جدیرین رمان های امروز شما میتوانید برترین رمان های روز جاری مشاهده کنید

دانلود رمان شکلات تلخ منسوگل فتحی

دانلود رمان عشق و اسارتفریبا آرامیان

gole-hasrat

دانلود رمان گل حسرت لیلی تکمیلی

دانلود رمان زیبای من م.عبدی

دانلود رمان دریاچه شیشه ایمائیو بنچی

دانلود رمان مومیاییپگاه

دانلود رمان در امتداد نقطه چین باز نشر از دی ال رمان ( pdf موبایل )

فرمت کتاب در امتداد نقطه چین : PDF|APK|EPUB

asle
1.gif نام کتاب رمان : در امتداد نقطه چین
1.gif نام نویسنده : نگار قاسمی
1.gifحجم رمان در امتداد نقطه چین : ۵ مگابابت

1.gifخلاصه داستان رمان در امتداد نقطه چین :
رمان درمورد دختری به اسم آریساست که داره با سرنوشتش میجنگه … این دختر عاشق
میشه و تو تمام لحظه های زندگیش فقط چوب عشقشو میخوره … عشق یا وابستگی ؟
امیر ، عاشق دختری به نام روناکه که اعتراف آریسا به امیر ، باعث میشه روناک امیرو ترک کنه … اما آیا اونا دوباره کنار هم برمیگردن ؟ امیر و آریسا … کنار هم …ولی دوتا غریبه …
روناک و حسام … کنارهم … به اجبار … به خاطر بچه ای که توی شکم روناکه …
با آریسا همراه باشین
نگاهی تو آینه به خودم انداختم و یه لبخند تلخ زدم . کاری بود که خودم باعث و بانیش بودم ؛ حالا افسوس خوردن ، هیچ
فایده ای ، نداره . چه خوشگل شدم ! خانمی که آرایشگر بود ، اومد جلوم ایستاد و تاج رو ، رو سرم جابه جا کرد و رفت .
به رفتنش نگاه کردم و تو فکر فرو رفتم ؛ یعنی آخرش قراره چی بشه ؟ بازم به خودم تو آینه ، خیره شدم . با حسرت به
موهام نگاه کردم ؛ موهای خرماییم حالا رنگ عسلی گرفته بود … اصلا دلم نمیخواست رنگ موهام تغییری کنه اما الان ،
اینجا ، من ، حق انتخابی ندارم !
موهام به صورت ساده پستم و رو شونه هام ریخته شده بود . تاج گل زیبایی آرایشگر تازه رو سرم ، گذاشته بود . پوست برنزم ، یکم سفید تر شده بود . ابروهام ، پهن ، برداشته شده بود و با مداد عسلی خوش حالت ترهم شده بود که ، به صورتم میومد. چشم های کشیده ی قهوه ایم ، حالا آرایش قشنگی داشت . خط چشم کلفت مشکی پشت چشمم و مداد مشکی ، داخل چشمم کشیده شده

دانلود رمان جدید

رمان جدید از نگار قاسمی در امتداد نقطه چین

نام رمان: در امتداد نقطه چین نام کاربری نویسنده: نگار قاسمی ژانر رمان: عاشقانه , اجتماعی مقدمه : دلم بالکنی میخواهد رو به شهر … و یک باد خنک و تاریکی … یک فنجان بزرگ قهوه ! یک جرعه تو … ، یک جرعه من …! در سکوتی که در آن دو نگاه گره خورده باشد …

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

 بی کالم … میدانی ؟ دلم یک » من « میخواهد برای » تو « و یک » تو « برای » من « و بازهم سه نقطه های بی پایان من … نگاهی تو آینه به خودم انداختم و یه لبخند تلخ زدم . کاری بود که خودم باعث و بانیش بودم ؛ حاال افسوس خوردن ، هیچ فایده ای ، نداره . چه خوشگل شدم ! خانمی که آرایشگر بود ، اومد جلوم ایستاد و تاج رو ، رو سرم جابه جا کرد و رفت . به رفتنش نگاه کردم و تو فکر فرو رفتم ؛ یعنی آخرش قراره چی بشه ؟ بازم به خودم تو آینه ، خیره شدم . با حسرت به موهام نگاه کردم ؛ موهای خرماییم حاال رنگ عسلی گرفته بود … اصال دلم نمیخواست رنگ موهام تغییری کنه اما االن ، اینجا ، من ، حق انتخابی ندارم ! موهام به صورت ساده پستم و رو شونه هام ریخته شده بود . تاج گل زیبایی آرایشگر تازه رو سرم ، گذاشته بود . پوست برنزم ، یکم سفید تر شده بود . ابروهام ، پهن ، برداشته شده بود و با مداد عسلی خوش حالت ترهم شده بود که ، به صورتم میومد. چشم های کشیده ی قهوه ایم ، حاال آرایش قشنگی داشت . خط چشم کلفت مشکی پشت چشمم و مداد مشکی ، داخل چشمم کشیده شده بود که زیبایی خاصی داشت . سایه ی بادمجونی رنگ کمرنگی هم پشت چشمم زده بودن و یکم آرایش دیگه . بینی عروسکی و سرباال ، رژگونه ی مسی که ، گونه های برجستمو زیباتر کرده بود و رژ روشنی به لبم زده بودن که لبای قلوه ایم ، زیباتر شده بود . صورت چهار گوشی داشتم . اندامی خوش فرم که ، لباس عروس سفید بلندی ، پوشونده بودش .لباس عروسی که تا روی کمر ، تنگ بود و از کمر به پایین ، گشاد میشد و با نگین های براقی ، تزیین شده بود . با صدای دست و سوت و جیغ ، به خودم اومدم و فهمیدم که ، باید کم کم آماده ی رفتن بشم . آرزوی هر دختریه که عروس بشه ؛ اما نه اینجوری ! مامانم و خواهرم ، الیسا ، اومدن سمتم و دستمو گرفتن . الیسا ، دسته گل و دستم داد و با لبخند گفت : ـ آریسای ماهم عروس شد ! خوشبخت بشید . لبخندی زدم و گفتم : ـ مرسی عزیزم ! ایشاال عروسی خودت . مامان هم بغلم کرد و یکمم با مامان صحبت کردم . اطرافم و نگاه کردم . خواهر شوهرم ، مونا ، به سمتم اومدم و با لحن پر عشوه ای گفت : ـ زود باش دیگه ؛ داره دیر میشه ! سر تکون دادم و از آرایشگاه بیرون اومدم . جلوی در ، امیر ، ایستاده بود . فیلم بردار داشت بهمون میگفت که چی کار کنیم . داشتم کالفه میشدم .

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

 ـ خانم ، شما از رو پل رد میشید ، میاید رو به روی آقای داماد و یه لبخند بهش میزنید ، دستشو میگیرید و بعد ، سوار ماشین میشید . هه … این آقاهه چه دل خوشی داره ها ! آقای داماد حتی حاضر نشد دسته گلو برام بیاره ؛ بیاد دستمو بگیره و در ماشینو برام باز کنه ؟ تمام تالشمو کردم که دقیقا ، همون کارایی رو انجام بدم که ، فیلم بردار گفت . اومدم از رو پل رد شم ، پاشنه ی کفشم گیر کرد . خدایا … مونا ، اومدم سمتم و کمکم کرد ؛ اما زیر لب هی غر میزد : ـ دختره ی دست و پا چلفتی ! داری خانواده ی مارو بدبخت میکنی ! هیچی نگفتم . بغض بدی توی گلوم بود . حرکاتمو تکرار کردم . امیر خیلی سرد ، درو برام باز کرد و باالخره من نشستم . ما حتی باهم ، سالم علیکم نکردیم ! خدایا ! قراره سرنوشتم چی بشه ؟ دست امیر ، سمت ضبط رفت ؛ مثال روز عروسیمه ! یه آهنگ غمگین تو ماشین ، پخش شد و باز هم همون تکرار میشد . تو میترسیدی کسی ، مارو کنار هم ببینه تو میتونستی و نخواستی ، همه ی دردم همینه یاد اولین روزی افتادم که ، امیرو دیدم ؛ تو فکر فرو رفتم . همه ی حرف من اینه ، که چرا از چشم تو افتاد اون که بی اشاره ی تو ، دل به جاده ها نمیداد من یه دختر ۲۰ ساله و امیر یه پسر ۲۳ ساله ! یه پسر خوشتیپ و خوشگل . بی تو بدبینم به جاده ، به کسی که توی راهه بی تو شیرینی لبخند ، رو لبای من گناهه یه پسر ، با صورت کشیده و پوست روشن ، چشم های عسلی ، بینی قلمی ، لب های قلوه ای ، موهای روشن … رنگ موهای خودم ؛ خرمایی ! از خیالشم میترسم ، که ببینمت کناره یه کسی که تا دلش خواست ، سر رو شونه هات بزاره درست یادمه چی پوشیده بود ؛ کت و شلوار مشکی ، پیراهن مردونه ی سفید ، کراوات سورمه ای و کفش مشکی ! و یادمه ته ریش رو صورتش بود . حاال باقی مونده های ، من و احساسم همینه دل دلتنگم غروبا ، پای پنجره بشینه

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

 خودم … چی شده که ، عاشقش شدم ؟ چرا این بالها سر من باید میومد ؟ دلخوشیم یه ابر تیرست ، که هوای من و داره آخه از سیاه ترین ابر ، بهترین بارون میباره بی اختیار اشکم ریخت … بغضم و شکوندم … بغضی که ، راه گلومو ، مثل یه سنگ بسته بود . بی تو تکلیف من اینه ، مشقای خاطره بازی باقی عمری که باید ، با بدو خوبش بسازی نیم نگاهی به امیر انداختم ؛ عصبی به جلو خیره شده بود . خب ، هرکسیم جای اون باشه ، عصبی میشه ! همش تقصیر من شد ؛ وگرنه االن اون پیش روناک بود . آخ امیر … کاش یکم از اون عشقی که به روناک داشتی و به منم داشتی … کاش … دستمو سمت ضبط بردم که ، امیر ، فریاد زد : ـ حق نداری به ضبط دست بزنی … ! دستمو کنار کشیدم و رومو برگردوندم سمت شیشه و به بیرون خیره شدم . سخته … خیلی … من امیرو دوست دارم ؛ اما اون ، هیچ حسی بهم نداره … باالخره رسیدیم به مقصد . نگاهی به سر در تاالر انداختم ؛ تاالر عسل ! خواستم از ماشین پیاده شم ، که دیدم فیلم بردار داره میاد . امیر ، از ماشین پیاده شد و در ماشینو برام باز کرد و دستشو به سمتم دراز کرد . نگاه انگشتم به انگشتاش خورد . معلوم بود به زور دستمو گرفته . داخل تاالر شدیم . من یکم پایین لباسمو ، باال گرفتم که بتونم از پله ها ، برم باال که ، امیر گفت : ـ به اندازه ی کافی ، آبرومو بردی ؛ لباسو بنداز پایین تا آبروم نرفته ! بازم بغض کردم . خوب شد ریمل ضد آب برام زدن ، وگرنه ، معلوم نبود چی میشه ؟ به سختی به راهم ادامه دادم . وارد سالن که شدیم ، آشناها سمتمون اومدن . اول پدر امیر ، آقا میثم اومد پیشونیمو بوسید و گفت : ـ خوشبخت بشید و بعد ازمون دور شد . نوبت مامان امیر شد ؛ با اوقات تلخی ، اومد جلومو گفت : ـ به خانواده ی ما خوش اومدی . اونم رفت و نوبت خانواده ی خودم شد . بیچاره ها ، از همه جا بی خیر بودن . باهمه سالم و احوالپرسی کردیم و رفتیم سمت جایگاه و نشستیم

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

 نگاهی به چهره ی امیر ، انداختم . به جایی ، زل زده بود . رد نگاهشو گرفتم و رسیدم به ، روناک . دلم گرفت . روناک ، سرشو برگردوند و نشست سرجاش . اکثریت ، درحال رقصیدن بودن که ، بعد از یه مدتی ، خواننده ی محترم ، اعالم کرد که ، عروس خانم و آقا داماد ، بیان برقصن ! یعنی اون لحظه ، دلم میخواست میکروفونو بکنم تو حلقش ! آخه ما چیمون شبیه عروس دامادای عادیه ؟ امیر ، پوفی کرد و بلند شد و رفت وسط . منتظر منم نموند . منم بی تفاوت ، بلند شدم و رفتم وسط و رقصیدم . امیر ، مردونه ، جلوم میرقصید . گوشه ی لباسمو گرفتم و یه دور چرخیدم . پوز خندی زد ؛ میدونستم حواسش پی روناک بود . کم کم دورمون شلوغ شد . من با الیسا میرقصیدم و امیر … هه … امیر با روناک … رومو برگردوندمو مشغول رقصیدن شدم . پسر عمم ، میالد ، اومد الیسا رو کنار زدو گفت : ـ بسه دیگه ؛ دختر داییمو بدین باهاش برقصم ! زدم زیر خنده و مشغول رقصیدن با میالد شدم . امیر ، نگاهم کردم اما ، خیلی زود روشو برگردوند . کم کم مهمونا رفتن برای شام و بازم فیلم بردار اومد سمتمونو گفت : ـ تو یه بشقاب غذا بخورید ! این هیچی ! امیر ، از جاش پرید و بلند گفت : ـ چی ؟ امکان نداره من ، با این ، تو یه بشقاب ، غذا بخورم جلو رفت و پولی رو تو جیب فیلم بردار گذاشت و گفت : ـ آقای محترم ، ما فیلم نمیخوایم ! جون هرکی دوست داری ، پاشو برو . خالصه ، با بدبختی ، ردشون کرد رفتن ! بعد بشقابو گرفت جلوی خودشو ، شروع کرد به خوردن باقالی پلو های تو بشقاب . منم مظلوم نگاش کردم و رومو برگردوندم . گشنم بود ولی ، امکان نداشت ازش بخوام بزاره منم یکم غذا بخورم . باالخره این مراسم مسخره تموم شد و ما بعد از خداحافظی از مهمونا رفتیم سمت خونه . خونه ای که من و امیر ، قراره باهم توش ، زندگی کنیم . مامان و الیسا هم خواستن بیان اما قانعشون کردم و نیومدن . سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت خونه رسیدیم دم در خونه . امیر ، کلیدو سمتم پرت کرد . یکم ناراحت شدم . پیاده شدم . میدونستم نمیاد . خودش رفت . به ساختمون نگاهی انداختم ؛ یه ساختمون ۵ طبقه ، با سنگای گرانیت مشکی . خیلی خسته بودم . سوار آسانسور شدم . قبال ، برای چیدن جهیزیه و وسایل اینجا اومده بودم . طبقه ی سوم ، آسانسور ایستاد . درو باز کردم و رفتم تو . خونه ، کامال تاریک بود . چراغارو روشن کردم . هال ، حدود ۵۰ متری میشد ؛ شکل هال ، گرد بود و کفش ، سرامیک . وسط هال ، یه فرش کرم پهن بود . دیوار ، پوشیده شده از کاغذ دیواری های سفید و مشکی بود .مبل های کرمی ، بصورت گرد ، چیده شده بودن و روبه روی مبال ، میزو

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

تلویزیون قرار داشت . هال و آشپزخونه ، با اپن ، از هم جدا شده بودن .داخل آشپزخونه رو نگاه کردم ؛ میز و صندلی ، گشه ای از آشپزخونه قرار داشت و کفش ، پارکت قهوه ای سوخته بود و دیوار ها ، دیوار پوش قهوه ای کم رنگ و کابینت های ام دی اف قهوه ای . از آشپزخونه بیرون اومدم ؛ تو هال ، راهرو میخورد و میرفت سمت اتاق خوابا و سرویس بهداشتی . سه تا در بود . دلم میخواست اتاق امیرو ببینم ! سمت در اتاقش رفتم اما ، قفل بود . رفتم سمت اتاق خودم . دکوراسیون قشنگی داشت ؛ کفش ، پارکت کرمی بود و دیواراش ، کاغذ دیواری سفید و صورتی ! کال عالقه ی خاصی به رنگ صورتی دارم ! تخت ، درست وسط اتاق قرار داشت و کنار تخت ، دوتا پاتختی بود که روشون ، آباژور بود . رو به روی تخت ، میز توالت بود . کنارشم ، کمد لباسام . چمدونم ، کنار کمد بود . رو به روی آینه قدی اتاق ، ایستادم و به سختی ، زیپ لباس عروسمو کشیدم پایین و لباس ، از تنم افتاد … سرنوشتم داره چی میشه ؟ از تو چمدون ، لباس راحتی برداشتم و پوشیدم . البته ، لباس راحتی که میگم ، تو این خونه ، شلوار و آستین بلند بود . چون دلم نمیخواست تاپ و شلوارک بپوشم و بعدش ، امیر ، هزار و یک جور حرف بهم بزنه ! بعد از تعویض لباس ، سر چمدونم رفتم و اول لباسامو ریختم بیرون و کمدو پر کردم . یه قاب عکس از تو چمدون درآوردم ؛ عکس خودم بود . روی میز توالت گذاشتمش … خرت و پرتای دیگه هم چیدم و نشستم رو تخت . نگران امیر بودم ! یعنی تا االن ، کجا مونده ؟ یاد قبال افتادم ؛ تمام این قصه ها ، از روزی شروع شد که ، من ، برای پیدا کردن کار بیرون رفته بودم و نزدیکیای یه شرکتی بودم که خیلیم معروف بود . یه شرکت تبلیغات تلویزیونی … رشتم گرافیک بود ؛ همون دفعه ی اول ، قبولم کردن . کم کم با کارمندا ، آشنا شدم ؛ مدیر ، آقای امیر رادمنش … پدرم ، فوت کرده بود و من ، به این کار ، نیاز داشتم . بعد از فوت پدرم ، مجبور شدم کار کنم ! که خرج دانشگاه الیسارو بدم ، که نزارم مامانم کار کنه … مادری که ، فقط اسم مادر ، روش بود … هیچوقت بهم توجهی نداشت و نداره ، فقط تظاهر میکنه به فکرمه . روناک ، دختر عمه ی امیره و امیر ، عاشقشه ؛ کم کم توشرکت جا افتادم و پول خوبیم بدست میاوردم . کم کم ، فهمیدم یه حسایی ، به امیر دارم ؛ حسی که میتونستم اسمشو بزارم » عشق « ! همیشه به حال روناک غبطه میخوردم و آرزو میکردم کاش ، من جای اون بودم . یه روز ، روناک ، اومد پیشم . حالش خراب بود . اینو حس میکردم . ازم خواست تا ، طرحاشو ببرم و به امیر ، نشون بدهم ؛ شوکه شدم ! ازش پرسیدم چرا ، خودش نمیره ؟ گفت : کار داره و سرش شلوغه و نمیتونه ! منم دیگه پیگیر نشدم و از خدا خواسته ، قبول کردم . به اتاق امبر رفتم ؛ اونم سراغ روناکو ، ازم گرفت و گفتم کار داشت و نتونست بیاد . دست خودم نبود … نمیدونم ، چرا ، اون وز انقدر تند رفتم ! خیلی بیشتر باهاش خوش و بش کردم . تموم هدفم ، این بود که ، امیرو به خودم وابسته کنم و نذارم بیشتر از این ، به روناک ، وابسته شه . از طرفیم میدونستم رابطه ی بین اونا ، خیلی عمیقه ! انگار … انگار زده بود به سرم ؛ بعد از اتمام کارم ، خواستم از در بیام بیرون که ، صدای

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

روناکو از پشت در ، شنیدم . داشت تلفنی حرف میزد . حواسم پی اون بود . ناخواسته سرجام ایستادم و تصمیم گرفتم بیشتر با امیر ، صحبت کنم ! صدای روناکو میشنیدم : ـ آره مطمئنم . شک کرده بودم االن دیگه مطمئنم . من و امیر ، دیگه نباید باهم باشیم . سکوت … و بازهم ، انکار رابطه ی امیر و روناک توسط روناک … یه چیزایی ، دستگیرم شد . فهمیدم روناک ، داره حرفامونو میشنوه ؛ پس شروع کردم به حرف زدن : ـ آقای رادمنش ؟ امیر ، با متانت ، او چشمام خیره شد و با نگاهش ، جوابمو داد . ـ آقای رادمنش ، میشه یکم باهم صحبت کنیم ؟ امیر ، بدون صحبتی ، سر تکون داد و به مبل رو به روی میزش ، اشاره کرد ؛ نشستم و شروع کردم به از خودم گفتن ؛ باید همین االن ، کارو تموم میکردم : ـ من ، خانواده ی فقیری دارم . پدرم فوت کرده و مجبورم ، خرج مادرم و خواهرم رو بدم . از قصد ، بلند تر حرف زدم که ، روناک ، بشنوه . من ، حاضر شدم غرورمو بشکنم … ـ انقدر درگیرم که ، وقتی برای صحبت با خانوادم ندارم … من … من ، خیلی تنهام … امیر ، همچنان منتظر و با تعجب ، بهم نگاه میکردم . ـ از وقتی اومدم اینجا ، تونستم تا حدودی از تنهایی ، دربیام ؛ اما اینجا ، یه چیزی اذیتم میکنه . به امیر نگاه کردم ؛ ای بابا ! اینم که الل مونی گرفته ! فقط زل زده بهم . ادامه دادم : ـ اونم … چجوری بگم ؟امی ر سرشو تکون داد و گفت : ـ لطفا با من راحت باشید خانم پارسیان . اگه مشکلی هست ، به من بگید ؛ رسیدگی میکنم . سرمو پایین انداختم و ادامه دادم : ـ رابطه ی بین شما و خانم بزرگمهر . آقای رادمنش ، معذرت میخوام ؛ من … چشمامو بستم و تند گفتم : ـ من بهتون عالقه مندم .

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

زیر چشمی نگاهی به امیر انداختم که ، چشماشو درشت کرده بود و دهنشو ، هی باز و بسته میکرد . انگار میخواست چیزی بگه . از جام بلند شدم و بدون هیچ حرفی ، از اتاق امیر بیرون اومدم . درست حدس زده بودم ؛ روناک ، پشت در بود . با نفرت ، زل زده بود به صورتم اما ، چیزی نمیگفت … سمت اتاق خودم رفتم و درشو قفل کردم و گریه کردم . زار زدم . ناراحت بودم اما ، کاری بود که کرده بودم . نمیدونستم چی کار کنم ؟ تا زمانی که برگردم خونه ، تو اتاقم نشستم و گریه کردم و حتی برای نهارم ، بیرون نرفتم . خیلی از کارم پشیمون بودم … خیلی … وقت رفتن شد . همین که ،پامو از تو اتاق بیرون گذاشتم ، روناکو پشت در دیدم ؛ عصبانی بود . اومدم برم که دستمو گرفت و نزاشت . با نفرت زل زد به صورتم … یه سیلی زد تو گوشم ! بغض کردم ؛ اما نزاشتم اشکام بریزن . خواست سیلی دومم بزنه که ، امیر اومد دستشو گرفت و نزاشت … از روش خجالت میکشیدم . سرمو انداختم پایین . دیگه مطمئن شده بودم همه رفتن و فقط ما سه تا تو شرکتیم . روناک ، شروع کرد به داد زدن : – امیر خان ! من بهتون شک کرده بودم . میدونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست . من این دختره روفرستادم اتاقت ببینم چقدر باهاش گرم میگیری ؟ امیر ، روناک دیگه مرد ؛ فردا هم دارم میرم ایتالیا . این بار دیگه منتظرت نمیمونم … چهره ی امیر ، گرفته شد ؛ دل منم گرفت … روناک رفت … من موندم و امیر . خیلی اعصابم داغون بود ؛ سرم و انداختم پایین . خواستم برم که ، امیر ، شروع کرد به صحبت کردن : – روناکم داره میره . هیچوقت نمیتونستم فکرشم بکنم که ، یکی ، بیاد و عاشقم بشه و به همین راحتی ، به عشقش روبه روم ، اعتراف کنه و غرورشو بشکنه و بی ارزش بشه …. سرمو پایین انداختم …. آسون ؟ آسون نبود … اصال خواستم حرفی بزنم که ، تمیر ، مانع شد . – چی میخوای بگی ؟ دیدی که ، روناک فردا داره میره . میخوای چی کار کنم ؟ روناک … بخاطر تو … داره میره … سرم و باال گرفتم و به چشماش خیره شدم …: – راحت نبود .اصال … من … دوست دارم ؛ هیچکس ، هیچوقت ، به من توجهی نداشته … راستش من به رابطه ی تو و روناک ، حسودیم میشد . دست خودم نبود .امیر ، من بخاطرت غرورمو تو چشمات شکستم …. امیر حرفی نزد و رفت . به رفتنش نگاه کردم . منم رفتم . خسته بودم … بدون حرفی ، بدون سالم علیکی تو اتاق رفتم و درو رو خودم بستم و گریه کردم … به حال خودم ! مامان و الیسا ، چند بار صدام کردن ولی نرفتم … اونارو مصبب این اتفاق میدونستم …. نمیدونم چرا ؟ خواستم دیگه سرکار نرم ؛ کاش ، کسیو داشتن که میتونستم باهاش صحبت کنم … با خودم گفتم :

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

– اگه سرکار نرم ، اگه امیرم بخواد بهم عالقه مند بشه ، نمیشه ؛ چون روناک ، جاش باز میشه .. با صدای کوبیده شدن در ، به خودم اومدم . حتما امیر برگشته . یکم سر جام جابه جا شدم . نیم خیز شدم ؛ خواستم از جام بلند شم اما ، پشیمون شدم . اگه واقعا براش مهم باشم ، خودش میاد پیشم . ۵ دقیقه گذشت … ۱۰ دقیقه … یک ربع … اما هیچ خبری از امیر نشد ! تو خونه بی توجهی ، اینجا هم بی توجهی …!؟ خدایا ! چرا سرنوشتم باید اینجوری میشد ؟ نگاهی به ساعت انداختم ؛ ساعت ۳ شب و من همچنان بیدار . دیگه مطمئن شدم امیر ، قرار نیست بیاد سراغم . رو تخت ، دراز کشیدم ؛ پتو رو تا سرم باال کشیدم و اشک ریختم … به حال خودم گریه کردم … و بعد با هزار فکر و خیال ، خوابم برد . صبح ، با صدای زنگ گوشیم ، از خواب پریدم . نگاهی به صفحه ی گوشی انداختم ؛ الیسا بود . حتما مامان ازش خواسته بود زنگ بزنه و ببینه من دارم چی کار میکنم …؟ حوصلشو نداشتم ؛ گوشی رو جواب ندادم . از جام بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم ؛ دست و صورتمو شستم و مسواک زدم . خواستم دوش بگیرم اما حوصلم نگرفت . به ساعت نگاهی انداختم ؛ ساعت ۹ صبح . ساعت ۳ خوابیدم ، االنم از خواب بیدارم کردن ! سردرد بدی گرفته بودم . همیشه همین جوری بودم ؛ یهو از خواب بپرم ، سر درد میگیرم ! سمت آشپزخونه رفتم ؛ داشتم دنبال قرصا میگشتم که ، همین موقع ، امیر از اتاق خوابش اومد بیرون . برگشتم و نگاش کردم ؛ اومد تو آشپزخونه . با دقت نگاش کردم ؛ یه تیشرت سفید ساده با یه گرم کن مشکی پوشیده بود . موهاشم ، ژولیده ریخته بود تو صورتش . خدایا ! من عاشقشم … چرا کسی اینو نمیفهمه ؟ دلو به دریا زدم و بهش گفتم : – صبح بخیر ! سکوت … – امیر ! قرصا کجاست ؟ – سر قبر من ! از جواب دادنش ، اصال خوشم نیومد . – سرم درد میکنه ؛ لطفا بگو قرصا کجاست ؟ – آخ … من شرمندم به زور کاری کردم باهام عروسی کنی ! من شرمندم باعث شدم عشقت ولت کنه و بره با یکی دیگه ازدواج کنه ! آریسا خانم ، خیلی شرمندم باعث شدم با کسی که دوسش نداشتی ازدواج کنی ! عزیز دلم ، این همه غصه داری ! بایدم سر درد بگیری ! این بار ، من ، سکوت کردم . حق داشت ؛ یه اشک مزاحم ، از گوشه ی چشمم چکید .

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

– آریسا ! با زندگی من چی کار کردی ؟ من ، سکوت کرده بودم و امیر ، فریاد میزد … من ، اشک میریختم و امیر ، ضجه میزد … من ، نگاهش میکردم و اون ، به دیوار مشت میزد… – لعنتی ، به پای تو دارم میسوزم … تو با من چی کار کردی ؟ با زندگیم چی کار کردی ؟ با روناکم چی کار کردی ؟ مشتای بدی تو دیوار میکوبید . نزدیکش شدم ؛ اشک میریختم … – امیر ، دستت … امیر ، بی توجه به من ، همچنان ، مشت میزد – امیر ، دستت … امیر ، دستت درد میگیره … نزن دیوونه ! – هرچقدرم دستم درد بگیره ، از درد قلبم بیشتر نیست … نمیدونستم چی کار کنم ؟ اعصاب خودمم داغون بود . جمعه هم بود و متاسفانه امیر ، سرکار نمیرفت تا یکم ، آروم شه . ترجیح دادم تنهاش بزارم ؛ سمت اتاقم رفتم . درو قفل کردم . دیگه داشتم از سر درد میمردم ؛ رو تخت دراز کشیدم و بازهم تو فکر آینده ی تاریکم فرو رفتم … بازم صدای زنگ گوشی اومد ؛ بازم الیسا . باالخره جواب دادم : – جانم ؟ – سالم خواهری . خوبی ؟ امیر خوبه ؟ آره … جفتمون حالمون عالیه ! – سالم عزیزم . آره خوبیم . تو خوبی ؟ مامان چطوره ؟ – ماهم خوبیم . چه خبرا ؟ چی کار میکردین ؟ من و امیر مثل زن و شوهرای عاشق نشستیم داریم باهم صبحونه میخوریم ! – سالمتی عزیزم ! هیچی بیکار . خب ؛ الیسا جان ، من برم . کار نداری ؟ – حاال چرا انقدر زود ؟ – کار دارم عزیزم . بای – خداحافظ گوشی رو پرت کردم رومیز . لعنتی … من به چه امیدی دارن زندگی میکنم ؟ صدای امیر نمیومد ؛ در اتاقو باز کردم و دیدم تو هال ، رو مبل نشسته و سرشو بین دستاش گرفته . یعنی برم پیشش ؟ یه نگاهی به ساعت انداختم ؛

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

 به بهانع ی ناهار درست کردن ، برم بیرون ؟ آره . این خوبه ! رفتم تو آشپزخونه و ۲ پیمانه برنج زدم و خیسش کردم . همینجور که یخچالو نگاه میکردم ببینم چی هست ؟ دیدم امیر اومد و رپ صندلی نشست ؛ چرا استرس گرفتم ؟ – آریسا ! بیا بشین . یکم نگاش کردم و بدون هیچ حرفی ، نشستم . – به حرفای من خوب گوش میدی فهمیدی ؟ سر تکون دادم . – تو میدونی من ، هیچ عالقه ای به تو ، ندارم . درسته روناک ازدواج کرده ؛ اما ، من ، هنوزم دوستش دارم . با صدای بلندی ادامه داد : – اینارو میدونی ؟ بازم بی صدا ، سر تکون دادم و به ادامه ی حرفاش ، گوش سپردم . – اینجا ، خونه ی منه ؛ اول اینکه ، حق نداری پاتو توی اتاق من بزاری ؛ وگرنه … و از الی دندوناش غرید و گفت : – قلم پاتو خرد میکنم . سکوت از جانب من . – دوم اینکه ، توی این خونه ، کاری به کار من نداری ! کی میرم ؟ کی میام ؟ کی قراره بیاد ؟ این کیه ؟ چرا دیر کردی و از این جور حرفا … پر ! تو هرکاری دوست داری بکن ، منم هرکاری دوست دارم . سوم اینکه ، هروقت حس کردی ، از دست من و کارام خسته شدی … ادامه ی حزفشو نگفت ؛ از جاش بلند شد و دستشو به سمت در گرفت ؛ – راه باز ، جاده دراز . از جام بلند شدم و له سمت اتاق رفتم و باز خودمو زندونی کردم . زندگس ، چقدر سخته ! رو تخت ولو شدن و نفهمیدم ، کی بازم تو فکر اون روز کذایی ، غرق شدم . روزی دیگه فرا رسید و من تصمیم گرفتم ، به شرکت برم . اتاق من ، کنار اتاق روناک ، قرار داشت ؛ چون اون ، ایده میداد و من ، کارای گرافیکی رو انجام میدادم . داشتم میرفتم سمت اتاقم که ، صداهای بلندی ، از اتاق روناک ، به گوشم رسید ؛ صدای فریادهای روناک . اول بی توجهی کردم و خواستم برم ؛ اما وقتی ، صدای امیرپ شنیدم ، پشیمون شدم و ایستادم .

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

وناک ، داد میزد : – امیر ! تو چی کار کردی که ، اون دختره ی بی حیا ، عاشقت شده ؟ ها ؟ نگو مقصر نیستی ! – روناک جان ، عزیزم ! میدونی که ، دوست دارم و تورو ، هرگز به اون ترجیح نمیدم . پوز خندی نشست رو لبم . من ، فقط خودمو بی ارزش کردم . – امیر … من ، فردا دارم میرم . سکوت … سکوت… با صدای امیر ، سکوت اتاق ، شکسته شد … صداش آروم بود – یعنی چی ؟ – من ، برای فردا صبح پرواز دارم . – کجا ؟ – ایتالیا . – با کی ؟ – تنها … امیر ، منفجر شد : – یعنی چی ؟ یعنی چی که ، داری میری ؟ روناک ! میخوای منو تنها بزاری و بری ؟ آخه ، یه دلیل منطقی بیار … تو داری میری که ، جای آریسا … روناک پرید وسط حرفش : – آریسا ؟ ببین ؛ حتی به اسن کوچیک صداش میزنی ! آریسا ؟ ترجیح دادم دیگه ، به صحبتاشون ، گوش نکنم . راهمو سمت اتاقم کشیدم و خودم و رو مبل ، ولو کردم و برای بار هزارم ، فکر کردم اگه ، بابام زنده بود ، هیچکدوم از این اتفاقا ، نمیفتاد . مشغول فکر و خیال بودم که ، صدای در اومد : – بفرمایید ؟ روناک ، اومد داخل . عصبی بود ولی ، سعی داشت خودشو آروم جلوه بده . تعجب کردم ! بی هیچ صحبتی ، اومد رو به رون نشست .

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

– فردا دارم میرم . نگاش کردم . هیچ حسی از اینکه ، داشت میرفت ، نداشتم . – میرم ایتالیا . سر تکون دادم و با بی تفاوتی گفتم : – بسالمت . خشم رو تو چهرش ، دیدم . – یعنی خوشحال نشدی ؟ – ببخشید ؟ باید خوشحال میشدم ؟ – خانم پارسیان ! شما و امیر ، بهم میرسید . باهم میمونید . االنم مزاحم بینتون ، داره میره . -بسالمت . این بار دستمو سمت در گرفتم . روناک ، از جاش بلند شد ؛ خواست از در بره بیرون که ، گفتم : – خانم بزرگمهر ؟ روناک ، برگشت سمتم – بی زحمت درم ببند ! حسابی ، عصبانی بود . در و بهم کوبید و رفت تک خنده ای کردم و به آینده ی مسخره ی خودم فکر کردم . تو مخمم نمیرفت که ، بخوام با امیر ، ازدواج کنم . تو فکر و خیال ، غرق بودن که ، صدای تلفن اومد. منتظر موندم تا ، امیر ، جواب بده اما ، خبری نشد . از جام بلند شدم ؛ اول ، یکم تو خونه رو نگاه کردم . نخیر ! امیر نیست .گوشی رو برداشتم . – الو ؟ – سالم آریسا جان ! – سالم خانم رادمنش . خوب هستید ؟ آقای رادمنش ، مونا ، خوبن ؟ – همه خوبن . راستش زنگ زدم بگم امشب ، همگی خونه ی ما دعوتن . شما هم بیا . – امیر نیست . اومد ، باهاش حرف میزنم و خبر میدم . – امیر اینجاست عزیز ! جمله ی آخرو با طعنه گفت .

دانلود رمان در امتداد نقطه چین

– جدی ؟ پس منم تا شب میام . – هرجور میلته . – حتما میام . یکم سکوت کرد . صدای خنده ی کسی اومد . و بعدش ، صدای مادر امیر ؛ – روناکمم سالم میرسونه ! ناخنامو تو گوشتم ، فشار دادم . – سالمت باشن . زیر لب گفتم : – ایکبیری . – خانم رادمنش ، من برم دیگه . فعال خداحافتون – برو دختر . خداحافظ گوشی رو قطع کردم . داشتم حرص میخوردم . اصال … اصال امیر کی رفت که ، من ، نفهمیدم ؟ یهو ، صدای امیر ، پیچید تو سرم : – توی این خونه ، کاری به کارم نداری . کی میرم ؟ کی میام ؟ کی قراره بیاد ؟ این کیه ؟ چرا دیر کردی و… آره دیگه ؛ بایدم نگه به ساعت ، نگاه کردم .۳۰:۱۲ . برنجی که ، شسته بودمو ، تو یخچال گذاشتم و به اتاقم رفتم تا یه لباسی انتخاب کنم . از بین لباسا ، یه شلوار جین فیروزه ای و یه بلوز کشی سفید ، انتخاب کردم . صندل سفید و شال آبی کمرنگ هم بیرون گذاشتم . به نظرم قشنگ میشد . دلم میخواست ساده باشم . با اینکه میدونستم روناکم هست ولی ، ساده بهتره . تز فکر و خیال ، دست کشیدم و رفتم تا یه دوش بگیرم . بعد از حدود نیم ساعت ، از حموم بیرون اومدم و لباس راحت پوشیدم . تاپ صورتی و شلوارک سفید . مشغول خشک کردن موهام شدم . ساعت ۱۵:۱ . بعد از خشک کردن موهام ، به آشپزخونه رفتم و نیمرو درست کردم و مشغول خوردن شدم . بعد ، تصمیم گرفتم یه چرتی بزنم . ساعت ۱۵:۵ بود که ، از خواب ، بیدار شدم . دلم نمیخواست برم اما ، برای اینکه روی روناکو کم کنم ، باید میرفتم . لباسامو پوشیدم . نوبت آرایشم شد . به ابروهام مداد عسلی کشیدم . ریمل زدم و پست چممو مداد فیروزه ای کشیدم . رژگونه ی صورتی کمرنگ و رژ جیگری

دانلود رمان جدید

1.gif

فرمت کتاب در امتداد نقطه چین : PDF|APK|EPUB  

دانلودرمان برای اندروید،تبلت با فرمت apk

دانلود رمان برای آیفون،ایپد،،اندروید،تبلت با فرمت epub

دانلود رمان برای کامپیوتر PDF

منبع تایپ رمان :  negahdl.com

جهت درخواست رمان  به سوپر گروه ما  در تلگرام بپیوندید کلیک کنید !

کانال تلگرام رمان دانلود: Telegram.me/dlroman کلیک کنید !

چنانچه نویسنده ای راضی به انتشار رمان خود در این سایت نیست از طریق قسمت تماس با ما به ما اطلاع دهد

اطلاعات مطلب

0
برچسب ها :

جعبه دانلود سایت

قابل توجه مديران وبسايت هاي ايراني : تمامي مطالب دانلود رمان به صورت اختصاصي ترجمه و منتشر مي شوند و کپي برداري از آن ها شرعا حرام مي باشد و مورد رضايت ما نخواهد بود.

مطالب مرتبط

کاربران عزیز میتوانند از مطالب دیگر سایت دیدن فرمایند

دیدگاه کاربران سایت

ارسال دیدگاه کاربر