داخل کتابخونه. به مهسان جون نگاهی انداختم چقدر این زن دوست داشتنی بود. به ماهم نگاهی انداختم که منو نگاه میکرد و
نبض خیالم تندتر میزند آهنگ قلبم شدت میگیرد و این تقصیر من نیست، نگاهت تشدید دارد.
– دخترم؟
به مهسان جون نگاهی انداختم و با خوشرویی بهش جواب دادم.
– جانم؟
– جونت بی بلا عزیزم.خوبی؟
– ممنون تو چطوری؟
– منم خوبم. چقدر خوب که اومدی دلم پوسید تو اینجا!
لبخندی زدم که با حرف مهسان جون لبخند لحظه به لحظه کمرنگ تر شد.
– چرا یه غمی تو چشمات هست؟
– چی..چیزی نیست.
با شک نگاهم کرد و گفت: من که میدونم یه چیزی شده.
– میتونم بهتون اعتماد کنم و رازم رو بگم؟
– حتما!
و من چه ساده به یک غریبه اعتماد کردم و زندگیم رو براش گفتم و اون غریبه چه با حس مادرانه به حرفام گوش داد و بعد از به پایان رسیدن حرفام چه خوب مادرانه هایش را نصیبم کرد و مرا در آغوشی کشید که چند سالی است تجربه اش نکردم و چه مادرانه اشک در چشمان خاکستری رنگش جمع شد و با من درد و دل کرد.
– الهی عزیزم چقدر درد داشتی تو این دلت. اون بیشرف با تو چیکار کرد؟ چرا به روحت اینقدر آسیب رسوند؟
قطره اشکی از چشمم چکید و من به اون خاکستری نگاهش، نگاهی کردم و با بغض گفتم: گ*ن*ا*ه من فقط برادرم شاهین بود فقط انتقام از اون.
به هق هق افتادم که مهسان مادرانه سرم رو بوسید و این زن چه راحت مادرانه هایش را نصیبم میکند.
– دلسا جان دخترم گریه نکن بسپرش دست اون خدایی که بالای سرت هست اون خودش میدونه با این جور بنده هاش چجوری رفتار کنه.
به مهربونی های این زن لبخندی زدم که وقتی لبخندم رو دید با لبخند ( ببخشید این همه از کلمه لبخند استفاده میکنم واقعا کلمه دیگه ای به ذهنم نمیرسه) بهم گفت: آفرین عزیزم آفرین!
کمی اونجا موندم و بعد بلند شدم که برم مهسان بهم سفارش کرد فردا حتما بیام پیشش و منم با کمال میل قبول کردم.

سوار ماشینم شدم و به سمت خونه حرکت کردم و بعد از چند دقیقه جلوی در خونه بودم. ماشین رو پارک کردم پیاده شدم و در رو با کلید باز کردم که دیدم سلماز داره TV نگاه میکنه سلامی دادم که با خشم برگشت طرفم و توپید بهم.

-کجا بودی تو؟

– چرا؟

– دلی سوالم رو با سوال جواب نده کجا بودی؟

اخمی کردم و در جواب بهش گفتم: هر جا بودم که بودم لازم نمیدونم به هر کسی توضیح بدم.

– من هر کسی هستم دلسا؟ آره؟ هه دستت درد نکنه واقعا!

– سلماز چرا اینجوری صحبت میکنی؟ چیشده تو رو؟

– منو چی شده یا تو رو؟ ها؟ تو رو چیشده دلسا؟

من من کنان جواب دادم: منو…منو..منو هیچی..چطور؟

– دلسا منو چی فرض کردی تو؟ فکر میکنی نفهمیدم یه چیزیت شده؟هوم؟

– منو هیچی نشده الکی بحث نکن.

– اه بس کن دیگه دلی بس کن؛ با ماهان دعوات شده آره؟آره؟

– نه..من

– هه آره دعوات شده!

– اصلا دعوام شده باشه به تو چـ…

– هر روز داره حالت بدتر از دیروز میشه فکر کردی نمی فهمم؟ فکر کردی کورم؟ آره؟ نه خانم نه فهمیدم چند روزم هست فهمیدم اوابل شک داشتم ولی وقتی که ماهان رو با یه دختر دیگه تو فروشگاه دیدم شکم به یقین تبدیــ…

ماتم برد و یه لحظه حس کردم که دنیا رو سرم خراب شد..ماهان با یکی دیگه تو فروشگاه بود؟…..ماه من با یکی دیگه بود؟…….به سرعت از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم و در رو با کلیدی که روی میز بودم قفل کردم و همونجا پشت در نشستم…دری که سلماز همش با مشت میکوبید بهش و خواهش میکرد براش باز کنم.

– دلسا دلسا در رو باز کن خواهش میکنم در رو باز کن غلط کردم بخا منظوری نداشتم

– برو سلماز برو تو هم برو از همتون بدم میاد همه آدما شکل همن یکی از یکی بدتر فقط دنبال یه بهونه میگردین تا تحقیرمون کین تا به مسخره بگیرین ما رو و بهمون بخندیدن ….. و …ما رو

هق هقم مانع حرف زدنم میشد و سوزش چشمام خیلی آزارم میداد و همینطور سر دردم.

– دلسا گفتم که ببخشید گفتم که

– برو میگم برو!

با دادی که زدم سلماز دست ازحرف زدن برداشت و قدمهایش نشون از رفتنش میداد و من اون لحظه رحمم به خودم و زندگیم اومد و الان چشمام به قلبم حسودیشون میشه، چرا؟چون تو همیشه تو قلبمی، ولی از چشم دوری!!!…خیلی دوری..حتی عینک ها هم نمیتونن نزدیک نشونت بدن… خدایا از اینکه این نقش رو برای فیلمت به من دادی خسته ام…گاهی خوب بودن انسان رو خسته میکنه.. من نمیخوام دیگه خوب باشم نمیخوام خدا نمیخوام.

اشک میریختم به حال خودم اینقدر که سرم درد گرفت و پلک هام آروم آروم روی هم نشست و منو با خودشون به رویاهای سیاه و کابوس های رنگیم برد.

– دلسا؟ دلسا؟

با صدایی که از پشت در میومد چشمام رو باز کردم و به اطرافم نگاه انداختم و باز دوباره اون صدا اومد.

– دلسا جان میدونم هنوز ازم دلخوری و من واقعا ازت

– سلماز برو حوصله ندارم حرفات رو بشنم.

– باشـ…ه

با دستام سرم رو فشار دادم و به لباسای تتم نگاه انداختم که دیشب یادم رفته بود عوضشون کنم.خمیازه ای کشیدم و رفتم تا دوش بگیرم.

بعد از چند دقیقه اومدم بیرون و لباسای مشکیم رو در آوردم و نگای بهشون کردم و پوزخند زدم: هه ببین دلی باید عزادار باشی عزادار عشقی که مرده.

اشکی از گوشه چشمم چکید موهام رو با کش جمع کردم و روی تخت نشستم و به خاطراتمون فکر کردم.خاطراتمون؟..خاطراتی که فقط برای من مهمه نه برای او….سرم رو روی بالش گذاشتم و شروع کردم با خودم صحبت کردن.

دیدی؟ دیدی رفت؟ فکر میکردی بر میگرده؟! فکر میکردی مثل این فیلما پشیمون میشه و برمیگرده؟ نه اینطور نیست. هیچوقت اینطور نبوده. هیچوقت!

تو عاشق بودی تنها تر بودی…او عاشق نبود اما تنها هم نیست…مادرش رو داره….خواهرش….پدرش…و یه دختر دیگه.

اما تو چی؟ تو کیو داری؟…مادرت؟نه!….پدرت؟نه!…..برادرت؟ زنده هست ولی به یادت نیست و کاش هیچوقت نبود…..سلماز؟ اونم که حقیقت رو زد تو سرت و تحقیرت کرد.

تو کیو داری؟ خدا رو؟ آره؟…خدایا اصن منو یادت هست؟….به این بندت توجه میکنی؟ هوم؟ یا اینقدر سرت شلوغه که منو یادت رفته.

بلند شدم از رو تخت و رفتم سمت تراس اتاقم و به آسمونی نگاه کردم که گرفته….و بارون نم نم میاد. حتی آسمون هم داره به حال من گریه میکنه…آسمون هم به من ترحم میکنه…بدم میاد آسمون بدم میاد….ترحم نکن…تو دیگه نه!

اشک میریختم آروم آروم و این اشک ریختن من چقدر عادی شده برام این سوزش چشمم چقدر برام عادی شده و یا سردردم.

همچنان داشت بارون میومد…خدایا به آسمونت بگو ترحم نداشته باشه به من….خدایا به ماهم بگو برگرده….بگو بیاد.خدایــــــــــــــــــــــــــــــــا!

صدای رعد و برق وحشتناکی اومد و هق هق من بیشتر شد. چرا من اینقدر بدبختم که حتی خدا هم بهم میگه ساکت باش و حرف نزن؟ با دعوا و عصبانیت!…..هق هقم تو گلوم خفه شد و همونجا رو زمین افتادم و اشک ریختم اشک ریختم به خاطر خودم.

خدایا گ*ن*ا*ه من چی بود؟….و یه رعد و برق دیگه!…با این داد خفه شدم…ساکت شدم و دیگه حرف نزدم ساکت ساکت.

به سمت کاکتوس کنارم رفتم و پوزخندی زدم و گفتم: هه میگن گل ها خوبن…اما گل ها هم خار دارن!

بدون توجه به خارهاش دستم و روش کشیدم که چند تا از اون تیغ هاش تو دستم فرو شد و از درد صورتم جمع شدم اما دم نزدم…خارهایی که تو دلم فرو شده از این خارها تیز تر بود عمیق تر بود.به دستم نگاه کردم که قرمز شده بود اما مهم نبود! کی دردای من مهم بود که دفعه دوم باشه؟ کی خودم مهم بودم؟ من حتی برای خودم هم مهم نبودم.

صدای گوشیم منو از افکارم بیرون کشید و چشمام به اسم “shahin “ دوخته شد…مسبب دردای من…برادری که هیچ وقت برادری نکرد…از امانت پدر و مادرش به خوبی نگه داری نکرد و من چقدر از این برادر متنفرم.

سرم رو به دیوار تکیه دادم و به یه نقطه نامعلوم خیره شدم کمی بعد رفتم سمت گوشیم و برگشتم جای قبلی و یه آهنگ گذاشتم و دوباره به همون نقطه خیره شدم.

رو نیمکت بی تو تو قلب پاییزم

تا تو بیای خوبم هستم نمی ریزم

رو نیمکت بی تو برگا رو می شمارم

هر وقت می خندم هر وقت می بارم

تو نم نم بارون یاد تو همرامه

این شهر غمگین باز زیر قدم هامه

وقتی که تو نیستی دنیا بیاد پیشم

یادت که میفتم دلتنگ تر میشم

روزام بدون تو مثل همن همه

هیشکی مثه تو نیست شکل غمن همه

دور و برم پره از این و اون ولی

جاتو نمی گیرن خیلی کمن همه

از تو چه پنهون این دلشوره و غم درد

دنیامو پر کرده هروقت شد برگرد

هر وقت شد برگرد تا خوب تر باشم

تا تو بیای هستم از هم نمی پاشم

روزام بدون تو مثل همن همه

هیشکی مثه تو نیست شکل غمن همه

دور و برم پره از این و اون ولی

جاتو نمی گیرن خیلی کمن همه

پاییزی – مسعود امامی

چقدر این آهنگ مثل حال من بود…اما من ایندفعه گریه نکردم…چشمه اشکم خشک شده خشک!

-خفــــــــــــــــــــــــــــــــه شـــــــــــــــو!

با داد سلماز چشمام رو باز کردم و به ساعت گوشیم نگاهی انداختم که عدد ۷ عصر رو نشون میداد….وای من چقدر خوابیدم.

ایندفعه صدای کوبیده شدن در اومد و بعد صدای گریه.در اتاقم رو با کلید باز کردم و رفتم طبقه پایین مثل اینکه با کیان دعواش شده. میخواستم برم باهاش حرف بزنم اما پشیمون شدم و رفتم تو هال و روی مبل نشستم و به صفحه سیاه همرنگ لباسام خیره شدم و با خودم زمزمه کردم .

“تو”

چه میدانی اَز دِلتَنگی…!!

“تو”

چه میدانی اَز اِنتظار…!!!

بایَد ، “مَڹ” باشی تا ببینی چِطور

ذره ذره وُجودَم آب میشَود…

اَز اِنتظارِ آمدنَت…

سرم رو میون دستام گرفتم و به گوشواره ای که روی میز جلوم بود و نگینش برق میزد نگاهی انداختم….گوشواره نازی بود….به سرم زد و برداشتمش و رفتم طبقه بالا.

یعنی مال سلمازه؟…اما چرا من تا به حال ندیدمش؟ چرا یک دونه اس؟ شانه ای بالا انداختم و کودک درونم شروع به فعالیت کرد و گوشواره رو انداختم تو گوشم و به خودم تو آینه نگاهی انداختم.پوزخندی به خودم زدم وای خدایا من چقدر بچه شدم.

آخرین ویرایش: ‏۲۳/۵/۱۶

دانلود رمان جدید

1.gif

منبع تایپ رمان : http://forum.negahdl.com/threads/64673/

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

دسته بندی

آرشیو خوانندگان

درخواست آهنگ مجاز

آهنگ مورد نیاز خود را درخواست کنید.

تبلیغات بنری
مطالب محبوب
پست بزودی
تبلیغات متنی
آنتی ویروس اورجینال ESET, Kaspersky

آنتی ویروس اورجینال ESET, Kaspersky

http://shopanti.ir/