جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان از نسل آفتابثـمین

دانلود رمان نوای شب سارا سلیمانی

دانلود رمان سکوت بی پروا ا. کلانتری (یاسی)

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان در انتظار سوگند باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب در انتظار سوگند : PDF|APK|EPUB

۱۱۱۱۱۱
1.gif نام کتاب رمان : در انتظار سوگند
1.gif نام نویسنده : samira behdad سمیرا بهداد
1.gifحجم رمان در انتظار سوگند : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان در انتظار سوگند :
داستان در مورد دختری ۱۶/۱۷ساله هست که توی خانواده ی با وضع مالی متوسط متولد میشه و رویای پولدار شدن داره و طی اتفاقاتی در مسیری می افته که باز هم چشمم به اون دختره ی مغرور خورد معلوم نیست چی از من بیشتر داره باحرص مشغول کندن پوست لبم بودم کلا از این دختره خوشم نمیومد حس میکردم خیلی خودشو میگیره !
با ضربه ای که زهرا به پهلوم زد چشم ازش برداشتم -به چی نگاه میکنی سوگند؟
-هیچی بابا به این دختره
با سر بهش اشاره کردم روی نیمکت نشسته بود و یکی از پاهاشو گذاشته بود روی اون پاش … زهرا ابروهای بورشو بالا انداخت و گفت
-این که مریمه خیلی دختر خوبیه
صورتمو مچاله کردم و گفتم
-ایشششش کجاش خوبه خیلی مغروره
-اصلا تا حالا باهاش حرف زدی؟
-عمرا اگه یه کلمه باهاش حرف بزنم از خودراضی
خندید و دستمو کشید مثل جوجه اردک ها دنبالش کشیده میشدم نه که ماشالله همچین یه نموره تپل بود زورش بهم میرسید کتفم از سه ناحیه ترک خورد تا رسیدیم سر صف و منتظر شدیم تا ببینیم توی کدوم کلاس میوفتیم ادمی نبودم که سریع با هر کسی دوست بشم برای همین خیلی میترسیدم از دوستام جدا بشم تازه رفته بودم اول دبیرستان .اما همه ی دوستام توی همین مدرسه بودن.با استرس دستامو توی هم گره زده بودم کف دستام عرق کرده بود وقتی استرس داشتم اینجوری میشدم بدنم حسابی داغ بود و توی این مانتوی سورمه ای داشتم خفه میشدم اولین نفر اسم من رو خوند کلی توی سالن گشتم تا کلاس رو پیدا کردم کلاسش نه خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچیک روی دیوارهاش پر از دلنوشته بود یه

دانلود رمان جدید

رمان جدید از samira behdad سمیرا بهداد در انتظار سوگند

باز هم چشمم به اون دختره ی مغرور خورد معلوم نیست چی از من بیشتر داره باحرص مشغول کندن پوست لبم بودم کال از این دختره خوشم نمیومد حس میکردم خیلی خودشو میگیره ! با ضربه ای که زهرا به پهلوم زد چشم ازش برداشتم -به چی نگاه میکنی سوگند؟

-هیچی بابا به این دختره با سر بهش اشاره کردم روی نیمکت نشسته بود و یکی از پاهاشو گذاشته بود روی اون پاش … زهرا ابروهای بورشو باال انداخت و گفت -این که مریمه خیلی دختر خوبیه صورتمو مچاله کردم و گفتم -ایشششش کجاش خوبه خیلی مغروره -اصال تا حاال باهاش حرف زدی؟ -عمرا اگه یه کلمه باهاش حرف بزنم از خودراضی خندید و دستمو کشید مثل جوجه اردک ها دنبالش کشیده میشدم نه که ماشاهلل همچین یه نموره تپل بود زورش بهم میرسید کتفم از سه ناحیه ترک خورد تا رسیدیم سر صف و منتظر شدیم تا ببینیم توی کدوم کالس میوفتیم ادمی نبودم که سریع با هر کسی دوست بشم برای همین خیلی میترسیدم از دوستام جدا بشم تازه رفته بودم اول دبیرستان .اما همه ی دوستام توی همین مدرسه بودن.با استرس دستامو توی هم گره زده بودم کف دستام عرق کرده بود وقتی استرس داشتم اینجوری میشدم بدنم حسابی داغ بود و توی این مانتوی سورمه ای داشتم خفه میشدم اولین نفر اسم من رو خوند کلی توی سالن گشتم تا کالس رو پیدا کردم کالسش نه خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچیک روی دیوارهاش پر از دلنوشته بود یه جمله که دقیقا کنار پریز برق نوشته شده بود توجهم رو جلب کرد: لطفا هنگام برق گرفتگی لبخند بزنید… ناخوداگاه لبخند مهمون لبهام شد. هر چی منتظر شدم خبری از دوستام نشد مدام پاهامو تکون میدادم و این موضوع منو عصبی تر میکرد.هم کالسی های جدیدی رو میدیدم راستشو بخواین یکم وحشت کرده بودم.میزدوم ردیف وسط نشستم سرم پایین بود و به شانس بدم لعنت میفرستادم که دیدم یه دختر ریزه میزه اومد نشست کنارم تازنگ دوم باهم هیچ حرفی نزدیم. وسطای زنگ دوم بود که شکوفه اومد توی کالس و میز جلوی من نشست شکوفه یکی از دانش آموزان زرنگ مدرسه بود قدش تقریبا اندازه ی من بود برای یه خانم خوب بود ابروهای پرپشت و چشمای عسلی و لبهای قلوه ای داشت چهرش به دل می نشست اون منو نمیشناخت اما من میشناختمش بهش سالم کردم که اونم خیلی خشک جواب داد.بخشکی شانس!حوصلم سر رفته بود دختری که کنار شکوفه نشسته بود و هیکل توپری داشت به سمتم برگشت:اسمت چیه؟ -سوگند سری تکون داد و گفت -منم الهه هستم به کناریم نگاه کرد-اسم تو چیه؟

دانلود رمان در انتظار سوگند

-فاطمه نگاهش کردم لبخندی زد که منم متقابال با لبخند جوابشو دادم. خیلی مژه های پرپشتی داشت مجذوب مژه هاش شده بودم با این که مژه های خودمم بلند بود اما این چیز دیگه ای بود. دبیر وارد کالس شد و بابت تاخیرش عذرخواهی کرد حاال نه که ما خیلی از دستش عصبانی شدیم واال! خانم خوبی به نظر میومد دبیر دین و زندگی بود بعد از معرفی خودش و معرفی بچه ها شروع کرد به درس دادن…ای بابا بذار برسی بعد شروع کن خدا اخر عاقبتمون رو بخیر کنه. بالخره زنگ تفریح خورد و رفتم بیرون نفس عمیقی کشیدم و به بدنم کش و قوسی دادم و عطر دل انگیز هوا رو به ریه هام فرستادم پاییز!فصل دو نفره ها فرا رسیده بود دو نفره ها کوفتتون بشه… با بدجنسی لبخندی زدم و رفتم سمت زهرا که مشغول صحبت با مریم بود و همچنان که حرف میزد برگ های درخت رو انقدر میپیچوند تا کنده میشدن انگار مرض داره عادتش بود وقتی حرف میزد حتما باید با یه چیزی بازی میکرد اول گفتم نرم پیشش اصال تحمل مریم رو نداشتم اما به جز زهرا با کسی در این حد احساس صمیمیت نمیکردم. به ناچار سمتشون رفتم از سالم کردن بدم میومد اما دلم نمیخواست توی مدرسه یه دختر بی شخصیت جلوه بدم کنارشون رفتم هر چی غرور داشتم توی چشمام ریختم و چشمامو به چشم های به رنگ شبش دوختم و دستمو به سمتش دراز کردم-سالم با صدای پر از عشوه و نازش گفت:سالم زهرا نگاهی خبیثانه بهم انداخت و چشمک زد -مریم سوگند،سوگند مریم خوشبختین. میخواستم بیوفتم دنبالشو تمام مدرسه رو روی سرش خراب کنم اخه من برای چی باید از اشنایی با این سوسول خوشبخت باشم! اما عقلم بر احساسم غلبه کرد و باعث شد خیلی متین بگم:خوشبختم. زهرا رو که نگو داشت از تعجب میمرد.خودمم از این همه ادبی که توی کالمم به کار برده بودم متعجب شدم! لبخندی دندون نما زد و سرشو برگردوند و رفت سمت یکی از دوستاش که صداش میزد.به هیکلش نگاه کردم خداییش هیکلش جذاب بود مثل مانکنای توی شبکه ماهواره ای راه می رفت. صبر کن ببینم اصال برای چی دارم از این دختره تعریف میکنم؟دختره ی مودب پاستوریزه اه اه .با لحن مسخره ای گفتم:سالم سالم رو بلند گفتم که زهرا خندید:چیکارت کرده خیلی مهربونه که!

دانلود رمان در انتظار سوگند

 -بیخیال به هر حال من ازش خوشم نمیاد. اهی کشیدم و زدم روی شونش -دیدی بعد از چند سال از هم جدامون کردن؟ -اره خیلی نامردن رفتم دفتر مدیر گفت امکان جا به جایی به هیچ وجه وجود نداره صدای زنگ کالس اومد باهم رفتیم داخل سالن. کالس هامون تقریبا روبه روی هم بود طبقه ی دوم.من رفتم توی کالس خودم و زهرا هم رفت کالس خودش. زنگ اخر دبیر نداشتیم خانم خیاط پور معاون مدرسه اومد توی کالسمون و به من اشاره کرد:شما از این به بعد نماینده کالسی . این جمله رو گفت و از کالس رفت بیرون!این چه وضعشه اصال نذاشت من حرف بزنم زیر لب به جد ابادش سالم کردم و با الهه و شکوفه و فاطمه گرم صحبت شدیم الهه خیلی خونگرم بود همیشه شخصیت های تپل مپل مهربونن!سریع باهام دوست شد تک دختر خانواده بود و بچه ی اخر چهار تا برادر داشت -ماشاهلل خدا زیادتون کنه لبخندی زد و اروم زد به بازوم به شکوفه نگاه کردم که شروع کرد به صحبت کردن:ما سه تا بچه ایم یه خواهر و یه برادر دارم. سرمو تکون دادم به فاطمه که تا االن به صحبت های ما گوش میداد نگاه کردم وقتی نگاه منو دید شروع کرد به حرف زدن با صدایی که فقط ما چهارنفر شنیدیم گفت-من یه برادر دارم. همین؟؟؟؟ای بابا من هر چی میخوام یخ اینو واکنم نمیشه! همچنان توی ذهنم داشتم نقشه میکشیدم که دیدم نگاه هر سه تاشون به سمت منه… ای بابا اینا چشونه؟ -چیه چرا به من زل زدین؟ الهه:نوبت تو شد با خنگی نگاش کردم شکوفه چشم غره ای رفت و با صدایی که سعی داشت کنترل شده باشه با یه حرصی تو صداش گفت:تو خواهری برادری چیزی نداری؟ نگاهم غمگین شد ای کاش داشتم حوصلم توی خونه سر میرفت اما وقتی به این فکر میکردم که از سهم من کم میشه خداروشکر میکردم که تک فرزندم یعنی در این حد بدجنسم ها! -نه من تک فرزندم الهه یهو زد زیر خنده -یکی یه دونه خل و دیوونه

دانلود رمان در انتظار سوگند

هر چهارتامون زدیم زیر خنده …! زنگ خونه خورد باهم خداحافظی کردیم و از مدرسه اومدیم بیرون چند سال بود که با زهرا میرفتم خونه.مدرسه ی ما واسه یه منطقه خاص بود و همه خونه هاشون نزدیک مدرسه بود.چشمم به مریم افتاد که سوار یه ماشین شد و رفت.با حالت مسخره ای به ماشین خیره شدم که هر لحظه دور تر میشد چند نفر از کنارم رد شدن و با کیف هاشون بهم تنه زدن بیخیالشون شدم و باز دوباره به ماشین که االن اندازه ی یه نخود شده بود نگاه کردم زهرا-چی شده؟ -دختره انقدر سوسوله با ماشین میان دنبالش اه اه لوس -از اول ابتدایی سرویس داره -سوسوله دیگه بیا بریم دارم از خستگی میمیرم ده دقیقه ای توی راه بودیم.رسیدم خونه و و بعد از کلی کشتن کلید ها رو پیدا کردم مدام به خودم تشر میزدم وزیر لب غرولند میکردم -دختره ی بی فکر این همه جیب داره کیفت حاال نمیشد به جای اینکه بذاریش پیش این همه کتاب میذاشتیش توی یکی از این جیب ها؟؟! در رو باز کردم یه خونه ی صد متری جمع و جور داشتیم اما با تالش های بی وقفه بابا تونستیم دو طبقش کنیم با صدای بلندی به مامان جونم سالم کردم:سالم مامان جون خودم با یه لبخند مهربون اومد سمتم و منو توی اغوشش گرفت:سالم دخترم مدرسه چطور بود؟ انقد منو سفت به خودش فشار میداد که صدام به زور از حنجرم بیرون می اومد -خوب بود ولی من و زهرا از هم جدا شدیم ولی دوستای خوبی پیدا کردم خیلی مهربونن -خوب خداروشکر -ولی یه دختره هست خیلی سوسوله میگن اونم مثل من تک فرزنده امروز دیدم با سرویس میره میترسه دو قدم راه بره رومو برگردوندم و زیر لب ایشی گفتم -خوب تو چیکارش داری تو حواست به کار خودت باشه . رفتم سمتش و گونه ی تپل و سفیدشو بوسیدم

دانلود رمان در انتظار سوگند

 -چشم عاشق مامان و بابام بودم توی زندگی هیچی برام کم نذاشتن با اینکه وضع مالیمون در حد متوسطی بود توی منطقه ای که ما زندگی میکردیم به جرات میتونم بگم وضع مالیمون از همشون بهتر بود و یه جورایی بچه مایه دار اونجا من بودم و این باعث میشد توقعاتم هم نسبت به اونا باالتر باشه از وقتی چشم باز کردم تنها بودم.از خانواده ی مادری یه دایی داشتم و دوتا خاله که همشون خارج از کشور بودن و من تا حاال ندیده بودمشون!مامان میگه خیلی سال پیش اومده بودن ایران و دیگه هم نیومدن.میل و رغبتی هم برای دیدنشون نداشتم چون اصال ندیده بودمشون و محبتی ازشون ندیده بودم و به قول معروف:”از دل برود هر انکه از دیده برفت” شاید براتون سوال پیش بیاد که خوب پس خانواده ی پدریم کجاست؟ خانواده ی پدریم ایران هستن اما خستن! یعنی اینکه هیچ رفت و امدی باهم نداریم چون یک روز در میان باهم قهر میکنن اونم بی دلیل!نمیدونم شایدم با دلیل! تنها کسایی که برام موندن دو تا عمه و یه عمویی که بی نهایت دوستش داشتم! یه هفته ای از رفتن به مدرسه می گذشت و رابطه ی خیلی صمیمی بین من و هم کالسی های جدیدم برقرار شده بود با کمی معاشرت فهمیدم مریم به اون بدی هایی که فکر میکنم نیست اتفاقا خیلی هم دختر خوبیه. زنگ تفریح ها نمیدونستم با کدوم دوستم بگردم دوروبرم حسابی شلوغ شده بود و روحیم خیلی تغییر کرده بود. اون موقع بود که فهمیدم روزگار با ادم ها یه کاری میکنه که اگه از کسی متنفر هم باشی ممکنه روزی بهترین دوستت بشه! ******** توی حیاط مدرسه مشغول مرور درس ها بودم که اقای کوتاه قدی با موهای فر و سیبیلی پر پشت وارد مدرسه شد ماشینشو توی پارکینگ مدرسه که گوشه ی سمت چپ حیاط قرار داشت پارک کرد و از ماشین پیاده شد پوشه ی ابی توی یک دستش و یک کیف سامسونت مشکی توی دست دیگش بود از سر و وضع اشفته ای که داشت خندم گرفته بود.یه پیراهن راه راه صورتی و سفید پوشیده بود یاد یکی از مجری های تلویزیون افتادم یادش بخیر هر جمعه خانواده دور هم جمع میشدیم برنامشو تماشا میکردیم بیخیال مرور خاطراتم شدم و رفتم کالس و منتظر دبیر شدم دیدم همون اقا وارد کالس شد به محض ورود کالس رفت رو هوا و بچه ها زدن زیر خنده به زور خندمو کنترل کرده بودم و میتونم به جرات بگم صورتم انقدر متورم و قرمز شده بود که من بیشتر بچه ها توی چشم بودم با گفتن بفرمایید همه نشستیم. بچه ها ازش خواستن که خودشو معرفی کنه فامیلیش صادقی بود .

دانلود رمان در انتظار سوگند

تا حاال دبیر اقا نداشتیم برای همین خیلی خجالت میکشیدم و سرمو انداخته بودم پایین تازه اون موقع بود که فهمیدم چه میز درب و داغونی انتخاب کردم روی میز پر بود از جمالت عاشقانه وقتی سرمو بلند کردم متوجه نگاهش به خودم شدم با استرس برگه های کتاب رو با دستم تا میکردم. تا نگاهمو دید به حرف اومد -خانم لطفا شما صفحه ی اول رو بخونید. اولش دودل بودم میترسیدم صدام بلرزه و مورد تمسخر قرار بگیرم اما به اجبار شروع کردم به خوندن صدام باال نمی اومد خیلی اروم میخوندم فکر کنم فاطمه هم نمیشنید دارم چی میگم. -نشد دیگه با اون صدایی که توی سالن با دوستات حرف میزنی بخون! مونده بودم عصبانی بشم یا بخندم…. اخه گالبی مگه چند وقته تو مدرسه ای که تن صدای منو تشخیص دادی! ولی خدایی عجب میوه ای بهش نسبت دادم هیکلش دقیقا شبیه گالبی بود! به زور خندمو گرفتم و با یه نفس عمیق شروع کردم به بلند خوندن که گفت:اهان حاال شد! شیطونه میگه بزنم فک مکشو بیارم پایین! دندون هامو روی هم فشار دادم و بعد از کمی مکث شروع به خواندن کردم. زنگ تفریح کلی با زهرا و مریم و شکوفه راجبش گفتیم و خندیدیم بیچاره اقای صادقی ترسیده بود از بچه ها اخه توی راه پله ها انقدر تند رفت که چند بار نزدیک بود با مخ بره پایین اخ که اگه می رفت آی میخندیدیم آی میخندیم زنگ کالس که خورد رفتم توی کالس فاطمه کنار پنجره ای که رو به حیاط مدرسه باز میشد ایستاده بود و داشت بیرونو نگاه میکرد دختر ارومی بود معموال از کالس بیرون نمی اومد. کنارش رفتم و بدون هیچ حرفی به نقطه ای که فاطمه خیره شده بود نگاه کردم که صدای مردونه ای از پشت سرم شنیدم -خانم سپهری لطفا بشینید سرجاتون وای قلبم ترکیییییید عین جن میمونه بیشعور همینطور که دستمو روی قلبم گذاشته بودم رفتم سرجام نشستم.یهو از تعجب چشام گرد شد صبر کن ببینم ما که دیگه فیزیک نداریم! همینطور که می نشست شروع به صحبت کرد -سالم مجدد دانش اموزای عزیز از این به بعد من دبیر ریاضیتون هستم.

دانلود رمان در انتظار سوگند

ای خاک عالم بر فرق سرت حاال باید هفته ای چهار،پنج بار قیافه نحسشو ببینم. همین که ماجرا رو برای مریم و زهرا تعریف کردم کلی تسلیت گفتن و بعدشم به ریشم خندیدن! البته خیلی هم بد نشد چون دبیر ریاضیمون یه خانم بداخالق بود که یه ماشین عتیقه داشت.یکی نیست بگه حاال تو چیکار به ماشینش داری؟! باصدای کلفتش اسمم رو صدا زد که رشته افکارم پاره شد-بیا پای تخته نگاهی به سوال انداختم خوشبختانه اون سوال رو توی خونه حل کرده بودم دفترم و برداشتم و با اعتماد به نفس کامل و قدم هایی محکم خودمو رسوندم پای تخته یه چیزی شبیه پوزخند روی لباش بود با غرور توی چشاش زل زدم و براش توضیح دادم قدش ده،بیست سانتی ازم کوتاه تر بود. با اشاره دستش برگشتم سرجام حاال نوبت من بود که بهش پوزخند بزنم! شکوفه به سمتم برگشت و سرشو به گوشم نزدیک کرد -افرین حالشو گرفتی ! باهم دست دادیم و اروم خندیدیم اخیش دلم خنک شد بهش نشون دادم که بچه زرنگ کالس خودمم هم کالسی های امسالم همه بچه های پایه ای بودن دو روز پیش نگین رفت و پشت میز دبیر نشست و با دستش روی میز میکوبید اهنگ خاصی ایجاد کرده بود که باعث شد نصف بچه های کالس کیف هاشونو باالی سرشون بگیرن و پشت سرهم قطار وار یکی یکی وارد کالس بشن و حرکات موزون انجام بدن من و شکوفه و الهه و فاطمه از خنده ریسه میرفتیم و زمین رو گاز میزدیم انقدر خندیدیم که اشک از چشمامون سرازیر شد.خدا خدا میکردم خانم خیاط پور سر نرسه وگرنه من به عنوان نماینده کالس توبیخ میشدم. برگشتم خونه مامان در حال سبزی پاک کردن بود و چهرش نشون میداد حسابی خستس -سالم مامان -سالم دخترم خسته نباشی بعد از شنیدن تشکرم ادامه داد:امشب واسه شام عمو و زنعمو میان اینجا با خوشحالی دستامو مالوندم به هم و بلند گفتم:هورااااا عاشق عمو عمادم بودم یه پسر فوق العاده خوشتیپ و خوش قیافه که به شدت مهربون و احساسی بود تنها کسی بود که باهاش خیلی صمیمی بودم به قول بروبچ جنتلمنی بود واسه خودش !

دانلود رمان در انتظار سوگند

خیلی وقت ها به زنعمو حسودیم میشد یک سالی بود باهم ازدواج کرده بودن زنعمو افسانه سنش خیلی کمتر از عمو عماد بود و تقریبا پنج سال از من بزرگ تر بود اما از اونجایی که من خیلی دختر مودبی هستم هیچ وقت اسمشو بدون زنعمو صدا نمیکردم از پله ها باال رفتم و رسیدم به در اتاقم ، وارد که شدم دیدم بابام نشسته پای کامپیوتر و داره بازی میکنه! اوه اوه چه روحیه خشنی هم داره چه بازی بی معنی بود یعنی چی که یه نفر اسلحه بگیره دستش و بره بقیه رو بکشه! از فکر در اومدم و دیدم که بهم خیره شده منتظر بود تا من بهش سالم کنم آخه ماشاهلل انقدر مغرور بود که حتی حاضر نبود زودتر از من سالم کنه بادی به غبغب انداختم و سالم کردم-سالم بابا جون -سالم عزیزم چقدر طول کشید با خنگی نگاش کردم -چی؟؟؟ -سالم کردن -ببخشید تو فکر بودم سرشو تکون داد و هیچی نگفت عاشقش بودم یه مرد مغرور ولی عین حال مهربون و قابل اعتماد بود از مرد های اطرافم فقط بابام رو قبول داشتم و البته عمو عمادم! لباس هامو با یه تی شرت صورتی و شلوار جین یخی عوض کردم و خواستم برم کمک مامانم که چشمم افتاد به اینه روشور چقدر رنگم زرد شده بود و لبام به سفیدی میزد. رنگ پوستم گندمی بود و همیشه وقتی از مدرسه برمیگشتم می دیدم که حسابی زرد شده برای اینکه از این حال و هوا در بیام صورتمو با صابون شستم یکم بهتر شد اما اثرات خستگی هنوز روی صورتم مونده بودو جا خوش کرده بود نگاهم به موهای طالیی رنگم افتاد چقدر بهم ریخته و ژولیده شده بودن مجبور شدم برگردم توی اتاق و موهامو شونه کنم به خاطر بلندیشون که تا کمرم می رسید مجبور بودم همه رو بیارم جلو تا بتونم راحت تر شونه کنم.بعد از اتمام کارم که به کندن چند تار موی خوشکلم منتهی شد با یه کش محکم باالی سرم بستم.باالخره موفق شدم برم پایین و به مامان کمک کنم -مامان جونم کمک نمیخوای؟ در حالی که برنج رو ابکش میکرد گفت

دانلود رمان در انتظار سوگند

-نه عزیزم بشین استراحت کن تازه از مدرسه اومدی خسته ای -نه خسته نیستم نمیشه که همه کارها رو تنهایی انجام دادی -پس حاال که اصرار میکنی …. یه ذره جارو بزن عماد میخواد بیاد زشته. باشه ای گفتم و مشغول جارو زدن شدم سالن خونه خیلی بزرگ نبود و باوجود مبل های قطورمون حسابی کوچیک شده بود سریع جارو زدم و نشستم .اخیش کمرم رگ به رگ شد. صدای ایفون بلند شد ای بابا حاال یه ذره نشستم ها! ایفون رو برداشتم -کیه؟ -باز کن خانم خوشکله صدای عمو عماد بود همیشه بهم اعتماد به نفس میداد! در رو باز کردم و با دیدنش توی اون حالت چندشم شد عمو و زنعمو دست در دست هم وارد شدن همیشه از دیدن صحنه های عاشقانه چندشم میشد! پریدم توی بغل عمو و تقریبا بهش اویزون شدم سالم کردم که با خوش رویی جوابمو داد دلم نمیخواست از بغلش بیام بیرون نگاهم به سینه های پهن و بازوهای برجستش بود -شوهرمو نخوری …اوو شوهر ندیده اصال دلم میخواد تا فردا به عموم نگاه کنم … به ناچار از عمو جدا شدم و به زنعمو سالم کردم با خوش رویی جوابمو داد انگار نه انگار تا همین چند ثانیه پیش از دستم عصبانی شده بود!!!!! شام رو کنار هم خوردیم نگاهی به ساعت انداختم ساعت از دوازده شب گذشته بود…پس چرا اینا نمیرن خسته شدم درسته عمو رو دوست دارم ولی خواب مهم ترین اصل توی زندگی منه! چینی به بینیم انداختم و کالفه نگاهشون کردم -پاشین برین خونتون دیگه میخوام بخوابم. بابام یه دفعه حرفمو قطع کرد و برام چشم و ابرو اومد: إ سوگند این چه حرفیه؟ عماد-ما اینجا می مونیم امشب چشامو گرد کردم و پرسیدم:چییی؟؟؟ -اخه من فردا یه سری کار دارم که اگه برم خونه خودم راهم دور میشه کف دست هامو بهم مالیدم و صدای”هورااا”گفتنم به هوا رفت! هوا به شدت سرد بود طبقه ی باال بخاری روشن کرده بودم عمو عمادم همش جلوش می ایستاد و دستاشو گرم میکرد دورش بگردممممم.

دانلود رمان در انتظار سوگند

 شب به خیر گفتم و رفتم روی تخت خوشکل سفیدم که قلب بزرگ صورتی روش بود خوابیدم . صبح زود از خواب بیدار شدم و حاضر و اماده رفتم پایین مامان برام صبحانه گذاشته بود نشستم سر سفره و افتادم به جون نون و پنیر و کره و مربا صدای مامان در اومد-پاشو دختر چقدر میخوری االن میترکی با لحن مظلومی گفتم: فقط دو لقمه دیگه خندید و اروم به بازوم زد:انقدر مظلوم گفتی دلم برات سوخت باشه بخور اشکال نداره فقط من موندم تو که انقدر میخوری چطور چاق نمیشی و هیکلت انقدر قشنگه؟؟حاال من بیچاره اب هم بخورم چاق میشم خندم گرفته بود انقدر با افسوس حرف میزد که دلم براش کباب شد نمیدونم چرا خانم ها همیشه فکر میکنن چاق شدن؟! ******* با صدای بلند سالم کردم-سالم بچه هااااا زهرا:چی شده امروز کبکت خروس میخونه؟ مریم:راست میگه چی شده خیلی مشکوک میزنی خبریه؟؟ -اره درست فهمیدین خبریه! با این حرفم رادارهاشون به کار افتاد و هر دو باهم گفتن چه خبری؟؟ -عشقم دیشب اومد خونمون االن هم خواب بود که اومدم مریم مشکوک نگام کرد و چشاشو ریز کرد:دروغ میگی؟؟ با بی تفاوتی شونه ای باال انداختم:نه واسه چی باید دروغ بگم؟ -اخه با اون بابای غیرتی که تو داری اصال امکان نداره! -چرا داره اصال بیا بریم نشونت بدم داشتم دستشو میکشیدم که شکوفه رو دیدم داشت میومد سمت ما داد زدم:شکوفه بیا شکوفه نگاهی موشکافانه به چهره ی هر سه تامون انداخت:باز چی شده؟ -من میگم دیشب عشقم اومد خونمون اینا میگن دروغ میگم -خوب مگه دروغ نمیگی؟اصال قضیه چیه؟

دانلود رمان در انتظار سوگند

 دیدم قضیه داره بیخ پیدا میکنه دستامو به حالت تسلیم باال بردم و گفتم:باشه بابا میگم عمو عمادم اومده بود. هر سه نفسی از سر اسودگی کشیدن… نه واقعا چی میشد حرف من راست بود و شما باور میکردین؟حسودا! نزدیکای دی ماه بود برگشتم خونه طبق معمول عمو عماد و زنعمو افسانه خونمون بودن با یه سالم بلند همه رو ترسوندم صدای زنعمو بلند شد:ورپریده قلبم ترکید بیا ببینم چی شده انقدر خوشحالی؟ -هیچی کال امسال عاشق مدرسه شدم خیلی دوستای خوبی دارم زنعمو یکم توجاش جا به جا شد و گفت:خوب خداروشکر.سوگند یکم وقت داری باهم صحبت کنیم؟ -اره چرا که نه؟ پس بریم باال.باشه ای گفتم و باهم رفتیم باال به پیشنهاد من رفتیم توی اتاق خودم تا لباس هامو هم عوض کنم -راستش یه مشکلی پیش اومده همینطور که مانتومو در می اوردم گفتم:چه مشکلی؟چی شده؟ -یه مدت هست که یه نفر مزاحمم میشه همش بهم پیام میده میترسم باعث دردسر بشه -خوب جوابشو نده -جوابش رو نمیدم اما پررو تر از این حرفاس سرشو انداخت پایین و انگشتای دستش رو به بازی گرفت -خودتو ناراحت نکن یه مدت که جوابشو ندی شاید شعور داشت و بیخیال شد نفس عمیقی کشید و به زمین خیره شد ***** داشتم از مدرسه برمیگشتم که دیدم حوله ی حمامم روی بند رخت اویزونه بهش دست کشیدم خیس بود! رفتم توی اتاقم که دیدم بــــــــــــــلـــــــــــــــــه ! کار کسی نیست جز عمو و زنعمو یهو داد زدم عمــــــــــــــــــــــــــــو -سوگند پرده گوشم پاره شد خب هر چی گشتم حوله ای پیدا نکردم مامان بابات هم خونه نبودن مجبور شدم -یه دقیقه صبر میکردی تا برگردم

دانلود رمان در انتظار سوگند

از گوشام دود بلند میشد تند تند نفس میکشیدم جیغ زدم:حوله یه چیز شخصـــــــــــیه هر دو تاشون گوشاشونو سفت چسبیده بودن زنعمو که تا االن با بهت داشت بهم نگاه میکرد باالخره صداش در اومد:تازه منم رفتم -چی؟؟؟ لبخند شیطانی زد-همین که شنیدی بلند شد و پا به فرار گذاشت انقدر دوییدیم که افتادیم روی زمین خندم گرفته بود دیگه عصبانی نبودم. من واقعا خوشبخت بودم خوشبخت ترین دختر دنیا اما نمی دونستم این ارامش قبل از طوفانه…. با اه و ناله در حالی که اشک از گونه هام سرازیر شده بود با التماس نالیدم:بابا تو رو خدا آروم باش همش سو تفاهمه -ساکت حرف نباشه از چشمای قرمزش وحشت کرده بودم رگ های چشمش متورم شده بود و درحال انفجار بود. نگاه اشکیمو دوختم توی چشماش نگاه کوتاهی بهم انداخت و با صدای بلندی گفت:همین که گفتم افسانه دیگه حق نداره پاشو بذاره توی خونه ی من! به عمو عماد که سرشو پایین انداخته بود و اروم و بی صدا اشک می ریخت با تحکم توی صداش گفت:شنیدی؟یا طالقش میدی یا خودت هم میری و دیگه بر نمیگردی به هق هق افتاده بودم دیگه تحمل اون فضا رو نداشتم بلند شدم و رفتم توی اتاقم و روی تخت ولو شدم… خدایا این چه بالیی بود سرمون اوردی؟؟جونم به جون عمو عماد بستس نمیتونم دوریشو تحمل کنم! انقدر گریه کردم تا خوابم برد… با چشمای پف کرده توی اینه نگاه کردم چهرم بیش از حد وحشتناک شده بود با بی میلی حاضر شدم و رفتم مدرسه. بچه ها با دیدن حال و روزم حسابی تعجب کرده بودن از نگاه هاشون معذب میشدم عینکم رو زدم اینجوری بهتر بود از اونجایی که دوستام خیلی درک باالیی داشتن هیچ کس هیچی نپرسید.اصال درس رو متوجه نشدم. زنگ اخر برای مراسم عزاداری به نماز خونه رفتیم ایام فاطمیه بود و شهادت حضرت فاطمه.به شونه ی زهرا تکیه داده بودم و گریه میکردم.بارون شدیدی میبارید انگار خدا هم دلش گرفته بود!

دانلود رمان در انتظار سوگند

زیر بارون قدم زنان به سمت خونه رفتم تمام لباس هام خیس شده بود تلو تلو خوران رفتم داخل و یک راست رفتم توی اتاقم. دفتر خاطراتم رو باز کردم یه دستمال کاغذی الی دفتر بود صداش توی سرم می پیچید: دستمال رو واسه چی بر میداری؟؟ -میخوام وقتی پشیمون شدی نشونت بدم! -عمرا اگه پشیمون بشم ! -خواهیم دید! چشمام رو بستم هنوزم به خوبی جشن عقدشونو به یاد داشتم! اشک هام گونه هامو خیس کرده بود دستمال رو بوسیدم -عموی عزیزم تا آخر عمرم پشتت میمونم صدای مامان منو از فکر بیرون اورد -سوگند بیا ناهار عزیزم داد زدم:نمیــــــــــــــــــــــــخورم! -بیا بیرون دختر چیزی نشده ک

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب در انتظار سوگند : PDF|APK|EPUB

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر